فقط عشق
مرا نگاه کن ببین چه انتظاری به روی پلکهایم خانه کرده است .
غم را از چشمانم فقط تو میتوانی بخوانی
خود را به ندانستن نزن - می دانم که میدانی غصه در دلم خانه کرده است
نمیخواهم غصه ام را بخوری اما قصه ام را بدان
دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطرهات طلاست
یک کم از طلای خود حراج میکنی؟
عاشقم.. با من ازدواج میکنی؟
اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟
تو چقدر سادهای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله میشوی
چرک میشوی و تکهای زباله میشوی
پس برو و بیخیال باش
عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!
دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشهای کنار جعبهاش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد
آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکهای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد
رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمالهای کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانههای اشک کاشت
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
به دریا می زدم در باد و آتش خانه می کردم
چه می شد آه ای موسای من، من هم شبان بودم
تمام روز و شب زلف خدا را شانه می کردم
نه از ترس خدا، از ترس این مردم به محرابم
اگر می شد همه محراب را میخانه می کردم
اگر می شد به افسانه شبی رنگ حقیقت زد
حقیقت را اگر می شد شبی افسانه می کردم
چه مستی ها که هر شب در سر شوریده می افتاد
چه بازی ها که هر شب با دل دیوانه می کردم
یقین دارم سرانجام من از این خوبتر می شد
اگر از مرگ هم چون زندگی پروا نمی کردم
سرم را مثل سیبی سرخ صبحی چیده بودم کاش
دلم را چون اناری کاش یک شب دانه می کردم
شبـــی از شـب هـــا تو مـــرا گفتی شب باش
من که شب بودم وشب هستم وشب خواهم بود
شــب شـــب گـــشتم امــا شـب دو حرف است
شیــــــن او شــفقــت ، بــــای او بـــــرکــــــت
به امیـــــدی که تو فانــوس نظـــرگاه شبم باشی
زه جمله خـــــوبان تورا گــــرفتار است
اسیر حسن تو ام ور نه حسن بسیارست
اگـــر که با من ِمسکــین نشستنت آر است
برو به باغ و ببین همنشین گل خار است
شبی که عکس تو افتاد بر در و دیوار
هنوز عاشق بیچاره روبه دیوار است
بار محبــــت از همـــــه باری گران تر است
آن کس که شک کرد از همه نا توان تر است
دیگر زه پهلــــوانی رستـــم سخن نگو
زیرا که عشق از همه پهلوان تر است
زه جمله خـــــوبان تورا گــــرفتار است
اسیر حسن تو ام ور نه حسن بسیارست
اگـــر که با من ِمسکــین نشستنت آر است
برو به باغ و ببین همنشین گل خار است
شبی که عکس تو افتاد بر در و دیوار
هنوز عاشق بیچاره روبه دیوار است
بار محبــــت از همـــــه باری گران تر است
آن کس که شک کرد از همه نا توان تر است
دیگر زه پهلــــوانی رستـــم سخن نگو
زیرا که عشق از همه پهلوان تر است
زه جمله خـــــوبان تورا گــــرفتار است
اسیر حسن تو ام ور نه حسن بسیارست
اگـــر که با من ِمسکــین نشستنت آر است
برو به باغ و ببین همنشین گل خار است
شبی که عکس تو افتاد بر در و دیوار
هنوز عاشق بیچاره روبه دیوار است
بار محبــــت از همـــــه باری گران تر است
آن کس که شک کرد از همه نا توان تر است
دیگر زه پهلــــوانی رستـــم سخن نگو
زیرا که عشق از همه پهلوان تر است
شکسـت عهـــد من و گفت هرچه بود گذشت
به گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشت
بهـــار بود و تو بودی و عشـــــــق و امید
بهار رفت و تو رفتی و هر چه بود گذشت
شبی به عمر گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنـار تو با نغمـــه و ســـرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشتی
شبــــــی که با تو مــــرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بسته ما
صبا چو از بر زلف مشک سود گذشت
غمین مباش و میندیش از این سفر که تو را
اگر چـه بر دل نازک غمــــــی فزودگذشت
بگذار بگریم و من بگذار بگریم
