آخرين حجت، واپسين منجي
1. حجّت در لغت
«حجّت» درلغت به معني دليل، برهان و راهنما است. به عبارت ديگر «آنچه به آن دعوي يا مطلبي را ثابت كنند» حجّت گويند.1
مرحوم راغب اصفهاني نيز حجّت را اينگونه معنا كرده است:
راهنمايي آشكار به راه مستقيم و آنچه كه به وسيلة آن ميتوان به درستي يكي از دو مخالف پي برد.2
2. حجّت در قرآن و روايات
در آموزههاي اسلامي موضوع «حجت» از جايگاه و اهميت به سزايي برخوردار بوده و در آيات قرآن، روايات و ادعية به جاي مانده از معصومان(ع) از زواياي مختلف به اين موضوع پرداخته شده است. به دليل جايگاه و اهميت اين موضوع برخي از مجموعههاي روايي شيعه؛ از جمله الكافي، بخشي را با عنوان «كتاب الحجة» به بيان روايات مربوط به اين اختصاص دادهاند.3
مهمترين مباحثي كه در اين زمينه در آموزههاي قرآني و روايي مطرح شده، به شرح زير است:
1ـ2. حجتهاي الهي ماية بسته شدن راه بهانهجويي بر مردم: قرآن كريم در اينباره ميفرمايد:
رسلاً مبشّرين و منذرين لئلَّا يكون للنَّاس علي الله حجَّة بعد الرُّسل و كان الله عزيزاً حكيما.4
پيامبراني كه بشارت دهنده و بيم دهنده بودند تا براي مردم پس از [فرستادن] پيامبران، در مقابل خدا [بهانه] و حجّتي نباشد و خدا توانا و حكيم است.
در اين آيه خداوند هدف از فرستادن پيامبران را اتمام حجّت به مردم و سد كردن راه استدلال و بهانه جويي بر آنها دانسته است. بنابراين ميتوان گفت كه انبيا «حجت» خدا بر مردماند و با آمدن آنها ديگر كسي نميتواند در درگاه خدا مدعي شود كه چرا راه مستقيم را به ما نشان ندادي.
در دعاي شريف «ندبه» به اين موضوع توجه شده و پس از اشاره به چندتن از پيامبران بزرگوار الهي چنين آمده است:
و كلٌّ شرعت له شريعةً ونهجت له منهاجاً و تخيَّرت له أوصياء مستحفظاً بعد مستحفظٍ من مدة إلي مدَّة إقامةً لدينك و حجَّةً علي عبادك و لئلاّ يزول الحقُّ عن مقرِّه و يغلب الباطل علي أَهله و لايقول أحد لولا أرسلت إلينا رسولا منذراً و أقمت لنا علماً هادياً فنتَّبع اياتك من قبل أَن نذلَّ و نخزي... .5
و براي هريك از آنان شريعتي و روشي معين كردي و برايش جانشيناني نگهبان انتخاب كردي تا يكي پس از ديگري هركدام در مدتي معين دينت را برپا دارند و حجت بربندگانت باشند تا حق از جايگاه خود خارج نشود و باطل برحقمداران چيره نگردد و كسي نتواند بگويد: چرا پيامبري هشدار دهنده به سوي ما نفرستادي و نشانهاي هدايتگر براي ما به پا نداشتي تا پيش از آنكه خوار و رسوا شويم از آياتت پيروي كنيم؟
2ـ2. نياز دائمي و هميشگي به حجت: در اعتقاد اسلامي، بشر همواره نيازمند هدايتگر بوده و به همين دليل از ابتداي آفرينش انسان تاكنون هيچگاه جهان از پيامبران و امامان هدايتگري كه حجتهاي خدا بربندگانش هستند خالي نبوده است.
امام محمد باقر(ع) در اينباره ميفرمايد:
و الله ما ترك الله أَرضا منذ قبض آدمعليه السلام إلاّ و فيها إمام يهتدي به إلي الله و هو حجَّته علي عباده، و لاتبقي الأرض بغير إمام حجَّة لله علي عباده.6
به خدا سوگند كه خداوند از روزي كه آدمعليه السلام قبض [روح] شد، هيچ سرزميني را از پيشوايي كه [مردم] به وسيله او به سوي خدا هدايت ميشوند، خالي نگذاشته است. اين پيشوا حجّت خدا بر بندگانش است و هرگز زمين بدون امامي كه حجّت خدا بر بندگانش باشد، باقي نميماند.
امام هادي(ع) نيز در همين زمينه ميفرمايد:
إنَّ الأرض لاتخلو من حجَّة و أنا و الله ذلك الحجَّة.7
زمين هرگز از حجّت خالي نميماند و به خدا قسم من آن حجّت هستم.
3ـ2. لزوم زنده بودن حجت الهي: در روايات متعددي بر اين موضوع تأكيد شده كه حجت الهي آنگاه برمردم اقامه ميشود كه امام زندهاي در ميان مردم باشد و مردم نيز او را بشناسند.
امام صادق(ع) در اين باره ميفرمايد:
إنِّ الحجَّة لا تقوم لله عزّوجلَّ علي خلقه إلاّ بإمام حتّي [حيٍّ8 ] يعرف.9
حجت خدا بر آفريدگانش تنها با امام [زنده اي] كه شناخته شود، اقامه ميشود.
