زندگینامه دانشمندان
زندگینامه لورنس کلین
لورنس کلین برنده جایزه نوبل 1980 اقتصاد، در اوماهایایالات متحده متولد شد و پس از تحصیلات مقدماتیبه مباحث اقتصاد و ریاضیعلاقهمند شد.
لورنس کلین برنده جایزه نوبل 1980 اقتصاد، در اوماهایایالات متحده متولد شد و پس از تحصیلات مقدماتیبه مباحث اقتصاد و ریاضیعلاقهمند شد.
او پس از گرفتن لیسانس از دانشگاه کالیفرنیا به دانشگاه MIT رفت و پایاننامه خود را تحت نظارت ساموئلسون نوشت و پس از آن به تیم اقتصاد سنجیملحق شد. او از محققان پیشرو در زمینه ساخت و تحلیل مدلهایکاربردینوسانات تجاریبوده است. کلین کارش را در این زمینه با انتشار مقالهایدر سال ۱۹۵۰ آغاز نمود که در آن به شناساییو کمینمودن مدلهاییاز اقتصاد آمریکا در طول دوره جنگهایجهانیپرداخت.
در سالهایبعد او به این رشته از تحقیقات خود ادامه داد و چندین مدل جدید را ساخت که یکیاز آنها را با همکاریآرتور گلدبرگر تهیه کرد که معروفیت زیادیپیدا نمود. کلین در سال ۱۹۴۷ یک سال را در نروژ در کنار فریش وهاولمو به کار دانشگاهیگذراند و در تابستان آن سال یک سریاز مدلهایاقتصاد سنجیرا برایدولت کانادا در اوتاوا تهیه نمود. او همچنین مدتیرا در دانشگاه آکسفورد به تحقیق درباره مدل اقتصاد انگلستان گذراند و در مدت چهار سال اقامت خود در انگلستان به مطالعاتیدرباره اقتصادسنجینظریبا روشهایاستنتاج آماریپرداخت. بعد از این دوره به دانشگاه پنسیلوانیا در ایالات متحده بازگشت و از سال ۱۹۵۸ در آنجا باقیماند. سریمدلهایوارتون او در این دانشگاه شکل گرفت و برایپروژههایمدلسازیبه بسیاریاز کشورها از جمله ژاپن و مکزیک سفر کرد و تعدادیپایاننامه را با این موضوعات برایکشورهایصنعتیو در حال توسعه راهنماییکرد.
کلین از طریق مدلسازیهایخود به تحلیلهایاقتصادسنجیکلان که تینبرگن آغاز کرده بود، ادامه داد. او نظریههایاقتصادیمختلف را با تکنیکهایآماریو شبیهسازیرایانهایبه منظور پیشبینیکوتاهمدت به کار گرفت. انتشارات اولیه کلین عمدتا ویژگیروش شناختیداشت، اما به تدریج کارهایش به سویساخت و استفاده از مدلها برایاهداف عملیگرایید و کوشید تا ابزاریرا برایپیشبینینوسانات تجاریو تاثیرات تدابیر سیاسیو اقتصادیفراهم کند. در طیدهه ۱۹۵۰ مدلهایاو از اقتصاد آمریکا به ابزار موفقیدر پیشبینیهایکوتاه مدت تبدیل شد. در آغاز دهه ۱۹۶۰ کلین مدیر پروژه تحقیقاتیبزرگیتحت عنوان بروکینگ شد تا مدلهایاقتصاد سنجیمبسوطیرا برایاقتصاد آمریکا بسازد و در پیشبینیکوتاه مدت به کار گیرد. بعد از این کار، کلین مدل اقتصادسنجیدیگریرا به نام وارتون ساخت که از مدل قبلیکوچکتر بود و معروفیت زیادیبرایتحلیل شرایط تجاریکسب نمود و برایپیشبینینوسانات در تولید ملی، صادرات، سرمایهگذاری، مصرف به کار گرفته شد و تاثیرات تغییرات در مالیات، هزینههایدولتی، افزایش قیمت نفت و غیره را بر متغیرهایکلان را نشان میداد.
در اواخر دهه ۱۹۶۰ پروژه تحقیقاتیبزرگیبا پیشنهاد و رهبریکلین آغاز شد. هدف این پروژه هماهنگیمدلهایاقتصادسنجیدر کشورهایمختلف بود. ایده اساسیپروژه این بود که تحلیلهاینحوه انتشار نوسانات تجاریبین کشورهایمختلف را بهبود بخشد و پیشبینیهاییاز تجارت بینالملل و جریانهایسرمایه انجام دهد. البته این کار، امکاناتیرا برایمطالعه تاثیرات اقتصادیتدابیر سیاسییک کشور به سایر کشورها و حتیانعکاسهایبعدیآن بر اقتصاد کشور اصلیرا فراهم نمود. یک مثال از کاربرد این مدل به تاثیر افزایش قیمت نفت بر تورم، اشتغال و تراز تجاریدر کشورهایمختلف بر میگردد. این مدلها نه تنها در کشورهایتوسعه یافته بلکه در کشورهایدرحال توسعه و سوسیالیست نیز به کار گرفته شد. در این راستا او اقتصادسنجیمدرن را به اقتصادهایبا برنامهریزیمتمرکز از قبیل شورویسابق و چین معرفینمود.
در طول دهه ۱۹۶۰ کلین مطالعات اقتصادیرا با هدف پیشبینیهایاقتصادیبرایمشتریان خصوصیو دولتیآغاز کرد و از محل درآمد آن صندوقیرا برایکمکهایتحصیلیتحت عنوان موسسه پیشبینیاقتصاد سنجیوارتون تاسیس کرد. پروژه او در ژاپن باعث علاقهمندیاو به موضوعات خاور دور شد و همکاریهایعلمیاو را با دانشگاههایژاپن و انتشار مجلات اقتصادیمشترک را موجب شد. در انتخابات سال ۱۹۷۶ ایالات متحده، کلین با تیم اقتصادیکارتر همکاریکرد، ولیاز پذیرش مقام دولتیامتناع کرد و ریاست انجمنهایعلمیاقتصادیآمریکا و جامعه اقتصاد سنجیرا در سال ۱۹۷۷ به عهده داشته است.
کلین از طریق انتشارات خود و هدایت گروههای تحقیقاتی در کشورهای مختلف تا حد زیادی تحقیقات درباره مدلهای پیشبینی اقتصادسنجی را تشویق نمود و با این کار، استفاده از مدلهای اقتصادسنجی گسترش زیادی پیدا نمود. او اکنون به عنوان استاد کرسی همچنان با مدلسازی اقتصاد سنجی کلان سرگرم است و تمرکز مدلهایش بر پیشبینیهای ماهانه و فصلی قرار دارد.
زندگینامه هرودوت
هرودوت (425-485 پیش از میلاد) بزرگترین تاریخ نگار جهان باستان است که او را پدر تاریخ نیز دانستهاند. هر چند در نگارش نبردهای ایران و یونان از هم زبانان یونانی خود پشتیبانی میکند، بخش مهمی از تاریخ باشکوه ایران باستان از نوشتههای او یا با کمک آنها شناخته شده است. شناخت کنونی ما از ملت های کهن دیگری مانند بابلیها، مصریها، فینیقیها، نیز تا اندازهی زیادی از نوشتههای او به دست آمده است. به نظر میرسد او نخستین کسی باشد که واژهی هیستوری (History) را به معنای تاریخ به کار برده است.
هرودوت (425-485 پیش از میلاد) بزرگترین تاریخ نگار جهان باستان است که او را پدر تاریخ نیز دانستهاند. هر چند در نگارش نبردهای ایران و یونان از هم زبانان یونانی خود پشتیبانی میکند، بخش مهمی از تاریخ باشکوه ایران باستان از نوشتههای او یا با کمک آنها شناخته شده است. شناخت کنونی ما از ملت های کهن دیگری مانند بابلیها، مصریها، فینیقیها، نیز تا اندازهی زیادی از نوشتههای او به دست آمده است. به نظر میرسد او نخستین کسی باشد که واژهی هیستوری (History) را به معنای تاریخ به کار برده است.
درباره زندگی هرودوت اطلاعات دقیقی در دست نیست. دایره المعارف امریکانا ، تاریخ تولد او را 485 پیش از میلاد نوشته که با تاریخی که هانری برگن فرانسوی ذکر کرده است، پنج سال اختلاف دارد. علت این که اطلاعات ما از او دقیق و گسترده نیست، آن است که هرودوت ، برخلاف نویسندگان دیگر که در آغاز به شرح زندگی خود میپردازند، در آغاز کتاب 9 جلدی خود فقط به این جمله بسنده کرده است که: «هرودوت اهل هالیکارناس تحقیقات خود را در این کتاب به مردم تقدیم میکند.» او در سراسر کتاب از خود و زندگی شخصی خود یادی نمیکند و حتی پیرامون وطن خود نیز چیزی ننوشته است. با این همه، از لابهلای متن کتاب او تا اندازهای میتوان به شخصیت و روحیات او پی برد. بخشی از دانستههای ما پیرامون زندگی و شخصیت هرودوت، نیز از زبان تاریخ نگاران و نویسندگان کهن، مانند سوئیداس و اتین بیزانسی و متنی از ازوب به دست آمده است.
سوئیداس هرودوت را فرزند لیگزیس (Lyxes) و دریو (Dryo) معرفی میکند که در هالیکارناس(جنوب غربی ترکیه) به روزگار فرمانروایی آرتمیس، ملکهی غیریونانی و ساتراپ ایران که هرودوت از او به نیکی یاد میکند، چشم به جهان گشود. اما نام پدر و مادر او ریشهی یونانی ندارد و منحصر به فرد به نظر میرسد. از این رو، جرج سارتن احتمال میدهد که اینها نامها شرقی باشند که کم و بیش رنگ یونانی به خود گرفتهاند و اگر چنین باشد هرودوت را میتوان شرقی یا دستکم نیمه شرقی دانست که به شدت تحت تاثیر یونانیان و ایرانیان قرار گرفته بود. شاید به همین دلیل باشد که پلوتارک، تاریخ نگار یونانی، هرودوت را بیگانهپرست معرفی کرده است.
در آن زمان که هرودوت در هالیکارناس، در جنوب غربی آسیای صغیر، که یک مهاجرنشین یونانی و زیر فرمان اپراتوری پارس بود، به دنیا آمد، داریوش هخامنشی در ماراتون می جنگید و 35 سال از مرگ پسامیک سوم، آخرین فرعون مصر، و نزدیک 40 سال از شکست نبونید، پادشاه بابل، از کوروش هخامنش میگذشت. او در خانوادهای پا به عرصه وجود گذاشت که همه آنها اهل فضل و معرفت بودند. پدرش لیگزس و عمویش پانیازیس اسطورهها و داستانهای کهن یونان را به خوبی میدانستند. به ویژه، پانیازیس که همهی افسانهها و اسطورههای یونان باستان را برای او تعریف کرده است. بی جهت نیست که هرودوت، مقصود از تاریخ را بیان رویدادهای گذشته میداند و آن را «استوریا» یعنی داستان نامیده است که واژه History به معنی تاریخ از آن گرفته شده است.
هرودوت به کمک عمویش، پانیازیس، که شاعر شناخته شدهای بود، زبان ایونی را که زبان ادبی یونان باستان بود، فرا گرفت و تاریخ خود را به آن زبان نوشت. هرودوت پس از فراگیری زبان ادبی یونان، به کتاب تاریخ هکاته، که پیش از او در ایونی(یونان) زندگی میکرد، دست یافت و اطلاعات سودمندی از دنیای متمدن پیش از زمان خود به دست آورد. اما بیشتر اطلاعات تاریخی خود را از سفرهایش به جاهای گوناگون جهان به دست آورد. او جوانی نورسته بود که در شهر هالیکارناس شورشی علیه فرماندار شهر، لیگدامیس، رخ داد که هرودوت در آن شرکت داشت. آن شورش به شدت سرکوب شد و عموی هرودت کشته شد، اما هرودوت و خانوادهاش توانستند از آن شهر فرار کنند و به ساموس بروند. آنان از آن جا به ساحل دریای سیاه و سرانجام به سرزمین سکاها کوچ کردند.
پس از مدتی هرودوت به سارد پایتخت لیدی رفت و از تسهیلاتی که سازمان اداری منظم هخامنشی برای پیمودن راه شاهی ایجاد کرده بود ، بهره گرفت و روانه کشور پارس شد. پس از ایران به بابل رفت. در هر کشور و ناحیه، به کاهنان پرستشگاهها و آگاهان به احوال گذشته سرزمینها مراجعه می کرد و از آنان اطلاعات به دست میآورد. پس از پایان پژوهشهایش دربارهی تمدن میان رودان به فینیقیه رفت و از دریانوردان چیرهدست و آگاه آنجا پرسشهایی کرد و درباره اوضاع مدیترانه، جزیرههای آن، تنگهی هرکول(جبل الطارق) و غیره، چیزهایی شنیده و یادداشت کرد. سپس به مصر رفت و از دلتای نیل تا منطقه آسوان و سرچشمههای نیل را بازدید کرد و تحت تاثیر شکوه اهرام و آرامگاههای فرعونهای مصر قرار گرفت. هرودوت در نوشتههای خود ، تمدن مصر را مرهون وجود رود نیل میداند. جمله معروف «مصر آورده نیل است»،که بیشتر تاریخ نگاران آن را بیان کردهاند، از جلد دوم تاریخ هرودوت برداشت شده است.
هرودوت پس از مصر مدتی در آتن اقامت کرد و به نوشته هایش نظمی خاص داد و سپس به هالیکارناس رفت و چون وطن خود را در ناامنی دید، دوباره آن جا را ترک کرد. چون شنیده بود که عدهای از ایونیها شهر مهاجرنشینی به نام توریوم در را در جنوب ایتالیا ایجاد کرده اند، به آن جا کوچ کرد و بقیهی تاریخ خود را در آن شهر تنظیم کرد. سرانجام، هرودوت پس از سفرهای زیادی که او را تکیده و رنجور کرده بود، در همان شهر در 425 پیش از میلاد در 65 سالگی درگذشت و در میدان مرکزی شهر مدفون شد.او به اندازهای به توریوم علاقه مند بود که آن جا را وطن دوم خود نامیده است.
شگفتانگیز این که، این تاریخ نگار به ظاهر یونانی، آن اندازه در میان مردم یونان، حتی خواص و اهل علم و فلسفه و تاریخ، ناشناخته بود که حتی ارسطو فیلسوف برجستهی آتن در یکی از آثار خود، وطن هرودوت را شهر توریوم معرفی کرده است. جای این پرسش نیز هست که چرا این تاریخ نگار به ظاهر یونانی بیشتر زندگی خود را در سرزمینهای زیر فرمان ایرانیان سپری میکند و طی زندگی خود زمان اندکی را در آتن میماند. او حتی در زمان بازنشستگی، که به ناچار وطن اصلی خود را ترک میکند، به مهاجرنشینی در جنوب ایتالیا میرود که چندان زیر نفوذ آتنیها نیست. به نظر میرسد آتنیها او را بیگانه میدانستند و به عنوان شهروند آتنی نپذیرفته بودند. با این همه، به بیان راولین سن، باستان شناس انگلیسی که تاریخ او را به انگلیسی ترجمه کرده است، پی بردن به این که چه دلیلی هرودوت را «که علاقه و میلی به جامعهی آتن داشت، به ترک آنجا وادار کرد»، دشوار است.
تاریخ هرودوت را نخستین کتاب تاریخ جهان میدانند. با این همه، کتاب او در واقع تاریخ پیدایش امپراتوری ایرانیان، پیشرفت آن امپراتوری و رویاروییهای ایرانیان و یونانیان است. او تاریخ خود را با داستان کروزوس پادشاه لیدی و لشکرکشی کوروش به آنجا آغاز میکند. سپس به تاریخ امپراتوری ایران میپردازد و چگونگی بر تخت نشستن کوروش و داریوش را شرح میدهد. در جلدهای میانی به نبردهای بزرگ جهان باستان، ماراتن و سالامین میپردازد و ماجرای لشکرکشی دریایی داریوش و خشایارشا را بیان میکند و کتاب خود را با شرح جنگهای پلاته و میکال به پایان میبرد. او در لابهلای این داستان دراز که نقش آفرینان اصلی آن ایرانیان هستند، به شرح زندگی و تاریخ قومهای دیگری مانند مصریها و فینیقیها نیز میپردازد.
هرودوت تاریخ خود را در 9 جلد نوشته و هر کدام را به نام یکی از خدایان هنرهای زیبا نامگذاری کرده است. خدایان هنرهای زیبا، که در اسطورهها و افسانههای یونانی از آنها بسیار یاد شده، 9 خدا بودهاند که هر یک از یکی از شاخههای هنرهای زیبا پشتیبانی میکرده است. خدای تاریخ، که کلییو نام داشته، نخستین آن خدایان بوده است که نام جلد نخست تاریخ هرودوت است و هشت جلد دیگر به ترتیب به خدایان موسیقی، کمدی، تراژدی، رقص، شعر، غزل، اخترشناسی و سخن، اختصاص یافته است.
1. کتاب اول: کلییو(Clio) خداوند تاریخ. با داستانهای افسانهای و باور نکردنی آغاز میشود و سپس به امپراتوری لیدی اشاره میکند و به چگونگی سقوط آن در پی لشگر کشی کوروش اشاره میکند. او در همین جلد به معرفی ویژگیهای قوم ماد و قوم پارس میپردازد. سپس ما را با قومهای یونی، دری و ائولی آشنا میکند و چون میخواهد از لشکرکشی کوروش به بابل یاد کند، پیرامون بابلیها و تمدن بابل نیز سخنانی میآورد. کتاب اول او با چگونگی کشته شدن کوروش به دست قوم ماساژت، که زنی دلیر فرمانروای آنها بود، به پایان میرسد.
2. کتاب دوم: اوترپ (Euterpe) خداوند موسیقی. به شرح اوضاع مصر پرداخته، چگونگی تاثیر رود نیل بر تمدن مصر را به تفصیل بیان کرده و در مورد مومیایی کردن اموات و شیوههای گوناگون آن و ساختن اهرام تحقیق کرده است. در مورد نظر مصریان دربارهی جانوران میگوید که خوک از نظر آنان ناپاک است. او در این کتاب از سرزمین هایی که امروزه به آنها خاور نزدیک میگویند نام میبرد و دربارهی تمدن آنها مطالبی نوشته است.
3. کتاب سوم: تالی (Thalie) خداوند کمدی. زندگی کمبوجیه و فتح مصر را شرح میدهد.
4. کتاب چهارم: ملپومن (Melpomene) خداوند تراژدی. به چگونگی زندگی اقوام سکایی اشاره کرده است و تصویری از زندگی شبانهای درندهخوی سکایی که بر پشت اسب میجنگیدند و در گاری و ارابه زندگی میکردند، به خواننده اثر خود عرضه می دهد و سپس به اغراق گویی درباره جنگ های ایران و یونان میپردازد.
5. کتاب پنجم: تربپسیکور (Terpsichore) خداوند رقص. دنبالهی جنگهای ایران و یونان را شرح میدهد و در مورد جادهی شاهی، که با کوشش قومهای گوناگون و به فرمان داریوش هخامنشی بین سارد و شوش ایجاد شد، میگوید: «این راه از نقاط مسکونی و امن می گذرد و در مسیر آن کاروان سراهای عالی ساختهاند. در هر پنج فرسنگ (یک منزل) یک کاروانسرا وجود دارد و در مجموع از سارد پایتخت لیدی تا شوش ایران 111 کاروان سرا وجود دارد و چاپارها در هر منزلی اسب تازه نفسی را به کار میگیرند.» هرودوت نوشته که چاپارها طی 10 روز آن راه دراز را به طور کامل طی میکردند.
