شهدای سیستان
رسول بادآورده دهمرده در سال 1346 در خانوادهاي تهيدست در روستاي پکک در شهرستان زابل ديده به جهان گشود. وي تحصيلات خود را تا اول راهنمايي ادامه داد و سپس براي تأمين معاش خانواده مشغول به کار شد.
رسول فردي بسيار نجيب، مهربان، متدين و با خدا و نمازگزار بود. پس از مدتي به خدمت مقدس سربازي رفت و از آنجا به منطقه جنگي اعزام شد و در عمليات شرکت نمود. سرانجام در سال 1366 براثر ترکش خمپاره در منطقه ميمک در سن 20 سالگي به شهادت رسيد.
آرزوي شهادت
«فرزندم رسول بسيار مهربان بود. آخرين بار که به مرخصي آمد من بسيار پريشان و ناراحت بودم. به من گفت: «مادر برايم غم مخور چون مرا خدا توفيق نداده که به شهادت برسم مدام ميگفت خدايا اگر من لياقت آن را دارم که از جمله شهيدان باشم پس چرا مرا چشم انتظار ميگذاري» و بالاخره خداوند ندايش را لبيک گفت و او نيز در زمره شاهدان قرار گرفت.
وصيتنامه
پدر و مادر! براي من دعا کنيد؛ و براي شهادت من گريه نکنيد چون من به آرزوي ديرينهام رسيدهام و از اين بابت خيلي خوشحال هستم».
حسين امرودي در سال 1344 در يكي از روستاهاي شهرستان زابل، در خانواده اي مذهبي متولد گرديد . به دليل فقر مالي از نعمت سواد بي بهره ماند و مجبور گشت به كارگري و كشاورزي بپردازد. چندين بار به مازندران سفر كرد و در اين مسافرتها تجربه فراوان اندوخت.
او كه عاشق جبهه و شهادت بود، از طريق بسيج زاهدان آموزش ديد و سپس همراه كاروان سپاهيان محمد (ص) به مناطق جنگي اعزام گرديد و پس از مدتي نبرد و استقامت، در عمليات كربلاي پنج شركت جست و به همراه جمعي از دوستان در سال 1365 سن 21 سالگي به فيض عظيم شهادت نائل گشت .
وصيتنامه
« من بسيجي هستم ، وارث خون جملگي شهداي اسلام و وارث خط سرخ تشيع » .
شهيد حسين اكبريان در سال 1344 در خانواده اي مذهبي و زحمتكش در يكي از روستاهاي شهرستان زابل ديده به جهان گشود. در يك سالگي بخاطر خشكسالي و برخي مشكلات، همراه خانواده اش به مازندران هجرت كرد . پدرش در يكي از روستاهاي مازندران به كشاورزي مشغول شد و حسين تا سال سوم ابتدايي را در آنجا درس خواند . در كنار درس، در كار كشاورزي نيز به پدر كمك مي كرد . از نه سالگي نمازهايش را سر موقع مي خواند و در مراسم ديني و مذهبي نيز شرکت فعال داشت. چند سال بعد به همراه خانواده ابتدا به زابل و سپس به زاهدان آمد.
بعد از پيروزي انقلاب به عضويت بسيج در آمد و در عين حال از درس نيز غافل نشد . روزها درس مي خواند و شبها به مسجد مي رفت. يكسال پس از شروع جنگ به همراه دوستان به جبهه رفت و در عمليات آزادسازي بستان شركت جست . براي بار دوم در اوايل سال 61 به جبهه رفت و پس از ابراز رشادتهاي فراوان به سلامت بازگشت . در سال 62 براي بار سوم به جبهه رفته و در عمليات « والفجر چهار » در تاريخ 2/8/62 در حالي كه چهره اش از خون گلگون شده بود و ذكر يا الله بر لب داشت به شهادت رسيد . پيراهني از ستاره در بر كردي
از مشرق مهر دوست سر بر كردي
در صبح بهار آشنايي جان را
با شاهد آفتاب همبر كردي
صادقعلي اکبري در سال 1347 در خانوادهاي کشاورز در روستاي قلعهنو از توابع شهرستان زابل متولد شد. وي پس از مدت کوتاهي به زاهدان آمد و تا پايهي اول راهنمايي در اين شهر به تحصيل پرداخت؛ ولي به علت پارهاي مشکلات از ادامه تحصيل باز ماند. وي تا قبل از رفتن به سربازي به حرفه بنّايي مشغول بود. پس از گذراندن آموزشهاي لازم دوران مقدس خدمت، به منطقه عملياتي اعزام گشت. وي از نظر اخلاقي فردي وارسته بود و به مردم تهيدست و کمدرآمد کمک ميکرد. به گفتهي دوستان و همرزمان، وي بسيار شجاع و دلير بود و در همه صحنههاي جنگ شرکت فعّال داشت و عاشق شهادت بود. سرانجام در مورخهي 22/4/1367 در منطقه فکّه در عمليات پدافندي بر اثر اصابت ترکش در سن 20 سالگي به فيض شهادت نايل آمد.