امام رضا(ع) نيز به نقل از امام باقر(ع) چنين روايت مي كنند:
إنّ الحجَّة لا تقوم لله عزَّوجلَّ علي خلقه إلّا بإمام حيٍّ يعرفونه.10
حجت خداوند ـ عزّوجلّ ـ بر مردم اقامه نميشود مگر با امام زندهاي كه او را ميشناسند.
4ـ2. حجتهاي الهي ماية ثبات و پايداري زمين و اهل آن: در بسياري روايات سخن از اين به ميان آمده كه نبود حجتهاي الهي موجب نابودي جهان و جهانيان ميشود. از جمله در روايتي كه از امام صادق(ع) نقل شده است، آن حضرت در پاسخ اين پرسش كه: «آيا زمين بدون امام باقي ميماند؟» ميفرمايد:
لو بقيت الأرض بغير إمام لساخت.11
اگر زمين بدون امام بماند، [اهلش را] در خود فرو ميبرد.
5ـ2. امكان غيبت حجتهاي الهي: حجتهاي الهي گاه آشكارا بر مردم ظاهر شده و به صورت عادي در جامعه حضور مييابند و گاه به دلايلي از ديدگاه مردم پنهان شده و نهان زيستي (غيبت) را برميگزينند.
اين موضوع گاه به صورت مصداقي و بيان موارد غيبت حجتهاي الهي در تاريخ و گاه به صورت كلي و بيان اصل امكان غيبت آنان، در روايات آمده است.
يكي از مواردي كه در آن به اصل اين موضوع اشاره شده، روايت زير است كه در آن به نقل از امام علي(ع) چنين آمده است:
أللّهمَّ بلي، لاتخلو الأرض من قائم لله بحجَّة؛ إمّا ظاهراً مشهوراً، و إمّا خائفاً مغموراً، لئلاّ تبطل حجج الله و بينّاته... .12
بلي، زمين تهي نماند از كسي كه حجت بر پاي خداست، پايدار و شناخته است و يا ترسان و پنهان از ديدههاست، تا حجت خدا باطل نشود و نشانههايش از ميان نرود... .
6ـ2. حجتهاي الهي معيار تشخيص حق و باطل: يكي ديگر از ويژگيهاي ممتاز حجتهاي خداوند، معيار و شاخص بودن آنها براي شناسايي حق از باطل و معروف از منكر است. مردم براي اينكه بدانند، آنچه در زندگي فردي و اجتماعي آنها ميگذرد حق است يا باطل، معروف است يا منكر، چارهاي جز رجوع به آنان ندارند.
در روايتي كه از امام باقر(ع) نقل شده است، در اين زمينه چنين ميخوانيم:
إنّما كلف الناس ثلاثة: معرفة الأئمَّة و التَّسليم لهم فيما ورد عليهم و الرَّد إليهم فيما اختلفوا فيه.13
مردم تنها به سه چيز تكليف شدهاند: شناخت امامان؛ تسليم شدن به ايشان در آنچه بر آنها وارد ميشود و رجوع به آنها در آنچه كه درآن اختلاف دارند.
در قسمتي از زيارت «آل ياسين» كه از امام عصر(ع) نقل شده، پس از آنكه تك تك امامان را به عنوان حجّت خدا ميخوانيم و بر اين موضوع گواهي ميدهيم خطاب به آنها ميگوييم:
فالحقُّ ما رضيتموه و الباطل ما أسخطتموه و المعروف ما أمرتم به و المنكر ما نهيتم عنه.14
حق آن است كه شما از آن خشنود شويد و باطل آن است كه شما از آن به خشم آييد. معروف آن است كه شما بدان امر كنيد، و منكر آن است كه شما از آن نهي كنيد.
همچنين در بخشي از زيارت «جامعة كبيره» خطاب به حجتهاي الهي عرضه ميداريم:
و الحقُّ معكم و فيكم و منكم و إليكم و أنتم أهله و معدنه.15
حق با شما، در شما، از شما و به سوي شماست و شما اهل حق و معدن آن هستيد.
7ـ2. حجتهاي خدا بيان كنندة حلال و حرام الهي: يكي ديگر از ويژگيهاي منحصر به فرد حجتهاي خداوند، مرجعيت آنان براي بيان حلال و حرام الهي است. اين ويژگي از ابتداي تاريخ تا روزي كه بشر در كرة زمين حيات دارد استمرار داشته و خواهد داشت و بشر هيچگاه از راهنمايي حجتهاي الهي بينياز نخواهد شد.
امام صادق(ع) در اين زمينه ميفرمايد:
مازالت الأَرض إلّا ولله فيها الحجَّة حجَّة يعرِّف الحلال و الحرام و يدعو إلي سبيل اللّهِ.16
تا زماني كه زمين پابرجاست در آن براي خدا حجتي است كه حلال و حرام را به مردم ميشناساند و آنها را به راه خدا فراميخواند.
8ـ2. پيروي از حجتهاي الهي شرط نجات و رستگاري: چون حجتهاي الهي تنها معيارهاي شناخت حق از باطل و معروف از منكرند، نجات و رستگاري نيز تنها در گرو پيروي و اطاعت از آنهاست و هركس راهي جز راه آنها بپيمايد و سر در گرو اطاعت كسي جز آنان بگذارد، جز گمراهي و بهرهاي نخواهد داشت.
