راسخون

فقط عشق

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 
 
 

 اگر گريــه نميکنـــم فکــر نکن از سنگـــــم !

 

مــن مـــــرد هستم ...

 

تنهـاییــ قـدم زدنم از گريـه کردنـ دردنـاکــــ تـــر استـــ

 

 

alienazabad کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 181
|
تاریخ عضویت : خرداد 1391 

عشق خطرناکه ، از روبروت سرابه

جیزه حسن دست نزنی کبریت می سوزونه ، اون وقت دیگه هیچی دیگه وای....

دست به ماشین لباسشویی هم نذاری و خودت روشنش نکنی. فقط کارای شخصیتو انجام میدی

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

دلم  هوای گریه داره یه هم  صدا میخوام   که کسی  صدامو نشنوه  هم  صدام  میشی ؟

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

 

 

گاه گاهی که دلم  تنگ و  نگاهم ابریست کاش میشد که تو را میدیدم....

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

دست هایم  مال تو  بودنت را به من قرض میدهی    ؟؟؟

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

سعی نکن متفاوت باشی!

فقط خوب باش

خوب بودن به اندازه ی کافی متفاوت است...

 

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

گاهــی باید نباشــی ... تا بفهمــی نبودنت واسه کی مهمه ...

؟! اونوقته که میفهمی بایــد همیشه با کی باشی ....

tahmores کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11998
|
تاریخ عضویت : شهریور 1391 

قرار نیود چشمای  من  خیس  بشه

قرار نیود هر چی قرار نیست  بشه....

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

ابری نیست

بادی نیست

می نشینم لبحوض:

گردش ماهی ها، روشنی، من، گل، آب

پاکی خوشه زیست

***

مادرم ریحان می چیند

نان و ریحان و پنیر، آسمانی بی ابر، اطلسی هایی تر

لای گل های حیاط رستگاری نزدیک

نور در کاسه مس، چه نوازش ها می ریزد

نردبان از سر دیواربلند صبح را روی زمین می آرد

پشت لبخندی پنهان هرچیز

روزنی دارد دیوارزمان که از آن، چهره من پیداست

چیزهایی هست، که نمی دانم

می دانم، سبزه ای رابکنم خواهم مرد

می روم بالا تااوج، من پر از بال و پرم

راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم

من پر از نورم و شن

و پر از دارو درخت

***

پرم از راه، ازپل، از رود، از موج

پرم از سایه برگی درآب

چه درونم تنهاست

 

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

دنگ ... ، دنگ ...

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ .

زهر این فکر که این دم گذر است

می شود نقش به دیوار رگ هستی من

لحظه ام پر شده است از لذت

یا به زنگار غمی آلوده است.

لیک چون باید این دم گذرد

پس اگر می گریم

گریه ام بی ثمر است.

و اگر می خندم

خنده ام بیهوده است

دنگ... دنگ...

لحظه ها می گذرد

آنچه بگذشت ، نمی آید باز .

قصه ای هست که هرگز دیر

نتوان شد آغاز.

مثل این است که یک پرسش بی پاسخ

بر لب سرد زمان ماسیده است.

تند بر می خیزم

تا به دیوار همین لحظه که در آن همه چیز

رنگ لذت دارد ، آویزم،

آنچه می ماند از این جهد به جای :

خنده لحظه پنهان شده از چشمانم .

و آنچه بر پیکر او می ماند :

نقش انگشتانم .

دنگ ...

فرصتی از کف رفت.

قصه ای گشت تمام.

لحظه باید پی لحظه گذرد

تا که جان گیرددر فکر دوام ،

این دوامی که درون رگ من ریخته زهر ،

و رهاینده از اندیشه من رشته حال

وز رهی دور و دراز

داده پیوندم با فکر زوال .

پرده ای می گذرد ،

پرده ای می آ‌ید:

می رود نقش پی نقش دگر ،

رنگ می لغزد بر رنگ .

ساعت گیج زمان در شب عمر

می زند پی در پی زنگ :

دنگ...، دنگ... دنگ ...

 

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

پنجره را به پهنای جهان می گشایم:

جاده تهی است. درخت گرانبار شب است.

نمی لرزد ، آب از رفتن خسته است : تو نیستی ، نوسان نیست

تو نیستی ، و تپیدن گردابی است

تو نیستی ، و غریو رودها گویا نیست ، و دره ها ناخواناست

می آیی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد ، راز از هستی می پرد

می روی : چمن تاریک می شود ، جوشش چشمه می کشند

چشمانت را می بندی : ابهام به علف می پیچد

سیمای تو می وزد ، و آب بیدار می شود

می گذری ، و آیینه نفس می کشد

جاده تهی است. تو باز نخواهی گشت ، و چشم به راه تو نیست

پگاه ، دروگران از جاده ی روبرو سر می رسند: رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند

 

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

لب ها می لرزند. شب می تپد. جنگل نفس می کشد.

