چقدر ایم قفس برایم تنگ است.

من تاب تنگنا ندارم !

کو آن مرکب زرین موی افسانه ای که از جانب غرب آمد

و جد مرا از گورش نجات داد و برد ؟

به آسمان برد

به جانب غرب برد ،

آه ! کی خواهد رسید ؟

که بیاید و فرزند او را نیز

که در این تنگنای گور رنج می برد ، رها کند

نجاتش دهد و به جانب غرب برد ،

به جانب آزادی ،

به سوی افق های باز و آزاد و مهربان.

غرب ، ای بهشت موعود ما !

آیا به نجات من هم می اندیشی ؟