راسخون

زندگینامه دانشمندان

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه نهمیاگرو

نهمیا گرو (1712-1641) پسر یک روحانی انگلیسی بود. هنگامی که در دانشگاه درس می خواند پدرش در یک جنگ داخلی در زمره بازندگان جنگ درآمد و خانواده گرو مصلحت را در ترک انگلستان دیدند.

 

نهمیا گرو (1712-1641) پسر یک روحانی انگلیسی بود. هنگامی که در دانشگاه درس می خواند پدرش در یک جنگ داخلی در زمره بازندگان جنگ درآمد و خانواده گرو مصلحت را در ترک انگلستان دیدند.


نهمیا گرو تحصیلات خود را در دانشگاه لیدن هلند ادامه داد و در سال 1671 از این دانشگاه در رشته پزشکی فارغ التحصیل شد. وی بیشتر اوقات خود را در آناتومی گیاهی می گذراند. در 1673 نخستین کتاب از دو کتاب بزرگ وی با نام تاریخ فلسفی گیاهان انتشار یافت و ده سال بعد دومین اثر او به نام آناتومی گیاهان به انجمن پادشاهی تقدیم شد. این مجلد با عنوان «آناتومی گیاهان و اندیشه تاریخ فلسفی گیاهان و چند مقاله دیگر که در انجمن سلطنتی قرائت گردیده» چاپ شد. نخستین بخش آن به آناتومی گیاهان اختصاص دارد و به دنبال آن برآوردهایی درباره رشد گیاهان و مطالب مربوط به این رشته آمده است و در آخرین بخش تعداد زیادی تصویر گیاهان که عمدتا نمودار مقاطع اجزای گیاهی بود دیده می شد.

بزرگترین کار او ارائه توصیف تشریحی اجزای گلها بود. گرو مشاهده کرد که در بعضی از گیاهان، مادگی که جزء تولید کننده دانه است و پرچم که جزء سازنده گرده است در یک گل با هم دیده می شود. بنابراین برخی از گیاهان مانند حلزون دو جنسی به شمار می آیند. دوازده سال بعد از انتشار آناتومی گیاهان که شامل توصیف اجزای گلها بود، رودلف کامراریوس پزشک آلمانی به توضیح نظام تولید مثل گیاهان پرداخت. گرو آناتومی تولید مثل و کامراریوس جنبه های کاربردی آن را روشن کرد. ارزش کارهای تشریحی گرو تا سالها پس از مرگ او نا شناخته ماند.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه یواخیم یونگ

یواخیم یونگ (1657-1587) پس از پایان تحصیل در رشته طب در پادوا به زاد و بوم خود، آلمان بازگشت و به تدریس گیاه شناسی و انجام پژوهش های گیاه شناختی پرداخت و در پیشرفت نظام های گیاهی سهمی بزرگ به عهده گرفت. تا هنگامی که زنده بود اثری از او انتشار نیافت، اما جزوه های وی که نزد دانشجویانش مانده بود، در 1662 و 1679 در دو جلد کوچک منتشر شد. یونگ مطالب را بسیار موجز نوشته بود و آثار وی نشان می دهند که تا چه حد در کار رده بندی تبحر داشته است. وی غنچه و گل را به عنوان معیار تمیز گیاهان در نظر گرفت، اما نظیر دیگر معاصران نتوانست اهمیت علمی این اجزاء را در تولید مثل گیاهان دریابد. مسأله چگونگی تولید مثل گیاهان که در قرن هفدهم مورد علاقه و توجه بسیار بود سرانجام در 1694 به وسیله «کامراریوس» حل شد. اما نظرات وی تا نیمه قرن هجدهم پذیرفته نشد.
 

یواخیم یونگ (1657-1587) پس از پایان تحصیل در رشته طب در پادوا به زاد و بوم خود، آلمان بازگشت و به تدریس گیاه شناسی و انجام پژوهش های گیاه شناختی پرداخت و در پیشرفت نظام های گیاهی سهمی بزرگ به عهده گرفت. تا هنگامی که زنده بود اثری از او انتشار نیافت، اما جزوه های وی که نزد دانشجویانش مانده بود، در 1662 و 1679 در دو جلد کوچک منتشر شد. یونگ مطالب را بسیار موجز نوشته بود و آثار وی نشان می دهند که تا چه حد در کار رده بندی تبحر داشته است. وی غنچه و گل را به عنوان معیار تمیز گیاهان در نظر گرفت، اما نظیر دیگر معاصران نتوانست اهمیت علمی این اجزاء را در تولید مثل گیاهان دریابد. مسأله چگونگی تولید مثل گیاهان که در قرن هفدهم مورد علاقه و توجه بسیار بود سرانجام در 1694 به وسیله «کامراریوس» حل شد. اما نظرات وی تا نیمه قرن هجدهم پذیرفته نشد.

یونگ اصطلاحات و عبارات بسیاری وضع کرد که تا زمان ما در طبقه بندی گیاهان اعتبارخود را حفظ کرده اند. اصطلاحاتی مانند برگهای ساده و مرکب، برگهای متقابل و متناوب، دمبرگ، پرچم، خامه، گره و بند را نخستین بار یونگ به کار برد. او برای اولین بار در گلهای مرکب گلهای کوچک پهن را از گلهای رشته ای تشخیص داد و برای فهرست بندی گیاهان یک نظام دو اسمی برگزید که در آن یک نام کلی برای تعیین جنس و یک نام ثانوی برای مشخص کردن نوع گیاه به کار می رفت. یونگ به هنگام تحصیل در پادوا تحت تأثیر «چزال پینو» واقع شد. نظام نام گذاری پیشنهادی او نظام پیشرفته ای بود که بر پایه نظام های ابتدایی پیش از آن بنا شده بود و به نظام مدرن نام گذاری نزدیک می شد.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه ژرژلویی بوفون

درتاریخ 7 سپتامبر 1707میلادی، ژرژ لویی بوفون طبیعی دان و نویسنده فرانسوی متولد شد، این محقق اروپایی بیشترایام عمرخود را صرف تحقیقات علمی کرد.
 

درتاریخ 7 سپتامبر 1707میلادی، ژرژ لویی بوفون طبیعی دان و نویسنده فرانسوی متولد شد، این محقق اروپایی بیشترایام عمرخود را صرف تحقیقات علمی کرد.

مهم ترین اثر خود را با عنوان کتاب تاریخ طبیعی در44 جلد تألیف نمود، این کتاب مجموعه ای از اطلاعات علمی با ارزش درباره تاریخ طبیعی است که به سبکی ساده نگاشته شده است و شهرت اصلی وی نیز به همین کتاب بر می گردد. اما کارهای وی در زمینه ریاضیات: در ایام جوانی با وجود علاقه مندی به رشته ریاضیات، به سبب اصرارهای پدرش تحصیلات خود را در زمینه قانون آغاز نمود، اما علاقه وی در زمینه ریاضیات موجب شد که در سن20 سالگی قضیه دو جمله ای را کشف نماید، هم چنین به همراه گابریل کرامر روی هندسه، احتمال، تئوری اعداد و... کار کرد.

بوفون از لحاظ مادی بی نیاز بود و در عالی ترین گروهای علمی و سیاسی پاریس دارای نفوذی بسیار بود، جان فردریک وزیر نیروی دریایی به منظور تجدید  قوای نیروهای دریایی فرانسه از بوفون خواست تا برای بهبود بخشیدن به ساخت کشتی های جنگی برروی کشش الوارها مطالعه نماید. Memoire  sur le jeu de franc carreau  را بعدها منتشر نمود و مشتق و انتگرال را در نظریه احتمال معرفی نمود و به خاطر همین موضوع در سال 1734 در فرهنگستان رویال پاریس برگزیده شد. حوضه وسیعی از موضوعاتی که بوفون در باره آن ها نوشت شامل: ریاضیات، تئوری احتمال، اختر شناسی، فیزیک و ...می باشد.

 بوفون درسال 1752 با فرانسیسکودی ساینت ازدواج نمود، در این زمان بوفون 45 ساله بود درحالی که همسرش 20 سال داشت، حاصل این ازدواج تولد پسرش درسال 1764 بود، اما همسر بوفون 5 سال بعد در گذشت. مهم ترین مسئله ای که در زمینه ریاضیات مطالعه نمود مسئله Clean tile  می باشد.

بوفون در 16آوریل 1788 در پاریس در گذشت.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه یوهان مندل

اگر تاکنون بر سر دروس زیست ‌شناسی نشسته باشید به ‌طور حتم با نام مندل و نخودهای سبز و زرد و چروکیده و صاف وی آشنا خواهید بود. این دانشمند محقق در دوران خود مورد توجه قرار نگرفت و نظرات داروین و لامارک معتبرتر از نظرات مندل به نظر می‌رسید، لذا کارهای وی به فراموشی سپرده شد اما در سال ۱۹۰۰ میلادی چند دانشمند اتریشی به کشف مجدد قوانین مندل پرداختند و همین مسئله باعث شد که نظرات او مورد توجه و قبول قرار گیرد و مندل به عنوان پدر علم ژنتیک شناخته شود. در این مقاله به زندگی شخصی این کشیش دانشمند خواهیم پرداخت.

 

اگر تاکنون بر سر دروس زیست ‌شناسی نشسته باشید به ‌طور حتم با نام مندل و نخودهای سبز و زرد و چروکیده و صاف وی آشنا خواهید بود. این دانشمند محقق در دوران خود مورد توجه قرار نگرفت و نظرات داروین و لامارک معتبرتر از نظرات مندل به نظر می‌رسید، لذا کارهای وی به فراموشی سپرده شد اما در سال ۱۹۰۰ میلادی چند دانشمند اتریشی به کشف مجدد قوانین مندل پرداختند و همین مسئله باعث شد که نظرات او مورد توجه و قبول قرار گیرد و مندل به عنوان پدر علم ژنتیک شناخته شود. در این مقاله به زندگی شخصی این کشیش دانشمند خواهیم پرداخت.

یوهان مندل در ژوئیه سال ۱۸۸۲ در یک خانواده روستایی به دنیا آمد. زادگاه وی موراویا یکی از مستعمره ‌های اتریش بود. پدر مندل برای ارباب خود کشاورزی می‌کرد تا بالاخره توانست زمینی برای خود دست و پا کند و به پرورش درختان میوه بپردازد. او به پیوند میوه‌ها علاقه‌ زیادی داشت و یوهان کوچک نیز در کنار پدر کشاورزی را آموخت. یوهان در دهکده‌ هاینزدورف وارد مدرسه ابتدایی شد و بعد از پایان تحصیلات ابتدایی برای ادامه تحصیل از هاینزدورف به ترویا یکی از شهرهای مجاور رفت تا وارد دبیرستان شود، مندل شاگرد ممتازی بود. پدر مندل آنچه در توان داشت در راه تحصیل فرزندش خرج کرد. اما از بار هزینه‌های دبیرستان پسرش برنیامد زیرا بر اثر یک تصادف آسیب دید و خانه ‌نشین شد. از این رو یوهان مجبور به ترک مدرسه شد. یوهان پسری حساس و مهربان بود و ترک مدرسه تاثیر بدی بر روحیه‌ وی گذاشت. او مجبور شد به صومعه‌ای در آلبرون برود و در آن‌ جا راهب شود و برای امرارمعاش درس بدهد. او در این راه نیز موفق بود. مندل به عنوان یک کشیش برجسته در بیمارستان منطقه مشغول فعالیت شد. اما کار در بیمارستان وی را بیمار کرد به همین جهت او برای تدریس به یکی از دبیرستان‌های ناحیه فرستاده شد و در کلاس‌های زیست‌شناسی و فیزیولوژی گیاهی اساتید دبیرستان شرکت کرد تا دانش خود را کامل کند.

مندل در سال ۱۸۵۶ با راهنمایی یکی از اساتید زیست ‌شناسی تحقیق خود را بر روی گیاه نخودفرنگی آغاز کرد. او قسمتی از زمین کشاورزی پدر را به کاشت نخودفرنگی اختصاص داد و پس از هفت سال موفق شد اصول اولیه وراثت را کشف کند.

او نیاز به پول داشت. خواهرش ترزا از سهم جهیزیه خود گذشت و پولش را در اختیار برادرش قرار داد تا در راه کسب علم و دانش صرف کند. مندل ۳۵ متر از فضای باغ صومعه را هم به کشف نخودفرنگی اختصاص داد. او روزها به کشاورزی و تحقیق بر روی انواع نخودفرنگی می‌پرداخت و بعدازظهرها در مدرسه به تدریس می‌پرداخت. او توانست در سال ۱۸۶۵ نتیجه آزمایش‌های خود را در کتابی به چاپ برساند.