عباس اصغري در سال 1347 در روستاي لوتک شهرستان زابل در خانوادهاي مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلات ابتدايي را تا مقطع سوم دبستان در روستاي زادگاهش گذراند. سپس به اتفاق خانواده به شهر نقل مکان کرد و تحصيلاتش را تا سوم راهنمايي ادامه داد. در نه سالگي به همراه پدر و برادر به خيابانها ميآمد و در تظاهرات و راهپيماييهاي عليه رژيم پهلوي شرکت ميجست. پس از اتمام تحصيلات و اخذ مدرک سيکل مدتي را به تحصيل در حوزهي علميه شهرستان زاهدان پرداخت. آنگاه براي گذراندن خدمت مقدس سربازي به عضويت سپاه پاسداران درآمد و بلافاصله به سوي ميادين نبرد حق عليه باطل اعزام رهسپار شد. سرانجام اين سرباز رشيد اسلام در اسفندماه سال 1365 پس از ابراز شجاعتها و دلاوريهاي فراوان در سن 18 سالگي به فيض شهادت نايل آمد. پيکر مطهرش مدت هشت سال مفقود بود تا اينکه در سال 1374 به همت گروه تفحص پيدا وبه شهر و ديارش انتقال داده شد.
وصيتنامه
«کسي که خدايي شده از مرگ ترسي ندارد. چون آنچه خدايي شود باقي است».
غلامرضا ارقون به سال 1346 در يکي از روستاهاي شهرستان زابل چشم به جهان گشود. مشکلات مالي، احساس مسئوليت در قبال خانواده و تلاش در جهت بهبود وضع زندگي خانواده، وي را مجبور به ترک تحصيل ميکند. با شروع جنگتحميلي و پيش از ورود به ارتش جمهوري اسلامي مدتي به جبهه ميرود و به دفاع از ميهن اسلامي ميپردازد. پس از آن به استخدام ارتش جمهوري اسلامي ايران در ميآيد.
در عمليات زودتر از همه آماده شده و ميگفت: انسان بالاخره روزي ميميرد؛ پس چه بهتر که حسينوار بميرد. پس از طي دوره آموزش درجهداري، بيش از دو سال افتخار حضور مستمر در جبهه را پيدا ميکند و سرانجام در تاريخ 10/11/1365 بر اثر ترکش خمپاره در سن 19 سالگي به درجه رفيع شهادت نايل ميآيد.
وصیت نامه
« هرگز براي شهادتم گريه نکنيد چون خودم به خواسته و انتخاب خودم به جبهه و به خط اول رزم ميروم تا خداوند شهادت را نصيبم گرداند. »
احمدعلي اسکندري در سال 1341 در شهرستان زابل ديده به جهان گشود. تحصيلات خود را تا ديپلم ناقص ادامه داد و پس از آن به خدمت مقدس سربازي رفت.
وي از همان دوران کودکي داراي اخلاق شايستهاي بود و در دوران نوجواني در مراسم مذهبي شرکت ميکرداو شرکت در نماز جمعه و مراسم عاشوراي حسيني را از وظايف هر فرد مسلمان ميدانست از برجستگي شخصيتي و اخلاق خاص در ميان دوستان و خانواده خود برخوردار بود احترام به پدر و مارد در سرلوحهي برنامههاي او قرار داشت و سعي وي بر اين بود تا نماز راحتي المقدور در مسجد به جا آورد.
همواره دوستان و آشنايان خود را در داشتن برخورد شايسته نسبت به ديگران و شرکت در مراسم مذهبي و انجام فريضهي نماز در اول وقت سفارش ميکرد. سرانجام در مرداد ماه سال 1362 پس از چند ماه حضور فعال در جبهههاي جنگ حق عليه باطل در منطقه عملياتي مهران در عمليات «والفجر 3» در سن 21 سالگي به فيض شهادت نايل آمد.
