فيل
کودکی از مسئول سیرک پرسید:چرا فیل به این بزرگی را با طناب به این کوچکی و ضعیفی بسته اید؟ صاحب فیل گفت:این فیل چنین کاری نمی تواند بکند؛چون این فیل با این طناب ضعیف بسته نشده است کودک پرسید:چطور چنین چیزی امکان دارد؟؟ صاحب فیل گفت:وقتی این فیل بچه بود مدتی او را با یک طناب بسیار محکم بستم و تلاش زیاد فیل برای فیل به این باور رسیده است که نمی تواند این کار را بکند. هر کدام از ما با نوعی فکر بسته شده ایم که مانع حرکت ما بسوی پیروزی است. شاید حرکت لازم باشد.
فیل می تواند با یک حرکت به راحتی خودش را آزاد کند و این خیلی خطرناک است.
و او با یک تصور خیلی قوی در ذهنش بسته شده است.
رهایی هیچ اثری نداشت و از آن موقع دیگر هیچ تلاشی برای آزادی نکرده است.
یک مربی حیوانات سیرک می تواند با نیرنگی بسیار ساده بر فیل ها غلبه کند. وقتی فیل هنوز کودک است یک پایش را به تنه درختی می بندد بچه فیل هر چه تقلا می کند نمی تواند خودش را آزاد کند.. اندک اندک به این تصور عادت می کند که تنه درخت از او نیرومند تر است. هنگامی که بزرگ می شود و قدرت شگرفی می یابد تنها کافی است یک نفر طنابی دور پای فیل گره بزند و او را به یک نهال ببندد. فیل هیچ تلاشی برای آزاد کردن خودش نمی کند.
همچون فیل ها پاهای ما نیز اغلب اسیر بندهای شکننده اند. اما از آنجا که هنگام کودکی به قدرت تنه درخت عادت کرده ایم شهامت مبارزه را نداریم. بی آنکه بفهمیم تنها یک عمل متهورانه ساده برای دست یافتن ما به آزادی کافی است