فقط عشق
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند
طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق
چو درد در تو نبیند که را دوا بکند
عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش
که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند
ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند
هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند
تو با خدای خود انداز کار دل خوش دار
که رحم اگر نکند مدعی خدا
ز بخت خفته ملولم بود که بیداری
بوقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند
بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بکند
ای تمام فکر من در روز و شب
ای همه هذیان من در سوز تب
ای نهان در پیکرم چون جان شده
همچو بوی گل به گل پنهان شده
آه ..ای بالاترین سوگند من
ای نهان در گریه و لبخند من
ای به رگهایم چنان خون گم شده
در میان دیده ام مردم شده
ای شکوه آسمان در چشم تو
ای فدای قهر و ناز و خشم تو
ای بهشت و گلشن و موعود من
خون گرم زندگی در پود من
ای تمنای دل تنهای من
ای چراغ روشن شبهای من
جز تو کی دارم به جز تو گفتگو
ای به گوشم گوشوار آرزو
گر که یاران غافلند از یاد من
از دل دیوانه ی نا شاد من
عشق تو چون در دلم باشد چه غم
چون که تا روز قیامت با توام
خلق گویند گر که او یار تست
مایه غم از چه در اشعار توست
گر دل او با دل تنگت یکیست
ناله های حسرتت پس چیست ،چیست؟
آه من دیوانه ام ...دیوانه ام
جز تو از خلق جهان بیگانه ام
دوستت دارم تو می خواهی مرا
باز می ترسم نمی دانم چرا
وای اگر روزی فراموشم کنی
با غم هجران هم آغوشم کنی
وای اگر نامم بمیرد بر لبت
یا فرو نشیند این سوز تبت
آه می ترسم شبی طوفان شود
ساحل امید من ویران شود
گر ز دریا قطره ای هم کم شود
مرغ طوفان سینه اش پر غم شود
ای دلت دریای پاک و روشنم
مرغ بوتیمار این دریا منم....
مرا به لحظه بدرود خویشتن بسپار
به داغگاه دلم حسرت سخن بسپار
مرا که دورترین شاخه ام بهاران را
به خاک فاجعه ، عریان و بی کفن , بسپار
شبانه کوچ کن از سرزمین لالایی
مرا به خوابگه سرد یاسمن بسپار
چو عطر پونه ، به دامان آسمان آویز
مرا به غربت پهناور دمن بسپار
دل مرا که پرواز نوحه پریشانی است
به قمریان جدا منده از چمن بسپار
به کوچه های تهی مانده از ستاره مرا
دوباره مست و غزلخوان و گامزن بسپار
ز خط خاطره ام بگذر ، ای طلایی رنگ
سفر تو را به سلامت , مرا به من بسپار
آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خاکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی
بی نگاهِ عشق مجنون نیز لیلایی نداشت
بی مقدس مریمی دنیا مسیحایی نداشت
بی تو ای شوق غزلآلودهی شبهای من
لحظهای حتی دلم با من همآوایی نداشت
آنقدر خوبی که در چشمان تو گم میشوم
کاش چشمان تو هم اینقدر زیبایی نداشت!
این منم پنهانترین افسانهی شبهای تو
آنکه در مهتاب باران شوقِ پیدایی نداشت
در گریز از خلوت شبهای بیپایان خود
بی تو اما خوابِ چشمم هیچ لالایی نداشت
خواستم تا حرف خود را با غزل معنا کنم
زیر بارانِ نگاهت شعر معنایی نداشت
پشت دریاها اگر هم بود شهری هاله بود
قایقی میساختم آنجا که دریایی نداشت
پشت پا میزد ولی هرگز نپرسیدم چرا
در پس ناکامیم تقدیر جاپایی نداشت
شعرهایم مینوشتم دستهایم خسته بود
در شب بارانیات یک قطره خوانایی نداشت
ماه شب هم خویش میآراست با تصویرِ ابر
صورت مهتابیات هرگز خودآرایی نداشت
حرفهای رفتنت اینقدر پنهانی نبود
یا اگر هم بود ، حرفی از نمی ایی نداشت
عشق اگر دیروز روز از روزگارم محو بود
در پسِ امروزها دیروز، فردایی نداشت
بی تواما صورت این عشق زیبایی نداشت
چشمهایت بس که زیبا بود زیبایی نداشت
امشب از آسمان دیده ی تو٬ روی شعرم ستاره می بارد
در زمستان دشت کاغذها٬ پنجه هایم جرقه می کارد
شعر دیوانه ی تب آلودم٬ شرمگین از شیار خواهش ها
پیکرش را دوباره می سوزد٬ عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است٬ گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم٬ که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا هراسیدن٬ شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند٬ عطر سکر آور گل یاس است