6. کتاب ششم: اراتو (Erato) خداوند شعر اندوهناک. به چگونگی طغیان مردم ایونی علیه هخامنشیان میپردازد .
7. کتاب هفتم: پولیمنی (Polymnie) خداوند غزل. درباره تدارکات نظامی خشایارشا جهت حمله به یونان است و اغراقگوییهای زیادی در آن دیده میشود و در پایان آن به نبرد ترموپیل میپردازد.
8. کتاب هشتم: اورانی (Uranie) خداوند اخترشناسی. ویژهی نبرد جنگ سالامین است.
9. کتاب نهم: کالیوپ (Calliope) خداوند سخن وری و شعر حماسی. به شرح جنگ پلاته و سرانجام شکست نهایی سپاه ایران در میکال اشاره دارد.
با وجود نادرستیهایی که در برخی از روایتهای هرودوت دیده میشود، تاریخ او کمک زیادی به تاریخ شناسان و باستان شناسان کنونی برای کشف زبانهای باستانی و نیز رویدادهای مهم تاریخی کرده است. برای نمونه هرودوت در جلد دوم کتاب خود درباره مصر نوشته است: «نکوس، فرزند بستامتیک، فرعون مصر، نخستین کسی بود که دست به حفر مجرایی زد که نیل را به دریای اریتره (سرخ) متصل میکرد و سپس داریوش پارسی کار حفر آن را ادامه داد.» چون شامپلیون، این مطلب را در تاریخ هرودوت مطالعه کرد به این مسئله کنجکاو گردید و در همان مسیری که تاریخ نگار یونانی از آن نام برده بود حفاری کرد و سنگ نوشتهای به دست آورد که روی آن به سه خط، یکی یونانی و دو خط مصری در این باره مطالبی نوشته شده بود. او پس از برابر کردن هر واژهی یونانی با یکی از واژههای هیروگلیف، راز خواندن آن را کشف کرد.
پیش از هرودوت تاریخ نگاران دیگری مانند کادموس، هلانیکوس، میتیلین، شارن و هکاته، میزیستند که هرودوت در جوانی آرزو داشته است که روزی با آنها از نزدیک آشنا شود. آن تاریخ نگاران بیشتر دربارهی چگونگی بنیانگذاری شهرهای باستانی و شکوه و جلال خانوادههای بزرگ و اشراف سخن گفتهاند و اغلب با استدلالی خیالی نسب کسانی را به خدایان و قهرمانان باستان میرساندهاند. هرودوت در جوانی نوشتههای آنان را میخوانده و از افسانههای خیالی آنان لذت میبرده است، اما پس چندی دریافته بود که شیوهی تاریخ نگاری آنان چندان درست نیست و آنان را به افسانهپردازی و داستان سرایی متهم کرده است. او آن چنان نسبت به شخصیتهای مورد علاقهی خود بیتوجه میشود که گاهی از روی تحقیر آنها را «یونی» و «یونانی» میخواند و خود را از اهالی آسیای صغیر دانسته است(جلد دوم، بند 16).
هرودوت از هر سرزمینی که می گذشت، گزارش تهیه می کرد. این کار به زبان جامعه شناسان کنونی، تکنگاری نامیده میشود. این نوع پژوهش تاریخی را دربارهی ملت ها و تمدن های گوناگون، تاریخ تحلیلی نیز میگویند، زیرا این تاریخ نگار در پنج سده پیش از میلاد، مرحلههای جداگانهای از کوشش انسانها را در زمینه سیاست، اقتصاد، اخلاق، تعلیم و تربیت، دین و دانش، ادب و هنر، در یک تمدن کاوش میکرد. در این روش هرودوت از جزو به کل پی میبرد. بنابراین، کتابی که او نوشت فقط مجموعهای از اطلاعات تاریخی نیست، بلکه رگههایی از پژوهشهای باستان شناسی، فرهنگ عامه و حتی اطلاعات جغرافیایی است.
هرودوت گزارشهای خود را بر اساس مشاهده های شخصی و گفت و گو با شخصیتهای آگاه، که ممکن بود از میان دانشمندان و بزرگان قوم باشند، به دست میآورد. او در برخی از جاهای کتاب خود «از پارسیانی که در تاریخ بسیار آگاه هستند» یاد میکند و حتی آغاز کتاب اول او نیز به همین عبارت است. با این همه، از نام آنها و چگونگی آشنایی خود با آنان سخن نمیگوید. به نظر میرسد دستکم دو سنگ نوشتهی دوران هخامنشی از منبعهای تاریخ او باشد. چرا که ماجرای به سلطنت رسیدن داریوش را با دقتی بیان میکند که در سنگ نوشته آمده است. با این همه، هنوز به درستی نمیدانیم که او چگونه از محتوای آنها آگاه شده است.
هرودوت در 2400 سال پیش درباره هر کشوری که مطلبی شنیده بود، برای پی بردن به درستی مطالب آن، دنیای آن زمان را زیر پا گذاشت، مانند همین شیوه را توین بی، تاریخ شناس انگلیسی، و تاریخ شناس آمریکایی، ویل دورانت، در قرن بیستم انجام دادند. این دو تاریخ شناس زمان ما همانند هرودوت فقط به نوشته های پیشینیان بسنده نکردند، همان گونه که هرودوت به آموزشها و گفتههای عمویش در هالیکارناس و نوشتههای تاریخنگاران پیش از خود بسنده نکرد و ضمن سفر یادداشتهایی را فراهم کرد. او در این باره در کتابش میگوید: «آن چه دیگران نقل کرده اند من در کتابم آوردهام، لکن چنین نیست که همه را بدون تمیز دادن باور کرده باشم، مگر این که در طی سفر های مکرر به حقیقت آن پی برده باشم.»
کتاب تاریخ هرودوت از آن جایی که اطلاعات زیادی درباره تاریخ باستان ملتهای گوناگون دارد ، هنوز هم مورد استناد تاریخ شناسان است. با این همه، از آن جایی که به علل حوادث نپرداخته و چندان تسلسل وقایع و اشخاص از حیث تقدم و تاخر تاریخی رعایت نکرده، گاهی در پراکنده گویی از اندازه به در میرود و محاسبه سالها و تاریخ رویدادها و سلطنتها را از روی دقت انجام نداده جنبه علمی کامل ندارد. بعدها تاریخ نگاران دیگر با مقارنه قرار دادن حکومت پادشاهان سرزمینهای گوناگون، سال درست رویدادهای گوناگون را به دست آوردهاند.
بخش زیادی از تاریخ هرودوت به پارسها و مادها و ملتهای زیر فرمان آنان اختصاص یافته و نقطه اوج تاریخ او ،شرح جنگهای ایران و یونان از داریوش تا آخر دوره خشایارشا است. او در کتابش آرزو می کند که روزی آزادی یونان را ببیند و شاهد نابودی دیکتاتوری هخامنشی باشد. او ، به غیر از کوروش و داریوش همه شاهان هخامنشی را سبک سر و دیکتاتور خوانده است. در مورد مسایل جنگی بیشتر ازیونانیها طرفداری کرده است و می گوید که جنگ ایران و یونان در حقیقت جنگ بین دیکتاتوری آسیایی و دموکراسی یونانی بوده است و چنان چه ایرانی ها پیروز شوند، دیکتاتوری آسیایی بر تمدن هلنی غلبه خواهد کرد. او هنگامی که از شهر آتن سخن میگوید، از آزادی سیاسی مردم آن شهر به نیکی یاد میکند(جلد پنجم، بند 78)، اما به درستی نمیدانیم چرا او زندگی در مهاجرنشین توریوم را بر زندگی در آتن ترجیح میدهد.
هرودوت در معرفی سپاه ایران راه اغراق را پیموده است. میرزا حسنخان پیرنیا (مشیر الدوله) در تاریخ ایران باستان در مورد مبالغه گوییهای هرودوت در رابط با جنگ ایران و یونان مطالب زیادی دارد. او پیرامون شمار سپاهیان ایران که از تنگهی بسفور گذشته و خود را برای یورش به آتن آماده میکردند، به این مبالغهی هرودوت اشاره میکند که میگوید: «قشون ایران به دریاچهای رسید که پنج کیلومتر محیط آن بود و آب دریاچه برای سیراب کردن اسبان کفایت نمیکرد.» مشیرالدوله جواب می دهد که اگر بر فرض ژرفای آن دریاچه یک متر باشد، این دریاچه آن اندازه آبش زیاد خواهد بود که برای سیراب کردن بیش از یک میلیون اسب کافیست و حال آن که همهی سپاه ایران از سواره و پیاده بیش از 350 هزار نفر نبوده است. درواقع، تاریخ هرودوت در حکم گزارش یک خبرنگار جنگی است که گاهی خبری را بدون تفسیر و اظهار نظر نقل میکند و گاهی هم راه مبالغه را در پیش میگیرد.
او دربارهی ویژگیهای رفتاری بزرگ پادشاه هخامنشی، کورش بزرگ، مینویسد: «کوروش مانند پدری مهربان و رئوف است که برای مردم کار میکند.» سپس اضافه می کند: «او مردی ساده، جفا کش، بسیار عالی همت، شجاع و در فنون جنگ ماهر بود. او بود که ایالت کوچک پارس را به یک مملکت بزرگ تبدیل کرد .» در جایی دیگر میگوید که او با مردم به مهربانی و پدرانه رفتار میکرد و در جای دیگر او را «آقای آسیا» میخواند. او در داستان فتح لیدی به کوشش سپاهیان پارس، از این نوآوری کوروش یاد میکند که از شترها برای رم دادن اسبها سواره نظام لیدی بهره گرفت، چرا که بوی شتر باعث رم کردن اسب می شود.
هرودوت کمبوجیه را نخستین نمونه از پادشاهان ظالم شرقی میداند که به فساد گرایش داشته است و میگوید: «او شخصی تندخو، بیتاب ،عاجز از کف نفس، درنده خود بود. داریوش که نمونه بهترین حکم رانان شرقی است ، دلیر ، باهوش ، زیرک و در فن جنگ و صلح هنرمند و بنیان گذار و استوار کننده و وسعت دهنده امپراتوری بود. خشایار شا پادشاهی ستم گر، ناتوان، طفلوار ولی بیرحم، خودخواه، سست عنصر و به آسانی تحت نفوذ درباریان بود.»
با این همه، او این رفتار پادشاهان پارس را میستاید که فردی را برای یک گناه کوچک به مرگ محکوم نمیکنند و این که هیچ کدام از پارسها حق ندارد برای یک گناه کوچک یکی از افراد خانوادهی خود را مجازاتی جبران ناپذیر کند. آنها باید: «نخست خوب بیاندیشند و چنانچه کارهای بد مقصر از خدماتش از حیث تعداد و شدت بیشتر باشد، آنگاه میتوانند تسلیم خشم و غضب شوند و او را مجازات کنند.»
درباره تعلیم و تربیت پارسها در زمان کوروش مینویسد: «پارسها میخواهند که از جوانان خود مردانی شجاع و پر تهور بسازند و داشتن فرزندان زیاد را در خانواده تشویق میکنند. همهی جوانان بایستی سوارکاری و تیراندازی را فرا گیرند. هر عملی که ارتکاب آن منع شده، صحبت کردن از آن نیز ممنوع است. به عقیده پارسها بدترین و ننگین ترین کارها، دروغ گفتن و پس از آن قرض گرفتن است. استدلال آنها این است که کسی که قرض میکند، گاه مجبور است دروغ بگوید.»
او پیرامون بهداشت در میان پارسها میگوید: «پارسها مواد پاک مانند خاک و آب را آلوده نمیکنند. آنها در مجراهای آب، ادرار نمیکنند و آب دهان در آن نمیاندازند و دست روی خود را(در آنجا) نمیشویند و حتی اجازه نمیدهند که کسی چنین کند. بر عکس ما(یونانیها)، مجراهای آب را چندان گرامی نمیداریم.»
او وضعیت دین را میان پارسها و یونانیها مقایسه میکند و میگوید: «پارسها در زمینه دیانت از یونانیها متمایز هستند. آنها عادت ندارند که برای خدایان مجسمه بر پا کنند و یا معبد و قربان گاهی بسازند. برعکس، آنها کسانی را که چنین کنند به دیوانگی متهم می کنند و علت آن به نظر من آن است که آن ها هرگز مانند یونانیان خصوصیات بشری برای خدایان خود قایل نبودند.» او پیرامون مراسم دینی پارسها مینویسد که پارسها برای قربانی کردن برای خدایان به جای پاکی میروند و پس از جاری کردن نام خدا بر زبان به قربانی کردن جانور میپردازند. او مینویسد: «کسی که قربانی را به خداوند هدیه میکند، نمیتواند فقط برای خود دعای خیر کند و باید برای سعادت و خوشبختی پادشاه و همهی مردم پارس دعا کند.»
او پیرامون فرهنگ عمومی پارسها میگوید: «پارسها عادت دارند روز تولد خود را جشن بگیرند. در آن روز آنها حق خود میدانند که غذایی مطبوعتر از غذای روزهای دیگر بخورند. اعیان و اغنیا گاو یا اسب یا شتر و یا خری میکشند و آن را در پارچهای در اجاقهای بزرگی کباب میکنند. افراد بیچیز و فقیر به جانوران کوچکتر بسنده میکنند. پارسها به طور معمول غذای مقوی سنگین کمتر میخورند. بیشتر به غذاهای سبک علاقه دارند که همه را یکجا به سر سفره نمیآورند. از این رو، پارسها بر این باوراند که اگر یونانیها فقط برای جلوگیری از گرسنگی غذا میخورند، برای آن است که در پایان غذا چیز قابلی به آنها نمیدهند. در صورتی که اگر در پایان غذا چیز شایستهای برای آنان بیاورند، باز هم به خوردن ادامه خواهند داد.»
هرودوت دربارهی آداب برخورد اجتماعی در میان پارسها چنین میگوید: «هنگامی که دو نفر پارسی در کوچه با هم روبهرو میشوند، به جای آنکه به یکدیگر سلام بکنند، لبهای یکدیگر را میبوسند. اگر یکی از نظر جایگاه اجتماعی از دیگری پایینتر باشد، روی گونههای یکدیگر را میبوسند. اما اگر یکی از آنها از خانوادهای پست باشد، در برابر دیگری زانو بر زمین میزند و سجده میکند. آنها به آشنایان نزدیک خود بیشتر اهمیت میدهند و آنهایی که در فاصلهی دورتری زندگی میکنند، در درجهی دوم قرار میگیرند.»
هرودوت پیرامون یکی دیگر از ویژگیهای پارسها، یعنی تقلیدپذیری، مینویسد: «پارسها از همهی ملتهای دیگر جهان بیشتر استعداد اخذ عادتها و رسوم خارجیان را دارند. برای نمونه، چون آنها لباس مادها را زیباتر از لباس ملی خود دیدند، آن لباسها را پوشیدند» این تعریف از قوم پارس برخی از نویسندگان را بر آن داشته که تقلید ایرانیان از فرهنگ غرب را به تاریخ دراز آنها پیوند بدهند. اما باید توجه داشت که قوم پارس بخشی از قومهایی است که ملت ایران را ساختهاند. به علاوه، در همین داستانی که هرودوت بیان میکند، آنها از یک قوم ایرانی دیگر، یعنی قوم ماد، تقلید میکنند که پیشینهی تمدنی و فرهنگی کهنتری داشتند و دستکم 150 سال زودتر از پارسها به تمدن روی آورده بودند.
از فرهیختگان یونانی گرفته تا مورخین معاصر، از جمله ویل دورانت و آرنولد توین بی، هرودوت را پدر تاریخ دانستهاند. به بیان هنری اس. لوکاس، استاد تاریخ دانشگاه میشیگان، هرودوت شایستهی این لقب است، زیرا همهی اطلاعات بشر قرن بیستم از ملتهای مشرق باستان به ویژه، مادها، پارسها، بابلیها، یونانیها، ایتالیاییها، فینیقیها و مصریان مرهون کوششهای اوست. اگر هرودوت نبود، شامپلیون فرانسوی نمی توانست خط هیروگلیف را بخواند زیرا هرودوت اطلاعات پراکندهای از ملتهای کهن در کتابش به یادگار گذاشته است که همین اطلاعات باعث برانگیخته شدن حس کنجکاوی تاریخ شناسان و باستان شناسان سدههای جدید و در نتیجه کشف بسیاری از حقیقتهای تاریخی سدههای باستانی آدمی شد.
راولینسن، باستان شناس انگلیسی، شیوهی بیان تاریخ هرودوت را در مقایسه با پیشینیان و همدورهایهای او بیمانند میداند و مینویسد: «مقایسهی سبک نگارش هرودوت با شیوهی نگارشی که در زمان او معمول بوده است، تفاوت بین او و دیگران را بهخوبی آشکار میکند و این تفاوت به اندازهای هویدا بوده که شیوهی تالیف او چونان شیوهای تازه جلوه نموده و خواه ناخواه نام شریف پدر تاریخ را برای او به ارمغان آورده است.»
جرج سارتن شیوهی کار هرودوت را به مانند شیوهی جهانگردان بزرگی دیگری مانند مارکوپولو و ابن بطوطه میداند که گاهی سخنانی عجیب و حتی باور نکردنی در نوشته های آنان بازتاب مییابد. او هرودوت را استاد نثر سادهی یونانی میداند که اثر او به یونانیان فهماند که نثر نیز ممکن است به اندازهی شعر زیبا و گیرا باشد. سارتن هنر و افتخار بزرگ هرودوت را در این میداند که از مردمان گوناگون و آداب و رسوم آنان سخن گفته است و او را نه تنها پدر تاریخ که پدر دانش قوم شناسی نیز میداند.
سارتن در کتاب تاریخ علم خود به برخی از نادرستیهایی کتاب هرودوت اشاره میکند، اما با اشاره به این که تاریخ خاورمیانه بیاندازه پیچ در پیچ است که حتی پژوهشگر امروزی نیز به دشواری میتواند کلاف در هم ریختهی رویدادهای آن را باز کند و سر رشته را به دست آورد، یادآور میشود که: «نباید توقع داشته باشیم که یک مورخ باستانی بتواند این گونه مطالب بغرنج را به صورت روشن و درست توضیح دهد و تفسیر کند. تاریخ هرودوت شامل اطلاعات فراوانی است، اما این کتاب با تاریخهایی که امروزه نوشته میشود و ثمرهی قرنها کار و کوشش است، قابل مقایسه نیست و نمیتوانسته است که چنین باشد.»
عباس اقبال، تاریخ شناس ایرانی، نیز در کنار اشاره به نادرستیهایی که در کتاب تاریخ هرودوت وجود دارد، از نقش او در کشف رازهای تاریخ ایران در زمان هخامنشیان یاد میکند و آن را بیش از هر چیز مدیون کتاب تاریخ هرودوت میداند. چرا که به نظر اقبال: «این کتاب در عهد هخامنشیان تالیف شده و مولف آن اهل سرزمینی بوده است که زیر فرمان ساتراپهای ایرانی اداره میشده است. از این رو، علاوه بر این که اطلاعات دقیقی دربارهی احوال اقوام ایرانی و پادشاهان مادی و پارسی و اخلاق و صفات و فضایل و درجهی تمدن ایرانیان باستان دارد، کلیددار کسانی شده است تا بتوانند خط میخی ایرانی را بخوانند و تاریخ واقعی ایران قدیم را کشف کنند.»