فرازي از زيارت «جامعة كبيره» كه از امام هادي(ع) نقل شده است، اين موضوع را به خوبي روشن ميسازد:
هلك من عاداكم وخاب من جحدكم و ضلَّ من فارقكم و فاز من تمسَّك بكم و أمن من لجأ إليكم و سلم من صدَّقكم و هدي من اعتصم بكم من اتَّبعكم فالجنَّة مأويه و من خالفكم فالنَّار مثويه.17
هركه با شما دشمني ورزيد نابود شد؛ هركه شما را تكذيب كرد نوميد گشت؛ هركه از شما دوري گزيد، گمراه شد؛ هركس به شما تمسك جست پيروز شد؛ هركه به شما پناه آورد ايمني يافت؛ هركه شما را تصديق كرد به سلامت رسيد؛ هركه با شما همراه شد هدايت يافت؛ هركس شما را پيروي كند بهشت پناهگاه اوست و هركس به مخالفت شما برخيزد آتش جايگاه اوست.
9ـ2. ضرورت شناخت حجتهاي الهي: در بسياري از روايات برضرورت شناخت حجت و امام عصر تأكيد شده تا آنجا كه در روايت متواتري كه از پيامبرگرامي اسلام(ص) نقل شده، نشناختن امام برابر با مرگ در زمان جاهليت دانسته شده است.
از اينرو سفارش شده است كه همواره از خدا بخواهيد كه حجتش را به شما بشناساند تا از گمراهي و جهالت نجات يابيد.
در قسمتي از دعاي «معرفت» كه بر خواندن آن درزمان غيبت تأكيد شده، آمده است:
... أَللّهمَّ عرِّفني حجَّتك فإنَّك إن لم تعرِّفني حجَّتك ضللت عن ديني.18
بار خدايا، مرا با حجّت خود آشنا ساز؛ كه اگر مرا با حجّتت آشنا نكني از دينم گمراه شوم.
10ـ2. حجتهاي خدا واسطة فيوضات الهي: از بسياري از ادعيه، زيارات و روايتهايي كه از ائمة معصومين(ع) نقل شده است، چنين استفاده ميشود كه همة فيوضات و نعمتهاي مادي و معنوي كه از سوي خداوند بر بندگان ارزاني ميشود، به واسطه يا به بركت وجود حجتهاي الهي است.
در بخشي از زيارت «جامعة كبيره» در اين زمينه چنين ميخوانيم:
بكم فتح الله و بكم يختم و بكم ينزِّل الغيث و بكم يمسك السَّماء أن تقع علي الأرض إلّا بإذنه و بكم ينفِّس الهمَّ و يكشف الضُّرَّ.19
خداوند به شما گشوده و به شما پايان ميدهد. به شما باران را نازل ميكند و آسمان را از اينكه جز به اذن او، بر زمين فرو افتد نگه ميدارد و به شما اندوه را ميبرد و سختيها را برطرف ميسازد.
در فرازي از دعاي «عديله» نيز دربارة آخرين حجت حق، حضرت مهدي(ع) چنين آمده است:
ببقائه بقيت الدنيا و بيمنه رزق الوري و بوجوده ثبتت الأَرض و السَّماء.20
به بقاي او دنيا باقي است و به بركت او مردم روزي داده ميشوند و به وجود او آسمان و زمين پابرجاست.
11ـ2. حجتهاي الهي شاهدان و گواهان برمردم: در روايات بسياري بر اين نكته تأكيد شده است كه حجتهاي خداوند شاهد و گواه بر اعمال مردمان بوده و در روز قيامت به نفع يا ضرر آنها شهادت ميدهند.
در روايتي كه از امام علي(ع) نقل شده، در اين زمينه چنين آمده است:
إنَّ الله طهَّرنا و عصمنا و جعلنا شهداء علي خلقه و حجَّته في أرضه.21
خداوند ما را پاكيزه داشته و از خطا حفظ كرده است. او ما را گواه برآفريدگان خويش و حجت خود در زمين ساخته است.
امام صادق(ع) نيز در تفسير آية شريفه:
و كذلك جعلناكم أُمَّة وسطاً لتكونوا شهداء علي النَّاس و يكون الرَّسول عليكم شهِيداً.22
و بدين گونه شما را امتي ميانه قرار داديم تا بر مردم گواه باشيد و پيامبر بر شما گواه باشد.
ميفرمايد:
نحن الأُمَّة الوسطي و نحن شهداء الله علي خلقه و حججه في أرضه... فرسول اللهصلي الله عليه وآله الشَّهيد علينا بما بلغنا عنِ اللّهِ عزّوجل و نحن الشهداء علي الناس فمن صدَّق صدَّقناه يوم القيامة و من كذَّب كذَّبناه يوم القيامة.23
ما هستيم امت ميانه و ماييم گواهان خدا بر آفريدگانش و حجتهاي او در زمينش... پس فرستادة خدا گواه و ناظر برماست به سبب آنچه از سوي خداي عزّوجلْ به ما ابلاغ كرده است. و ما گواهانيم بر مردم. پس هركه ما را تصديق كند، روز قيامت تصديقش كنيم و هركه ما را تكذيب كند، روز قيامت تكذيبش كنيم.