مندل‌ از پژوهش‌های چارلز داروین و لامارک و نظریه تکامل آگاه بود اما نظریه وراثت خود را ارائه داد. او معتقد بود که نظریه داروین اشکالات زیادی را در بر دارد. طرفداران داروین نیز به ایده ‌ها و پژوهش‌های دانشمندی که لباس روحانیت را به تن داشت، اهمیتی ندادند و وی را مسخره کردند و در جهت از بین بردن مقالات و نوشته‌های مندل از هیچ کاری کوتاهی نمی‌کردند. مندل نه تنها در کسب علم، بلکه در حیطه دروس مذهبی نیز موفق بود. اول دوره مطالعات کشیشی را با سربلندی به پایان رساند و به درجه افتخاری کلیسا نایل آمد و لقب «گریگور» گرفت. او در ۴۷ سالگی به مقام سرپرستی صومعه رسید. هر چند ارزش کارهای مندل بعد از سالیان دراز و پس از مرگش آشکار شد اما او از اهمیت کارهایش آگاه بود. او قبل از مرگ به برادرزاده‌اش گفت: «زمان من هم فرا خواهد رسید.» مندل نام فرضیه و پژوهش خود را قانون تسلط گذاشت. البته او در آن زمان از تمام عواملی که در کار توارث دخالت دارند آگاه نبود و امروز دانشمندان و زیست‌شناسان با استفاده از نظریه‌های مندل به تکمیل تحقیقات او پرداخته‌اند.

لذا، نظریه‌های مندل در زمینه قانون وراثت ارزش فراوانی دارد و از این لحاظ مهم است که در مورد انسان هم صورت حقیقت به خود گرفته است. مندل در سال ۱۸۸۴ چشم از جهان فرو بست در حالی که کسی نمی‌دانست جهان چه نابغه‌ای را از دست داده است.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه سر مارتین جان

سر مارتین جان اوانز  متولد سال ۱۹۴۱ دانشمند انگلیسی‌تبار، به اعتبار کشفیاتش در زمینه چگونگی کشت سلول‌های بنیادین جنینی در سال ۱۹۸۱ و به خاطر تحقیقاتش در پیشبرد تکنولوژی ساماندهی ژن ‌های موش خوشنام معروف است. در سال ۲۰۰۷ او یکی از برندگان جایزه پرافتخار نوبل پزشکی و فیزیولوژی در زمینه پیشرفت‌های به عمل آورده در شناخت بیشتر ژن‌ها است.
 

سر مارتین جان اوانز  متولد سال ۱۹۴۱ دانشمند انگلیسی‌تبار، به اعتبار کشفیاتش در زمینه چگونگی کشت سلول‌های بنیادین جنینی در سال ۱۹۸۱ و به خاطر تحقیقاتش در پیشبرد تکنولوژی ساماندهی ژن ‌های موش خوشنام معروف است. در سال ۲۰۰۷ او یکی از برندگان جایزه پرافتخار نوبل پزشکی و فیزیولوژی در زمینه پیشرفت‌های به عمل آورده در شناخت بیشتر ژن‌ها است.

او که از سال ۱۹۸۰ با «ماتیوکافمن» همکاری نزدیکی داشت، نتایج تجربیاتش را که توانسته بود سلول‌های بنیادین جنینی را از بلاستوسیت ‌های موش، جدا کند و آنها را در محیط کشت سلولی پرورش دهد، منتشر کرد. این کشف، می‌توانست راه را برای تغییر اختصاصی‌ ژن به روی سلول‌های جنسی موش و ایجاد موش‌هایی با ژن‌هایی متفاوت هموار کند. اوانز و همکارانش نشان دادند که می‌توانند یک ژن جدید را در سلول‌های بنیادین جنینی به وجود آورند و جنین‌های جدیدی با آرایش ژنی متفاوت، تولید کنند. در واقع با ایجاد موتاسیون‌هایی در ژن‌های موش، نسل جدیدی از آنها را خلق کنند.

این موتاسیون‌ها در آنزیم‌هایی موسوم به HPRT انجام می‌شود که ترکیبی نو از ژن‌های قدیمی و ژن‌های جدید مصنوعی می‌سازد و به این ترتیب، توالی جدیدی درست می‌کند. در واقع می‌توان هر آرایشی که مد نظر باشد را خلق کرد و به سلو‌ل‌ها تزریق نمود و موجودات تازه‌ای را مشاهده کرد تا بتوان آزمایش‌های مورد نظر را روی آنها انجام داد. وی هم اکنون استاد ژنتیک جانوران و مدیر مدرسه علوم زیستی در دانشگاه کاردیف است.

همسر وی «جودیت اوانز» نیز برنده جایزه MBE به خاطر خدماتش در پرستاری عملی در سال ۱۹۹۳ است. این زوج همکار، یک دختر و دو پسر دارند.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه فردیریک سانگر

این شیمیدان و زیست ‌شناس انگلیسی در سال 1918 به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع دکترا در دانشگاه کمبریج با موفقیت طی کرد و در سال 1943 فارغ‌التحصیل شد. وی تحقیقات خود را بر روی مطالعه‌ی ساختمان دقیق زنجیره‌ی مولکول‌های آمینو اسید متمرکز نمود و توانست معرفی را بدست آورد که با استفاده از آن و با رنگ کردن آمینو اسیدها به ماهیت و چگونگی و ترتیب قرار گرفتن مولکولها پی‌ ببرد.

 

این شیمیدان و زیست ‌شناس انگلیسی در سال 1918 به دنیا آمد. تحصیلات خود را تا مقطع دکترا در دانشگاه کمبریج با موفقیت طی کرد و در سال 1943 فارغ‌التحصیل شد. وی تحقیقات خود را بر روی مطالعه‌ی ساختمان دقیق زنجیره‌ی مولکول‌های آمینو اسید متمرکز نمود و توانست معرفی را بدست آورد که با استفاده از آن و با رنگ کردن آمینو اسیدها به ماهیت و چگونگی و ترتیب قرار گرفتن مولکولها پی‌ ببرد.

 وی با استفاده از دست آورد دکتر فردریک بانتینگ کانادایی که توانسته بود انسولین را کشف کند و به همین خاطر در سال 1923 برنده جایزه نوبل شده بود، مولکول انسولین را مورد مطالعه قرار داد و با صرف 8 سال انرژی و تلاش توانست وضع دقیق آمینو اسیدهای مولکول انسولین را کشف کند. به همین دلیل در سال 1958 موفق به دریافت جایزه نوبل گردید.
چندی بعد دانشمندان موفق به ساخت مولکول کامل انسولین شدند. به این ترتیب جان هزاران بیمار از مرگ حتمی نجات یافت.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه آدولف اوتو

شیمیدان، طبیعی‌شناس و محقق بزرگ آلمانی به سال ١٨٧۶ در برلین متولد شد. به تحصیل در رشته‌ی شیمی پرداخت و در سال ١٩٠٧ موفق به کسب درجه‌ی دکترا  شد. سپس به سمت استادی نائل گردید اما لحظه‌ای از تحقیق و پژوهش غافل نبود.


 

شیمیدان، طبیعی‌شناس و محقق بزرگ آلمانی به سال ١٨٧۶ در برلین متولد شد. به تحصیل در رشته‌ی شیمی پرداخت و در سال ١٩٠٧ موفق به کسب درجه‌ی دکترا  شد. سپس به سمت استادی نائل گردید اما لحظه‌ای از تحقیق و پژوهش غافل نبود.

وی متوجه شد که در مورد عناصر سازندة بدن انسان و نیز مواد لازم برای سلامتی آن تحقیقات جامعی صورت نگرفته است، پس تصمیم گرفت از دانش خود در علم شیمی در جهت شناخت بدن و نیازهای آن استفاده کند.

 با دانشگاههای بسیاری همکاری کرد و از کمک اساتید فراوانی بهره برد. بیماری نرمی استخوان (راشیتیسم) را به طور کامل شناسایی نمود و عوامل مؤثر در ایجاد و درمان آن را مشخص کرد.
او نخستین شخصی بود که نقش حیاتی ویتامین‌ها را کشف و مطرح نمود. سرانجام به پاس یک عمر تلاش پیگیر در ١٩٢٨ موفق به دریافت جایزه‌ی نوبل گردید.
این دانشمند برجسته در سال ١٩۵۶ درگذشت.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه گوتی ترزاکوری

گرتی ترزا کوری اولین زن امریکایی، اتریشی تبار که موفق شد به همراه شوهرش جایزه نوبل در علم را دریافت کند و به بالاترین افتخار علمی نایل آید. زندگی و کار او آمیخته با زندگی و کار همسرش بود و بدین‌خاطر صحبت در باره‌ یکی از آن دو بدون در نظر گرفتن دیگری غیرممکن است، هنگامی که از زندگی فردی آنها صحبت به میان می‌آید، منظور دوران پیش از آشنائی شان با یکدیگر است،

گرتی ترزا کوری اولین زن امریکایی، اتریشی تبار که موفق شد به همراه شوهرش جایزه نوبل در علم را دریافت کند و به بالاترین افتخار علمی نایل آید. زندگی و کار او آمیخته با زندگی و کار همسرش بود و بدین‌خاطر صحبت در باره‌ یکی از آن دو بدون در نظر گرفتن دیگری غیرممکن است، هنگامی که از زندگی فردی آنها صحبت به میان می‌آید، منظور دوران پیش از آشنائی شان با یکدیگر است، زیرا آنها از زمانی که وارد دانشکده پزشکی شدند تا پایان عمر در کنار یکدیگر بودند. گرتی تا شانزده ‌سالگی در محیطی پرورش یافته بود که رشد فکری و تکامل انسانی او مربوط به آن دوران می‌شد، با آنکه خانواده‌اش یکی از اشراف اتریش بودند و او می‌توانست زندگی مرفهی همراه با تفریح انتخاب کند ولی تصمیم گرفت با کار سختی که در پیش گرفته بود با سختی‌ها دست و پنجه نرم کند و به درجه‌ی والای بشریت دست یابد.

او زنی بود که از زن بودن خود احساس رضایت و لذت می‌کرد، همسری مهربان و مادری دلسوز و در محیط کار نیز به عنوان دانشمند برجسته‌ای زندگی شغلی خود را با انضباطی غیرقابل انعطاف و ابتکاری خلاق درهم آمیخته بود. این زن دانشمند مدت ۱۰ سال بدون آنکه اجازه دهد ضعف جسمانی سبب ضعف روحی‌اش گردد با بردباری بیماری جانکاهی را تحمل کرد و با پذیرش بیماری در برابر درد آن تاب آورد. در مجموع می‌توان گفت زندگیش تلاشی بود در راه پیشبرد سلامت بشر و بدین‌خاطر بود که از سوی مجامع علمی بسیاری مورد تحسین قرار گرفت.

پس از اخذ درجه دکترا در پزشکی در بهار ۱۹۲۰ با دکترکارل کوری ازدواج کرد. اولین پژوهش‌های بیوشیمیایی آنها در باره جنبه‌های گوناگون رشد غیرطبیعی بدن انسان بود.  کوری ها اصل تحقیقات خود را بر پایه‌ دنبال کردن مراحل شیمیایی قرار دادند که در اثر مصرف قند در بدن انجام می‌پذیرد. آنها تعدادی از موش‌ها را تحت رژیم قند و تعدادی دیگر را تحت رژیم ‌قند و انسولین قرار می‌دادند و مقدار قند سوخته شده در بدنشان را اندازه‌گیری می‌کردند و در خلال این مدت در موقع مناسب بدن آنها مورد آزمایش کربوهیدرات قرار می‌گرفت. آنها دریافتند که نیمی از قند جذب شده تبدیل به گلیکوژن شده که در کبد و ماهیچه‌ها ذخیره می‌گردد و مقداری دیگر تبدیل به چربی شده که ذخیره چربی بدن را تشکیل می‌دهد و باقیمانده در بدن تبدیل به آب و دی‌اکسیدکربن می‌شود.

آنها ثابت کردند که گلیکوژن ذخیره شده در ماهیچه، تولید اسیدلاکتیک می‌کند، در نتیجه اسیدلاکتیک تولید شده به وسیله جریان خون وارد کبد شده و سبب بالا رفتن قندخون گردیده و همچنین قند مجدداً وارد ماهیچه شده و تبدیل به گلیکوژن ماهیچه‌ای می‌شود و مجدداً سیرتبدیلی خود را از سر می‌گیرد. این سیر حرکت شیمیایی در بدن، اصطلاحاً چرخه کوری نامگذاری شد و این دانسته‌ها نیز سبب افزایش دانش بشری در باره سوخت و ساز بدن گردید. همچنین دو آنزیم تازه نیز کشف کردند و آنها را فسفور یلاز و فسفر گلوکوموتاز نامگذاری نمودند.