با این همه، هرودوت در میان تاریخ نگاران پیشین وتاریخ شناسان کنونی منتقدان جدی دارد. بسیاری از نویسندگان یونان باستان، مانند کتزیاس و پلوتارک، بهشدت از او انتقاد کردهاند و حتی او را به دروغگویی و تحریف رویدادهای تاریخی متهم کردهاند. رسالهای با عنوان «خبث طینت هرودوت» از نویسندگان یونان باستان برجای مانده است که بیشتر پژوهشگران او را به پلوتارک نسبت میدهند. از تاریخ شناسان دورهی جدید، سایکس انگلیسی نیز درستی نوشتههای هرودوت را به پرسش میگیرد و هرودوت را متهم می کند که از نوشتههای پیشینیان و نویسندگان دیگر به نام خود بهره برداری کرده است.
زندگینامه آرتولدتوین
آرنولد توین بی، استاد برجستهیفلسفهیتاریخ، با انتشار دورهیدوازده جلدیبررسیتاریخ در سالهایپیش و پس از جنگ جهانیدوم ولولهایدر جهان به پا کرد ، چرا که مردم کنجکاو بودند که بدانند چرا انسان چنین بلایبزرگ و گستردهایبر سر خود آورده و ریشهیرویدادهاییاز این دست در کجاست. بهزودیتوینبیبه شهرت جهانیرسید و در کانون بحثهایداغ تحلیلگران قرار گرفت و گروهیبه تحسین او و گروهیبه انتقاد شدید از او برخاستند که همچنان ادامه دارد.
آرنولد توین بی، استاد برجستهیفلسفهیتاریخ، با انتشار دورهیدوازده جلدیبررسیتاریخ در سالهایپیش و پس از جنگ جهانیدوم ولولهایدر جهان به پا کرد ، چرا که مردم کنجکاو بودند که بدانند چرا انسان چنین بلایبزرگ و گستردهایبر سر خود آورده و ریشهیرویدادهاییاز این دست در کجاست. بهزودیتوینبیبه شهرت جهانیرسید و در کانون بحثهایداغ تحلیلگران قرار گرفت و گروهیبه تحسین او و گروهیبه انتقاد شدید از او برخاستند که همچنان ادامه دارد.
آرنولد جوزف توینبی(Arnold J. Toynbee) در سال 1889 در لندن در خانوادهایبا فرهنگ چشم به جهان گشود. مادر و عمویش هر دو مورخ بودند. او تحصیلات خود را در دانشکدهی«بیلیل» آکسفورد پیگرفت. در سال 1913 با دختر استاد خود، پروفسور موری، ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. به دلیل استعداد و ژرفایمعلوماتش در همان آغاز جوانی، در 23 سالگی، برایتدریس تاریخ کلاسیک یونان در دانشگاه آکسفورد پذیرفته شد. مدتیهم در مدرسهیبریتانیاییدر آتن به مطالعهیتاریخ و مسائل یونان پرداخت که بعدها در پیدایش فلسفهاش دربارهیتمدنها اثرگذار بود.
در سال 1915 در بخش اطلاعات وزارت خارجه به کار پرداخت. در کنفرانس صلح پاریس در سال 1919 به عنوان عضو هیات بریتانیا شرکت جست. مدتیبعد به استادیکرسیبیزانس و یونان معاصر در دانشگاه لندن منصوب شد. در سال های1921 و 1922 در جریان جنگ یونان و ترکیه در سمت خبرنگار روزنامهیمنچستر گاردین فعالیت کرد. با همهیعلاقهایکه به تاریخ و تمدن یونان ابراز میکرد به عنوان اعتراض به تجاوز یونان به ترکیه، کرسیمطالعات یونان در دانشگاه لندن، اعطاییدولت یونان را ترک کرد و حاصل مطالعات خود را دربارهیجنگ در کتابیبه نام مسئلهیغرب در یونان و ترکیه (1922) منتشر کرد.
از آنجا که دورهیدوازده جلدیبررسیتاریخ نه تنها مشهورترین کتاب توینبی، بلکه یکیاز آثار بدیع دنیا در مورد تحلیل تاریخ عالم است، بیشترین توجه علاقهمندان به فلسفهیتاریخ را هم به خود جلب کرد. توینبیاین تاریخ حجیم و پر مطلب را در چند مرحله منتشر کرد. نگارش شش جلد آن را از سال 1922 آغاز کرد که حدود هفده سال بعد به پایان رسید.
انتشار این حجم از تحلیل تاریخ جهان که بهراستیبیمانند بود، خوانندگان و علاقهمندان را با انبوهیاز اطلاعات تحلیلیو ژرفانگریدر تاریخ روبهرو کرد. خواندن همهیمطالب این اثر برایفهم عمیق رویدادهایتاریخیجهان و اثرگذاریمتقابل رویدادها بر یکدیگر ضرورت دارد. اما چون به نظر میرسید تعمق در کل این مجموعهیبزرگ از مجال همهیخوانندگان خارج است، یکیاز دانشمندان امریکاییبه نام دیوید چرچیل سامرول، که شیفته نظرها و اندیشههایتوینبیشده بود، با صرف وقت فراوان نخست شش جلد آن را در یک جلد و سپس چهارجلدیبعدیرا هم در جلد دیگریخلاصه کرد و آن را برایتوینبیفرستاد. اقبال مردم به ویژه در امریکا به خلاصهیسامرول،که توینبیخود در هر یک از دو جلد آن مقدمهاینوشته است، چنان بود که در طول یک سال چهار بار و هر بار در چند صد هزار نسخه منتشر شد و سامرول نیز از این رهگذر مشهور گردید.
دلیل عدم تلخیص مجلات یازدهم و دوازدهم شاید یکیهم بدان علت است که جلد یازدهم به نقشهها و اطلس جغرافیاییمحدود است که خلاصه کردن آن لزومیندارد. به علاوه، جلد دوازدهم به نام بازاندیشیها بیشتر به مطالب مذهبیو مفاهیم نه چندان تاریخیمیپردازد که بعدها هم مورد توجه سامرول قرار نگرفت؛ با این حال، علاقمندان به مباحث آن میتوانند به گزیدهیآثار توینبیاز انتشارات امیرکبیر به ترجمهیمحمد حسین آریا در فصلهای22 تا 28 مراجعه کنند.
شهرت آثار توینبیو به ویژه طرح نظرهایبحث انگیزش، دانشمندان دیگریرا هم برانگیخت تا اندیشههایاو را در نوشتههایش بکاوند و به علاقمندان عرضه کنند. شاید آخرین آنان فردریک تاملین از فیلسوفان شرق شناس بریتانیاییباشد که به دلیل جامعیت اندیشههایتوین بیبیشتر آثار او را بررسیکرد و همراه با تفسیرهایمجملیکه خود فراهم آورد، در گزیدهیآثار توین بیمنتشر ساخت. این اثر حاصل کندوکاو او در 21 عنوان از کتابهایپرمحتوایتوین بیاست و چنان تدوین شده تا سیر اندیشهیاین تحلیلگر پرآوازه تاریخ را معرفیکند.
توین بیبرایدرک شرایط رویدادهایتاریخیو تعمق در برخینظرهایخود به پژوهش میدانیهم توجه میکرد. او در دههی1950 به بیشتر سرزمینهایجهان سفر کرد و از نزدیک مکانهاییرا دید که کم و بیش بر آنها حوادث تاریخیمهمیرفته بود. او حاصل سفر هفده ماههیخود را در کتابیبا عنوان شرق به غرب، سفر به دور دنیا، منتشر کرد و دایرهالمعارف رنگارنگیاز جغرافیاییتاریخیفراهم آورد، از جمله شرح سفر خود را در ایران در هشت گفتار در این کتاب آورد که در میان کشورهاییکه دیده است توصیف او از مشاهداتش در ایران و سپس در هند بیشترین مطالب کتاب را به خود اختصاص داده است.(محمدحسین آریا سفرنامه توین بیبه دور دنیا ، شرق به غرب را به فارسیدرآورده و انتشارات اساطیر منتشر کرده است.)
از دیگر آثار ممتاز پروفسور توین بیبرایقرن بیست و یکم (گفتگویدو فرزانه) است که در آن توین بیاندکیپیش از وفات در سال 1975 با دایساکا ایکارا رهبر بودایهایژاپن به گفتگو و تبادل نظر پرداخته و برخیاز نظرهاییکدیگر را پذیرفته و یا در رد آن برهان آوردهاند. در بخش اول دربارهیتفسیر هستی، انسان، محیط و خرد و در بخش دوم دربارهینظرهایسیاسیو بینالمللیو در بخش سوم دربارهیزندگیفلسفیو دنیا مباحثه کردهاند.(این اثر با ترجمهیفریبرز مجیدی، منتشر شده است.) از دیگر آثار توینبیمیتوان اینها را نام برد: مورخ و تاریخ (ترجمه حسن کامشاد)، جنگ و تمدن(ترجمهِیخسرو رضایی)، جغرافیایاداریهخامنشی(ضمیمهیجلد هفتم بررسیتاریخ ، ترجمه همایون صنعتیزاده)، سفر به چین و میراث هانیبال.
شادروان دکتر بهاءالدین پازارگاد، نخستین کسیاست که در ایران با اندیشه و نظرهایتوین بیآشنا شد و در دههی1330 خورشیدیاثریبا عنوان فلسفهینوین تاریخ در شرح و بسط آرایتوین بینوشت. برپایهیتقریظیکه مجلهیمهرگان به تاریخ 19 ماه آذر 1334 بر نسخهیتجدید چاپ آن نوشته است، پازارگاد اندیشههایتوین بیرا از رویتلخیص معروف سامرول توضیح داده و تفسیر کرده است. در همین مجله، شاید هم به درستی، پیشبینیشده است که ایبسا یک قرن طول بکشد که اسباب آن فراهم شود تا متن اصلیبررسیتاریخ توین بیبه فارسیدرآید. اینک با گذشت بیش از پنجاه سال از آن آرزو، تنها تلخیص معروف سامرول به فارسیدرآمده و شاید هم در پنجاه سال دیگر ناشریهمت کند و متن کامل و اصلیبررسیتاریخ را به چاپ برساند.
توینبیدر بررسیتاریخ ، و به طریق اولیدر تلخیص سامرول از این کتاب، به ظهور و سقوط بیست و شش تمدن در سیر تاریخ بشر پرداخته و در تعمق به ساختار و عملکرد و سرنوشت نهاییآنها به قواعدیکلی، اغلب مشترک در میان همهیآنها رسیده است. واداشتن خواننده به اندیشیدن از ویژگیهایهمهیآثار توین بیاست و برایاین کار پیوسته بر ذهن خواننده تلنگریمیزند. گفتهاند توین بیدر آثار خود مفاهیم تازهایپدید آورده است که از آن جمله میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
معارضه و واکنش : از محوریترین نظرهایاین مورخ تحلیلگر است که در شرح آن پیدایش فرهنگها و تمدنها را نتیجهیواکنش مناسب و موفقیتآمیزیمیداند که «اقلیت خلاق» در یک جامعه، از جمله رهبران نخبهیآن، به موقع در مقابل معارضهاینشان میدهند که مسیر حوادث پیش رویملتییا فرهنگیمیگذارد. به نظر توینبیتنزل تمدنها فقط حاصل روندیاست که در آن رهبران جامعه قدرت خلاقیت خود را از دست میدهند و به گناه نظامیگریو ملیگراییو استبداد آلوده میشوند.
به نظر توینبیهر یک از تمدنها نخست صورت جنینیداشتهاند و مدتیطول کشیده تا این مرحله از تکوین را طیکنند و اگر رهبران خلاق نتوانند به معارضههایپیش رو پاسخ مناسب بدهند آن فرهنگها در همان مراحل اولیه عقیم و بیثمر میشوند. برعکس، واکنش موفقیتآمیز اقلیت خلاق موجب میشود تمدن رو به رشد و بلوغ خود گام بگذارد و آفرینندگیرا آغاز کند. چنین تمدنیتا آن زمان که بتواند جذابیتهایفرهنگیخود را محفوظ دارد، هم چنان در صحنه میماند.گاهیکامیابیهاییک تمدن رهبران را سرمست میکند و آنان را به کبر و غرور مبتلا و از خلاقیت دور میسازد و رفته رفته به فروپاشیو در مرحله بعد به اضمحلال سوق میدهد.
سرنوشت غرب: توینبیبه رغم آن که میپذیرد وقوع دو جنگ جهانیدر تمدن مغرب زمین بر چهرهیآن زخم عمیقیبرجا نهاده است، اما معتقد نیست که این تمدن جاذبههایفرهنگیخود را از دست داده و مضمحل میشود. بر سر این قضیه با اشپنگلر متفکر و مورخ اهل آلمان اختلاف نظر دارد، چون اشپنگلر در اثر مشهور خود، انحطاط مغرب زمین، برهان آورده که هر تمدنیهم چون موجود زندهایدر حال حرکت است و سرانجام روزیمثل هر جاندار دیگریپس از دورهیرشد خود رو به زوال میپیماید و سرانجام میمیرد. اما توینبیاستدلال میکند هر فرهنگ و تمدن موفقی، مثل فرهنگ غرب، این تواناییرا دارد که عقلاییدر درون خود بپروراند تا هم چون سوزنبان مراقب حرکت قطار تمدن خود باشند و مسیرهایانحرافیرا تصحیح کنند و نگذارند از صراط مستقیم منحرف شوند.
تقلید از غرب: توینبیدر توصیف فرهنگ غرب که خواهینخواهیمسئلهیکنونیبشر امروزیاست میگوید که تمدن غرب به دلیل استیلایطبقهیمتوسط در جامعه توانسته خود را از سایر تمدنها متمایز کند. تقلیدکنندگان در کشورهایدیگر به این فکر افتادهاند تا با فراهم آوردن شرایط لازم، یعنیپذیرش شیوهیزندگیطبقهیمتوسط غربی، مهر خود را بر پیشانیفرهنگ ملیخود بکوبند. این غربگراییاز پایین به بالا، برایمثال در یونان و چین، که به تدریج صورت گرفته تا اندازهایتوفیق پیدا کرده است. اما هرگاه از بالا به دست زمامداران ، حتیخودکامهترین آنان مثل پطر کبیر با اجبار تزریق شده، موفقیتیبه دست نیاورده است. این قبیل زمامداران پیبردهاند برایرسیدن به مقصود خود راهیندارند جز آن که قشر روشنفکر جامعهیخود را در این مسیر به خدمت درآورند.
انتشار آثار توینبیدر شرح موارد فراوانیدر تلخیص سامرول از این قبیل مفاهیم، و بهویژه توصیف آنها در اثر سترگش بررسیتاریخ، علاوه بر هواخواهان فراوان، منتقدان بسیاریهم داشته است. برخیگفتهاند او به خاطر اثبات نظرات خود آرزویزوال تمدن غرب را دارد. مورخانیهم به خاطر استفاده از اساطیر و استعاره و جلوه دادن آنها به عنوان حقایق او را ملامت کرده و گفتهاند در ظهور تمدنها به مذهب هم چون نیرویخلاقیکه میتواند تمدن مردهایرا زنده کند، پیش از اندازه تأکید ورزیده، و باز گفتهاند نتایجیکه او از روند تاریخ استنباط میکند بیشتر شایستهییک اخلاقگرایمسیحیو نه یک مورخ است. با این حال همگان پذیرفتهاند که توینبییک تنه در آفریدن بررسیتاریخ، آن هم در چنین حجمیوسیع با ذکر مثالهایتاریخیبیشمار و با پیگیریپنجاه سالهیخود کاریکارستان کرده و اثریآفریده که تاکنون هیچ مورخیبه تنهاییبدان دست نیافته است.
زندگینامه ادوین آلدرین
ادوین آلدرین در ژوئیه ۱۹۳۰ در منچستر، در ایالات نیوجرسیایالات متحده آمریکا متولد میشود. ادوین آلدرین دومین نفریبود که تا این تاریخ قدم بر ماه میگذاشت.
ادوین آلدرین در ژوئیه ۱۹۳۰ در منچستر، در ایالات نیوجرسیایالات متحده آمریکا متولد میشود. ادوین آلدرین دومین نفریبود که تا این تاریخ قدم بر ماه میگذاشت.
عصر یکشنبه بیستم ژوئیه ۱۹۶۹ مرکز کنترل هاوستون در ایالات تگزاس مشاهده کرد که نیل آرمسترانگ، سر نشین فضاپیمایآپولو ۱۱ قدم بر ماه میگذارد (اولین نفریکه تا کنون موفق به چنین کاریشده بود) ۱۹ دقیقه بعد، ادوین آلدرین نیز به ویملحق میشود. دو فضا نورد مدت ۲۲ ساعت را در ماه سپریمیکنند. سرنشینان آپولو ۱۱ در تاریخ ۲۴ ژوئیه ۱۹۶۹ به زمین بر میگردند.
در سال۱۹۵۱ درجه اش را در آکادمینظامیایالات متحده آمریکا در «وسعت پوینت»، در ایالت نیویورک، کامل میکند و به عنوان عضویاز نیرویهواییایالات متحده در ماموریتهایجنگیدر کره شرکت میجوید. بعدها در آلمان به عنوان عضویاز سیو ششمین شاخه جنگنده هایتاکتیکیپروازهاییرا انجام میدهد.
در سال ۱۹۶۳ موسسه فن آوریماساچوست، درجه دکترا را در مکانیک مداریبه ویاعطاء میکند و او را برایفراگیریاصول فضانوردیانتخاب میکنند. در سال ۱۹۶۶ در ژوئن این سال، آلدرین به عنوان کمک خلبان برایپرواز فضاییجمینی۹ انتخاب میشود.
از ۱۱ تا ۱۵ نوامبر، آلدرین اولین پرواز فضاییخویش را به عنوان خلبان بر رویجمینی۱۲ انجام میدهد. ۵۹ بار دور زمین را میچرخد و پس از خارج شدن از سفینه به مدت ۵ ساعت و ۳۷ دقیقه در فضا راهپیماییمیکند. در آن زمان، این یک رکورد جهانیمحسوب میشد. در دسامبر سال ۱۹۶۸، آلدرین به عنوان کمک خلبان سفینه فرماندهیآپولو ۸ که اولین پرواز آزمایشیخود را به ماه انجام میداد، انتخاب میشود.
در شانزدهم ژوئیه سال ۱۹۶۹ این سال، ادوین آلدرین، نیل آرمسترانگ و مایکل کالینز سفر تاریخیخود را به ماه بر رویآپولو ۱۱ آغاز میکنند. چهار روز بعد آلدرین و آرمسترانگ، کالینز را در حال گردش بدور ماه ترک کرده و خاک نشین «ایگل» را در میان دریای«ترنکوئیلیتی» فرود میآرودند. آرمسترانگ اولین نفریاست که قدم بر ماه میگذارد و ۱۹ دقیقه بعد نیز آلدرین به او ملحق میشود.
در ژوئیه سال۱۹۷۱، آلدرین از سازمان ناسا بازنشت میشود. بعد از بازنشستگی، فرماندهی دانشکده خلبانی تحقیقات هوافضا در پایگاه نیروی هوایی«ادواردز» در ایالات کالیفرنیا را به عهده میگیرد و در یکم مارس سال بعد از نیروی هوایی کناره گیری میکند و به عنوان مشاور در شرکت «کامپری هنسیوکیر» در «نیوپورت بیچ» در ایالات کالیفرنیا مشغول به کار میشود. دردهه ۱۹۸۰ آلدرین به عنوان استاد فضانوردی در دانشگاه داکوتای شمالی رسید.
