رجعت
پدید آورنده : محمدهادی معرفت ، صفحه 22
|
از جمله مسایل پیچیده ای که پس از ظهور حضرت مهدی(ع) رخ می دهد مسئله رجعت است به این معنی که گروهی از مؤمنان برای مشاهده ظهور دولت حق و لذت بردن از آن به این جهان باز می گردند و به همراه ایشان گروهی از منافقان هم زنده شده و به این جهان می آیند تا کیفر کردار ناشایست خویش را بچشند. عقیده به رجعت مختص شیعیان است و امامیه از دیرباز بر این باور بوده و بدان معروف گشته اند و به واسطه همین عقیده همواره مورد طعن دشمنان خویش بوده اند. در همین زمینه می توان در طول تاریخ مباحثات و مناظراتی را که میان بزرگان شیعه و مخالفان ایشان انجام می شده است، به کرات مشاهده کرد.1 درباره موضوع رجعت همانند بسیاری از موضوعات دیگر می توان در لابه لای روایات مطالبی یافت. به گفته علامه مجلسی بیش از دویست روایت در این زمینه وجود دارد که همه آنها را در باب «رجعت» کتاب شریف بحارالانوار می توان مطالعه کرد.2 در قرآن کریم هم آیاتی وجود دارند که از آنها امکان رجعت به خوبی برداشت می شود. این آیات از گروههایی سخن می گویند که پس از مرگ زنده شده و مجددا به حیات خود ادامه داده اند. خلاصه این که فزونی روایات رجعت و توافق آنها با ظواهر قرآن و اتفاق نظر علمای شیعه اعتقاد به این مسئله را در زمره ضروریات مذهب تشیع قرار داده است و از اختصاصات پیروان این مذهب از همان ابتدا بوده است. در اینجا به بررسی برخی از این آراء، آیات و روایات می پردازیم: 1. رجعت در کلام بزرگان1ـ1. شیخ صدوق (م.381ق.) در کتاب اعتقادات خویش می گوید:عقیده ما درباره رجعت این است که آن را حق می دانیم. سپس شواهدی قرآنی در اثبات این مطلب ارایه می کند که از آن جمله است: 1. داستان گروهی که از دیار خویش خارج شدند تا به گمان خود از مرگ و طاعون بگریزند لیکن به خواست الهی مرگ آنها می رسد و پس از مدتی دوباره زنده می شوند؛ 2. داستان مردن و زنده شدن حضرت «عُزیر» که ضمن آیه 259 سوره بقره آمده است؛ 3. زنده شدن قوم حضرت موسی(ع) پس از آنکه اسیر صاعقه شده بودند؛ 4. زنده شدن اصحاب کهف و تردد میان مردم و در نهایت بازگشت به جایگاه اولیه شان. از جمله دلایل ایشان در اثبات رجعت این است که رجعت در امتهای پیشین هم اتفاق افتاده و به طور قطع هم در امت اسلام اتفاق می افتد؛ چرا که از پیامبر اکرم(ص) روایت شده است: «هر آنچه در امتهای گذشته انجام شود برای مسلمانان هم عینا اتفاق می افتد.» 5. استناد به آیه «و یوم نحشر من کلّ أمّة فوجا ممّن یُکّذب بآیاتنا؛3 روزی خواهد آمد که از هر امتی برخی از آنها که ما را تکذیب کردند، برانگیزیم»؛ که این روز همان رجعت است که تنها عده ای از ظالمان برانگیخته می شوند و نه همه ایشان4 و امکان وقوع رجعت با استناد به قرآن بر همین پایه استوار است. 2ـ1. شیخ مفید (م413ق.) در پاسخ پرسشی درباره رجعت می گوید:... خداوند پیش از قیامت گروهی از این امت را بازمی گرداند... و عقیده به رجعت از ویژگیهای مذهب اهل بیت(ع) است... خداوند از قیامت کبرا چنین خبر داده که «همگی را برمی انگیزیم و احدی را فروگذار نمی کنیم» حال آنکه در باب رجعت می گوید. «از هر گروهی دسته ای را برمی انگیزیم» و لذا بنا بر خبر خداوند متعال دو قیامت صغرا و کبرا خواهیم داشت. و همچنین خداوند چنین از ستمکاران نقل قول می کند که: «خداوندا! دو بار ما را میراندی و زنده کردی» گروه ستمکاران از دو مرگ و زندگی سخن می گویند: در این جهان بوده و می میرند و در رجعت هم زنده شده و باز می میرند و برای مرتبه دوم برای روز رستاخیز زنده می شوند. پس دو بار میرانده شده و دو بار زنده گردیده اند. ولی دیگران در تفسیر این آیه دچار اشکال شده اند؛ چرا که مرگ نخستین را پیش از زندگی این جهان فرض کرده اند حال آنکه نبود پیش از بودن را مرگ نمی گویند.5 3ـ1. سید مرتضی، علم الهدی (م.436 ق.) هم درباره حقیقت رجعت چنین می گوید:شیعه امامیه معتقدند که خداوند متعال هنگام ظهور حضرت مهدی(ع) گروهی از مؤمنان را برمی انگیزد تا از ظهور دولت حق بهره برده و ایشان را نصرت و یاری کنند... و همچنین گروهی از دشمنان را برمی گرداند تا از آنها انتقام گرفته شده و مؤمنان تسکین خاطر پیدا کنند... دلیل صحت این گفتار، ممکن بودن تحقق آن توسط خداوند متعال است؛ چرا که امری ممتنع و محالی نیست هر چند گروهی از مخالفان آن را غیرممکن دانسته اند. وقتی رجعت را مسئله ممکنی بدانیم با اجماع شیعه امامیه و اتفاق نظر علمای ایشان بر این موضوع آن را اثبات می کنیم... اتفاق آراء شیعه کاشف از رأی معصوم(ع) است که قطعا حق و درست است. البته رجعت با مسئله اختیار مکلفان در تضاد نیست همانگونه که ظهور معجزات هم با آن در تضاد نیست؛ چرا که در هیچکدام سلب اختیار نمی شود و موجب الجاء نمی گردد... . برخی رجعت را تأویل کرده و می گویند مقصود از آن بازگشت دولت حق و حاکم شدن دین خدا بر خلق است نه آنکه اشخاصی پس از مرگشان به دنیا برگردند. توسل این گروه از شیعیان به چنین تأویلی ناشی از ناتوانی آنها برای اقامه برهان محکم در برابر مخالفان است که اشکال می کنند رجعت امری ممتنع و غیر ممکن است. حال آنکه جواب این دسته از مخالفان چنین است که اثبات رجعت تنها متکی به روایاتی که جنبه اخبار آحاد دارد نیست بلکه به پشتوانه اجماع طایفه، این موضوع ثابت می شود که خداوند گروههایی از مؤمنان و منافقان را هنگام ظهور حضرت مهدی(ع) زنده می کند و به این جهان باز می گرداند تا از نعمت دولت حق بهره برده و از انتقام دشمنان شادمان شوند. این موضوع که با چنین صراحتی بیان شده قابل تأویل نیست.6 4ـ1. علامه معاصر شیخ محمد حسین کاشف الغطاء (م.1373ق.) در رد کسانی که مسئله رجعت را از ارکان مذهب تشیع برشمرده و آن را بهانه ای برای طعنه زدن به ایشان قرار داده اند، چنین می گوید:اعتقاد به رجعت لازمه مذهب تشیع نیست و انکار آن زیانی ندارد. هر چند که این مسئله نزد ایشان کاملاً روشن و بدیهی است... ولی ملازمه ای میان تشیع و اعتقاد به رجعت وجود ندارد... و این همانند برخی از اخبار غیبی (پیشگوییها) است که وقوع آنها پیش از قیام قیامت صورت می گیرد و امر مشهوری است؛ مانند نزول حضرت مسیح، ظهور دجال، شورش سفیانی و دیگر مطالبی که راجع به نشانه های قیامت مطرح شده است. چنین مطالبی ربطی به اساس دینداری ندارد و از اصول دین نمی باشد و نه انکار آن موجب خروج از دین و ارتداد است و نه اعتراف صرف به آن موجب ورود به جمع دینداران و مسلمانان می شود، بلکه رجعت نزد شیعیان همانند مطالبی است که پیش از این برشمردیم... . آیا کسانی که تنها به این بهانه شیعه را مورد طعن خود قرار می دهند اصلاً می دانند رجعت چیست و چرا گمان می کنند غیر ممکن است خداوند گروهی را پس از مرگشان دوباره زنده کند حال آنکه نظیر آن در زمانهای گذشته به وقوع پیوسته و مورد تصریح قرآن کریم می باشد. مگر داستان حضرت حزقیل و زنده شدن کسانی که از ترس مرگ از خانه هایشان متواری شدند و با این حال باز هم مبتلا به مرگ شدند را نشنیده اند؟ مگر آیه کریمه «و یوم نحشر من کلّ أمّة فوجا» را نخوانده اند در حالی که در رستاخیز بزرگ همه گروهها و ملتها محشور می شوند. آری مسئله رجعت چیزی جز بهانه و وسیله ای برای طعنه زدن دشمنان شیعیان به ایشان نبوده است.7 2. رجعت در آیات قرآنبرخی از آیات قرآن تنها امکان رجعت را به اثبات می رسانند و برخی دیگر هم به صراحت از رجعت سخن می گویند که در اینجا برخی از این آیات را بررسی می کنیم. 1ـ2. و یوم نحشر من کلّ أمّة فوجا ممّن یکذّب بآیاتنا فهم یوزعون.8[روزی که از هر ملتی فوجی ـ از آنان که آیات ما را تکذیب می کردند ـ گرد می آوریم و آنان را به صف برانند.] این آیه تصریح می کند که گروههایی از ستمگران برانگیخته می شوند و نه همه آنها؛ حال آنکه توصیف قیامت چنین است: و یوم نسیّر الجبال و تری الأرض بارزة وحشرناهم فلم نغادر منهم أحدا و عرضوا علی ربّک صفّا لقد جئتمونا کما خلقناکم أوّل مرّة بل زعمتم أن لن نجعل لکم موعدا.9 روزی که کوهها را به راه می اندازیم و زمین را بینی که هر چه در اندرون دارد بیرون افکنده است و همه را برای حساب گردمی آوریم و یک تن از ایشان را رها نمی کنیم. همه در یک صف به پروردگارت عرضه می شوند. اکنون نزد ما آمدید همچنان که نخستین بار شما را بیافریدیم. آیا می پنداشتید که هرگز برایتان وعده گاهی قرار نخواهیم داد؟ و در آیه دیگر می خوانیم: و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السماوات و من فی الأرض إلاّ ما شاء ربّک و کلّ أتوه داخرین.10 [روزی که در صور دمیده می شود و همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند ـ مگر آن که خدا بخواهد ـ بترسند و همه خوار و ذلیل به سوی او روان شوند.] علامه طبرسی در ذیل آیه یاد شده (یوم نحشر من کلّ أمّة...) می گوید: «مِن» در اینجا افاده تبعیض می کند و بنابراین دلالت بر این دارد که در روز مورد اشاره آیه، تنها برخی از مردم محشور می شوند و این با صفت روز قیامت که خداوند در مورد آن می گوید: «آنها را محشور می کنیم و هیچکس از آنها را رها نمی کنیم» سازگاری ندارد. روایات فراوانی از امامان اهل بیت(ع) دلالت بر این دارد که خداوند تعالی به هنگام ظهور مهدی(ع) گروهی از دوستان و شیعیان آن حضرت را که پیش از این از دنیا رفته بودند به دنیا برمی گرداند تا به پاداش یاری و کمک به او برسند و با ظهور دولتش شادمان شوند. همچنین گروهی از دشمنان او را به دنیا برمی گرداند تا از آنها انتقام گیرد و به عذابی که مستحق آن هستند (کشته شدن به دست شیعیان و خواری و سرافکندگی به سبب مشاهده قدرت و شوکت امام مهدی(ع)) برسند. ایشان در ادامه می نویسد: اما برخی از امامیه از آنجا که گمان می کردند رجعت با تکلیف منافات دارد، روایات وارد شده در این زمینه را تأویل کرده و گفته اند. مراد از آنها بازگشت دولت [حق] و امر و نهی است نه بازگشت اشخاص و زنده شدن مردگان. اما این گونه نیست؛ چرا که رجعت از کسی سلب اختیار نمی کند و چنین نیست که افراد را به انجام واجبات و ترک محرمات مجبور سازد و همان طور که با ظهور معجزات بزرگ از قبیل شکافته شدن دریا و اژدها شدن عصا و مانند اینها تکلیف پابرجا می ماند با وقوع رجعت هم تکلیف باقی می ماند. وانگهی رجعت تنها با اخبار ثابت نمی شود تا قابل تأویل باشند، بلکه اجماع شیعه امامیه بر آن است و اخبار هم مؤید اجماع است. و در پایان هم می فرماید: کسانی هم که این آیه را مربوط به قیامت می دانند می گویند: مراد از «فوج» گروهی از رؤسا و پیشوایان کافران هستند که برانگیخته و گردآوری می شوند تا حجت بر آنان تمام شود.11 فخر رازی می گوید: این آیه مربوط به اموری است که پس از قیامت اتفاق می افتد.12 آلوسی هم می گوید: مراد از این حشر که نسبت به عده ای جدای از دیگران انجام می شود حشر مجددی است که برای سرزنش و عقوبت کردن آنها انجام می شود و پس از حشر اکبری است که ضمن آن همگان محشور می شوند.13 ولی با توجه به سیاق آیات می توان گفت حشر اصغر پیش از حشر اکبر اتفاق می افتد. در ذیل همین آیه درباره قیامت چنین آمده است: و یوم ینفخ فی الصور ففزع من فی السماوات و من فی الأرض.14 [روزی که در صور دمیده شود و همه کسانی که در آسمانها و زمین هستند ـ مگر آن که خدا بخواهد ـ بترسند و همه خوار و ذلیل به سوی او روان شوند.] اگر ترتیب نزول آیه در آن رعایت شده باشد، به طور طبیعی می بایست حادثه رجعتِ دسته ها پیش از نفخ صور انجام شود. 2ـ2. قالوا ربّنا امتّتنا اثنتین و أحییتنا اثنتین فاعترفنا بذنوبنا فهل إلی خروج من سبیل.15[می گویند: ای پروردگار ما، ما را دوباره میرانیدی و دوباره زنده ساختی و ما به گناهانمان اعتراف کرده ایم. آیا بیرون شدن را راهی هست؟] در این آیه از دو بار میراندن و زنده ساختن سخن رفته است. که هر میراندن حیات سابقی را می رساند. همانگونه که دو بار زنده نمودن، مرگ پیشین را حکایت دارد. به اعنقاد امامیه، میراندن نخست پس از حیات دنیوی و مرگ دوم پس از حیات در رجعت است. چنانکه زنده ساختن نخست در رجعت و زنده ساختن دوم در روز واپسین است. برخی میراندن اول را همان حالت نطفه بودن؛ میراندن دوم را مرگ پس از حیات دنیوی و حیات دوم را حیات اخروی دانسته اند. برخی دیگر حیات دوم را در قبر دانسته اند که انسانها برای پرسش زنده می شوند. دسته اول برای اثبات مدعای خود به این آیه استناد کرده اند: کیف تکفرون باللّه و کنتم أمواتا فأحیاکم...16. چگونه خدا را انکار می کنید، در حالی که مرده بودید و او شما را زنده ساخت، باز می میراند و زنده می کند و آنگاه به نزد او بازگردانده می شوید؟ مقصود ایشان در اینجا حالت پیش از دمیدن روح است اما این استدلال درست نیست؛ چرا که بر حالت پیش از دمیده شدن روح وصف «موات» (مرده) صدق می کند نه «امامة» (میراندن). به بیان دیگر وصف موات با هرگونه حالت نبود حیات مناسبت دارد ولی «امامة» در صورتی صدق می کند که از موجود سلب حیات گردد. به علاوه با این فرض می بایست سه موت داشته باشیم: پیش از دمیدن روح، پس از حیات دنیوی، پیش از حیات برزخی. مضاف بر این که مؤمنان در بهشت، تنها صحبت از یک مرگ می کنند: أفما نحن بمیتین إلاّ موتتنا الأولی17. [ما جز مرگ اول دیگر نخواهیم مرد.] 3ـ2. و تحسبهم أیقاظا و هم رقود... و کذلک بعثناهم لیتساءلوا بینهم...18.می پنداشتی که بیدارند حال آنکه در خواب بودند... همچنین بیدارشان کردیم تا با یکدیگر گفت و شنود کنند. از جمله دلایل صحت و امکان رجعت زنده شدن اصحاب کهف است که در آیه یاد شده بدان اشاره شده است. 4ـ2.أو کالذی مرّ علی قریة و هی خاویة علی عروشهاقال أنّی یحی هذه اللّه بعد موتها فأماته اللّه مائة عام ثمّ بعثه قال کم لبثت قال لبثت یوما أو بعض یوم قال بل لبثت مائة عام فانظر إلی طعامک و شرابک لم یتسنّه وانظر إلی حمارک و لنجعلک آیة للناس وانظر إلی العظام کیف ننشزها ثمّ نکسوها لحما فلمّا تبیّن له قال أعلم أنّ اللّه علی کلّ شی ء قدیر.19 [یا همانند کسی که از کنار روستایی عبور کرد که سقفهای [بناهای] آن فرو ریخته بود [ویران شده بود]. و مردمش مرده و استخوانهایشان پوسیده و پراکنده شده بود، به خود گفت: خداوند چگونه اینها را پس از مرگشان زنده می کند؟! به دنبال این حرف خداوند او را صد سال میراند و سپس او را مجددا زنده کرد و او را خطاب کرد: چقدر درنگ کردی [و خوابیدی]؟ گفت یک روز یا بخشی از یک روز. ندا آمد که نه، توصد سال درنگ کرده ای. به خوردنیها و آشامیدنیهای همراهت نگاه کن هیچ تغییری نکرده اند. ولی الاغت را بنگر که چگونه [بدنش [پوسیده و متلاشی شده است. اینها همه برای آن است که تو را نشانه ای برای مردم قرار دهیم. حال به استخوانهای متلاشی شده الاغت نگاه کن که چگونه آنها را کنار هم می آوریم. او هم هنگامی که این حقایق برایش روشن شد گفت: به یقین می دانم که خداوند بر هر کاری قادر و تواناست.] این داستان مربوط به حضرت «عُزیر» یکی از انبیای بنی اسراییل است. 5ـ2. ألم تر إلی الذین خرجوا من دیارهم و هم ألوف حذر الموت فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحیاهم إنّ اللّه لذو فضل علی الناس و لکن أکثر الناس لایشکرون.20[آیا ندیده ای (ندانسته ای) گروهی متشکل از هزاران نفر از ترس مرگ از دیارشان خارج شدند و خداوند به آنها گفت: بمیرید [آنها هم مردند] پس از آن ایشان را زنده کرد. حقیقتا خداوند نسبت به بیشتر مردم فضل و بخشش دارد در حالی که اکثر ایشان شکرگذار نیستند.] بنا بر نقل هفتاد هزار خانه وار بودند که از ترس مرگ، بیماری طاعون را بهانه کرده و در جهاد شرکت نجستند و از خانه هایشان بیرون آمدند که ناگهان همگی مردند و پس از مدتی به واسطه دعای «حزقیل» نبی، سومین وصی حضرت موسی(ع) زنده شدند21. در قرآن کریم هم این جریان چنین بیان شده است: 6ـ2. و إذ قلتم یا موسی لن نؤمن لک حتّی نری اللّه جهرة فأخذتکم الصاعقة و أنتم تنظرون ثمّ بعثناکم من بعد موتکم لعلّکم تشکرون.22[هنگامی که گفتید: ای موسی تا خداوند را به وضوح نبینیم به تو ایمان نمی آوریم و در حالی که خود شاهد بودید دچار صاعقه شدید [و مردید] سپس شما را پس از مرگتان دوباره برانگیختیم شاید که سپاسگزار باشید.] حضرت موسی(ع) هفتاد نفر از قوم خویش را برگزید و با خود به کوه طور برد؛ در طول مسیر آنها از او درخواست رؤیت خدا را کردند؛ در این هنگام آنها گرفتار صاعقه شدند و از دنیا رفتند، اما با درخواست و وساطت حضرت موسی(ع) آنها مجددا زنده شدند تا شاکر خداوند باشند. 7ـ2. و إذا قتلتم نفسا فادّارأتم فیها واللّه مخرج ما کنتم تکتمون فقلنا اضربوه ببعضها کذلک یحی اللّه الموتی و ویریکم آیاته لعلّکم تعقلون.23و هنگامی که یکی را کشتید و گناه کشتن را به گردن هم می انداختید. خداوند آنچه را کتمان می کردید مشخص کرد و گفتیم که بخشی از آن [گاو] را به او بزنید [تا زنده شده و گواهی دهد] اینگونه خداوند مردگان را زنده می کند و آیات خود را به شما نشان می دهد شاید که تعقل کنید. کشته ای در میان بنی اسرائیل یافت شد که معلوم نبود چه کسی او را کشته است. هر کس گناه آن را به گردن دیگری می انداخت. وحی شد که گاوی را کشته و بیخ دمش را به آن مرده بزنند تا زنده شود و قاتل خویش را رسوا سازد. آیه یاد شده به این موضوع اشاره می کند. 8ـ2. إن من أهل الکتاب إلاّ لیومننّ به قبل موته و یوم القیامة یکون علیهم شهیدا.24و هیچ یک از اهل کتاب نیست مگر آنکه پیش از مرگش (عیسی مسیح) به او ایمان آورد و عیسی در روز قیامت بر ایمانشان گواهی خواهد داد. از جمله دلایل صحت و امکان رجعت و بازگشت به این جهان پیش از قیامت، بازگشتن حضرت مسیح(ع) است که در آیه یاد شده به آن اشاره شده است. آن حضرت پس از رفتن از این جهان، بار دیگر باز می گردد و با حضرت مهدی(ع) بیعت و در نماز به او اقتدا می کند. پس از آن همه اهل کتاب به او ایمان آورده و از او پیروی می کنند. درباره بازگشت حضرت مسیح به زمین روایات زیادی نقل شده است که تنها به ذکر یکی از آنها می پردازیم: «شهر بن حوشب» که از تابعین بوده می گوید: «حجاج بن یوسف ثقفی» به من گفت: آیه ای در قرآن است که مرا بیچاره کرده است. پرسیدم: کدام آیه؟ گفت: «إن من أهل الکتاب إلاّ لیؤمننّ به قبل موته». به خدا قسم، من دستور کشتن یهودیها و نصرانیهای بسیاری را می دهم ولی هرگز لبشان حرکت نمی کند و ایمان نمی آورند. بدو گفتم: چنین نیست که گمان کرده ای. بلکه معنای آن چنین است که عیسی پیش از قیام قیامت از آسمان فرود می آید و آنگاه همه ملتهای یهود و نصاری به او ایمان می آورند پیش از آنکه عیسی بمیرد و در نمازش هم به مهدی(ع) اقتدا می کند. گفت: این تفسیر را از کجا آورده ای؟ گفتم: از [امام] محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب(ع). گفت: آن را از چشمه زلالی دریافت کرده ای.25 3. رجعت در روایاتهمانطور که پیش از این گفتیم علامه مجلسی(ره) بیش از دویست روایت در باب رجعت نقل می کند و پس از نقل همه آنها می گوید: برای کسانی که به گفته های ائمه اطهار(ع) ایمان دارند، جای شک و تردید باقی نمی ماند که مسئله رجعت حق است؛ چرا که روایات رسیده از ایشان در این موضوع در حد تواتر است و نزدیک به دویست روایت به آن تصریح دارند... . این روایات را بیش از چهل تن از بزرگان علما و محدثان در بیش از پنجاه کتاب معتبر نقل کرده اند. که از آن جمله اند: شیخ صدوق، کلینی، شیخ طوسی، علم الهدی، نجاشی، کشی، عیاشی، قمی، شیخ مفید، کراجکی، نعمانی، صفار، ابن قولویه، ابن طاووس، طبرسی، ابن شهر آشوب، راوندی و...26 برخی از روایاتی که علامه نقل می کند، از این قرارند: 1ـ3. از امام صادق(ع) درباره آیه «و یوم نحشر من کلّ امة فوجا» پرسیدند. حضرت فرمود: مردم (عامه) درباره آن چه می گویند؟ گفتند: می گویند درباره قیامت است. حضرت فرمودند:آیا در روز قیامت از هر گروهی دسته ای برانگیخته و بقیه وانهاده می شوند؟ نه چنین نیست... این آیه مربوط به رجعت و آیه «و حشرناهم فلم نغادر منهم احدا» درباره قیامت است».27 2ـ3. علی بن ابراهیم با سند صحیحی از آن حضرت(ع) نقل می کند که فرمودند:تنها کسانی رجعت می کنند که ایمان یا کفرشان خالص باشد.28 3ـ3. امام صادق(ع) درباره آیه «ربّنا أمّتنا اثنتین...» فرمودند:این آیه درباره رجعت است.29 4ـ3. باز ایشان فرمودند:از ما نیست کسی که به رجعت ایمان نداشته باشد.30 5ـ3. مأمون، خلیفه عباسی از امام رضا(ع) پرسید: نظر شما درباره رجعت چیست؟ فرمودند:رجعت حق است و در امتهای پیشین هم موضوع سابقه داری است و در قرآن هم ذکر شده است. پیامبر اکرم(ص) هم فرمودند: هر آنچه در امتهای پیشین واقع شده در این امت هم اتفاق می افتد... و نیز فرموده: هنگام ظهور مهدی، عیسی از آسمان فرود می آید و به وی اقتدا می کنند و باز فرموده: اسلام غریب بود و بار دیگر به غربت بازمی گردد و خوشا به حال غریبان. پرسیدند: پس از آن چه می شود؟ حضرت پاسخ می دهند: حق به اهلش بازمی گردد.31 6ـ3. موضوع رجعت در بسیاری از زیارتها هم آمده است. به عنوان مثال در زیارت «جامعه کبیره» که از معتبرترین زیارات موجود می باشد، عرضه می داریم:و جعلنی ممّن... یحشر فی زمرتکم و یکرّ فی رجعتکم و یملّک فی دولتکم و یشرّف فی عافیتکم و یمکّن فی أیّامکم و تقرّعینه غدا برؤیتکم. (خداوند) مرا از کسانی قرار دهد که... در گروه شما محشور می شود و با شما رجعت می کند و در دولت شما به سامان می رسد و در سلامت و عافیت شما مشرف می گردد و فردا چشمانش به دیدن شما روشن می شود. 4. شبهات درباره رجعتعلامه طبرسی ذیل آیه «ثم بعثنا من بعد موتکم لعلّکم تشکرون» در رابطه با زنده کردن هفتاد نفر از قوم بنی اسرائیل، شبهاتی را از منکران رجعت مطرح کرده و به پاسخ آنها پرداخته است که در اینجا به نقل آن می پردازیم: 1ـ4. زندگی در دار دنیا همراه با تکلیف است و تکلیف به دنبال اختیار می آید تا هر چه می کند از سر اختیار باشد و زوری به دنبال آن نباشد، حال آنکه وقتی یک نفر می میرد حقایق برای او مکشوف می شود و به ناچار حقیقت را می پذیرد و اگر به جهان بازگردد دیگر منکر آن نخواهد بود چنانکه قرآن کریم می فرماید:و جاءت سکرة الموت بالحقّ ذلک ما کنت منه تحید... لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید.32 [و به راستی که بیهوشی مرگ فرا می رسد. این است آنچه از آن می گریختی... تو از این غافل بودی. ما پرده از برابرت برداشتیم و امروز چشمانت تیزبین شده است.] علامه در جواب این شبهه می گوید: حالت مرگ برای چنین افرادی حالت بی خبری و بیهوشی است، همانند کسی که به خواب رفته باشد چیزی از حقایق آن جهان بر او آشکار نگشته و دوباره به همان حالت پیش از مرگ برمی گردند و اساسا سکرات موت چیزی را برای اینگونه افراد روشن نمی کند.33 علامه در جای دیگر ذیل آیه «و یوم نحشر من کلّ أمّة فوجا» می گویند: رجعت هیچ منافاتی با امر تکلیف ندارد؛ چرا که در رجعت چیزی نیست که موجب جبر در قبول حق باشد و مکلف را به انجام واجب یا ترک حرام وادارد. زیرا جز این نیست که مجموعه ای از آیات و حقایق الهی برای او مکشوف شود و در عین حال مکشوف شدن حقایق از وی سلب اختیار نکرده و وی همچنان قدرت اعمال اراده و اختیار خویش را داراست.34 فراموش نکنیم حقایقی که در رجعت برای افراد نمایان می شود بیش از آن چیزی نیست که هنگام قیامت کبرا برای افراد مشخص می شود و درباره آن هم قرآن به صراحت می گوید که باز از جمعیت کفار روحیه اطاعت و تبعیت مشاهده نمی شود: و لوتری إذ وقفوا علی النار فقالوا یالیتنا نردّ و لانکذّب بآیات ربّنا و تکون من المؤمنین بل بدا لهم ما کانوا یخفون من قبل ولو ردّوا لعادوا لما نهوا عنه و إنّهم لکاذبون.35 [اگر آنها را در آن روز که در برابر آتش نگاهشان داشته اند بنگری، می گویند: ای کاش ما را بازگردانند تا آیات پروردگارمان را تکذیب نکنیم و از مؤمنان باشیم. نه، آنچه را که از این پیش پوشیده می داشتند اکنون برایشان آشکار شده، اگر آنها را به دنیا بازگردانند، باز هم به همان کارها که منعشان کرده بودند بازمی گردند. اینان دروغگویانند.] چنین تأکیدی را در آیات 100 ـ 99 سوره مؤمنون هم می توان مشاهده کرد و لذا اینطور نیست که گمان کنیم اینگونه افراد با روشن شدن حقایق از کرده های پیشین خود پشیمان می شوند و راه و روش جدیدی در پیش می گیرند بنابراین با قاطعیت می توان گفت که رجعت مطلقا منافاتی با اختیار افراد ندارد. 2ـ4. اگر رجعت از جمله آیات و دلایل صحت نبوت است می بایست همانند دیگر معجزات در زمان حیات نبی اکرم(ص) رخ می داد.در پاسخ این شبهه نیز باید گفت: ضرورت چنین ملازمه ای مشخص نیست ومثال نقض چنین ادعایی هم رخ دادن پیشگوییهای ایشان از آینده است و اصلاً اقتضای چنین مسایلی این است که در آینده محقق شوند نه هنگام صدور کلام. 3ـ4. اعلام رجعت صحیح نیست؛ چرا که کسانی را وادار می کند که توبه از گناهان خود را موکول به آینده و زمان رجعت کنند.پاسخ این شبهه هم چنین است که: اولاً بازگشت در رجعت عمومی نیست و تنها عده ای از مردم رجعت می کنند و ثانیا احدی نمی داند که آیا او جزء رجعت کنندگان است یا خیر و همین که نمی داند بازمی گردد یا خیر در بازداشتن وی از گناهان کفایت می کند.36 در فهرست نجاشی حکایتی از مؤمن الطاق آورده که یکی از مخالفان به او گفت: آیا به رجعت عقیده داری؟ گفت: آری. مخالف می گوید: پانصد دینار به من وام ده تا حین رجعت به تو پس دهم. مؤمن الطاق هم به او می گوید. ضامنی بیاور تا ضمانت کند آن وقت تو به سان یک انسان بازگشت می کنی تا بتوانم وام خود را از تو بستانم، از کجا معلوم که بوزینه برنگردی؟!37 پی نوشتها :1 .شعرا و ادبا در این باره اشعار نغزی سروده اند به علاوه می توانید داستان سید اسماعیل حمیری، قاضی سیار در محضر منسور عباسی را در الفصول المختار، شیخ مفید که ضمن المصنفات الشیخ المفید، ج2، صص 95 ـ 92 چاپ شده و داستان مؤمن الطاق را با ابوحنیفه در بحارالانوار، ج53، ص107 مطالعه کنید. 2 .ر.ک: بحارالانوار، ج53، صص144 ـ 39. 3 .سوره نمل (27)، آیه 83. 4 .ر.ک: مصنفات الشیخ مفید، ج5، صص63 ـ 60. 5 .ر.ک: رساله «اجوبة المسائل السرویه» مسأله اولی. 6 .رسائل شریف مرتضی، مجموعه اولی، صص 126 ـ 125. 7 .أصل الشیعة و أصولها، صص 101 ـ 99. 8 .سوره نمل (27)، آیه 83. 9 .سوره کهف (18)، آیه 47. 10.سوره نمل (27) آیه 87. 11.مجمع البیان، ج7، صص 235 ـ 234. 12.تفسیر الکبیر، ج24، ص218. 13.تفسیر روح المعانی، ج20، ص23. 14.سوره نمل (27)، آیه 87. 15.سوره مؤمن (40)، آیه 11. 16.سوره بقره (2)، آیه 28. 17.سوره صافات (37)، آیه 59. 18.سوره کهف (18)، آیه 19 ـ 18. 19.سوره بقره (2)، آیه 259. 21.همان (2)، آیه 243. 22.همان (2)، آیه 56-55. 20.ر.ک: مجمع البیان، ج2، صص347 ـ 346. 23.همان، آیه 73 ـ 72. 24.سوره نساء (4)، آیه 159. 25.تفسیر قمی، ج1، ص158 ؛ مجمع البیان، ج3، ص137؛ تفسیر فخررازی، ج11، ص104 با اندکی اختلاف. 26.ر.ک: بحارالانوار، ج53، ص122. 27.همان، ص51، ح27. 28.همان، ص53، ح30. 29.همان، ص56، ح36. 30.همان، ص92، ح15. 31.همان، ص59، ح45. 32.سوره ق(50) آیه 22-19. 33.مجمع البیان، ج1، ص115. 34.همان، ج7، صص235 ـ 234. 35.سوره انعام (6)، آیه 28 ـ 27. 36.مجمع البیان، ج1، ص115. 37.بحارالانوار، ج53، ص107. |
پدید آورنده : عسکری اسلامپورکریمی ** ، صفحه 33
