بغض عشق
مجنون به ريگ باديه غم هاي خود شمرد
ياد زمانه اي كه غمِ دل حساب داشت...
(صائب تبریزی)
داره بارون مياد(بالاخره يه بارم پيش بيني اين آقاي اصغري درست از آب در اومد
شايد واستون پيش اومده باشه كه دلتون بگيره بعد ندونين چرا... يه كمم واسه همين كلافم كه چرا اينجوري شدم!
بقول حافظ:
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
چقدر بارون قشنگه
چتر ها را بايد بست...زير باران بايد رفت....عشق را زير باران بايد جست...
غریبانه شکستم من اینجا تک و تنها دل خسته ترینم در این گوشه دنیا
ای بی خبر از عشق که نداری خبر از من روزی تو آیی که نمانده اثر از من
گاه گاهی که دلم تنگ و نگاهم ابریست کاش میشد که تو را میدیدم
خستهام از بغض كهنهی عشق
سنگینه تحملش تو صدام
خوبه كه به یاد تو قانعام
میتونم بگذرم از شكوههام
باورش سخته برام ولی من
میرم و چیزی ازت نمیخوام
اما بدون هر جا برم بعد تو
بغض عشق میمونه از تو برام
بغض من وا نمیشه تو صدا
خدایا یه دریا گریه میخوام
نفهمید اون كه باید میدونست
بیشتر از جون هنوز عزیز برام
با جایی هیچی تموم نمیشه
عاشق از عاشقی سیر نمیشه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمیشه
بغض عشق مونده هنوز تو صدام
هنوزم هیچی ازت نمیخوام
عاشقت بودم و از عاشقی
جز غمت هیچی نمونده برام
اما من هنوز به پات مونده ام
یه لحظه بیدرد نیاسودهام
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلودهام
با جدایی هیچی تموم نمیشه
عاشق از عاشقی سیر نمیشه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمیشه
خستهام ...
دلم همچو اسمان
پر از ابرهای بارانیست
ای کاش
دلم امشب بگرید
شاید که بغض عشق
کاشکی که هنوز کودک بودم
مشق شب تنها دردم بود
و چه ساده
آب، بابا، باران
نان، دارا، چوپان
کاشکی که هنوز کودک بودم
که نیاموخته بودم کلمات سخت را
عشق را، درد را
دل همچون سنگ را
کاشکی که هنوز کودک بودم
کاشکی که هنوز
بابا، با نان همچنان زیر باران می بود
کاشکی که هنوز
نیاموخته بودم عشق را
دفتر خاطرات زندگی ام از مشق های دلتنگیٍ عاشقانه ی تو پر شده است.
کسی صدایم می زند و من
تنها به احترامِ دلِ عاشقت،
کنار خلیجِ نامِ عاشقانه ی تو لنگر می اندازم.
دل نوشته هایم،
رازِ دلِ پریشانم را رسوا می کنند
و من
آواره ی سرزمین رویاهایم می شوم.
هیچ کس نمی داند
تو... تنها بهانه ی مشقِ عشقِ من هستی!
عشق چیست؟؟؟
از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .
از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .
از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .
از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .
از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .
از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .
از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .
از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .
از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .
از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .
از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .
از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .
از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….
دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.
امشب عشق است که با من بازی میکند، صدای باران است که چیز مبهمی به خاطرات سوختهام میافزاید؛ شاید آن چیز یک لحظه هراس است از روبرویی با واقعیت زندگی، آرامش خیالی باران را در وجودم حس میکنم امّا سوزشی را که از شعلهی تشویش برخاسته نمیتوانم با آرامش عجین کنم؛ گویی لحظههایم با یک آرامش که پر تشویش است سپری میشود. امشب خاطراتی زنده شد که ذهنم را به عقب ورق زد آنقدر به ابتدا نزدیک شد تا اشک شد و بر گونه جاری شد، دلم آنقدر به آغوش گرم صداقت محتاج بود، که از گرمای دروغین خیال گریخت؛ تا به جایی که به آن تنهایـــــــــــــــــی میگویند.