زندگینامه نورمن بورلاگ
نورمن بورلاگ دانشمند آمریکاییو برنده جایزه نوبل که لقب پدر انقلاب سبز در کشاورزی، به او داده شده ،موجبات تغذیه صدها میلیون گرسنه در سراسر جهان را فراهم آورده است .
نورمن بورلاگ دانشمند آمریکاییو برنده جایزه نوبل که لقب پدر انقلاب سبز در کشاورزی، به او داده شده ،موجبات تغذیه صدها میلیون گرسنه در سراسر جهان را فراهم آورده است .
در دهه 1960 ویموفق شد روشیرا ابداع کند که از طریق آن میشد محصول و بار گیاهان و غلات را افزایش داد و این گیاهان را در مقابل آفات مقاوم ساخت.
در دهه های1950 و 1960، بهتر شدن بهداشت عمومیباعث افزایش جمعیت کشورهایتوسعه نیافته گردیده، و موجب این نگرانیشده بود که به دلیل کمبود امکانات کشاورزی، کشورهایدر حال توسعه در نیمه دوم قرن بیست با قحطیروبرو خواهند شد. استفاده از روشیکه او مبتکر آن بود و "انقلاب سبز" نام گرفت سبب شد که محصول غلات از جمله گندم به سرعت افزایش یابد و به این ترتیب از بروز قحطیدر کشورهایدر حال توسعه جلوگیریشود.
به علت این موفقیت در سال 1970، نورمن بورلاگ موفق به دریافت جایزه صلح نوبل شد.کمیته جایزه نوبل گفت که نورمن بورلاگ با روش ابداعیخود، مانع بروز قحطیدر جهان شده و جان صدها میلیون نفر را نجات داده است. آسه لیونیز، رئیس وقت کمیته جایزه نوبل هنگام اهدایجایزه به او گفت: " نورمن بورلاگ، بیش از هر فرد دیگریبرایگرسنگان جهان نان فراهم کرده است و دلیل دادن جایزه صلح نوبل به نورمن بولاگ، این است که ما امیدواریم رفع گرسنگی، صلح به همراه آورد."
نورمن بورلاگ همچنین در سال 2007 مدال طلایکنگره آمریکا را دریافت کرد که مهمترین مدال غیرنظامیاین کشور است.
آقای بورلاگ مطالعاتی را که منجر به دریافت جایزه نوبل شد، در پایان جنگ جهانی دوم در مکزیک شروع کرد.مطالعات او در مکزیک برای پیدا کردن روشی جهت افزایش محصول گندم این کشور بود. در آنجا وی موفق شد با تکنیک های تازه، انواع بخصوص گندم را که در مقایسه با گندم های معمولی در مقابل آفات مقاوم بودند و محصول بیشتری میدادند، تولید کند. بعدا او با همکاری چند دانشمند دیگر این نمونه ها را به آسیا برد و موجب بهتر و مقاوم شدن انواع دیگر غلات از جمله برنج و ذرت در کشورهای آسیایی و نیز آمریکای جنوبی و آفریقا شد.
در سال 1963 نورمن بورلاگ به ریاست مرکز بین المللی بهبود ذرت و گندم که به تازگی دایر شده بود منصوب شد و در این سمت هزاران دانشمند جوان را آموزش داد. در سال 1979 ویاز این سمت کناره گیری کرد و به تدریس در دانشگاه پرداخت.
نورمن بولاگ، در سال 1986 دفتر جایزه جهان یغذا را ایالت آیوا دائر کرد که هر سال جایزه ای به مبلغ 250 هزار دلار به شخصی که کار و مطالعات او به بهبود عرضه آذوقه در جهان کمک کرده، اهدا میکند.
سرانجام آقای بورلاگ که 95 سال داشت در اثر بیماری سرطان در خانه اش در تگزاس درگذشت.
زندگینامه تیم برنرزلی
تیم برنرز لی مخترع و پدر وب و مدیر کنسرسیوم شبکه تارگستر جهانی است.
تیم برنرز لی مخترع و پدر وب و مدیر کنسرسیوم شبکه تارگستر جهانی است.
او در ۸ ژوئن ۱۹۵۵در لندن بدنیا آمد. والدین او هردو ریاضیدان و از اعضای تیمی بودند که بر روی ساخت «منچستر مارک یک» یکی از کامپیوترهای قدیمی کار میکردند. او از کوئینز کالج آکسفورد در رشته فیزیک نظری فارغالتحصیل شد و در همان زمان کامپیوتری با استفاده از یک پردازشگر M۶۸۰۰ ساخت.
پروفسور برنرز لی از اساتید برجسته دانشکده مهندسی و عضو دپارتمان مهندسی برق و کامپیوتر MIT است. جایی که ریاست گروه اطلاعاتی نامتمرکز (DIG) را بر عهده دارد. او همچنین از اساتید کامپیوتر دانشگاه ساوت همپتون است.
او اولین سیستم فرامتنی خود به نام Enquire را در سال ۱۹۸۰ طراحی کرد و ۹ سال بعد در سازمان تحقیقات هستهای اروپا «سرن» شروع به کار کرد و شروع به تهیه مقاله خود در مورد WWW شد و شبکه تارگستر جهانی را اختراع کرد. در۱۹۹۰ برنامه سرور و کلاینت WWW را برای شرکت NeXTStep ساخت و ۵ سال بعد برای این کار جایزه اختراع کیلبی یانگ را دریافت کرد.
او در باره اختراعش که در واقع باعث به ارمغان آوردن فرامتن در محیط وب شد میگوید : به گمانم این امری شگفتانگیز است که مردم بتوانند در حوزه های گوناگونی وارد شوند که تاکنون هیچگاه به آن ها دستی نداشتهاند. تیم برنرز لی هیچگاه تلاش نکرد از اختراع خود پول دربیاورد.
در سال ۱۹۹۶ به سمت مدیریت کنسرسیوم شبکه تارگستر جهانی W۳C درآمد و از آن زمان در شهر لکسینگتون ایالت ماساچوست ساکن است.
زندگینامه استیفنسن
قطار یکی از مهمترین ابزارهای مسافرتی به شمار میرود، که وجود این وسیله نقلیه مفید و مردمی را مدیون مخترعش، جورج استیفنسن هستیم. این مرد معدنچی با قوه ابتکار خود توانست نخستین سیستم لوکوموتیو را ابداع کند و برای راحتی مردم قدم بردارد.
قطار یکی از مهمترین ابزارهای مسافرتی به شمار میرود، که وجود این وسیله نقلیه مفید و مردمی را مدیون مخترعش، جورج استیفنسن هستیم. این مرد معدنچی با قوه ابتکار خود توانست نخستین سیستم لوکوموتیو را ابداع کند و برای راحتی مردم قدم بردارد.
جورج استیفنسن در 9 ژوئن 1781 در یک خانه فقیرنشین واقع در نزدیکی شهر نیوکاسل انگلیس چشم به جهان گشود. پدر جورج یعنی رابرت استیفنسن مرد فقیری بود و در معدن زغالسنگ کار میکرد و با مزد کمش زندگی خود و همسر و چهار فرزند قد و نیم قدش را میگرداند.
خانه جورج در نزدیکی معدن زغالسنگ واقع بود و همه مردم آن روستا علاوه بر کار در مزرعه به کارگری در معدن ویلم در نزدیکی نیوکاسل نیز مشغول بودند و با فقر دست و پنجه نرم میکردند و اکثرشان به بیماریهای ریوی مبتلا بودند زیرا بیش از 9 ساعت در طول شبانه روز را در معادن تاریک و بدون هوا کار میکردند. پدر جورج نیز از این مسئله مستثنی نبود. او شب تا صبح سرفه میکرد و تنگی نفس داشت.جورج علیرغم سن و سال کمش غصه پدر را میخورد و برای این که بارکاری پدرش را کاهش دهد و پدر اوقات استراحت بیشتری داشته باشد در 6 سالگی مشغول کار در معدن شد؛ از این رو نتوانست مانند بچههای هم سن و سال خودش به مدرسه برود. او روزها قبل از طلوع خورشید از جای برمیخواست و با توشه مختصری که مادرش برای او میپیچید پیاده راهی معدن میشد و مسافت 7 کیلومتری را با پای پیاده و کفشهای بزرگتر از اندازه که متعلق به برادرش بود، تا معدن طی میکرد. شبها نیز خسته به خانه باز میگشت و دستمزد ناچیزش را به مادر میداد تا برای خانواده مواد غذایی تهیه کند. جورج با این حال که کم سن و سال بود اما مانند بزرگترها فکر میکرد. در معدن به حمل زغالسنگ میپرداخت و در اوقات استراحت برای ناهار کفشهای معدنچیان را تعمیر میکرد تا درآمد بیشتری داشته باشد. حتی گاهی اوقات نان و پنیری را که مادرش برای وی گذاشته بود به معدنچیان میفروخت. زندگی به همین روال گذشت تا به سن 17 سالگی رسید. او تا آن زمان وقتی برای یادگیری و سوادآموزی و تحصیل علم نیافته بود.برای این که درکار خود پیشرفت کند و بتواند به درجه سرکارگری برسد باید با سواد میشد. در 17 سالگی بود که شروع به تحصیل کرد. البته مدرسه نمیرفت بلکه با کتابهای برادر کوچکترش سوادآموزی را آغاز کرد و اشکالاتش را از برادر کوچکتر خود ویلیام میپرسید و رفع میکرد. پیشرفتش در تحصیل علم و یادگیری الفبا شگفتانگیز بود. شبها که از سرکار میآمد در گوشهای از خانه مینشست و کتاب میخواند. بالاخره در مدت 6 ماه توانست باسواد شود و در مدرسه روستای خود امتحان دهد و مدرک دوران ابتدایی را بگیرد. از این رو به درجه سرکارگری معدن درآمد. وقتی حقوقش به 1 پوند رسید فکر کرد که باید زن بگیرد. او از کودکی دلباخته دختر همسایه شان بود. فانی ایزا بلا دختر هندرس مزرعهدار بود .آنان از لحاظ مالی رو به راهتر از خانواده استیفنسن بودند لذا پدر فانی ایزا بلا با این وصلت مخالفت کرد اما با مشاهده پشتکار جورج تصمیم گرفت دخترش را به این کارگر فقیر معدن بدهد.
گویی جورج نباید روی خوشی را ببیند، چندی بعد از ازدواج، همسرش بر اثر بیماری تب حصبه از دنیا رفت و جورج با زنی دیگر به نام الیزابت هیدمارش که در دوران نوجوانی در راه معدن با او آشنا شده بود ازدواج کرد.
استیفنسن به زندگی ساده کارگری و کار درمعدن ادامه داد اما از عهده خرج خانوادهاش بر نمیآمد. پس تصمیم گرفت به فکر کار دیگری باشد.او همیشه به این مسئله فکر میکرد که ای کاش روشی ساده برای حمل و نقل زغالسنگ از معدن پیدا کند. او که خودش روزی بار سنگین زغالسنگ را از معدن به بیرون حمل میکرد طعم سختی آن را چشیده بود و دلش به حال پیرمردهایی که برای امرار معاش مجبور به حمل گونیهای سنگین زغالسنگ از معدن بودند میسوخت.
او فکرش را به کار انداخت تا وسیلهای ابداع کند که به راحتی زغالسنگ را از معدن به بیرون حمل کند. او بطور جدی به فکر ساختن لوکوموتیو افتاد. البته قبل از او یک مرد فرانسوی لوکوموتیوی بر اساس ماشین بخار جیمزوات ساخته بود اما متاسفانه در موقع به کار انداختن آن منفجر شد و ابداعش عملی نشد. یک مرد اسکاتلندی به نام ایشارکرووی نیک هم لوکوموتیوی ساخت ولی چون از او حمایت نشد نتوانست اختراع خود را به اتمام برساند. جورج استیفنسن جوان تصمیم گرفت با استفاده از تجارب مخترعان پیشین خود یک لوکوموتیو بدون عیب و ایراد بسازد.جورج در سال 1814 برای تهیه وسایل لازم مجبور به فروش همه جهیزیه همسرش شد و به شهر رفت و چند وسیله مورد نیاز دست دوم و زنگزده خریداری کرد. در ابتدا لوکوموتیو مورد نظرش را طراحی کرد.
او میخواست وسیلهای بسازد که توانایی حمل بیش از 25 تن زغالسنگ را داشته باشد. او ریل آهنی را تعبیه کرد و بر روی آن واگنهایی سوار کرد که به راحتی بر روی ریلها حرکت کنند. سرانجام بعد از تلاشهای پیگیر و شبانه روزی توانست لوکوموتیو خود را بسازد و به نظاره همگان بگذارد.او در 27 سپتامبر 1825 نخستین قطار از استوکتون تا دارلینگتون که حدود 15 کیلومتر بود را به راه انداخت. روزی که قرار بود این قطار به راه بیافتد هزاران نفر در محل اجتماع کرده بودند ولی نه برای این که موفقیت عظیم استیفنسن را تشویق کنند و به او آفرین بگویند بلکه اجتماع کردند تا انفجار لوکوموتیو را تماشا کرده و به کار این مرد جوان بخندند. استیفنسن خود به شخصه پشت این لوکوموتیو نشست تا اگر هر اتفاقی میافتد برای خود او باشد. این قطار میتوانست 6 واگن پر از زغال سنگ را به وزن 80 تن حمل کند. قطار استیفنسن بدون مشکل به راه افتاد و تا پایان ریل حرکت کرد. او ازقطار پیاده شد و به مردم نوید داد که به زودی قطارش را گسترش خواهد داد و این لوکوموتیو به یک وسیله نقلیه برای مسافرین تبدیل خواهد شد.شهرت استیفنسن بر سر زبانها افتاد.
او بعد از دستیابی به این موفقیت یک خط راهآهن بین لیورپول و منچستر ساخت. البته قطارهای آن دوران در مدت زمان طولانی به مقصد میرسید اما همین وسیله حلزونوار یک پدیده شگفتانگیز به شمار میرفت. در سال 1829 یک شرکت حمل و نقل ارابهسازی سرمایه هنگفتی را در اختیار استیفتسن گذاشت تا خط راهآهن را گسترش دهد. از آن به بعد به سرعت ساخت راهآهنهای دیگر آغاز شد. حالا شهرت و معروفیت استیفنسن فقیر عالمگیر شده بود و از هر سو به او سفارشات زیادی ارائه میشد.استیفنسن فقیر به یک باره مردی ثروتمند شد. البته این ثروت را به راحتی به دست نیاورده بود بلکه با کار و تلاش و فکر ابداعش را جامه عمل پوشاند.
پسرش روبرت استیفنسن به دنیا آمد و شادی زندگی او را دو برابر کرد. استیفنسن از این که توانسته بود وسیلهای راحت برای حمل زغالسنگ از معدن ابداع کند و برای کارگران فقیر و زحمتکش کاری انجام دهد بسیار خوشحال بود.
او هیچگاه فقرا و کارگران گرسنه را فراموش نکرد و هر ماه به خانواده کارگران روستایش مقرری میداد تا آنان با مشقت زندگی نکنند.وی در سال 1848 در سن 67 سالگی بر اثر حمله قلبی در چسترفیلد انگلیس چشم از جهان فرو بست و مبلغ 4 میلیون پوند را از خود به جای گذاشت.
زندگینامه گوتلیب دایملر
درباره مخترع اصلی اتومبیل بحثهای زیادی در گرفته و اختلاف نظر وجود دارد. بعضی از طرفداران بنز، مخترع اتومبیل را کارل بنز مینامند. از سویی دیگر نام آرماند پژو نیز در لیست مخترعین اتومبیل جای دارد.
درباره مخترع اصلی اتومبیل بحثهای زیادی در گرفته و اختلاف نظر وجود دارد. بعضی از طرفداران بنز، مخترع اتومبیل را کارل بنز مینامند. از سویی دیگر نام آرماند پژو نیز در لیست مخترعین اتومبیل جای دارد.
لئون برپوله یکی دیگر از مبتکران اتومبیل است اما در واقع باید گفت که طبق اسناد و مدارک به جا مانده (گوتلیب دایملر) نخستین موتور احتراق داخلی و نخستین موتورسیکلت و نخستین اتومبیل را اختراع کرده است .او توانست یک گاری بدون اسب را به حرکت درآورد.دایملر با تلاش شبانهروزی خود موفق به ساخت موتور درونسوز شد و آن را بر روی موتور سیکلت و سپس اتومبیل قرار داد.
گوتلیب دایملر در 17 مارس 1834 در شوندرف آلمان به دنیا آمد. خانواده وی در سطح متوسط جامعه قرار داشتند. پدرش جوهانس دایملر نانوا بود و مادرش فردریکا در خانه برای مردم خیاطی و گلدوزی میکرد. پدر و مادر گوتلیب همه تلاش خود را برای راحتی و آسایش فرزندشان به کار می بردند.بعد از تولد گوتلیب، دو فرزند دیگر پا به این خانه گذاشتند و جمع خانوادگی آنها به پنج نفر رسید و گوتلیب صاحب خواهر و برادر شد.در آن زمان به ویژه در شهر کوچکی چون شوندرف مردم به تحصیل فرزندشان توجهی نمیکردند و پسرها باید از همان دوران کودکی در کنار پدرشان مشغول به کار میشدند و خرج خود و خانواده را در میآوردند.
اما پدر گوتلیب با این نظریه مخالف بود و به دلیل اینکه خودش در دوران کودکی فرصت تحصیل پیدا نکرده بود و تمام اوقات زندگی خود را در کنار تنور نانوایی ایستاده بود، آرزو داشت فرزندانش تحصیل کنند و به مقامات بالا دست یابند و به رویاهای پدر جامه عمل بپوشانند. گوتلیب نیز از همان دوران طفولیت هوش سرشار خود را ابراز کرد. کتابهای داستانی را که مادرش برای وی میخواند بلافاصله حفظ میکرد. همچنین طبق تربیت صحیح والدینش رفتار و اخلاق بزرگمنشانه در این کودک پنج ساله به خوبی مشاهده میشد.پدر، او را به مدرسه برد. او هم هر چه را میآموخت به سرعت یاد میگرفت. علاقه عجیبی به درس خواندن داشت. تمام مدت زنگ تفریح در کلاس مینشست و درس میخواند و مسائل ریاضی برای خودش طرح میکرد. او مانند سایر بچهها به بازی علاقهای نداشت و اوقات خود را در تنهایی و حل مسائل ریاضی میگذراند.
سیزده ساله بود که دوران دبستان و دبیرستان را به پایان رساند و زودتر از بچههای هم سن و سال خود دیپلم گرفت. به طور کلی پسری منزوی بود و بچهها به او حسودی میکردند زیرا همیشه مورد تشویق معلمان خود قرار میگرفت. همکلاسیهایش با او حرف نمیزدند و در بازیهای دسته جمعی او را کنار میگذاشتند، البته گوتلیب نیز علاقه چندانی به بازی با آنها نداشت، او به دنبال هدفی والا بود و میخواست با ادامه تحصیل باعث افتخار والدینش شود. او حتی روزهای یکشنبه که روز تعطیل به حساب میآمد باز هم درس و مطالعه را کنار نمیگذاشت.
گوتلیب از لابهلای کتابهای درسیاش علاقهمندی خود را به مکانیک و علوم تکنیکی و فیزیک یافته بود.او در سال 1848 یعنی در سن چهارده سالگی وارد رشته مکانیک و چهار سال بعد فارغالتحصیل شد و برای تکمیل تحصیلاتش باید قدمهایی فراتر برمیداشت و در کنار آن، کار هم میکرد.