چکیدهرجعت، یکی از مسائل مورد اختلاف میان مذاهب اسلامی است. از منظر شیعه رجعت از عقاید مسلم به شمار میآید و مورد تأیید اهلبیت(ع) نیز قرار گرفته است. بر این اساس، گروهی از مؤمنان راستین و عدهای از کافران بدسرشت، هنگام ظهور حضرت مهدی(عج) به این دنیا بازگردانده میشوند تا مؤمنان به ثواب یاری آن حضرت در تشکیل حکوت عدل و قسط جهانی نائل آمده، از درک و تماشای عظمت و شوکت دولت کریمه اسلام، لذت ببرند و کافران به سزای پارهای از اعمال ننگینشان برسند. اهلسنت به سبب اختلاف مبنایی که با شیعیان دارند، مسئله رجعت را از اساس انکار کردهاند و اینگونه عقاید را برگرفته از عقاید غلات و ساخته و پرداخته عبداللهبن سبای یهودی میدانند. این نوشتار موضوع رجعت را از منظر فریقین مورد تأمل قرار میدهد. واژههای کلیدی: رجعت، شیعه، اهلسنت، رجعتکنندگان، فلسفه رجعت، عبداللهبن سبأ.مقدمهیکی از آرزوهای دیرینه بشر گسترش عدالت در سراسر گیتی و ریشهسوزی بیداد از همه آبادیهای زمین است. این امید و آرزو به شکل نوعی اعتقاد در ادیان الهی تجلی نموده است. در طول تاریخ، کسانی که مدعی تحقق این اندیشه شدند، طرحها ریختند و چارهها اندیشیدند، ولی نتوانستند بشر خستهدل را امیدی بخشند. آری؛ اندیشه ظهور حضرت مهدی(عج) تنها چراغ فروزانی است که میتواند تاریکیها و غبار خستگی را از انسان دور کند. روزی که او میآید و حکومت واحد جهانی تشکیل میدهد، انحرافها و بیعدالتیها را محو میسازد و ابرهای خودخواهی و نفاق را کنار میزند تا بشر لذت و زیبایی زندگی واقعی را در سایه حکومت اهلبیت(ع) و پیاده شدن همه احکام اسلام ناب محمدی(ص) با تمام وجود احساس کند. در آستانه این ظهور نورانی، حوادث شگفتانگیزی اتفاق میافتد که از جمله آنها بازگشت گروهی از مؤمنان واقعی برای درک و تماشای عظمت و شوکت جهانی اسلام و حکومت دولت کریمه خواهد بود. البته عدهای از کافران بدطینت نیز در این میان پیش از برپایی رستاخیز به دنیا برمیگردند تا به سزای پارهای از اعمال ننگین خویش برسند. بازگشت گروهی از مؤمنان خالص و کافران ستمگر به این جهان پیش از قیامت، «رجعت» نامیده میشود. برخی از خردهگیران بر شیعه، امکان رجعت را مورد تردید قرار داده و اعتقاد به آن را ناپسند دانستهاند؛ بدان حد که گفتهاند: «رجعت، مذهب گروهی از اعراب جاهلیت بوده است که برخی از فرق اسلامی (شیعه) بدان گرویدهاند.» تردید و مناقشات مخالفان در صحت رجعت از یک سو و پیچیدگی مسئله از سوی دیگر، پرسشها و شبهاتی را برانیگخته که از آن جمله است: منظور از رجعت چیست؟ آیا رجعت به معنای بازگشت برخی از اموات (ائمهائمه(ع) و گروهی از مؤمنان و کافران) به دنیاست و یا به معنای بازگشت دولت و قدرت به خاندان رسالت است؟ آیا رجعت به معنای نخست، ممکن است؟ آیا همانگونه که رجعت در امتهای پیشین واقع شده است، در امت اسلامی نیز واقع خواهد شد؟ رجعت چه زمانی واقع میشود؟ چه کسانی مشمول رجعت میشوند؟ آیا رجعت همگانی است یا اختصاصی؟ و بالأخره فلسفه آن چیست؟ این پرسشها و نظایر آنها، موجب شده است که اندیشمندان اسلامی کتب و مقالات گرانمایهای در تبیین این موضوع بنگارند و یا در کتب کلامی، بابی را به این موضوع مهم اختصاص دهند. نگارنده با کمال بیطرفی، در این نوشتار سعی نموده تا با مطالعه در منابع اصیل اسلامی، این موضوع مهم را از نگاه فرق اسلامی و حتی غلات و مفوضه، بررسی کند که البته در این راه برای صیانت از اشتباه از خداوند متعال و وجود مقدس حضرت بقیةاللهالأعظم(عج) عاجزانه استمداد و استعانت میجوید. مفهوم شناسیالف. معنای لغوی«رجعت»«رجعت» در لغت به معنای «بازگشت» است. لغتشناسان در توضیح واژه «رجعت» گفتهاند: «رجعت، مصدر مره از ماده «رجوع» به معنای یکبار بازگشتن یا بازگردانیدن است.»[1] لغتشناسان میگویند: «الرجعة بفتح الراء» به معنای یکبار برگشتن پس از مرگ، در عصر ظهور حضرت مهدی(عج) است. فلانی به رجعت ایمان دارد؛ یعنی ایمان به برگشتن به دنیا پس از مرگ دارد.[2] و نیز در «اقرب الموارد» درباره واژه «رجعت» آمده است: رجوع به معنای بازگشت است و فلانی به رجعت ایمان دارد، یعنی او به رجوع به دنیا پس از مرگ اعتقاد دارد.[3] پس واژه رجعت در لغت به معنای «یکبار بازگشت یا بازگردانیدن» است. ناگفته نماند که اصل «رجوع» به معنای بازگشتن و بازگردانیدن(لازم و متعدی) به کار رفته است؛ مثل: «فرجع موسی الی قومه غضبان أسفاً»[4]، و «فإن رجعک الله الی طائفة منهم...»[5] که واژه «رجع» در آیه شریفه نخست، لازم است، چنانکه گفته میشود: «رجع الرجل» و در آیه شریفه دوم، متعدی میباشد. از این رو، واژه «رجعت» که مصدر مره از ماده رجوع است، به معنای یکبار بازگشتن و یا بازگردانیدن به حال اول است. البته الفاظ مختلفی برای بیان این اصل اعتقادی در قرآن کریم و روایات اسلامی به کار رفته است، مانند: رجعت، ایاب، کره، رد، حشر، که همه در معنای بازگشت مشترکاند، ولی جامع همه آنها کلمه «رَجَعَ» است که در لغت به معنای بزگشتن به مبدأ و مکان و یا فعل و حالت اصلی گفته میشود؛ یعنی یک مبدأ و آغازی باشد که از جایی دوباره به آن برگردد و هیچگونه قیدی در آن لحاض نشده است.[6] ب. معانی اصطلاحی «رجعت»رجعت همانند بسیاری از واژهها علاوه بر معنای لغوی، در علوم مختلف در معانی گوناگونی به کار رفته، و با توجه به این معانی است که میتوانیم تصویر و شناخت صحیحی از معنای مورد بحث داشته باشیم. لغتنامه دهخدا معانی اصطلاحی مختلفی برای رجعت برشمرده است که به اختصار اشاره میشود: 1. اصطلاح فقهی: بازگردیدن مرد به سوی زن مطلقه خود در مدت قانونی و شرعی. 2. اصطلاح نجومی: رجعت نزد منجمان و اهل هیئت، عبارت است از حرکتی غیر از حرکت کوکب متحیره به سوی خلاف توالی بروج و آن را رجوع و عکس نیز مینامند. 3. اصطلاح عرفانی: نزد اهل دعوت عبارت است از رجوع و کال و نکال و ملال صاحب اعمال به سبب صدور فعل زشت از افعال، یا متکلم گفتاری سخیف از اقوال.[7] 4. اصطلاح جامعهشناسی: در علوم اجتماعی، برخی جامعهشناسان به هنگام بحث از قانونمندی جامعه و تاریخ، بر این باورند که قوانین تطورات تاریخی در همه جوامع مشترک است و تاریخ سه مرحله ربانی و قهرمانی و انسانی را طی میکند و همیشه این ادوار تکرار میشوند و آنان این حرکت تاریخ را «أدوار و اکوار» و «رجعت» گویند.[8] روشن است که هیچکدام از معانی چهارگانه مذکور مورد بحث ما نیست و آنچه در این تحقیق مورد توجه است اصطلاح کلامی است. 5. اصطلاح کلامی: رجعت در اصطلاح کلامی (متکلمان) عبارت است از بازگشت برخی از اموات به دنیا بعد از ظهور حضرت مهدی(عج) و قبل از قیامت. سیدمرتضیS میفرماید: «رجعت، عبارت است از اینکه خداوند در هنگام ظهور حضرت مهدی(عج)، گروهی از شیعیان را که قبلاً از دنیا رفتهاند، دوباره زنده میکند تا به ثواب یاری آن حضرت نائل شوند و دولت [کریمه] او را مشاهده کنند و نیز جمعی از دشمنان آن حضرت را دوباره زنده میکند تا از آنان انتقام بگیرد.»[9] قاضی ابن براج در تعریف رجعت میگوید: «معنای رجعت این است که خداوند، هنگام ظهور حضرت قائم(عج) دستهای از دوستان و پیروان وی را که قبلاً وفات نمودهاند، دوباره زنده میکند تا به ثواب یاری و اطاعت آن حضرت و نیز ثواب جنگ با دشمنانش نائل آیند.»[10] شیخ مفیدS میفرماید: «خداوند گروهی از مردگان را به همان صورتی که در گذشته بودند، به دنیا برمیگرداند، و گروهی را عزیز و گروهی دیگر را ذلیل میکند و اهل حق را بر اهل باطل غلبه و نصرت میبخشد و مظلومان را بر ظالمان و ستمگران غلبه میدهد. این واقعه هنگام ظهور ولی عصر(عج) رخ خواهد داد.»[11] دانشمند معاصر شیعی، علامه مظفر دراینباره میگوید: «عقیده شیعه در رجعت، بر اساس پیروی از اهلبیت(ع) چنین است: خداوند عدهای از کسانی را که در گذشته از دنیا رفتهاند، به همان اندام و صورتی که داشتهاند، زنده میکند و به دنیا برمیگرداند. به برخی از آنان عزت میدهد و پارهای را ذلیل و خوار خواهد کرد و حقوق حقپرستان را از باطلپرستان میگیرد و داد ستمدیدگان را از ستمگران میستاند و این جریان یکی از رویدادهایی است که پس از قیام مهدی آل محمد به وجود میآید. کسانی که پس از مردن به این جهان بازمیگردند، یا از ایمان بالا برخوردارند یا افرادی در نهایت درجه فسادند و آنگاه دوباره میمیرند.»[12] بنابراین، رجعت عبارت است از: بازگشت گروهی از مؤمنان محض و کافران محض پس از مردن و قبل از قیامت، به دنیا در حکومت حضرت مهدی(عج) و روشن است که انبیا و ائمه(ع) به عنوان اشرف مؤمنان محض در بین رجعتکنندگان خواهند بود.[13] لغتشناسان اهلسنت نیز در تعریف «رجعت» گفتهاند: «رجعت، مذهب قومی از عرب است که در زمان جاهلیت نزد آنها معروف بوده و مذهب گروهی از فرقههای مسلمانان از صاحبان بدعتها و هواپرستان است که میگویند: همانا مرده، زنده شده و به دنیا برمیگردد، همانگونه که قبل از مرگ بوده است. از آن جملهاند گروهی از رافضیها که میگویند: علیبن ابیطالب(ع) در زیر ابرها پنهان است، پس خارج نمیشود با کسانی که همراه فرزندان او خارج میشوند، تا اینکه منادی از آسمان ندا میدهد: همراه فلانی خارج شو!»[14] همچنین در صحیح مسلم از قول سفیانبن عیینه آمده است: «همانا رافضیها میگویند: به تحقیق علی(ع) در میان ابرها پنهان (زنده) است و خارج نمیشود با کسانی از فرزندانش که خارج شدهاند، تا اینکه منادی از آسمان، ندا میدهد و علی(ع) را میخواند که با فلانی خارج شو!» [15] ناگفته نماند که حتی سیرهنویسان اهلسنت نیز بدون تحقیق و تأمل، رجعت را با همین عبارت تعریف کرده و آن را از اعتقادات شیعه امامیه دانستهاند.[16] با امعاننظر در تعاریف شیعه که درباره رجعت بیان شد، به روشنی درمییابیم که تعریف مسلم در صحیح و ابن اثیر در النهایه و ابن منظور در لسانالعرب و ابنحجر عسقلانی در تهذیبالتهذیب[17]، تعریف اصطلاحی شیعه امامیه نیست؛ بلکه این عقیده غلات است و هیچ ربطی به شیعه امامیه ندارد، و ائمه اهلبیت(ع) آنها را لعن و نفرین نموده و از آنها به خاطر این عقیده برائت جستهاند.[18] اگر گفته شود: قسمتی از تعریف اهللغت اهلسنت، همان تعریف رجعت اصطلاحی است، آنجا که گفتهاند: «إن المیت یرجع الدنیا و یکون فیها حیًاً کما کان»، در پاسخ باید گفت: این همان تعریف لغوی رجعت است که همه اهل لغت بدان تصریح داشتند؛ «فلان یؤمن بالرجعة، أی بالرجوع الی الدنیا بعدالموت»،[19] اما بر رجعت اصطلاحی مورد اعتقاد شیعه تطبیق نمیکند؛ زیرا الف و لام «المیت» یا برای جنس است و یا برای استغراق و در هر دو صورت بر رجعت منطبق نیست؛ چون معنای عبارت اینگونه میشود: به تحقیق، جنس مردگان (همه مردگان) زنده میشوند و به دنیا برمیگردند و همانگونه که پیش از مرگ، زندگی میکردند به حیات خویش ادامه میدهند؛ در حالی که در تعریف رجعت گفته شده، همه مردگان برنمیگردند و زندگی زمان رجعت هم با زندگی قبل از مرگ متفاوت است؛ زیرا آنها که عزیز بودند، ذلیل و آنها که ذلیل بودند، عزیر میشوند. رجعت از دیدگاه شیعه امامیهاعتقاد به رجعت از باورهای مسلم و تردیدناپذیر شیعه است؛ تا بدانجا که پیروی مذهب تشیع و اعتقاد به رجعت متلازم یکدیگر است و برخی از یاران و پرورشیافتگان مکتب «اهلبیت(ع)» با همین صفت معرفی شدهاند و خردهگیران بر شیعه نیز همین اعتقاد را وسیله نکوهش و مخالفت خویش قرار دادهاند. اهمیت اعتقاد به رجعت و بازگشت نخبگان امت، پیش از قیامت به دنیا، در منابع اسلامی با بیانات گوناگونی مطرح شده است. در برخی روایات روز رجعت را یکی از روزهای الهی که عظمت و قدرت الهی در آن متجلی خواهد شد، برشمردهاند. امام باقر(ع) میفرماید: «ایام الله عزوجل ثلاثة یوم یقوم القائم و یوم الکرة و یوم القیامة؛ روزهای خدا سه روز است؛ روزی که قائم(عج) قیام میکند و روز رجعت و روز قیامت.»[20] منظور از «ایام الله»؛ روزهای خدا چیست؟علامه طباطباییS در اینباره میفرماید: اینکه ایام خاصی به خدا نسبت داده میشود با اینکه همه روزها متعلق به خداست، نکتهاش این است که در آن روزهای خاص، امر خدا چنان ظهوری مییابد که برای هیچ کس دیگری این ظهور پیدا نمیشود؛ مثل مرگ که در آن هنگام تمام اسباب دنیوی از تاثیرگذاری میافتد و قدرت و عظمت الهی ظهور و بروز میکند. ایشان در ادامه احتمال دیگری را در تفسیر ایامالله بیان میکند که ممکن است مقصود این باشد که نعمتهای الهی در آن روز ظهور خاصی مییابند، که آن ظهور برای غیر او نخواهد بود، مثل روز نجات حضرت ابراهیمائمه(ع) از آتش. پس منظور از «ایامالله» روزهایی است که امر الهی اعم ازنعمت یا نقمت، عزت و ذلت ظهور تام مییابد.[21] در حدیثی از امام صادق(ع)، عدم ایمان به رجعت، همسنگ و هموزن انکار ایشان قرار داده شده و کسانی که به این موضوع اعتقاد ندارند، خارج از دایره «امامت و ولایت» معرفی شدهاند: «لیس منا من لم یؤمن بکرتنا و لم یستحل متعتنا؛ از ما نیست کسی که ایمان به رجعت نداشته باشد... .»[22] آن حضرت در حدیث دیگری، یکی از شرایط ایمان را اعتقاد به رجعت برشمرده و فرموده است: «من اقر بسبعة اشیاء، فهو مؤمن و ذکر منها الایمان بالرجعة»؛[23] هر کس به هفت چیز اعتقاد داشته باشد، مؤمن است، و در میان آن هفت چیز ایمان به رجعت را ذکر فرمودند. لازمه چنین سخنی آن است که ایمان کامل زمانی حاصل میشود که علاوه بر اعتقاد به توحید و...، اعتقاد به رجعت نیز وجود داشته باشد. بر این اساس، در طول تاریخ تشیع هیچ شعاری در این مکتب، برجستهتر از رجعت نبوده است؛ گرچه ممکن است در تفسیر بعضی از جزئیات آن اختلافات جزئی وجود داشته باشد.[24] ولی اعتقاد به اصل رجعت اجماعی و مورد اتفاق است. ازاین رو، بسیاری از اندیشمندان بزرگ شیعه، مانند شیخ مفیدS، سیدمرتضیS، شیخ طوسیS، امینالاسلام طبرسیS، سیدبن طاووسS، علامه مجلسیS، شیخ حر عاملیS و علامه طریحی و...[25] بر حقانیت و صحت رجعت از دیدگاه شیعه امامیه ادعای اجماع و اتفاق کردهاند که به جهت اختصار به ذکر چند نمونه بسنده میشود. 1. شیخ مفیدS میفرماید: «شیعیان بر وجوب بازگشت عده زیادی از مردگان به دنیا، قبل از قیامت اتفاق نظر دارند.»[26] 2. سیدمرتضیS در آثارش، چندین بار به اجماعی بودن مسئله رجعت اشاره کردهاست؛ از جمله در رساله دمشقیات میگوید: شیعیان اجماع دارند که خداوند، هنگام ظهور حضرت مهدی(عج) گروهی از دوستان آن حضرت را برای یاری او و جمعی از دشمنانشان را برای عذاب، به دنیا بازمی گرداند... .[27] 3. مرحوم طریحی در مجمعالبحرین مینویسد: «رجعت از ضروریات مذهب شیعه امامیه است و شواهد قرآنی و احادیث اهلبیت(ع) بر آن مشهورتر از آن است که ذکر شود. حتی از طرف ائمه اطهار(ع) وارد شده که هر کس ایمان به رجعت ما و ازدواج موقت نداشته باشد، از ما (شیعه) نیست.»