داستان کوتاه آیت الله
اینجا
خاورمیانه است
سرزمین صلح های موقت
بین جنگ های پیاپی
سرزمین خلیفه ها ، امپراتوران ، شاهزادگان ، حرمسراها
و مردمی که نمی دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.
حافظ موسوی
همه سعی خودم را کردم تا بفهمند، اما فقط خندیند...
چارلی چاپلین
یه کشاورزی باقالی زیادی برداشت کرده بود و کنارش خوابیده بود
یه قلدری اومد و بنا کرد به پر کردن خور جینش
کشاورزه بلند شد که جلوی قلدرو بگیره که با هم گلاویز شدند . قلدره کتک مفصلی به کشاورز بینوا زد و به کشاورزه گفت: من می خواستم فقط خورجینم رو پر کنم حالا که اینجوریه باید کلی کتک بخوری
صاحب باقالیا که دید از پس قلدری برنمیاد گفت: حالا که پای جون در میونه برو خر بیار باقالی بار کن
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
اون که تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود
ماه پیشونی رها بود از طلسم دیوای سیاه
پلنگ عاشق می پرید تا لب شیروونی ماه
سیاوش شاهنامه رو کاش کسی گردن نمی زد
کاش کسی توی قصه ها از عاشقی دم نمی زد
شخصی می گفت من شانزده سال دارم .
بزرگی به او خرده گرفت که نباید بگویی شانزده سال دارم بلکه باید بگویی که دیگر آن شانزده سال را ندارم...
داستان عمر و سالهای از دست رفته ...
روانپزشک معروفى در یک مهمانى شرکت کرده بود. بعد از شام که همه مهمانها دور هم نشسته بودند و صحبتمى کردند، صاحب خانه از دکتر روانپزشک پرسید: دکتر! شما از کجا مى فهمید که یکنفر از نظر ذهنى آدم نرمالى هست یا نه؟
دکتر گفت: کار سختى نیست. یک سوال آسان که همه به سادگى جواب مى دهند را ازش مى پرسیم. اگر در جواب دادنش دچار مشکل شد، شک مى کنیم که ممکن است از نظر ذهنى مشکل داشته باشد.
صاحب خانه پرسید: چه جور سوالی؟
روانپزشک گفت: مثلاً ازش مى پرسیم کاپیتان کوک سه بار با کشتى به دور دنیا مسافرت کرد و در یکى از این سفرها مرد. در سفر چندم این اتفاق افتاد؟
صاحب خانه کمى فکر کرد و در حالى که لبخندى عصبى بر لب داشت گفت: دکتر! میشه یک سوال دیگه مثال بزنید؟ من اصلاً اطلاعات تاریخى ام خوب نیست.
سه یا چهار ساله بودم که فیلم "دزد عروسک ها" رو دیدم. فکر می کردم همه دزد های عالم مثل آقا دزده تو فیلم هستند.
هفت سالم که بود، دزد شکل بچه کلاس پنجمی بود که آبنباتم رو به زور از دستم گرفت.
دوازده ساله که شدم، دزد شکل همسایه بالاییمون شد که یه روز پلیس دستبند به دست اون رو برد.
به بیست سالگی که رسیدم، دزد شکل صاحب مغازه ای بود که من پیشش کار می کردم. اجناس رو دوبرابر قیمت می فروخت و حقوق من هم نصفه می داد.
یه شب که داشتم به آیینه نگاه می کردم پیش خودم گفتم: یعنی ممکنه دزد این شکلی هم باشه؟
شاعری تازه کار که تظاهر به احساس می کرد گفت: دلم از آدمیان گرفته است....!
ظریفی به شوخی گفت : پس برو با " همنوعانت " بشین....!
عینک نمی زد که نگن عینکیه .
یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد .
از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند ....
گفت دیگه هرگز بر نمیگردم...
راه خودش و گرفت و رفت...
تا میتونست دور شد...
غافل از اینکه کره زمین گرد بود...هیچکس تنها نیست ...
همراه اول خدا
هیچکس تنها نیست .....
ته دل هرکس یه آرزوی بزرگ بود که در عین سادگی هرگز برآورده نشده بود... جارو میخواست یکبار هم که شده خودشو تمیز کنه... آینه میخواست خودشو ببینه... دوربین عکاسی آرزو داشت کسی یکبار از اون هم عکس بندازه... لغتنامه میخواست معنی خودش رو بفهمه...
اون یک آرزوی بزرگ تو چیه ؟!
مردی که یادش رفت ...
مردی که خیلی عاشق بود پشت شیشه آسمانخراش نشسته و سیگار می کشید .
مرد آنقدر عاشق بود که وقتی آخرین پک را به سیگار زد یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد ، نه خودش را.
از گورخری پرسیدم: «تو سفیدی راه راه سیاه داری، یا اینکه سیاهی راه راه سفید داری؟»
گورخر به جای جواب دادن پرسید:
تو خوبی فقط عادتهای بد داری، یا اینکه بدی و چند تا عادت خوب داری؟
ساکتی بعضی وقتها شلوغ میکنی، یا شیطونی بعضی وقتها ساکت میشی؟
ذاتا خوشحالی بعضی روزها ناراحتی، یا ذاتا افسرده ای بعضی روزها خوشحالی؟
لباسهات تمیزن فقط پیرهنت کثیفه، یا کثیفن و شلوارت تمیزه؟
و گورخر پرسید و پرسید و پرسید و پرسید و پرسید، و بعد رفت!
و من هنوز تو فکرم و دیگه هیچ وقت از گورخرها درباره ی راه راهاشون چیزی نمیپرسم.
در مجلس معاویه، یکی از بزرگان خاموش بود و هیچ نمی گفت.
معاویه گفت:« چرا سخن نمی گویی؟»
گفت:«چه بگویم؟ اگر راست بگویم، از تو بترسم و اگر دروغ گویم، از خدا بترسم. پس در این مقام، سکوت بهتر است.»