راسخون

حکایت

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

طب اسلامی

اندر حکایت ها آمده است که هارون الرشید را طبیبی بود تَرسا، سخت استاد و ماهر. این طبیب روزی از یکی از دانشمندان مسلمان پرسید: اندر کتاب شما هیچ چیز از طبّ نیست؟ پاسخ دا د که: خدای عزّ و جلّ، جمله طبِّ ما را جمع کرده است اندر نیم آیت و این آیت را بر خواند: «کُلُوا وَ اشْرَبُوا وَ لاَ تُسْرِفُوا» یعنی بخورید و بیاشامید ولی اسراف نکنید. (اعراف، 31)

پس آن ترسا گفت: از رسول شما هیچ چیز از طب روایت نکنند. پاسخ شنید: پیغمبر ما صلی الله علیه و آله جمله طبّ جمع کرده است اندر لفظی چند و آن، آن است که گفته است: «اَلْمِعْدَةُ بَیْتُ الدَّاءِ» معده خانه بیماری هاست. «وَ الْحَمِیَّةُ رَأْسُ کلِّ دواء» و احتراز کردن از خوردنی و آنچه بدان مانَد سَرِ همه داروهاست. «وَ اَعْطِ کلَّ ذِی بَدَنٍ مَا عَوَّدْتُهُ» و هر تنی را به آنچه که عادت کرده واگذار.

پس ترسا گفت: کتاب شما و رسول شما، هیچ طب باز نگذاشته است جالینوس را.

و باز آورده اند که پیغمبر خدای صلی الله علیه و آله گفته است: «کُلْ وَ اَنْتَ تَشتَهی وَ أَمْسِکْ و اَنتَ تَشتَهی» یعنی بخور آنکه تو را آرزو کند [و هنگامی که گرسنه ای] و دست باز دار از خوردن، نه چنان که تو را آرزو همی کند [و قبل از آنکه کاملاً سیر شوی].

و هر چه اندر باب حمیّت و ریاضت و حفظ صحت به کار آید، اندرین یک سخنْ مجموع است و هرکه بر این عادت رود از بیماری ها سلامت یابَد.
 

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

بهانه ای برای خود

جماعتی به بزرگی گفتند: ما را بترسان و پندی بده. گفت: به خدای که اگر عمل هفتاد پیغمبر به آن جهان برید، چیزهایی شما را پیش آید که هیچ چیز شما را نیاید مگر تن خویش. و کی بود که دوزخ زَفَرتی بود که هیچ فرشته مُقَرَّب بنَماند و هیچ پیغمبر مُرسل، الاّ که از بیم آن به زانو درافتد، تا [جایی که] ابراهیم خلیل الرّحمن گوید که: یا رب! من خلیل توأم، از تو هیچ چیز نخواهم مگر تنِ خویش.

در همین هنگام آن بزرگ این آیت برخواند که: «یَوْمَ تَاْتِی کُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَن نَفْسِها» (نحل، 111) یعنی «آن روز که همی آید هر کسی خصومت همی کند از [بهرِ] تن خویش.» [تن] خصمی کند، روح گوید: تن کرده است و پای و چشم و گوش تو نبودی، من چه توانستمی کردن و از این بلا بِرَسته بودمی؟ یا ربّ! مرا هیچ گناه نیست، گناهْ تن را است. و تن گوید که: یا رب! من جمادی بودم چون پاره ای چوب، این جان بیامد چون شعاع نوری، تا سمع و بَصَر و قوت در من پدید آمد، اگر وی نبودی من چه توانستمی کردن؟ یا ربِّ! عذابْ جان را کن و مرا [عذاب] مکن.

خدای عزّ و جلّ گوید که: مثل شما چون مثل آن است که درختی بود و در آن جایْ میوه باشد و زمین گیر و نابینایی آنجا حاضر باشد. زمین گیر را دستْ به میوه نرسد و نابینا میوه نمی بیند. ایشان حیلت سازند، زمین گیر تا نابینا را گوید: بیا تو دست مرا برگیر تا دست من به میوه رسد. ایشان هر دو بسیاری میوه از آن تباه کنند بدین حیلت، غرامت بر ایشان هر دو باشد نه بر یکی. همچنین حال تن و جان که آنچه کردند که جُرم عذاب بر هر دو باشد نه بر یکی.
 

mamiran کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 466
|
تاریخ عضویت : آذر 1389 

امت صالح

روزی بزرگی به امّتی رسید صالح و معتقد و بر راه راست، بر یکدیگر رحیم و با یکدیگر ساخته، سیرت ایشان نیکو، و خوی و عادتِ ایشان نیکو. هیچ کس از ایشان بر یکدیگر ستم نکردی، و گورهای ایشان به درِ سرایْ ها بودی و سراها را در نَنَهاده بودی، و میان ایشان قاضی نه و امیر نه، و یکی بر یکی فضل نجُستی و با یکدیگر خصومت نکردندی، و کشتن و دشنام نبودی و آفت ها که مردم را رسد ایشان را هیچ نرسد و عُمر ایشان دراز بودی، و در میان ایشان هیچ مسکین و فقیر نبودی، و با یکدیگر رفیق بودندی و در میان ایشان، خَظّ و غلیظ نبودی.

چون وی حالِ ایشان دید عجب بماند، گفت: من شرق و غرب [عالم] گردیده ام، هیچ کس چون شما ندیدم، حال خویش مرا بگویید. گفتند: بپرس از آنچه خواهی.

گفت: بگویید تا این گورها چیست بر در خانه های شما؟ گفتند: از بهرِ آن کردیم تا مرگ فراموش نکنیم.

گفت: چرا بر سرایْ های شما دَر ننهاده اید؟ گفتند: از بهرِ آن که در میانِ ما هیچ کس نبوَد مگر امین.

گفت: چرا در میان شما امیر نیست؟ گفتند: از بهر آنکه کس ستم نکند، ما را به امیر حاجت نباشد.

گفت: چرا شما را حاکم نیست؟ گفتند: از بهر آنکه خصومت نکنیم.

گفت: چرا در میان شما، مَلِکی نیست؟ گفتند: ما فخر نکنیم بر یکدیگر.

گفت: چراست که در میان شما فقیر و مسکین نیست؟ گفتند: از بهر آنکه ما قسمت و روزی به سویّت کنیم.

گفت: چراست که در میان شما، فظّ و غلیظ نیست؟ گفتند: از بهر آنکه یکدیگر را تواضع کنیم.

گفت: چراست که عمر شما دراز بُود؟ گفتند: ما حق کنیم و پایْ از حدّ عدل بیرون ننهیم.

گفت: چراست که نخندید؟ گفتند: از بهر آنکه نخواهیم که از استغفار کردن غافل باشیم.

گفت: چرا است که شما هرگز اندوهگین نباشید؟ گفتند: از بهر آنکه ما دلْ بر بلا نهاده باشیم و تن های ما بدان خوش گشته است و آن دوست داشته ایم.

گفت: چرا دل های شما همه راست است و طریق های شما مستقیم است؟ گفتند: ما یکدیگر را نفریبیم و غَلّ و حَسَد در دل های ما نباشد.

گفت: چرا است که شما را آفت ها نرسد چنانکه دیگر مردمان را رسد؟ گفتند: از بهر آنکه ما جز بر خدای تعالی توکل نکنیم.

گفت: ما را بگویید تا پدرانِ خویش را چنین یافته اید؟ گفتند: آری خدایْ برکتِ ایشان به ما رسانیده و ما را بر اثر ایشان بر خیر و نیکویی بداشت.


پدیدآورنده: شاهفور اسفراینی