[28] 4. مرحوم شیخ حر عاملی در الایقاظ مینویسد: «حقانیت رجعت به تصریح آیات متعدد و روایات متواتر ـ بلکه متجاوز از حد تواتر ـ و اجماع امامیه ثابت است. احدی از علمای امامیه را سراغ نداریم که رجعت را انکار کرده و یا یکی از احادیثش را رد یا تأویل کرده باشد. هر فرد با انصافی با مطالعه این ادله به رجعت یقین پیدا میکند.»[29] 5. علامه مجلسیS در اینباره میگوید: اعتقاد به رجعت در تمام دورهها مورد اجماع فرقه شیعه بوده و چون خورشید بر تارک آسمان میدرخشد و کسی را یارای انکار آن نیست.[30] اینها نمونههایی از گفتار برخی از بزرگان شیعه است که اگر کسی بخواهد در اینباره تحقیق و بررسی کند، به صدها مورد برمیخورد که اندیشمندان شیعه در اعصار مختلف به پیروی از ائمه اهلبیت(ع) بر حقانیت آن اصرار ورزیده و بیش از هفتاد محدث ثقه احادیث مربوط به رجعت را در کتابها و رسالههایشان نقل نمودهاند[31]و مفسران شیعه آیات رجعت را در کتابهای تفسیری خود، تفسیر و تبیین و بر حقانیت رجعت استدلال کردهاند. علاوه بر این، عده زیادی از دانشمندان شیعه در همان عصر حضور معصومائمه(ع) و سپس در زمان غیبت، به نگارش کتابهای مستقلی در اثبات رجعت اقدام نموده[32] و آن را به صورت مستدل و مبرهن بیان کرده و با مخالفین مناظره و احتجاج نمودهاند. نکته شایان توجه این است که مطالب یاد شده مبنی بر ضرورت اعتقاد به رجعت بدان معنا نیست که از دیدگاه عقاید شیعی، اصل رجعت در شمار اصول دین بوده و همپایه اعتقاد به توحید، نبوت و معاد میباشد؛ بلکه مانند بسیاری از ضروریات دینی یا رویدادهای تاریخی انکارناپذیر، از مسلمات قطعی محسوب میگردد. به عنوان مثال، همه مسلمانان باور دارند که جنگ بدر، نخستین غزوهای بود که بین مسلمانان و مشرکان مکه در سال دوم هجرت به وقوع پیوست، اما قطعیت چنین حادثهای و اعتقاد به وقوع آن در زمره اصول عقاید اسلامی به شمار نمیآید. با این همه، کسی ازمسلمانان را نیز یارای انکار آن نیست. بنابراین، «شیعه در عین اعتقاد به رجعت که آن را از مکتب ائمه اهلبیت(ع) گرفته است، منکران رجعت را کافر نمیشمرد، زیرا رجعت از ضروریات مذهب شیعه است، نه از ضروریات اسلام؛ ازاینرو، رشته اخوت اسلامی را با دیگران به خاطر آن نمیگسلد، ولی به دفاع منطقی از عقیده خود ادامه میدهد.»[33] رجعت از دیدگاه اهلسنتبرادران اهلسنت اعتقاد به رجعت را به شدت انکار کرده و آن را از عقاید اعراب جاهلی،[34]یهود و نصارا[35] و عقیده هواپرستان و بدعتگذاران[36]و... دانستهاند و هر کسی را که به رجعت معتقد باشد، کافر، کذاب، فاسق، خبیث و... معرفی نموده و مستحق انواع عذابهای دنیوی و اخروی شمردهاند. از دیدگاه آنان هیچ گناهی بالاتر از اعتقاد به رجعت نیست. آنان قاتلین شهدای کربلا و کشنده سالار شهیدان امام حسین(ع) را عادل و ثقه میدانند![37] ولی معتقدان به رجعت را فاسق و غیر ثقه و... معرفی میکنند.[38] از اینرو، رجعتی که شیعه امامیه بدان معتقد است، اهلسنت هیچگاه در صدد فهم و درک صحیح آن بر نیامدهاند و در منابع آنها نیز تعریف نشده است[39] ابوالحسین عبدالرحیم الخیاط معتزلی، مؤلف کتاب الانتصار، عدم اطلاع خود را از رجعت اینگونه توجیه میکند: «همانا رجعت از اسرار مذهب شیعه است که همدیگر را به کتمان و اختفای آن سفارش میکنند و اینکه در مجالس و کتابهای خویش ذکر نکنند، مگر در کتابهایی که مخفی میماند و ظاهر نمیشود.»[40] بسیار جای شگفتی است که اندیشمندان رجالی اهلسنت وقتی در مقام جرح و تعدیل راویان حدیث، به دوستداران و پیروان اهلبیت(ع) میرسند، در مقام معرفی آنان میگویند: او کذاب است، غیر ثقه است و... علت همه این اوصاف و بیاعتباری احادیث آنان را ایمان و اعتقادشان به «رجعت» ذکر میکنند، بدون اینکه درباره مفهوم رجعت چیزی بگویند و توضیحی بدهند. گویا مفهوم رجعت مانند شرک به خدا، بتپرستی، انکار ضروریات دین و... برای مسلمانان از بدیهیترین مفاهیم است که هیچ شرح و توضیحی نیاز ندارد! علمای رجالی اهلسنت درباره دوستان و اصحاب ائمه(ع) اظهار نظرهای غیر منصفانهای دارند که به چند نمونه اشاره میشود: ابوالحجاج میگوید: «جابر جعفی، حدیثش ضعیف است، قسم به خدا ! او بسیار دروغگوست؛ چون ایمان به رجعت دارد!»[41] ابنحجر عسقلانی درباره «عثمانبن عمیره» میگوید: «او مذهب پست و بیارزشی دارد، غلوکننده در شیعهگری است، ایمان به رجعت دارد.»[42] عقیلی مکی درباره اصبغبن نباته میگوید: «او هیچ ارزشی ندارد، ایمان به رجعت داشته است!» و همچنین وی درباره شخصیت ممتازی چون ابوحمزه ثمالی مینویسد: «ابوحمزه ثمالی ضعیف الحدیث و بی ارزش بوده است، ایمان به رجعت دارد.»[43] المزی میگوید: «داوودبن یزید (مثل جابر) به رجعت ایمان داشت. شعبی به آن دو میگفت: اگر من بر شما مسلط میشدم و هیچ چیزی پیدا نمیکردم، مگر نخی، هر دو نفر شما را میدوختم، سپس به زنجیر میکشیدم و میآویختم!»[44] خطاب به برادران اهلسنت میگوییم: این گونه که شما از راویان حدیث و معتقدان به رجعت تعبیر میکنید، اگر کسی اطلاعی از مفهوم رجعت نداشته باشد و این نسبتهای ناروا را بخواند، برای وی علم یقینی حاصل میشود که اعتقاد به رجعت یک منکر و گناه نابخشیدنی، در حد انکار خداوند و یا شرک به خداست که مستحق این توهینها و تحقیرها و عذابهاست. هر کسی این عقیده را داشته باشد مرتکب گناهی خواهد شد و باید زبانش قطع و به دار مجازات آویخته شود! «ممکن است از دو جهت به رجعت ایراد وارد شود: 1. از این جهت که وقوعش محال است؛ 2. احادیث مربوط به آن، دروغ است. بنا به فرض محال که این دو جهت درست باشد، اعتقاد به رجعت به این درجه از زشتی نیست که شما میپندارید. چه بسا گروههایی از مسلمانان به امور محال یا اموری که نص آشکار در مورد آن وارد نشده معتقدند (مانند، اعتقاد به جایز بودن گناه یا اشتباه برای پیامبر(ص)، یا اعتقاد به اینکه پیامبر(ص) جانشینی برای بعد از خود انتخاب نکرد!)؛ ولی با این اعتقادات، نسبت کفر و خروج از اسلام را به آنها نمیدهیم که برادران اهلسنت چنین نسبتهایی را به ما دادهاند!»[45] بسی جای تعجب است که برادران اهلسنت بیش از شیعه در این خصوص روایت نقل کردهاند؛ «از جمله در روایات آنها اشاره به این است که امیرالمومنین(ع) بعد از رحلتش مانند ذوالقرنین دوباره به دنیا برمیگردد. همچنین در کتابهای آنها دیده شده که جماعتی از مردم عادی را نام بردهاند که بعد از مرگ و پیش از دفن و بعد از دفن به دنیا برگشتند و سخن گفتند و چیزها نقل کردند و سپس مردند! حال که برادران اهلسنت، خود اینگونه موضوعات را نقل کرده و در کتابهای خود نوشتهاند، چرا حاضر نیستند قبول کنند که اهلبیت(ع) دوباره به دنیا بازگردند و چرا از روایات ائمه اطهار(ع) در خصوص رجعت، اظهار تنفر میکنند و راویان رجعت را دروغگو و... میشمارند؟ رجعتی که علمای ما و اهلبیت پیامبر اعظم اسلامG و شیعیان آنها معتقدند از جمله علائم و معجزات پیامبر اسلام(ص) است، چرا مقام آن رسول رحمت6 در نزد برادران اهلسنت با انکار رجعت باید از موسی و عیسی و دانیال پیامبر کمتر باشد؟ زیرا میدانیم که خداوند متعال به دست آنها مردگان بسیاری را زنده گردانید و تمام علمای اهلسنت نیز آن را قبول دارند.»[46] رجعتی که برادران اهلسنت آن را (بدون تحقیق) به شیعه امامیه نسبت میدهند، از عقاید غُلات و مفوضه است که هیچ ربطی به اعتقادات شیعه امامیه ندارد، جهت روشن شدن مطلب لازم است عقاید غلات و مفوضه را درباره «رجعت» به اختصار مورد بررسی قرار دهیم: رجعت از دیدگاه غلات و مفوضهبا بررسی عقاید غلات در باب رجعت، چنین به دست میآید که فرق مختلف غلات، رجعت را در دو معنای کاملاً متفاوت با هم به کار میبردند: 1. معنای اول رجعت، شبیه رجعتی است که شیعه قائل است؛ یعنی رجعت و «بازگشت» را درباره بزرگانی که آن فرقهها خود را منسوب به آنها میکردند، به کار میبردند. نخست این معنا را گروهی از فرقه «کیسانیه» درباره محمد حنفیه به کار گرفتند و گفتند که او گرچه مرده است، اما قبل از قیامت به این جهان بازخواهد گشت.[47] همچنین به بعضی از غلات کیسانیه نسبت داده شده است که قائل به رجعت همه پیامبران و پیامبر اسلام و علی(ع) بودند.[48] سیدحمیری، شاعر معروف، نیز که زمانی از عمرش را مذهب کیسانیه گذاراند و سپس شیعه امامی شد، اشعاری درباره رجعت سروده است.[49] فرقههای «کربیه» (پیروان ابنکرب)، «صائدیه» (پیروان صائد نهدی) و «بیانیه» (پیروان بیانبن سمعان) نیز معقدند که رهبرانشان به همراه یاران خویش، دوباره به دنیا بازخواهند گشت و منتظر رجوع آنان بودند.[50] با بررسی تاریخ غلات، فکر رجعت به این معنا را در غلات دهههای بعد کمتر مییابیم و این به دو علت است: الف) شایع شدن فکر مهدویت در غلات متأخر، که با این فکر، آنان اصلاً منکر مرگ رهبران خود میشدند و میگفتند آنان غایب شدهاند و در آخرالزمان ظهور خواهند کرد. ب) مطرح شدن رجعت به معنای دوم است که در ادامه بحث روشن میشود. اما در بین فرقههایی غیر از غلات نیز رجعت به معنای اول را میبینیم که از جمله میتوان گروه «واقفیه» یا موسائیه (موسویه) را برشمرد. آنها معتقد بودند امام موسی کاظم(ع) آخرین امام است و او از دنیا رفته، ولی بازخواهدگشت.[51] البته این فرقه که هم اکنون منقرض شدهاند، از غلات نبودند، اما بعضی از نویسندگان آنها را از غلات دانستهاند.[52] همچنین از فرقهای به نام «جعفریه» نام برده شده است که به امامت و غیبت و رجعت امام صادق(ع) معتقد بودند. بعضی از نویسندگان به اشتباه این فرقه را نیز از غلات به حساب آوردهاند.[53] 2. رجعت به معنای دوم در نزد غلات، در حقیقت بخشی از نظریه تناسخ است که نزد آنها معروف بود. به این معنا که هنگامی که روح از پس مردن بدنی، به بدن دیگر میرود، این همان رجعت است که از آن به نظریه «رجعت و کرّات» میکنند.[54] به این جهت به آن «کرّات» (یعنی دفعهها) میگویند که طبق نظریه تناسخ غلات، یک روح به دفعات فراوانی از بدنی به بدن دیگر منتقل میشود. بسیاری از برادران اهلسنت (بدون تحقیق) رجعت مطرح شده نزد شیعه امامیه را به همین معنای دوم که غلات بدان معتقدند دانستهاند و بر این اساس به شدت به شیعه امامیه میتازند و نظریه رجعت شیعه را محکوم میکنند.[55] در حالی که روشن شد این معنای رجعت در حقیقت تحریف رجعت شیعه امامیه است و شیعه امامیه همان گونه که به شدت با تناسخ و دیدگاه غلات مخالف است، با این معنای رجعت نیز مخالف است. به هر حال رجعتی که ارباب معاجیم و لغتشناسان[56] و به تبع آنها سیرهنویسان[57] اهلسنت تعریف کردهاند و به شیعه امامیه نسبت میدهند، همچون تعریف سفیانبن عیینه،[58] از عقاید غلات و مفوضه است و هیچ ربطی به اعتقادات جابر جعفی که از بزرگان شیعیان و از خواص اصحاب امام باقر و امام صادق(ع) است ندارد. در اینجا به شهادت دو تن از دانشمندان شیعه امامیه و اهلسنت اکتفا میشود: شیخ طوسیS میگوید: «طیاره غالی، در بعضی از کتابهای خود منکرات بسیاری را ذکر نموده است. سپس از شریک نقل میکند: عدهای از جاهلهای منحرف، ماثل مفضلبن عمر[59] بنانبن عمر نبطی و غیر اینها میگفتند: امام صادق(ع) برای آنان از پدر و جدش نقل نموده که رجعت پیش از قیامت است. همانا علی(ع) زنده است و در میان ابرها با باد پرواز میکند. و او بعد از مرگ سخن میگفت و بر روی مغتسل (محل غسل دادنش) حرکت میکرد... . قسم به خدا، جعفربن محمدائمه(ع) هرگز چنین چیزهایی را نگفته است؛ بلکه همه اینها منکرات دروغ را بر آن حضرت جعل نمودهاند تا به این وسیله شکم خویش را سیر نموده و از مردم مالی بگیرند!»[60] جریشه در ضمن توضیح توطئهها و کارشکنیهای یهود میگوید: «از متفکران زیرک یهود، عبداللهبن سبأ[61] است که گروههای غالی شیعه به او برمیگردند (او از مؤسسین طوائف غلات است) و او معتقد به مذهب رجعت و مذهب حلول بود و گمان میکرد که ابنملجم ملعون، علی(ع) را نکشته است، بلکه آن کسی که کشته شد شیطان بود که برای مردم به صورت علی(ع) متصور شده بود. اما علی(ع) به سوی آسمان بالا رفته تا اینکه به عنوان مهدی منتظر به سوی زمین برگردد و از دشمنانش انتقام بگیرد و اقامه عدل و حق کند!»[62] برخی از غلات تنها به زنده بودن امام علی(ع) اعتقاد نداشتند، بلکه معتقد بودند که همه ائمه اهلبیت(ع) زندهاند و در آخرالزمان برمیگردند. در حالی که در منابع روایی اسلام روایات فراوانی از حضرات معصومان(ع) وجود دارد که دلالت میکند ائمه اهلبیت(ع) واقعاً به شهادت رسیدهاند. عبداللهبن فضل میگوید از امام صادق(ع) پرسیدم: «فرزند رسول خدا! چه میفرمایید درباره قومی از شیعیانتان که قائل به زنده بودن ائمهائمه(ع) هستند؟ حضرت فرمود: آنها شیعیان ما نیستند و ما از آنها مبرا و بیزاریم.»[63] همچنین امام رضا(ع) در یک روایت طولانی ضمن بیان ویژگیهای امام و حوادثی که بعد از پیامبر(ص) واقع میشود و جبرئیل امین به آن حضرت خبر داده است میفرماید: «از چیزهایی که جبرئیل به پیامبر(ص) خبر داده است این است که همه امامان یازدگانه (غیر از امام دوازدهم) بعد از پیامبر(ص) با شمشیر و یا زهر به شهادت میرسند و همه آنها را طاغوتهای زمانشان حقیقتاً به شهادت میرسانند، نه آن گونه که غلات و مفوضه میگویند (خداوند آنها را از رحمتش دور کند)، چون آنها معتقدند که ائمهائمه(ع) حقیقتاً کشته نشدهاند؛ بلکه امر آنان برای مردم مشتبه شده (و مثل حضرت عیسی به آسمانها برده شدهاند). پس اینها دروغ میگویند و غضب خداوند بر آنها باد.»[64] متأسفانه این عقاید انحرافی در میان غلات و مفوضه مشهور و رایج بود؛ چون برخی از روایات دلالت میکنند که دشمنان اهلبیت(ع) این اندیشه را در میان عموم مردم دامن میزدهاند و در گسترش آن تلاش میکردهاند تا قاتلان ائمهائمه(ع) که از شجره ملعونه بنیامیه و بنیعباس بودهاند، تبرئه شوند و ملامتی بر آنها نباشد.