پروای چه داری ، مرا در شب بازوانت سفر ده

انگشتان شبانه ات را می فشارم ، و باد شقایق دوردست را پر پر می کند

به سقف جنگل می نگری: ستارگان درخیسی چشمانت می دوند

بی اشک چشمان تو ناتمام است ، و نمناکی جنگل نارساست

دستانت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید

لبخند می زنی ، رشته ی رمز می لرزد

می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند

بیا با جاده ی پیوستگی برویم

خزندگان درخوابند. دروازه ی ابدیت باز است. آفتابی شویم

چشمان را بسپاریم ،که مهتاب آشنایی فرود آمد

لبان را گم کنیم ، که صدا نا بهنگام است

در خواب درختان نوشیده شویم ، که شکوه روییدن در ما می گذرد

باد می شکند. شب راکد می ماند. جنگل از تپش می افتد

جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ، و شیره ی گیاهان به سوی ابدیت می رود

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

سایبان آرامش ما ماییم

در هوای دوگانگی ، تازگی چهره ها پژمرد

بیایید از سایه ـ روشن برویم

بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود آییم

و اگر جا پایی دیدیم ، مسافر کهن را از پی برویم

برگردیم ، و نهراسیم ، در ایوان آن روزگاران ، نوشابه جادو سر کشیم

شب بوی ترانه ببوییم ، چهره خود گم کنیم

از روزن آن سوها بنگریم ، در به نوازش خطر بگشاییم

خود روی دلهره پرپر کنیم

نیاویزیم ، نه به بند گریز ، نه به دامان پناه

نشتابیم ، نه به سوی روشن نزدیک ، نه به سمت مبهم دور

عطش را بنشانیم ، پس به چشمه رویم

دم صبح ، دشمن را بشناسیم ، و به خورشید اشاره کنیم

ماندیم در برابر هیچ ، خم شدیم در برابر هیچ ، پس نماز مادر را نشکنیم

برخیزیم: و دعا کنیم:

لب ما شیار عطر خاموشی باد!

نزدیک ما شب بی دردی است ، دوری کنیم

کنار ما ریشه ی بی شوری است ، برکنیم

و نلرزیم ، پا در لجن نهیم ، مرداب را ب ه تپش در آییم

آتش را بشویم، نی زار همهمه را خاکستر کنیم

قطره را بشویم ، دریا را نوسان آییم

و این نسیم ، بوزیم ، و جاودان بوزیم

و این خزنده ، خم شویم ، و بینا خم شویم

و این گودال ، فرود آییم و بی پروا فرود آییم

بر خود خیمه زنیم ، سایبان آرامش ما ، ماییم

ما وزش صخره ایم ، ما صخره ی وزنده ایم

ما شب گامیم ، ما گام شبانه ایم

پروازیم ، و چشم به راه پرنده ایم

تراوش آبیم ، و در انتظار سبوییم

در میوه چینی بی گاه ، رویا را نارس چیدند ، و تردید از رسیدگی پوسید

بیایید از شوره زار خوب و بد برویم

چون جویبار آیینه روان باشیم: به درخت ، درخت را پاسخ دهیم

و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم ، هر لحظه رها سازیم

برویم ، برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

بیراهه رفتی ، برده ی گام ، رهگذر راهی از من تا بی انجام ، مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحرا.

در باغ ناتمام تو ، ای کودک! شاخسار زمرد تنها نبود ، بر زمینه ی هولی می درخشید.

در دامنه ی لالایی ، به چشمه ی وحشت می رفتی ، بازوانت دو سا حل نا همرنگ شمشیر و نوازش بود

فریب را خندیده ای ، نه لبخند را ، ناشناسی را زیسته ای ، نه زیست را

و آن روز ، و آن لحظه ، از خود گریختی ، سر به بیابان یک درخت نهادی ، به بالش یک وهم

در پی چه بودی ، آن هنگام ، در راهی از من تا گوشه گیر سکت آیینه ، درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن؟

ورطه ی عطر را بر گل گستردی ، گل را شب کردی ، در شب گل تنها ماندی ،گریستی

همیشه ـ بهار غم را آب دادی ،

فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی ، بر تب شکوفه شبیخون زدی ، باغبان هول انگیز

و چه از این گویاتر ، خوشه شک پروردی

و آن شب ، آن تیره شب ، در زمین بستر بذر گریز افشاندی

و بالین آغاز سفر بود ، پایان سفر بود ، دری به فرود ، روزنه ای به اوج

گریستی ، ( من ) بی خبر ، بر هر جهش ، در هر آمد ، هر رفت

وای ( من ) کودک تو ، در شب صخره ها ، از گود نیلی بالا چه می خواست؟

چشم انداز حیرت شده بود ، پهنه ی انتظار ، ربوده ی راز ، گرفته ی نور

و تو تنها ترین ( من ) بودی

و تو نزدیک ترین ( من ) بودی

و تو رساترین ( من ) بودی ، ای ( من ) سحرگاهی ، پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سر انگیز.