هر چند مال من نشدی
ولی ازت خیلی چیزا یاد گرفتم
یاد گرفتم به خاطر کسی که دوسش دارم باید دروغ بگم
یاد گرفتم هیچ وقت هیچ کس ارزش شکستن غرورمو نداره
یاد گرفتم تو زندگیم به اون که بفهمم چقدر دوسم داره
هر روز دلشو به بهونه ای بشکنم
یاد گرفتم گریه های هیچ کس رو باور نکنم
یاد گرفتم بهش هیچ وقت فرصت جبران ندم
میثاقش را دوست دارم اما از باورش می ترسم
صداقتش را دوست دارم اما از باورش می ترسم
دلتنگیش را دوست دارم اما از جداییش می ترسم
نگاهش را دوست دارم اما از اندیشه اش می ترسم
نامه هایش را دوست دارم اما از پشت نامه هایش می ترسم
من او را دوست دارم اما از ابرازش می ترسم چون که از غرورش می ترسم
:از یک عاشق شکست خورده پرسیدم
بزرگ ترین اشتباه؟
گفت عاشق شدن
گفتم بزرگ ترین شکست؟
گفت شکست عشق
گفتم بزرگترین درد؟
گفت از چشم معشوق افتادن
گفتم بزرگترین غصه؟
گفت یک روز چشم های معشوق رو ندیدن
گفتم بزرگترین ماتم؟
گفت در عزای معشوق نشستن
گفتم قشنگ ترین عشق؟
گفت شیرین و فرهاد
گفتم زیبا ترین لحظه؟
گفت در کنار معشوق بودن
گفتم بزرگترین رویا؟
گفت به معشوق رسیدن
پرسیدم بزرگترین ارزوت؟
اشک تو چشماش حلقه زدو با نگاهی سرد گفت: مرگ
نه در آغوشم
نه در نفسهايم
نه در دلم
که در گلوي مني
بغض کردهاي
و مرا
هر لحظه
نزديکتر ميکني
به انفجار درونم...!
شب که ميرسد
کتاب دلم را ورق مي زنم
و روزهاي بي تو بودن را
شماره مي کنم
اي کاش مثل قاصدک
عاشق بودي
و احوال دلم را
مي پرسيدي!!!
باران از چشمت افتاد
باد شکل تنت
پاييز را پشت در گذاشت
کفش هاي رفتنت
جفت سفر بود...!
نگاهم را،
تا انتهاي افق هاي دور پرواز ميدهم
شايد، آنجا
نشاني از تو بيابم ...
اگر ایمان نباشد... زندگی تکیه گاهش چه باشد؟
اگر عشق نباشد... زندگی را چه آتشی گرم کند؟
اگر نیایشی نباشد... زندگی را با چه کار شایسته ای صرف توان کرد.
خسته ام از بغض کهنه ی عشق
سنگینه تحملش تو صدام
خوبه که به یاد تو قانعم
میتونم بگذرم از شکوه ها
باورش سخته برام ولی من
میرم و چیزی ازت نمیخوام
اما بدون هر جا برم بعد تو
بغض عشق میمونه از تو برام
بغض من وا نمیشه تو صدام
خدایا یه دریا گریه میخوام
نفهمید اونکه باید میدونست
بیشتر از جون هنوز عزیزه برام
با جدایی هیچی تموم نمیشه
عاشق از عاشقی سیر نمیشه
بگو تو اگه عاشق نبودی
عاشقت از تو دلگیر نمیشه
بغض عشق مونده هنوز تو صدام
هنوزم هیچی ازت نمیخوام
عاشقت بودم و از عاشقی
جز غمت هیچی نمونده برام
اما من هنوز به پات مونده ام
یه لحظه بی درد نیاسوده ام
از جدایی خیلی اگه گذشته
اما هنوز به عشقت آلوده ام