[65] در بعضی از احادیث، ائمه اهلبیت(ع) به شیعیان و یاران خود به طور مکرر فرمان میدادند که با افکار انحرافی غلات و مفوضه مبارزه نمایند و از مجالست و معاشرت با آنها خودداری کنند و با آنان هیچگونه رابطهای نداشته باشند و به خصوص ارتباط با غلات را برای جوانان خطرناک معرفی نمودهاند. و بر همین اساس است که در منابع روایی، این گروههای انحرافی از یهود، نصارا، مجوس و مشرکین بدتر دانسته شدهاند. از امام صادق(ع) نقل شده که فرمود: «برحذر دارید جوانان خود را از غلات، تا آنان را فاسد نکنند؛ زیرا آنان بدترین مخلوقات خدا هستند، بزرگی و عظمت خدا را کوچک مینمایید و برای بندگان خدا ادعای خدایی میکنند. به خدا قسم! غلات از یهود، نصارا، مجوس و مشرکین بدترند.»[66] و نیز در روایتی دیگر آن حضرت خطاب به سُدیر صیرفی میفرماید: «ای سدیر! گوش و چشم و مو و پوست و گوشت و خون من از اینها (غلات و مفوضه) بیزار است. خدا و پیامبرش از آنها بیزارند. اینها بر دین من و دین پدرانم نیستند. به خداوند سوگند! خداوند در روز قیامت من و آنها را با هم جمع نخواهد کرد، مگر آنکه بر آنها غضبناک باشد.» از امام رضا(ع) درباره غلات و مفوضه سؤال شد و آن حضرت فرمود: «غالیها کافرند و مفوضهها مشرک. کسی که با آنها بنشیند، یا با آنها مخلوط شود، یا با آنها و بخورد و بیاشامد، یا با آنها وصلت کند یا کسی از آنها را به ازدواج درآورد... یا آنها را امین بر امانت بشمارد، یا گفتارشان را تصدیق کند، یا به کوچکترین کلمهای آنها را یاری کند، از تحت ولایت خداوند و ولایت پیامبرش و ولایت ما اهلبیت بیرون رفته است.»[67] به هر حال با کمترین تتبع در منابع اصیل روایی اسلام و شواهد تاریخی به خوبی درمییابیم که ائمه اهلبیت(ع) به غلات و مفوضه و دیدگاه انحرافی آنان حساسیتی فوقالعاده داشتند و سعی میکردند هرگونه انتساب غلات را به شیعه امامیه و ائمه اهلبیت(ع) منتفی نمایند. چنان که شاهد گویای این ادعا کثرت احادیثی است که درباره لعن این گروههای انحرافی و بیزاری و تنفر از آنها وارد شده، به گونهای که درباره هیچ یک از ادیان غیر اسلامی و نیز فرق اسلامی وارد نشده است. غلات و عقاید مختلف آنان، دستاویزی برای دشمنان و مخالفان شیعه پدید آورد، تا با مطرح کردن عقاید غلات و انتساب آن عقاید به شیعه امامیه، چهره آنها را مشوه و آلوده نشان دهند و همگان را از آن منزجر و متنفر کنند. البته در این میان نیز برخی از ناآگاهان اهلسنت و مستشرقان و دگراندیشان، بدون تحقیق و تفحص درباره عقاید شیعه، اتهاماتی را که در کتب پیشینیان آمده، بدون تحقیق از صحت و سقم آنها، در کتابهای خود تکرار کردهاند. بسیار جای تأسف است که حتی شرح حال نویسان اهلسنت نیز در اثر بیاطلاعی و یا تعصب، هیچ تفاوتی بین غلات ـ که عقایدشان این همه در منابع روایی اسلام تکذیب شده و از مجالست و معاشرت با آنها منع شده است ـ و شیعه اثنا عشری قائل نیستند. در کتابهای رجالی برادران اهلسنت اصطلاح «غالی و غلات» بیش از آنکه بر غالیهای واقعی استعمال شود بر شیعیان دوازده امامی به کار رفته است؛ حتی کسانی را که امامت شیخین را قبول نداشته باشند[68] و یا از ایمان ابوطالبائمه(ع) یاد کنند، غالی میشمرند.[69] چنان که در برخی از منابع اهلسنت درباره جابربن یزید جعفی که یکی از اصحاب به نام ائمه(ع) است چنین یاد شده است: «أن جابر کان ضعیفاً من الشیعة الغالیة[70]؛ همانا جابر، حدیثش ضعیف و از شیعههای غالی است!» المزی درباره میثم کنانی میگوید: «میثم کنانی خرمافروش، از شیعیان علی(ع) و غلات است.»[71] ابنحجر عسقلانی در لسانالمیزان مینویسد: «هشامبن حکم از غلات است.»[72] همچنین در جای دیگر درباره مؤمن الطاق میگوید: «محمدبن جعفر شیطان الطاق! (مؤمن الطاق) ابنحزم، او را از غلات رافضی ذکر نموده است.»[73] عقیلی مکی درباره عبداللهبن جبیر اسدی مینویسد: «او و پدرش از غالیان رافضی هستند.»[74] البته هیچ یک از افراد یاد شده از گروههای ضاله غالی نیستند، بلکه همگی سلیم المذهب و از خواص اصحاب ائمه اهلبیت(ع) و بزرگان شیعه دوازده امامی هستند. در مقدمه کتاب التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع آمده است: الف) عبداللهبن سبأ [شخصیت ساختگی و افسانهای] به وجود آورنده نظریه وصیت در میان شیعیان بود و هم او بود که علی(ع) را ملقب به وصی کرد. ب) شیعیان به برتری دادن علی(ع) بر دیگران اکتفا نکردند و به این قانع نشدند که علی(ع) افضل مردمان و فردی معصوم است، بلکه او را به مرتبه خدایی رساندند، به گونهای که بعضی از آنان گفتند: در علی(ع) جزء الهی حلول کرده است و گفته میشود: اولین کسی که خدایی علی(ع) مطرح کرد، ابن سبأ بود. ج) هم او بود که نظریه رجعت را پدید آورد. د) بالأخره باید گفت که بسیاری از عقاید شیعیان تندرو، ساخته دست زندیقان فارسی مانند مانویها و مزدکیها و نیز یهودیان میباشد و اصل اعتقاد به حلول و رجعت در عقاید یهود یافت میشود.[75] بر خواننده آگاه بیپایگی این ادعاها بسی روشن است و نیازی به توضیح نیست. بعضی از مستشرقان نیز با مراجعه به کتابهای اهلسنت و بدون تحقیق و تفحص در کتابهای اصیل شیعه، از روی نادانی یا تعمد، عقایدی را که به غلات مربوط بود، به شیعه نسبت دادهاند و در جهان غرب، شیعه را به صورتی کریه معرفی کردهاند. با توجه به مطالب یاد شده، درمییابیم که منشأ اختلاف نظر شیعه و سنی در باب رجعت، در آغاز در تفسیر رجعت بوده است، برادران اهلسنت، رجعت را طبق نظر غلات و مفوضه ـ که در لسان روایات اسلامی مورد لعن و تنفر واقع شدهاند ـ تفسیر و تعریف مینمودند و انکار میکردند؛ اما شیعیان، رجعت را طبق نظر خویش که مؤید ادله اربعه است تفسیر و اثبات میکردند. در نتیجه نزاع در آغاز، لفظی بوده است؛ چون رجعت مورد اعتقاد غلات، به اتفاق مسلمانان باطل و بر خلاف عقل، نقل (روایات) و تاریخ است. در آنچه شیعیان دوازده امامی معتقدند هیچ اختلافی بین مسلمانان، بلکه موحدان نیست.[76] بنابراین نزاع شیعه و سنی در باب رجعت در آغاز، لفظی بوده است؛ ولی در اثر تعصب کورکورانه و عدم درک صحیح مفهوم «رجعت» و عدم تفکیک بین عقیده غلات و شیعه (حصول شبهه) و جهل و حسادت، به مرور زمان به صورت یک اختلاف اساسی و عقیدتی تبدیل شده است؛ زیرا رجعت مورد اعتقاد شیعه جز اعتقاد به ثبوت قدرت خداوند متعال در زنده کردن مردگان قبل حشر اکبر (قیامت) نیست. دلائل اثبات و صحت رجعت از دیدگاه شیعهبرای اثبات رجعت ادلهای اقامه شده است که به عمدهترین آنها در این نوشتار اشاره میشود: 1. رجعت از سنخ معاد جسمانی استنخستین دلیلی که برای اثبات رجعت بدان تمسک شده است، همسنخ بودن آن با معاد جسمانی است. بنابراین، با همان ادلهای که معاد جسمانی اثبات میشود، امکان رجعت نیز قابل اثبات است.[77] توضیح اینکه رجعت و معاد جسمانی، دو مصداق یک حقیقتاند که همان دوباره زنده شدن باشد. پس اگر دوباره زنده شدن، امری ممکن باشد، رجعت نیز ممکن خواهد بود؛ زیرا همانگونه که به اثبات رسیده است: «حکم الأمثال فی مایجوز و فیما لایجوز سواء». پس بر اساس این قاعده، اگر معاد جسمانی ممکن باشد، رجعت که مثل آن است نیز ممکن خواهد بود. از آنجا که در باب معاد، مسلمانان نه تنها امکان آن، بلکه وقوع آن را نیز امری مسلّم میدانند، پس منطقاً هیچ مسلمانی نمیتواند در امکان رجعت تردید کند. از اینرو، سیدمرتضیS میگوید: هیچگونه اختلافی میان مسلمانان در امکان و مقدور بودن آنچه شیعه در مسئله رجعت میگوید برای خدا نیست؛ اختلافی که هست این است که آیا چنین چیزی در آینده واقع خواهد شد یا خیر.[78] نیز برخی از از اندیشمندان اهلسنت تصریح کردهاند که اصل احیای پس از مرگ و برگشتن به دنیا از اموری است که مقدور خداوند است و نمیتوان در آن تردید کرد؛ اختلافی که هست، در وقوع آن در آینده است.[79] 2. دلائل و شواهد قرآنیاز نظر شیعه، قرآن به مسئله رجعت پرداخته و ثبوت و وقوع آن را هم در امتهای گذشته و هم در آخرالزمان و در آیات متعددی به صورت مفصل بیان کرده است. به طور کلی آیاتی را که درباره رجعت وارد شده را میتوان به دو دسته تقسیم کرد: دستهای که بر وقوع رجعت در امتهای گذشته دلالت دارد و دستهای که بر وقوع آن در آینده دلالت میکند. الف. دلایل ثبوتی و وقوعی رجعتاستدلال به آیاتی را حکایت از وقوع رجعت در امتهای گذشته دارد میتوان در قالب یک قیاس منطقی به صورت زیر بیان کرد: رجعت امری است که بارها در امتهای پیشین رخ داده است و هر امری که در امتهای گذشته رخ داده باشد، در این امت (امت پیامبر اسلام) نیز واقع خواهد شد، پس نتیجه میگیریم که رجعت در این امت نیز واقع خواهد شد.[80] نکته شایان توجه اینکه همان گونه که ملاحظه میشود، استدلال مزبور به صورت شکل اول از اشکال چهارگانه استدلال منطقی است که در صورت تمام بودن مقدمات آن، در صحت نتیجة آن نمیتوان تردید کرد. اکنون باید دید آیا مقدمات آن تمام است یا خیر؟ برای اثبات مقدمه نخست (صغری) به آیات زیر که همگی بر وقوع رجعت در امتهای گذشته دلالت دارد، تمسک شده است: 1. مرگ چند هزار نفر و حیات دوباره آنان: قرآن کریم میفرماید: «آیا ندیدی گروهی را که از ترس مرگ از خانههای خود بیرون رفتند، در حالی که هزاران تن بودند، پس خداوند به آنها فرمود: «بمیرید»، پس خداوند آنها را زنده کرد، که خداوند به بندگان خود صاحب فضل و احسان است، اما بیشتر مردمان سپاسگزاری نمیکنند.»[81] این آیه شریفه بیانگر این است که آنچه در امتهای گذشته رخ داده در این امت( امت پیامبر اسلام) نیز رخ خواهد داد و یکی از آن وقایع مسئله رجعت و زنده شدن مردگانی است که در زمان ابراهیم و موسی و عیسی و عزیر و ارمیا و غیر ایشان اتفاق افتاده باید در این امت نیز اتفاق بیفتد.[82] در تفسیر این آیه شریفه، مفسران سخنان فراوانی بیان کردهاند که آیا شمار آنها ده هزار، سی هزار، چهل هزار و یا هفتاد هزار نفر بوده و آیا اهل شام بودند و یا اهل «داوَرْدان» در شرق واسط[83] و اینکه آیا از ترس طاعون فرار کردند، یا از وبا و یا از جهاد، ولی اتفاق نظر دارند که آنها هزاران نفر بودهاند که از ترس مرگ، از خانه و کاشانه خود گریختند و به فرمان خداوند در یک لحظه از دنیا رفتند و به قدرت پروردگار یک بار دیگر به این جهان برگشتند.[84] برخی از مفسران فاصله مرگ و زنده شدن آنها را هشت روز بیان کردهاند؛[85] ولی برخی دیگر تصریح کردهاند که بدن آنها کاملاً فرسوده و استخوانهایشان پوسیده بود.[86] امام صادق(ع) از این فاصله به «روزگاری بس طولانی» تعبیر[87]و امام رضا(ع) تعداد آنها را 35هزار نفر و فاصله مرگ آنان را تا هنگام زنده شدن، شصت سال بیان فرموده است.[88] از امام باقر(ع) روایت شده که آنها به زندگی خود بازگشتند، در خانههای خود مسکن گزیدند، با همسران خود زندگی کردند، آنگاه با اجل طبیعی از دنیا رفتند.[89] و معنای رجعت چیزی جز این نیست. 2. زنده شدن پس از صد سال مرگ: «یا همانند کسی که از کنار دهکدهای گذشت، که دیوارها بر روی سقفهای آن فرو ریخته بود. گفت: چگونه خداوند اینها را پس از مرگشان زنده میکند؟ خداوند او را یکصد سال میراند، سپس زنده کرد و به او فرمود: چقدر درنگ کردهای؟ گفت: یک روز یا قسمتی از آن. فرمود: نه، بلکه یکصد سال درنگ کردی. به غذا و نوشیدنیهایت بنگر که هیچگونه تغییر نیافتهاند، ولی به الاغ خود نگاه کن (که چگونه متلاشی شده)، برای اینکه تو را نشانهای برای مردمان قرار دهیم. اینک به استخوانها نگاه کن که چگونه آنها را برداشته به یکدیگر پیوند میدهیم و گوشت بر آنها میپوشانیم. هنگامی که (این حقیقت) بر او آشکار شد، گفت: میدانم که خدا بر هر چیزی تواناست.» [90] بیشتر مفسران معتقدند که یکی از پیامبران الهی در راه سفری طولانی از روستایی عبور کرد و با آثار مرگ و نیستی در این سرزمین روبهرو شد، به یاد رستاخیز و زنده شدن مردگان افتاد و در حالیکه قدرت کامل خدا را باور داشت، با شگفتی از خود پرسید: مردگان این روستای ویران را بعد از درنگ دراز مدت در قبر چه کس حیات دوباره میبخشد؟ آنگاه پروردگار بزرگ با میراندن وی پاسخ این پرسش را بیان فرمود. او مرد، مرکبش از هم متلاشی شد، ولی غذایی که همراه داشت هیچگونه دگرگونی نیافت. پس از صد سال زنده شد و گمان کرد که تنها یک نیمروز خوابیده است؛ زیرا هنگام ظهر جانش را ستاندند و پیش از غروب آفتاب به دنیا بازگشت؛ اما چون به مرکب پوسیده خود نگریست، دریافت که مرده و بار دیگر زنده شده است و هنگامی که این مرکب در مقابل دیدگان او زنده شد، باور کرد که خدای سبحان همه مردگان را در روز قیامت زنده مینماید.[91] این آیه شریفه صراحت دارد که شخص مزبور به مدت صد سال از دنیا رخت بربسته و سپس به اذن خداوند متعال حیات مجدد یافته است، و این نمونهای روشن بر امکان بازگشت مجدد ارواح به دنیا میباشد. به هر حال، آنچه مسلم است، این است که به نصّ قرآن کریم خداوند شخصی را یکصد سال تمام میرانده، سپس او را زنده کرده و مرکبش را نیز در برابر دیدگانش زنده نموده است.[92] هنگامی که عُزَیر به شهر آمد و به کسان خود گفت که من عُزَیر هستم، باور نکردند، پس تورات را از حفظ خواند، آنگاه باور کردند؛ زیرا کسی جز او تورات را از حفظ نداشت.[93] از امام علی(ع) روایت شده که هنگامی که عُزَیر از خانه بیرون رفت، همسرش حامله بود و عُزَیر پنجاه سال داشت، اما چون به خانه بازگشت، او با همان طراوتِ پنجاه سالگی بود و پسرش صد ساله بود.[94] این داستان یکی از روشنترین ادله رجعت است که امام علی(ع) در برابر ابنکوّا که از خوارج بود، به آن استدلال فرمود.[95] دیگر امامان معصومائمه(ع) نیز به آن استدلال کردهاند و دانشمندان شیعه نیز در طول قرون و اعصار، در کتابهای تفسیری و عقیدتی خود به آن استناد نمودهاند.[96] 3. زنده شدن گروهی از بنی اسرائیل: حضرت موسی(ع) هفتاد نفر از برگزیدگان قوم خود را به کوه طور برد، تا شاهد گفتوگوی ایشان با خدا و دریافت الواح از سوی خداوند متعال باشند، هنگامی که به کوه طور رسیدند و گفتگوی حضرت موسی(ع) را با خدا مشاهده کردند، گفتند: «ای موسی! ما هرگز به تو ایمان نمیآوریم، مگر اینکه خدا را آشکارا به ما بنمایانی؛ پس صاعقه شما را در برگرفت، در حالی که مینگریستید. سپس شما را بعد از مرگتان برانگیختیم، شاید سپاسگزاری کنید.»