عليرضا اربابي در سال 1347 در روستاي عباس آقاجان از توابع بخش پشت آب شهرستان زابل در يک خانواده مؤمن و مذهبي ديده به جهان گشود. تحصيلاتش را تا مقطع پنجم ابتدايي ادامه داد. بعد از پيروزي انقلاب اسلامي و تشکيل بسيج مستضعفين فعاليتهايش را در اين نهاد مردمي متمرکز ساخت. او هميشه نمازش را در مسجد به جماعت ميخواند. با عشق و علاقهاي که به حضور در جبهههاي نور عليه ظلمت داشت چندين بار به ميادين نبرد عزيمت کرد تا اينکه در تاريخ 12/4/1365 در عمليات «کربلاي يک» که منجر به آزادسازي شهر مهران شد در مصاف با متجاوزين عراقي در سن 18 سالگي به فيض شهادت نايل گرديد.
مرد ميدان
عليرضا به سختي مجروح شده بود، به ناچار براي درمان مدتي در شهر ماند. زمانيکه خبر عمليات والفجر 8 را شنيد سر از پا نميشناخت؛ آماده رفتن شد. گفتم: «مادرجان شما زخمي هستيد به جبهه نرويد اما او بيآنکه لحظهاي ترديد کند، پاسخ داد: «مادرم براي دفاع از اسلام و قرآن و ميهن اسلامي حتماً بايد بروم.»
او مرد ميدان عمل بود.
وصیت نامه
«سفارش من به برادرانم اين است که فرزندانشان را به شرکت در کلاس آموزش قرآن تشويق نمايند و از خواهرانم ميخواهم که حجاب خود را حفظ و زينبگونه زندگي نمايند».
هر شب من سودايي از سوزن مژگانها در رشته کشم گوهر از لؤلؤ و مرجانها
چون لاله جگرخونم از داغ شقايقها کز جور خزان گشتند پرپر به گلستانها
عليرضا اربابي در سال 1347 در روستاي ارباب از توابع بخش پشتآب شهرستان زابل در يک خانواده مذهبي چشم به جهان هستي گشود. او فردي باايمان بود و اخلاق بسيار پسنديدهاي داشت. ايام فراغت را با خواندن کتابهاي مذهبي و تلاوت قرآن سپري مينمود و با علاقهاي که به انقلاب و نظام اسلامي داشت، فعاليتهايش را در بسيج و شوراي اسلامي روستا شروع کرد. او هيچگاه از پاسداري دستاوردهاي انقلاب شکوهمند اسلامي و دفاع از ميهن غافل نگرديد و براي اداي دين و تکليف به جهاد روي آورد. سرانجام در تاريخ 12/4/64 در مصاف با دشمن متجاوز در سن 17 سالگي به فيض عظيم شهادت نايل آمد.
وصیت نامه
اگر شهيد شدم، اسلحهام را بر زمين نگذاريد و تا آخرين قطره خون از کيان جمهوري اسلامي دفاع نماييد. بايد تمامي مردم به جبهه روي آورند و صدام و حزب کثيف او را نابود سازند.
عباس ابراهيمي در سال 1342 در روستاي اسماعيل قنبر از توابع بخش شيب آب شهرستان زابل در خانوادهاي مذهبي و متدين ديده به جهان گشود. تحصيلات خود را تا اخذ مدرک سيکل ادامه داد.
سپس به همراه پدر به کارهاي کشاورزي پرداخت او اخلاق بسيار پسنديدهاي داشت در مجالس و مراسم مذهبي شرکت ميجست قرآن تلاوت ميکرد و کتابهاي اسلامي مطالعه مينمود.
براي گذراندن خدمت مقدس سربازي به عضويت ارتش جمهوري اسلامي درآمد و پس از طي آموزشهاي لازم به جبهههاي حق عليه باطل اعزام گرديد. سرانجام در تاريخ 7/3/61 خرمشهر در سن 19 سالگي به درجه رفيع شهادت نايل آمد.
