عظمت قرآن
پدید آورنده : آیة الله جوادی آملی ، صفحه 6
|
«لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون.» «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم، یقینا آن [کوه] رااز بیم خدا فروتن [و] از هم پاشیده می دیدی. و این مثل ها رابرای مردم می زنیم باشد که آنان بیندیشند.» «تصدع » همان «تفرق » است و این که کسی را که سردرد دارد «صداع » می گویندبرای آن است که انسان احساس می کند این اعصاب دارد از هم جدامی شود، احساس تصدع می کند یعنی تفرق اعصاب سر می کند. هم چنین وقتی که مطلب سنگین باشد و انسان در آن مطلب غور کند سرش دردمی گیرد لذا خداوند فرمود: کوه سردرد می گرفت و این سردرد و صداع او مایه تصدع او می شد و این تصدع او جوارح او را خاشع می کرد وقهرا ریز ریز می شد، کوه که ریز ریز می شود کره زمین هم متلاشی خواهد شد، چون کره زمین به کوه زنده است. خداوند سبحان درآیات فراوانی کوه ها را به منزله لنگر کره زمین می داند. کره زمین که در حال حرکت است لنگری می خواهد که آن را حفظ کند. درآیات فراوانی از «جبال » به عنوان «رواسی » یاد شده است،رواسی یعنی همان لنگرها «بسم الله مجراها و مرسیها»«مرسی » در برابر «جری » همان لنگر انداختن و لنگرگاه است.هیچ جا نیامده که ما جبال را رواسی قرار دادیم بلکه فرمود مابرای شما رواسی قرار دادیم، اما در سوره نازعات مشخص کرد که «رواسی » چیست؟ در آیه 32 سوره نازعات فرمود که: «و الجبال ارسیها» جبال را رواسی زمین قرار داد. در خطبه معروف نهج البلاغه که حضرت امیر -سلام الله علیه- فرمود:«و وتدبالصخور میدان ارضه » هم ناظر به همین است. میدان یعنی اضطراب، «ماد یمید» یعنی «اضطرب یضطرب » میدان یعنی اضطراب، اضطراب این کره زمین به وسیله کوه ها برطرف شد، لذااین کوه ها به منزله وتد (میخ) آرام کننده اضطراب زمین است.خوب قهرا اگر کوه متلاشی بشود یعنی لنگر از بین برود این سفینه هم غرق خواهد شد، اگر کوه نتواند قرآن را تحمل کند کره زمین هم یقینا قرآن را تحمل نخواهد کرد. انسان و تحمل امانت الهیدر پایان سوره مبارکه احزاب مسئله عرض «امانت » مطرح شده است: «انا عرضنا الامانه علی السموات و الارض و الجبال فابین ان یحملنها و اشفقن منها و حملها الانسان انه کان ظلوما جهولا»این امانتی که عرضه شد مصادیق فراوانی بر او ذکر کرده اند که در همه این مصادیق حقیقت قرآن سهم دارد.گفتند منظور از این امانت ولایت یا معرفت یا دین و یا قرآن است، هر کدام از این مصادیق ذکر بشود بالاخره حقیقت قرآن سهمی دارد، جدای از آنها نیست همان طوری که آنها جدای از این نیستند اگر ولایت باشد که «ثقل اصغر» است و قرآن «ثقل اکبر»و اگر دین باشد که به این ثقل اکبر وابسته است و مانند آن.این که فرمود: ما این امانت را بر سماوات، ارض و جبال عرضه کردیم، ذکر جبال بعد از ارض ذکر اعظم اجزا است نه ذکر خاص بعداز عام، ذکر اعظم اجزا است بعد از ذکر کل. وقتی جبال نتواندیک باری را تحمل کند یقینا سایر اجزای زمین هم نمی توانند حمل کنند.یک وقت است ذکر خاص بعداز عام است مثل «من کان عدوا لله وملائکته و رسله و جبریل و میکال » که این ذکر خاص بعد از عام است، گاهی ذکر خاص بعد از عام نیست ذکر اعظم اجزای کل است حالایا بعد از ذکر کل یا بدون ذکر کل، مثل این که زکریا -سلام الله علیه- عرض کرد: «رب انی و هن العظم منی و اشتعل الراس شیبا» به خدا عرض کرد من استخوان بدنم نرم و سست شد، استخوان چون محکم ترین عضو بدن است اگر نرم و سست شود چیزی از بدن باقی نمی ماند گوشت و سایر اعضا و عضلات هم ضعیف خواهد شد و اصولا چیزمهم را که عظیم می گویند برای این که استخوان دار است از همین عظم گرفته شده مطلبی که استخوان دار باشد یعنی مایه دار باشد، شخصی که مایه دار باشد، مقامی که مایه دار باشد از آن به عظیم یاد می کنند می گویند استخوان دار و مایه دار است. خوب گاهی ذکرخاص بعد از عام است گاهی ذکر اعظم اجزا بعد از ذکر کل است،گاهی ذکر خود اعظم الاجزاست تا سایر اجزا فهمیده شوند. مسئله ذکر جبال بعد الارض از باب ذکر اعظم اجزا بعد از ذکر کل است. این ابا و سرپیچی که برای سماوات و ارض و جبال هست ابای استکباری نیست تا مذموم باشد آن ابای استکباری را قرآن ذکرکرد و مذموم شمرد که ابای شیطنت است:«ابی و استکبر و کان من الکافرین » سرپیچی استکباری آن است که انسان بتواند فرمان خدا را تحمل کند و عمدا ابا کند و تعدی نماید. ابای اشفاقی آن است که ابا کند و نپذیرد چون نمی تواند، چون به شفقت می افتد، این جا شفقت به معنای مشقت است: «فابین ان یحملنها و اشفقن ». این ابا مذموم نیست و خدای سبحان هم ازسماوات و ارض و جبال با مذمت یاد نکرده است، هر جا از این هاسخن گفته با اطاعت شان توام است و از آن ها به نیکی یاد می کند:«فقال لها و للارض ائتیا طوعا او کرها قالتا اتینا طائعین »اما این جا می فرماید مقدور سماوات و ارض و جبال نبود که این را تحمل کنند لذا این کلمه اشفاق را بعد از کلمه ابا ذکر کردو فرمود: «فابین ان یحملنها و اشفقن منها» خوب بالاخره حقیقت قرآن یکی از مصادیق بارز آن امانت است. پس در پایان سوره احزاب فرمود:مقدور آسمان و زمین و کوه ها نبود که امانت خدا را تحمل کنند،چون تکلیف ما لا یطاق است. حالا اگر بخواهند تحمل کنند چه می شوند؟ ریز ریز می شوند اگر ما مسئله را پافشاری می کردیم ازارض به «انزال » تبدیل می کردیم «انا عرضنا الامانه » را به «لو انزلنا هذا القرآن » مبدل می کردیم و می گفتیم باید این باررا بکشید اینها ریز ریز می شدند. «لو انزلنا» ما قبلا عرضه کردیم، اینها خواهش کردند مقدور ما نیست، اما الان اگر بخواهیم بالاتر از عرضه یعنی بر این ها انزال کنیم ریز ریز می شوند: «لوانزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله »این ظاهر آیه است. تجلی حق سر عدم تحمل کوه هاچرا قرآن طوری است که کوه نمی تواند آن را تحمل کند؟ آیامعنایش آن است که یعنی این الفاظ قرآن بما لها من المفاهیم این علوم حصولیه، درک معنای ظاهری، همین درک معانی ای که مفسران نوشته اند این قابل حمل کوه ها نیست؟یعنی همین طوری که ما از قرآن بهره می بریم به همین اندازه که قواعدی و سلسله علومی هست، این قواعد را اگر کسی آشنا باشد واز علوم قرآن مدد می گیرد، از تفسیر قرآن سهم می برد، همین اندازه برای کوه مقدور نیست؟