12ـ2. عرضة اعمال مردم بر حجتهاي الهي: نكتة ديگري كه در زمينة جايگاه حجتهاي خداوند در عالم هستي بايد يادآور شد، اطلاع و آگاهي آنها از اعمال مردمان است. براساس روايات فراواني كه از امامان معصوم(ع) وارد شده است، اعمال مردم هر صبح و شام به حضور حجت و امام عصر(ع) عرضه ميشود و ايشان از اعمال خوب و پسنديدة مردم شاد و از اعمال ناشايست آنها اندوهگين ميشوند.
«سماعه» نقل ميكند كه روزي امام صادق(ع) فرمود:
ما لكم تسوون رسول اللّهصلي الله عليه وآله؟
چرا فرستادة خدا(ص) را اندوهگين ميسازيد؟
در اين هنگام مردي پرسيد: چگونه ما او را اندوهگين ميسازيم. و آن حضرت در پاسخش فرمود:
أما تعلمون أنَّ أعمالكم تعرض عليه فإذا رأي فيها معصيةً ساءه ذلك فلاتسؤوا رسول الله و سرُّوه.24
مگر نميدانيد كه اعمال شما برآن حضرت عرضه ميشود و چون گناهي در آن ببيند اندوهگين ميشود؟ پس فرستاده خدا را اندوهگين نكنيد و او را شادمان سازيد.
يكي از اصحاب امام رضا(ع) ميگويد: «روزي به امام رضا(ع) عرض كردم: براي من و خانوادهام به درگاه خدا دعا كنيد» و آن حضرت فرمود:
أولست أفعل والله إنّ أعمالكم لتعرض عليَّ في كلِّ يوم و ليلة.25
مگر دعا نميكنم؟! به خدا سوگند كه اعمال شما در هر صبح و شام بر من عرضه ميشود.
رواي ميگويد: «اين مطلب بر من سنگين آمد، پس امام(ع) به من فرمود:»
أما تقرء كتاب الله عزَّوجلَّ: «و قل اعملوا فسيري الله عملكم و رسوله و المؤمنون»؟26 قال: «هو و الله عليُّ ابن أَبي طالب».
مگر تو كتاب خداي عزّوجلّ را نميخواني كه ميفرمايد: «و بگو: [هركاري ميخواهيد] بكنيد، كه به زودي خدا و پيامبر او و مؤمنان در كردار شما خواهند نگريست»؟ به خدا كه آن [مؤمن] علي بن ابيطالب است.
آنچه گذشت بخش كوچكي از معارف ارزشمندي است كه در آموزههاي اسلامي دربارة حجتهاي الهي آمده است. اما همين بخش كوچك نيز به خوبي نقش، جايگاه و مقام و منزلت آنان را در عالم هستي نشان داده و روشن ميسازد كه ما منتظر ظهور چه شخصيتي هستيم. شخصيتي كه در عين غيبت ظاهري در لحظه لحظة زندگي ما نقش دارد و همة خيرات و بركات مادي و معنوي به وسيلة او به ما ميرسد.
بيترديد چنين انتظاري آثار بسيار ارزشمندي در زندگي فردي و اجتماعي منتظران خواهد داشت. آثاري كه در هيچ يك از انتظارهايي كه ديگر اديان و مكاتب مروج و مبلغ آن هستند يافت نميشود.
دکتر عبدالكريم سروش در سخنراني اخير خود در پاريس تحت عنوان «تشيع و چالش مردم سالاري» اشکالي در خصوص انطباق انديشة امامت و مهدويت با ختم نبوت مطرح کرده است كه واکنشهايي برانگيخته است. اين اشکال که مبتني بر آراي اقبال در تفسير مسئلة خاتميت است، به طور خلاصه اين است که: ختم نبوت به معناي پايان دورة عصمت و وحي و در واقع پايان دورة ولايت و مرجعيت شخص در تشريع است. علت خاتميت، بلوغ عقل بشر است و از اين دوره به بعد، زمان مرجعيت اشخاص و حق تشريع براي افراد به سر ميآيد و تنها استدلال است که ميتواند مرجع عمل واقع شود. اما شيعه با پذيرش نظرية امامت و تداوم آن در مهدويت، عملاً ختم نبوت را بي معني کرده است، زيرا معتقد است که امام، هم عصمت دارد که تداوم بخش ولايت و مرجعيت شخص است، و هم علم غيب دارد و محدّث و مفهّم است که اين هم ماهيتاً تفاوتي با وحي ندارد؛ پس پذيرفتن امامت در واقع مستلزم نفي ختم نبوت است و گويي فقط اسم مطلب عوض شده ولي ماهيتاً نبوت ختم نشده است. ايشان به تبع اقبال لاهوري معتقدند که «با خاتميت، قرار است آدميان به رهايي برسند ولي اگر گفته شود که يک مهدي ميآيد که همان اتوريتة پيامبر را دارد، ما از فوايد خاتميت بي بهره ميمانيم، زيرا آن رهايي تحقق نخواهد يافت. فلذا اين سؤال از شيعيان باقي است که مهدويت را چگونه با انديشة رهايي و دموکراسي ميتوان جمع کرد؟
الف) خاتميت و امامت
چنانکه در جمعبندي نهايي اين سخن واضح است، گوينده بيشتر دغدغة دموکراسي و رهايي از وحي را داشته تا دغدغة جمع خاتميت با امامت و مهدويت؛ که خود اين اولويت قابل تأمل و بررسي است. اما دراينجا قصد داريم نشان دهيم آيا اين اشکال در خصوص ناسازگاري امامت با خاتميت وارد است يا خير.
