خسته شدم
Bu hayatın yokuşunu tırnaklarımda kazıdım سختی های زندگی را با ناخن هایم كندم
Geçen yıllar yordubeni dönüp de hıç bakmadım سالهایی كه گذاراندم منو خسته كرد حتی برنگشتم كه نگاهشون كنم
Dostlarımı sevdığimi hayatımda satmadım دوستانم و كسی رو كه دوست داشتم در عمرم هرگز نفروختم
Yoruldum yoruldum yoruldum artık خسته شدم خسته شدم دیگه خسته شدم
Çok karınca gördüm ama üzerine hıç basmadım مورچه های زیادی دیدم اما هركز لهشون نكردم
Namusumu Şerefimi beş paraya hıç satmadım ناموس و شرفم را به پنج قرون پول هرگز نفروختم
Allahımdan başkasına Allah dıye tampmadım كسی رو مثل خدای خودم پیدا نكردم
Yoruldum yoruldum yoruldum artık خسته شدم خسته شدم دیگه خسته شدم
Yoruldum yalanlardan yoruldum sevdalardan خسته شدم از دروغها خسته شدم از عشقها
İki yüzlü Nankörlereden (Namartlerdan) yoruldum از مردم دو رو و نمك نشناس (نامرد) خسته شدم
Çok insan gördüm sütünde elbisesi yok انسانهای زیادی دیدم كه لباس ندارند
Çok elbise gördüm içinde insan yok و لباسهای زیادی دیدم مه درونش انسان نبود
İnsanların dost veya düşman Olduklarını nerden bilesin ha دوست یا دشمن بودنآدمها رو از كجا میفهمی؟
İnsanların alınlarında kahpa mi yazılı Ki kahpa olduklarını bilesin ha آیا بدی در سرنوشت آدمها نوشته شده كه تو بدی ائنها رو بفهمی؟
Ezilmişten yana oldum sen solcusun dediler از بین رفتم ، و دوباره به وجود آمدم گفتند تو چپگرا هستی
Ülkemi çok Sevdim diye sen sağcısın dediler تا به مملكتم عشق ورزیدم گفتند تو راست گرا هستی
Namaz kıldım oruç tuttum Sen yobazsın dediler نماز خوندم ، روزه گرفتم گفتند تو متعصبی
Yoruldum yoruldum yoruldum artık خسته شدم خسته شدم دیگه خسته شدم
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
قلب
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…