[97] این آیات شریفه به داستان گروهی از پیروان حضرت موسی(ع) اشاره مینماید که خواستار دیدار خدا بودند هر چه حضرت موسی(ع) آنها را از این خواسته جاهلانه منع کرد، آنان بر خواهش خود اصرار ورزیدند، تا سرانجام صاعقه آمد و همه آنها را نابود کرد. ولی خداوند آنان را حیات دوباره بخشید. مفسران معتقدند که این آیات درباره هفتاد نفر از قوم بنیاسرائیل نازل شده است، همانان که برای میقات پروردگار برگزیده شدند و به سبب جهالت گرفتار عذاب گردیدند: «موسی هفتاد نفر ازمردان را برای میقات ما برگزید، پس چون لرزش شدید آنان را فراگرفت، موسی عرضه داشت: پروردگارا اگر میخواستی من و ایشان را پیش از این هلاک میکردی.»[98] آن حضرت عرضه داشت: بار پروردگارا! اگر این گروه زنده نشوند، من چگونه به سوی قوم خود بروم؟ آنها مرا به قتل اینان متهم خواهند ساخت! خداوند منان بر او منت نهاد و آنها را زنده کرد و همراه حضرت موسی به سوی خانه و کاشانه خود باز گشتند. در مورد سرگذشت آنها هیچ اختلافی بین امت اسلامی نیست و قرآن کریم به صراحت از مرگ آنها و سپس زنده شدنشان سخن گفته است: «آنگاه شما را پس از مرگتان برانگیختیم، تا شاید سپاسگزار باشید.»[99] قرآن کریم به روشنی تأکید میکند که آنها به وسیله صاعقه جان سپردند، سپس با قدرت پروردگار، دوباره زنده شدند و معنای «رجعت» چیزی جز زنده شدن پس از مرگ نیست. بیضاوی در تفسیر انوارالتنزیل مینویسد: «مقید کردن کلمه «بعث» به کلمه «موت» از آنروست که گاهی انسان بعد از بیهوشی یا خواب برانگیخته میشود (که آن را نیز بعث میگویند)، ولی اینان در اثر صاعقه حیات خود را از دست داده بودند.»[100] همچنین در کشاف آمده است: «صاعقه آنان را میراند و این مرگ یک شبانه روز به طول انجامید.»[101] طبری در جامع البیان مینویسد: «صاعقه آنان را هلاک کرد، سپس برانگیخته شدند و به مقام پیامبری رسیدند.»[102] سیوطی در تفسیر درالمنثور و تفسیر الجلالین و ابنکثیر دمشقی و فخر رازی، نیز بر همین معنا تأکید ورزیدهاند و برانگیختن بعد از صاعقه را به «زنده کردن»، تعبیر کردهاند.[103] مفسران شیعه، مانند شیخ طوسی در تبیان و شیخ طبرسی در مجمع البیان نیز بر همین عقیدهاند، و به طور کلی تتبع در کتب تفسیر بیانگر آن است که همه نویسندگان کتب تفسیر همگام با مفسران نخستین قرآن، مانند قتاده، عکرمه، سدی، مجاهد و ابنعباس بر این نظر اتفاق دارند که هفتاد تن از افراد قوم بنیاسرائیل در اثر صاعقهای آسمانی جان خود را از دست دادند و خدا بر ایشان مرحمت فرمود و برای دومین بار آنان را به دنیا بازگرداند. امام علی(ع) در مورد این هفتاد نفر فرمود: «این هفتاد نفر ـ برگزیدگان حضرت موسی(ع)ـ پس از مرگ زنده شدند، به خانههای خود رفتند، ازدواج کردند، صاحب اولاد شدند و پس از فرارسیدن اجلشان از دنیا رفتند.»[104] 4. زنده شدن مقتول بنیاسرائیل: «و اذ قتلتم نفسا فادا راتم فیها والله مخرج ما کنتم تکتمون، فقلنا اضربوه ببعضها کذلک یحی الله الموتی و یریکم آیاته لعلکم تعقلون»؛[105] این داستان پیرمردی است که ثروتی سرشار و نعمتی بیشمار و پسری یگانه داشت که پس از مرگ پدر همه آن ثروت به او منتقل میشد، ولی عموزادگانش که تهیدست بودند بر او حسد کردند و او را به قتل رسانیدند و جسدش را در محله قومی دیگر انداختند و تهمت قتل را به آنها بستند و به خونخواهی برخاستند. اختلاف شدیدی پدید آمد و کار پیکار به محضر حضرت موسی(ع) کشیده شد تا در میان آنها داوری کند. آنگاه خدا به حضرت موسی وحی کرد که به همان خویشاوندان فرمان دهد گاو مادهای را ذبح کنند و قسمتی از بدن این گاو را بدن مقتول زنند تا او زنده شود و قاتل خود را معرفی کند. هر گاو مادهای را که ذبح میکردند کفایت میکرد، ولی آنان با پرسشهای بیجا کار خود را دشوار ساختند و در هر بار نشانههایی[106] گفته شد که آن نشانه فقط با یک گاو تطبیق نمود که متعلق به کودکی یتیم بود. ناگزیر آن را به قیمت بسیار گزافی خریدند و سر بریدند و قسمتی از بدن گاو را به بدن مقتول زدند، او با قدرت الهی زنده شد و گفت: ای پیامبر خدا! مرا پسر عمویم به قتل رسانیده است، نه آنها که به قتل متهم شدهاند و حضرت موسی(ع) امر فرمود: پسر عمویش را قصاص کردند.[107] پروردگار مهربان پس از نقل این داستان میفرماید: «و خدا اینگونه مردگان را زنده میکند» بدین معنا که رویداد مذکور نشانی از قدرت خللناپذیر الهی بر زنده کردن مردگان بوده و هیچکس را نرسد که به انکار این و اقعیت مسلّم دست یازد. در میان مفسران هیچگونه اختلافی درباره این شرح آیات وجود ندارد، و تنها اختلافات جزئی آنان به کلمه «بعض» مربوط میشود، و به طور دقیق معلوم نیست کدام عضو گاو را به چه بخشی از بدن مقتول تماس دادند. سیوطی در درالمنثور، طبری در جامع البیان و ابنکثیر در تفسیر خود نقل میکنند که در اثر این کار شخص مقتول زنده شد، قاتل خود را نام برد و از دنیا رفت.[108] طبری در شرح جمله «کذلک یحی الله الموتی» مینویسد: «این سخن، خطابی است از خداوند به بندگان مؤمن و احتجاجی است با مشرکانی که رستاخیز را دروغ میشمردند، یعنی، ای تکذیتکنندگان حیات پس از مرگ! از زنده شدن این شخص مقتول عبرت بیاموزید؛ زیرا همانگونه که من این شخص را حیات دوباره بخشیدم، مردگان را نیز بعد از درگذشتشان در روز قیامت زنده خواهم نمود.»[109] فخر رازی و زمخشری و بیضاوی معتقدند که در کلام خدا جملههایی پنهان است و در حقیقت چنین بوده است: «پس گفتیم که قسمتی از بدن مقتول را به عضوی از گاو بزنید، آنان این کار را انجام دادند و مقتول زنده شد» که جمله بعدی بر وجود این جمله پنهان دلالت میکند.[110] در میان مفسران شیعه نیز کسی جز این نگفته و همگی داستان یاد شده را کار خارقالعادهای میدانند که بازگوکننده قدرت انکارناپذیر خداوندی است. از دیگر موارد رجعت که در امتهای گذشته رخ داده است، میتوان به رجعت اصحاب کهف[111]و برگشت اهل ایوب[112]و رجعت ذیالقرنین[113]و... اشاره کرد؛ البته اذعان به رجعت در امتهای گذشته، اختصاص به قرآن کریم ندارد، بلکه در برخی از کتب آسمانی ادیان دیگر نیز اشاراتی به رفته است، که در پایان همین مبحث به آن اشاره خواهد شد. بدینترتیب، تردیدی در تمام بودن مقدمة نخست (صغری= وقوع رجعت در امتهای پیشین) باقی نمیماند؛ اما آیا هر چیزی که در امتهای گذشته واقع شده باشد، در این امت نیز رخ خواهد داد؟ (کبری) برای اثبات این مقدمه (کبری) به حدیث نبوی مورد قبول شیعه و اهلسنت تمسک شده است. مضمون این حدیث که با تعابیر مختلف روایت شده، چنین است که پیامبر اعظم6 میفرماید: «هر چیزی که در امتهای پیشین رخ داده باشد، در این امت نیز رخ خواهد داد.»[114] و نیز فرمود: «هر اتفاقی که در بنیاسرائیل رخ داده بدون اندکی (ذرهای) کم و زیاد در این امت هم رخ میدهد.»[115] همچنین در کلامی دیگر میفرماید: «به آن خدایی که جانم به دست اوست، شما مسلمانان با هر سنتی که در امتهای گذشته جریان داشته روبهرو خواهید شد و آنچه در آن امتها جریان یافته مو به مو در این امت جریان خواهد یافت، به طوری که نه شما از آن سنتها منحرف میشوید و نه آن سنتها که در بنیاسرائیل بود، شما را نادیده میگیرد.»[116] کثرت نقل احادیثی به این مضمون در مجامع حدیثی سنی و شیعی، تردید در صحت آن بر جای نمیگذارد و به یقین پیامآور بزرگ اسلام برای امت خود چنین مطلبی را فرمودهاند؛ بنابراین امت اسلامی با تمام رویدادهای امم پیشین روبهرو خواهد شد و حوادث مربوط به آنان بدون کم و کاست در میان این امت به وقوع خواهد پیوست. بدینسان مقدمه دوم قیاس که برگرفته از احادیث نبوی است نیز اثبات میگردد. اکنون در نتیجه آن نیز نباید تردید کرد، پس رجعت در این امت نیز واقع خواهد شد. موارد یاد شده، تنها چند نمونه از دهها مورد بازگشت مردگان به این جهان در میان پیشینیان میباشد که در قرآن کریم بیان شده است. اگر بخواهیم در این نوشتار، تحقیق را در مجموع سورههای قرآن کریم ادامه دهیم، به دهها نمونه دیگر برخواهیم خورد. ازاینرو، به جهت اختصار از آنها صرف نظر نموده، به ذکر همین چند مورد بسنده میکنیم. ب. وقوع رجعت در آیندهچنان که اشاره شد، دستهای از آیات قرآن کریم بر وقوع رجعت در آینده و قبل از قیامت دلالت میکند. این دسته از آیات، هرچند به تنهایی صریح در رجعت نیست، اما به کمک روایاتی که از پیشوایان معصومG در ذیل تفسیر آنها وارد شده است، به روشنی میتوان دریافت که این آیات بیانگر رجعت به همان معنایی است که شیعیان بدان قائلاند. این دسته آیات نیز فراوان است، ولی برای اختصار به ذکر یک آیه بسنده میشود: از جمله آیاتی که بیش دیگر آیات قرآنی برای اثبات رجعت بدان تمسک شده، این آیه است «وَ یَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُل أُمةٍ فَوْجًا ممن یُکَذبُ بآیَاتِنَا فَهُمْ یُوزَعُون؛[117] روزی که از هر امتی، گروهی از آنها را که آیات ما را تکذیب میکنند محشور میکنیم.» گفته میشود که واژه «مِن» در این آیه شریفه، برای بیان تبعیض است؛ بنابراین، طبق این آیه، روزی فراخواهد رسید که خداوند از هر امتی گروهی را محشور میگرداند و از آنجا که خداوند در وصف قیامت میفرماید: در آن روز، همه را محشور میکنیم و احدی را فروگذار نخواهیم کرد: «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ احداً»،[118] معلوم میشود که این روز، غیر از روز قیامت است.[119]و آن همان روزی است که شیعیان از آن به روز رجعت تعبیر میکنند. استدلال به این آیه شریفه برای اثبات رجعت، بدان گونه که گذشت، مورد توجه و تأیید پیشوایان معصومG نیز بوده است؛ زیرا براساس روایات زیادی ائمه اطهار(ع) نیز برای اثبات رجعت، به این آیه شریفه استدلال میکردهاند؛ مثلاً امام علی(ع) در اینباره میفرماید: «اما پاسخ کسانی که رجعت را انکار کنند، این آیه شریفه است که میفرماید: «و یَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ کُلِ اُمة فَوْجاً»که مربوط به این دنیاست. اما در مورد برانگیخته شدن آخرت، پاسخ آنها آیه «وَ حَشَرْناهُمْ فَلَمْ نُغادِرْ مِنْهُمْ احداً»[120]میباشد.[121] از امام صادق(ع) روایات متعددی در تأویل این آیه شریفه در مورد رجعت رسیده است. از جمله آنها این روایت است: ابوبصیر گوید: به امام صادق(ع) عرض کردم: «اهلسنت در مورد سخن خداوند (متعال) که میفرماید: «روزی که از هر امتی گروهی را محشور میکنیم»، میپندارند که منظور، روز قیامت است. حضرت فرمود: «آیا خداوند در روز قیامت گروهی را برمیانگیزد و گروه دیگری را وامیگذارد؟ چنین نیست؛ بلکه منظور آیه از حشر گروهی از هر امتی، در روز رجعت است و آیه قیامت آن است که حق تعالی میفرماید: «همه را محشور میکنیم و از کسی چشمپوشی نمیکنیم.» [122] آن حضرت در تفسیر این آیه شریفه فرمود: «همانا کسانی که مؤمن خالص و یا کفر مطلق باشند، هنگام ظهور قائم(عج) به دنیا برمیگردند، ولی غیر از این افراد تا روز قیامت کسی به دنیا برنمیگردد.»[123] همچنین در کتاب «مهدی موعود» آمده است که «تفسیر آیه 54 از سورة مؤمن را: «ما فرستادگان خود و کسانی را که ایمان آوردهاند، در دنیا و روزی که شهیدان برمیخیزند، یاری میکنیم» از امام صادق(ع) پرسیدند. حضرت فرمود: به خدا قسم، این در رجعت است. نمیدانی که بسیاری از پیامبران در دنیا یاری نشدند و کشته شدند و ائمه هم کشته شدند و کسی آنها را یاری نکرد؟ تأویل این آیه در رجعت است.»[124] پینوشتها:* تاریخ دریافت: 08/09/85 تاریخ تأیید: 13/11/85 ** محقق و نویسنده حوزه علمیه قم. 1. جوهری، الصحاح فی اللغة والعلوم، ج3، ص1216؛ راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، ص188؛ طریحی، مجمع البحرین، ج2، ص151. 2. طریحی، مجمعالبحرین، ج4، ص334؛ فیومی، مصباح المنیر، ج1، ص261؛ جوهری، صحاحاللغة، ج3، ص12، ماده «رجع». 3. شرتونی، اقربالموارد، ج1، ص2. 4. طه: 86. 5. توبه: 83. 6. حسن مصطفوی، التحقیق، ج3 و4، ص56. 7. دهخدا، لغتنامه دهخدا، حرف «راء». 8. ر.ک: مصباح یزدی، جامعه و تاریخ، ص14. 9. سیدمرتضی علم الهدی، رسائل شریف مرتضی، ج1، ص125. 10. ابن براج، جواهرالفقیه، ص268. 11. شیخ مفید، اوائلالمقالات، ص89. 12. محمدرضا مظفر، عقائدالامامیة، ص294. 13. ر.ک: شیخ مفید، اوائل المقالات فی المذاهب والمختارات، ج4، ص77؛ سیدمرتضی، جوابات المسائلالتبانیات، ج1، ص125؛ شیخ حر عاملی، الایقاظ من الهجعة بالبرهان علی الرجعة، ص29. 14. ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث، ج2، ص221؛ ابن منظور، لسان العرب، ج8، ص114؛ زبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج5، ص348. 15. مسلمبن حجاج قشیری، صحیح مسلم، ج1، ص16. 16. ر.ک: ذهبی، میزان الاعتدال، ج2، ص382؛ ابنحجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج2، ص43؛ محمد عقیلی المکی، ضعفاء الکبیر، ج1، ص194. 17. ابنحجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج2، ص44. 18. ابن خلدون، تاریخ ابن خلدون، ج1، ص198؛ شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج2، ص193؛ شیخ صدوق، خصال، ص525. 19. طریحی، مجمع البحرین، ج4، ص334؛ فیومی، مصباح المنیر، ج1، ص261؛ جوهری، صحاح اللغة، ج3، ص12، ماده «رجع». 20. شیخ صدوق، الخصائص، ص108؛ بحارالانوار، ج53، ص63، از قول امام صادق(ع). 21. علامه طباطبایی، تفسیرالمیزان، ج12، ص18ـ19. 22. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص92و121. 23. همان، ص92 و121. 24. سیدمحمدرضا گلپایگانی، ارشاد السائل، ص203. 25. مرحوم طبسی در کتاب «الشیعة و الرجعة» حدود سیزده نفر از بزرگان شیعه را با اسم و شرح حال و کتابهایشان ذکر کرده که ادعای اتفاق نموده اند. 26. شیخ مفید، اوائل المقالات، ص48؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص130ـ132. 27. سیدمرتضی علم الهدی، رسائل شریف مرتضی، ج3، ص136. 28. علامه طریحی، مجمع البحرین، ج4، ص334. 29. شیخ حر عاملی، الایقاظ، ص406. 30. علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج53، ص122ـ144. 31. ابراهیمبن محمد ثقفی کوفی، الغارات، ج1، ص75. 32. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص123. 