به نظر ميرسد حل اين تعارض در گرو دقت بيشتر در فلسفة خود نبوت و نسبت ميان عقل و وحي است. دو نوع نگرش در خصوص نسبت عقل و وحي وجود دارد. يك نگرش، که مبناي طرح اشکال فوق است، نسبت عقل و وحي را نسبت دو امر جانشين همديگر ميبيند، دو امري که في حد نفسه با هم متعارضند؛ لذا يک دوره، دورة حکومت وحي است نه عقل؛ اما کم کم عقل رشد ميکند و به حدي ميرسد که به دورة حکومت وحي پايان ميدهد. بر اين مبنا، خاتميت اعلام پايان وحي است و امامت چون نوعي تداوم حکومت وحي است، نميتواند مورد پذيرش واقع شود. اما نگرش دوم، نسبت عقل و وحي را نسبت دو امر لازم و ملزوم ميبيند، که نه تنها معارض همديگر نيستند، بلکه مؤيد و مکمل همديگرند. در اين نگاه که عمدة نصوص ديني با آن سازگارند، عقل حجت دروني است و وحي حجت بيروني؛ و اساساً دينداري کار انسان عاقل و متفکر است؛ مخاطب اصلي وحي، عقل است1 و فقط کساني که اهل تقليد و تبعيت کورکورانه از آباء و اجداد2 يا بزرگان3 يا سنتهاي جاهلانه4 هستند، زير بار پذيرش حقايقي که وحي بر گوشِ عقل آنان5 عرضه ميکند، نميروند.
در نگاه اول، در دورة حکومت پيش از عقل، چون انسانها نميفهمند نيازمند يک قيم و آقابالاسر به نام پيامبر هستند؛ اما چون عقلشان کامل شد و توانستند خودشان مطالب را بفهمند ديگر نيازي به قيم ندارند و ختم نبوت، دورة پايان ولايت اشخاص است.6 اما در نگاه دوم، در تمامي اعصار حتي در زمان پيامبران گذشته، عاقلان بودند که سخن پيامبران را ميشنيدند و پيامبران هم خودشان برهان واستدلال ارائه ميکردند7 و هم در مقابل مخالفينشان طلب برهان و استدلال ميکردند8 و البته بر اساس اين نگاه بايد تبييني از ختم نبوت ارايه داد.
در واقع، اشکالي که دکتر سروش در خصوص ناهماهنگي ختم نبوت با امامت و مهدويت مطرح کرده بر مبناي نگرش اول، که نگرش خود وي ميباشد، وارد است و به نظر ميرسد آن نگرش مبناي عمدة نظراتش در حوزة دينشناسي باشد؛ نظراتي همانند دين حداقلي، سکولاريسم، پلوراليسم، بسط تجربة نبوي و مانند آن؛ تنها مسئلة مهمي که به نظر من در خصوص انديشههاي وي باقي مانده، که تبيين نشده رها شده است، مسئلة چرايي دينداري در عصر خاتميت است. آنچه من از مجموع نظرات ايشان تا کنون استنباط کردهام، اين است که ايشان دينداري را امري غيرعقلاني ميدانند، و البته نه لزوماً ضد عقلاني، بهتر است بگوييم دينداري را امري سليقهاي (سليقه کاملاً شخصي و دروني و غير آبژکتيو) ميدانند و لذا دينداري «ضرورت» ندارد هر چند احتمالاً ضرري هم ندارد و باز براي همين است که در همين سخنراني نيز در نهايت بحث، نشان ميدهند که مشکل اصلي دكتر سروش جمع امامت با ختم نبوت نيست بلکه جمع امامت (به عنوان يکي از مؤلفههاي اين دينداري سليقهاي) با دموکراسي است.
اما صرف اينکه آن نگرش، متفاوت از اين نگرش ميباشد، نميتواند تعارض مطرح شده را حل کند. زماني تعارض مذکور پاسخي منطقي مييابد که نشان دهيم نگرش دوم نگرشي قابل دفاع است که بر اساس آن، تعارض مذکور پاسخ منطقي مناسبي مييابد و اين مطلبي است که قصد داريم در اينجا بدان بپردازيم.
