کامو؛ پوچی، درمان و ایمان
کامو؛ پوچی، درمان و ایمان
معناباختگی و یاس، بیماری غالب عصر ماست و هنرمندان راستین، پیام آوران امید و ایمان و آرزومندان درمان این واقعیت تلخ جامعه امروزند.
معناباختگی و یاس، بیماری غالب عصر ماست و هنرمندان راستین، پیام آوران امید و ایمان و آرزومندان درمان این واقعیت تلخ جامعه امروزند. گفتیم «راستین»، تا فرق گذاشته باشیم بین آنها که درباره پوچی می نویسند و آنها که پوچ می نویسند. کامو و کافکا دو نویسنده بنامی هستند که در حقیقت، بهترین نویسندگان ادبیات معناباختگی هستند، اما از بد روزگار، به ناحق، سردمداران پوچی و بی معنایی در جهان معاصر پنداشته شده اند.
کافکا و کامو مثل بکت و یونسکو، نیهیلیست نیستند بلکه درباره نیهیلیسم می نویسند. معناباخته نیستند، اما درباره معناباختگی و باسودای درمان آن قلم می زنند.
چنانچه اریک بنتلی، منتقد، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر، نیز با بیان این که «تنها یک یاس وجود دارد که «واقعا واقعی»، غایی و صددرصد است و آن یاسی است که غلتیدن به روان پریشی، بیماری جسمی جدی، یا خودکشی را تسریع می کند» و با این توضیح که «در این مرحله دیگر آدمی شعر، رمان یا نمایشنامه نمی نویسد تا از یاس سخن گوید. او «در انتظار گودو» نمی نویسد.
بیمار می شود یا زیر ماشین می رود یا دچار حالتی از «نومیدی تام و تمام» می شود که اصلا نمی تواند دست به سوی قلم ببرد» چنین نتیجه می گیرد که «فعالیت هنری خود، تعالی یاس است و برای هنرمندانی که یاسی غیرمعمول دارند هنر همین است و بس: یعنی نوعی درمان، نوعی ایمان». با این تقریر می توان در توضیح سخن بنتلی اضافه کرد: یاس هنرمندان اصیل از آنجا که ایمانی و درمانی است به واقع خود نوعی امید است و از همین رو می توان آن را یاس تعالی یافته دانست یا به عبارت دیگر یاسی که منفعلانه و در نتیجه مخرب نیست بلکه فعالانه است و راهجویانه.
این که افرادی همچون ماکس برود، جهان آثار کافکا را دینی و ایمانی می دانند یا افرادی همچون گوستاو یانوش شمایلی قدیس گونه از کافکا در ذهن دارند، شاید قرین با واقع نباشد، اما چهره معناستیزانه، الحادی و حقیری هم که پوچ انگاران کافکانشناس از این نویسنده ارائه می کنند قطعا نسبتی با حقیقت وجودی او و داستان هایش ندارد. سیاوش جمادی در کتاب «سیری در جهان کافکا» که نام اولیه آن «نه این و نه آن» بوده، به تفصیل درباره این عدم تعلق کافکای واقعی به پندار دو گروه قدیس انگاران کافکا و پوچ انگاران او، بحث کرده است.
درباره این که جهان کافکا جهانی است بن بست گونه که نه به ایمان راه می گشاید و نه به الحاد فرامی خواند بلکه تنها کشمکشی است برای یافتن حقیقت بی فریب یا به عبارت دیگر تلاشی برای درمان. کامو اما از این بن بست لاینحل رهایی یافته و صراحتا مدافع معنا و ایمان و حتی تعهد و مسوولیت و تکلیف است.