کوه ها را ریز ریز می کند یا چیز دیگری است؟ از این حقیقت قرآن که اگر آن بر کوه نازل بشود کوه توان آن را ندارد؟ اصل قرآن را وجود مبارک حضرت امیر -سلام الله علیه- به عنوان تجلی خواست حق یاد می کند، صغرا را در نهج البلاغه می خوانیم کبری رادر قرآن کریم، اصل قرآن را در نهج البلاغه به عنوان تجلی حق یاد می کند: خدای سبحان وجود مبارک رسول اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم- را بالحق فرستاده است:«لیخرج عباده من عبادة الاوثان الی عبادته و من طاعة الشیطان الی طاعته بقرآن قد بینه و احکمه لیعلم العباد بهم اذ جعلوه ولیقروا به بعد اذ جحدوه و لیثبتوه بعد اذ انکروه » آن گاه فرمود: «فتجلی لهم سبحانه فی کتابه من غیر ان یکونوا راوه بما اراهم من قدرته و خوفهم من سطوته و کیف محق من محق بالمثلات و احتصد من احتصد بالنقمات...»(خطبه 147) «خداوند،محمد(ص) را به حق به پیامبری مبعوث داشت تا بندگانش را ازپرستش بت ها برهاند و به پرستش او وا دارد و از فرمان برداری شیطان منع کند و به فرمان او آورد. با قرآنی که معانی آن راروشن ساخت و بنیانش را استوار داشت تا مردم پروردگارشان را که نمی شناختند بشناسند و پس از آن که انکارش می کردند به او اقرارآورند و پس از آن که باورش نداشتند وجودش را معترف شوند. پس،خداوند سبحان در کتاب خود بی آن که او را ببینند، خود را به بندگانش آشکار ساخت به آن چه از قدرت خود به آنان نشان داد واز قهر خویش آنان را ترسانید که چگونه قومی را به عقاب خودنابود کرده و چه سان کشت هستی جماعتی را به داس انتقام دروکرده است ». در بیانات امام صادق -سلام الله علیه- هم این حدیث شریف است که فرمود: «ان الله سبحانه و تعالی تجلی لعباده فی کلامه او فی کتابه من غیر ان یکون راوه ». پس قرآن می شود تجلی حق، این صغرای مسئله، کبرای مسئله همان است که در سوره اعراف آیه 143 آمده است که:«و لما جاء موسی لمیقاتنا و کلمه ربه قال رب ارنی انظر الیک قال لن ترینی و لکن انظر الی الجبل فان استقر مکانه فسوف ترینی فلما تجلی ربه للجبل جعله دکا و خر موسی صعقا فلما افاق قال سبحانک تبت الیک و انا اول المؤمنین ». پس اگر خدا برای کوه تجلی کند کوه توان حمل این جلی را ندارد.همه این بحث ها در مسئله آخری از سوره مبارکه حشر ان شاء الله روشن خواهد شد که اینها هیچ ارتباطی به مقام ذات اقدس الله ندارد چون بارها به عرض رسید که انبیا در این جا راه ندارندتا چه رسد به دیگران، صفات ذاتی هم که عین ذات حق است آن جاهم احدی راه ندارد. تمام این تجلیات و ظهورات و امثال آن درمحور فعل است و تعینات فعلی، آن جا که کار خداست همه بحث ها دراین محور است آن جا که ذات خداست اولین موحد و مولای همه موحدان که حضرت امیر -سلام الله علیه- است به همه اعلان خطرکرد که آن جا منطقه ممنوعه است «لا یدرکه بعد الهمم و لا یناله غوص الفتن » احدی آن جا راه ندارد انبیا آن جا راه ندارند تاچه رسد به شاگردان آن ها. تمام این بحث ها در محور تعینات وظهورات فعلی ذات اقدس الهی است این فعل اگر چنان چه بر کوه بتابد کوه متلاشی می شود. پس قرآن تجلی حق است و اگر حق برای کوه تجلی کند کوه توان آن را ندارد حالا شما نمونه هایش را درروایات پیدا می کنید: در کتاب «توحید» صدوق بابی است به نام «باب الرؤیه »، در آن جا زراره ظاهرا از امام صادق -سلام الله علیه- سؤال می کند که: «ما تلک الغشیه التی کانت تصیب رسول الله -صلی الله علیه و آله-» آن غشیه، آن مدهوش نه بیهوشی، آن حالی که به حضرت دست می داد در هنگام وحی چه بود؟حضرت می فرمود: «ذاک اذا تجلی الله سبحانه له من غیر ان یکون بینه و بین الله احد» می فرمود آن وقتی که خدا بلا واسطه برای رسولش -صلی الله علیه و آله و سلم- تجلی می کرد بدون این که بین خدای سبحان و بین رسول خدا فرشته ای فاصله و واسطه باشد آن گاه آن حال به پیغمبر دست می داد که نمی توانست تحمل کند، مدهوش می شد، خوب یک درجه بالایش طوری است که اگر پیامبر (ص) ببیندمدهوش می شود نه بی هوش.درجات دیگری دارد که مع الواسطه است تا برسد به آن مراحل نازله. در ذیل آیه 41 سوره نساء: «و جئنا من کل امه بشهید وجئنا بک علی هولاء شهیدا». آن جا ظاهرا این حدیث هست که ابن مسعود می گوید من روزی وارد مسجد شدم رسول خدا -صلی الله علیه و آله و سلم- تنها بود به من فرمود قرآن بخوان، قرآن رابازکردم و خواندم تا به این آیه رسیدم که ما در قیامت از هرکسی یک شهیدی و شاهدی حاضر می کنیم و رسول خدا -صلی الله علیه وآله و سلم- را شهید شهدا قرار می دهیم، هم شهید بر انبیا واولیایند هم شهید بر امت ها. این جا به این آیه که رسیدم اشک در چشمان حضرت ظاهر شد و فرمود: «بس است، من تعجب می کنم کسی قرآن بخواند و پیر نشود قرآن آدم را پیر می کند». آیا همین علوم حصولیه و مفاهیم و همین الفاظبما لها من المعانی الموضوعه است که انسان را پیر می کند؟با این ها که ما مرتب سر و کار داریم و حال آن که اثری در ماندارد، یا این که چیز دیگری در قرآن هست. آیه شریفه «لوانزلنا هذا القرآن... » سخنی بالاتر از مسئله تحدی است. در قرآن شناسی از نظر خودقرآن کریم چند مسئله است: یکی این که قرآن همه نیازهای بشر راالی یوم القیامه به عنوان خطوط کلی ترسیم کرده است: «تبیان کل شی ء». مسئله دیگر این است که احدی نمی تواند مثل این قرآن را بیاورد، این اعجاز قرآن است. اعجاز هم چندین فصل دارد: دربخش فصاحت و بلاغت، تبیین مسائل حقوقی، تبیین معارف، بازگویی اخبار غیب، تبیین مسائل سیاسی و امثال آن، قرآن معجزه است. که خود معجزه یک کتابی است دارای فصولی یک بخش در این است که اگرهمه جن و انس جمع بشوند هم فکری کنند مثل این نمی توانندبیاورند اما یک بخش در این است که ما این قرآن را اگر بر کوه نازل می کردیم کوه تحمل نمی کرد ولی انسان تحمل می کند، این کدام انسان است؟ و کدام قسمت قرآن است که اگر بر کوه نازل می شد این کوه ریز ریز می شد؟ معلوم می شود که برای قرآن یک مرتبه ای هست که آن مرتبه اگر بر کوه نازل بشود کوه را ریز ریز می کند اماانسانها تحمل آن را دارند این کدام انسان است که تحمل آن رادارد؟ در نهج البلاغه چند جا سخن از آن است که خدای سبحان برعقول و اندیشه های مردم تجلی کرده است، یکی در خطبه 185 است که فرمود: «و تشهد له المرائی لا بمحاضره لم تحط به الاوهام بل تجلی لها بها» خداوند برای این اوهام و عقول به وسیله خودعقول تجلی کرده است; یعنی اگر این درجه نفس، خود را ببیندخدا را می بیند نه این که از خود پی به خدا می برد این همان برهان «اثر الاقدام یدل علی المسیر» است این که معرفت نفس نیست.انسان خود را بشناسد بگوید من چون حادث هستم پس محدث می خواهم،یا من چون متحرکم محرک می خواهم، چون ممکنم واجب می خواهم، چون فقیرم غنی می خواهم، این ها که راه های مدرسه است و راه های «اشهدهم علی انفسهم » نیست، این ها خودشان را می شناسند ومی گویند ما که ممکنیم واجب می خواهیم. اما این بیان حضرت امیر(ع) آن است که ذات اقدس اله در آینه اوهام وعقول تابید. دربحث های «اشهدهم علی انفسهم » گذشت که اگر کسی بتواند سر آینه را خم بکند آینه را نشان خود آینه بدهد آن گاه از آینه سؤال بکند که چه می بینی نمی گوید خودم را می بینم که از آینه صاحب صورت سؤال بکند که را می بینی می گوید تورا می بینم، چون در آینه جز صاحب صورت چیز دیگری که نیست. و منظور از آینه آن نیست که در بازار آینه فروشان است، بلکه منظور از مرآت همان است که درکتاب های عقلی می گویند مرآت، آن شیشه و جیوه و قاب را نمی گویندمرآت آن مرآت بالقوه است به وسیله او صورت دیده می شود که این مرآت نیست و وسیله صورت صاحب صورت دیده می شود چون آن صورت مابه الرویت است به وسیله او صاحب صورت دیده می شود آن صورت رامی گویند مرآت، نه آن شیشه جیوه، آن صورت هم که هیچ چیز نیست اگر از این صورت سؤال بکنند چیست و کیست؟ می گوید صاحب صورت، همین یک حرف دارد. آیه «و اشهدهم علی انفسهم » نیز همین را بیان کرد در آن آیه آمده است که خدای سبحان از انسان ها سؤال می کند که را می بینید، نمی گویند ماعبدیم، تو ربی بلکه فقط می گویند تو، نه این که به عبودیت خودو ربوبیت حق اعتراف کنند تا بشود دو چیز. «و اذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم ذریتهم و اشهدهم علی انفسهم ا لست بربکم »نه «ا لستم عبیدی » و «الستوا بربکم » نفرمود که: «مگر نه آن است که شما بنده اید و من خدایم » سؤال دو چیز نیست و جواب هم دو چیز نیست، هم سؤال یک چیز است و هم جواب: «ا لست بربکم قالوا بلی ».اگر آن صورت هر آینه می توانست حرف بزند صاحب صورت از او سؤال می کرد که را نشان می دهی؟ چه خبر است؟ می گفت: تو،نمی گفت من و تو. در مسئله تجلی هم این چنین است نفرمود که خداوند به وسیله آیات دیگر برای این عقول و اوهام تجلی کرده است که «تجلی لها بها» یعنی برای همین اوهام و نیروهای ادراکی به وسیله خود نیروی ادراکی تجلی کرده است، همین; یعنی خود عقل مجلای حق و مرآت حق است. در خطبه 186 که خطبه توحیداست و مرحوم سید رضی می فرماید: و تجمع هذه الخطبه من اصول العلم ما لا تجمعه خطبه در آن جا می فرماید:«و تشیرالآلات الی نظائرهامنعتها منذ القدمة و حمتها قد الازلیه و جنبتها لو لا التکمله بها تجلی صانعها للعقول و بها امتنع عن نظر العیون لا یجری علیه السکون و الحرکه » خدا که برای عقل تجلی کرده است ازدیده ها مستور است خوب، پس تجلی خدا برای خود عقول هست منتهامثل آن است یک صاحب صورتی مثل این که «لیس کمثله شی ء» امااز باب تشبیه معقول به محسوس، مثل این که آفتابی در برابرآینه تابید، اما این آینه را غبار گرفته است هیچ چیز را نشان نمی دهد این غبار گرفتن هم تعبیر خود قرآن کریم است فرمود:«کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون » سر این که نمی فهمندبرای آن است که این غذاهای مشتبه، این حرفهای مشتبه، این رفتارهای مشتبه «رین » است، غبار و چرک است، این چرک و رین صفحه دل را می پوشاند، آینه دل که رین گرفته است چیزی را نشان نمی دهد: «کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون » رین هم همین غبار چرک است. پس تجلی از این طرف هست لذا نه کوه متلاشی می شود نه انسان ها برای آن که چیزی بر انسان نتابید چهار تاالفاظ است و چهار تا مفهوم است و یادگرفته نه مفهوم آن وجودسنگین دارد نه این الفاظ، وجود ذهنی که اثر ندارد علم است که اثر دارد نه وجود ذهنی، تا علم بشود طول می کشد، واز وجود ذهنی کاری هم ساخته نیست. مفهوم می شود که قرآن حقیقتی دارد که به این آسانی تحمل پذیر نیست. تحمل ولایت اهل بیتولایت اهل بیت ثقل اصغر است یعنی عترت پیامبر -علیهم السلام نیز همین گونه است; یعنی عترت با حقیقت قرآن یکی است. اگرچنان چه حقیقت ولایت هم در قلب کسی باشد او هم تحمل پذیر نیست.وقتی به حضرت امیر -سلام الله علیه- گزارش رسید که «سهل بن حنیف » رحلت کرد فرمود:«لو احبنی جبل لتهافت » کوه اگر بخواهد محبت مرا در دل بگیردریز ریز می شود. این معنا را که معادل و هم سنگ و هم ترازوی همین آیه سوره حشر است که: «لو انزلنا هذا القرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله ».قرآن و اهل بیت عدلانند و هر کدام از دیگری جدا نخواهد شد. آن بیان «لو احبنی جبل لتهافت » همین بیان است، منتها مرحوم سیدرضی -رضوان الله علیه- این چنین معنا می کند که اگر کسی محب من باشد آن قدر مسائل و مشکلات بر او وارد می شود که از پا درمی آید. خوب آن معنا هم فی نفسه حق است اما نه آن معنای لطیفی که از این جمله متوقع است. واقع هم همین طور است یعنی اگر کسی بخواهد آن حقیقت را تحمل کند از پای درمی آید چرا یک خبرسنگین باعث سکته بعضی می شود؟ چون آن خبر سنگین است. حالا ماروزی در پیش داریم «یوما یجعل الولدان شیبا» و آن حقیقت راقرآن هم بیان کرده است. و الان هم هست. از بیان امام هشتم-سلام الله علیه- به خوبی برمی آید فرمود: «از ما نیست کسی که بگوید بهشت و جهنم الان خلق نشده است ».این ها را قرآن برای انسان بازگو کرده است، چطور این خبرهای سنگین هیچ اثری در انسان ایجاد نمی کند. همان بیان رسول الله-صلی الله علیه و آله و سلم- که فرمود: «من تعجب می کنم کسی قرآن بخواند و پیر نشود». خبر سنگین بعضی را از پا درمی آوردو برای برخی هیچ تاثیری ندارد، سرش هم این است که «وجودذهنی » اثر نمی گذارد بلکه علم و علاقه اثرگذار است. منزلی آتش گرفته دو نفر این خبر را می شنوند: یکی مامور آتش نشانی ودیگری صاحب خانه، واکنش این دو نفر در برابر این خبر، یک سان نیست، مامور آتش نشانی با خونسردی به وظایف خود عمل می کند تاهر چه زودتر آتش را مهار کند و از ضرر و زیان بیش تر جلوگیری نماید. اما صاحب خانه آن چنان ملتهب و نگران است که گاهی به سکته و مرگ کشیده می شود. چرا؟ علت آن علم و آگاهی نیست، چون هر دو می دانند، بلکه علاقه و دل بستگی است. مامور آتش نشانی دلبسته نیست لذا کار خودش را انجام می دهد. آن چه در انسان اثرمی گذارد دلبستگی و علاقه شدید است، اگر آن علاقه بود انسان می نالد و اگر نبود باکش نیست، این که فرمود:«لو احبنی جبل لتهافت » اگر کوه بخواهد محبت مرا تحمل بکند ریز ریز می شودهمین است. انسان محبوبی به این زیبایی داشته باشد و او رانبیند او واقع ما را آدم کرده است یعنی این اهل بیت -علیهم السلام- ما را آدم کرده اند، این که ما قبر این بزرگواران و درحرم اینها را می بوسیم و می بوئیم برای این که اگر آنان نبودندما باید همه الگوهای خود را از کافران می گرفتیم، اکنون می بینید که همه تمدن های جدید از یک طرف و همه امکانات روز ازطرف دیگر وقتی به مسائل اخلاقی می رسند واقعا «کالانعام بل هم اضل » هستند. ایران که متاسفانه در مقایسه با غربی ها از نظرصنعت پیشرفتی نداشته، یعنی نگذاشته اند که داشته باشد، با این که استعداد دارد.نیاکان ما هم که قبل از اسلام در این سرزمین آتش پرست بودند،پس نه سابقه مذهبی درخشانی داشتیم نه اکنون پیشرفت صنعتی وعلمی چشم گیری داریم، بنابر این اگر علی و اولاد علی در این سرزمین نبودند ما چه می شدیم؟ ما هرچه داریم از برکت قرآن واهل بیت -علیهم السلام- است، آنان به ما حیات دادند. برای انسان مسافرتی به کشورهای غربی و کفرآلود، لازم است تا وضع صنعت وپیشرفت های علمی آنان را ببیند بعد وضع اخلاقی آن ها را هم ببیند. انسان گاهی بعضی بولتن هایی را که به قرآن کریم اهانت شده می خواند کاملا احساس می کند که این اهانت کنندگان از هرسنگی سخت ترند:«و ان منها کالحجارة او اشد قسوة » یا «کالانعام بل هم اضل »هیچ چیزی برای آن ها مطرح نیست الا درندگی. این که می بینید به لطف الهی مردم ایران از نظر اخلاق در مسیر سعادت اند فقط و فقطبه برکت علی و اولاد علی است. خوب انسان این مسائل را ببیندبعد خواهد فهمید اهل بیت نسبت به ما حق حیات دارند چون ما وپدران و اجداد ما را زنده کردند. ما که به آن ها دست رسی نداشته باشیم اینها را نبینیم نه در خواب ببینیم نه در بیداری ببینیم این است که انسان در فراق اینها می سوزد: «لو احبنی جبل لتهافت » پس قرآن اگر بر کوه نازل بشود آن را متلاشی می کندچنانچه محبت اهل بیت -علیهم السلام- هم در قلب کسی باشد اورا متلاشی می کند. این محبت، اختصاص به حضرت امیر ندارد، بلکه منظور از «لو احبنی » «ولی خدا» است; یعنی معصومین-علیهم السلام- امیدواریم نصیب همه بشود. |
مسلمین در هر عصری متناسب با امکانات فکری و عملی خود تحت تاثیر شوق و عشقی که به کتاب آسمانی خود داشتند درباره قرآن کار کرده اند، از قبیل یاد گرفتن و به خاطر سپردن، قرائت نزد استادان قرائت و تجوید، تفسیر معانی، توضیح و شرح لغات قرآن در کتب لغت مخصوص این کار، بر شمردن آیات و کلمات و حتی حروفی که در مجموع قرآن به کار رفته است، تدقیق در معانی آن و استفاده از آن در مسائل حقوقی، اخلاقی، اجتماعی، فلسفی، عرفانی، علمی و زینت دادن گفته ها و نوشته های خود به آیات قرآن، کتیبه های بسیار عالی یا گچ بریها و کاشی کاریها، نوشتن آن با خطوط بسیار زیبا، تذهیب آن، آموختن آن به فرزندان خود قبل از هر آموزش دیگر، تدوین نحو و صرف زبان عربی به خاطر قرآن، ابداع و ابتکار علم معانی و بیان و بدیع، جمع آوری لغات زبان عربی و امثال اینها. عشق و علاقه مسلمین به قرآن منشا و مبدا یک سلسله علوم ادبی و عقلی شد که اگر قرآن نمی بود این علوم به وجود نمی آمد عظمت قرآن
پدید آورنده : آیة الله جوادی آملی ، صفحه 6
|
«لو انزلنا هذاالقرآن علی جبل لرایته خاشعا متصدعا من خشیة الله و تلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون .» «اگر این قرآن را بر کوهی فرو می فرستادیم، یقینا آن [کوه] را از بیم خدا فروتن [و] از هم پاشیده می دیدی . و این مثل ها را برای مردم می زنیم باشد که آنان بیندیشند .» × × × این کریمه، هم می تواند امیدبخش و نشانه تجلیل و تکریم باشد و هم نشانه توبیخ و سرزنش; اما امیدبخش باشد نسبت به وجود مبارک رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - و عترت طاهره - علیهم السلام - و شاگردان این مکتب، و سرزنش نسبت به منحرفان از مکتب . قرآن عظیم که اگر بر کوه نازل بشود آن را متلاشی می کند وقتی که پیامبر (ص) آن را در کمال آرامش حمل و هضم می کند و این کتاب نه تنها او را ناآرام نمی کند بلکه مایه طمانینه و آرامش او می گردد، این نشانه عظمت آن انسان است . کتابی که کوه را ریز ریز می کند بر قلب مطهر رسول خدا - صلی الله علیه و آله و سلم - فرود آمد و نه تنها این قلب را ناآرام نکرد بلکه آن را از هر ناآرامی دفع کرد: «نزل به الروح الامین علی قلبک » پس این کتاب نازل شد و برای این نازل شد که «کذلک لنثبت به فؤادک و رتلناه ترتیلا» ما این کتاب را بر قلب مطهر تو نازل کردیم تا تو را تثبیت کنیم، پس این کتاب کوه افکن مایه تثبیت قلب مطهر رسول اکرم شد . جنبه توبیخی آیه مورد بحث برای دیگران آن است که کتابی که اگر بر کوه نازل بشود کوه را متلاشی و ریز ریز می کند قلب یک عده در برابر آن هیچ عکس العملی نشان نمی دهد، این همان است که: «ان منها کالحجارة او اشد قسوة » . درباره قرآن این دو سمت یاد شده است که از قرآن دو کار متضاد در دو زمینه مختلف ساخته است این که فرمود: «وننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین و لایزید الظالمین الا خسارا» ناظر به همین است . این کتاب، از یک سو مایه شفای دردهای دل مؤمنین است و از سوی دیگر مایه خسارات تبهکاران . قرآن خود را به عنوان شفای دردهای دل مردم معرفی کرد، نکته این است که نفرمود «دوا» ی دردها بلکه فرمود: «شفا» ، ممکن است چیزی دوا باشد، مصرف بشود ولی اثر نکند، اما ممکن نیست شفا جایی برود و اثر نکند، اصولا شفا یعنی تاثیر، و این فرض ندارد که شفا جایی برود و شخص درمان نشود، اما دوا ممکن است جایی برود و هاضمه نپذیرد، پس فرمود: «شفاء لما فی الصدور» . آن گاه ما فی الصدور را هم مشخص کرد که دردها گوناگون اند: جهل، کینه، دشمنی، عداوت، طمع در نامحرم و . . . این مرض ها را که علمی و عملی اند قرآن شفا می دهد و اگر دلی مستعد درمان باشد و قرآن در آن دل بتابد یقینا شفا را به همراه دارد: «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین » . همین قرآن «و لا یزید الظالمین الا خسارا» نه قرآن دیگر، وقتی بر قلب تبهکاران می تابد سیاه تر می شود آن دل، چرا؟ چون در مقابل این نور عکس العمل قرار می دهد و به مبارزه با این نور می پردازد: «یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم » . همین مبارزه علیه نور مایه تیره تر شدن دل های آنان است، مثل این که شما برای مهمانهایتان یک ظرف گلابی پخته شیرین و پرآب حاضر کردید بعضی از مهمان ها سالم اند و دیگران به بیماری دستگاه گوارش مبتلایند آن که سالم است این میوه را می خورد و فربه می شود و آن که زخم معده دارد همین گلابی بر دردش می افزاید، هرچه شیرین تر و پرآب تر باشد دردش افزوده تر می شود . همین گلابی است که دردآور است نه چیز دیگر هرچه رسیده تر و شیرین تر باشد برای دستگاه گوارش کسی که به بیماری سوءهاضمه مبتلاست دردآورتر است . در تمام ایام سال شبی به عظمت شب قدر نیست، به طوری که عبادت در آن شب به اندازه عبادت هزار ماهه است، ولی برای تبهکاران هم هیچ شبی بدتر از شب قدر نیست چون معصیت در شب قدر با معصیت در سایر شب ها یکسان نیست . پس یک امر به دو زمینه مختلف دو اثر گوناگون دارد: «و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنین » اما «و لایزید الظالمین الا خسارا» . همین قرآن کوه افکن اگر بر قلب مؤمن بتابد قلب مؤمن را مستحکم تر می کند «الا بذکر الله تطمئن القلوب » و اگر همین قرآن بر دل سیاه سیه دلان که «فی قلوبهم مرض » است بتابد، چون آن ها عکس العمل نشان می دهند «و ان منها کالحجارة او اشد قسوة » . بخش دیگر از سخن این است که فرمود این ها مثلی است که ما ذکر می کنیم «و تلک الامثال نضربها للناس » مثل آن است که مرحله رقیقه ممثل را نشان بدهد گاهی انسان درباره خود این مثل مدت ها فکر می کند گاهی از مثل به ممثل منتقل می شود می فرماید اینها جنبه مرآتی دارد، شما باید از این مثل به ممثل منتقل بشوید . اما انتقال از مثل به ممثل کار آسانی نیست ما مثل هایی است که می زنیم . سوره مبارکه حشر طبق شواهدی که در آن هست، مثل جریان یهود بنی نضیر و امثال آن، معلوم می شود که در مدینه نازل شده در حالی که در بعضی از سوره هایی که در مکه نازل شده است، همین مطلب را با فعل ماضی یاد کرده است; مثلا در سوره مبارکه روم آیه 58 می فرماید: «و لقد ضربنا للناس فی هذا القرآن من کل مثل » . ظاهرا مشابه این، در سوره زمر هم هست . پس در بعضی از سوره هایی که در مکه نازل شد با فعل ماضی یاد کرد که فرمود ما در قرآن برای هر چیزی مثل زدیم ولی در سوره مدنی با فعل مضارع یاد می کند . این یا برای آن است که چون مستقبل محقق در حکم ماضی است بیان می کند و یا برای آن است که گذشته را به خاطر بیاورد و استمرار را احضار کند، با فعل مضارع یاد می کند . بنابراین آن تعبیرات ماضی که در سوره های مکی یاد شده است با تعبیر مضارع که در سوره مدنی یاد شده است قابل جمع است، اگر تعبیر مضارع در سوره مکی بود و تعبیر ماضی در سوره مدنی محذوری نداشت، الآن هم که ماضی در سوره های مکی است و مضارع در سوره های مدنی است بی محذور است . تفکر در مثال هاچگونه از مثل به ممثل پی ببریم؟ فرمود: «نضربها للناس لعلهم یتفکرون » ما مثال ها را می زنیم تا شاید که مردم فکر کنند . فکر، کار و روش است، کار و روش هم سرمایه می خواهد و هم مقصد . سرمایه این کار، علم و مقصد آن، عاقل شدن است . انسان باید بیندیشد که چه بشود به کجا برسد . مثل را قرآن ذکر نمی کند که انسان متفکر و یا دانشمند، چون اندیشه کردن، ابزار است و علم و دانش هم سرمایه، پس نه دانشمند شدن هدف است و نه تفکر کردن، بلکه تمام تلاش دین این است که عاقل تربیت کند نه عالم . عالم شدن سخت نیست عاقل شدن دشوار است، چون عاقل شدن علم به علاوه عمل صالح است، آن که عالم نیست عاقل هم نیست سختی عقل برای آن است که انسان باید معارف و احکام را خوب بفهمد، سپس اعتقاد پیدا کند و آن گاه عمل نماید، از این رو بسیار دشوار است، اما تفکر ابزار است . خداوند سبحان این موضوع را در سوره مبارکه عنکبوت آیه 43 مشخص فرمود که: «و تلک الامثال نضربها للناس و ما یعقلها الا العالمون » غیر از افراد عالم کسی آن ها را تعقل نمی کند یعنی عالم بودن سرمایه داشتن است، تفکر ابزار این کار و کار کردن است و عاقل شدن هدف . تمام تلاش برای این است که انسان عاقل بشود عاقل کسی است که معارف الهی را خوب بفهمد و از جنبه عملی هم کسی که نتواند بهشت را کسب کند عالم شده ولی عاقل نشده است، چرا که عقل آن است که به وسیله آن، خداوند پرستش شود و بهشت به دست آید، چرا که تعریف عقل این است که: «یعبد به الرحمن و یکتسب به الجنان » و تمام تلاش قرآن برای این است که انسان را تا دم دروازه بهشت برساند «یهدی به الله من اتبع رضوانه سبل السلام » . بنابراین عالم شدن، مواد سرمایه ای را داشتن است، تفکر، کار کردن است و عاقل شدن هدف . راه های هدایتراهی که قرآن کریم به ما ارائه داد چه راهی است؟ هم راه استدلال را به ما نشان داده، هم راه اطاعت از ظواهر دینی و هم راه تهذیب نفس . جمع هر سه هم ممکن است اینها منفصله مانعة الخلو است نه مانعة الجمع، اگر کسی راه استدلال عقلی یا راه ظواهر دینی و یا راه تهذیب نفس را طی نکرد، هرگز به مقصد نمی رسد یکی از این ها را که طی کند به نوبه خود گوشه ای از دین را می فهمد و برای او همان اندازه مقبول است چون هر سه او را به آن مقصد راهنمایی می کند . اگر راه حارثة بن مالک را طی کرد همان می شود که رسول خدا - صلی الله علیه و آله وسلم - به او می فرماید: «عبد نور الله قلبه » این چنین نبود که حالا حارثة بن مالک سالیان متمادی حوزه ها را پشت سر گذاشته باشد، درس و بحث کرده باشد، این راه تهذیب نفس را گرفته است به مقصد رسید بسیاری از مردم نه راه حارثة بن مالک را گرفته اند نه راه خردمندان و فرزانگان که با عقل استدلال کنند، از ظواهر دینی استفاده می کردند یعنی از معصوم - علیهم السلام - سؤال می کردند این