فقط عشق
دوست دارم بمانم ، قبل از اینکه بروم....!
دوست دارم عاشق شوم ،قبل از اینکه معشوقه را ببینم.....!
دوست دارم دلبستگی و دروغ را با عشق اشتباه بگیرم چرا که عشق دروغین زیباست....عشق دروغین کجا و عشق واقعی کجا...؟!
عشق دروغین که چنان زیباست ، عشق الهی چگونه است؟؟؟
خدایا! عاشقم ،عاشق معشوقه ای فریبکار و دروغگو!عشق خود را به من بچشان .... بگذار از بند تن برهم و به سوی تو پر بگیرم.....
خدایا ! مرا در دریای عشق خود بمیران ، در دریایی که ماهیانش تنها دوست داشتن را از آن آموختند اما نمیدانند دریا از کیست؟!زندگی از کیست و عشق واقعی چیست....؟!
خداوندا ! اکنون در آسمان تاریک دلم ، ستاره ای نفس نفس نمیزند ، فانوس عشق خود را در آن شعله ور کن.....
بگذار در آتش عشق تو همچو شمع بسوزم ، قبل از آنکه در آتش گناهانم مرا بسوزانند....
خدایا ، دلم جز به عشق راضی نیست، عشق خود را از من دریغ مکن.....
خدایا تنها ماندم ، طرد شدم ، اما تو رهایم مکن....
چرا کور ها زیبایی را بهتر از بینایان میبینند؟ و کرها صدای زیبایی را بهتر از شنوایان میشنوند؟ چرا دیوانگان بهتر از دانایان این دنیا را درک میکنند؟؟
جالب است و عجیب ،اما اینست حقیقتی که هم اکنون می بینم.....
نا آرامی وجود من ،کی آرام می شود؟! خط تند من ، زبان تیز من، نگاه خشم آمیز من ،گوش ناشنوای من، چشم نابینای من کی حیات خود را پایان می دهند تا تمام نا آرامی هایم ساکت شود و بمیرد....
دوست دارم دست نیاز به سویت برآورم و دستانت را بگیرم اما دست ندارم.دوست دارم به چشمانت خیره شوم اما قدرت درک تورا ندارم. دوست دارم حرفهایت را بشنوم اما گوش ندارم....
ولی خوشا به حالم تو که مرا میبینی ، می شنوی ، حس می کنی
و مرا در دست می گیری.....
همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی…
جــاری می شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم…
و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم…
تا آســمانی شــود هــوایِ دلــم…
آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس کنـــم…
داشتــــن تو …
می ارزد…
به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا…
عشق چیز خوبیه ؛ اما خدا یک طرفشو نصیب کسی نکنه
فکر کن....
به نسیمی که بر صورتت میخورد فکر کن و به برگ هایی که با لمس آن ,از شادمانی میرقصند. به آبی فکر کن که در اثر وزش نسیم می لرزد و و آرام و قرار ندارد و به انسان هایی که بی خیال از کنار آن می گذرند , گویی که وجودش را حس نمیکنند و به تمام درختان روی زمین فکر کن که نسیم را چون نوازش مادری دوست میدارند.....
و به اندازه ی تمام قطرات آب اقیانوس ها به خودت بنگر
بنگر تا خودت را بیابی... خدایت را در خود ببینی
و آنگاه که او را یافتی , بشناسی و بخوانی...
عاشق بودن
فدا کردن خود به تمامی است
نه اینکه هر دم به رنگی در آیی و هر روز
نوایی دگر سازکنی تا پذیرفته شوی
بلکه چنان تغییر کنی تا نور خوبی ها
ظلمت کمبود هایت را بپوشاند!
خداوند عشق است
عشقی که بعد از نفوذ به درون ما ؛
نرم می کند ، ناب می کند ، تازه می کند ، بازسازی می کند،
و درون آدمی را دگرگون می کند.
نیروی اراده ، انسان را دگرگون نمی کند
زمان انسان را دگرگون نمی کند.
عشق دگرگون می کند!
زیرا ؛ عشق خداوند است
و خداوند، عشق....!
راهی برای رفتن
نفسی برای بریدن
کوله بارم بر دوش
مسافر میشوم گاهی…
عشقی برای خواندن
بغضی برای شکفتن
خاطراتم در دست
بازیچه میشوم گاهی…
نگاهی در راه
اعتمادی پرپر
پاهایم خسته
هوایی میشوم گاهی…
فکرهای کوتاه
صبری طولانی
صدایی در باد
زمستان میشوم گاهی…
روزهای رفته
ماه های مانده
تقویم ام بی تاب
دلم تنگ میشود گاهی…
جای پایی سرد
رد پایی گنگ
در این سایه ی تنهایی
چه بی رنگ میشوم گاهی…