شاید «طاعون» و «بیگانه» و «کالیگولا» در اثر بدفهمی و سطحی بینی، آثاری پوچ انگار پنداشته شوند و خالقشان، کامو را هنرمندی مایوس و بی اعتقاد بنمایند، اما مقالات و سخنرانی های صریح کامو درباره آثار خودش و دیگران و نیز درباره مسائل هنری و اجتماعی به طور کلی، راه را بر هر گونه تاویل و تفسیر خلاف واقع درباره این آثار یا دست کم درباره شخصیت خود کامو بسته و بهانه ای باقی نمی گذارد برای پوچ اندیشان بی ایمان که کامو را برای خود مصادره کنند و نقص های وجودی خودشان را با بزرگی این نویسنده فقید جبران کنند.
کتاب «تعهد کامو» ترجمه مصطفی رحیمی که توسط موسسه انتشارات آگاه به چاپ رسیده، گواه روشنی است بر این مدعا. این کتاب براستی چهره ای متفاوت و غیرمنتظره از کامو و نظام اندیشگی او ارائه می دهد. چهره ای که هیچ مناسبتی با تصویر منتشر و شایع از هنر و اندیشه آلبرکاموی مشهور ندارد.
گویی پوچ انگاران چنان در مصادره کامو برای خود موفق بوده اند که تصریحات اینچنینی کامو بر لزوم تعهد و التزام هنرمند به حقیقت و احتراز او از پوچی و ولنگاری و بی مسوولیتی هم نتوانسته تفسیرهای به رای ایشان را از آثار کامو بی اثر یا حتی کم اثر کند. در این یادداشت ما برآنیم تا با رجوع به این کتاب جلوه هایی از اندیشه کاموی حقیقی را بازگو کنیم. اندیشه ای که بنیان آن بر تعهد و وفاداری نسبت به دو مفهوم «آزادی» و «حقیقت» است. چنانکه مترجم محترم نیز در مقدمه کتاب در این خصوص نوشته: «کوشیده ام سیمای ناشناخته ای از کامو را بشناسانم». کامو؛ متفکری نامی که «هیچ گاه از یاد آزادی و عدالت (دو مفهومی که برای کامو بسیار عزیز است) فارغ نزیست».
کامو در مقاله «داستایوفسکی» درباره این هنرمند بزرگ می نویسد: «به عقیده من داستایوفسکی، بیش از هر چیز، نویسنده ای است که قبل از نیچه توانسته است نیهیلیسم معاصر را تشخیص دهد، تعریف کند، عواقب شگرف آن را پیشگویی کند و بکوشد تا راه رستگاری را نشان دهد.» حال چطور ممکن است کسی که داستایوفسکی را بیش از هر چیز به دلیل تقدمش بر نیچه در شناخت نیهیلیسم معاصر، بزرگ می شمارد و به علاوه از عواقب این نگاه پوچ گرایانه و نیز از وجود راه رستگاری و رهایی سخن می گوید، خود نیهیلیست باشد و نیست انگار؟ کامو می گوید دنیای ما یا باید بمیرد یا به داستایوفسکی حق بدهد! آیا داستایوفسکی هم ـ که کامو این طور از او جانبداری می کند ـ نیهیلیست است؟ یا نه این کامو است که برخلاف تصور شایع هیچ نسبتی با نیهیلیسم ندارد؟
در یادداشتی که کامو درباره رمان «تهوع» ژان پل سارتر نوشته می خوانیم: «رسیدن به بیهودگی زندگی، پایان نیست، آغاز است. این حقیقتی است که تقریبا همه روان های بزرگ از آن آغاز کرده اند.» این گفته کامو را با نقل معروف «شک، معبر است نه موقف» می توان متناظر دانست. یعنی باید از شک و پوچی یا تردید و بیهودگی گذشت، نه این که در آن متوقف ماند.