در منطقي که از متون ديني به سادگي قابل استخراج است، نبوت و دينداري ضرورت دارد و اين ضرورت ناشي از نوع خداشناسي ماست و تنها کساني که درک خداشناسي سطحي و نادرستي دارند، منکر نبوت هستند.9 طبق اين منطق، اگر ما خداوند را به حکمت و رحمت بشناسيم، در مييابيم که خداوند کار عبث انجام نميدهد و اينکه انسان را بيافريند و بعد از چند صباحي بميراند و کار تمام شود، عبث است و خداوند قطعاً چنين کاري نميکند؛ بلكه انسان زندگي جاودانهاي خواهد داشت و مقصد انسان خدا (رسيدن به همه کمالات،كمال مطلق)10 است. خدا بي نهايت است پس طبيعي است که مقصد بي نهايت است و باز واضح است که عقل انسان ميداند که براساس محاسبات عادي، با عمر محدود نميتواند راه نامحدود را طي کند. تنها حالت ممکن براي طي اين مسير، استفاده از راهکاري غير متعارف است تا بتوان مسير نامحدود را در زمان محدود طي کرد و براي همين خداوند وحي را ميفرستد و اين راهکار غير متعارف از راهي غيرمتعارف (يعني راهي غير از تجربه و استدلال عادي) در اختيار بشر قرار ميدهد. بدين معناست که نبوت ضرورت مييابد.11
در تعبير فوق انسان بايد راهکار را بياموزد تا بتواند طي مسير کند؛ پس پيامبر، معلم است نه تحکم کننده؛ و اگر اثبات عصمت نبي ميشود و اگر پيامبر حق تشريع دارد اصلاً بدين معنا نيست که دورة نبوت، دورة تحکم کردن است، بلکه باز عقل است كه اصل عصمت را در خصوص نبي اثبات ميکند؛ چرا که اين راهکار بايد به صورت دقيق و بي کموکاست در اختيار انسان قرار گيرد. از آنجا که نه فقط فرد، بلکه جامعة انساني نيز مراتب درک را به تدريج طي ميکند، درسها و به ناچار معلمها نيز به تدريج عوض ميشوند (به تعبير استاد مطهري مانند دانش آموزي که از کلاس اول دبستان شروع ميکند و سال به سال بالا ميرود). کمكم بلوغ عقل به مرحله اي ميرسد که ميتواند کل برنامة هدايتي خود را يکجا تحويل بگيرد؛ و اين دوره، دورة ختم نبوت است؛ اما همين سخن ساده که اجمالاً مورد قبول دکتر سروش و اقبال است، نياز به تعبير دقيق دارد. يکبار تعبير ما از بلوغ عقل بشر اين است که به مرحلهاي ميرسد که براي طي مسير کمال ديگر نيازمند هدايت نيست و همه چيز را خودش تشخيص ميدهد. اين همان معنايي است که دکتر سروش در باب ختم نبوت در آثار مختلف خود ارايه داده و همان نظرية اقبال است که به تعبير شهيد مطهري، نه ختم نبوت، بلکه ختم ديانت است.12 طبق استدلالات فوق، اين سخن مردود است؛ زيرا هنوز مسئله و معضل اول (راهي براي رسيدن به مقصد نامحدود در زمان محدود) بر جاي خود باقي است و عقل عادي، هيچگاه خود نميتواند اين مسئله را حل کند. بر اساس اين دليل، وحي و برنامة خاص الهي تا ابد، مورد نياز است.13 و بلوغ عقل بشر اين است که بشر ميتواند برنامة هدايت را يکجا تحويل بگيرد و ديگر نيازمند وحي جديد نيست نه اينکه اصلاً نيازمند محتواهايي که از طريق وحي به او ميرسد، نيست. عدم نياز به تجديد وحي غير از عدم نياز به اصل وحي است.
تا اينجا بحث تعارض ختم نبوت با تجديد نبوت حل شده، بدون اينکه مستلزم ختم ديانت باشد. اما هنوز بحث تعارض ظاهري آن با امامت ( كه محل اصلي بحث است) حل نشده است؛ اما دقت در همين معناي بلوغ عقل بشر ميتواند نشان دهد که اين تعارض هم برقرار نيست. براي اينکه اين قسمت از بحث بهتر فهميده شود بگذاريد اشکال ديگري مطرح کنم و آن اينکه آيا واقعاً اعراب جاهليت زمان پيامبر(ص)، عقلشان کاملتر و بالغتر بود يا مثلاً مردم در زمان فلاسفة يونان باستان در چند قرن قبل و اصلاً چه معياري براي بلوغ عقل بشر هست. آيا اين يک سخن تحکمي نيست؟ واقعاً همان سخن اقبال که «دورة خاتميت، دورة عقل استقرايي بشر است» اين دوره در آن زمان رخ داد يا مربوط به قرن 17 ميلادي است؟14
اگر خوب دقت کنيم معياري براي بلوغ عقل بشر هست که اگر آن معيار درست فهميده شود معلوم ميشود که امامت نه تنها مخالف بلوغ عقل بشر نيست، بلکه اساساً لازمة آن است. براي اينکه اين معيار معلوم شود بار ديگر به عصر تجديد نبوت برگرديم.
در تاريخ دو گونه پيامبر داشتهايم: پيامبران تشريعي و پيامبران تبليغي. گروه اول شريعت جديد ميآوردند و عمدة کارشان ناشي از تحول در مقتضيات زمان از طرفي، و عدم بلوغ بشر براي گرفتن برنامة کامل از طرف ديگر بود؛ و گروه دوم آن برنامه را تا زماني که تاريخ مصرفش نگذشته بود با كمك وحي بر مسايل روز تطبيق ميدادند و همچنين غلط بودن تحريفاتي که در اصل برنامه (متون مقدس) رخ ميداد نشان داده و نسخة اصل را ارايه ميكردند.
