انشاي خواندنی فرزاد!!!!!
فرزاد فردا صبح امتحان داشت. آقاي معلم گفته بود بچهها در خانه انشا بنويسند و به كلاس بياورند. او تمام روز را به انشا فكر كرد اما هيچ موضوعي به ذهنش نرسيد و نميدانست كه چه بنويسد. آقاي معلم موضوع آزاد را براي امتحان انتخاب كرده بود تا بچهها بتوانند آزادانه انشا بنويسند و برايشان راحتتر هم باشد. فرزاد رفت پيش مادرش و از او كمك خواست.
مادر گفت: فرزاد جان شما خودت بايد بنويسي... آقاي معلم ميخواهد به ذهن تو نمره دهد البته من هم در انشا نوشتن خيلي ضعيف هستم و نميتوانم كمكي به تو كنم...
فرزاد كمي فكر كرد و بعد سمت تلفن رفت و به پدرش زنگ زد و از او كمك خواست. پدر هم گفت: منتظر بمان تا شب من بيام خانه... و فرزاد كوچولو همچنان منتظر ماند...
ديگر ساعت 9 شده بود ولي هنوز پدر نيامده بود. فرزاد ناچارا پيش خواهرش فرانك رفت. او دختر شيطوني بود و مدام فرزاد را اذيت ميكرد و با او دشمني ديرينه داشت.
فرداي آن روز فرزاد با افتخار رفت سر كلاس و ايستاد تا انشايش را بخواند. از خط اول شروع كرد و خواند تا به وسطهاي پاراگراف كه رسيد بچهها همه وحشتزده شده بودند و همه از ترس ميزهايشان را با دست نگه داشته بودند.
آقاي معلم گفت: فرزاد... اين چه انشايي است كه نوشتي... تو انشا نوشتي يا ماجراي يك فيلم ترسناك... من گفتم يك خاطره يا درباره مسائل آموزنده يا چيزهاي ديگر. خوب حالا دفترت را به من بده و سرجايت بنشين...
فرزاد گفت: يعني آقا به من نمره نميدهيد.
آقاي معلم گفت: نه چون مطمئن هستم اين انشا را خودت ننوشتي...
فرزاد كه خيلي ناراحت شده بود، رفت پشت ميزش نشست و گريه كرد و در دلش گفت: فرانك بدجنس... حالا ميدانم باهات چه كار كنم... .
فرزاد بعد از تمام شدن ساعت مدرسه به خانه رفت و سريعا به سمت اتاق خواهرش رفت و تمام دفتر و كتابهايش را پاره كرد و با مداد و خودكار روي تمام وسايلش را خط كشيد و خلاصه تمام اتاق را به هم ريخت و رفت و در اتاق خودش نشست...
فرانك ساعتي بعد از مدرسه به خانه آمد و با اين صحنه وحشتناك مواجه شد... جيغ كشيد و پيش مادرش رفت و گفت: مادر چه اتفاقي افتاده... تمام اتاقم به هم ريخته و تمام وسايلم خراب شده؟ فرزاد به خانه آمده؟
مادر گفت: بله... اما به اون چه ربطي داره؟
فرانك گفت: چرا من ميدانم... اون اين كارو كرده... درسته... كار اونه... به خاطر اين كه... و حرفش را خورد.
فرانك به سمت اتاق فرزاد رفت و در را با ضربهاي باز كرد و به او گفت: با چه جراتي اين كار را كردي؟ چرا وسايلم را پاره كردي؟ تو حق چنين كاري را نداشتي...
فرزاد گفت: تو چطور حق داشتي چنين انشا زشتي را برايم بنويسي كه آقاي معلم هم به من نمره ندهد.
فرانك گفت: خودت خواستي... ميخواستي خودت بنويسي... من اينطوري دوست داشتم بنويسم.
در اين ميان مادر به اتاق آمد و گفت: بچهها چي شده؟
فرزاد گفت: ديروز فرانك برايم يك انشا نوشت... آقاي معلم هم به من نمره نداد... تازه دعوايم هم كرد...
مادر به فرزاد گفت: پسرم اولا تو نبايد كارها و درسهايت را به كسي واگذار كني... چون انشا مال تو بوده و خودت بايد مينوشتي... دوما بسيار كار بدي كردي كه وسايل خواهرت را خراب كردي... فرانك هم كار بدي انجام داده كه به تو نگفته كه چه انشايي برايت نوشته... حالا تو برو و يك انشاي قشنگ بنويس... فردا من ميآيم و با معلمت حرف ميزنم تا يك ارفاقي برايت قائل شود...