معرفی کار آنها در کشف چگونگی تبدیل کاتالیستی گلیکوژن موجب گردید تا دکتر کارل کوری و گرتی کوری نیمی از جایزه نوبل مربوط به پزشکی و فیزیولوژی را در سال ۱۹۴۷ دریافت کنند. بعد از دریافت جایزه نوبل، او دومین جایزه را به خاطر تحقیقاتش بر روی موادقندی دریافت کرد. دکترای افتخاری در علوم یکی پس از دیگری به تنهایی به او تعلق می‌گرفت.

جایزه اسکوئیب را که مربوط به غدد مترشحه داخلی بود همراه با شوهرش دریافت کرد و سال بعد مدال گاردان به او تعلق گرفت که این مدال فقط اختصاص به زنان دارد. در سال ۱۹۵۰ جایزه بوردن به او اهدا شد که مربوط به انجمن کالج‌های پزشکی امریکاست و از سوی پرزیدنت ترومن (رئیس جمهوری وقت امریکا) به عضویت مؤسسه ملی علوم برگزیده شد. دوستانش در باره‌ی او می‌گویند : «او زنی بود که به خوبی حقیقت و تخیل را می‌شناخت.»

سرانجام در سال  ۱۹۵۷ گرتی ترزا کوری  درسن ۶۱ سالگی براثر ابتلا به سرطان خون جان سپرد.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه جووانی آلفونسو

ریاضیدان و دانشمند فیزیولوژی ایتالیایی که در سال 1608 در ناپل به دنیا آمد. شهرت عمده وی در زمینه مکانیک سماوی و فیزیولوژی یا مکانیک پزشکی است. او در زمان خود یکی از چهره‌های درخشان علم بشمار می‌رفت و با گالیله ارتباط دوستی داشت. دوران پر از آشوب و خفقان بود، دورانی که گالیله محکوم شد .در سال 1674 که وی مجبور گشت شهر مسینا را ترک کند به رم نقل مکان کرد و خود را تحت حمایت کریستینا ملکه سابق سوئد قرار داد. بورلی قسمتی از نظرات گالیله که بیشتر جنبه محافظ کاری داشت را اصلاح کرد.

ریاضیدان و دانشمند فیزیولوژی ایتالیایی که در سال 1608 در ناپل به دنیا آمد. شهرت عمده وی در زمینه مکانیک سماوی و فیزیولوژی یا مکانیک پزشکی است. او در زمان خود یکی از چهره‌های درخشان علم بشمار می‌رفت و با گالیله ارتباط دوستی داشت. دوران پر از آشوب و خفقان بود، دورانی که گالیله محکوم شد .در سال 1674 که وی مجبور گشت شهر مسینا را ترک کند به رم نقل مکان کرد و خود را تحت حمایت کریستینا ملکه سابق سوئد قرار داد. بورلی قسمتی از نظرات گالیله که بیشتر جنبه محافظ کاری داشت را اصلاح کرد.


مجلس سنا پول زیادی در اختیار بورل قرار داد و به وی ماموریتی محول کرد که با رفتن به دانشگاههای معتبر، به استخدام معلمان برجسته و خوب بپردازد. شهرت او در ایتالیا افزایش یافته بود، او کوشش کرد تا نظرات گالیله و کپلر را که در مورد نیروی جاذبه میان خورشید و سیارات بود و بصورت مبهم بیان شده بود، را  به وضوح تشریح کند، اما موفق نشد.

وی کوشش کرد تا علم دینامیک را که بوسیله گالیله مطرح شده بود بر اساس روش دکارت برای مطالعه در نموهای عضلانی به کار برد که در این کار تا حدی موفق شد و در کتاب خود  به نام (در باب حرکت حیوان) است به تشریح و توضیح آن پرداخت. وی همچنین سعی کرد تا این اصول مکانیک را در مورد سایر اندام بدن از جمله ریه، قلب، و معده به کار برد اما چندان توفیقی به دست نیاورد. او اعتقاد داشت که معده دستگاهی برای خردکردن غذا می‌باشد، اما امروز اثبات شده است که عمل هضم غذا قبل از آنکه جنبه مکانیکی داشته باشد ماهیتی شیمیایی دارد.

 بورلی در سیسیل دست به انتشار کتاب خود زد. او هنگامی که در سیسیل تب های همه‌گیر شیوع پیدا کرد، در پی به دست آوردن علت آنها تحقیقات و پژوهشهایی را انجام داد و در مورد بیماریهای واگیر از  شهرهای دیگر نیز دیدن کرد و متوجه شد که تب در بیماریها در اثر اوضاع جوی یا تأثیر نجومی به وجود نمی‌آید بلکه در اثر وارد شدن چیزی از خارج به بدن به وجود می‌آید. او همچنین درباره ساختمان کلیه‌ها تحقیقاتی را انجام داد، او در 31 دسامبر 1679 در رم فوت کرد.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه جیمز واتسون

جیمز واتسون دانشمند بزرگ عرصه زیست شناسى و برنده جایزه نوبل، در ۶ آوریل ۱۹۲۸ در «ایلینوى» شیکاگو در خانواده اى بازرگان دیده به جهان گشود. پدرش اصالتى بریتانیایى داشت و مادرش از نوادگان مهاجرین اسکاتلندى بود که در اوایل سال ۱۸۴۰ به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند.

 

جیمز واتسون دانشمند بزرگ عرصه زیست شناسى و برنده جایزه نوبل، در ۶ آوریل ۱۹۲۸ در «ایلینوى» شیکاگو در خانواده اى بازرگان دیده به جهان گشود. پدرش اصالتى بریتانیایى داشت و مادرش از نوادگان مهاجرین اسکاتلندى بود که در اوایل سال ۱۸۴۰ به ایالات متحده مهاجرت کرده بودند.

«واتسون» دوران کودکى و نوجوانى خود را در زادگاه خود سپرى کرد و تحصیلات مقدماتى اش را نیز در همان شهر سپرى کرد. با اتمام دوره دبیرستان، او موفق به اخذ بورسیه تحصیلى از دانشگاه شیکاگو شد و در تابستان سال ۱۹۴۳ تحصیل در رشته جانورشناسى را آغاز کرد. او که از کودکى ساعت هاى متمادى به تماشاى پرندگان مى نشست، در این دوران به مقوله ژنتیک علاقه مند شد و پس از اتمام دوره لیسانس براى شرکت در دوره فوق لیسانس و نهایتاً دکتراى جانورشناسى به دانشگاه ایندیانا رفت و مطالعات گسترده اى در زمینه علم ژنتیک انجام داد و در این راه از راهنمایى هاى دو استاد برجسته ژنتیک، «اچ.جى.مولر» و «تى.ام. سونبورن» و همچنین «اس.اى.لوریا» استاد ایتالیایى تبار دانشکده باکترى شناسى و میکروبیولوژیست برجسته بهره مند شد.

واتسون رساله دکتراى خود را با موضوع تاثیر اشعه ایکس بر روند تکثیر باکترى ها زیرنظر «لوریا» تهیه و تنظیم کرد و در سال ۱۹۵۰ پس از دفاع از آن موفق به اخذ مدرک دکترا با نمره ممتاز شد و بلافاصله دوره فوق دکتراى خود را در بخش تحقیقات ملى دانشگاه کپنهاگ آغاز کرد. او مدتى را در خدمت «هرمان کلکر» بیوشیمیست برجسته مشغول شد و یک سالى را نیز به همکارى با میکروبیولوژیست مشهور «اولد مالوئه» گذراند. «واتسون» در این دوره مطالعاتش را بر روى تغییرات DNA ذرات ویروس هاى عفونى متمرکز کرد.

او در بهار سال ۱۹۵۱ به همراه «کلکر» به پایگاه جانورشناسى ناپل عزیمت کرد و طى حضورش در یکى از سمپوزیوم هاى علمى با «موریس ویلکینز» ملاقات کرد و براى اولین بار موضوع الگوى انکسار اشعه X در بلور DNA توجه او را جلب کرد و تحت تاثیر آن، موضوع اصلى تحقیقات خود را بر موضوع ساختار شیمیایى اسیدهاى نوکلئیک و پروتئین ها متمرکز کرد و در همین راستا آزمایشگاه مجهز دانشگاه کاوندیش را به عنوان مرکز تحقیقات علمى خود برگزید.

اندکى بعد واتسون با دانشمند دیگرى به نام «فرانسیس کریک» آشنا شد که از قضا او نیز علاقه شدیدى به کشف ساختار DNA داشت. بدین ترتیب همکارى این دو آغاز شد و پس از چندى براساس شواهد تجربى و همچنین آزمایش هاى متعدد براى مطالعه ساختار زنجیره اى پلى نوکلئوتید ها توانستند ساختار اولیه DNA را بیابند که به عنوان گام نخستین موفقیت آمیز نبود. اما تلاش دوم این دو دانشمند که بیش از پیش بر شواهد تجربى استوار بود توانست نظر دانشمندان معاصر را به خود جلب کند که خبر از ساختار مارپیچى DNA مى داد.

ماجرا از این قرار بود که واتسون 24 ساله اهل شیکاگو و کریک 36 ساله اهل نورتامپتون انگلستان با خوشحالی مفرد از در آزمایشگاه کاوندیش دانشگاه کمبریج خارج شدند و با هیجان شدید به گفتگو پرداختند. وقتی دیگر دانشجویان از آنها پرسیدند که مسئله چیست، کریک با استفاده از چند کلمه گفت: «ما راز زندگی را کشف کردیم».

در پایان آن روز در سال 1953 دو دانشمند ناشناخته، شکل دو رشته ای دواوکسی ریبونوکلوئیک یا همان DNA خودمان را کشف کرده بودند که در داخل آن مارپیچ ها، بسیاری از رموز همچون: وراثت، بیماری،کهنسالی و در انسانها هوش و ذکاوت و حافظه نیز نهفته است. البته کسی از آن دانشجویان فکر نمی کرد که آن دو بتوانند به صورت مشترک با موریس ویکینز جایزه نوبل سال 1962 را کسب نمایند.

واتسون به طور همزمان بر روى ساختار تى ام وى (TMV) با بهره گیرى از تکنیک هاى شکست (انکسار) اشعه X آزمایشات متعددى انجام داد با این هدف که آیا ساختار شیمیایى آنها نیز صورتى مارپیچى دارد یا خیر که در ژوئن ۱۹۵۲ پس از تحقیقات بسیار عاقبت مشخص شد که ویروس نیز ساختارى مارپیچى دارد. واتسون از سال ۱۹۵۳ به مدت ۲ سال در انستیتو تکنولوژى دانشگاه کالیفرنیا به عنوان مسئول تحقیقات بیولوژى دانشکده مشغول به کار شد و در کنار «الکساندر ویچ» تحقیقات مبسوطى را در زمینه RNA به انجام رساندند. او سپس به «کاوندیش» بازگشت و در خلال یک سال حضورش، مقالات علمى متعددى را در زمینه اصول عمومى ساختار ویروس منتشر کرد.

اوایل سال ۱۹۵۶ بود که واتسون به عنوان عضو هیات علمى دانشکده زیست شناسى دانشگاه هاروارد برگزیده شد و طى سه سال موفق شد به مقام استادى در این دانشگاه نائل آید. او در این دوران تمام هم و غم خود را بر یافتن نقش RNA در سنتز پروتئین صرف کرد.

او در طول عمر علمى خود افتخارات بسیارى را از آن خود کرد که (به غیر از نوبل که به آن اشاره شد) مى توان به جایزه «جان کالین وارن»، جایزه «الى لیلى» در زمینه بیوشیمى اشاره کرد. او هیچ گاه ازدواج نکرد و همیشه اوقات فراغت خود را به پیاده روى و تماشاى پرندگان گذراند.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه کریستین بارنارد

مفهوم پیوند اعضا، آن هم در مورد پیوند از یک انسان به یک انسان، از دیرباز در افسانه‌های زیادی منعکس شده است، اما عملی شدن چنین آرزویی، نیاز به پیشرفت‌های تکنیکی زیادی در پزشکی و فناوری داشت، طوری که انجام پیوند موفقیت‌‌آمیز اعضا تا قرن بیستم به تأخیر افتاد.


مفهوم پیوند اعضا، آن هم در مورد پیوند از یک انسان به یک انسان، از دیرباز در افسانه‌های زیادی منعکس شده است، اما عملی شدن چنین آرزویی، نیاز به پیشرفت‌های تکنیکی زیادی در پزشکی و فناوری داشت، طوری که انجام پیوند موفقیت‌‌آمیز اعضا تا قرن بیستم به تأخیر افتاد.