غلام احمدي بولاغي در سال 1337 در خانوادهاي مستضعف و مذهبي در روستاي سرکال از بخش شيب آب زابل ديده به جهان گشود. دو سال بعد از تولد به دليل خشکسالي، خانوادهاش به استان مازندران نقل مکان کردند و در شهر «راميان» سکونت يافتند. وي تحصيلاتش را تا اخذ مدرک ديپلم، در شهرهاي راميان، آزادشهر و علي آباد به پايان رساند.در سال 1355 در آزمون ورود دانشگاه شرکت کرد و در رشتهي شيمي دانشگاه رازي کرمانشاه مشغول تحصيل شد. آغاز تحصيل دانشگاهي شهيد همزمان با انقلاب بود. غلام با استفاده از فرصت تعطيلي دانشگاهها به صفوف انقلابيون و مبارزين پيوست و با دوستان خود به افشاگري چهرهي رژيم پرداخت. پس از پيروزي انقلاب دست به تشکيل انجمن اسلامي و بسيج در روستا زد. با بازگشايي دانشگاهها، راهي دانشگاه رازي شد، و موفق به اخذ مدرک ليسانس گرديد. در سال 1365 به خاطر تعهدي که به جهاد سازندگي داشت، راهي شهرستان زاهدان گرديد و در کميته فني جهاد مشغول به خدمت شد. در حين کار در جهاد در دبيرستان سپاه نيز به تدريس پرداخت. در تاريخ 20/11/1365 به خاطر عشق و علاقهاي که به جبهه داشت به ميادين نبرد حق عليه باطل اعزام گرديد و در عمليات «کربلاي پنج» در منطقه شلمچه شرکت کرد.
سرانجام اين سردار رشيد اسلام در تاريخ 15/12/1365 در سن 18 سالگي به فيض شهادت نايل آمد و پيکر پاکش مفقودالاثر گرديد. پس از گذشت نه سال در تاريخ 8/5/1374 با تلاش برادران گروه تفخص پيکر پاکش شناسايي و به شهرستان آزادشهر منتقل گرديد و به خاک سپرده شد.
وصیت نامه
اي کوه استوار، اي پير جماران سلام، اين سرباز حقيرت را از سرزمين خون و حماسه بپذير. اما، من حقير پيمان بستم تا در صف سربازان مخلص و ايثارگرت تا آخرين قطره ي خون با دشمنان اسلام بجنگم. عزيزانم اسلام عزيز نتيجه رنجها و زحمات پيامبر و ائمه هدي ميباشد.
امام ما فرمودند:« رفتن به جبهه از مهمترين واجبات است، پس سنگر خونين جوانان اسلام را خالي نگذاريد».
حسين خمر در سال 1342 در يکي از روستاهاي شهرستان زابل در خانوادهاي فقير و مذهبي به دنيا آمد. تحصيلاتش را قبل از انقلاب تا پايان مقطع راهنمايي با نمرات عالي در همان روستاي محل سکونتش به پايان رساند. حسين از همان کودکي چابک و بااستعداد بود. به علت مشکلات اقتصادي در حين تحصيل تا ديروقت به پدرش کمک ميکرد. در سال 57 به همراه اعضاي خانواده به شهر زابل آمد و در آنجا به همراه ديگر دوستانش در فعاليتهاي ضدرژيم شاهنشاهي شرکت جست و با نوشتن شعارهايي انقلابي و شرکت در تظاهرات، انزجار خود را از رژيم اعلام ميکرد. با پيروزي انقلاب اسلامي ادامه تحصيل داد و موفق به اخذ ديپلم گرديد و به عضويت رسمي سپاه پاسداران درآمد. سپس به پيشين چابهار منتقل گشت. پس از آن در سپاه زاهدان و متعاقب آن درساري به خدمت اشتغال ورزيد و مأموريتهايي نيز به کشورهاي آلمان و سوريه و پاکستان داشت. سرانجام در تاريخ 24/4/64 در بين راه گنبد و ساري به دست منافقين کوردل در سن 22 سالگي به درجه رفيع شهادت نايل گشت.
