دوچرخه
يه روز جمعه صبح علي كه از خواب بيدار شد، بعد از خوردن صبحونه رفت توي حياط تا بازي كنه كه چشمش افتاد به دوچرخهاي كه گوشه حياط به ديوار تكيه داده بودنش. يه فكري به سرش زد و سريع رفت توي خونه و همه جا رو گشت، داداشش نبود. برگشت توي حياط و نزديك دوچرخه ايستاد و يه نگاهي بهش كرد و دستش رو زد به فرمونش و يه تكوني بهش داد به نظرش سنگين بود، قدشم نميرسيد واسه همين چهارپايه كوچولويي رو كه كنار حياط بود، آوردش و گذاشت زير پاش، حالا يه كمي قدش بلندتر شد و تصميم گرفت هر طوري شده امروز سوار دوچرخه بشه!
رفتش روي چهارپايه و سعي كرد كه خودشو بكشه بالا، اما نشد. دوباره فكر كرد تا يه راه بهتري پيدا كنه، يه نگاهي به چهارپايه كرد و يه نگاهي هم به دوچرخه و اين دفعه تلاش بيشتري كرد تا بتونه سوار بشه، اما اتفاقي كه نبايد ميافتاد، افتاد!
چهارپايه از زير پاش در رفت و خورد زمين، دستش حسابي درد گرفت و هنوز درد زمين خوردن توي تنش بود كه دوچرخه هم افتاد روي پاش «آخ!»
حالا اون زير دوچرخه گير كرده بود و نميتونست تكون بخوره، دوچرخه سنگين بود و علي اينقدر زور نداشت كه بتونه بلندش كنه، نميدونست چي كار كنه؟
يواش، يواش داشت گريهاش ميگرفت. توي دلش گفت: «خداي مهربون كمك كن، اشتباه كردم كه حرف داداشمو گوش نكردم، اگه كمكم كني ديگه از اين كارا نميكنم.»
گوشه حياط زير دوچرخه مونده بود و دست و پاش درد ميكرد، اشك توي چشماش جمع شده بود «خدايا چي كار كنم؟» كه يهدفعه يكي گفت: «بچه جون اين چه وضعيه؟ مگه بهت نگفته بودم كه خودم يادت ميدم؛ ببين چه بلايي سر خودت آوردي.»
علي نگاه كرد و ديد داداش، اصغر بالاي سرش ايستاده و گفت: «ببخشيد...» و زد زير گريه و با همون حال دوباره گفت: «به خدا نميخواستم اينطوري بشه» و بازم گريه... . داداشش كمك كرد و اونو از زير دوچرخه درش آورد و گفت: «عيبي نداره گريه نكن، خدا رو شكر كه اتفاق بدتري واست نيفتاده؛ هر كسي به حرف بزرگترش گوش نده، آخرش همينه.»
علي دست برادرش رو محكم گرفت و با همون چشم گريون گفت: «چشم، ديگه گوش ميدم؛ فقط منو دوچرخه سوار كن»چارديواري