آیا می توان پذیرفت نویسنده ای که جهان را پوچ می بیند و معنایی برای آن قائل نیست از فرارفتن و درگذشتن و عبور از بیهودگی دم بزند و یاس را تنها نقطه آغاز بشمارد؟ اگر معنایی نیست و مقصد و ایستگاه پایانی، همان پوچی است پس چرا کامو گفته «آغاز»؟ اگر حقیقتی فراتر از بیهودگی نیست، پس عبور دیگر به چه معناست؟ کامو البته به ارزش تردید و شک باور دارد، اما این نه بدان معناست که تردید، به خودی خود امری پسندیده و غایتی آرمانی باشد بلکه از آن روست که شک لازمه تعالی است. یا به بیان خود کامو از آن رو که «عظمت اعتقاد بسته به تردیدهایی است که ایجاد می کند» و نیز از آن رو که «عظمت هنرمند در وسوسه هایی است که مغلوبشان کرده است».
کامو معتقد است علت فاصله گرفتن آثار نویسندگان امروز با هنر اصیل، آن است که شگفت زده کردن آسان تر است تا متقاعد کردن. ممکن است برخی این ایراد را درخصوص آثار خود کامو هم وارد بدانند و درنیابند دلیل پرداختن کامو به غم ها و یاس ها و بیهودگی های بشر چیست و به غلط، گمان کنند هدف او اعجاب و شگفتی صرف است و آثار او پیام آور هیچ معنا و امیدی نیست.
کامو در مقدمه ای که در سال ۱۹۵۷ بر ترجمه نمایشنامه های خود در آمریکا نوشته، توضیحی در این خصوص دارد. او می نویسد: «من هنری را که به جای متقاعد کردن می خواهد به اعصاب ضربه بزند، زیاد تجلیل نمی کنم و اگر از بخت بد نمایشگر فضیحت ها هستم به سبب ذوق مفرط حقیقت جویی است که هیچ هنرمندی نمی تواند بدون اعراض از هنرش، از آن چشم بپوشد.» این پاسخ کامو به آن سوال مقدر، گذشته از این که دلیل پررنگ بودن رنج ها و آلام بشری در جهان هنری وی را توضیح می دهد بعلاوه متضمن اصلی اساسی در فرآیند خلق اثر هنری نیز هست. اصل حقیقت جویی که به نظر کامو اعراض از آن مساوی با اعراض از اصل هنر است.
مقاله «سرکشی و رمانتیسم» متن نامه کامو به سردبیر نشریه Libertaire است در پاسخ به یک رشته مقاله که گاستون لوال درباره کتاب «انسان سرکش» کامو نگاشته بوده. در این نامه، کامو در دفاع از گفته ها و نوشته های خود می نویسد: «(من) این حق را برای خود محفوظ می دارم که از این پس آنچه درباره خود و درباره دیگران می دانم بگویم فقط به شرطی که برای افزودن به شوربختی های تحمل ناپذیر جهان نباشد، بلکه برای آن باشد که در دیوارهای تاریکی که بر آنها دست می کشیم جایی را نشان دهد که هرچند هنوز دری باز نشده ولی ممکن است باز شود.» آیا می توان با این تصریح واضح و آشکار، باز هم کامو را تصویرگر تاریکی های بی روزنه و رنج های پایان ناپذیر بی درمان دانست؟ شاید چنین خوانشی بتوان از نوشته های او داشت، اما آیا با وجود این تصریح می توان گفت این خوانش با منظور نویسنده از نگارش نیز همخوان و همداستان است؟ صراحت بی پرده کامو در رد گمانه های غلط مرتبط با آثارش، چنین اجازه ای به ما نمی دهد. کامو به معنا، به امید، به ارزش و به حقیقت، هم مومن و هم وفادار است.
آرمان او نیز اساسا همان عبور از بن بست ها و پرتگاه های تاریک و وصول به درهای گشوده و روشنایی های بی زوال است. کامو می گوید که ما باید در خود، در قلب تجربه های خود، یعنی در درون اندیشه سرکش، ارزش هایی را که به آنها نیاز داریم بیابیم وگرنه جهان فروخواهد ریخت و نه فقط عدالت بر باد خواهد رفت که چه بسا پیش از آن، خود ما نیز از میان برویم. کامو بر این عقیده است که ما چاره ای جز آن نداریم که به بررسی تضادهایی بپردازیم که در بحث اندیشه سرکش، میان نیهیلیسم و آرزوی نظمی زنده وجود دارد و می بایست از آن فراتر رویم تا به ارزشی مثبت برسیم.