سيدمحمدتقي در يکي از روزهاي زيباي سال 1307 در روستاي چلنگ از توابع شهر زابل استان سيستان و بلوچستان در خانوادهاي روحاني و متدين و کشاورز متولد شد. پدر بزرگش" سيد حسن" از روحانيون مبارز شهر بود که به علت سخنرانيهاي کوبنده بر عليه رضاخان به بيرجند تبعيد شد و پدرش نيز مردي متقي و پرهيزگار و از معتمدين شهر بود.محمد تقي تحصيلات ديني را از شهر خود آغاز کرد او با هوش سرشار و استعداد زيادي که داشت براي ادامه تحصيل به مشهد رفت و از محضر علماي بزرگي همچون "آيتالله شيخ کاظم دامغاني"، "شيخ هاشم قزويني" و "ميرزاجواد آقا تهراني" و "آيتالله ميلاني " بهرهها برد و تأليفاتي از همين دوران تحصيل از ايشان به جا مانده است.سال 1340 به پيروي از سنت پيامبر(ص) ازدواج کرد که ثمره آن 3 پسر و 6 فرزند دختر ميباشد. پس از پايان تحصيلات سيد محمد تقي تصميم داشت که در مشهد بماند اما با توجه به نياز مردم محروم زابل به روحاني و تقاضاي آنان از آيتالله ميلاني بار سفر بست و به زادگاه خويش بازگشت و به عنوان امام جماعت و نماينده" آيتالله حکيم "به ارشاد مردم پرداخت و مسجد و کتابخانهاي در مشهد به نام ايشان تأسيس کرد. پس از قيام خونين 15 خرداد 1342 و فوت آيتالله حکيم زندگي سياسي "حجهالاسلام طباطبائي " وارد مرحله جديدي شد.ايشان که به عنوان نماينده مردم در شهر زابل انتخاب شده بودند در پناه دادن و کمک به خرج انقلابيون و مبارزين از کشور به خصوص در مزار "شهيد اندرزگو "نقش اساسي داشت خانه او پناه دردمندان و تبعيدشدگان به زابل بود که به همين جهت مورد تعقيب ساواک قرار گرفت و مدتها در زندان قصر تهران زنداني شد. حضور در زندان ايشان را با مبارزين انقلاب اسلامي همچون مرحوم "آيتالله غفاري " و "حجهالاسلام معاديخواه" و " شيخ جعفر شجوني" آشنا ساخت. تهديدها و شکنجههاي ساواک هرگز خللي در اراده پولادين اين يار ديرين انقلاب وارد نياورد و بدون اينکه ساواک به نتيجه خوبي رسيده باشد ايشان را آزاد کرد. در سالهاي 1356،1355 که مبارزات مردم به اوج خود رسيده بود و" حجهالاسلام حسيني "به ساماندهي نيروها و تهيه اسلحه پرداخت و هميشه سعي ميکرد که بين شيعه و سني اختلافي ايجاد نشود و برادرانه به مبارزات خود ادامه دهند. پس از پيروزي انقلاب مدتي به عنوان حاکم شروع و مسئول کميته انقلاب در شهر زابل به خدمت پرداخت و بعد از انتخابات مجلس به عنوان نماينده مردم سيستان انتخاب شد. سرانجام پس از عمري مبارزه در راه احياي حق و مبارزه در سن 53 سالگی در برابر منافقين و زورگويان روز هفتم تيرماه سال 1360 به همراه 72 کبوتر خونينبال ديگر در حادثه انفجار حزب جمهوري عاشقانه به سوي معبود ازلي پر گشود. پيکر پاکش را در زادگاهش به خاک سپردند.
خدمات شهيد
سيد محمد تقي طباطبائي در طول سالهاي حيات خود کتب بسياري را به رشته تحرير درآورد منطق منظوم، منتهي الميزان، و جزوهاي به زبان عربي در مدح حضرت علي .حجه الاسلام طباطبائي بعد از فوت آيتالله حکيم با انجام اقدامات ذيل امام امت را در راه تشکيل حکومت اسلامي ياري نمود.
1-کمک به فرار و پناه دادن به مبارزين انقلابي همچون شهيد اندرزگو که توسط "حجهالاسلام هاشمي "و" حجه الاسلام خامنهاي "و طبسي" به ايشان معرفي شدند به کمک ايشان چند بار توانستند از مرز عبور کنند و به ملاقات امام بروند.
2-پناه دادن تبعيديان به زابل مانند حجهالاسلام "خزعلي صلواتي"، "شيخ عباس ايزدي "و "پور محمدي "و" شيخ مهدي روشني" ايشان زمينهسازي ارتباط پنهان بين اين مبارزين و تبادل فکري و سازماندهي نهضت را بر عهده داشتند.
3-در جريان خشکسالي سيستان شهيد حسيني با همکاري علماي تهران و زاهدان در جهت کمک به مردم و تأمين مايحتاج آنان نقش به سزايي داشتند که در اين راه خانه شخصي خود را فروختند تا به مردم کمک کنند.
4-ايشان در جريان مبارزه مردم مسلمان با دانشگاهها در سال 1353 هم مرتبط بودند که در جريان دستگيري عدهاي از دانشجويان اهواز به اعتراف يکي از آنان ساواک به ارتباط شهيد حسيني با دانشجويان پي برده و به همين دليل ايشان را دستگير نمودند.