پس از به پایان رساندن تحصیلات خود در کالج شهر، دایملر به توصیه پدر و مادرش آلمان را ترک کرد و به فرانسه رفت. او در پاریس به تحصیل در رشته مهندسی مکانیک پرداخت. در آن زمان هجده سال داشت. سپس در همانجا وارد رشته پلیتکنیک شد. پس از فعالیت در چند رشته فیزیک و مکانیک در پاریس، راهی انگلیس، اتریش و بلژیک شد.
در لندن در کارگاه دوست پدرش (هنریش استراب) مشغول به کار شد تا هزینه تحصیل و اقامت در کشورهای خارجی را به دست آورد. او حتی برای والدینش هم پول میفرستاد. روزها به دانشگاه میرفت و شبها تا نیمه وقت در کارگاه ریختهگری به کار میپرداخت.دایملر پا به بیست و نه سالگی گذاشته بود. او با توشهای از علم و تجربه و بعد از چندین سال دوری از وطن به آلمان مراجعت کرد و برای خود کارگاهی کوچک اجاره کرد تا در آنجا به تحقیقات خود بپردازد.مادرش (فردریکا) به فکر یافتن دختری مناسب برای پسر عزیزش افتاد. او در میان دختران اقوام و دوستان، (اماکانز) را مناسب برای همسری با گوتلیب یافت.گوتلیب در ابتدا حاضر به ازدواج نمیشد زیرا احساس میکرد با تشکیل خانواده نمیتواند به فعالیتهای تحقیقاتی خود بپردازد اما بالاخره با اصرار مادرش در سال 1867 با اماکانز دختر زیبا و محجوب از خانواده باشخصیتی ازدواج کرد. پدر همسرش داروساز بود و خانهای را به این عروس و داماد هدیه داد تا گوتلیب هم بتواند در زیرزمین خانه به تحقیقات خود ادامه دهد.حاصل این ازدواج پنج فرزند بود که به فاصله سه سال از هم پا به دنیا گذاشتند. در این میان (پائول دایملر) فرزند سوم گوتلیب به شغل پدر علاقهمند شد و راه پدر را در پیش گرفت.
دایملر سی و پنج ساله سعی در ساخت یک موتور احتراق داخلی با سوخت بنزین داشت تا بتواند یک گاری را بدون اسب به حرکت درآورد. او در دوران دانشجویی با (می باخ) یکی از جوانان با شور و اشتیاق و علاقهمند به رشته مکانیک آشنا شد.
او تصمیم گرفت با همکاری میباخ دست به ابداع یک وسیله حرکتی بزند و در جهت رفاه زندگی مردم گامی بردارد.
دایملر همان طور که از کودکی منزوی بود در دوران جوانی نیز مردی ساکت و سر به زیر به نظر میرسید. زمانی که در کارگاه خود سرگرم کار میشد برای اینکه کسی مزاحمش نشود پردهای تیره به پنجره میزد و در را به روی خود قفل میکرد و با شریک خود میباخ مشغول کار و تحقیق میشد اما از شر همسایههای کنجکاو در امان نبود. مردم اطراف خانه وی به او و شریکش مظنون شدند و فکر کردند که آنها در کارگاهشان دست به کارهای خلاف از جمله چاپ اسکناس جعلی و یا ساخت داروهای مخدر میزنند؛ لذا پلیس را خبر کردند و اظهار داشتند در همسایگی ما دو مرد در کارگاهی مخوف مشغول تهیه موادمخدر و یا چاپ اسکناس جعلی هستند. تحقیقات پلیس آغاز شد. البته پلیس نیز ظنین بود و به موجب این ظن و گمان، پدر همسر گوتلیب را که صاحب خانه بود دستگیر کرد و تا مشخص شدن ماجرا او را به زندان انداخت. بالاخره بعد از چند ماه تحقیق و بررسی معلوم شد که گوتلیب سرگرم انجام کارهای خلاف قانون نیست وفقط بر روی چند مقاله فیزیکی مشغول به آزمایش و تحقیق است، لذا پدر همسر او از زندان آزاد شد و (گوتلیب) و (میباخ) نیز کار خود را در کارگاه شان از سر گرفتند.
بدین ترتیب دایملر توانست فرصت کافی برای انجام کارهای خود پیدا کند و اختراعات خود را پشت سر هم عرضه کند. او موفق شد موتوری با سوخت بنزین ابداع کند. دایملر تجارب زیاد خود را روی وسیله حرکتی که همان اتومبیل بود، به کار گرفت و نام دخترش مرسدس را رویش گذاشت.
در سال 1887، زمانی که او برای تکمیل تحقیقاتش به پاریس سفر کرده بود، خبر مرگ همسرش اماکانز او را دچار شوک کرد. همسر مهربانش به دلیل عارضه قلبی چشم از جهان فرو بست و او را تنها گذاشت.
دایملر نیز از حال و روزگار خوبی برخوردار نبود گاه گاهی درد عجیبی در ناحیه سینه و قلبش زندگی را جلوی چشمان وی تیره و تار میکرد و سرانجام او با اختراع موتور درونسوز توانست اتومبیلی را وارد بازار کند و اتومبیل او در بازار خوب به فروش رفت. دایملر کارگاه را روز به روز بیشتر توسعه داد تا اینکه صنعت اتومبیلسازی او به صورت یک صنعت بسیار پر سود درآمد.
زندگینامه آگوست کنت
آگوست کنت در سال 1798 در مونت پلیه به دنیا آمد. در نوباوگیاستعداد فراوانیدر ریاضیات از خود نشان داد و از 1814 تا 1816 دانشجویمدرسه پلیتکنیک بود.
آگوست کنت در سال 1798 در مونت پلیه به دنیا آمد. در نوباوگیاستعداد فراوانیدر ریاضیات از خود نشان داد و از 1814 تا 1816 دانشجویمدرسه پلیتکنیک بود.
در همان سال به علت سرسختیو تمرد از این مدرسه اخراج گردید و در تمام طول زندگیش از تسلیم شدن به مرجعیتیکه دراوایل جوانیدر برابرش قرار گرفته بود سرباز زد. سالهایبعد در دوره هایمختلفیبا پلیتکنیک به عنوان مدرس یا ممتحن همکاریهاییداشت، لیکن هیچگاه آن موقعیتیرا که درخور قابلیتهایواقعیش بود بدست نیاورد. ویژگیهایمنش و مشرب کنت در واقع علت آن زندگیبود که فقط میتوان غم انگیزش خواند. سنتها و آیینهایدانشگاهیدر نظر او بسیار تحقیرآمیز جلوه میکرد و به کسانیکه میتوانستند به سهولت در زمره یارانش قرار گیرند، عمیقاً بدگمان بود. آنچنان در مورد درستینظرات خود ایمان داشت که با ناشران و مریدان خود ستیز میکرد و در برخورد با هواداران دلسوزیچون استوارت میل و گروته، هنگامیکه دریافت که حمایت مالیآن ها به منزله تسلیم آنان به سلطه معنویاو نیست، راه خشم در پیش گرفت. با این همه هیچ یک از این سختیها و یأسها در گسترش و تکامل برنامههایاو برایاصلاح دخالت نیافت، برنامههاییکه بسیاریاز آنها در زمان مرگش در 1857 فقط به مرحله طرح اولیه رسیده بودند.
کنت سالها پس از ترک پلیتکنیک به عنوان منشیسنسیمون، کنت غیر متعارف، انجام وظیفه میکرد؛ سن سیمون پس از یک رشته کارهایماجراجویانه در فرانسه و کشورهایدیگر، در نیمه زندگیهمه نیروهایگسترده و فارغ از نظم خود را وقف بازسازیجامعه اروپاییکرده بود. این پیوند کوتاه با سنسیمون در زندگیکنت اثر اساسیداشت، زیرا به یقین گفته میشود که کار کمال یافته کنت در واقع همان گسترش عقاید سنسیمون است در سالهاییکه کنار هم بودند، کنت کمبودهایسن سیمون را جبران میکرد؛ سن سیمون یکیاز آن ذهنهاییرا داشت که در آن نطفههایاولیه عقاید چنان سریع درپیهم قرار میگرفتند که هیچ یک قبل از ظهور نطفه جدید، توسعه و تکامل لازم را نمییافت. ویقادر نبود که زحمت آن شرح و تفصیلهاییکه برایتأیید نظرات کلیدرخشان او لازم بود برخود هموار سازد. کنت، در حد خود، انجام پژوهش گستردهایرا لازم دید و چون فوقالعاده در این کار کوشا و علاقمند بود به طور شایستهایمیتوانست این مهم را برعهده گیرد. با این همه سرانجام این پیوند همکاریگسسته شد، ظاهراً بدین علت که بر سر تالیف یک جزوه درباره "کار لازم برایتجدید سازمان اجتماع" اختلاف نظر یافتند، لیکن علت اصلیاش این بود که هر دو بیش از آن خودپسند بودند که بتوانند یک کار مشترک را دنبال کنند.
آن اندیشه بدیعیکه سنسیمون و کنت هر دو به نشرش علاقمند بودند، به سادگیقابل تبیین است. آنان در روزگاریمیزیستند که در آن کشفیات بزرگیدر شیمی، زیستشناسیو ریاضیات صورت گرفته و به سرعت به وسیله کارخانهداران و بازرگانان در عمل مورد استفاده قرار گرفته بود. در آن سویدریایمانش] یعنیدر انگلستان[ انقلاب صنعتیدر گسترش اعلایخود بود، ثروت را انباشته میکرد و راحتیبشر را میافزود. حتیاقتصاد داخلیو سنتیفرانسه رفتهرفته از این تحولات اثر میپذیرفت. چون این دو اصلاحگر به اطراف خود مینگریستند ناسازگاریشگفتآوریرا میان سرشت پویایعلم و صنعت از یکسو و ماهیت ایستایسیاست از سویدیگر مشاهده میکردند. حکومت، با وجود دگرگونیها سطحیدر رژیمهایسیاسیپیدرپی، چونان گذشته دست ناطقان، حقوقدانان، روزنامهنگاران و دولتمردان باقیمانده بود –یعنیهمه موجودات بیارزش و «غیر علمی»، آموزشناپذیر در برابر درسهایساده پیشرفت و مشغول به برپائیو سرنگونیحکومتهاینامناسب با مختصات زمان. سنسیمون به جایچنین مردانی، دانشمندان و اربابان صننع را برمینشاند که حکومتشان به اعتبار یک مسیحیت «نوین» و «علمی» مشروعیت و اخلاقیت مییافت.
جداییاز سنسیمون موجب شد که کنت به عنوان یک اصلاحگر در مسیر مستقل خویش قرار گیرد. وظیفه او به رغم خودش این بود که مردم را به منطقیبودن و گریز ناپذیر بودن حاکمیت علم براجتماع متقاعد سازد. ویدر گام نخست به شالودهریزیپایههایعلمییک اجتماع نوین همت گماشت و بر این باور بود که چون آدمیان این پایهها را درک کنند نظم نوین را پذیرا خواهند شد. بین سالهای1832 تا 1842 کنت به این کار پردامنه پرداخت. نتایج زحماتش در شش کتاب مفصل تحت عنوان دوره فلسفه اثباتیانتشار یافت. در این اثر کنت در پیآن برآمد که قوانین اجتماع بشریرا کشف کند، طرحیکه در اندیشه او مستلزم نظام بخشیدن به همه علوم و مرور تاریخ بشر – یا دست کم مرور تاریخ دنیایغرب – بود.
هر چند فلسفه اثباتیبرایخواننده این روزگار همچون اثریبیش از حد مفصل و پرپیچ و خم خوشایند نیست، در نظر کنت فقط وسیله روشن کردن زمینه مقدماتیتوصیف ویاز سامان اجتماعینوین بود. ویاین سخن را در "نظام حکومت اثباتی" یعنیمجلد اول از اثر خود که در 1851 انتشار یافت، عنوان کرد. این اثر با تفصیلات جامع، آن دولت اثباتیرا توصیف میکند که کنت معتقد بود بعد از امپراتوریدوم ناپلئون سوم تأسیس خواهد شد.
هر چند آثار کنت پیراسته از نقائص سبک و ذوق ادبینیست، موضوعات درخود توجهیدر سخنان او وجود دارد. ویبه چند دلیل شایسته این توجه است. نخست آنکه به مسائلیمیپردازد که از ما جداییناپذیرند، از آن جملهاند مسأله قدرت دولت و رضایت افراد در اجتماع، تضاد میان روشهایدانشمندان و بازرگانان، ابتکارات غیر منتظره دولتمردان، و ضرورت وجود یک افسانه مشروعیت بخش در امور اجتماع. دوم آنکه ویدر روزگار خود و در دورههایبعد فوق العاده اثر گذار بوده است. در دوران حیاتش اثر او درباره روش علمیدر میان اندیشمندان اروپاییکه به طور کلیفارغ از مدهایاجتماعیدوران خود بودند – کسانیچون استوارت میل، لکی(Lecky)، گروته و مولیبسیار مهم تلقیمیشد. نفوذ او همچنین در «برنامهریزیاجتماعی» که رسم زمان بود، و در حرکتهاییکه علمیت بیشتریبه حکومت و اداره امور عمومیمیبخشید، آشکار است. نیز، پارهایاز دیگر عقاید ویهنوز بسیار جاندار است. برایمثال بهرهگیریاز افکار عمومیو مهار آن به وسیله حکومت و سازمانهایخصوصیتبلیغات و القائات را میتوان در این ارتباط ذکر کرد. هنگامیکه یک «رایزن روابط عمومی» به ما میگوید که رضایت افراد چیزیاست که میتوان آن را «مهندسیکرد» از امکانیسخن میگوید که کنت با تفصیلات عملیدر کتاب نظام حکومت اثباتیبه آن پرداخته است. علاوه بر آن، پرستش نوین «علم» ننتیجه مستقیم کج راه کردن بحث با ارزش کنت درباره روش علمیاست؛ برایمثال، استراتژیتبلیغات جدید بیشتر تکرار این سخن است که فرآوردههایمورد نظر به وسیله «دانشمندان» تأیید شده است. در نهایت، برنامههای«آموزش» و ارشاد که هنگام بالاگیریموج لیبرالیسم قرن نوزدهم بدعتگزارانه و حتیشوم تلقیمیشد- در این روزگار به طور نظامیافته، نه تنها به وسیله حکومتهایتوتالیتر، بلکه تا حد قابل توجهیبه وسیله حکومتهایکه خود را دموکراتیک مینامند، انجام میپذیرد.
زندگینامه اراتوستن
اراتوستن در سال 276 قبل از میلاد در شهرسیرن (شهریدر لیبیکنونی) متولد شد. پس از تحصیل در آتن، پادشاه اسکندریه (بطلمیوس سوم) ویرا برایتعلیم فرزندش از آتن به اسکندریه احضار کرد و در سال 240 قبل از میلاد به ریاست کتابخانه یبزرگ اسکندریه منصوب شد که این افتخار مهمیبود. او از بزرگترین فضلایاسکندریه بود، نه فقط ریاضیدانیبرجسته بلکه جغرافیدانیقابل و مورخیدقیق نیز به شمار میآمد. آثار او در ریاضیات، جغرافیا، فلسفه، گاهشماری، نقد ادبیو دستور زبان و نیز شعر بسیار مشهور بودند.
اراتوستن در سال 276 قبل از میلاد در شهرسیرن (شهریدر لیبیکنونی) متولد شد. پس از تحصیل در آتن، پادشاه اسکندریه (بطلمیوس سوم) ویرا برایتعلیم فرزندش از آتن به اسکندریه احضار کرد و در سال 240 قبل از میلاد به ریاست کتابخانه یبزرگ اسکندریه منصوب شد که این افتخار مهمیبود. او از بزرگترین فضلایاسکندریه بود، نه فقط ریاضیدانیبرجسته بلکه جغرافیدانیقابل و مورخیدقیق نیز به شمار میآمد. آثار او در ریاضیات، جغرافیا، فلسفه، گاهشماری، نقد ادبیو دستور زبان و نیز شعر بسیار مشهور بودند.
ویاز دوستان ارشمیدس بود و چند سالیپس از اقلیدس میزیست و جامع علوم زمان خود بود. معمولاً او را «بتا» دومین حرف الفباییونانیمینامیدند. علت این وجه تسمیه این بود که ویدومین فرزانه در بین هم عصرانش بود. برخیمعتقدند که منشأ این لقب، آن است که اطاق ویدر دانشگاه اسکندریه اطاق شماره ی2 بوده است.
یکیاز آثار برجسته یاراتوستن، کتاب Platonicus بوده است که در آن به بحث دربارهیمفاهیم مقدماتیهندسه و حساب پرداخته است و بحثیهم در زمینه یموسیقیدارد. در نامه ایکه ویبه بطلمیوس سوم نوشت، تاریخچه یمسأله یمعروف تضعیف مکعب را خاطر نشان کرد و برایبه دست آوردن راه حل مساله ایدر هندسه به ترسیم دستگاهیمکانیکیو روش کار آن پرداخت. در حساب، روش غربال را براییافتن اعداد اول ابداع نمود.
او یک روز هنگام مطالعه دریافت که اطلاعات لازم برایمحاسبهیمحیط زمین را در اختیار دارد. او دریافته بود هنگام انقلابین (اصطلاح اخترشناسی) در ظهر، آفتاب در شهر آسوان مصر هیچ سایه ایندارد به گونه ایکه نور خورشید قادر است به طور مستقیم به ته یک چاه برسد، یعنیاینکه نور خورشید به صورت کاملا عمود به آسوان میتابد.
اراتوستن در چنین روزیدرست هنگام ظهر که در آسوان سایه وجود ندارد در شهر اسکندریه سایه را اندازه گیریکرد، چاره اینبود جز این که زمین را کرویدرنظر بگیرد. چون سایه در اسکندریه نسبت به خط عمود هفت درجه بود، براساس اندازه گیریاراتوستن میان اسکندریه و آسوان 7 درجه فاصله بود. او با سفر میان دو شهر اسکندریه و آسوان فاصله آنها را 5000 استادیوم (واحد اندازه گیریدر آن زمان «استادیوم» بود) اندازه گیریکرد. به این ترتیب هفت درجه از 360 درجه 5000 استادیوم اندازه گیریشده بود، پس محیط زمین براساس محاسبات اراتوستن 250000 استادیوم بود.
از آنجا که دانشمندان در مورد طول واقعییک استادیوم یونانیاختلاف نظر دارند، غیر ممکن است بتوانیم دقت این اندازه گیریرا تعیین کنیم. اما طبق بعضیاز محاسبهها گفته میشود خطایاین اندازه گیریحدود 5 درصد است.
اراتوستن در ضمینه جغرافیا نیز کارهایمهمیانجام داده است. او آثاریاز خود بجایگذاشته که برایجغرافیایایران قدیم هم گرانبهاست. استرابون در کتاب هایخود نام او را بسیار آورده و گفتههایاو را سند دانسته است. اراتوستن نخستین نویسنده ٔخارجیاست که نام ایران را یاد کرده است و قسمتیاز ایران را آریانا نامیده است.
کارهایمهم دیگر اراتوستن عبارتند از :
1. پیدا کردن روش غربال کردن، راهیبراییافتن اعداد اوّل
2. احتمالاّ پیدا کردن فاصله یزمین تا خورشید که امروزه واحد نجومینامیده میشود.
3. او نقشه ایاز ستارگان دارای675 ستاره ترسیم کرد که هم اکنون در دست نیست.