تا دهه ۶۰ میلادی، پیوند بعضی از اعضا مثل قرنیه، کلیه، پانکراس و کبد، ممکن شده بود، اما پیوند قلب، این عضو عضلانی که خون را در بدن به گردش درمی‌آورد و از قدیم‌الایام، منشأ حیات و حتی جایگاه روح و احساسات تصور می‌شد، کار ساده‌ای نبود. دکتر کریستین بارنارد، پزشکی بود که برای اولین بار توانست، به صورت موفقیت‌آمیز پیوند قلب را در مورد انسان انجام بدهد.

کریستین نیتلینگ بارنارد، در هشتم نوامبر سال ۱۹۲۲ در «بیفورت وست»، یکی از شهرهای استان کیپ آفریقای جنوبی به دنیا آمد. پدرش، آدام بارنارد، واعظ کلیسا بود. والدین او اصالت هلندی داشتند. خانواده بارنارد، بسیار فقیر بودند. بارنارد سه برادر داشت اما یکی از برادرانش به نام آبراهام در پنج سالگی به خاطر بیماری قلبی درگذشت.

او در سال ۱۹۴۰ وارد دانشکده پزشکی کیپ تاون شد، او با تنگناهای مالی دوران دانشجویی را سپری کرد، به گفته خودش زمان دانشجویی، او هر روز ۸ کیلومتر پیاده راه می‌رفت تا به دانشگاه برسد. در سال ۱۹۴۵ او، از این دانشکده فارغ‌التحصیل شد.

بارنارد، مدتی به عنوان پزشک عمومی در یک شهر کوچک به نام «سرس» مشغول به کار شد. در سال ۱۹۵۶، بارنارد دوره جراحی قلب را در دانشگاه مینسوتا در ایالت مینیپولیس آمریکا شروع کرد. در این زمان او با «نورمن شوموی» که یکی از پیشگامان جراحی قلب بود، آشنا شد. بارنارد، در سال ۱۹۵۸ با ارائه تزی تحت عنوان «مشکلات آزمایش و تولید دریچه‌های مصنوعی آئورت»، دوره دستیاری جراحی قلب را به اتمام رساند. بارنارد بعدها این دوران را در نوشته‌هایش اشاره کرده که این دوره، زیباترین دوره زندگی‌اش بوده است.

بعد از آن، بارنارد به آفریقای جنوبی بازگشت و در سال ۱۹۵۸، به عنوان جراح قلب در بیمارستان گروت شولر مشغول به کار شد و بخش جراحی قلب این بیمارستان و واحد تحقیقات جراحی این دانشگاه را راه انداخت. سه سال بعد او رئیس شاخه جراحی قلب و قفسه سینه بیمارستان آموزش دانشگاه کیپ تاون شد و از سال ۱۹۶۲ به مقام استادی دپارتمان جراحی دانشگاه کیپ تاون رسید. در همین زمان بود که برادر کوچک‌تر او، ماریوس، هم به وی پیوست و به دست راست او در کارها و تحقیقات مبدل شد.

در طی سال‌ها، بارنارد مبدل به یکی از برجسته‌ترین جراحان قلب شد و جراحی‌های پیچیده‌‌ای در مورد ناهنجاری‌های قلبی‌ای مثل تترالوژی فالو و آنومالی ابشتاین انجام داد. او جوایز بسیاری از جمله، جایزه پروفسور اموریتوس را در سال ۱۹۸۴ دریافت کرد.

در دسامبر سال ۱۹۶۷، در همان سالی که نخستین پیوند کبد انجام شد، یک سال پس از انجام نخستین پیوند موفقیت‌آمیز پانکراس و قریب به دو دهه بعد از نخستین پیوند موفقیت‌آمیر کلیه، نوبت به دکتر بارنارد رسیده بود که نخستین پیوند قلب را در آفریقای جنوبی انجام دهد.

بارنارد چندین سال، پیوند را روی حیوانات از جمله روی ۵۰ سگ آزمایش می‌کرد. اما بی‌شک، انجام چنین کار بزرگی، تنها با ابداع تکنیک‌های جدید جراحی ممکن نبود. باید پیشرفت‌های تدریجی در فناوری و ایمونولوژی هم به موازات تحولات جراحی، رخ می‌دادند تا به این آرزو جامه واقعیت بپوشانند.

پیشگامانی مثل نورمن شوموی، با ابتکارهایی در جراحی، زمینه پیوند قلب را با ابداعاتی که انجام داده بودند، فراهم ساختند، در سال ۱۹۵۲، از پایین آوردن مصنوعی دمای بدن، به عنوان یک شیوه نوین جراحی استفاده شد. سال بعد هم ماشین قلب و ریه مصنوعی اختراع شد.

در آن بازه زمانی چندین تیم جراحی امکان آن را داشتند که نام خود را به عنوان نخستین تیمی که پیوند را انجام می دهند، ثبت کنند. اما بارنارد توانست پیشدستی کند و با فرصتی که به دست آورد، نام خود را برای همیشه جاودانه کرد.

بیماری که نخستین پیوند قلب در موردش انجام شد، لوئیس واشکانسکی، یک بیمار ۵۴ ساله مبتلا به دیابت و بیماری قلبی غیر قابل مداوا بود. او اجازه عمل را به بارنارد داده بود، چون عملا بخت دیگری برای زندگی نداشت. به گفته بارنارد «برای یک انسان در حال مرگ، تصمیم‌ گرفتن در مورد انجام چنین عملی دشوار نیست، چون می‌داند که به انتهای راه رسیده است و چاره‌ای ندارد. اگر شیری در تعقیب شما باشد و شما به رودی پر از کروکودیل برسید، بی‌شک به درون نهر می‌پرید، چون فکر می‌کنید که بخت اندکی دارید که شنا کنید و به سوی دیگر رود برسید.»

اما مسلما بارنارد و بیمارش نیاز به عضو اهدایی داشتند، در دوم دسامبر، یک زن جوان به نام دنیس داروال، حین عبور از عرض خیابانی در کیپ تاون، در یک حادثه تصادف، کشته شد، پدر وی اجازه داد که قلب دخترش برای پیوند استفاده شود. ساعاتی بعد، در سوم دسامبر، بارنارد با همکاری برادرش و یک تیم سی نفره جراحی، در یک عمل نه ساعته، موفق شدند، این قلب را با موفقیت به بدن واشکانسکی پیوند بزنند.

نخستین بیماری که پیوند قلب دریافت کرد، گرچه بعد از عمل زنده ماند، اما ۱۸ روز بعد درگذشت. البته علت مرگ او مشکلات جراحی خود قلب نبود؛ سیستم ایمنی بدن انسان با سلول‌ها و بافت بیگانه مقابله می‌کند و آنها را از بدن طرد می‌کند، یکی از مشکلات بعد از پیوند پس زده شدن بافت پیوند شده توسط سیستم ایمنی بدن است. بنابراین پزشکان مجبور هستند، داروهایی به بیمارن بدهند که با ضعیف کردن سیستم ایمنی، احتمال چنین پس‌زده ‌شدنی را کم کنند.

در سال ۱۹۶۷، هنوز دانش کافی در مورد دوز صحیح داورهای تضعیف‌کننده سیستم ایمنی وجود نداشت و پزشکان به اندازه حالا، داروهای متنوع در دسترس نداشتند، در واقع ضعیف شدن بیش از حد سیستم ایمنی نخستین بیمار دریافت‌کننده پیوند قلب، باعث شد که او مبتلا به ذات‌الریه (پنومونی) کشنده‌ای شود و از پای درآید.

گرچه نخستین عمل پیوند قلب، عملا روزهای زیادی به زندگی نخستین بیمار اضافه نکرد، اما بارنارد با این عمل سنگ‌بنای عمارتی را نهاد که توانسته است تا به امروز، جان هزاران نفر را در سراسر دنیا نجات دهد و سال‌های مفید زیادی به زندگی آنها بیفزاید.

بارنارد بعد از عمل، اصلا با بارنارد قبل از عمل قابل قیاس نبود، او یک شبه مبدل به یک فوق ستاره شده بود و در دنیا مشهور شده بود. خود دکتر هم از مصاحبه با مطبوعات بدش نمی آمد و چهره خوش‌عکس او هم به معروف شدنش کمک می‌کرد. او، آنقدر مشهور شده بود که به دیدار پاپ و رئیس جمهور وقت آمریکا جانسون- رفت.

در دوم ژانویه سال ۱۹۶۸، بارنارد پیوند دیگری انجام داد. بیمار فیلیپ بلیبرگ، این بار ۱۹ ماه زنده ماند. عمل بعدی در سال ۱۹۶۹ روی دوروتی فیشر انجام شد، او نخستین بیمار سیاه‌پوستی بود که مورد پیوند قلب قرار می‌گرفت. او ۱۲ سال و ۶ ماه بعد از پیوند زنده ماند. بیمار بعدی دیرک فون زیل بود که در سال ۱۹۷۱ مورد پیوند قرار گرفت، او ۲۳ سال بعد از پیوند زنده ماند.

بین سال‌های ۱۹۶۷ تا ۱۹۷۳، بارنارد ۱۰ عمل پیوند به شیوه ارتوتوپیک انجام داد و بعد از آن او به شیوه جدید موسوم به هتروتوپیک پیوند را انجام داد، شیوه‌ای که خودش ابداع کرده بود. بین سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۸۴، او ۴۵ پیوند قلب دیگر انجام داد.

سال ۱۹۷۴، بارنارد برای اولین بار پیوند دوگانه قلب را انجام داد، این بار او فقط قسمت معیوب قلب یک بیمار ۵۸ ساله را برداشت و قسمت‌هایی از قلب یک کودک ۱۰ ساله را جانشین آن کرد.

بارنارد پزشک محبوبی بود و بیمارانش او را دوست داشتند، در طی دوران طبابت، او صدها نفر از آنها را بدون دریافت حق عمل، عمل کرد. البته در این میان او از سوی بسیاری مورد عدوات قرار گرفت، چرا که پاره‌ای، ‌از موفقیت ناگهانی او خشنود نبودند و حسادت می‌کردند، بعضی از همکارانش او را متهم می کردند که ایده و همچنین فرصت انجام چنین عملی را از دیگران دزدیده است. اما دیگران او را پزشک مهربانی می‌دانستند، در آن حد که وی را ملقب به «پزشک قلب‌ها» کرده بودند. مراد از قلب در این لقب، البته، چیزی فراتر از عضو عضلانی بود که بارنارد عمری را صرف شناختش کرده بود.

به سبک و سیاق پزشکان چند دهه قبل که در زندگی خود تنها به بعد حرفه‌ای و پزشکی نمی‌پرداختند و چند بعدی بودند، بارنارد هم همه فکر و ذکرش جراحی قلب نبود، او مشکلات جامعه‌ای را که در آن زندگی می‌کرد، می‌دید و حس می‌کرد و نمی‌توانست در قبال آنها بی‌تفاوت بماند، او یک مخالف ساعی قانون آپارتاید بود و از نقد کردن دولت حاکم نمی‌هراسید. او از شهرت خود برای تغییر دادن این قانون نژادپرستانه استفاده می‌کرد. برادر او، ماریوس، بیشتر وارد دنیای سیاست شد و به عنوان یکی از اعضای مجلس ضد آپارتاید هم انتخاب شد.

بارنارد علیرغم شهرتی که به خاطر انجام نخستین عمل پیوند قلب به هم زده بود، برنده جایزه نوبل پزشکی نشد، خودش در اظهار نظری در این مورد، وجهه بدی که سفید پوستان آفریقای جنوبی در آن بازه زمانی به خاطر آپارتاید در افکار عمومی جهان داشتند، مسئول این عدم توفیق می‌داند.

متأسفانه زمان زیادی که بارنارد صرف حرفه پزشکی می‌کرد و همچنین شهرت او در جامعه، باعث شد که او زندگی خانوادگی پایداری نداشته باشد، طوری که سه بار ازدواج کرد و جدا شد.

پیشرفت بیماری آرتریت روماتوئید باعث شد که بارنارد در سال ۱۹۸۳ خود را بازنشسته کند. اما او، پس از بازنشستگی، دوسال هم به عنوان مشاور در مرکز پیوند اوکلاهاما مشغول به کار شد. او در این زمان به پژوهش‌های جلوگیری از پیری علاقه‌مند شد. در سال ۱۹۸۶، بارنارد تصمیم گرفت که از شهرت خود برای تبلیغ یک کرم ضد پیری گران قیمت را که بعدها اجازه پخش آن توسط سازمان غذا و دارو لغو شد، استفاده کند، این کار گرچه سود مالی زیادی برای او به ارمغان آورد، اما باعث شد که به شهرتش لطمه زیادی وارد آید.