5- در جريان مبارزات مردم شهر زابل ايشان با دعوت مبلغين مختلف به استان سعي در بالا بردن سطح فرهنگي مردم داشت به خصوص در راهپيمائيها ايشان جوري برنامهريزي ميکرد که گروهکهاي غير اسلامي به صفوف تظاهرات رخنه نکنند و همچنين همواره براي وحدت شيعه و سني و گاهش اختلاف فعاليت ميکردند.
6-بسياري از اعلاميههاي امام از پاريس مستقيماً به خانه ايشان مخابره ميشد.
7-ايشان در بازديد از پاسگاهها مرزي و پادگان زابل با سخنرانيهاي جذاب و کوبنده آنان را دعوت به خدمت براي حکومت اسلامي مينمودند.
8-لايروبي دهانه رودخانه هيرمند در افغانستان براي جلوگيري از اتلاف بيتالمال و عدم نفوذ افراد غير متعهد و ضد انقلاب در ادارات و شرکتهاي استان سيستان.
9-اقدام به تشکيل صندوق قرضالحسنه در شهر زابل و زمينهساز پيوند برادري بين شيعه و سني.
10-در هنگام نمايندگي مجلس هم همواره يار مظلومان و محرومان بود و مشکلات مردم را با قاطعيت پيگيري ميکرد از جمله مسئله آب سيستان و ايجاد جاده زابل که هر دو از اهميت خاصي برخوردار بودند و شهيد حسيني در اين موارد اقدامات مؤثري انجام دادند.
اين مقاومت و صبوري آيتالله محمد تقي حسيني طباطبائي در تحکيم نظام جمهوري اسلامي و همراهي با شهيد بهشتي و افشاء ماهيت منافقين باعث شد تا دشمنان اسلام و انقلاب کينه او را به دل بگيرند و در طلوعي خونرنگ او را به شهادت برسانند.
سلطانعلي احمد در سال 1336 در يکي از روستاهاي زابل متولد شد. پس از گذراندن دورهي ابتدايي جهت ادامهي تحصيل به شهرستان زابل رفت و تحصيلاتش را تا اخذ مدرک ديپلم ادامه داد. سالهاي پاياني تحصيل او با اوجگيري مبارزات انقلابي مردم عليه رژيم طاغوت مقارن بود. او نيز در تمامي صحنههاي انقلاب حضوري فعال داشت. پس از پيروزي انقلاب مدتي بعنوان کارگزار مشغول به کار شد. سپس در شهرداري و جهادسازندگي شهرستان زابل به فعاليت پرداخت. در اواخر سال 1360 به استخدام آموزش و پرورش درآمد و بعنوان معلم درشهرستان چابهار مشغول خدمت گشت. پس از مدتي به سرپرستي تبليغات و انتشارات امورتربيتي منصوب شد. سپس از چابهار به زابل منتقل گرديد و رهسپار جبهه شد. در عمليات پيروزمندانه «والفجر هشت» شرکت جست. و بر اثر استنشاق گازهاي شيميايي مجروح گشت. آنگاه به زابل بازگشت و پس از حصول بهبود نسبي بار ديگر به جبهه رفت. سرانجام در تاريخ 4/3/1367 در منطقهي شلمچه در سن 31 سالگي به فيض شهادت نايل آمد.
وصيتنامه
اي انسانهاي آزاده که چشم بينا و گوش شنوا و زبان گويا داريد. حق را بيابيد و با زبان گويا از حق دفاع کنيد و بيشتابيد به سوي حقجويان و حقپرستان.
عباس پودينه در سال 1350 در يکي از روستاهاي زابل ديده به جهان گشود. به دليل مشکلات مالي خانواده از نعمت تحصيل در مدرسه محروم گشت. تنها در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. ولي با همه مشکلات قرآن را فرا گرفت. قبل از رفتن به سربازي ازدواج کرد. در طول خدمت با عشق، علاقه و فداکاري خالصانه به دفاع از انقلاب و آرمانهاي مقدس آن پرداخت. سرانجام در مأموريتي در راه زابل، زاهدان براي دفاع از جان مسافريني که مورد حمله اشرار قرار گرفته بودند، وارد عرصهي نبرد شد و پس از رزمي جانانه به فيض عظيم شهادت نايل گرديد.