پروردگارم
از دوزخ این بهشت رهایی ام بخش
در اینجا هر درخت چرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عذایی
و هر چشم اندازه ی سكوت گنگ و بی حاصلی
رنج زای گسترده ای
در هراس دم می زنم
و در بی قراری زندگی میكنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
این حوران زیبا و غلمان رعنا
همچون مائده های دیگر برای پاسخ نیازی در من اند
اما خود من بی پاسخ مانده ام
هیچ كس ، هیچ چیز
در اینجا به جای خود نیست
بودن من بی مخاطب مانده است
من در این بهشت
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم
تو قلب بیگانه را می شناسی
كه خود در سرزمین وجود بیگانه بودی
كسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم
دردم درد بی كسی بود...