بارنارد باقی عمر خود را در اتریش و آفریقای جنوبی گذراند و در ارتریش، بنیاد کریستین بارنارد را تأسیس کرد، که هدف از آن کمک به بچه‌های محروم بود.

در سپتامبر سال ۲۰۰۱، بارنارد در ۷۸ سالگی درگذشت، گزارشات اولیه علت مرگ او را حمله قلبی ذکر می‌کردند، اما کالبدشکافی علت مرگ، را حمله شدید آسم نشان داد. بارنارد دو اتوبیوگرافی و همچنین کتاب‌های عامه‌فهمی در مورد پیوند، زندگی سالم، آرتریت روماتوئید نوشت.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه ابوسهل مسیحی

عیسیبن یحیی مسیحیجرجانی، معروف به «ابوسهل مسیحی»، پزشک، فیلسوف، ریاضیدان و ستاره شناس بزرگ ایرانینیمه دوم سده چهارم هجریاست. تاریخ دقیق تولد ویدانسته نیست. ویدر جرجان (گرگان) به دنیا آمد. سا لهاینخست زندگیخود را در بغداد گذراند و همان جا مشغول فراگیریدانش هایزمان شد. پس از آن، به خراسان رفت و در آنجا شهرت بسیار یافت. از زندگیابوسهل، به جز آنچه در چهار مقاله نظامیعروضی، تتمه صوان الحکمه اثر بیهقی، تاریخ مختصر الدول از ابن عربیو عیون الانبا از ابن ابیاصیبعه ذکر شده، اطلاع دیگریدر دست نداریم. بنابر گفته علیبن زید بیهقی، ابوسهل، اگر چه مسیحیبود، به کلیسا نمیرفت و در خانه خود به عبادت میپرداخت.

عیسیبن یحییمسیحیجرجانی، معروف به «ابوسهل مسیحی»، پزشک، فیلسوف، ریاضیدان و ستاره شناس بزرگ ایرانینیمه دوم سده چهارم هجریاست. تاریخ دقیق تولد ویدانسته نیست. ویدر جرجان (گرگان) به دنیا آمد. سا لهاینخست زندگیخود را در بغداد گذراند و همان جا مشغول فراگیریدانش هایزمان شد. پس از آن، به خراسان رفت و در آنجا شهرت بسیار یافت. از زندگیابوسهل، به جز آنچه در چهار مقاله نظامیعروضی، تتمه صوان الحکمه اثر بیهقی، تاریخ مختصر الدول از ابن عربیو عیون الانبا از ابن ابیاصیبعه ذکر شده، اطلاع دیگریدر دست نداریم. بنابر گفته علیبن زید بیهقی، ابوسهل، اگر چه مسیحیبود، به کلیسا نمیرفت و در خانه خود به عبادت میپرداخت.

ابوسهل مدتیدر مازندران، نزد اسپهبد مرزبان بن شروین، زیست و کتابیرا برایاو نگاشت. سپس، به گرگانج رفت و به دربار ابوعلیمأمون بن محمد خوارزمشاه راه یافت و به مقامیبلند رسید. بنابر نوشته نظامیعروضی، ابوسهل به اتفاق ابوریحان بیرونی، ابوعلیسینا، ابن خمار و ابو نصر عراقیدر دربار اوبالعباس مأمون خوارزمشاه مجمعیداشتند تا آنکه سلطان محمود غزنوی، خواجه حسین بن علیمیکال را نزد مأمون فرستاد و این دانشمندان را طلب کرد. مأمون نیز این موضوع را به اطلاع آنان رسانید و گفت که چون توان سرپیچیاز دستور سلطان محمود را ندارد، هر که رفتن به دربار او را نمیخواهد از گرگانج بگریزد. بنابراین، عده ایعزیمت به غزنین را پذیرفتند، ولیابوسهل و ابن سینا فرار از خوارزم را به رفتن به دربار محمود غزنویترجیح دادند. آنان از راه بیابان خوارزم (صحرایقره قوم) روانه خراسان شدند. ابن سینا، بر پایه احکام نجومی، پیش بینیکرد که راه را گم خواهند کرد و ابوسهل نیز بر همین اساس، گفت که از این سفر جان به سلامت نخواهند برد. سرانجام، در ادامه راه توفان گریبانگیرشان شد و ابوسهل از تشنگیجان سپرد و ابن سینا با دشواریفراوان خود را به باورد (ابیورد) رساند و سرانجام به جرجان رفت. این داستان را برخیاز نویسندگان، از جمله نظامیعروضی، نیز یادآور شده اند، اما ابن ابیاصیبعه نظر دیگریدارد؛ او در عیون الانبا، هنگام برشمردن آثار ابن سینا، از رساله ایبه نام فیزاویه یاد میکند و میگوید که ابن سینا آن را در گرگان برایابوسهل نوشته است؛ پس، ابوسهل با ابن سینا به گرگان رفته بوده است. در مورد تاریخ فوت ابوسهل مسیحیاطلاع دقیقیدر منابع نیامده است؛ اما بنا بر شواهدیاو باید پس از 400 ق و احتمالاً در 401 ق در گذشته باشد و بیگمان او در زمان مرگ بیش از چهل سال داشته است.

ابوسهل مسیحیطبیبیآگاه و متبحر بود. قطب الدین شیرازی(متوفی710 ق)، در شرح کلیات قانون، ابوسهل را در طب برتر از ابوعلیسینا دانسته و گفته است: «مسیحیدر طب، اعلم از بوعلیبود». بسیاریاز تاریخ نگاران نیز، از جمله ابن ابیاصیبعه و ابن عبری، ابوسهل را در پزشکیاستاد ابوعلیسینا دانسته اند. البته ابن سینا در شرح حالیکه خود نگاشته از استاد پزشکیخود اسمینبرده است و پزشکیرا دانشیآسان ذکر کرده و گفته که آن را در زمانیکوتاه فرا گرفته است. ابوسهل از پیروان جالینوس بود، اما درباره منشأ زندگیو نیروهایبدن و مرکز حس، که از مباحث مهم پزشکیقدیم است، برخلاف جالینوس و پیروانش، که مغز را مهم ترین عضو بدن و مرکز حس میدانسته اند، به پیرویاز ارسطو و ابن سینا، قلب را مرکز نیرویزندگانیو گرمایغریزیو روح حیوانیشمرده است. ویهمچنین درباره ساختمان قلب و شاهرگ هایمتصل به آن نیز دیدگاه ویژه ایداشته است.

به رغم اهمیتیکه آثار ابوسهل در میان پزشکان جهان اسلام داشته است، نام و نوشته هایوینزد اروپاییان تقریباً ناشناخته ماند و کتابهایپزشکیویبه زبان لاتین ترجمه نشد. مترجمان اروپاییبیشتر به ترجمة کتابهاییمیپرداختند که در آن همانند کتاب قانون (به ویژه کتاب سوم آن) به بخش درمانیپزشکیاهمیت بیشتریداده شده بود، در حالیکه ابوسهل با گرایش به تفصیل در مسائل درمانیموافق نبود. به گفتة وی، در بیشتر کتابهاییکه دربارة پزشکینوشته شده است، بخش درمانیبسیار بیشتر و بخش علمیو نظری(مبانیعمومی، اصول پیشگیریو …) بسیار اندک است. ویدانش پزشکیرا به صورتیکه در آن روزگار عرضه میشده، در مجموع به ترتیب و تسهیل و تلخیص،‌ در بخش نظریبه تکمیل و تصحیح و در بخش درمانیبه اختصار و توضیح نیازمند میشمرده است. همچنین ویدر دو اثر مهم خود، المائ‍ـة و الطب الکلیتوجه چندانیبه شناساییو بیان نشانه هایبیمارینداشته است.

ابوسهل در فلسفه نیز جایگاهیویژه داشت. فخرالدین رازیویرا در زمرة بزرگ ترین فیلسوفان دنیایاسلام آورده است. ابوسهل از جمله کسانیاست که احکام نجوم را ـ که در حکمت قدیم از اهمیت ویژه ایبرخوردار بوده است و بسیاریدر رد یا قبول آن رساله هایینوشته بوده اند ـ بیاساس و عاریاز برهان شمرده اند. فخرالدین رازیرساله ایدر رد احکام نجوم به وینسبت داده است.

از ابوسهل کتابیدر ریاضیات و ستاره شناسیبه دست ما نرسیده است، اما با توجه به سخنان ابن سینا و نامه هاییکه ابوسهل برایبیرونینوشته، میتوان دریافت که ابوسهل بر این دانش ها نیز آگاهیگسترده داشته است. ابن سینا در پیش گفتار رسال‍ـة فیالزاوی‍ـة نوشته است؛ میان من و شیخ (ابوسهل) پژوهش مبادیهندسه (یا کتاب مبادیهندسة ابوسهل)، دربارة زاویه سخنیرفت. اکنون آن سخنانم را در رساله ایگرد آورده و از او خواهانم که آن را نقد و ارزیابیکند. با توجه به این سخنان میتوان پنداشت که ابوسهل در ریاضیات برتر از ابن سینا و احتمالاً استاد ویبوده است. افزون بر این، ابوسهل 12 کتاب در ریاضیات، ستاره شناسیو … برایبیرونینوشته است. بر همین پایه برخیاز معاصران،‌ ابوسهل را استاد بیرونیشمرده اند،‌ اما بیرونیبا آنکه چند بار در آثار خود از ابوسهل نام برده و به مکاتبات خود با او اشاره کرده، اما از او به عنوان استاد خود یاد نکرده است.

آثار:

1. اصناف العلوم الحکمی‍ـة؛ در این کتاب شاخه هایگوناگون دانش ها را برشمرده است .

2. رسال‍ـة الادوی‍ـة

3. ارکان العالم

4. اصول علم النبض

5. اظهار حکم‍ـة الله تعالیفیخلق الانسان؛ از مشهورترین نوشته هایابوسهل است. ویدر پیش گفتار گوید که در این کتاب روش پیشینیان را در نظم مطالب کنار گذاشته و ترتیبینو برگزیده است و برخیاز گفته هایآنان را که به موضوع مربوط نبوده، حذف کرده و افزون بر آنچه جالینوس و دیگر پیشینیان دربارة منافع اعضایبدن گفته اند، مطالب فراوان و سودمندیرا نیز که خود بدانها دست یافته، آورده است. ابن ابیاصیبعه این کتاب را از جهت سبک نگارش، درستیو دقت مطالب بسیار ستوده است. ابوسهل در مورد هر عضو نخست به بیان ساختمان آن پرداخته و سپس فواید، شکل، جایگاه آن عضو در بدن و عملکرد آن را بیان کرده است. بخشهاینخست کتاب دربارة قلب و دستگاه تنفس و بخش پایانیدربارة رحم است. با توجه به اینکه ابوسهل در بیان مطالب مربوط به کالبدشناسیراه پیشینیان را رفته است، چنین مینماید که ویهمچون دیگر پزشکان شرق جهان اسلام و تحت تأثیر آنان به کالبد شکافینپرداخته است.

6. تحقیق امر الوباء و الاحتراز عنه و اصلاحه اذا وقع، یا به اختصار فیالوباء

7. تحقیق سوءالمزاج ما هو و کم اصنافه

8. تلخیص السماء و العالم؛ که خلاصة کتاب السماء والعالم ارسطو است.

9. الطب الکلّی؛ که از معروف ترین آثار ابوسهل و از نظر حجم پس از المائ‍ـة قرار دارد. این کتاب شامل دو مقاله است: مقالة نخست 39 باب دارد و ابوسهل در آن از مبانیعمومیپزشکیهمچون فیزیولوژی، بهداشت، خواب و بیدرای، تغذیه و غیر آن سخن گفته است. مقالة دوم 41 باب دارد و حجم کتاب را شامل میشود. ابوسهل در این مقاله، ابتدا بیماریهایمربوط به اعضایبدن را به ترتیب از بالا به پایین نام برده و سپس نام برخیاز بیماریهایعمومیبدن، امراض پوست، استخوان مو و عوارض ناشیاز گزش جانوران را ذکر کرده است و سپس در هر بخش به معرفیداروهایویژة این بیماریها پرداخته و نحوة ساخت آنها را نیز بیان کرده است. از سخنان ابوسهل در مقدمة این کتاب چنین برمیآید که ویمسائل مربوط به شناخت نشانه هایبیماریرا که کمتر به آن پرداخته است، بیرون از مبحث کتاب خود میشمرده است.

