روزگاري
در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ سالهاى وارد کافی شاپ هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. پسر پرسید: بستنى با شکلات چند است؟ خدمتکار گفت: ٥٠ سنت پسر کوچک دستش را در جیبش کرد، تمام پول خردهایش را در آورد و شمرد. بعد پرسید: بستنى خالى چند است؟ خدمتکار با توجه به اینکه تمام میزها پر شده بود و عدهاى بیرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن میز ایستاده بودند، با بیحوصلگى گفت: ٣٥ سنت پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: براى من یک بستنى بیاورید. خدمتکار یک بستنى آورد و صورتحساب را نیز روى میز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورتحساب را برداشت و پولش را به صندوقدار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تمیز کردن میز رفت، اشک در چشمانش حلقه زد . پسر بچه روى میز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود! یعنى او با پولهایش میتوانست بستنى با شکلات بخورد، امّا چون پولى براى انعام دادن برایش باقى نمیماند، این کار را نکرده بود و به بستنى خالى اکتفا کرده بود!
تو نیمه ی چشات خیسه،آدم می ترسه بنویسه
می ترسه پاش به دل واشه ،آدم بی خود خاطر خواه شه
چشات گفتن كه بشكن من شكستم شك نكردم
هزار بار مردم و می میرم و باز ترك نكردم
چشات از جنس مرغوبه ، چقدر حال چشات خوبه
اگر به زور روزگار از زندگیت می رم كنار
می رم كه ثابت بكنم عاشقتم دیوونه وار
این واسه تو خودكشیمو پای خاطر خواهیم بذار
خیال نكن كه خواستمه ،این اونی كه می خواستمه
به قبله ی محمدی اینه كه حرف راستمه
می خوای واست جار بزنم ،پیش همه زار بزنم؟
گریه كنون سرمو تو دیوار بزنم؟پیش همه زار بزنم؟
دلمو با دستای خودت جلوی چشات دار بزنم؟
خاطر خواه راست راسكی ببین حالا تویی یا منم
منی كه عاشقیم مثل جنونه ، واسم عشق درد بی درمون می مونه
زیارتگام فقط چشمای اونه ،واسم اون مثل پیغمبر می مونه
صداش دلچسب تر از بانگ اذونه ،از پاكی مثل برگ گل می مونه
خدا و قبله و قرآنم اونه ،بهم هرچی بگه حجت همونه