اگر خوب دقت كنيم ميبينيم عدم بلوغ عقلي بشر در دو مورد بوده است و زماني كه هر دو مورد منتفي شود منطقاً امكان اراية برنامة كامل و قطع شدن وحي جديد معني دار ميشود. مورد اول، تحريف در كتب آسماني است كه علت اصلي آن انحصار سواد متون مقدس (و بلكه انحصار سواد) در دست عدة خاصي از جامعه (احبار و رهبان) است كه آنها بنا به مصالح خودشان در متون دست ميبردند و عموم مردم هم بي خبر ميماندند. در دورة خاتميت سوادآموزي و آموختن و حفظ كردن متن مقدس چنان گسترش مييابد كه ديگر امكان هرگونه تحريف عملاً منتفي ميگردد.
مورد دوم، توان انطباق كاملاً صحيح برنامة كلي بر حوادث زماني است كه چون بشر به بلوغ عقلي نرسيده بود، نميتوانسته به طور دقيق خودش انطباق دهد و اختلاف ميكردند. لذا نيازمند اين بوده كه خدا از طريق وحي به عدهاي خاص انطباق درست را بفهماند كه اينها همان انبياي تبليغياند. در واقع انبياي تبليغي با كمك وحي جديد ميتوانستند مضامين كتاب مقدس شريعت زمان خود را بر مسايل روز منطبق كنند.
در دورة ختم نبوت، انسان يا انسانهايي پيدا شدند كه بتوانند كل محتواي وحي را از پيامبر (نه هر بار از طريق فرشتگان) با عقل خود دريافت كنند و براي انطباق هر حادثة جديد بر برنامة كلي نيازمند وحي جديد نباشند و اينها همان امامان(ع) هستند. نكتة فوقالعاده مهم در خصوص امامان(ع) اين است كه علم ايشان به قرآن، مقدم است بر علم غيب آنها، و نه بالعكس؛ در حالي كه انبياي تبليغي از طريق وحي (علم غيب جديد) به علم درست كتاب مقدس خود ميرسيدند، امامان كسانياند كه عقل و دركشان بهقدري تكامل پيدا كرده است15 كه بتوانند تمام معارف وحي را از پيامبر زمان خود بگيرند و با علمي كه به اين كتاب پيدا كردهاند به علم غيب برسند. پيامبر تبليغي سخن خود را به فرشتة وحي مستند ميكند اما امام سخن خود را به پيامبر(ص) و قرآن مستند ميكند و البته در اين استنادش معصوم است.
در اينجا شايد اشكال شود سخن از بلوغ عقل بشر بود، نه بلوغ عقل يكي دو نفر. در جواب، يك پاسخ جدلي ميتوان داد و يك پاسخ دقيق عقلي. پاسخ جدلي اين است كه هرجا يكي دو نفر از بشر هم كاري كنند مطلب را به كل بشر نسبت ميدهيم. مثلاً وقتي ميگوييم «امروز بشريت به جايي رسيده است كه پا روي كرة ماه گذاشته است»، مگر چند نفر از انسانها پا روي كره ماه گذاشتهاند؟
اما پاسخ دقيقتر عقلي اينست كه چون دوره، دورة بلوغ عقل بشر براي فهم معارف است، فهم معارف به ائمه(ع) منحصر نميشود. در واقع يكي از كارهاي اصلي ائمه(ع) از آن جهت كه امامند كمك به مردم براي رسيدن به اين بلوغ فكري و عقلي است، يعني پرورش مجتهدين. چنانكه گفتيم طبيعي است كه عدهاي شروع به فهم معارف دين كنند (همانطور كه در امتهاي گذشته هم غير از انبياي تبليغي، احبار و رهبانان نيز بودهاند) و كار اصلي ائمه(ع) در دورة پس از نبوت اين نيست كه تكتك احكام دين را از دل متون مقدس استخراج كنند، بلكه كار اصليشان اينست كه روشهاي فهم متون مقدس را آموزش دهند يا تصحيح كنند.16 يعني بايد دورهاي پيش آيد كه مجتهدين فراواني پيدا شوند و شروع به فهم كنند و بقية مردم همچون زمان انبياي گذشته با تعدد اقوال مواجه ميشوند و البته بايد سراغ معصومي بروند و معصوم روشهاي درست را از غلط تفكيك كند كه مثلاً حسن و قبح شرعي غلط است، قياس غلط است، استحسان غلط است ولي مثلاً تفسير قرآن با قرآن درست است و بر اين اساس مرز فهم درست از نادرست رانشان دهد.
براي همين احاديث متعددي به اين مضمون روايت شده كه وجود امام، مانند كعبه است كه انسانها بايد به سوي او بروند و او به سوي آنان نميآيد. يعني امام از آن جهت كه امام است غير از عالم دين است. علماي دين وظيفة تبليغ و حتي رفتن به سراغ مردم را دارند، اما امام از حيث امام بودنش اين وظيفه را ندارد. بلكه علما وظيفه دارند براي فهم درست دين مرتب به سراغ امام بروند و روشهاي خود را تصحيح كنند.17 خود ائمه(ع) هم بر همين موضع اصرار داشتند براي همين آنها شاگرداني پرورش ميدادند و به آنان دستور ميدادند كه در مسجد بنشينند و فتوا بدهند. اين سخن فقط در فقه نيست بلكه در عقايد و كلام نيز شاگرداني تربيت كردند و همين طور در بعد اخلاق و عرفان (يعني در هر سه محور از ابعاد اسلام: عقايد، اخلاق و احكام).