موضوع چیست تکلیف را می فهمیدند مسئله را یاد می گرفتند و عمل می کردند . این پیروی از ظواهر دین است . عده ای هم با براهین عقلی همین مطلبی را که ائمه - علیهم السلام - می فرمودند می فهمیدند، چون معجزه برای اثبات صحت دعوت نیست برای اثبات صحت دعوی است; یعنی پیامبر - صلی الله علیه و آله و سلم - که می آید دو حرف دارد: یکی دعوت و دیگری دعوی، دعوتش این است که خدا هست، واحد، بی شریک، علیم، قدیر، سمیع، بصیر و . . . است . هم چنین حساب و کتاب هست، نشئه بعد از مرگ هست، هر عملی که انسان بکند مسئول است . این ها دعوت است و همه این ها را می شود با برهان فهمید، معجزه نمی خواهد . سخن دیگر این ها دعوی است می گوید من از طرف خدا آمده ام، این دعوی را با معجزه باید ثابت کنند، آن دعوت را با برهان می توان اثبات کرد لذا در هنگام استدلال بر توحید دلیل اقامه می کنند، براهین اقامه می کنند، نمی گویند ما حالا چون عصا را اژدها کردیم خدایی هست آن را بدون معجزه هم می توان فهمید البته اگر دعوی ثابت شد دعوت را هم خیلی ها می پذیرند، یعنی اگر ثابت شد که این شخص پیامبر است یقینا خدایی هست که او را فرستاده است، به سخن او اطمینان پیدا می کنند . اکثر مردم این چنین اند، اما دعوت نیازی به معجزه ندارد با برهان می توان اثبات کرد، خواص آن دعوت را با برهان می فهمند، ولی دعوی را البته باید با اعجاز یا نشانه های دیگر تثبیت بکنند . برای اثبات دعوت، آن براهین هم کافی است معجزه هم به نوبه خود سهمی دارد و مانند آن . برای رسیدن به آن دعوت سه راه وجود دارد: یکی تجربه است، ما اگر بخواهیم اشیای خارجیه را بشناسیم، مثلا از علوم تجربی نظیر طب، فیزیک و امثال آن آگاه بشویم، تنها راهش تجربه است، چون امور جزیی است . عقل که براهین کلی را اقامه می کند گرچه خطوط کلی را می فهمد ولی درباره جزئیات خارجیه هیچ نقشی ندارد . با براهین عقلی هرگز نمی توان جزئیات خارجیه را ، مثل این که حال مریض چگونه است، اثر فلان دارو چیست تشخیص داد . راه عقل نیست، عقل برای کلیات جهان است جهان بینی است نه آثار خاصه اشیای مشخص، این ها را با تجربه می توان اثبات کرد . راه دوم، کشف و شهود معصومانه است و راه سوم هم قول معصوم - علیهم السلام - اینها سه راه است که عقل در آنها راه ندارد، ولی برای اثبات مسائل ماورای طبیعی سه راه وجود دارد: عقل، ظواهر دینی و تهذیب نفس . علوم تجربی در این گونه امور راه ندارد; یعنی هرگز با طب و فیزیک و علم هندسه و امثال آن نمی توان مسئله معاد، فرشته ها، اسمای حسنای حق، صفات حق، توحید حق و امثال آن را اثبات کرد، اصلا اینها در این حرم امن راه ندارند، این راه های گوناگون همه رفتنی است . در بخشی از قرآن کریم به این سه راه ظاهرا اشاره کرده است آیه 8 سوره مبارکه حشر این است که فرمود: «و من الناس من یجادل فی الله بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر» بعضی ها درباره حق جدال می کنند بدون این که به هیچ یک از این سه راه آشنا باشند، نه سخن عالمانه و مستدل و برهانی دارند، نه از ظواهر دینی استفاده کرده اند نه وحی ای به آنها رسیده است، اگر برهان عقلی نبود، اگر شنیدن از معصوم نبود، اگر وحی سماوی نبود کسی حق جدال در دین ندارد جاهل را با عالم بحث نیست گرچه سؤال هست این «فاسئلوا اهل الذکر» برای همین است سؤال کنید برای این که با سؤال چندین نفر اجر می برند اما اگر کسی آشنا با مبادی بحث نیست بخواهد جدل کند خود را خسته می کند، جاهل حق بحث با عالم را ندارد، اما حق سؤال را دارد، راه برای او باز است، چند سالی درس می خواند و با مبادی آشنا می شود، ممکن است از آن عالم هم بالاتر برود، اما کسی که به مبادی آشنا نیست بخواهد جدل کند می شود «بغیر علم و لا هدی و لا کتاب منیر» این شخص یا مقلد گمراه است یا متبوع گمراه . فرق آیه 3 و 8 همین سوره مبارکه آن است که یکی درباره تابع گمراه است دیگری درباره متبوع گمراه . این سه راه اگر همیشه کنار هم باشد هیچ محذوری ندارد نه آن ها که راه برهان عقلی را طی می کنند با کسانی که راه ظواهر دینی را طی می کنند درگیرند و نه این دو گروه با کسانی که راه تهذیب نفس را در پیش گرفته اند درگیرند چون همه از یک منبع استفاده می کنند . اما اگر هر کدام بخواهند راه خاص خودشان را بروند و بخواهند دیگری هم مثل آنها فکر بکند و خودشان را میزان العقاید و العلوم والافکار قرار بدهند این اول نزاع است، کسی که حکیم است توقع داشته باشد که دیگران روی مسائل فلسفی و حکمی بیندیشند این چنین نیست، آن که طبق ظواهر دینی می رود توقع داشته باشد که همه براساس ظواهر دینی حرکت کنند، آن چنان هم نیست، آن که راه سوم را می رود توقع داشته باشد که آن دو گروه مثل این حرکت کنند، این طور هم نیست . چه این که شاگردان ائمه - علیهم السلام - هم یکسان نبودند اما همه یکدیگر را درک می کردند; یعنی هر یک رسم و راه دیگری را می فهمید و می پذیرفت . آیه مبارکه وحدت به ما یک درس خاصی می دهد، ببینید ما از وسط راه شروع کرده ایم کمتر به نتیجه می رسیم . این همان آیه معروف است که: «واعتصموا بحبل الله جمیعا و لاتفرقوا واذکروا نعمت الله علیکم اذ کنتم اعداء فالف بین قلوبکم فاصبحتم بنعمته اخوانا و کنتم علی شفا حفرة من النار فانقذکم منها کذلک یبین الله لکم آیاته لعلکم تهتدون » . این واعتصموا که شعار وحدت است نه به این معناست شما هر کجایی هستید در هر حدی هستید بیایید با دیگران یک جور فکر کنید این شدنی نیست، چه این که دیدید که تا حال کمتر ثمر داد این «واعتصموا بحبل الله جمیعا» معنایش این نیست که همه شما اهل قرآن و مسلمانی باشید همه شما به قرآن و ثقلین عمل کنید معنایش این است که همه شما با هم بفهمید «واعتصموا بحبل الله جمیعا» با هم این طناب را بگیرید نه تک تک، با هم که گرفتید یکدیگر را درک می کنید این سمینارها، کنگره ها، کنفرانس ها، بحث های گروهی، کارهای گروهی، تحقیقات جمعی، گوشه ای از همین راه است . با هم بفهمید نه یعنی همه مسلمان باشید حالا همه مسلمانیم و مشکلی هم حل نشد چون بی هم مسلمانیم نه با هم، بی هم قرآن را گرفته ایم نه با هم، این با هم گرفتن غیر از تک تک گرفتن است، وقتی با هم گرفتیم به افکار یکدیگر احترام می گذاریم هرگز خودمان میزان العقاید والاعمال نمی شویم