33. مکارم شیرازی و دیگران، تفسیر نمونه، ج15، ص561. 34. ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث، ج2، ص202؛ ابن منظور، لسان العرب، ج8، ص114. 35. احمد امین مصری، فجرالاسلام، ص269، آلوسی، تفسیر روح المعانی، جزء 20، ص24؛ دکتر ناصر عبدالله علی قفاری، اصول مذهب الشیعة، ج2، ص927. 36. دکتر ناصر عبدالله علی قفاری، اصول مذهب الشیعة، ج2، ص927. 37. ابنحجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص381ـ382. 38. همان، ج2، ص43ـ46؛ ذهبی، میزان الاعتدال، ج2، ص93. 39. دکتر محمد سماوی تیجانی، مع الصادقین، ص221. 40. دکتر ناصر عبدالله علی قفاری، اصول مذهب الشیعة، ج2، ص916، به نقل از ابوالحسین عبدالرحیم الخیاط معتزلی، الانتصار، ص97. 41. ابوالحجاج یوسف المزی، تهذیب الکمال، ج4، ص468و470. 42. ابنحجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج7، ص133. 43. عقیلی مکی، ضعفاء الکبیر، ج1، ص130و172. 44. ابوالحجاج یوسف المزی، تهذیب الکمال، ج8، ص469. 45. محمدرضا مظفر، عقائدالامامیة، ص83. 46. مرحوم علی دوانی، مهدی موعود، ترجمه جلد سیزدهم بحارالانوار، علامه مجلسی، دارالکتب الاسلامیه، ص1235ـ 1234. 47. نوبختی، فرق الشیعة، ص48. 48. همان، ص57. 49. ابوالحسن علیبن اسمائیل اشعری، مقالات الاسلامیین و اختلاف المصلین، ص14. 50. نوبختی، فرق الشیعة، ص46. 51. همان. 52. عباس اقبال آشتیانی، خاندان نوبختی، ص265. 53. سعدبن عبدالله اشعری قمی، المقالات و الفرق، ص45و 50؛ محمدجواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ص141. 54. نوبختی، فرق الشیعة، ص56؛ سعدبن عبدالله اشعری قمی، المقالات و الفرق، ص45و 50. 55. تقیالدین احمدبن علبیبن عبدالقادربن محمد معروف به مقریزی، الخطط المقریزیة، ج3، ص310. 56. ابن اثیر، النهایة فی غریب الحدیث، ج2، ص221؛ ابن منظور، لسان العرب، ج8، ص114؛ زبیدی، تاج العروس من جواهر القاموس، ج5، ص348. 57. ر.ک: ذهبی، میزان الاعتدال، ج2، ص382؛ ابنحجر عسقلانی، تهذیب التهذیب، ج2، ص43؛ محمد عقیلی المکی، ضعفاء الکبیر، ج1، ص194. 58. مسلمبن حجاج قشیری، صحیح مسلم، ج1، ص16. 59. مفضلبن عمر از خواص اصحاب امام صادق(ع) و شیعیه امامیه بوده است؛ ولی غلات و منحرفین مانند «محمدبن نصیر» کذاب غالی و «عمربن فرات بغدادی» غالی و ... این دروغها را به او نسبت میدادند تا دیگران سخنانشان را نپذیرند. (ر.ک: علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص3 و 1 پاورقی.) 60. شیخ طوسی، اختیارالمعرفة الرجال (رجال کشی)، ج2، ص615و 617. 61. درباره شخصیت ساختگی و افسانهای وی در مبحث شبهات رجعت توضیحات کافی ارائه شده است. 62. علی محمد جریشه و محمد شریف زیبق، اسالیب الغزوالفکری للعالم الاسلام،ص176. 63. شیخ صدوق، علل الشرائع، ج1، ص227. 64. شیخ صدوق، عیون اخبارلرضا(ع)، ج2، ص193. 65. شیخ صدوق، علل الشرائع، ج1، ص227. 66. شیخ صدوق، امالی، ص650؛ محمد جواد مشکور، فرهنگ فرق اسلامی، ص344؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص265. 67. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج25، ص273؛ شیخ صدوق، عیون اخبارالرضا(ع)، ج1، ص219؛ فرهنگ فرق اسلامی، ص345. 68. شیخ آقا بزرگ تهرانی، الذریعة الی تصانیف الشیعة، ج4، ص356. 69. ابنحجر عسقلانی، الاصابة فی تمییز الصحابة، ج7، ص202؛ ابن کثیر دمشقی، البدایة و النهایة، ج3، ص152. 70. ابوالحجاج یوسف المزی، تهذیب الکمال، ج4، ص470. 71. همان، ج3، ص309. 72. ابنحجر عسقلانی، لسان المیزان، ج6، ص194. 73. همان، ج5، ص109. 74. عقیلی مکی، ضعفاء الکبیر، ج2، ص243. 75. ابیالحسین محمدبن احمد شافعی، التنبیه و الرد علی اهل الاهواء و البدع، مقدمه ناشر، صفحه «س». 76. سیدمرتضی علم الهدی، رسائل المرتضی، ج3، ص135. 77. شیخ حر عاملی، الایقاظ، ص29؛ محمدرضا طبسی، الشیعة و الرجعة، ج2، ص4؛ محمدرضا مظفر، عقائد الامامیة، ص44؛ جعفر سبحانی، الالهیات، ص614. 78. سیدمرتضی، رسائل شریف مرتضی، ج3، ص135. 79. آلوسی بغدادی، تفسیر روح المعانی، ج2، ص27. 80. شیخ حرعاملی، الایقاظ، ص68. 81. بقره: 243. 82. علامه طباطبایی، تفسیرالمیزان، ص161. 83. یاقوت، معجم البلدان، ج2، ص435. 84. طبری، جامع البیان، ج2، ص365؛ زمخشری، کشاف، ج1، ص290؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج6، ص175؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج3، ص231؛ سیوطی، الدر المنثور، ج1، ص310. 85. فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج6، ص174. 86. طبری، جامع البیان، ج2، ص366. 87. طبرسی، الاحتجاج، ص344. 88. حویزی، تفسیر نور الثقلین، ج1، ص241. 89. عیاشی، تفسیر، ج1، ص130؛ طبرسی، مجمع البیان، ج1، ص347؛ فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج1، ص250. 90. بقره: 259. 91. زمخشری، کشاف، ج1، ص295؛ سیوطی، درالمنثور، ج1، ص331؛ ابنکثیر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج1، ص314. 92. طبری، جامع البیان، ج3، ص20؛ زمخشری، کشاف، ج1، ص307؛ فخر رازی، التفسیر الکبیر، ج7، ص34؛ قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج3، ص289؛ سیوطی، درالمنثور، ج1، ص331. 93. زمخشری، کشاف، ج1، ص307؛ طبرسی، مجمع البیان، ج1، ص370؛ سیوطی، درالمنثور، ج1، ص332؛ فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج1، ص269. 94. قرطبی، الجامع لأحکام القرآن، ج3، ص294؛ طبرسی، مجمع البیان، ج1، ص370؛ شیخ حر عاملی، الایقاظ، ص151. 95. علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج14، ص374. 96. که از جمله آنان میتوان از شیخ طوسی در تفسیر تبیان، شیخ مفید در اجوبه مسائل عکبریه، شیخ صدوق در اعتقادات، شیخ طبرسی در احتجاج، شیخ حر عاملی در الایقاظ و علامه مجلسی در بحارالانوار نام برد. 97. بقره: 55ـ56. 98. اعراف: 153. 99. بقره: 56. 100. بیضاوی، تفسیر انوارالتنزیل، ذیل آیه 56 بقره. 101. زمخشری، الکشاف، ج1، ص27. 102. طبری، جامع البیان ج1، ص230. 103. سیوطی، درالمنثور، ج1، ص70؛ تفسیر الجلالین، ج1، ص8؛ ابن کثیر دمشقی، تفسیرالقرآن العظیم، ج1، ص93؛ فخررازی، مفاتیح الغیب، ج3، ص86. 104. علامه مجلسی، بحارالأنوار، ج53، ص73و 129؛ فیض کاشانی، تفسیرصافی،ج4، ص77. 105. بقره: 72 ـ73. 106. ر.ک: بقره: 67 ـ12. 107. بحرانی، تفسیر برهان، ج1، ص108ـ112؛ فیض کاشانی، تفسیر صافی، ج1، ص124؛ در همین تفاسیر از امام حسن عسکریائمه(ع) روایت شده که: شخص مقتول شصت سال داشت، هنگامی که به اذن خدا زنده شد، خدای تبارک و تعالی هفتاد سال دیگر به او عمر داد و یکصد و سی سال عمر کرد، و تا پایان عمر از نشاط و تندرستی و سلامتی حواس برخوردار بود (تفسیر صافی، ج1، ص129، و تفسیر برهان، ج1، ص110). 108. سیوطی، درالمنثور، ج1، ص79؛ طبری، جامع البیان، ج1، ص285؛ ابن کثیر دمشقی، تفسیر القرآن العظیم، ج1، ص112. 109. طبری، جامع البیان، ج1، ص285. 110. فخررازی، مفاتیح الغیب، ج3، ص125؛ زمخشری، کشاف، ج1، ص222؛ تفسیر بیضاوی ذیل آیه. 111. کهف: 45. 112. انبیاء: 83. 113. طبرسی، مجمع البیان، ج6، ص756. 114. سلیمانبن احمد طبرانی، المعجم الکبیر، ج10، ص39؛ قرطبی، الجامع لاحکام القرآن، ج7، ص273؛ سیدبن طاووس حسنی، الیقین، ص339؛ ابن کثیر دمشقی، تفسیرالقرآن العظیم، ج2، ص364؛ علاء الدین متقی هندی، کنزالعمال، ج11، ص253، طبرسی، مجمع البیان، ج7، ص405؛ 115. شیخ حر عاملی، الایقاظ، ص29. 116. علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص127. 117. نمل:83. 118. کهف: 47. 119. شیخ طوسی، التبیان، ج8، ص120. 120. کهف: 47. 121. سیدمرتضی علم الهدی، رساله المحکم و المتشابه، ص3؛ شیخ حر عاملی، الایقاظ، ص377؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص118 و ج93، ص86. 122. علیبن ابراهیم، تفسیر القمی، ج1، ص24؛ فیض کاشانی،، تفسیر صافی، ج4، ص76؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج53، ص53. 123. شیخ مفید، تصحیح الاعتقاد، ص215؛ إثبات الهداة، ج3، ص577، باب 32، ف53، ح736؛ علامه مجلسی، بحارالانوار، ج6، ص254. 124. علی دوانی، مهدی موعود، ص1202. |
اجتهاد و تقلید در مذهب شیعه
یکی از امتیازات مکتب تشیع همین عقیده به اجتهاد است، که هیچ یک از مذاهب اسلامی و یا ادیان آسمانی از آن کمترین بهره ای ندارند، حتی مذهب پروتستان مسیحیت که خواسته اند آن را باآخرین تحولات جهانی منطبق سازند، نیز از آن بی بهره می باشد، چون اناجیل چهارگانه اصول و قوانین ندارند که برای امور روز مره وجریان حوادث از آنها احکام مناسبی استنباط شود.
اجتهاد در حقیقت نیرو و قوه ای فعال و متحرکه مکتب تشیع است که همواره آن را زنده، پایدار و جاویدان نگاه می دارد.
تنها همین مکتب است که شکوه و جلال اسلام را برای همیشه حفظمی کند و تنها عامل بقای آن بشمار می رود. زیرا از رهگذر همین اجتهاد است که اصول و قوانین قرآن و آنچه را پیامبر(ص) به عنوان سنت بیان کرده است و در هر عصری به مناسبت حوادث روزمره، مورد بحث و بررسی قرار می دهد و با احکام و قوانین مناسب با احتیاجات مردم به آنها عرضه می کند.
و این احکام قوانین برخلاف قرآن و سنت نیست، بلکه مصادیقی است که از همان کلیات و اطلاقات استفاده می شود.
برای نمونه، اگر خزانه کشور یا بیت المال مسلمانان آن روزها درموارد معدودی بکار می رفت و تعدی از آن موارد جایز نبود، امروزمرجع تقلید شیعه یعنی مجتهد جامع الشرائط می تواند آن را برای تمام مواردی که کشور بدان نیازمند است، از لحاظ اجتماعی،فرهنگی، بهداشتی و نظامی بکار برد. حتی از همان بودجه در راه ساختن بمب اتم و سایر وسایل دفاعی، مطابق آخرین سیستم بکاربرد یا صرف امور علمی و حتی فضاشناسی و پرتاب موشک بنماید،کارهائی که امروز کشورهای نیرومند جهان انجام می دهند. چرا که برتری و تفوق مسلمانان از جنبه علمی، نظامی و شوون اجتماعی دردرجه اول اهمیت است.
رکود اجتهاد در مذاهب دیگر
در مذاهب اهل سنت این امتیاز نیست با آن که مآخذ قوانین آنان نیز کتاب و سنت است، زیرا آنان علوم اسلامی را احتکار مشایخ وائمه چهارگانه خود (شافعی، حنفی، مالکی و حنبلی) درآورده،اعلام داشتند آنچه برای ملل مسلمان تا روز رستاخیز لازم بوده،اینان استنباط کرده و فتوا داده اند و برای احدی نیز جایز نیست برای حوادث جدید استنباط احکام نماید.
بنابراین، مذاهب از قرن دوم اسلامی همواره راکد، بی جان و درحال جمود است و هیچ گونه نیرو و قوه ای متحرکه در آن وجودندارد.
فقاهت و فقه را منجمد کردند ولی ما شیعه ها ملزم به تقلید ازمجتهد اعلم زنده بوده و باب اجتهاد را مفتوح گذاشته ایم تادینمان زنده بماند و با تغییر و توسعه روزگار پیش برود.
و این حقیقتی است که دانشمندان معاصر مذاهب سنت را سخت ناراحت کرده است.
لزوم اجتهاد و تقلید در مکتب اسلام
دو کلمه اجتهاد و تقلید با دو معنی متقابل خود در میان مسلمانان زیاد استعمال می شود و البته نظر به مساله معروف عدم جواز تقلید ابتدائی میت که تقریبا می توان گفت از مسلمات فقه شیعه است و به واسطه هر مجتهد مفتی مقلدین وی به تجدید تقلیدو اتباع مجتهدی زنده مکلفند. این دو کلمه در زبان مسلمانان شیعه مذهب بیشتر از سایر فرق اسلام مکرر می شود.
دین اسلام گذشته از اصول اعتقادی و معارف اصلی مربوط به مبدءو معاد که از روی علم و یقین می باید بدان معتقد شد، مشتمل بریک سلسله قوانین و مقررات در اطراف اعمال انسانی دارد که بدون استثناء به همه جهات زندگی جامعه انسانی رسیدگی نموده و همه افراد در شرائط مخصوصی بدان موظف می باشند که اعمال فردی واجتماعی خود را با آنها تطبیق نموده و از آن دستورات که مجموعه آنها به نام شریعت نامیده می شود، پیروی نماید.
البته تطبیق صحیح عملی به قانون و حکم مربوط به خود بدون تشخیص علمی متن همان قانون میسر نیست و از طرف دیگر مسلم است که هر قانونی که به ابلاغ رسمی منتهی شد، می باید عمل مکلفین بدان قرار گیرد و جهل بر آن و یا دعوی جهل عذر ناموجه بشماررفته و رفع مسئولیت از افراد نمی کند.
از همین روی تحصیل علم به قوانین علمی و احکام فرعی اسلام شریعت لازم بوده و یکی از وظائف مسلمین خواهد بود. و مانندسایر فنون که در حفظ نظام اجتماع ضرورت دارد، می باید عده ای ازمسلمانان متصدی آن بوده باشند و اشخاصی که توانائی استخراج احکام از مدارک اصیل را دارند، به منظور تعیین و رفع مسئولیت از خود و دیگران بدان اشتغال ورزیده و در این باب کوشش بنمایند.
از این عمل در عرف متشرعه به اجتهاد و در اصطلاح قرآن به تفقه و به لزوم آن تاکیده شده است چنانکه می فرماید: (فلولا نفر من کل فرقه منهم طائفه لیتفقهوا فی الدین و لینذروا قومهم اذارجعوا الیهم لعلهم یحذرون... و لتکن منکم امة یدعون الی الخیر و یامرون بالمعروف و ینهون عن المنکر).
«دستور این نبود که مومنان کوچ کنند بلکه چرا از هر دسته چندنفر کوچ نکردند تا دنبال یاد گرفتن دین باشند و هنگام بازگشت مردم محل خود را از بی دینی و لاابالیگری و عواقب بد آن،بترسانند بدین امید که بترسند و از انحراف و آلودگی نجات یابند؟».
مفسرین نقل کرده اند بعد از نزول این آیه در هر نوبت یک دسته می رفتند و آنها که دفعه پیش رفته بودند، می ماندند تا همیشه عده لازم برای یاد گرفتن آیات قرآن و معارف و احکام دین نزدپیامبر باشند.
تکلیف خدا چنین انجام می گرفت هر یک از مسلمانان می کوشید چیزی از اسلام یاد بگیرد و به دیگران یاد دهد و اگر آنها چیزی می دانند که او نمی داند از آنها بپرسد و یاد بگیرد، لذا همه یاد می دادند و هم یاد می گرفتند.
بعضی که استعداد و فراغت و علاقه بیشتری داشتند، می کوشیدند تابه قرآن و حدیث بیشتر آشنا باشند، بعضی همه قرآن را از حفظداشتند و برخی بیش از یکی دو آیه نمی دانستند و کسانی صدهاحدیث ازبر داشتند و اشخاصی جز چند حدیث به یاد نداشتند.
در زمان ما هم لازم است که مردم هر محل معارف و احکام رابدانند و اگر مطلب تازه ای پیش آمد که هیچ یک از آنها نمی دانند،یکی از آنها برود و بپرسد و برگردد.
