شوق وصال
پدید آورنده : نامشخص ، صفحه 40
شعر مهدویرباعیای پرده نشین پرده ز رخ یکسو، زن هر چند که انکار کنندت، امّا دوبیتیکسی مانند تو بالا ندارد به انکار تو می کوشند، امّا کاش کاشانه ما از تو منوّر می شد کاش می آمدی و بال و پرم می دادی پنجره ها بازند ماه اما داخل نمی شود این خانه بی تو همیشه تاریک است. تنهایی معبدی است که زانو می زنم در آن و دعا می خوانم که دوست بیاید. رحمت حقی پور تنهاترین عاشقاین راه امشب مرد کم دارد این چاه امشب درد کم دارد این کوچه های ساکت و تاریک یک خیّر شبگرد کم دارد لبخند و نان گرم هر شب را این خانه های سرد کم دارد مرغ سحر دیگر نمی خواند انگار یک همدرد کم دارد بعد از تو، ای تنهاترین عاشق! این شهر، آری، مرد کم دارد. حمیدرضا شکارسری موعودساده است اگر بهار جنگلی سترگ را برگ و بر دهد یا پرنده را ز شاخه ای به شاخه ای دگر سفر دهد من در انتظار آن بهار گرم و بیقرار و آفتابی ام، می رسد مرا عبور می دهد ز روزهای سرد سخت خاک را پرنده می کند؛ سنگ را درخت... مصطفی علی پور |
وقتی میان نفس وهوس جنگ میشودقلبم به چشم زدنی سنگ میشوداقاببخش بسکه دلم گرم زندگیست کمتر دلم برای شما تنگ میشود