فقط عشق
وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من
اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو
بازم که بیقرارمو دلواپس نگاه تو
تموم هستی منی بمون همیشه پیش من
اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم
لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم
دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی
فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی
دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود
واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون
اگر عشق،عشق باشد
زمان حرف احمقانه ایست...
و «ما»افسانه ای بیش نبود وقتی تو،مرا«شما»خطاب کردی... .
عکسهایت برعکس دستهایت،دست از سرم بر نمیدارند... .
«تو می آیی»کجای دیوان حافظ است
میخواهم
تلخ ترین باخت عمرم
.
.
.
.
بردن یاد تو بود...
تو کجایی سهراب....! اب را گل کردند...! چشمهارا بستند و چه با دل کردند....!
صبر کن سهراب ! قایقت جا دارد....! منم از اهل زمین دلگیرم...
به سرا غ من اگر می آیی تند و آهسته فرقی ندارد
چینی نازک تنهایی ام...
خیلی وقت است که شکسته...
حواست به جلوی پاهایت باشد
دیگر خوردش نکنی
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی
مادری دارم بهتراز برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که دراین نزدیکی است
لای این شب بوها پای آن کاج بلند.................
روی آگاهی آب روی قانون گیاه
من مسلمانم
قبله ام یک گل سرخ
جانمازم چشمه مهرم نور
دشت سجاده من
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم
دیدی ای حافظ........
دیدی ای حافظ که کنعان دلم بی ماه شد..
عاقبت باعشق و غم کوه امیدم آب شد ,gولی.......
گفته بودی یوسف گمگشته باز آید.............
ولی یوسف من تاقیامت همنشین چاه شد.....
احساس....
در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود
می شود حتی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسیم
ساقه های هرز این بیشه ها را داس بود
کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود
هر چه بود احساس بود...!!
شب سردی ست و هوا منتظر باران است
وقت خواب است و دلم پیش تو سرگردان است
شب بخیر ای نفست شرح پریشانی من
ماه پیشانی من دلبر بارانی من۰۰۰۰
منم که تا تو نخوابی نمیبرد خوابم
تو درد عشق ندانی، بخواب آسوده
ز ریشه کندن این دل تبر نمیخواهد
به یک اشاره میافتد درخت فرسوده
دوست داشتن،
صدای چرخاندن کلید است در قفل.
عشق،
باز نشدن آن.
کاری که ما بلدیم اما...
باز کردن در است
با لگد...
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟
صبح تا نیمه ی شب منتظری
همه جا می نگری
گاه با ماه سخن می گویی
گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی
راستی گمشده ات کیست؟
کجاست؟
صدفی در دریا است؟
نوری از روزنه فرداهاست
یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