اگرچند کلمه درس خواندیم و عالم شدیم این اولین روزی است که خود را بده کار می دانیم نه طلب کار، اگر کسی فارغ التحصیل شد از حوزه یا دانشگاه و خود را طلبکار دید این باید دوباره برگردد حوزه یا دانشگاه و درس را از نو شروع کند، اگر کسی خود را بده کار دید و به افکار دیگران احترام گذاشت گفت این نعمتی که خدا به من داد اولین روز مسئولیت من است که من باید خدمت گزار مردم باشم این است که دیگر هیچ مشکلی پیش نمی آید این حق حوزه یا دانشگاه را ادا کرده است این با هم فهمیدن یعنی حرفهایتان را کنار هم بگذارید وقتی کنار هم گذاشتید آن گاه خیلی از مشکلات حل می شود . سیدنا الاستاد ، علامه طباطبایی - رضوان الله علیه - دو بحث مفصل در ذیل آیه 119 سوره مائده دارند که قبلا اشاره شد: یک بحث این است که قرآن که فرمود من جامعه را هدایت می کنم با چه راه هدایت می کند همه اشکال هایی که بر فلسفه و بر منطق شده است ایشان جواب داده اند . نقص هایی که بر منطق و بر تفکر عقلی کرده اند همه را یکی پس از دیگری جواب داده اند . یک بحثی هم دارند به نام بحث تاریخی که هر دو بحث در قرآن شناسی نقش دارد یعنی جزء علوم قرآنی است که ایشان در تفسیر قرآن ذکر کرده اند اگر کسی خواست قرآن را بشناسد باید اول در این زمینه ها کار کند که روش قرآن در هدایت چگونه است؟ آیا تهذیب نفس است؟ یا فقط عمل به ظواهر و استدلال به ظواهر است؟ یا استدلال های عقلی است؟ یا جمع بین اینهاست؟ مرحوم سیدنا الاستاد علامه طباطبائی می فرمود که خیلی از بزرگان آمدند این مثلث را جمع کنند; یعنی بین ظواهر دینی و بین برهان عقلی و بین عرفان و کشف شهود جمع کنند ولی موفق نشدند سرش این است که هر کسی تافته جدا بافته بود این تافته جدا بافته هر کسی را بخواهند با تافته دیگری پیوند بزنند نمی خورد یک راه دارد که آن اولین راه است و آخرین راه، آن راه را هم در پایان بحث اشاره می کنند و راه حل نشان می دهند می فرمایند آن همین است که ما به کریمه سوره آل عمران عمل بکنیم: «واعتصموا بحبل الله جمیعا» یعنی با هم بفهمید نه هر کسی در راه خودش زحمت بکشد و دیگری را به حساب نیاورد و توقع داشته باشد که دیگری زیراکس گرفته او باشد مثل او فکر بکند این نخواهد شد، یک راه دارد و آن با هم فهمیدن است وگرنه فهم های بی هم را نمی شود با هم گره زد اگر با هم فهمیدید هم برهان ظواهر دینی را تایید می کند و هم هر دو راه ریاضت «حارثة بن مالک » ها را و هم راه حارثة بن مالک راه، حکیم و متدین را . مرحوم کلینی - رضوان الله علیه - در روضه کافی نقل می کند که رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - صبح که می شد از اصحاب سؤال می کرد که دیشب در عالم رؤیا چه دیده اید؟ حضرت شاگردانش را به گونه ای تربیت می کرد که شب برای آن ها کلاس درس بود، کسی که شب تا صبح بخوابد و چیزی در رؤیا نصیبش نشود این، خواب مانده، آنها را طرزی تربیت کرد که شب در عالم رؤیا چیزی برای آنها روشن بشود اصولا می خوابند که چیزی بفهمند خوابیدن برای آن نیست که بدن بیارامد برای این است که این جان از شر این بدن نجات پیدا کند و به مدرسه برود، فایده خواب این است مثل این که انسان یک بچه بازی گوش دارد، او را در گهواره می خواباند که خود مطالعه کند، اصل خواب برای همین است، این بدن که با شکم، زنده است بچه بازیگوش جان و مزاحم روح است، گرچه مددکار اوست اما مزاحم اوست . روح است که این بدن را آرام می خواباند تا خود به دیار خویش سفر کند، این بدنی که الآن شصت یا کمتر یا بیشتر کیلو وزن آن است چه کسی او را حرکت می دهد کی او را از مدرس به منزل می برد، . lـئ p؟v kکh dn lغdfcکhی× co قc عlz éowh ضdثـç lçkی× قc éf ea ,kpfی× cn؛ odـئ co قc kock êpfl× بë بشرهای اولیه خواب نمی دیدند انبیا به آنها می فرمودند خدایی هست و دستورهایی هست و باید اطاعت کرد اینها هم می گفتند اگر عمل بکنیم چه می شود؟ اگر نکنیم چه می شود؟ انبیا می فرمودند اگر عمل بکنید یا عمل نکنید اثرش بعد از مرگ ظاهر می شود، آنها افکارشان بیشتر می شد و می گفتند بعد از مرگ که خبری نیست آنها که رفتند که برنگشتند، تا این که خدای سبحان رؤیا را بر آنان مسلط کرد و در عالم خواب رؤیایی نصیبشان می شد، وقتی بیدار می شدند به انبیا - علیهم السلام - می گفتند: اینها چیست که ما در خواب می بینیم؟ می فرمودند: از صنف آن اموری است که ما به شما وعده می دهیم، شما توقع نداشته باشید که مرده های شما از قبرستان برگردند، آن یک نشئه ای است که بالاخره زنده می شوند همه تا خطوط سرانگشتان هم برمی گردد: «بلی قادرین علی ان نسوی بنانه » اما آن چه که ما می گوییم که بعد از مرگ وارد برزخ می شوید از همین قبیل است . این چند روایت بسیار لطیف است که مرحوم کلینی در کافی نقل می کند و هر دو را هم مرحوم فیض نقل می کند . غرض این است که در «روضه کافی » آمده است: رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - صبح از اصحاب سؤال می کرد که در «بارحه » چه دیده اید: «ما فعلتم بالبارحة » . اصولا حضرت طوری آنها را تربیت می کرد که اینها بدن را بخوابانند تا جانشان سفر بکند، جان به این بدن علاقه مند است چون مرکب اوست اگر این بدن پرخورده باشد بالاخره این جان بیچاره ناچار است در همان جا باشد تا این همه غذایی که خورده هضم بکند . تمام تکلیف بر دوش این روح بیچاره است، هنگام مرگ با یک نفرتی این بدن را ترک می کند، چون با نفرت این بدن را ترک می کند آثار نفرت هم این است که بدن، بدن، «جیفه » و «مردار» می شود، اما اگر این بدن تابع روح باشد آثار آن روح در این بدن هست و مدت ها یا برای همیشه نمی پوسد . پس یک راه وجود دارد که بگوییم مثلث با هم ساخته بشود وگرنه از جایی دیگر بیاوریم مثلث درست کنیم هرگز تثلیث توحید نخواهد شد فرمود: «واعتصموا بحبل الله جمیعا» با هم بفهمید، دو طلبه که با هم بحث می کنند با هم می فهمند نه بی هم اما یک طلبه که در اتاقش مطالعه می کند دیگری در اتاقش، بی هم قرآن را فهمیده اند نه با هم . مهجوریت قرآن در حوزه هااما آن چه که به عنوان بحث تاریخی بر سر قرآن کریم آمده بحث جالبی است . در صدر اسلام چگونه با قرآن رفتار شد؟ در زمان خود حضرت، بعد از ایشان، در زمان خانه نشینی حضرت امیر - سلام الله علیه - ، و در زمان حکومت ایشان امویان و عباسیان چه کردند؟ از آل بویه تا زمان صفویه بر شیعه چه گذشت؟ شرح مفصل و جذابی درباره سیر تاریخی قرآن دارد . سپس درباره بحث های حوزوی مطالبی می فرمایند که خلاصه اش این است: قرآن نه تنها به عنوان بحث رسمی در حوزه ها نیست که اساسا درسی و بحثی به عنوان قرآن نیست، قرآن را به عنوان مهمان علوم دیگر هم نکرده اند طوری که اگر کسی کاری با قرآن نداشته باشد می تواند عمری در حوزه ها به سر ببرد و در رشته خاص خود صاحب نظر باشد . علوم ادبی ما با اشعار جاهلی و سبعه معلقه دیوان امرءالقیس و امثال ذلک تامین بود، جامع الشواهدها هم این را نشان می دهد و سر این که لسان العرب و امثال آن، کتاب و لغتی است که از آخر شروع می کند، یعنی آخر کلمه را می گوید باب النون یعنی کلمه ای را که آخرش نون دارد، باب الواو یعنی کلمه ای که آخرش واو دارد، برخلاف سایر کتاب های لغت برای این که معمولا قوافی، ابیات، اشعار را به همین شیوه تنظیم می کردند، از آخر مدد می گرفتند . وارد مسائل فقه و اصول که می شویم شما از اول تا آخر اصول یکی دو تا آیه می بینید آن هم برای رد کردن نه برای اثبات: یکی آیه «نفر» است، دیگری آیه «نبا» که به قول همه اصولیان محقق اینها دلیل حجیت خبر واحد نیست . این استدلال ها را به عنوان استدلال به آیه ذکر می کنند برای رد کردن، کدام اصولی محقق است که حجیت خبر واحد را به آیه «نبا» استدلال کرد یا به آیه «نفر» استدلال کرد، همه گفتند اینها دلالت ندارند، آیه «ما کنا معذبین حتی نبعث رسولا» هم تایید است، برای این که قسمت مهمش را حدیث «رفع » تامین می کند; یعنی کتاب برائت با آن برائت عقلی که قبح عقاب بلابیان است می گردد و قسمت مهمش در محور «رفع عن امتی التسع » می گردد استصحاب هم که با آن حدیث تکیه می کند، اصل هایی مانند اشتغال و تعادل و تراجیح نیز این چنین است . ما در بحث های اصولی مرحله سطح و خارج مسئله ای نداریم که به قرآن متکی باشد . اما فقه گرانقدر ما قسمت مهمش، جلش لولا الکل به روایات بسته است و اگر در یک مسئله به «اوفوا بالعقود» استدلال می شود مشابه این معنا و این مضمون از روایات دیگر به خوبی استفاده می شود، بنابراین اگر کسی، طلبه ای قرآن می خواند برای این است که می خواهد ثواب ببرد . اساسا بافت حوزه و علوم حوزوی چیزی نیست که به قرآن تکیه بکند، نه قرآن در متن کار حوزه است نه مهمان علوم حوزوی است . وقتی حوزه منهای قرآن شد بازده اش هم همان خواهد بود و این که می بینید بزرگان از مراجع خودشان تلاش و کوشش کرده اند تفسیر بنویسند مثل شیخ طوسی ها و امثال ذلک این خطر را احساس کردند، ای کاش همان روال مرحوم شیخ طوسی و طبرسی و مرحوم آقا شیخ جواد بلاغی و دیگران ادامه پیدا می کرد، آنان احساس می کردند که قرآن را باید در حوزه ها آورد و اگر قرآن در حوزه باشد همه علوم هست . یک سخن لطیفی امام فخر رازی دارد که از او خیلی متوقع نیست در ذیل آیه کریمه: «و لاتلقوا بایدیکم الی التهلکة » یک اشکال ادبی است که ثلاثی مجرد مصدرش بر وزن تفعله نیامده است هلک، یهلک تهلکه، فعل یفعل تفعله نیامده است، ادیبی که به انتظار سبعه معلقه ها به سر می برد می خواهد که تلاش و کوشش کند که این تهلکه را درست کند، امام رازی می فرماید که به دنبال چه می گردی؟ می خواهی به وسیله امرؤالقیس حرف خدا را تثبیت کنی، قرآن برای شما سند نیست، مهد ادب نیست، شما می خواهید دنبال یک شعر جاهلی بروید تا بگویید این با قوانین ادب درست است اگر ثابت شده است معجزه است کما هو الحق البین همین قانون است، شما می خواهید با گفته عرب جاهلی قانون درست کنید . این فکر باید احیا بشود که خود کلام الله ادب می آورد، شما ادبیات قبل از اسلام را با ادبیات بعد از اسلام مقایسه کنید، غنای ادبیات بعد از اسلام، مرهون قرآن است . بحث های عقلی دیگر را هم قرآن آورده است . بنابراین قرآن نه تنها باید همه این علوم یاد شده را تغذیه بکند بلکه باید به عنوان یک پرچمدار در حوزه ها مطرح شود . از سال های متمادی این فکر در حوزه ها عموما و در حوزه قم خصوصا طرح شده بود که کتاب های ادبی حوزه ها بازسازی بشود، ما به جای این که شواهدی از سبعه معلقه و اشعار جاهلیه بیاوریم از آیات قرآن و کلمات امیرمؤمنان در نهج البلاغه شاهد بیاوریم . مرحوم محدث قمی - رضوان الله علیه - حرف لطیفی در شرح حال خودش در کتاب «الکنی والالقاب » دارد در آن جا که شرح حال خود را می نویسد، می گوید: من در جوانی ذوق ادبی داشتم مقامات حریری و حمیدی و امثال آن را می خواندم، بعد فهمیدم که این چه کاری است، در این کتاب ها آمده است که فلان جا سور این چنین بود، سفره آن چنان بود، مهمانی و پذیرایی چه وضعی داشت، خلاصه یک مشت گدایی است اما نهج البلاغه یک آقایی است . من گفتم: اگر من ادبیات می خواهم این نهج البلاغه است، هم معارف دارد و هم ادب، چرا مقامات حریری بخوانم . این درد در حوزه ها بود و فخر یک ادیب، این بود که مقامات حریری درس می خواند اما اگر از تفسیر این سخنان امیرمؤمنان - سلام الله علیه - که: «لایدرکه بعد الهمم » سؤال می کردی، می ماند! اما سفره پذیرایی فلان خان چگونه بود یا فلان شخص در فلان قبیله چگونه بود به هر جهت غیر از یک مشت سورچرانی و شکم پرستی چیز دیگری ندارد، اما نهج البلاغه، تماما حکمت و عرفان و خداپرستی و زهد ورزی است، لذا مرحوم محدث قمی می گوید من تغییر سلیقه دادم آمدم نهج البلاغه خواندم . قرآن و نهج البلاغه باید در متن حوزه ها باشند، به راحتی می توان همه شواهد و قواعد را با قرآن و نهج البلاغه تامین کرد، هم چنین تمام بحث های کلامی، فلسفی و عرفانی را می توانیم قرآنی کنیم . پی نوشت ها: 1) سوره حشر، (59) آیه 21 . 2) سوره شعرا، (26) آیه 194 . 3) سوره فرقان (25) آیه 32 . 4) سوره بقره (2) آیه 74 . 5) سوره اسراء (17) آیه 82 . 6) سوره یونس (10) آیه 57 . 7) سوره صف (61) آیه 8 . 8) سوره رعد (13) آیه 28 . 9) سوره بقره (2) آیه 10 . 10) همان، آیه 74 . 11) سوره عنکبوت (29) آیه 43 . 12) سوره مائده (5) آیه 16 . 13) سوره نحل (16) آیه 43 . 14) سوره آل عمران (3) آیه 103 . 15) سوره قیامة (75) آیه 4 . 16) سوره اسراء (17) آیه 15 . 17) سوره مائده (5) آیه 1 . 18) سوره بقره (2) آیه 195 . 19) نهج البلاغه خطبه 1 . |