لطیفه
بزرگترین آرزویت چیست؟
دلم می خواست جای چراغ راهنمایی باشم
چرا چراغ راهنمایی؟
دلم می خواست چون می تونستم بی دغدغه هر دقیقه رنگ عوض کنم
یه روز یه بادکنک فروش ورشکست میشه میگن چرا ؟ میگه همه رو به شرط چاقو فروختم
یه کچله میره توی آرایشگاه همه میزنن زیر خنده
میگه چتونه اومدم آب بخورم
یه فیله مریض میشه احتیاج به خون داشته همسایش یه مورچه بوده وقتی میفهمه مییگه من خون میدم میگن چند سیسی میگه بابا بشکه ای بگیر
از چارلی چاپلین پرسیدن بدبختی چیه ؟
گفت فاصله این بدبختی تا بدبختی بعدی
یه گاوه میره انگلیس یاد میگیره از فرداش میگه وی وی
تفکر عمیق یه روان پریش؟
اگر ادیسون برق و اختراع نمی کرد ما در تاریکی به تلوزیون نگاه می کردیم
یه نفر تو مجلس ختم خیلی گریه می کرد ،ازش پرسیدن با مرحوم چه نسبتی داری ؟
گفت من سایر بستگانم
ممنون حسابی خندیدم.