بنابراین باید در میان مسلمانان کسانی باشند که در پاسخ سئوالات و حل مشکلات دینی مردم از جهت علمی جانشین امام باشندیعنی باید در میان مسلمین کسانی همت گمارند تا این علوم پهناور را فرا گیرند و در آنها مجتهد و صاحب نظر شوند و کمال علمی خود را به کمال تقوی و عدل بیارایند تا به مقام جانشینی علمی پیغمبر و امام برسند و مرجع مسلمانان در سئوالات و مشکلات مختلف دینی گردند.
و نظر به این که بیانات دینی که در کتاب و سنت واقع است، کلی و محدود و صور اعمال و حوادث واقعه که مسائل مورد ابتلاء راتشکیل می دهند، غیر متناهی و نامحصورند، برای به دست آوردن جزئیات احکام و تفاصیل آنها راهی جز اعمال نظر و پیمودن طریق استدلال نیست و البته این مطلب نیز برای ما معلوم است که دربیانات دینی که به دست ما رسیده، راه دیگری جز همین راه عادی برای رسیدن به این هدف نشان داده نشده است.
و از همین جا روشن می شود که برای تشخیص وظایف و احکام دینی باید راهی را پیمود که عقلای اجتماع برای تشخیص وظائف فردی واجتماعی از متن قوانین و دستورات کلی و جزئی معمولی می پیمایندو به عبارت دیگر یک سلسله قواعدی را که برای به دست آوردن وظائف و مقررات بکار برده می شود، باید بکار انداخته و وظائف واحکام شرعی را از متن بیانات دینی استنباط نمود.
و از بیانات دینی، آیاتی که به عموم خود تکلیف حرجی یا تکلیف عاجز یا ظلم را از حق سبحانه تعالی نفی می کند، برای اثبات این مطلب مفیدند.
خداوند می فرماید:
(لا یکلف الله نفسا الا وسعها).«خداوند هیچ کس را، جز به اندازه تواناییش تکلیف نمی کند».
(لا یستطیعون حیله و لا یهتدون سبیلا). «کسانی که توانائی شان گرفته شده نمی توانند حیله ای اندیشند و یا راهی به مقصد پیداکنند».
(ان الله لا یظلم الناس شیئا). «خداوند هیچ گونه ظلمی را درحق مردم روا نمی دارد».
و آیاتی که مواخذه را منوط به اتمام حجت می کند مانند (لئلایکون الناس علی الله حجه بعد الرسل) و نظائر آنها و همچنین روایات بسیاری که جاهل قاصر را معذور می دارد، التزاما، دلالت به لزوم ایجاب تحصیل در امر تکلیف دارد و از کلمات معروفه نبی اکرم(ص) است که فرمود: «طلب العلم فریضه علی کل مسلم ومسلمه ».
رسول اکرم (ص) اولین شخصی است که مسلمین را به سوی تعمق واجتهاد و استنباط احکام سوق داده است. حضرت در بیانی زیبا خودبه مسلمین گوشزد کردند که کتاب و سنت استعداد پایان ناپذیری برای درک معانی جدید دارد.
حضرت در مورد قرآن می فرماید: «ان القرآن ظاهره انیق و باطنه عمیق لا تفنی عجائبه و لا تقضی غرائبه و لا تکشف الظلمات الابه ».
«ظاهر قرآن زیبا و باطن آن ژرفاست، او را حدی است و فوق آن حد، حد دیگری است شگفتیهای آن برشمرده نمی شود و تازگیهای آن کهنه نمی گردد و کشف نمی شود حقایق آن مگر با تعمق و اجتهاد درآن ».
همچنین فرموده:
«نصرالله عبد سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یسمعها فرب حامل فقه غیر فقیه، و رب حامل فقه الی من هو افقه عنه ».
«یعنی خداوند شاد و خرم کند کسی که سخن مرا بشنود و آن را به کسی که نشنیده است، برساند.
همانا بسیارند کسانی که سخن پرمعنی با خود دارند ولی خود، آن را فهم عمیق نمی کنند و چه بسا کسانی که خیال سختی را ازبردارند و فهم عمیق می کنند ولی وقتی که به دیگری منتقل می کنند،او عمق آن را فهم می کند و بهتر می فهمد».
امام رضا(علیه السلام) از جد بزرگوارش امام صادق(علیه السلام)
نقل می کند:
«ما بال القرآن لا یزید بالنشر و الدراسه و الاغضاضه » «یعنی چگونه است که قرآن هرچه بیشتر خوانده و منتشر می شود و گوشهابا آن آشنا می گردد کهنه نمی شود، بلکه بر عکس روز به روز برطراوت و تازگی آن افزوده می گردد. امام (علیه السلام) پاسخ فرمودند: «لانه لم ینزل لزمان دون زمان و لا لناس دون ناس ولذلک ففی کل زمان جدید و لکل ناس غض ». «این بدان جهت است که برای زمان خاص و برای مردمانی خاص نازل نشده است، لذا درهمه زمانها تازه است و برای همه مردمان پاسخگو است ».
اگر با توجه و دقت کامل به مفهوم روایت فوق نگاه کنیم،می بینیم ائمه اهل بیت (علیهم السلام) دید دیگری قرآن را برای ما طرح کرده اند، لذا می فرماید: (ما فرطنا فی الکتاب من شی)
علاوه بر آنچه گذشت، اگر کسی اخبار ائمه (علیهم السلام) این راتتبع نماید، موارد بسیاری را ملاحظه خواهد کرد که در آنهاائمه(علیهم السلام) به همه اصحاب و پیروان خود دستور و ترغیب نموده اند که اجتهاد و استنباط احکام نمایند که نمونه ای ازآنها بیان می شود.
داود بن فرقد نقل می کند:
«قال سمعت ابا عبدالله(علیه السلام) یقول: انتم افقه الناس اذا عرفتم معانی کلامنا ان الکلمه لتنصرف علی وجوه فلو شاءانسان لصرف کلامه کیف شاء و لا یکذب » .
داود بن فرقد می گوید شنیدم امام صادق(علیه السلام) می فرمودندشما فقیه ترین مردم (دین شناس) هنگامی که معانی کلام ما رابشناسید، همانا کلام قابل احتمالات گوناگون است که اگر بخواهیدبه یکی از احتمالات کلامش را برگردانید، می توانید و دروغ نمی باشد».
در نتیجه عرفان کلام ائمه (علیهم السلام) چیزی را غیر ازتشخیص اظهر بین محتملات نیست.
قال شعیب عقرقونی : «قلت لابی عبدالله(علیه السلام) ربمااحتجنا ان تسال عن الشی فممن نسال؟ قال: علیک بالاسدی یعنی ابابصیر».
شعیب عقرقونی می گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم چه بسا در مواردی نیاز به پرسش پیدا می کنیم، در این صورت مسائل خود را از چه کسی بپرسیم؟ امام فرمودند: از اسدی، یعنی ابوبصیر.
قال المعصوم(علیه السلام): «انما علینا القاء الاصول و علیکم ان تتفرعوا او علیکم بالتفریع ».
«امام می فرماید: درسهای کلی را به آنها ائمه داده بودند ومی گویند بروید تفریعات را خودتان استنباط کنید و زمان قادرنیست اصول را تبدیل و تغییر دهد و آنچه عوض می شود، اسلام بانیروی متحرکه خود به نام اجتهاد می تواند پاسخ گو باشد».
امام صادق(علیه السلام) به ابان بن تغلب می فرماید: «اجلس فی مسجد المدینه و افت الناس فانی احب ان یری فی شیعتی مثلک ».
«امام صادق(علیه السلام) می فرمایند: بنشین در مسجد مدینه وفتوا بده برای مردم و من دوست می دارم مانند تو را در شیعیانم دیده شوند».
صحیحه ابن ابی یعفور: «قال قلت لابی عبدالله(علیه السلام) انه لیس کان کل ساعه القاک و لا یمکن لقدوم و یجی الرجل من اصحابنافیسئلنی و لیس عندی کل ما یسئلنی عنه فقال: ما یمنعک عن محمدبن مسلم الثقفی فانه سمع من ابی و کان عنده وجیها».
«عبدالله بن ابی یعفور می گوید: به امام صادق(علیه السلام) عرض کردم: چه بسا فردی از شیعیان نزد من می آیند و سئوالی را مطرح می کنند و من پاسخ آن را نمی دانم، و از طرفی برای من ممکن نیست که هر اعت خدمت شما برسم و سئوال را بازگو کنم (در این صورت وظیفه من چیست؟) حضرت در پاسخ فرمود: چه مانعی دارد که به محمد بن مسلم ثقفی مراجعه کنی و مسائل را از او بپرسی؟ برای این که او پدرم امام محمد باقر(علیه السلام) را درک کرده واحکام را از وی فرا گرفته و نزد او فردی آبرومند بوده است ».
علی ابن یقطین عن الرضا(علیه السلام): قال قلت له لا اکاد اصل الیک فی کل ما یحتاج الیه فی معالم دینی افیونس بن عبدالرحمن ثقه؟ آخذ عنه ما احتاج الیه معالم دینی؟ فقال:
نعم » .
«علی بن یقطین نقل می کند به امام رضا(علیه السلام) عرض کردم امید ندارم که در هر چیزی که برای من پیش می آید، نزد حضرتعالی مراجعه کنم. آیا یونس بن عبدالرحمن (نزد شما) معتبر است که به او مراجعه کنم؟ حضرت فرمودند: آری ».
و شبیه همین روایت از علی بن مسیب همدانی نقل شده که می گوید:
به امام(علیه السلام) من در جای دوری زندگی می کنم و نمی توانم گاه و بیگاه به خدمت شما نایل شوم، احکام دینی خود را از چه کسی فراگیرم؟ حضرت فرمود: از زکریا بن آدم قمی که او بر امردین و دنیا، فردی مورد اطمینان و اعتماد است. علی بن مسیب می گوید: هنگامی که به محل خود باز گشتم جهت پرسش از موارداحتیاج نزد زکریا می رفتم.
و فحوای روایات مانع از اجتهاد بدون علم دلالت دارد که اجتهاداز راه منابع معتبر شرعی جایز است.
«قال ابو جعفر(علیه السلام): من افتی الناس بغیر علم و لا هدی من الله لعنته ملائکه الرحمه و ملائکه العذاب و لحقه وزر من عمل بفتیاه ».
«امام باقر(علیه السلام) فرمود: هرکس مبادرت ورزد به فتوادادن بدون علم و هدایت فرشتگان رحمت و عذاب او را لعنت کنند وگناه آنان که نظر خطای او را بکار بندند، بر عهده اوست ».
دلیل عقلی بر ضرورت اجتهاد و تقلید لزوم اجتهاد و تفقه درمکتب شیعه علاوه بر بیانات کتاب و سنت که یادآور شدیم، دلیل عقلی هم در آن راه دارد و با اعتبار عقلی نیز قابل اثبات است که خلاصه آن عبارت است از:
رجوع جاهل در هر باب به عالم کارشناس یک امر فطری و طبیعی وعادی و عقلی بوده است و بدون آن نظام اجتماع مختل می گردد،زیرا عقلا نمی توان تردید داشت که انجام دادن انسان عملی را که نمی داند، ضرورت دارد، چون تکلیف بغیر مقدور عقلا جایز نیست.
به عبارت دیگر: سیره مستمره از زمان ائمه (علیهم السلام) براین بوده که همه افراد غیر مجتهد اعم از این که جاهل صرف بوده و یا در فنون دیگر عالم و حتی اگر در فن خود استاد هم بوده باشند، می باید در فراگرفتن احکام شریعت و تشخیص آن به فقیه مراجعه نماید، چنانکه فقیه نیز در مسائل مربوط به فنون دیگرکه از آن بی اطلاع می باشد، از علمای آن فن پیروی می کند.
در این زمینه آقاضیاء عراقی می فرماید:
«موضوع الوجوب الشرعی فی التقلید بمقتضی السیره و الادله الشرعیه و الفطره السلیمه المقتضیه لرجوع الجاهل بالوظیفه الی العالم بها لیس الا هو الموضوع الوجوب الشرعی فی التعبد بالخبرفی حق المجتهد».
«موضوع وجوب شرعی در تقلید به مقتضای سیره و ادله شرعی وفطرت سلیم رجوع جاهل به وظیفه به کارشناس آن، همان موضوع وجوب تعبد مجتهد است به خبر و روایت اهل بیت در به دست آوردن احکام الهی ».
«قال المحقق الخراسانی الاخوند: ان جواز التقلید و رجوع الجاهل الی العالم فی الجمله یکون بدیها جلیا فطریا لا یحتاج الی الدلیل و الا لزم سد باب العلم به(بجواز تقلید) علی العامی مطلقا غالبا بعجز عن معرفه ما دل علیه کتابا و سنته و لا یجوزالتقلید فیه(بجواز تقلید) و الا لدار او تسلسل و هذه هی العمده فی اولته » «جواز تقلید و رجوع جاهل به عالم از فطریات وبدیهیات است و اجمالا احتیاج به دلیل ندارد، زیرا اگر چنین نباشد، انسداد باب علم پیش خواهد آمد و عموم مردم به خاطرناتوان بودن از شناخت استدلالی بر اساس کتاب و سنت نمی تواننددر مساله جواز تقلید، تقلید نمایند چون جواز تقلید اگر فطری نباشد و مقلد موظف به استدلال بر آن باشد در حالی که نمی تواندباید در آن هم تقلید کند و برای آن تقلید هم دلیل لازم دارد وهمین طور این سلسله ادامه می یابد و تسلسل هم باطل است ».
«استدل القوم علیه بوجوه اتقنها و اهمها بل یمکن ان یقال انه الدلیل الوحید و بناء العقلاء علی رجوع الجاهل علی العالم بل قد عد ذلک من القضایا الفطریه الارتکازیه، و ان الانسان بفطرته و ارتکازه واقف علی لزوم الاستعلام من العالم من غیر فرق بین ان یرجع ذلک الی معاشرته و حیاته المادی و غیره فالجاهل بامور الصنائع یرجع الی الصانع و المریض المسدود علیه باب معالجه مرضه یرجع الی الاطباء و هکذا».
«علماء بر جواز تقلید استدلالهای مختلفی نموده اند که مهمترین و محکمترین آنها بلکه می توان گفت تنها دلیل; همان بناء و سیره عقلا بر رجوع جاهل به عالم و کارشناس است که از قضایای فطری وارتکازی شمرده شده است و انسان براساس فطرت، آگاه است که بایددر تمام مسائل که از آنها اطلاع ندارد به عالم مراجعه کند چه آن مسائل مربوط به اداره زندگی و حیات مادی باشد یا غیر آن مثال: در صنعت به صنعتگر، در بیماری به پزشک و... مراجعه می کنند».
توضیح: ما هر کاری را که بخواهیم و راه و رسمش را نداشته باشیم، به خبره همان کار مراجعه می کنیم و به هر شغلی که خواسته باشیم وارد شویم، راه و چاره او را از متخصص همان شغل می پرسیم و هر فن و صنعتی را که می خواهیم یاد بگیریم به شاگردی استادی می شتابیم که در آن فن و صنعت بصیر و کار کرده است،درمان درد را از پزشک، نقشه بنا را از معمار می خواهیم و اصولاسازمان تعلیم و تربیت عمومی در محیط اجتماعی انسان روی همین اصل استوار است. بنابراین در تعلیم فراگیری احکام دین هم بایدبه کارشناس آن که مجتهد جامع الشرائط است، مراجعه کرد.
نتیجه ای که از این دلیل عقلی و شواهد بر آن دستگیر می شود، این است که یکی از وظائف مقرره اسلام برای جماعت مسلمین تشخیص علمی احکام دین است از راه اجتهاد. و پر روشن است که انجام این وظیفه برای همه افراد مسلمین امکان پذیر نمی باشد و تنها عده معدودی قدرت و توانائی انجام این وظیفه را داشته که می توانندبا بررسی بیانات دینی از راه استدلال و نظر و به کار انداختن قواعد استنباط احکام و مقررات اسلام را به دست آورند.
تعذر اجتهاد در احکام برای همه از یک طرف و وجوب تحصیل معرفت به احکام دین برای همه از طرف دیگر، موجب گردیده است که دراسلام برای افرادی که توانائی اجتهاد ندارند وظیفه دیگری درنظر گرفته شود و آن، این است که احکام دین مورد ابتلاء خود رااز افرادی که دارای ملکه اجتهاد و قریحه استنباط می باشند، اخذو دریافت دارند و این است معنی کلمه تقلید در مقابل کلمه اجتهاد که در میان ما دایر و پیوسته مورد استعمال می باشد.
پی نوشتها:
1) سوره توبه: 123.
2) سوره بقره: 286.
3) سوره نساء: 89.
4) یونس: 44.
5) اصول کافی، ج 2، ص 599 و نیز وسائل الشیعه، ج 18، باب 8 ،حدیث 44.
6) عیون اخبار الرضا، ص 139، چاپ سنگی.
7) وسائل الشیعه، کتاب قضا، باب 6، حدیث 52.
8) وسائل الشیعه، کتاب قضا، باب 9، حدیث 3.
9) تهذیب الاصول، تقریرات امام خمینی 1 ج 3، ص 166.
10) جامع الرواه احادیث الشیعه، ج 1، ص 9.
11) وسائل الشیعه، ج 18، باب 11، از ابواب صفات القاضی، حدیث 23.
12) وسائل الشیعه، ج 18، باب 11، ابواب صفات القاضی، حدیث 27 و25.
13) وسائل الشیعه، ج 18، باب 4، حدیث 1.
14) همان.
15) نهایه الافکار القسم الثانی من جزء الرابع، ص 204 آخر حیرات آقاضیاء عراقی.
16) تهذیب الاصول، ج 3، ص 163، تقریرات الامام خمینی قدس سره.