10. فوائد فیالشعر یا فوائد من قول عیسیبن یحییالمسیحیفیالشعر

11. المائ‍ـة؛ یا «صد باب» یا «دیوان طب» که مشهورترین و بزرگ ترین نوشتة ابوسهل است. این کتاب در واقع یک دائرة المعارف طبی(کُنّاش) است و ترتیب فصول آن شباهت بسیاریبه ترتیب فصول الطب الکلّیدارد. مؤلف به هر بخش از بخشهایصد گانة این اثر عنوان «کتاب» داده است. ابوسهل دربارة سبک نگارش وجه تسمیة این کتاب میگوید: من هر بخش را به گونة کتاب جداگانه اینوشتم تا استفاده از هر یک از این بخشها به شکل مستقل امکان داشته باشد. در این اثر برخلاف الطب الکلّی، مسائل عمومیپزشکیبیشتر حجم آن را در برمیگیرد و دربارة مسائل مربوط به علاجات از برگ 199 تا آخر( 283) بحث شده است. ترتیب بخش درمانیاین کتاب نیز مانند مقالة دوم الطب الکلّیاست؛ با این تفاوت که در المائ‍ـة، مباحث درمان برخیاز بیماریهایعمومیپیش از بخش درمان دردهایمربوط به عضو مشخص آمده است. ابوسهل در المائ‍ـة نیز به ذکر آثار و نحوة ترکیب داروها پرداخته و به بخش شناساییو شرح نشانه هایبیماریبسیار کم توجه کرده است.

12. رسال‍ـة فیماهی‍ـة الجدریو تدبیره؛ دربارة آبله و درمان آن .

13. مبادئ الموجودات الطبیعی‍ـة

14. نوادر الحکماء

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه کارل ریموند پوپر

کارل ریموند پوپر در 28 ژوئیه 1902 در شهر وین کشور اتریش به دنیا آمد. مادرش هنرمند و پدرش حقوق دانی بود که در اصلاحات اجتماعی نیز اهتمام می ورزید.

کارل ریموند پوپر در 28 ژوئیه 1902 در شهر وین کشور اتریش به دنیا آمد. مادرش هنرمند و پدرش حقوق دانی بود که در اصلاحات اجتماعی نیز اهتمام می ورزید.

در 1918 تحصیل در مدرسه را رها کرد و مطالعه شخصی را در پیش گرفت و در دروس مختلفی همچون تاریخ، ادبیات، فلسفه، ریاضیات، فیزیک و طب حضور می یافت. در 1919 در اثر تبلیغات کمونیستها، مارکسیست شد، ولی چند ماهی نگذشت که بی پایگی وعده های بزرگ این نظام را دریافت و روی از آن برتافت. ضعف علمی روان کاوی فرویدی و روانشناسی فردی آدلر نیز در همان سال بر او آشکار گردید و در مقابل علاقه اش به تئوری نسبیت اینشتین جلب شد که به تازگی از بوته آزمونی خطیر سرفراز برآمده بود.

در 1922 در آزمون ورودی دانشگاه وین پذیرفته شد. در 1928 پایان نامه دکتریش را با عنوان "درباره مساله روش در روان شناسی تفکر" ارائه و در دو امتحان شفاهی "فلسفه و روانشناسی" و "تاریخ موسیقی" شرکت جست و با احراز رتبه ممتاز، به اخذ درجه دکتری نائل گردید. پوپر در حین تحصیل کار هم می کرد. زمانی شاگرد قفسه ‌سازی و مدتی مددکار اجتماعی کودکان بی سرپرست بود.

در 1929 رساله‌ای دربارة مسائل مربوط به اصل موضوعی در هندسه نگاشت و مجاز به تدریس ریاضیات و فیزیک در دبیرستان گردید. نخستین کتاب او به نام "منطق پژوهش" در 1934 انتشار یافت و در پی آن برای تدریس به انگلستان فراخوانده شد. در اواخر 1936 دانشکده علوم اخلاقی دانشگاه کمبریج و دانشگاه کنتربوری کرایسچرچ زلاندنو از او برای تدریس دعوت کردند. از 1937 تا 1945 به تنهائی عهده دار تدریس فلسفه در دانشگاه کنتربوری بود. در طول جنگ جهانی دوم دو کتاب "فقر تاریخیگری" و "جامعه باز و دشمنانش" را در حمله به شالوده‌های فلسفی فاشیسم و مارکسیسم به رشته تحریر درآورد. پوپر، سال 1946 دعوت دانشگاه لندن را برای تدریس پذیرفت و رهسپار انگلستان شد. او طی این مدت آثار فلسفی دیگر خود را نوشت که مهمترین آنها عبارتند از : "حدس ها و ابطال ها"، "شناخت عینی"، "فلسفه فیزیک"، "آینده باز است"، "در جستجوی دنیایی بهتر" و "همه زندگی حل مساله است".

در 1950 به دعوت دانشگاه هاروارد برای نخستین بار به آمریکا رفت تا سلسه سخنرانی ‌هائی تحت عنوان "دروس ویلیام جیمز درباره مطالعه طبیعت و جامعه" عرضه نماید. در 1969 از شغل دانشگاهیش بازنشسته گردید.

کارل پوپر را برجسته ترین نماینده فکری"خرد گرایی سنجشگر" می دانند. این نحله فکری، پیش از آنکه به دنبال مسائل آکادمیک فلسفی باشد، خود را متوجه علوم تجربی می داند و به طرح پرسش های واقعی سیاست عملی می پردازد، خود پوپر معتقد است اندیشه‌‏ فلسفی باید مشغولیت همه روشنفکران باشد، مسائل را صریح و ساده طرح کند و از لفاظی و پیچیده گویی بپرهیزد.

دشوارگرایان و دشوارنویسان به کرات مورد سرزنش پوپر واقع شده اند و وی آنان را به جادوگرانی تشبیه می کند که خود را در پشت چادری از الفاظ پرطمطراق پنهان کره اند تا همگان بپندارند که فلسفه چیزی پیچیده و اسرارآمیز و مذهب خردمندان است و نمی توان رموز آن را بر مردم عادی آشکار ساخت.

می توان تشخیص داد که اندیشه پوپر از یک طرف متاثر از فلسفه سقراط و از طرف دیگر تحت تاثیر فلسفه‌‏ روشنگری است. این جمله معروف سقراط؛" می دانم که هیچ نمی دانم". بی تردید در شیوه تفکر پوپر نقش بزرگی داشته است. پوپر بر این نظر است که حل هر مساله ای به پیدایش مساله تازه ای منجر می شود و هرچه انسان بیشتر درباره جهان بداند، معرفت او نسبت به آنچه که نمی داند آگاهانه تر و صریح تر است و لذا نادانی انسان را پایانی نیست. پوپر این عقیده خود را در جملات زیبایی به این صورت بیان می کند :

"هنگامی که به بی کرانگی آسمان پرستاره نظر می دوزیم، تخمینی از بی کرانگی نادانی خود به دست می آوریم. اگرچه عظمت کیهان ژرف ترین دلیل نادانی ما نیست، اما یکی از دلایل آن است ".

پوپر در آن جا که با قیم مابی و همه اشکال تام گرایی به ستیز بر می خیزد، تحت تاثیر فلسفه روشنگری است، وی به ویژه در آغاز دارای گرایش نئوکانتی و همه جا از ایمانوئل کانت به عنوان فیلسوف آزادی و انسانیت یاد کرده است. پوپر با تکیه بر روح فلسفه روشنگری، به سهم خود تلاش می ورزد تا انسان ها از پذیرش غیر سنجش گرانه نظریات فاصله بگیرند و به گفته تاریخی کانت، شهامت استفاده از خرد خود را بیابند، خرد برای پوپر تنها مرجع و سرمایه معنوی انسانی است که همواره باید به آن تکیه و از واگذار کردن آن به نهادهای ویژه و ابر اندیشمندان پرهیز کرد‌‏. پوپر تصریح می کند که ما باید عادت دفاع از بزرگ ‌‏مردان را ترک گوییم، چرا که بسیاری از آنان از راه تاختن به آزادی و عقل، خطاهای بزرگ مرتکب شده اند و تسلط فکری آنان هنوز مایه گمراهی انسان هاست. پوپر  متفکرانی را که با اندیشه های خود عملا در خدمت خودکامگان و راهگشای حکومت های جبار بوده اند‌‏، "پیامبران کاذب" می نامد. در اکثر نوشته های وی، پیامبران کاذب و مراجع فکری چه در زمینه نظری و چه در عرصه سیاست عملی به دقت ردیابی می شوند و سرانجام در مقابل قاضی، منتقد دادگاه عقل قرار می گیرند. به نظر پوپر، حقیقت به صورت عینی وجود دارد و هدف اصلی انسان باید جستجوی مستمر آن در فرا روندی پایان ناپذیر است.

مدارج علمی پوپر عبارتند از دکترای فلسفه از دانشگاه وین، دکتری ادبیات از دانشگاه لندن و دکتراهای افتخاری حقوق، ادبیات، علوم طبیعی، فلسفه، علوم سیاسی، از دانشگاه‌های شیکاگو، واریک و کنتربوری، سالفرد و گلف، وین، مانهایم و زالتسبورگ، فرانکفورت، کمبریج، گوستاو و آدولف، آکسفورد.

پوپر از اعضاء انجمن سلطنتی و فرهنگستان انگلیس، عضو خارجی فرهنگستان علم و هنر آمریکا، انجمن فرانسه، عضو خارجی فرهنگستان ملی لینچه‌ای، عضو فرهنگستان جهانی  فلسفة علوم، وابسته فرهنگستان سلطنتی بلژیک، عضو آکادمی علم و هنر و فرهنگ اروپا، عضو افتخاری فرهنگستان جهانی تاریخ علوم، عضو افتخاری انجمن سلطنتی زلاندنو، عضو فرهنگستان زبان و ادبیات آلمان، عضو فرهنگستان علوم اتریش، عضو افتخاری حلقه PBK در هاروارد، عضو انجمن فلسفه آلمان، عضو افتخاری مدرسه علوم اقتصادی و سیاسی لندن و کالج داروین در کمبریج بود.

الیزابت دوم، ملکه بریتانیا در 1965 به پاس خدمات ارزنده پوپر به دانش به او عنوان "سر"(SIR) داد و در 1982 وی را به لقب "مصاحب افتخاری" خویش ملقب ساخت.

کارل ریموند پوپر، 17 سپتامبر سال 1994 در لندن چشم از جهان فرو بست.

شمار تالیفات پوپر در موضوعات گوناگون از صد بیشتر است. مهمترین کتابهای پوپر که به زبان فارسی ترجمه شده اند عبارتند از :

·        فقر تاریخیگری 45/1944 ترجمه احمد آرام 1354

·        جامعه باز و دشمنان آن 1945 ترجمه علی اصغر مهاجر 1364 و عزت الله فولادوند 1364

·        منطق اکتشاف علمی 1959 ترجمه سید حسین کمالی 1368

·        حدسها و ابطالها 1963 ترجمه احمد آرام 1363

·        ذیلی بر منطق اکتشاف علمی در سه جلد به شرح "رئالیسم و هدف علم"، "عالم باز؛ استدلال بر عدم موجبیت" و "تئوری کوانتوم و تفرقه در علم فیزیک" 1983.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه آیزایابرلین

آیزایا برلین فیلسوف سیاسی و مورخ تاریخ اندیشه ها در 5 نوامبر 1997 در سن 88 سالگی در شهر آکسفورد انگلستان درگذشت. وی در زمره برجسته ترین نظریه پردازان سیاسی معاصر در باب مفهوم «آزادی» به شمار می آمد.

آیزایا برلین فیلسوف سیاسی و مورخ تاریخ اندیشه ها در 5 نوامبر 1997 در سن 88 سالگی در شهر آکسفورد انگلستان درگذشت. وی در زمره برجسته ترین نظریه پردازان سیاسی معاصر در باب مفهوم «آزادی» به شمار می آمد.

والدین برلین که در شهر ریکا در لاتویا می زیستند یهودیانی سکولار بودند، اما پدربزرگ و مادربزرگش بر اجرای آداب سنتی مذهب اصرار می ورزیدند. پدر آیزایا تاجر الوار بود و واگن های چوبی تخت خوابدار به راه آهن تزاری می فروخت. در جریان نخستین جنگ جهانی و به دنبال پیشروی آلمان ها به سمت ریکا در 1915، خانواده برلین ابتدا به آندرناپل و سپس در 1917 به پتروگراد رفتند و سپس از بروز انقلاب بلشویکی در روسیه، چون اوضاع را نامساعد تشخیص دادند، به انگلستان کوچ کردند. آیزایای 12 ساله پس از طی دوران مقدماتی تحصیل، به سال 1928 به دانشگاه آکسفورد رفت و لیسانس خود را در رشته ادبیات کلاسیک، فلسفه و علوم سیاسی اخذ کرد و آن گاه به قصد روزنامه نگار شدن درخواستی به روزنامه «گاردین» نوشت، اما در مصاحبه ورودی توفیق نیافت و به صرافت ادامه تحصیل در رشته حقوق افتاد.

