فقط عشق
پیرمرد عاشقی که خودش را فدای همسرش کرد (+عکس)
همسر این خانم یک مرد ۸۰ ساله عاشق و شجاع است که توانسته بود دوبار نشان لیاقت درجه یک کشور امریکا را در زمان جنگ کره از آن خود کند.
او با مرگ شجاعانه خود باردیگر ثابت کرد انسان شایسته ای است . در این اتفاق که منجر به مرگ این قهرمان عاشق پیشه ۸۰ ساله شد او قصد داشت با سپر قرار دادن خود از برخورد خودرویی که کنترلش را از دست داده و به پیاده رو وارد شده بود و در آستانه برخورد با همسر او قرار داشت مانع از آسیب رسیدن به همسرش شود.
همسر ۶۲ ساله رابین بام میگوید : بعد از شرکت در یک برنامه زنده موسیقی به سمت خانه در حرکت بودیم که یک خودروی تویوتا که حامل یک دیپلمات پاکستانی بوده به دلایل نامعلوم از مسیر خود خارج شده و به سمت پیاده رو منحرف شد. من متوجه این وسیله شدم اما به دلیل شوک زده شدن سرجایم میخکوب شدم که ناگهان همسرم با هل دادن من ، مرا از مسیر این خودرو دور کرد و بعد ماشین با سرعت زیادی به او برخورد کرد و او زیر چرخهای ماشین رفت و متاسفانه جانش را از دست داد.
این خانم در این سانحه دچارآسیب زیادی نشده است اما همسرش بعد از رسیدن به بیمارستان درگذشته است. او معتقد است همسرش یکی از شجاع ترین مردان روی زمین بوده است و ثابت کرده است علاوه بر اینکه مردی عاشق بوده واقعا شایستگی دریافت دوبار نشان لیاقت را داشته است . او حتی برای مردن راهی شجاعانه ای را برگزیده بود.
سازنده ترین کلمه گذشت است
آن را تمرین کن
پرمعنی ترین کلمه ما است
آن را به کار بر
عمیق ترین کلمه عشق است
به آن ارج بده
بی رحم ترین کلمه تنفر است
با آن بازی نکن
خودخواهانه ترین کلمه من است
از آن حذر کن
ناپایدارترین کلمه خشم است
آن را فرو بر
بازدارنده ترین کلمه ترس است
با آن مقابله کن
با نشاط ترین کلمه کار است
به آن بپرداز
پوچ ترین کلمه طمع است
آن را بکش
سازنده ترین کلمه صبر است
برای داشتنش دعا کن
روشن ترین کلمه امید است
به آن امیدوار باش
ضعیف ترین کلمه حسرت است
حسرت کش نباش
تواناترین کلمه دانش است
آن را فرا گیر
محکم ترین کلمه پشتکار است
آن را داشته باش
سمی ترین کلمه شانس است
به امید آن نباش
لطیف ترین کلمه لبخند است
آن را حفظ کن
ضروری ترین کلمه تفاهم است
آن را ایجاد کن
سالم ترین کلمه سلامتی است
به آن اهمیت بده
اصلی ترین کلمه اعتماد است
به آن اعتماد کن
دوستانه ترین کلمه رفاقت است
از آن سو استفاده نکن
زیباترین کلمه راستی است
با آن روراست باش
زشت ترین کلمه تمسخر است
دوست داری با تو چنین شود؟!
موقر ترین کلمه احترام است
برایش ارزش قائل شو
آرامترین کلمه آرامش است
آرامش را دریاب
عاقلانه ترین کلمه احتیاط است
حواست را جمع کن
دست و پا گیر ترین کلمه محدودیت است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود
سخت ترین کلمه غیر ممکن است
غیر ممکن وجود ندارد
مخرب ترین کلمه شتابزدگی است
مواظب پل های پشت سرت باش
تاریک ترین کلمه نادانی است
آن را با نور علم روشن کن
کشنده ترین کلمه اضطراب است
آن را نادیده بگیر
صبور ترین کلمه انتظار است
منتظرش بمان
با ارزش ترین کلمه بخشش است
برای بخشش هیچوقت دیر نیست
قشنگ ترین کلمه خوشرویی است
راز زیبایی در آن نهفته است
رسا ترین کلمه وفاداری است
بدان که جمع همیشه بهتر از یک فرد بودن است
محرک ترین کلمه هدفمندی است
زندگی بدون آن پوچ است
و
هدفمند ترین کلمه موفقیت است
پس پیش به سوی موفقیت
زندگـــی زیبـاســـت ( خواندنی )
زندگـــی زیبـاســـت چشمـی بـاز کـن
گردشـــی در کوچــه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بد بینی خود را شکسـت
علـت عـاشــــق ز عـلتــها جــداســـت
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من مـیـــان جســـمها جــان دیـــده ام
درد را افکنـــده درمـان دیـــده ام
دیــــده ام بــر شـــاخه احـســـاســها
می تپــد دل در شمیــــم یاسها
زنــدگــی موسـیـقـی گنـجشـکهاست
زندگی باغ تماشـــای خداســت
گـــر تـــو را نــور یـقیــــن پیــــــدا شود
می تواند زشــت هم زیبا شــود
حال من، در شهر احسـاسم گم است
حال من، عشق تمام مردم است
زنـدگــی یــعنـی همیـــــــن پــروازهــا
صبـــح هـا، لبـخند هـا، آوازهـــا
ای خــــطوط چهــــره ات قـــــــرآن من
ای تـو جـان جـان جـان جـان مـن
با تـــو اشــــعارم پـر از تــو مــی شـود
مثنوی هایـم همــه نو می شـود
حرفـهایـم مــــرده را جــــان می دهــد
واژه هایـم بوی بـاران می دهـــد
مولانا
برایت آرزو دارم ...
