راسخون

فقط عشق

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 
 
گاهی نفس به تیزی شمشیر می شود

از هرچه زندگیست دلت سیر می شود

گویی به خواب بود جوانیمان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر می شود

کاری ندارم آنکه کجایی چه می کنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر می شود
zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

چه قدر فاصله اینجاست بین آدمها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدمها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدمها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدمها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدمها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدمها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدمها

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

پنجره ی باران خورده ات را باز کن

چند سطر پس از باران

چشمهایم را ببین که هوایت دیوانه شان کرده

دلم برایت تنگ است

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

خاطره هایم تاب میخورد

روی بند دلم...

گیره های نگاهت...

نمیگذارد باد ببرد

آن روز ها را......

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

 اَشْک ها قَطرهـ نیسْتـَند

بلکـﮧ کلَماتے هَـستنـב کـﮧ مے اُفتنَد

فقَط بِخاطر اینکـﮧ پِیـבا نمیکُنند کَسے را کـﮧ

مَعنے ایـטּْ کَلمات را بفَهمَـבْ …

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل دریا ریزم ؟

غم من لیک غمی غمناک است

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.

یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.

یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.

آب را گل نکنیم:

شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.

دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،

آب را گل نکنیم:

روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!

چه زلال این رود!

مردم بالادست، چه صفایی دارند!

چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!

من ندیدم دهشان،

بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.

ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.

بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.

مردمش می‌دانند، که شقایق چه گلی است.

بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.

غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.

چه دهی باید باشد!

کوچه باغش پر موسیقی باد!

مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.

گل نکردندش، ما نیز

آب را گل نکنیم.

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

خانه دوست كجاست؟

در فلق بود كه پرسيد سوار

آسمان مكثي كرد

رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت

به تاريكي شبها بخشيد و به انگشت

نشان داد سپيداري و گفت

نرسيده به درخت

كوچه باغي است كه از خواب خدا

سبزتر است

و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است

ميروي تا ته آن كوچه

كه از پشت بلوغ سر به در مي آرد

پس به سمت گل تنهايي مي پيچي

دو قدم مانده به گل

پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني

و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد

كودكي مي بيني

رفته از كاج بلندي بالا

جوجه بر مي دارد از لانه نور

و از او مي پرسي

خانه دوست كجاست؟

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

اعتراف...

من به جای خالی اش

بیشتر از

خودش عادت کرده ام


 

اعتراف تلخیست...
 
zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

خـدایـــا...!

یک مـرگ بدهـکـارم و هـزار آرزو طلبـکـار..

...خسـته ام...

یا طلـبــم را بـده...

یا طلبت را بگیر..

خـدایـــا...!

یک مـرگ بدهـکـارم و هـزار آرزو طلبـکـار..

...خسـته ام...

یا طلـبــم را بـده...

یا طلبت را بگیر..

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 

       من ماندم و ۱۶ جلد

لغت نامه که هیچ کدام از واژهایش

مترادف “دلتنگی” نمیشود…

کاش دهخدا میدانست دلتنگی معنا ندارد!!

درد دارد…

zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 
zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 
اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو
گفتم که یک غزل بنویسم برای تو
احساس می کنم که کمی پیرتر شدم
احساس می کنم که شدم مبتلای تو
برگرد و هر چقدر دلت خواست بد بگو
دل می دهم دوباره به طعم صدای تو
از قول من بگو به دلت نرم تر شود
بی فایده ست این همه دوری ، فدای تو!
دریای من ! به ابر سپـردم بیـاورد :
یک آسمان ، بهانه ی باران برای تو
ناقابل است ، بیشتر از این نداشتم
رخصت بده نفس بکشم در هوای تو
zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 
 
 
سکوت مي کنم و عشق، در دلم جاري است
که اين شگفت ترين نوع خويشتن داري است
تمام روز، اگر بي تفاوتم؛ اما
شبم قرين شکنجه، دچار بيداري است
رها کن آنچه شنيدي و ديده اي، هر چيز
به جز من و تو و عشق من و تو، تکراري است
مرا ببخش! بدي کرده ام به تو، گاهي
کمال عشق، جنون است و ديگرآزاري است
مرا ببخش اگر لحظه هايم آبي نيست
ببخش اگر نفسم، سرد و زرد و زنگاري است
بهشت من! به نسيم تبسمي درياب
جهانِ جهنم ما را، که غرق بيزاري است
zaahra کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2477
|
تاریخ عضویت : آذر 1391 
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام.
من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود . . .
(توماس ادیسون)