در ایـن هنـگام یـکـی از اسـاتیــد نیــوکـالـج (New College) آکسفورد که با وی دوست بود او را به عنوان مدرس فلسفه به این کالج دعوت کرد. مقارن با همین زمان کالج آل سولز (All Souls) نیز یک بورس تحقیقاتی به او اعطا کرد. به این ترتیب برلین تا سال 1928 که رسما به عضویت کادر علمی نیوکالج درآمد، از مزایای هر دو مسئولیت خود بهره می برد. کتاب کوچک «زندگی و محیط اجتماعی کارل مارکس» که به سال 1929 انتشار یافت، محصول پژوهش او برای کالج آل سولز بود.

آیزایا برلین در دوران دومین جنگ جهانی و به سال 1941 از طرف وزارت اطلاعات انگلستان به آمریکا اعزام شد تا گزارش های مرتبی در خصوص روحیات آمریکاییان و عکس العمل های آنان در قبال جنگ به لندن ارسال کند. گزارش های پر محتوای برلین به زودی توجه وزارت امور خارجه و شخص چرچیل را به خود جلب کرد و سبب شد تا سال بعد او را به عضویت وزارت امور خارجه درآورند و مسئولیت ارسال تحلیل های سیاسی در سفارت انگلیس در واشنگتن را به او بسپارند. مجموعه گزارش های برلین از آمریکا به سال 1981 تحت عنوان «گزارش های واشنگتن 1945-1941» انتشار یافت.

برلین مدتی کوتاه نیز در سفارت انگلستان در مسکو خدمت کرد و در این مدت ملاقات هایی با روشنفکران سرشناس شوروی مانند «بوریس پاسترناک » و «آنا آخماتوا» انجام داد که تاثیر تعیین کننده ای بر جهت گیری فکری او در آینده باقی گذارد و او را بیش از پیش به بررسی اندیشه های متفکران روس و ترجمه آثار آنان به زبان انگلیسی علاقه مند کرد. در پایان جنگ برلین تصمیم گرفت فلسفه را رها کند و به پژوهش در تاریخ اندیشه ها مشغول شود. او در سال 1957 به استادی کرسی نظریه اجتماعی و سیاسی در کالج آل سولز منصوب شد و رساله مشهور خود با نام «دو مفهوم آزادی» را در هنگام تصدی این کرسی قرائت کرد.

در این رساله که از زمان انتشار تاکنون تاثیر بسیار زیادی بر بحث های نظری در باب آزادی باقی گذارده، برلین از یک سو  بر این نکته تاکید کرد که آزادی یک مفهوم اساسی و غیرقابل تحویل به دیگر مفاهیم است و آن را نمی توان با تکیه به مفاهیم دیگر مانند عدالت، مساوات، سعادت، آسودگی وجدان و نظایر آن تبیین کرد و از سوی دیگر میان دو نوع آزادی «منفی» و «مثبت» تمایز قائل شد. آزادی منفی به معنای آزاد بودن از قیودی است که توسط دیگران بر شخص تحمیل می شود. آزادی مثبت به معنای آزادی برای دستیابی به خواست ها و علایقی است که شخص بدان ها تمایل دارد. برلین استدلال می کند در حالی که آزادی منفی ارزشمند و ضروری است، آزادی مثبت می تواند به استبداد و اعمال محدودیت بر آزادی افراد از سوی کسانی منجر شود که می پندارند حقیقت مطلق و ارزش های متعالی تنها در اختیار آنان است و تنها آنان شایستگی داوری در خصوص این امور را دارند.

دیدگاه های برلین درباره آزادی به عنوان تفسیر تاز ه ای از لیبرالیسم مورد استقبال قرار گرفت، اما نکته مهمی که می باید از باب رهیافت لیبرالیستی او در نظر داشت این است که برلین به عوض آنکه از لیبرالیسم خوش بینانه «جان استوارت میل» متاثر باشد، کاملا تحت تاثیر لیبرالیسم بدبینانه متفکران روس است. برلین در جبین بشریت نور رستگاری نمی بیند و به آینده خوش بین نیست و بر این باور است که ابنای بشر به دست خود موجبات نابودی خویش را فراهم می کنند. او موافق با این رهیافت برای یکی از آخرین آثار خود نام «الوار خمیده انسانیت» را برگزید که آن را از عبارتی از کانت وام گرفته بود: «از الوار خمیده انسانیت هیچ چیز راستی تاکنون ساخته نشده.»برلین که به زبان های روسی، آلمانی، انگلیسی و فرانسه تسلط داشت، سخنوری توانا و مدرسی خوش محضر بود.

اما در کار نویسندگی بیشتر به مقاله نویسی گرایش داشت تا تحریر کتاب های جامع و تقریبا همگی آثارش در قالب مقالات متنوعی است که در مجموعه های مختلف جمع آوری شده است و احیانا در آنها موارد تکراری نیز به چشم می خورد. او در یکی از مقالات مشهورش با نام «خارپشت و روباه» که در آن به بررسی دیدگاه تولستوی درباره تاریخ پرداخته، متفکران را به دو گروه خارپشت ها و روباه ها تقسیم می کند.خارپشت ها آنانی هستند که در طول زندگی یک ایده عمیق و بزرگ عرضه می کنند و همه آثار قلمی شان در بسط و تکمیل همان ایده اصلی است.روباه ها به عکس کسانی هستند که به حوزه های گوناگون سر می کشند و از هر یک از گشت و گذارهای خود ارمغان کوچکی به همراه می آورند.

برلین روباهی بود که دو ایده اصلی را همچون خارپشت ها مطرح ساخته بود: آزادی و کثرت گرایی (پلورالیسم). برلین در عین اعتقاد به پلورالیسم و تاکید بلیغ بر این نکته که در جوامع بشری احیانا ارزش ها، اصول و آرمان هایی یافت می شوند که به یکدیگر قابل تحویل نیستند و افراد باید بیاموزند که در کنار هم و با رعایت احترام متقابل برای آرا و اندیشه های یکدیگر زندگی کنند به نسبی گرایی قائل نبود و بر عام بودن برخی ارزش ها نظیر آزادی و معرفت علمی تاکید می ورزید.

barandarrasht کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 4334
|
تاریخ عضویت : دی 1387 

زندگینامه فردریک نیچه

پدر او کشیش بود، اجداد پدری و مادری او نیز تا چند پشت کشیش بودند، خود او نیز تا پایان عمر واعظ و مبلغ ماند. برای آن به مسیحیت حمله می‌کرد که ریشه اخلاق و رفتار او در مسیحیت بود. فلسفه او می‌خواست با مخالفت شدید این میل وافر به مهربانی و ملایمت و آشتی را، که در سرنوشت او بود، اصلاح و تعدیل کند؛ مگر این بالاترین دشنام و ناسزا نیست که مردم خوب جنووا به او «مقدس و ولی» خطاب کنند؟ مادر او مانند ایمانوئل کانت زنی سخت پارسا و پابند به تمام اصول و آداب دینی بود، فقط یک فرق در میان بود و آن اینکه نیچه به رغم حملات سخت خویش به پارسایی و تقوا و تدین، تا آخر عمر پارسا و متدین ماند و مانند مجسمه‌ای خجول و کم‌رو بود. این پارسای سرسخت چقدر مایل بود که یک جنایتکار شود!

 

پدر او کشیش بود، اجداد پدری و مادری او نیز تا چند پشت کشیش بودند، خود او نیز تا پایان عمر واعظ و مبلغ ماند. برای آن به مسیحیت حمله می‌کرد که ریشه اخلاق و رفتار او در مسیحیت بود. فلسفه او می‌خواست با مخالفت شدید این میل وافر به مهربانی و ملایمت و آشتی را، که در سرنوشت او بود، اصلاح و تعدیل کند؛ مگر این بالاترین دشنام و ناسزا نیست که مردم خوب جنووا به او «مقدس و ولی» خطاب کنند؟ مادر او مانند ایمانوئل کانت زنی سخت پارسا و پابند به تمام اصول و آداب دینی بود، فقط یک فرق در میان بود و آن اینکه نیچه به رغم حملات سخت خویش به پارسایی و تقوا و تدین، تا آخر عمر پارسا و متدین ماند و مانند مجسمه‌ای خجول و کم‌رو بود. این پارسای سرسخت چقدر مایل بود که یک جنایتکار شود!

در 15 اکتبر 1844 در شهر روکن واقع در پروس متولد شد. این روز مصادف با روز تولد فردریک ویلهلم چهارم پادشاه وقت پروس بود. پدر او که معلم چند تن از اعضای خاندان سلطنت بود، به ذوق وطن‌خواهی از این تصادف خوشحال گردید و نام کوچک پادشاه را به فرزند خود نهاد. «این تصادف به هر حال به نفع من بود؛ در سرتاسر ایام کودکی روز تولد من با جشن عمومی همراه بود.»

مرگ زودرس پدر، او را در آغوش زنان مقدس خانواده انداخت و این امر موجب شد که با نرمی و حساسیت زنان بار آید. از کودکان شریر همسایه که لانه مرغان را خراب می‌کردند و باغچه‌ها را ضایع می‌ساختند و مشق سربازی می‌نمودند و دروغ می‌گفتند متنفر بود. همدرسان او به وی «کشیش کوچک» خطاب می‌کردند و یکی از آنان وی را «عیسی در محراب» نامید. لذت او در این بود که در گوشه‌ای بنشیند و انجیل بخواند و گاهی آن را چنان با رقت و احساس بر دیگران می‌خواند که اشک از دیدگانشان می‌آورد. ولی در پشت این پرده، غرور شدید و میل فراوان به تحمل آلام جسمانی نهان بود. هنگامی که همدرسانش در داستان «موسیس سکه وولا» تردید کردند، یک بسته کبریت را در کف دست روشن کرد و چندان نگهداشت که همه بسوخت. این یک حادثه مثالی و نمونه‌ای بود، در تمام عمر در جستجوی وسایل روحی و جسمی بود تا خود را چنان سخت و نیرومند سازد که به کمال مردی برسد. «آنچه نیستم برای من خدا و فضیلت است.» در هیجده سالگی ایمان خود را به خدای نیاکانش از دست داد و بقیه عمر را در جستجوی خدای نو به سربرد؛ به عقیده ‌خود این خدا را در «انسان برتر» یافته است.

بعدها می‌گفت که این تغیر عقیده به آسانی صورت گرفت؛ ولی او خود درباره خویش خیلی زود اشتباه می‌کند و شرح حالی که از خود می‌نویسد با حقیقت وفق نمی‌دهد. مانند کسی که تمام مایملک خود را به یک مهره می‌بازد، به همه چیز بی‌اعتنا بود. مغز زندگی او دین بود و همین که آن را از دست داد زندگی برایش بی‌حاصل و بی‌معنی گردید. پس از آن ناگهان چندی با همدرسان خود در بن و لایپزیگ به عیش و نوش مشغول شد و حتی بر نفرتی که از عادات مردانه از قبیل شرابخواری و صرف دخانیات داشت غالب آمد. ولی به زودی از زن و شراب و دخانیات زده شد و آبجوخواری عصر و مملکت خود را به باد طعنه و ریشخند گرفت : مردمی که آبجو می‌خوردند و چپق می‌کشند از درک افکار باریک عاجزند.

در همین ایام، یعنی در 1865، بود که بر کتاب «جهان همچون اراده و تصور»  شوپنهاور دست یافت و آن را همچون «آیینه‌ای دیدم که جهان و زندگی و طبیعت خودم، با عظمت ترس‌آوری در آن پدیدار بود.» کتاب را به خانه برد و با حرص و ولع تمام کلمه به کلمه خواند. «گویی شوپنهاور شخصا‘ به من خطاب می‌کرد. من هیجان و التهاب او را حس کردم و او را در برابر خود دیدم. هر سطری با صدای بلند به خویشتن‌داری و اعراض از دنیا فرا می‌خواند.» رنگ تیره فلسفه شوپنهاور همواره اثر خود را در فکر او باقی گذاشت. نه تنها هنگامی که مرید «شوپنهاور و همچون آموزگار» (عنوان یکی از مقالات او) بود، بلکه در ایامی که بدبینی را نشانه انحطاط می‌دانست نیز از ته دل بدبخت بود. گویا اعصابش برای رنج آفریده شده بود و تعریف او از تراژدی به عنوان لذت زندگی، خود دلیل دیگری بر خود فریبی او بود. فقط اسپینوزا و گوته می‌توانستند او را از دست پوشنهاور نجات دهند، ولی با آنکه خود او همیشه «متانت» و «عشق به سرنوشت» را می‌ستود هرگز بدان عمل ننموده، آرامش و تعادل ذهنی که لازمه حکمت است در او نبود.