آه بگذار گم شوم در تو٬ کس نیابد دگر نشانه ی من
روح سوزان و آه مرطوبت٬ بوزد بر تن ترانه ی من
آه بگذار زین دریچه ی باز٬ خفته بر بال گرم رویاها
همره روزها سفر گیرم٬ بگریزم ز مرز دنیاها
دانی از زندگی چه می خواهم٬ من تو باشم .. تو .. پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود٬ بار دیگر تو .. بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریایی ست٬ کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین توفان٬ کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم بروم در میان صحراها
سر بسایم به سنگ کوهستان تن بکوبم به موج دریاها
بس که لبریزم از تو می خواهم٬ چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام٬ به سبک سایه به تو آویزم
آری آغاز دوست داشتن است٬ گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم٬ که همین دوست داشتن زیباست
من ترانه می سرایم
تو ترانه می نوازی
در ترانه های من اشک است و بی قراری
یک بغل از ارزوهای محالی…
تا ابد چشم انتظاری…
فکر پایان و جدایی…
ترسم از این است که شاید
در نگاهت من بیابم ردی از یک بی وفایی…
می روم اما بدان یک سنگ هم خواهد شکست
آنچـــــنان که تارو پود قلب من از هــــم گسست
می روم با زخم هـــــایی مانده از یک سال سرد
آن همه برفی که آمـــــد آشـــــــیانم را شکست
می روم اما نگویــــــــی بی وفــــــا بود و نمــــاند
از هجوم سایه هــــا دیگر نگــــــاهم خسته است
راســــــتی : یادت بمــــــــاند از گـناه چشم تو
تاول غــــــربت به روی باغ احســــــاسم نشست
طـــــــرح ویران کـــردنم اما عجیب و ســــــاده بود
روی جلد خاطــــراتم دست طوفــــــان نقش بست
عشق یعنی نام پاک فاطمه
صدام کن
اگه یه روزی چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که گریه کنی
صدام کن
بهت قول نمی دم که ساکتت کنم منم پا به پات گریه می کنم
صدام کن
اگه دنبال مجسمه سکوت می گشی تا سرش داد بزنی
صدام کن
قول میدم ساکت بمونم
صدام کن
اگه دنبال یه همدرد گشتی تا باهات همراهی کنه
صدام کن
من همیشه همراه تو ام
صدام کن
اگه ………..
نه دیگه دنبال بهونه نگرد که صدام کنی
فقط صدام کن
صدام کن
اینجا که من رسیده ام …
ته دنیای بدون تو بودن است!!
همانجایی که شاید فکرش را هم نمی کردی دوام بیاورم!
ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!
خوب تماشا کن…
دلم هم تنگ نشده!
یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم …
تو باش و دل من و همه فریادهایی که …
آسمـان هـم کـه بـاشی
بـغلت خـواهــم کـرد …
فـکر گـستـردگـی واژه نبـاش
هـمه در گـوشه ی تـنـهایـی مـن جـا دارنـد …
پـُر از عـاشـقـانـه ای تـو
دیـگر از خـدا چـه بـخواهــم ؟؟؟…
و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟
و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!
و هنوز دست و پا میزنند
ذهن خسته ام…
قلب درمانده ام…
چشمان بهت زده ام…
حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!!
صد گونه زحمت داده ام، صدگونه رحمت کرده ای
دیدی زمن صد غفلت و ، صدها محبت کرده ای
در من تو می جوشی نه من ، وین می تو مینوشی نه من
چون شکرت ای ساقی کنم از بس کرامت کرده ای
هرجا که افتادم زپا، ناگه ترا کردم صدا
غافل که آندم هم مرا نوعی هدایت کرده ای
تا آزم از نابخردی، چون کودکان چوبم زدی
دریای رحمت بود اگر ، گاهی عقوبت کرده ای
من چیستم من کیستم، این عاریت من نیستم
من هیچم ای بود ابد، با من مروت کرده ای
من در قفس دل در هوس ، ای با من اندر هر نفس
خاری از این گلزار را ، مشمول عزت کرده ای
بال و پرم را باز ده ، در من مرا پرواز ده
طبع هما را ای که خود، سلطان همت کرده ای
جز او چه در گیتی به پا؟ او مایه بند رنگ ها
دیدی به جز او هرچه را ، ای دیده غفلت کرده ای
شعر عاشقانه متن عاشقانه شعر غم متن دلتنگی شعر جدایی شعر غمگین متن گریه شعر زیبا
بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا
در ازدحام بی کسی
فریاد زنم خدایا
جانم بر لب آمد
از اینهمه ملامت
اما …..
سکوت من دوباره
در ازدحام بی کسی
باشد حدیث دیگری