4. نقشه ایاز جهان شناخته شده براییونانیان تا آن زمان؛ از جرایز بریتانیا تا سریلانکا و از دریایمازندران تا اتیوپی
5. نقشه ایاز خطّ سیر نیل تا خارطوم
6. تقویمیبا سال هایپرشی؛ که اراتوستن در آن سعیکرد روزهایمختلف و اتّفاقات مختلف را در زمینه یادبیات و سیاست از زمان خود تا جنگ ترویحساب کند.
7. حساب فاصله یزمین تا ماه
8. اندازه گیریشیب مدار زمین به دور خورشید با 7 درجه خطا
9. کارهاییدر زمینه یتئاتر و اخلاق
اراتوستن در سنین کهولت، نابینا شد و چون میدانست که بیناییاش باز نخواهد گشت، آنقدر از خوردن غذا امتناع کرد تا سرانجام در سال 194 قبل از میلاد از گرسنگیجان سپرد.
زندگینامه فیلیپ کائلو
فیلیپ کاتلر در سال 1931 در شیکاگو متولد شد. لیسانس را از دانشگاه دیپل، فوق لیسانس را در رشته اقتصاد از دانشگاه شیکاگو، دکتریرا در همان رشته از MIT و فوق دکتریریاضیرا از هاروارد و فوق دکتریعلم و فناوریرا از دانشگاه شیکاگو اخذ کرد. او از سال 1969 استاد رشته بازاریابیبین المللیدانشگاه نورث وسترن است. این دانشگاه از اولین مراکزیبود که در آن بازاریابیتدریس میشد. نام کاتلر با واژه بازاریابیعجین شده است. او را بیهیچ تردید پدر بازاریابیمیخوانند.
فیلیپ کاتلر در سال 1931 در شیکاگو متولد شد. لیسانس را از دانشگاه دیپل، فوق لیسانس را در رشته اقتصاد از دانشگاه شیکاگو، دکتریرا در همان رشته از MIT و فوق دکتریریاضیرا از هاروارد و فوق دکتریعلم و فناوریرا از دانشگاه شیکاگو اخذ کرد. او از سال 1969 استاد رشته بازاریابیبین المللیدانشگاه نورث وسترن است. این دانشگاه از اولین مراکزیبود که در آن بازاریابیتدریس میشد. نام کاتلر با واژه بازاریابیعجین شده است. او را بیهیچ تردید پدر بازاریابیمیخوانند.
از دهه 1970 که اندیشه بازاریابیپس از دو دهه دوران شکوفاییاقتصادیدر غرب و همزمان با رکود ناشیاز شوک نفتیو مسائل اقتصادیمطرح و به رسمیت شناخته شد، نام او بیش از دیگران در این زمینه به گوش خورده است. کارنامه پررنگ و بار او در زمینه بازاریابیمنحصر به فرد است.
تألیف 34 کتاب و بیش از 100 مقاله که در مجلات معتبرینظیر مجله هاروارد بیزینس ریویو منتشر شده گواه مطلب است. کتـــــاب اصول بازاریابیاو کتاب مرجع بیبدیل همه دانش پژوهان و پژوهشگران در این زمینه است. کتابهایاو به بیش از 30 زبان دنیا ترجمه شده است. کاتلر به راستیبنیانگذار مدیریت نوین بازاریابیاست و بیش از هر نویسنده یا متفکر دیگر درگسترش اهمیت بازاریابیو تغییر نگرش به آن از یک فعالیت جنبیبه فعالیت مهم و اصلینقش ایفا کرده است. او مـــدرس، نویسنده و سخنران برجسته ایاست که مسافرتهایبسیار به اروپا، آسیا و آمریکایجنوبیبرایسخنرانیو مشاوره داشته و از دانشگاههایمعتبر دنیا دکترایافتخاریدریافت داشته است. کاتلر سالهایمتمادیمشاور شرکتهایبزرگیهمچون AT&T, IBM ،جنرال الکتریک، فورد، موتورولا، مرک، بــانک آمریکا و... بوده و دانسته هایخود را در زمینه برنامه ریزیو سازماندهیبین المللیبازاریابیبه این شرکتها منتقل کرده است. او عضو هیئت مشورتیبنیاد دراکر، رئیس هیئت مدیره دانشکده بازاریابیموسسه علوم مدیریت و مدیرعامل انجمن بازاریابیآمریکا (IMR) است.
انجمن مدیریت آمریکا (AMA) او را تاثیرگذارترین بازاریاب تمام دوران لقب داده است. کاتلر نه تنها در بازاریابیکلاسیک شهره است بلکه یک پیشرو در تئوریو عمل ارتباط کسب وکار الکترونیک و بازاریابیسازمان محسوب میشود. هیچ پژوهشگریدر عرصه بازاریابینمیتواند خود را بینیاز از آثار عمیق و دقیق او بداند. تحقیقات و نوشته هایاو بر مقوله هاییهمچون گسترش و کاربرد اصول بازاریابی، تجزیه وتحلیل بازار، توسعه محصول جدید، راهبرد رقابتی، برنامه ریزیراهبردیو سیستم هایاطلاعاتیمتمرکز است. نگرش فیلسوفانه او به مفاهیم بازاریابی، جایگاه این حوزه خطیر مدیریتیرا دگرگون ساخته است. او مقوله بازاریابیاجتماعیرا طرح کرد و با تاکید بر اینکه بازاریابیبرمبنایارتباطیاست ناشیاز نیازها، خواسته ها، پیشنهادها، قیمت و... که تمامیآنها زیربنایارزشیدارند، اهمیت بازاریابیرا از حوزه قیمت و فروش و فعالیتهایتوزیع به نیاز مشتریو ارزش آفرینیسوق داد. او سازمانها را واداشت که با مدل مشتریمداریفکر کنند و نیازهایمشتریرا محور قرار دهند، وفاداریمشتریرا به دست آورند و با نوآوری؛ خواسته هایدرحال تغییر مشتریهمگام شوند.
کاتلر بازاریابیرا بخشیاز فلسفه مدیریت همه مدیران میداند که براساس آن باید نیازها و خواسته هایمشتریرا بشناسند و شرایط را درجهت رضایت مندیآنان فراهم سازند. رضایتمندیمشتریدر نگاه او هنگامیمحقق میشود که ارزش واقعیفراورده یا خدمت برابر یا بیشتر از ارزش مورد انتظار مشتریباشد. کاتلر بر این باور است که گرچه بازاریابیمفهومیساده دارد اما اجرایآن بسیار پیچیده است و برایاستاد شدن در آن یک عمر وقت لازم است. گرچه هیچ متفکریدرجهان به اندازه او درگسترش پیام بازاریابیسهم نداشته است اما در هزاره جدید، او همه را به تفکر مجدد در این مقوله فرامیخواند و ندا در میدهد که راهبرد پیروزمند سال پیش ممکن است امسال ناکارآمد از آب درآید.
زندگینامه لئوناردوداوینچی
لئوناردو داوینچی(۱۵ آوریل ۱۴۵۲ - ۲ مه ۱۵۱۹) از دانشمندان و هنرمندان ایتالیاییدوره رنسانس است که در رشتههاینقاشی، ریاضی، معماری، موسیقی، کالبدشناسی، مهندسی، تندیسگری، و هندسه شخصیبرجسته بود.
لئوناردو داوینچی(۱۵ آوریل ۱۴۵۲ - ۲ مه ۱۵۱۹) از دانشمندان و هنرمندان ایتالیاییدوره رنسانس است که در رشتههاینقاشی، ریاضی، معماری، موسیقی، کالبدشناسی، مهندسی، تندیسگری، و هندسه شخصیبرجسته بود.
داوینچیرا کهنالگوی«فرد رنسانسی» دانستهاند. ویفردیبینهایت خلاق و کنجکاو بود. ویطراح اولیه صدها اثر معماریو همچنین طرح اولیه هواپیما به شمار میرود. یکیاز طرحهایابتکاریاو لباس غواصیو زیر دریاییجنگیاست. او همچنین مسلسل، تانک نظامی، ساعتیکه به ساعت داوینچیمعروف است، کیلومتر شمار و چیزهایدیگر را اختراع کرد.
لئوناردو داوینچیبرایطرحهایخود بوسیله خط معکوس یادداشت هاییرا نوشته است که فقط آنها را در آینه میتوان خواند. بیشتر شهرت جهانیاو بهخاطر نقاشیهایشام آخر و مونالیزا است.
لئوناردو داوینچیدر سال ۱۴۵۲ در یک روستایتوسکانیزاده شد. پدرش کارمند دولت و مادرش در مهمانخانه ایخدمتکار بود. او دوران کودکیرا نزد پدربزرگش و تحصیلات ابتداییرا در مدرسه دهکده محل سکونتش گذراند و با حل مسائل مشکل ریاضینشان داد که از هوش زیادیبرخوردار است. او را به شاگردیبه هنرکدهایدر فلورانس فرستادند تا نزد آندرئا دل وروکیو (۱۴۳۵-۱۴۸۸) که نقاش و پیکرتراش بود، آموزش ببیند.
داوینچیپیکرتراشیرا از استادان فن آموخت و سپس به میلان رفت. پس از بازگشت به فلورانس در مدت ۴ سال تابلویمعروف مونالیزا را خلق کرد (که در موزه لوور پاریس نگهداریمیشود).
وروکیو استاد پیکرتراش داوینچیبسیار نامدار بود به گونهایکه شهر ونیز ساخت بناییادبود بارتولومئو کولئونیرا به او واگذاشت. کولئونیسرداریبود که بیش از دلاوریهاینظامی، از جهت اعمال نوعدوستانه خود حق بر گردن مردم ونیز داشت.
در آتلیهایکه قابلیت ساخت چنین شاهکارهاییرا داشت، لئوناردویجوان محققا میتوانست چیزهایزیادیبیاموزد. بدون شک در آنجا با رموز فنیکارهایریخته گریو کارهایفلزیآشنا شده و آموختهاست که چگونه با مطالعه و مشاهده دقیق مدلهایبرهنه و پوشیده، تابلوها و تندیسهاییرا پدید آورد.
او همچنین به پژوهش درباره گیاهان و جانوران مختلف پرداخت تا بتواند از آنها در تابلوهایش استفاده کند؛ فزوده بر آن، دانش گستردهایدر باره نورشناسی، ژرفا نماییو استفاده از رنگها کسب کرد. چنین آموزشیکافیبود که از هر نوجوان با استعداد دیگریهنرمندیبرجسته بسازد، و در واقع شمار زیادیاز نقاشان و پیکر تراشان خوب از هنر آموزان آتلیه موفق وروکیو بودند.
لئوناردو در سال ۱۴۷۲ به عضویت گروه قدیس لوقا درآمد. مرکز این گروه یا اتحادیه، که عمدتاً از داروفروشان، پزشکان، و هنرمندان تشکیل شده بود، در بیمارستان سانتا ماریانوئووا بود. احتمالا لئوناردو در آنجا فرصتیبرایآموختن کالبدشکافیبه دست آورد. در ۱۴۷۸ شورایشهر از او خواست نمازخانه سان برناردو در کاخ وکیو را نقاشیکند. ولیبنا به علتی، این مأموریت را انجام نداد.
از دامنه وسیع آفرینشگریذهن لئوناردو اطلاعاتیدر دست است، زیرا شاگردان و مریدانش، دفاتر پیش طرح ها و یادداشتهایاو را به دقت برایما حفظ کردهاند، دفاتریبا هزاران صفحه مملو از نوشتهها و طراحیها و گزیده کتابهاییکه میخوانده، و پیش نویس کتابهاییکه قصد نگارششان را داشتهاست. هر چه بیشتر از این اوراق را بخوانیم کمتر دستگیرمان میشود که چگونه آدمیزادهایتوانستهاست در همه آن حوزههایگوناگون پژوهشگری، به کمال برسد و در تقریباً همه آنها خدمات ارزنده و مهمیانجام داده باشد.
زندگینامه فلورانس نایتینگل
فلورانس نایتینگل مشهور به بانویچراغ به دست و بنیانگذار پرستارینوین است.
فلورانس نایتینگل مشهور به بانویچراغ به دست و بنیانگذار پرستارینوین است.
پدرش ویلیام ادوارد شور یکیاز اعضایاشراف زاده دربار به شمار میرفت و فلورانس کوچک، در یک خانه بزرگ و راحت دوران کودکیخود را گذراند. در نامههایمحرمانهایکه از او یافت شده نوشته : «از کودکیبرایخدمت به بیماران و بیپناهان الهاماتیاز سویخداوند به قلبم میرسید». هرچند در رشته پرستاریتحصیل نکرد اما علاقه زیادیبه درمان بیماران داشت. در سال ۱۸۵۳ که جنگ میان ترکیه و روسیه آغاز شد، فرانسه و انگلیس به یاریترکیه شتافتند و سربازان خود را به جنگ اعزام کردند.
در آن زمان تیتر روزنامههایتایمز لندن خبر از جنگ و توصیف اوضاع وخیم بیمارستان هاینظامیانگلیس را میداد. در این گزارش ها آمده بود تنها ۲۰پرستار در جبههها فعالیت میکنند، بیمارستانیوجود ندارد و حتیباند برایپانسمان هم نیست.
با انتشار این گزارشهایجنجال برانگیز، فلورانس از وزیر جنگ انگلیس درخواست وسایل و امکانات بهداشتیکرد و سپس با همراهی ۳۴ پرستار زن با شجاعت تمام پا به اعماق خاک ترکیه گذاشت و به یاریمجروحان شتافت. شبها با فانوسیکوچک در راهروها و اتاقهایمجروحان آهسته راه میرفت، سربازان با دیدن او احساس آرامش میکردند. برایآنان نامه مینوشت، اخبار جنگ را بیان میکرد و همدم مهربانیبرایمجروحان جنگیبود. فلورانس با چهرهایآرام بخش برایاینکه سربازان دست از میگساریبردارند، اتاقیبرایمطالعه و بازیهایسالم آنان راه انداخت.
او بر اثر کار مداوم و همدمیبا بیماران دچار تب وحشتناکیشبیه تیفوس یا مالاریا شد که در آن هنگام قربانیان زیادیرا به کام مرگ کشانده بود و فلورانس نیز بر اثر این بیماریبشدت ضعیف شد. جنگ پایان یافت و او به لندن بازگشت. هرچند میخواست گمنام بماند اما نامش بهعنوان فرشته سر زبان ها بود ولیبرایاینکه خود را از چشم دیگران دور نگه دارد، بگونهایخود را پنهان کرد که گوییمرده است.
فلورانس همراه ویلیام فار یک پزشک نظامیو فرد نیکوکاریبه مدت ۲۰ سال برایبهبود وضعیت بیمارستان ها و نظام آموزشیپرستاران تلاش کردند. این پرستار جنگیکه چندین کتاب درباره مراقبتهایپرستارینوشت معتقد بود بیمار به هوایسالم، نور، گرما، پاکیزگی، استراحت و غذایخوب نیاز دارد.
نایتینگل، نخستین مدرسه عالیآموزش پرستاریرا سال۱۸۶۰ در بیمارستان سن توماس لندن راهاندازیو مدیریت کرد. هرچند سلامت جسمانیاو تحلیل رفته بود اما شهرتش از لندن به آمریکا و هند نیز رسید بگونهایکه یک معمار و تاجر لیورپولیبه نام ویلیام راتبون در سال ۱۸۶۰ مبلغ زیادیدر اختیار فلورانس گذاشت تا یک بیمارستان بسازد.
بیمارستان هاییکه او ساخت مطابق استاندارد و الگویبهداشتیبود و طبقات مختلف آن به بخشهایویژهایمثل زنان و زایمان، روان، کودکان و جراحیاختصاص داشت. چند سال کار مداوم و سخت پس از جنگ، توان او را بسیار تضعیف کرد بگونهایکه در آخرین سال هایعمر نابینا شد و نمیتوانست مانند گذشته به وظایف خود عمل کند تا اینکه در ۱۳آگوست۱۹۱۰ در لندن چشم از جهان فرو بست
زندگینامه ابن خلدون
ابنخلدون(808-732 قمرى)، سیاستمدار، جامعهشناس، انسانشناس، تاریخنگار، فقیه و فیلسوف مسلمان در تونس به دنیا آمد. عبدالرحمن آموزشهاى آغازین را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علمایتونسیقرآن و تفسیر، فقه، حدیث، علم رجال، تاریخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امیر در مراکش و اندلس(اسپانیا) به کار سیاسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پیرامون تاریخ جهان رو آورد که مقدمهى آن بیش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پیشگامان تاریخنویسى به شیوهى علمى و از پیشگامان علم جامعهشناسى مىدانند.
ابنخلدون(808-732 قمرى)، سیاستمدار، جامعهشناس، انسانشناس، تاریخنگار، فقیه و فیلسوف مسلمان در تونس به دنیا آمد. عبدالرحمن آموزشهاى آغازین را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علمایتونسیقرآن و تفسیر، فقه، حدیث، علم رجال، تاریخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امیر در مراکش و اندلس(اسپانیا) به کار سیاسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پیرامون تاریخ جهان رو آورد که مقدمهى آن بیش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پیشگامان تاریخنویسى به شیوهى علمى و از پیشگامان علم جامعهشناسى مىدانند.
وى پس از تکمیل تحصیلات در آفریقیه (تونس) به مغرب (مراکش) وسپس الجزایر رفت و دوباره به مغرب بازگشت وپس از آن که اطلاعات مفیدى دربارهى کشورهاى شمال آفریقا به دست آورد، در سال 764 به آندلس (اسپانیاى امروز) رفت و در غرناطه (گرانادا) به حضور سلطان، محمد پنجم، رسید.
ابنخلدون پس از دو سال به شمال آفریقا بازگشت. او در هر یک از کشورهاى مغرب بزرگ عربى (تونس ، الجزیره و مراکش) که مىرفت به علت کثرت معلوماتى که در زمینه فقه و علوم دیگر داشت قدر مىدید و بر صدر مىنشست. او مدتها در تونس و شهر فاس در مراکش به وزارت امیران محلى مشغول بود و نیز ، بارها از جانب امیران شمال افریقا در تونس، مغرب و الجزایر به سمت قاضى القضاتى رسید. با این حال در زمانى که در وهران الجزایر به سر مى برد مورد خشم سلطان قرار گرفت و مدت 4 سال در قلعه ابن سلامه زندانى شد.
او در زندان ، به نوشتن کتاب معروف تاریخ خود به نام کتاب "العبر و دیوان المبتدا و الخبر فى ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر" مشغول شد و پس از آزادى از زندان به نوشتن آن ادامه داد تا آن که کتاب را به پایان رساند. مقدمهى این کتاب که اکنون با عنوان مقدمهى ابنخلدون شهرت دارد خود شاهکارى بزرگ در فلسفه تاریخ و جامعه شناسى به شمار مىآید.(این کتاب را محمد پروین گنابادى به فارسى ترجمه کرد که بارها به چاپ دیگر رسیده است.)
ابنخلدون پس از آزادى از زندان، از وهران الجزایر به تونس رفت. در نیمه شعبان 784 با کشتى راهى بندر اسکندریه شد و از آنجا به قاهره رفت. در قاهره به دستور الملک الظاهر سیف الدین، ازممالیک برجى مصر، به سمت استادى جامع الازهر، که امروزه دانشگاه الازهر نامیده مى شود، رسید و در آن جا به آموزش و پرروش دانشجویان پرداخت و به جایگاه قضاوت نیز رسید.