در بیست و سه سالگی به خدمت نظام فراخوانده شد. این خوشبختی را داشت که به علت نزدیک‌بینی و به خاطر مادر بیوه‌اش از خدمت نظام معاف گردد ولی با این همه نظام از او دست برنداشت. حتی فلاسفه در روزهای سخت سدان و سادووا طعمه خوبی برای توپ به شمار می‌رفتند. ولی چون از اسب افتاد و عضلات سینه‌اش کوفته شد، مأمور سربازگیری مجبور شد که شکار خود را ترک کند. نیچه هرگز از این آسیب به خود نیامد. تجربه او از سپاهیگری سخت مختصر بود و هنگامی که از سپاه خارج شد همان اشتباهاتی را که درباره نظام قبلاً داشت از دست نداده بود. زندگی سخت اسپارتی فرماندهی و فرمانبری، سختگیری و انضباط، خیال او را، حتی در روزگاری که نمی‌توانست این آرزو را عملی کند، به خود مشغول داشته بود. زندگی سربازی را می‌پرستید برای آنکه مزاج علیلش او را از خدمت سربازی مانع شده بود.

از زندگی سربازی برگشت و درست به نقطه مقابل آن یعنی زنگی بحث و درس رفت و به جای آنکه مردی جنگجو شود دانشمندی لغوی گردید و دکتر در زبان‌شناسی شد. در بیست و پنج سالگی در دانشگاه بال استاد کرسی زبانشناسی قدیم گردید و از این فاصله مصون از تعرض توانست به لاقیدیها و ریشخندهای خون‌آلود بیسمارک آفرین گوید. از این شغل عزلت پسند و دور از قهرمانی خود به طور عجیبی دلتنگ بود؛ از سوی دیگر آرزومند شغل عملی و فعالیت‌آمیزی مانند طب بود و درعین حال به فراگرفتن موسیقی علاقه وافر داشت. تا اندازه‌ای در پیانو مهارت پیدا کرد و چند سونات نوشت، خود او می‌گوید : «زندگی بدون موسیقی اشتباه است.»

شهر تیبشن از بال چندان دور نبود و در آنجا ریشارد واگنر، این قهرمان موسیقی، با زن شخصی دیگری زندگی می‌کرد. نیچه را دعوت کردند تا عید میلاد مسیح را در سال 1869 در آنجا بگذراند. او برای موسیقی آینده شوق شدیدی داشت و واگنر از نوآموزانی که ممکن بود در دانشگاهها و مجامع علمی مایه شهرت او شوند بدش نمی‌آمد. نیچه تحت تأثیر این آهنگساز بزرگ به تألیف نخستین کتاب خویش آغاز کرد که می‌بایستی از درام یونانی شروع شود و به «حلقه نیبلونگ» ختم گردد و واگنر را به جهان مانند اشیل نو معرفی کند. برای آنکه کتاب خود را در سکوت و دور از غوغای مردم بنویسد به کوههای آلپ رفت؛ در آنجا بود که به سال 1870 خبر جنگ فرانسه و آلمان به او رسید.

دچار تردید شد؛ روح یونانی و خدایان شعر و فلسفه و درام و موسیقی دستهای برکت‌ بخش خود را به سوی او دراز کرده بودند. ولی او نتوانست دعوت مملکت خود را رد کند؛ آنجا نیز شعر وجود داشت. می‌نویسد : «اصل شرم‌آور دولت همین جاست؛ او برای مردم سرچشمه تمام نشدنی رنج و درد است و‌ آتشی است که در شعله‌های دایمی خود همه را می‌سوزاند. با این همه، همین که ما را می‌خواند خود را فراموش می‌کنیم؛ ندای خون‌آلود او برای مردم مایه‌دلیری و ارتقا به مقام قهرمانی است.» بر سر راه به جبهه جنگ، در فرانکفورت یک دسته سواره نظام دید که بد دبدبه و کشوه از شهر می‌گذشتند، همین‌جا بود که به گفته خویش، اندیشه و تصوری به ذهنش رسید که تمام فلسفه او بر روی آن استوار گردید. «در اینجا بود که نخستین ‌بار فهمیدم که اراده زندگی برتر و نیرومندتر در مفهوم ناچیز نبرد برای زندگی نیست؛ بلکه در اراده جنگ، اراده قدرت، و اراده مافوق قدرت است!» نزدیک‌بینی مانع شد که در زندگی فعال سربازی شرکت کند و به پرستاری از زخمیان راضی شد. بااینکه وحشت و ترس به اندازه کافی دید، باز هم خشونت و شدت میدان جنگ را ندید؛ همین وحشت و خشونت میدان جنگ بود که بعدها روح سربه‌زیر او آن را کمال مطلوب می‌دانست و با تخیل قوی کسی که تجربه ندیده است، آن را کمال مطلوب می‌پنداشت. به قدری نازک ‌دل و سریع‌التأثیر بود که در پرستاری هم نتوانست بماند؛ منظره خون او را ناخوش می‌کرد و به همین جهت بیمار شد، او را به کهنه پیچیدند و به خانه‌اش فرستادند، پس از آن همواره اعصاب «شلی» و معده کارلایل را داشت؛  دختری بود در لباس جنگی.

بعد در ریعان زندگی، در سال 1879، از نظر روحی و جسمی ناتوان گردید و تا آستانه مرگ نزدیک شد و به طور قطع آماده مرگ گردید. به خواهرش چنین گفت: «به من قول بده که پس از مرگم فقط دوستانم بر جنازه من حاضر شوند و مردم فضول و کنجکاو دیگر آنجا نباشند. مواظب باش که کشیش یا کس دیگر بر کنار گور من سخنان بیهوده و دروغ نگوید، زیرا در آن هنگام من توانایی دفاع از خویشتن را ندارم. بگذار تا مانند یک بت‌پرست خالص به گور روم.» ولی شفا یافت و این تشییع قهرمانانه به تأخیر افتاد. پس از این بیماری، عشق به تندرستی و آفتاب، به زندگی و خنده و رقص، و «موسیقی جنوب» در قالب اپرای «کارمن» در او پیدا شد؛ اراده‌اش در نبرد با مرگ قویتر گردید و حالت رضا و تسلیمی در او پیدا شد که حتی در هنگام رنج و تلخی نیز شیرینی حیات را حس کرد. «دستور من برای بزرگی، عشق به سرنوشت است... نه اینکه در هر ضرورتی آن را تحمل کنند بلکه باید دوستش بدارند.» دریغ که گفتار از کردار بسیار آسانتر است.

پس از آن کتابهای «سپیده‌دم» (1881) و «حکمت مسرتبخش» (1883) را نوشت که نشانه‌دوره نقاهت سپاس‌آمیز بود. در اینجا آهنگش نرمتر و زبانش ملایمتر از کتابهای دیگر است. یک سال به آرامی گذراند و در این مدت مخارجش از وظیفه‌ای بود که دانشگاه در حق او مقرر داشته بود. آفتاب محبت می‌توانست غرور این فیلسوف را همچون برف آب کند، ولی لوسالومه به عشق او پاسخ نداد؛ زیرا در چشمان تند عمیقش نشانه راحتی دیده نمی‌شد. نیچه در حقیقت ساده و سریع‌التأثیر و رمانتیک و رقیق‌القلب بود. برضد رقت و نرمخویی مبارزه می‌کرد تا خصلتی را که این همه برای او نومیدی تلخ بارآورده و زخم کاری زده بود، بهبود بخشد.

«من کسی را که بخواهد چیزی برتر از خود بیافریند و سپس نابود شود دوست می‌دارم»،

بی‌شک فکر تند نیچه او را زودتر از وقت پخته کرد و بسوخت. پیکار او با عصر خویش تعادل مغزش را به هم زد؛ «جنگ با اخلاق و عادات عصر، وحشتناک است... آنکه وارد این پیکار شود از درون و بیرون کیفر خواهد دید.» گفتار نیچه به تدریج تلختر می‌گردید و اشخاص را نیز مانند عقاید و افکار مورد حمله قرار می‌داد، به واگنر و مسیح و دیگران ابقا نکرد. می‌گوید: «پیشرفت در حکمت مایه کاهش تندی و تلخی است.» ولی خود او نتوانست به گفته قلمش گوش دهد. هر چه ذهنش کندتر می‌گشت، خنده‌اش نیز تلختر می‌شد؛ هیچ چیز بهتر از گفتار ذیل شدت زهری را که در او نفوذ می‌کرد، بیان نمی‌کند :

«شاید من بهتر از همه می‌دانم که چرا انسان تنها حیوان ضاحک است : او چنان به شدت و مرارت درد و رنج دید که مجبور شد خنده را اختراع کند.»

بیماری و نابینایی تدریجی جنبه‌های ضعف و انحطاط جسمانی او بود. و رفته‌رفته درباره بزرگی و رنج خویش به وهم جنون‌آمیزی دچار شد؛ یکی از کتابهای خود را با یادداشتی پیش «تن» فرستاد. در این یادداشت به آن منتقد بزرگ اطمینان می‌داد که این کتاب نادره‌ترین کتبی است که نوشته شده است؛ آخرین کتاب او «مرد را ببین» پر از خودستایی هایی است که نظیرش دیده نشده است. «مرد را ببین!» دریغا که ما مرد را در اینجا خیلی خوب می‌بینیم!

شاید اگر مردم قدرش را بهتر می‌شناختند، این خود خودهی تسلی‌بخش در وی ظاهر نمی‌شد و نیچه از نظر تندرستی و عقاید بهتر می‌گردید، ولی قدرشناسی ها قدری دیر شد. هنگامی که دیگران به او دشنام می‌دادند و یا اصلاً نمی‌شناختند، «تن» دلیرانه سخنان ستایش‌آمیزی به او فرستاد؛ براندس به وی نوشت که در دانشگاه کپنهاگ درباره «اصلاح اساسی اشرافی منشی» نیچه تدریس خواهد کرد؛ استریندبرگ نوشت که عقاید نیچه را در درام به کار خواهد بست؛ و شاید بالاتر از همه آن بود که یکی از هواخواهان ناشناس او یک چک 400 دلاری برایش فرستاد؛ ولی این هدایا هنگامی می‌رسید که دل و دیده نیچه هر دو تقریباً بینایی خود را از دست داده و امیدی برایش نمانده بود. می‌گوید : «هنوز دوره من نرسیده است؛ فقط پس ‌فردا از آن من خواهد بود.»

در ژانویه 1889 در تورن آخرین ضربت به وی وارد شد. دچار سکته ناقص گردید؛ به هر زحمتی بود خود را به اطاق زیرشیروانی خویش رسانید و شروع به نوشتن نامه‌های جنون‌آمیز کرد، به کوزیما واگنر فقط چهار کلمه نوست : «آریادنه، من تو را دوست می‌دارم»؛ به براندس پیام مفصلی تحت عنوان «مصلوب» فرستاد؛ به بورکهارت و اووربکاووربک به کمک او شتافت و دید که نیچه با آرنجهای خویش پیانو را می‌کوبد و می‌شکند و در یک ذوق و مستی دیونویوسی آواز می‌خواند و فریاد می‌کشد. چنان نامه‌های عجیب نوشت که نخست به تیمارستانش بردند؛ ولی مادرش به فریادش رسید و او را تحت مراقبت و پرستاری تسلی‌بخش خودش گرفت. چه منظره‌ای! این پیرزن پارسا که فرزندش همه معتقدات مقدس او را نفی و انکار کرده بود و خود کفر و الحاد پسر را با درد و اندوه و شکیبایی برخود هموار ساخته بود. اکنون دوباره با مهر مادری مانند «پیتا» در آغوشش می‌گرفت. ولی مادر به سال 1897 از دنیا رفت و خواهر نیچه مراقبت او را به عهده گرفت و با خود به وایمار برد. در آنجا کرامی مجسمه‌ای برای او بساخت که رقت‌انگیز است و نشان می‌دهد مردی که هنگامی نیرومند بود چگونه زار و نزار و بی‌یار سر فرود آورده است. با این همه نمی‌توان گفت که کاملاً بدبخت بود؛ طبیعت با دیوانه کردن او بر وی رحم آورده بود. روزی ناگهان متوجه شد که خواهرش به او نگاه کرده گریه می‌کند؛ نتوانست معنی گریه‌اش را بفهمد و گفت : «لیسبت، چرا گریه می‌کنی مگر ما خوشبخت نیستیم؟» روزی شنید که کسی از کتاب صحبت می‌کند، صورت رنگ‌پریده‌اش برافروخت و به خوشی گفت : «آه! من نیز بعضی کتابهای خوب نوشته‌ام»، و دوباره آن حال خوشی و روشنی برطرف گردید.

وفات او در 1900 بود؛ نبوغ برای کمتر کسی این همه گران تمام شده است.