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بفهمی زندگی بی عشق نازیباست
دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی
به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی
بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها
بخوانی نغمه ای با مهر
دعایت می کنم، در آسمان سینه ات
خورشید مهری رخ بتاباند
دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی
بیاید راه چشمت را
سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر
دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی
با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را
دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا
تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری
و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد
مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است
دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد
با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست
شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا
بخوانی خالق خود را
اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور
ببوسی سجده گاه خالق خود را
دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی
پیدا شوی در او
دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و
با او بگویی:
بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست
دعایت می کنم، روزی
نسیمی خوشه اندیشه ات را
گرد و خاک غم بروباند
کلام گرم محبوبی
تو را عاشق کند بر نور
دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی
با موج های آبی دریا به رقص آیی
و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی
بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی
لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی
به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی
دعایت می کنم، روزی بفهمی
در میان هستی بی انتها باید تو می بودی
بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا
برایت آرزو دارم
که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو
اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد
دعایت می کنم، عاشق شوی روزی
بگیرد آن زبانت
دست و پایت گم شود
رخساره ات گلگون شود
آهسته زیر لب بگویی، آمدم
به هنگام سلام گرم محبوبت
و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را
ندانی کیستی
معشوق عاشق؟
عاشق معشوق؟
آری، بگویی هیچ کس
دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی
ببندی کوله بارت را
تو را در لحظه های روشن با او
دعایت می کنم ای مهربان همراه
تو هم ای خوب من
گاهی دعایم کن
زیباترین شعرهای شاعران جهان در مورد بهار
بهار موسم گل و بلبل و فصل محبوب بسیاری از شاعران است
شاعر هم كه نباشی، هوای لطیف بهار و شاخههای پرشكوفه، فكر نوشتن را به سرت میاندازد و برای دل خودت هم كه شده، دفترت را غرق خطخطی میكنی.
بهار، محدود به مرزها نیز نمیشود. درست است كه ما ایرانیها به شكل مشخص و با مراسم خاص، آمدن این فصل زیبا را جشن میگیریم، اما شاعران نقاط دیگر دنیا نیز شعرهای بسیاری در ابراز علاقه به فصل شكفتن سرودهاند. در این صفحه سعی كردهایم گزیدهای از این شعرهای فارسی و ترجمه شده را كه برای اولین بار منتشر میشوند، كنار هم جمع كنیم.
پرنده و قفس
اگرچه خسته و شكسته، بالش
اگرچه بسته پایش
پرنده، از قفس هم
به گوش میرسد ترانههایش!