و تصریح می کند که: «اگر من با آن همه پافشاری بر جنبه منفی این اندیشه انگشت گذاشته ام فقط بدین امید بوده است که بتوانیم از آن درگذریم در حالی که بدانیم جنبه مثبت آن کدام است.» کامو بر آن است اندیشه آزادی طلب دارای باروری زیادی است، منتها به شرطی که مصممانه از تمام آنچه امروز نشانی از رمانتیسم نیهیلیستی دارد پالوده شود؛ رمانتیسمی که به اعتقاد کامو راه به جایی نمی برد. کامو کارنامه خودش را در این خصوص اینگونه توصیف می کند: «من از چنین رمانتیسمی انتقاد کرده ام، اما ضمنا خواسته ام که به آن باروری نیز خدمت کنم».
سخن از خدمت به میان آمد. کتاب «تعهد کامو» مقاله ای دارد با نام «خدمتگزار حقیقت و آزادی» که متن خطابه ای است از کامو که در پایان مراسم اهدای جایزه نوبل، در دسامبر ۱۹۵۷ در ضیافتی که در تالار شهرداری استکهلم برگزار شده، ایراد شده است. کامو در این مراسم با سپاسی فراوان از برگزارکنندگان مراسم و با فروتنی و تواضعی منحصر به فرد سخن آغاز می کند و از خدمتگزاری، وفاداری و سرسپردگی نسبت به حقیقت و آزادی می گوید. از تعهد و تکلیف و مسوولیت. از لزوم درک معناباختگی امروز در عین مبارزه با نیهیلیسم.
از لزوم ساختن کشتی نوح دیگری که به مدد آن میان ملت های جهان صلحی برقرار شود دور از بردگی. از رسالت نویسنده که نمی تواند با دروغ و خودفروختگی دمساز باشد. در این خطابه، کامو همچنین از اثرات مخرب تفکر راسیونالیستی معاصر می گوید. از خردپرستی افسارگسیخته ای که به باور کامو با مطلق ترین نیهیلیسم ها ارتباطی نزدیک دارد.
کامو در این سخنرانی قابل تامل که در کنار خطابه معروف نوبل او در تالار بزرگ دانشگاه اوپسال، به نوعی وصیت هنری ـ اخلاقی او به شمار می آید، بیش از هر چیز بر تعهد هنرمند تکیه دارد و بر بی پایگی دو نظریه هنری رایج زمانه اش یعنی هنر برای هنر و هنر سوسیالیستی. براستی کدام نیست انگار نیهیلیستی است که اینچنین بی محابا و فریادگونه در وصف تعهد و تکلیف و لزوم دفاع از حقیقت خطابه سر دهد؟ حال آن که التزام به مفاهیمی چون تعهد و تکلیف، اساسا مرتبه ای بالاتر از اصل اعتقاد به وجود معناست و طبعا نمی توان میان تعهد و بی اعتقادی و تکلیف و پوچ انگاری نقطه اشتراکی سراغ داشت. بخصوص که متعلَق این تعهد و تکلیف، آزادی و حقیقت باشد نه ولنگاری و فریب.
حسن ختام این یادداشت را این تعریف کوتاه و متفاوت کامو از هنر قرار می دهیم که البته زیاد با مقبولات و مشهورات هنری دنیای مدرن امروز مطابقت ندارد و این خود مهم ترین حسن آن است:
«به نظر من هنر شرابی نیست که در تنهایی می نوشند، بلکه وسیله ای است برای تهییج بیشترین آدمیان از راه ساختن تصویری ممتاز از رنج ها و لذت های همگانی. پس چنین هنری هنرمند را مجبور می کند که از منزوی شدن سر باز زند و او را سرسپرده حقیقتی می کند، بس فروتنانه و بس جهانی».