ابنخلدون از مصر براى زیارت خانهى خدا به مکه رفت و از آنجا به سوى شام رهسپار شد. در دمشق بود که دیدار مشهور او با امیر تیمور گورکانى رخ داد. در آن دیدار ابنخلدون مورد توجه تیمور قرار گرفت. ابنخلدون بار دیگر به قاهره بازگشت و بقیه عمر خود را در مصر گذرانید. سرانجام، در روز چهارشنبه، چهار روز مانده به پایان رمضان 808 قمرى، در 76 سالگى درگذشت و در مزار صوفیان، در بیرون باب النصر(دروازه پیروزى)،قاهره، به خاک سپرده شد.
فهرست آثار
1. العبر و دیوان المبتدا و الخبر فى ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر(مهمترین کتاب)
2. لباب المحصل فى اصول دین؛ خلاصهاى از کتاب بزرگ کلامى و فلسفى فخرالدین رازى(نخستین کتاب)
3. تفسیرى بر بردهى بوصیرى(از بین رفته)
4. خلاصهى منطق(از بین رفته)
5. رسالهاى در علم حساب(از بین رفته)
6. تفسیرى بر شعرى از ابنخطیب در اصول فقه(از بین رفته)
7. تعریف(شرح زندگى خود)
8. شفاء السائل(رسالهاى در تصوف)
شناختهشدهترین اثر ابنخلدون کتاب تاریخ اوست که مقدمهى آن از خود اثر بسیار مهمتر است. ابنخلدون در زمان خود و حتى از زمان مرگش تا امروز به داشتن شیوهاى در تاریخ نگارى علمى و تاریخ اندیشى شهره بوده است. این شهرت به سبب بینش تاریخى عمیق ، ابتکار شیوهاى نو و ابداع یک دانش جدید (علم عمران) براى تمیز درستى و نادرستى خبرهاى تاریخى و برخورد با تاریخ به مثابه یک علم است. او تألیفهاى خود را بر اساس یک مقدمه (به معناى علمى و عام آن، نظریه) و سه کتاب قرار داده است. مقدمه در فضیلت دانش تاریخ و بررسى روشهاى پژوهشیآن و اشاره به روشهاى نادرست تاریخنگاران در بیان روىدادهاى تاریخى است.
کتاب نخست در اجتماع و تمدن و یادکرد عوارض ذاتى آن است. کتاب دوم در اخبار عرب و قبیلهها و دولتهاى مختلف و برخى از ملتها و دولتهاى مشهور است که با او هم زمان بودهاند و کتاب سوم در اخبار بربرها و کشورها و دولتهاى پیش از زمان مؤلف به ویژه حکومتهاى موجود در مغرب عربى (شمال افریقا) است.
گزافه نخواهد بود اگر گفته شود که نام ابنخلدون با نام مقدمه او مترادف شده است. به تعبیر دیگر اگر مقدمه نبود، تاریخ ابنخلدون و نام او فقط در ردیف بسیارى از آثار و نامهاى تاریخ نگاران عالم اسلام مطرح مىشد و چه بسا تاریخ او از نظر اهمیت به پاى آثار بزرگان این رشته چون طبرى، مسعودى و ابن اثیر نمىرسید، ولى موضوعهایى که وى در مقدمه از جهت مبانى نظرى تاریخ، تمدن و عمران (جامعهشناسى) آورده، اثر او را از آثار دیگر ممتاز کرده است. این کیفیت شگفتانگیز و نوآورانهیمقدمه را مىتوان پیامدى از آن ویژگى روحى و رفتارى ابنخلدون دانست که معاصرانش آن را "گرایش به مخالفت با هر چیز" خواندهاند.
ابنخلدون در مقدمه، ارتباط دانش عمران با تاریخ را روشن مى کند. منظور او از دانش عمران (علم العمران) علم جامعه شناسى است. به نظر او تاریخنگاران باید با دیدى جامعهشناختى، تاریخ را بنویسند. به روشنى مىگوید که تاریخنگار باید خبرها را در چارچوب علم عمران عرضه کند و مى نویسد که تاریخ داراى ظاهر و باطن است. تاریخ در ظاهر اخبارى است دربارهى روزگاران و دولتهاى پیشین و معمولا براى تمثیل و تزئین کلام به کار مىرود، اما در باطن تفکر و تحقیق دربارهى حوادث و مبادى آنها و جست و جوى دقیق براى یافتن علل آنها ست و چون از کیفیت روىدادها و علت حقیقى آنها بحث مىکند "علمی" است سرچشمه گرفته از حکمت و سزاست که ازدانش هاى آن شمرده شود.
ابنخلدون هر فصلى از مقدمه را با نقل یکى از آیههاى قرآنى پایان مىبخشد. بنابراین گفتهاند که او عقل و عرفان هر دو را با هم داشته و هر دو را به کار برده است. ابنخلدون عاملهاى بسیارى را که در جامعههاى بشرى باعث جهش و ترقى مىشود، نام مى برد. یکى از این عاملها عصبیت است؛ عصبیتى به مفهوم همبستگى اجتماعی. همبستگى که او از آن یاد مى کند، عصبیت دورهى جاهلیت نیست بلکه همبستگىهاى عقلانى است که پس از دورهى جاهلى باعث ایجاد دولت و ملت واحدى در محدودهى جغرافیایى خاص مىشود. جامعه شناسان معاصر، ابداع مفهوم ناسیونالیزم در جامعههاى بشرى را در اصل از نوآورىهاى ابنخلدون مىدانند که آنها را در سدههاى چهاردهم میلادى به صورت عصبیت عنوان نمود.
ابنخلدون کلید شناخت علمى تاریخ را در گرو شناخت علم عمران ( جامعه شناسى ) مى داند . به همین جهت است که مى گوید : " انسان داراى سرشتى مدنى است، یعنى ناگزیر است اجتماعى زیست کند که در اصطلاح آن را مدنیت گویند و معنى عمران همین است." ابنخلدون از علت انحطاط و سقوط قوم ها نیز بحث مى کند و مىگوید : توحش، همزیستى، عصبیتها و انواع جهانگشایىهاى بشر و چیرگى گروهى بر گروه دیگر، در ترقى و انحطاط ملت ها تاثیر مستقیم دارد. به همین دلیل است که ابنخلدون را مونتسکیوى جهان اسلام مىگویند، زیرا مونتسکیو نیز، پس از ابنخلدون، از دید تاریخى علمى درباره انحطاط رومیان نظریههایى داده است که مورد تأیید همهى تاریخ نگاران قرار گرفته است.
ابنخلدون بر این باور بوده است که براى بهرهمندى درست از تجربههاى گذشتگان، که به صورت خبرها و روایتهایى به ما رسیده است، به منبع ها و دانش هاى گوناگونى نیاز هست که باید آنها را به نگرش درست با هم مقایسه و تجزیه و تحلیل کرد تا از لغزیدن در پرتگاه نادرستى در امان بمانیم. به همین خاطر است که در مقدمهى خود مطالب گوناگونى پیرامون زندگى اجتماعى انسان بیان مىکند تا جایى که اندیشمندان پیشین و کنونى گاهى آن را یک دانشنامه(دایرالمعارف) دانستهاند.
بر اساس نظریههاى تاریخ شناسان برجسته معاصر، آرنولد توینبى و جامعه شناسان معروفى چون پیترام سوروکین و دیگر اندیشمندان اروپایى و امریکایى، ابنخلدون در پیشنهاد کردن نظریههاى جامعه شناسانه و پژوهشهاى تاریخى فراتر از عصر خویش حرکت کرده است. ابنخلدون واژهى توسعه را در عامترین شکل و در اشاره به تحولات مکانى و زمانى جامعهها به کار برده است. بنابراین از نظر وى علم تحول و تطور و یا جامعه شناسى (علم العمران) در بستر علمى خویش به تاریخ مربوط بوده، زیرا این علم طریقهاى براى بررسى و درک تاریخ بوده است.
ابنخلدون در تشریح روابط پویاى جوامع چادرنشین قبیلهاى، روستایى و شهرى نشان داد که چگونه جامعهها از سازمانهاى ساده به سوى سازمانهاى پیچیده حرکت مى کنند. عصبیت یا همبستگى گروهى و پیوستگى اجتماعى در میان جامعههاى قبیلهاى مستحکمتر است. به این ترتیب، او به وجود دو نوع جامعه اشاره مى کند. جامعهى بدوى و اولیه (جامعه البادیه) و جامعه متمدن و پیچیده (جامعه الحاضره). جامعه متمدن که از شهرنشینى ناشى مى شود برسه عامل متکى است :جمعیت ، منابع طبیعى و کیفیت حکومت.
از نظر او توسعه تنها به معنى پیشرفت کمى بر حسب رشد اقتصادى نیست، بلکه پاره اى از عاملهاى اجتماعى، روانشناختى، فرهنگى وسیاسى نیز براى تداوم و کیفیت توسعه در جامعهى پیشرفته ضرورى است. به این ترتیب، انحصار فزایندهى قدرت از سوى حاکم و نهادهاى حکومتى، افزایش مصرف غیرضرورى، افراط مردم در تجمل، افول عصبیت (همبستگى و پیوستگى اجتماعى)، رشد فردى، از خود بیگانگى در جامعه، همه از دیدگاه ابنخلدون نشانههاى نخستین فروپاشى جامعههاى متمدن و شهرى و توسعه یافته به حساب مى آیند.
ابنخلدون در بخشهاى گوناگون مقدمهى خود به اصول و روشهاى آموزش پرداخته است. او گرچه در جاهایى واژهى تعلیم را به مفهوم عمومى از تعلیم و تربیت به کار برده و موضوعهاى اخلاقى، تربیتى و روانى را زیر همان عنوان برسى مىکند، اما دربارهى اصول و روشها، بیشتر مفهوم ویژهى آن یعنى آموزش را در نظر داشته است. اصول و روشهاى آموزشى را که مورد نظر او بوده، مىتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1. آموزش گامبهگام و طى زمان: ابنخلدون باب ششم از فصل 29 را با عنوان "راه درست در آموزش علوم و روشهاى سودمند آن" آغاز مىکند و نخستین نکتهاى را که بر آن پافشارى مىکند آموزش گام بهگام و طى زمان است. او بر این باور است براى آنکه آموزش به یادگیرى بینجامد و باعث حصول ملکه در یادگیرنده شود، آموزش باید کمکم و با اصول و موضوعهاى محورى، آنهم به صورت کلى، آغاز شود تا ذهن یادگیرنده آمده گردد و سپس با شرح بیشتر و با ذکر دلیل ادامه یابد و سرانجام به تشریح مسالههاى پیچیده پرداخته شود.
2. در نظر داشتن توانایىها یادگیرنده: به نظر ابنخلدون باید توانایى یادگیرى دانشآموز شناسایى شود، هم چند با میزان توانایىهایش در یادگیرى به او آموزش داده شود و توان یادگیرى او آرامآرام پرورش داده شود. نخست باید موضوعهاى حسى و نزدیک به ذهن به او آموزش داده شود، آنهم به اندازهاى که باعث خستگى او نشود. چنان چه این مرحله به درستى انجام شود، ذهن او براى یادگیرى بیشتر آماده مىشود، اما اگر در همان آغاز با دشوارى روبهرو شود و مطلبى را به درستى نفهمد، اثر روانى نامطلوبى بر او مىگذارد و ادامهى یادگیرى برایش دشوار مىشود.
3. آسانگیرى و مهربانى آموزگار: ابنخلدون شش اثر منفى سختگیرى آموزگار را بر دانشآموز بر شمرده است: گرفتن نشاط از دانشآموز؛ وادار کردن او به دروغگویى براى در امان ماندن از خشم آموزگار؛ زمینه سازى براى فریبکارى و درویی؛ گرفتن عزت نفس و احساس شخصیت؛ سست شدن اعتماد به نفس؛ سست شدن در راه به دستآوردن ویژگىهاى اخلاقى و انسانى نیکو و گرایش پیدا کردن و پستىها و ناراستىها.
4. حفظ آزادى و شخصیت دانشآموز: ابنخلدون باور دارد که تکلیفهاى دوستانهى آموزشى، که در مورد کودکان معمول است، دربارهى هر دانشآموزى اثر مثبت دارد و بى آنکه شخصیت او را از بین ببرد، گرایش او را به انجام دادن تکلیفها بیشتر مىکند. اما اگر این کار با تهدید و زور و بدون گفت و گو انجام شود، توانایى فرد را مىشکند و احساس خارى و شکست را در او پدید مىآورد و باعث مىشود او مانند افراد ستم دیده به کسالت و سستى روى آورد. او به شیوهى تعلیم و تربیت پیامبر اسلام اشاره مىکند که با یاران خود احساس شخصیت و ابراز وجود مىداد و در نتیجه آنها به خواستهى خود به انجام یک تکلیف مىپرداختند.
5. از ساده به دشوار: آموزشى موفق است که از مسالههاى ساده و نزدیک به ذهن یادگیرنده اغاز شود و کمکم به مسالههاى دشوار برسد. او از کسانى که از همان آغاز به مسالههاى دشوار مىپردازند، انتقاد مىکند و بر این باور است که این کار باعث بروز احساس ناتوانى از فهمیدن در یادگیرنده مىشود.
6. بهرهگیرى از شیوههاى آموزشى کارآمدتر: ابنخلدون از سه شیوهى آموزشى که در روزگار او به کار مىرفته یاد کرده است: شیوهى سخنرانى و القاى دانش به یادگیرنده به گونهاى که رابطهى یک سویهاى بین یاد دهنده و یادگیرنده برقرار مىشود؛ شیوهى الگوسازى و تفهیم موضوع از راه نشان دادن آن به کردار و گفتار؛ شیوهى گفت و گوى علمى بین یاد دهنده و یادگیرنده یا تشویق یادگیرنده ها به گفت و گو با همدیگر. خود او شیوهى دوم را از همه بهتر مىداند و شیوهى سوم را آسانترین شیوه براى یادگیرى و حصول ملکه مىداند. او در مقایسهاى که بین دانشآموزان مدرسههاى مغرب و دورهى آموزشى 16 سالهى آنان با دانشآموزان مدرسههاى تونس و دورهى آموزشى پنجسالهى آنان انجام مىدهد، علت به درازا کشیدن دورهى آموزشى و موفق نبودن دانشآموزان مغربى را نبود شیوهى درست و سودمند آموزشى، مانند شیوهى دوم و سوم، بیان مىکند.
7. کلنگرى در آموزش: از روشهاى یادگیرى کارآمد این است که آموزگار با نگرش کلى اجزاى درس را مرتبط با هم عرضه کند، به گونهاى که آغاز و پایان آن به صورت ساختارى در ذهن یادگیرنده ملکه شود.
8. تکرار و تمرین و بهرهگیرى از شاهد: به نظر او، یادگیرنده پس از آگاهى از مفهومها و اصطلاحها و قانونهاى هر علم باید پیوسته آنها را به کار گیرد و تمرین و تکرار کند. او کتاب سیبویه، دانشمند ایرانى، را بهترین کتاب براى آموزش زبان عربى مىداند، چرا که هم قانونهاى علم نحو را دارد و هم داراى بسیارى از متنهاى نظم و نثر عرب است. او خاطر نشان مىکند که براى یادگیرى زبان تنها نباید بر یادگیرى قاعدهها تاکید کرد، چنانکه در مغرب چنین بوده است، بلکه باید مانند آندلسىها از شواهد نظم و نثر نیز بهره گرفت تا در ایجاد ملکهى زبان موفق بود.
9. فراهم کردن زمینهى مناسب براى یادگیری: او راه هایى را براى ایجاد چنین زمینهاى پیشنهاد مىکند از جمله: پرهیز از به کار بردن عبارت هاى نامفهوم؛ پرهیز از متنهاى درسى بسیار مختصر که فقط حفظ کردن مطالب را آسان مىکنند؛ بهره گیرى از متنهاى روانى که با مثال و تمرین آمیختهاند و پرهیز از پرداختن به موضوعهایى که یادگیرنده توان درک آنها را ندارد. از برخى سدهایى که ممکن است در فرایند یادگیرى دشوارى ایجاد کنند، یاد مىکند: زیادى کتابهاى درسى که اغلب تکرارى و به دور از نوآورى هستند؛ درهم آمیختن مطالب کتاب درسى با مطالب بیرون از آن و بى ارتباط یا کم ارتباط با آن؛ فاصلهى زیاد بین جلسههاى درسى و آموزش هم زمان دو رشتهى درسی.
10. ارزشیابى پیوسته: ابنخلدون براى کسى که مىخواهد خود و دیگران را در مسیر پیشرفت قرار دهد، ارزشیابى پیوسته را سفارش مىکند و البته بیشتر بر خود ارزشیابى تکیه دارد. او به آموزگاران سفارش مىکند که همواره گفتار و کردار خود را ارزیابى کنند و تاکید مىکنند که با این روش مىتوان خود را از مرحلهى کمالى به مرحلهى بالاتر رساند و زمینهى رشد دانشآموزان خود را فراهم کرد.
ابنخلدون در مورد جایگاه دانش در ایران پیش از اسلام نوشته است: " جایگاه علوم عقلى در نزد پارسیان بسیار والا بود و حیطههاى آن ها بسیار گسترده بوده است. چرا که داراى حکومتهاى پایدار و با شکوه بودند. گویند پس از کشته شدن داریوش به دست اسکندر و چیره شدن اسکندر به سرزمین کیلیکیه و دست یافتن به کتابها و علوم بىشمار پارسیان، این دانشها از پارسیان به یونانیان رسید. هنگامى که سرزمین پارس فتح شد و در آن کتابهاى فراوانى یافتند، سعد ابن ابى وقاص به عمر ابن خطاب نوشت و از او درباره کتابها و انتقال آن ها به مسلمانان کسب اجازه کرد. عمر در پاسخ به او نوشت که تا کتابها را به آب ریزد با این استدلال که اگر هدایتى در این کتابها باشد خداوند ما را به بیش از آنها هدایت کرده است و اگر در آنها گمراهى باشد، خداوند ما را از آنها حفظ کرده است. به این ترتیب، کتابها را در آب ریخته یا آتش زدند و دانش پارسیان از دست ما رفت."
نویسندگان بسیاریبا استناد به نوشتهى ابنخلدون و تاریخ نگاران دیگر کوشیدهاند سهم ایرانیان را در دانش بشرى و نقش آنان را در وارد کردن دانش به جامعه اسلامى کم رنگ جلوه دهند. این دسته از نویسندگان به اشاره به این سخنان ابنخلدون و توجه نکردن به نوشتههاى صاحب نظران دیگر چنین نتیجه مىگیرند که مسلمانان دانش خود را به طور مستقیم از یونانیان به دست آوردند. حال آنکه بر چنین ادعایى ایراد جدى وارد است:
1. اگر بپذیریم کتاب سوزى بسیار گستردهى عربهاى مهاجم، آن هم به فرمان خلیفهى مسلمین، باعث نابودى کامل دانش ایرانیان شد، به جاى سخن از شکوه تمدن عربها و پیشتازى آنان در دانش و فناورى، که در کتابهاى گوناگون چه از نویسندگان عرب و چه نویسندگان غربى از آن یاد شده است، باید از دانش ستیزى و وحشیگرى و ویرانگرى مغولوار آنها سخن بگوییم. با این تفاوت که مغولها براى کتاب سوزى خود استدلال محکمى نداشتند و عربها با استدلال دینى به آن پرداختند. حال آنکه، چنان حجمى از کتابسوزى، به نحوى که هیچ اثرى از ایران باستان نماند، دور از ذهن مىرسد. چرا که با وجود کتابسوزىهاى بىشمار مغولها، آثار بسیارى از دوران تمدن اسلامى بر جاى مانده است.
