یاد دارم در غروبی سرد سرد

 
می گذشت از كوچه ی ما دوره گرد 

داد میزد كهنه قالی می خرم

 
دست دوم جنس عالی می خرم

 
كاسه و ظروف سفالی می خرم

 
گر نداری كوزه خالی می خرم

 
اشك در چشمان بابا حلقه بست

 
عاقبت آهی كشید بغزش شكست

 
اول ماهست و نان در سفره نیست

 
ای خدا شكرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

 
گفت : آقا سفره خالی میخرید؟

خدایامرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان؛ اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند و حیرت های عظیم را به روحم عطا کن؛ لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز.  «دکتر شریعتی