بیوك ملكی
زیرخاكی
یک خمرۀ لبریز از شعر
دراین دلِ ویرانه دارم
یک قطعهاش را باز امشب
بر روی کاغذ میگذارم
این زیرخاکی مثل سکه
از جنس مفرغ یا که مس نیست
در خمرۀ گنجینۀ من
چیزی به غیر از جنسِ حس نیست
از قدمت و تاریخِ آنها
جز حدسهایی نیست در دست
یک شعرِ آن از عصر پاییز
تا انتهای برگ زرد است
یک شعرِ آن از عهد نوبرگ
منسوب به فصل بهار است
آن دیگری، در دوره یخ
بعد از تکامل در انار است
از عصر کشف آتش عشق
در غار تنهایی انسان
تا قرن حاضر یا معاصر
با قحط باد و برف و باران
در خمرهام چندین کتیبه
از جنس سنگ و آب دارم
لوحی لطیف از جنس سایه
در یک شب مهتاب دارم
گنجینهام مجموعهای از
انواع حسهای نهانی است
هرگز نمیپوسد چرا که
یک لحظه از قلبم جدا نیست
ناصر كشاورز
ترانۀ باران بهاری
بگذار باران ببوسدت
بگذار چكچك به سرت بزند
با قطرههای نقرهای
بگذار برایت لالایی بخواند
باران
استخری راكد میسازد در پیادهرو
استخری جاری در جوی
باران
شب، روی سقفمان
ترانهای كوچك و خوابآور مینوازد
من
باران را
دوست دارم
لنگستن هیوز؛ ترجمۀ سمیه پاشایی
بهار در شعر اسپانیا
آواز بهاری
سرخوش از مدرسه بیرون میزنند بچهها
گرم پراكندن آوازهای لطیف
در هوای وِلرم فروردین
چه شاد است فضای ساكت كوچه
سكوتی تكهتكه شده از خندۀ اسكناسهای نو
در مسیر عصر
از بین گلهای باغ عبور میكنم
و در راه میگذارم
اشك غمناكم را
روی تنها تپۀ روستا، گورستان
مثل زمینی كشتشده با بذرهای جمجمه
سروها انبوه شدهاند
مثل سرهایی بزرگ
توخالی و پوشیده از گیسوانی سبز
متفكر و پردرد به افق مینگرند
فروردین الهی!
كه میآیی سرشار از خورشید و زندگی،
گلستان جمجمهها را
پر از طلا كن!
فِدِریکو گارسیا لورکا (ترجمۀ علی گودرزی)
باغچۀ من
در باغچهام گلهای رنگبهرنگ
با عطرهای دلپذیر
كه حس خوشبختی به من میدهند
رُز زیرك
میخك مجلل
بنفشه فروتن
و یاسمن لطیف
گلهای زیبا
و هزار پروانه
جشن گرفتهاند امروز
باغچۀ زیبای من
اسپِرانزا مارتینِس
حکایت دوستی ها !!
یه دوست واقعی در یخچال رو باز میکنه و از خودش پذیرایی میکنه
یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده
یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه
یه دوست معمولی حتی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه
یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اون هارو هم تو دفترش داره
یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت می آره
یه دوست واقعی زودتر میآد و دیرتر می ره تا به کمکت همه جارو جمع و جور کنه
یه دوست معمولی متنفره از اینکه وقتی رفته بخوابه بهش تلفن کنی
یه دوست واقعی میپرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟
یه دوست معمولی ازت میخواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی
یه دوست واقعی ازت میخواد که مشکلاتتو حل کنه
یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی میشه دوستی رو تموم شده میدونه
یه دوست واقعی بهت بعد از یه دعوا هنوز هم زنگ میزنه
یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره
یه دوست واقعی میخواد که تو همیشه رو کمکش حساب کنی
یه دوست معمولی این حرف های منو میخونه و شاید هم خیلی زود فراموششون کنه
یه دوست واقعی این اندرزها رو جهت یادآوری دوستاش هم که شده از اونها دریغ نمی کنه و واسه همه شون میفرسته
و بالاخره :
یه دوست واقعی شخصی است که وقتی همه تو را ترک کردند و دیگه حتی از اون دوست معمولی هم خبری نیست، با تو می مونه ...
مرثیههای خاک-احمد شاملو
بر درگاهِ کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جُستجوی تو
در معبرِ بادها میگریم
در چارراهِ فصول،
در چارچوبِ شکستهی پنجرهیی
که آسمانِ ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد.
. . . . . . . . . .
به انتظارِ تصویرِ تو
این دفترِ خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریانِ باد را پذیرفتن
و عشق را
که خواهرِ مرگ است. ــ
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد.
پس به هیأتِ گنجی درآمدی:
بایسته و آزانگیز
گنجی از آندست
که تملکِ خاک را و دیاران را
از اینسان
دلپذیر کرده است!
نامت سپیدهدمیست که بر پیشانیِ آسمان میگذرد
ــ متبرک باد نامِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره میکنیم
شب را و روز را
هنوز را...
سهراب سپهری
دستی افشان، تا ز سر انگشتانت صد قطره چكد،
هر قطره شود خورشید
باشد كه به صد سوزن نور، شب ما را بكند روزن روزن.
ما بی تاب، و نیایش بی رنگ.
از مهر لبخندی كن، بنشان بر لب ما
باشد كه سرودی خیزد در خورد نیوشیدن تو.
ما هسته پنهان تماشاییم.
ز تجلی ابری كن، بفرست،كه ببارد بر سر ما
باشد كه به شوری بشكافیم، باشد كه ببالیم و
به خورشید تو پیوندیم.
ما جنگل انبوه دگرگونی.
از آتش همرنگی صد اخگر برگیر، بر هم تاب، برهم پیچ:
شلاقی كن،و بزن بر تن ما
باشد كه ز خاكستر ما، در ما، جنگل یكرنگی بدر آرد سر.
