آبشار !
نفس را کاملاً در سینه ات کن حبس
و از عمق وجودت از تمام آرزو هایت بگو با من
که عمری گوش کردم هر چه را گفتی
ولی یادت بماند پرسشی دارم....
که مشغول است و مانند قیامت در سرم غوغاست:
" چرا در آبشار غم فقط مرداب ما تنهاست؟!"
مگر در شهر تنهایی لباس دوستی بر قامت رعنای مردم جلوه ی خوبی ندارد، هان؟؟!
و یا غمباده های غوک و ماهی یا پلیکان نیست در تردید...؟
چرا در شعر من دنبال مشکل های بسیار جوانانی که در فقر و فلاکت جان خود را بر کف دستان خود بردند می گردید؟؟
به خود زحمت نباید داد!!
که پیدا کردن پاسخ شبیه گریه مشکل نیست!
منم آری منم آن کس که بر او سایه ی خورشید ماه تیر می بارد در آن دریا که خاکش معنیَش گل نیست!!
در این دریا اگر خورشید رخ بر ماهیان ما نمی تابد ولی پیداست...
" چرا در آبشار غم فقط مرداب ما تنهاست؟!"
پر از دریای زیبای صدا کردم صدف ها را
و دیدم یک کمی آن ورتر آن جاها...
که خواب مردم شهر وفا از کارهای بی تأمل -گر چه مشکل- بهتر است آقا...
ولی احساس آن پروانه ها زیباتر از زیباست....
" چرا در آبشار غم فقط مرداب ما تنهاست؟!"