خلاصة كلام اينكه بلوغ عقلي بشر كه عامل ختم نبوت بود، در گروي سه امر است:
1. وجود انسان يا انسانهايي كه بتوانند كل معارف برنامة وحي را يكجا از پيامبر (نه از طريق وحي به خودشان) دريافت كنند و اين فهم را به ديگران آموزش دهند.
2. وجود انسان يا انسانهايي كه با آموزش تحت نظر اين معلمان كمكم توان تفسير و انطباق وحي بر مسايل جزيي را پيدا كند.
3. بقاي اصل كتاب آسماني بدون تحريف.
با اين بيان معلوم ميشود كه وجود امام، نه تنها منافي ختم نبوت نيست، بلكه لازمة آن است و از باب حسن ختامِ اين قسمت اشاره ميكنم كه شايد علت اصرار پيامبر اكرم (ص) در حديث معروف ثقلين كه «قرآن و امامت دو ثقل جدايي ناپذيرند» اين باشد كه فهم اين برنامه نيازمند معلماني است كه اين برنامه را به نحو كاملاً صحيح (= با عصمت) فهم كرده و به ما آموزش دهند و البته بعد از آموزش آنها، ما هم توان فهم برنامه را پيدا ميكنيم.18
ب) امامت و غيبت
با استفاده از مجموعه مطالب فوق ميتوان به اشکال ديگري که دکتر سروش در مباحث بعدي خود در خصوص ناسازگاري امامت با غيبت امام زمان(عج) مطرح کردهاست19 نيز پاسخ گفت. خلاصة اشکال آن است که: با پذيرش غيبت عملاً امامت بيخاصيت ميشود زيرا اگر امامت براي جلوگيري از خطاي انسانها در فهم دين پس از پيامبر است، همة مشکلاتي را که اهل سنت پس از رحلت پيامبر مواجه ميشوند، شيعه پس از غيبت آخرين امام مواجه ميشود. پس اگر امامت براي فهم معصومانة دين پس از پيامبر ضرورت دارد، نميتواند غيبتي پيش آيد و و اگر غيبت پيش آمده، معلوم است که اصلاً امامت لازم نبوده است.
با توجه به مباحثي که گذشت چنين پاسخ ميگوييم که وظيفة اصلي امام از حيث فهم دين، معلمي کردن و آموزش روشهاي فهم دين است، نه ضرورتاً آموزش تمامي محتواي دين تا ابد20، و اگر چنين باشد، آنگاه دورة حضور ملموس و دستيافتني امام در جامعه براي حل مشكلات فهم دين، ميتواند يك دورة محدود باشد،21 يعني در حدي كه روشهاي صحيح فهم دين آموزش داده شود و اجمالاً روشهاي نادرست مورد نقد ائمه(ع) واقع گردد. و ديگر غيبت به معناي رها کردن آدميان نيست، چرا که اولاً، غيبت از زماني ميتواند رخ دهد که کليات روشهاي صحيح فهم، در جريان اصيل اسلامشناسي (که امامان را پذيرفته و بر اساس آموزشهاي آنها به فهم دين پرداخته) تثبيت شده باشد، ثانياً، يکي ديگر از شئون امام که در اين مجال فرصت پرداختن تفصيلي بدان نيست شأن ولايت معنوي است که مهمترين فلسفة وجودي امام در تمامي اعصار (حتي درعصر غيبت) است و موجب ميشود مردم در عصر غيبت همچون خورشيد پشت ابر از فوايد وجود امام بهرهمند شوند و البته اين ولايت معنوي تنها ناظر به بهرهرساني فردي نميشود، بلکه از ابعاد اجتماعي نيز امام مراقبت کلي از جريان اصيل دين و دينداري در جامعه را براي تحقق آية شريفة:
إنّا نحن نزّلنا الذّکر و إنّا له لحافظون.22
[ما قرآن خود را نازل كردهايم و خود نگهبانش هستيم.]
برعهده دارد23 و از اين حيث نيز معلوم ميشود که شيعيان به خود وانهاده شده نيستند و اين همان مطلبي است که امام عصر(ع) در توقيعي صريحاً بر آن تأکيد کردهاند که:
إنّا غير مهملين لمراعاتکم و لا ناسين لذکرکم.24
چنين نيست كه ما به امور شما بياعتنا باشيم و شما را از ياد برده باشيم.
در پايان دوباره يادآوري ميکنم که بحث ما فقط ناظر به ضرورتِ حضورِ ملموسِ امام براي تبيين دين پس از پيامبر خاتم(ص) بود، نه تبيين تمامي اموري که ضرورت امامت را اثبات ميکند، چرا که وجود امام لااقل از دو جنبة ديگر نيز ضرورت دارد: يکي از جنبه ولايت معنوي،که اشارة بسيار مختصري به برخي از فوايد آن کرديم؛ و، دوم از جنبة حکومت و هدايتِ ظاهريِ جمعيِ انسانها، که البته مشروط به آماده شدن زمينههاي مقبوليت مردمي است و ظاهراً مهمترين فلسفة ظهورِ پس از غيبتِ آن امام شريف است و تفصيل اين دو شأن مجال ديگري ميطلبد.