بگذار در این نیمه شب تار بگریم
در ماتم پژمرده گلها ی امیدم
بگذار که چون ابر به گلزار بگریم
او رفت امید دل من دور شد از من
بگذار که در دوری دلدار بگریم
در ورته دیوانگی ام می کشد این عشق
بگذار در این عاقبت تار بگریم
بر خاطــر آزاده غــــباری زکســـم نیست
سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست
از کــوی تو بی ناله و فــریاد گذشتم
جون قافله عمر نوای جرسم نیست
افســـــرده تـرم از نفــــس باد خـــــزانی
که آن نوگل خندان نغی همنفسم نیست
صیــاد زپیش آید و گـــرگ اجــل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست
بی حاصل و خواری من بین که درین باغ
چون خـــار بدامــــان گلی دسترسم نیست
از تنـــگدلـــــی پاس دل تنــــگ نـــدارم
چندان کشم اندوه که اندوه کشم نیست
امشب ((رهی )) از میکده بیرون ننــهم پای
آزرده در دم دو ســـه پیمــــانه بســـم نیست
کرده ام ناله بسی در پی هـم نفسی - بشنوم نیمه شبان نالــه های جرسی
چـــرا شــور و فغـــان دارم
شکــــایت ز آســـمـــان دارم
نه زین گـــریم نه زآن نالـــم
بــــت نامهـــــــــــــربان دارم
گـــرچــه بیـمار دل خسـته و زارم –مـــی کشد یاد تو شب بر جبل کار دلــم
بیا ای ماه کنعانم بیا لعل بدرخشانم –رها کی می کند یکدم تب عشقت گریبانم
از بـــرای غـــــم سیــنه دنــیا تنگست
هر این موج خروشان دل دریا تنگست
تا زپیمانه چشمان تو سرمست شدم
دیگر اندر نظــرم دیده میــنا تنگست
بسکه دل در سر گیسوی تو آویخته است
از بـــــرای دل آشـــــــفته جـــــا تنـــگســت
گفته بودی که به دیدار من آیی ز وفا
فرصت از دست مده وقت تماشا تنگست
سر به دامان تو زین پس نهم و ناله کنم
بهــــر نالیدن مــن دامـــن صحـرا تنگست
مگر امروز به بالین من آیی که دگر
عمـــر کـوتاه ، مرا وعده فردا تنگست
خنــده غنـــچه فــرو مــرد ز بیداد خزان
چه توان کرد؟ که چشم و دل دنیا تنگست
یارک من چـــــــــــرا خــــــــوش باور هستــــــی گلــــــــم
رحــــــــــــم کــــــــن او خــــــــــدا چـــــــــــــاره نــــدارم
قهرمکن،نازمکن،خوش گذرانیم که این دنیا دو روز اسـت
شبــــــــــــی پـــــرسیــــدمـــــــش با بـــــــی قـــــــــــراری
کـــــه غیـــــر از مـــــن کســــــــــی را دوســــــــــت داری
دوچشـــــمــــش از خجـــــالت بـــــه خـــــــــــــــــم افتـــــاد
میـــــــان گــــــــــــریه خــــــــود گفــــــــــت کــــــــه آری
تــــــو شــــــــــــاخ پــــرگلــــــــی مـــــــن بـــــــرگ زردم
تــــــو گــــــــــــرم خنـــــــــــده ای مـــــــــن آه ســـــــــردم
تــــــو خــــــــورشــیــــــــــــدی و مـــــــــن سیــــــاره تـــو
مــــــــــــــــرا بگـــــــــــــذر کــــه تا گـــــرد تــو گــــردم
بریــده بــاد پــای مــن اگــر رود بـه خـــانه اش
شکست گردد آن سری که خم شود به شانه اش
قـــرار بــود تا ابـــد وفــا کنــد به عشــــق مــن
ندانــم ای خـــدا چــه شــد قــرار جاویدانه اش
اگــر بیــاید و افتــد به پـای مـن که رحــم کن
نمـــی نهــم دوبـــاره سرنجاک آســـــتانه اش
اگر کـــشد به آتـــشم شـــرار شعله غمــــش
بـــریده باد پـــای مــن اگــر رود به خانه اش
آتش عشــق تو می کشد مرا چون مجنون
در آغــــوشــت پنــاه من و نگاهت امید من
ستـاره عشق من مرده امید هستی من رفت
ای نالـــه شــــفا مـن ای یــار بـی همــتا من
ساقیا مرا دریاب
پرکن از وفا جامم
مستم امشب از غم ها
می نخورده بد نامم
توبه ام مده زاهد
دیگر از می و، هستی
فارغ از حسابم کن
غافل است سرانجامم
شاید عمر این هستی
چون وفا او باشد
ساغر است ایمانم
بشکند فلک جامم
من از بیم رسوائی
گریه می کنم در دل
می کشد مرا آخر
خنده های آرامم
دلکم ای دلکم ای دلکم
مرغک تیره جفا خورده گلکم
تورا از دور می بینم چه حاصل
به پهلویت نمی شینم چه حاصل
سیاه چشمک به دل بند تو باشد
به پای جان زپیوند تو باشد
سفر کردم به گلشن های دنیا
ندیدم کس به مانند تو باشد