چشمان بسپردیم، خوابی لانه گرفت.
نم زن بر چهره ما
باشد كه شكوفا گردد زنبق چشم، و شود سیراب
از تابش تو، و فرو افتد.
بینایی ره گم كرد.
یاری كن، و گره زن نگه ما و خودت با هم
باشد كه تراود در ما، همه تو.
ما چنگیم: هر تار از ما دردی، سودایی.
زخمه كن از آرامش نامیرا، ما را بنواز
باشد كه تهی گردیم، آكنده شویم از والا « نت » خاموشی.
آیینه شدیم، ترسیدیم از هر نقش.
خود را در ما بفكن.
باشد كه فرا گیرد هستی ما را، و دگر نقشی ننشیند در ما.
هر سو مرز، هر سو نام.
رشته كن از بی شكلی گذران از مروارید زمان و مكان
باشد كه بهم پیوندد همه چیز، باشد كه نماند
مرز،كه نماند نام.
ای دور از دست! پر تنهایی خسته است.
گه گاه، شوری بوزان
باشد كه شیار پریدن در تو شود خاموش.
شعری از مولانا
امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد
وان چشم كجا خسپد كو چون تو شهی یابد
ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب
كان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد
من بنده آن عاشق كو نر بود و صادق
كز چستی و شبخیزی از مه كلهی یابد
در خدمت شه باشد شب همره مه باشد
تا از ملاء اعلا چون مه سپهی یابد
بر زلف شب آن غازی چون دلو رسن بازی
آموخت كه یوسف را در قعر چهی یابد
آن اشتر بیچاره نومید شدست از جو
میگردد در خرمن تا مشت كهی یابد
بالش چو نمییابد از اطلس روی تو
باشد ز شب قدرت شال سیهی یابد
تا هر دل سودایی در خود شرهی یابد
امشب شب قدر آمد خامش شو و خدمت كن
تا هر دل اللهی ز الله ولهی یابد
اندر پی خورشیدش شب رو پی امیدش
تا ماه بلند تو با مه شبهی یابد
خداحافظ ای...
اول خدا
خداحافـــظ ای بوریا نــان جو
کـهن جـامه و وصـله نو به نو
خداحافــظ ای سـجـده گاه علی
که مانده نگاهت به راه علــی
خداحافظ ای نخل ها ، چاه ها
دگر نشـنوید از علــی آه هــــا
خداحافظ ای کوفه،ای شهر غم
که درکام من کرده ای زهرغم
خداحافظ ای کــــوچه ی پر ز دود
خداحافظ ای یاس بـــــــاغ کبود
خداحافظ ای بیت الاحـــزان یار
خداحافظ ای قبـــر پنهـــــان یار
خداحافظ ای بی وفا دوســــتان
خداحافظ ای آتش و ریســــمان
خداحافظ ای کوچه های خموش
نیارد علی نان و خرما به دوش
خداحافظ ای نان خشک و نمک
خداحافظ ای مـاجـــرای فـــدک
خداحافظ ای انــــــتظار اجــــل
خداحافظ ای زانـــــوی در بغل
خداحافظ ای خشم لــــب دوخته
خداحافظ ای خانـــه ســوختـــه
خداحافظ ای چــشم حلقه به در
یتیـــــم دوباره شـده بی پـــــدر
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی كه از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی كه قلبهامان
می كوفت سهمگین
گاهی كه سینه هامان
چون كوره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاك
كز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یك بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یك لحظه وای تنها یك لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاك زیستیم
ای سركشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب
تو آفتاب بودی
بخشنده پاك گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب كه از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه ی غریب و غمآلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه و تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاك سوختیم ما پاك باختیم
ای سركشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حكایت خود تا بگویمت
اكنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاك
وان رازهای مهر كه بین من و تو بود
ماگرچه در كنار هم اینك نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم ..... هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
انتظار:
هنوزم در انتظارم تا بیایی وعاشقانه سخن بگوییم
در یک شب یلدایی ومن باز خیره شوم به شهر چشم های تو
که یک دنیا برایم حرف دارند
عجب شبی و عجب رویای دلپذیری
التماس:
شعر تازه ای در دست به دنبالت میگردم
التماس میکنم این شعرا بپذیر
که عصاره تمام عاشقی های منست ..................
یه دانشجو از استادش پرسید: آیا یه قلب شکسته میتونه عاشق بشه؟
استاد میگه :آره
دانشجو میگه استاد تاحالا از یه لیوان شکسته آب خوردید؟
استاد پاسخ میده، تا حالا کسی رو دیدی که به خاطر یک لیوان شکسته از آب خوردن منصرف بشه
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت؟