2. شکوفایى دانشگاه گندىشاپور تا زمان منصور عباسى و مدتها پس از آن، به نحوى که منصور براى درمان بیمار خود به پزشکان آنجا روى آورد، نشاندهندهى آن است که حتى با پذیرفتن نظریهى آتشسوزى کتاب، دستکم بخشى از دانش پارسها نگهدارى شد و حتى آنان با ترجمهى کتابهاى خود به زبان عربى در نگهدارى آن کوشش فراوان کردند، چنانکه چیرهترین مترجمان کتاب به زبان عربى در اصل ایرانى بودند که ابنمقفع و خاندان بختیشوع از شناختهشدهترین آنها هستند. مترجمان دیگرى مانند حنینبناسحاق نیز شاگرد ایرانیان بودند.. از این رو، برخى از دانشهاى دوران باستان را باید در کتابهاى عربى آغاز نهضت ترجمه جست و جو کرد.
3. اگر بپذیریم که دانش پارسیان در زمان اسکندر به یونان راه یافت، که چنین بوده است و البته پیشینهى این کار به زمانى پیش از اسکندر نیز مىرسد، باید آن دانش یونانى که نویسندگان عرب و غرب آن را خاستگاه اصلى دانش عرب مىدانند، در واقع تا اندازهى زیادى ایرانى بدانیم و بپذیریم که دانش ایرانى هیچگاه از بین نرفته است.
4. ابنخلدون در جاى دیگرى از مقدمهى خود مىگوید: "جاى شگفتى است که در جامعهى اسلامى، چه در علوم شرعى و چه در علوم عقلى، اغلب پیشوایان علم ایرانى بودند. جز در مواردى نادر و اندک و چنانچه برخى از آنان منسوب به عرب بودند، زبانشان فارسى و محیط تربیتشان ایرانى بود." بىگمان آن ایرانیان از نوادگان همان ایرانیان دانشپرور دوران باستان بودند. در بررسى آثار برخى از آنان، مانند بیرونى، مىبینیم که به ایران باستان نیز اشارههایى دارند.
ابنخلدون در بیان این که چرا پیشگامان علوم در جهان اسلام همگى ایرانى بودند به دیرپایى شهرنشینى و تمدن در ایران اشاره مىکند و مىگوید:" در صنایع(فنون) شهرنشینان ممارست مىکنند و عرب از همه مردم دورتر از صنایع مىباشد. علوم هم از آیینهاى شهریان به شمار مىرفت و عرب هم از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن عهد مردم شهرى عبارت بودند از عجمان(ایرانیان) یا کسانى مشابه و نظایر آنان بودند از قبیل موالى و اهالى شهرهاى بزرگى که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشهها از ایرانیان تبعیت مىکردند. چه ایرانیان به سبب تمدن راسخى که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتهاند بر این امور استوارتر و تواناتر بودند."
سپس، ابنخلدون در اشارههایى که به شاخههاى علوم دارد، جابهجا از ایرانیان یا شاگردان آنها نام مىبرد که آن علم را بنیانگذارى کردند یا به پیش بردند. در نحو از بنیانگذار آن، سیبویه نام مىبرد و از پیروان و شاگردان او که همه از نژاد ایرانى بودند. به نظر او بیشتر دانندگان حدیث و همهى عالمان تفسیر، فقه و کلام ایرانى بودند و به بیان او:" جز ایرانیان کسى به حفظ و تدوین علم قیام نکرد و از این رو، مصداق گفتار پیامبر(ص) پدید آمد که فرمود: اگر دانش بر گردن آسمان درآویزد، قومى از مردم فارس به آن دست مىیابند."
با ملاحظه همه جوانبهاى که ابنخلدون در مقدمه رعایت کرده است، مىتوان ادعا کرد که این اثر در زمینهى تاریخ شناسى در دنیاى اسلامى یک نوآورى بىمانند و پدید آورنده آن در میان تاریخ نگاران مسلمان یک استثنا و در زمینهى فکر تاریخى در میان تاریخ نگاران پیش از خود بىمانند است. با وجود این، اندیشه و روش نبوغ آمیز ابنخلدون نه تنها در زمان خود بلکه تا سده ها به صورتى شایسته مورد ارزیابى و نقد و داورى قرار نگرفت و چون تخمى درشوره زار، بى حاصل ماند تا این که بخش هایى از مقدمه او در سال 1806 میلادى به وسیله سیلوستر دوساسى به زبان فرانسه ترجمه شد و در همان ایام نیز هامر پورگشتال، تاریخ شناس اتریشى، ابنخلدون را مونتسکیوى جهان غرب نامید. از آن زمان بود که دانشمندان اروپا از نبوغ این متفکر بزرگ در شگفت شدند و بر پیشىگرفتن او بر دانشمندان اروپایى در طرح موضوع هایى چون جامعهشناسى، فلسفهى تاریخ و اقتصاد سیاسى اذعان کردند.
مقدمهى ابنخلدون چنان انقلابى در افکار دانشمندان قرن نوزدهم ایجاد کرد که به این باور راسخ شدند که این تاریخ شناس تونسى مسلمان چهار سده پیش از ویکوى ایتالیایى تاریخ را علم دانسته وقبل از مونتسکیو درباره علت انحطاط تمدنها سخن گفته است. اشمیت دانشمند امریکایى گفته است که: "ابنخلدون در دانش جامعه شناسى به مقامى نائل آمده است که حتى آگوست کنت در نیمه دوم قرن نوزدهم بدان نرسیده است." آرنولد توینبى، مورخ معاصر آمریکایى، نیز مىگوید :" مقدمهى حاوى درک و ابداع فلسفهاى براى تاریخ است که در نوع خود و در همهى روزگاران از بزرگترین کارهاى فکرى بشر است."
در واقع جهان اسلام هم از راه اروپا با ابنخلدون آشنایى دوباره یافت. ابنخلدون امروز در فرهنگ جهانى جایگاه شایسته اى دارد. او نه تنها نسبت به زمان خود استثنایى جلوه مىکند، که با انسانهاى متفکر زمان ما نیز سخنان بسیار دارد؛ نه از آن رو که بتوان نظرهاى او را در مورد جامعهى معاصر به کار برد، بلکه از آن جهت که تحلیلهاى او براى فهم زمینههاى تاریخى جامعه بسیار سودمند است. او تفکر تاریخى را به مرحله اى نو رسانید و تاریخ نویسى را از صورت رویداد نویسى پیشین به شکل نوین علمى و قابل تعقل درآورد.
زندگینامه ابن خلدون
ابنخلدون(808-732 قمرى)، سیاستمدار، جامعهشناس، انسانشناس، تاریخنگار، فقیه و فیلسوف مسلمان در تونس به دنیا آمد. عبدالرحمن آموزشهاى آغازین را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علمایتونسیقرآن و تفسیر، فقه، حدیث، علم رجال، تاریخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امیر در مراکش و اندلس(اسپانیا) به کار سیاسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پیرامون تاریخ جهان رو آورد که مقدمهى آن بیش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پیشگامان تاریخنویسى به شیوهى علمى و از پیشگامان علم جامعهشناسى مىدانند.
ابنخلدون(808-732 قمرى)، سیاستمدار، جامعهشناس، انسانشناس، تاریخنگار، فقیه و فیلسوف مسلمان در تونس به دنیا آمد. عبدالرحمن آموزشهاى آغازین را را نزد پدرش فراگرفت و سپس نزد علمایتونسیقرآن و تفسیر، فقه، حدیث، علم رجال، تاریخ، فن شعر، فلسفه و منطق آموخت. او در دربار چند امیر در مراکش و اندلس(اسپانیا) به کار سیاسى پرداخت، اما در 42 سالگى به نگارش کتابى پیرامون تاریخ جهان رو آورد که مقدمهى آن بیش از خود کتاب شناخته شده است. او را از پیشگامان تاریخنویسى به شیوهى علمى و از پیشگامان علم جامعهشناسى مىدانند.
وى پس از تکمیل تحصیلات در آفریقیه (تونس) به مغرب (مراکش) وسپس الجزایر رفت و دوباره به مغرب بازگشت وپس از آن که اطلاعات مفیدى دربارهى کشورهاى شمال آفریقا به دست آورد، در سال 764 به آندلس (اسپانیاى امروز) رفت و در غرناطه (گرانادا) به حضور سلطان، محمد پنجم، رسید.
ابنخلدون پس از دو سال به شمال آفریقا بازگشت. او در هر یک از کشورهاى مغرب بزرگ عربى (تونس ، الجزیره و مراکش) که مىرفت به علت کثرت معلوماتى که در زمینه فقه و علوم دیگر داشت قدر مىدید و بر صدر مىنشست. او مدتها در تونس و شهر فاس در مراکش به وزارت امیران محلى مشغول بود و نیز ، بارها از جانب امیران شمال افریقا در تونس، مغرب و الجزایر به سمت قاضى القضاتى رسید. با این حال در زمانى که در وهران الجزایر به سر مى برد مورد خشم سلطان قرار گرفت و مدت 4 سال در قلعه ابن سلامه زندانى شد.
او در زندان ، به نوشتن کتاب معروف تاریخ خود به نام کتاب "العبر و دیوان المبتدا و الخبر فى ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر" مشغول شد و پس از آزادى از زندان به نوشتن آن ادامه داد تا آن که کتاب را به پایان رساند. مقدمهى این کتاب که اکنون با عنوان مقدمهى ابنخلدون شهرت دارد خود شاهکارى بزرگ در فلسفه تاریخ و جامعه شناسى به شمار مىآید.(این کتاب را محمد پروین گنابادى به فارسى ترجمه کرد که بارها به چاپ دیگر رسیده است.)
ابنخلدون پس از آزادى از زندان، از وهران الجزایر به تونس رفت. در نیمه شعبان 784 با کشتى راهى بندر اسکندریه شد و از آنجا به قاهره رفت. در قاهره به دستور الملک الظاهر سیف الدین، ازممالیک برجى مصر، به سمت استادى جامع الازهر، که امروزه دانشگاه الازهر نامیده مى شود، رسید و در آن جا به آموزش و پرروش دانشجویان پرداخت و به جایگاه قضاوت نیز رسید.
ابنخلدون از مصر براى زیارت خانهى خدا به مکه رفت و از آنجا به سوى شام رهسپار شد. در دمشق بود که دیدار مشهور او با امیر تیمور گورکانى رخ داد. در آن دیدار ابنخلدون مورد توجه تیمور قرار گرفت. ابنخلدون بار دیگر به قاهره بازگشت و بقیه عمر خود را در مصر گذرانید. سرانجام، در روز چهارشنبه، چهار روز مانده به پایان رمضان 808 قمرى، در 76 سالگى درگذشت و در مزار صوفیان، در بیرون باب النصر(دروازه پیروزى)،قاهره، به خاک سپرده شد.
فهرست آثار
1. العبر و دیوان المبتدا و الخبر فى ایام العرب و العجم و البربر و من عاصرهم من ذوى السلطان الاکبر(مهمترین کتاب)
2. لباب المحصل فى اصول دین؛ خلاصهاى از کتاب بزرگ کلامى و فلسفى فخرالدین رازى(نخستین کتاب)
3. تفسیرى بر بردهى بوصیرى(از بین رفته)
4. خلاصهى منطق(از بین رفته)
5. رسالهاى در علم حساب(از بین رفته)
6. تفسیرى بر شعرى از ابنخطیب در اصول فقه(از بین رفته)
7. تعریف(شرح زندگى خود)
8. شفاء السائل(رسالهاى در تصوف)
شناختهشدهترین اثر ابنخلدون کتاب تاریخ اوست که مقدمهى آن از خود اثر بسیار مهمتر است. ابنخلدون در زمان خود و حتى از زمان مرگش تا امروز به داشتن شیوهاى در تاریخ نگارى علمى و تاریخ اندیشى شهره بوده است. این شهرت به سبب بینش تاریخى عمیق ، ابتکار شیوهاى نو و ابداع یک دانش جدید (علم عمران) براى تمیز درستى و نادرستى خبرهاى تاریخى و برخورد با تاریخ به مثابه یک علم است. او تألیفهاى خود را بر اساس یک مقدمه (به معناى علمى و عام آن، نظریه) و سه کتاب قرار داده است. مقدمه در فضیلت دانش تاریخ و بررسى روشهاى پژوهشیآن و اشاره به روشهاى نادرست تاریخنگاران در بیان روىدادهاى تاریخى است.
کتاب نخست در اجتماع و تمدن و یادکرد عوارض ذاتى آن است. کتاب دوم در اخبار عرب و قبیلهها و دولتهاى مختلف و برخى از ملتها و دولتهاى مشهور است که با او هم زمان بودهاند و کتاب سوم در اخبار بربرها و کشورها و دولتهاى پیش از زمان مؤلف به ویژه حکومتهاى موجود در مغرب عربى (شمال افریقا) است.
گزافه نخواهد بود اگر گفته شود که نام ابنخلدون با نام مقدمه او مترادف شده است. به تعبیر دیگر اگر مقدمه نبود، تاریخ ابنخلدون و نام او فقط در ردیف بسیارى از آثار و نامهاى تاریخ نگاران عالم اسلام مطرح مىشد و چه بسا تاریخ او از نظر اهمیت به پاى آثار بزرگان این رشته چون طبرى، مسعودى و ابن اثیر نمىرسید، ولى موضوعهایى که وى در مقدمه از جهت مبانى نظرى تاریخ، تمدن و عمران (جامعهشناسى) آورده، اثر او را از آثار دیگر ممتاز کرده است. این کیفیت شگفتانگیز و نوآورانهیمقدمه را مىتوان پیامدى از آن ویژگى روحى و رفتارى ابنخلدون دانست که معاصرانش آن را "گرایش به مخالفت با هر چیز" خواندهاند.
ابنخلدون در مقدمه، ارتباط دانش عمران با تاریخ را روشن مى کند. منظور او از دانش عمران (علم العمران) علم جامعه شناسى است. به نظر او تاریخنگاران باید با دیدى جامعهشناختى، تاریخ را بنویسند. به روشنى مىگوید که تاریخنگار باید خبرها را در چارچوب علم عمران عرضه کند و مى نویسد که تاریخ داراى ظاهر و باطن است. تاریخ در ظاهر اخبارى است دربارهى روزگاران و دولتهاى پیشین و معمولا براى تمثیل و تزئین کلام به کار مىرود، اما در باطن تفکر و تحقیق دربارهى حوادث و مبادى آنها و جست و جوى دقیق براى یافتن علل آنها ست و چون از کیفیت روىدادها و علت حقیقى آنها بحث مىکند "علمی" است سرچشمه گرفته از حکمت و سزاست که ازدانش هاى آن شمرده شود.
ابنخلدون هر فصلى از مقدمه را با نقل یکى از آیههاى قرآنى پایان مىبخشد. بنابراین گفتهاند که او عقل و عرفان هر دو را با هم داشته و هر دو را به کار برده است. ابنخلدون عاملهاى بسیارى را که در جامعههاى بشرى باعث جهش و ترقى مىشود، نام مى برد. یکى از این عاملها عصبیت است؛ عصبیتى به مفهوم همبستگى اجتماعی. همبستگى که او از آن یاد مى کند، عصبیت دورهى جاهلیت نیست بلکه همبستگىهاى عقلانى است که پس از دورهى جاهلى باعث ایجاد دولت و ملت واحدى در محدودهى جغرافیایى خاص مىشود. جامعه شناسان معاصر، ابداع مفهوم ناسیونالیزم در جامعههاى بشرى را در اصل از نوآورىهاى ابنخلدون مىدانند که آنها را در سدههاى چهاردهم میلادى به صورت عصبیت عنوان نمود.
ابنخلدون کلید شناخت علمى تاریخ را در گرو شناخت علم عمران ( جامعه شناسى ) مى داند . به همین جهت است که مى گوید : " انسان داراى سرشتى مدنى است، یعنى ناگزیر است اجتماعى زیست کند که در اصطلاح آن را مدنیت گویند و معنى عمران همین است." ابنخلدون از علت انحطاط و سقوط قوم ها نیز بحث مى کند و مىگوید : توحش، همزیستى، عصبیتها و انواع جهانگشایىهاى بشر و چیرگى گروهى بر گروه دیگر، در ترقى و انحطاط ملت ها تاثیر مستقیم دارد. به همین دلیل است که ابنخلدون را مونتسکیوى جهان اسلام مىگویند، زیرا مونتسکیو نیز، پس از ابنخلدون، از دید تاریخى علمى درباره انحطاط رومیان نظریههایى داده است که مورد تأیید همهى تاریخ نگاران قرار گرفته است.
ابنخلدون بر این باور بوده است که براى بهرهمندى درست از تجربههاى گذشتگان، که به صورت خبرها و روایتهایى به ما رسیده است، به منبع ها و دانش هاى گوناگونى نیاز هست که باید آنها را به نگرش درست با هم مقایسه و تجزیه و تحلیل کرد تا از لغزیدن در پرتگاه نادرستى در امان بمانیم. به همین خاطر است که در مقدمهى خود مطالب گوناگونى پیرامون زندگى اجتماعى انسان بیان مىکند تا جایى که اندیشمندان پیشین و کنونى گاهى آن را یک دانشنامه(دایرالمعارف) دانستهاند.
بر اساس نظریههاى تاریخ شناسان برجسته معاصر، آرنولد توینبى و جامعه شناسان معروفى چون پیترام سوروکین و دیگر اندیشمندان اروپایى و امریکایى، ابنخلدون در پیشنهاد کردن نظریههاى جامعه شناسانه و پژوهشهاى تاریخى فراتر از عصر خویش حرکت کرده است. ابنخلدون واژهى توسعه را در عامترین شکل و در اشاره به تحولات مکانى و زمانى جامعهها به کار برده است. بنابراین از نظر وى علم تحول و تطور و یا جامعه شناسى (علم العمران) در بستر علمى خویش به تاریخ مربوط بوده، زیرا این علم طریقهاى براى بررسى و درک تاریخ بوده است.
ابنخلدون در تشریح روابط پویاى جوامع چادرنشین قبیلهاى، روستایى و شهرى نشان داد که چگونه جامعهها از سازمانهاى ساده به سوى سازمانهاى پیچیده حرکت مى کنند. عصبیت یا همبستگى گروهى و پیوستگى اجتماعى در میان جامعههاى قبیلهاى مستحکمتر است. به این ترتیب، او به وجود دو نوع جامعه اشاره مى کند. جامعهى بدوى و اولیه (جامعه البادیه) و جامعه متمدن و پیچیده (جامعه الحاضره). جامعه متمدن که از شهرنشینى ناشى مى شود برسه عامل متکى است :جمعیت ، منابع طبیعى و کیفیت حکومت.
از نظر او توسعه تنها به معنى پیشرفت کمى بر حسب رشد اقتصادى نیست، بلکه پاره اى از عاملهاى اجتماعى، روانشناختى، فرهنگى وسیاسى نیز براى تداوم و کیفیت توسعه در جامعهى پیشرفته ضرورى است. به این ترتیب، انحصار فزایندهى قدرت از سوى حاکم و نهادهاى حکومتى، افزایش مصرف غیرضرورى، افراط مردم در تجمل، افول عصبیت (همبستگى و پیوستگى اجتماعى)، رشد فردى، از خود بیگانگى در جامعه، همه از دیدگاه ابنخلدون نشانههاى نخستین فروپاشى جامعههاى متمدن و شهرى و توسعه یافته به حساب مى آیند.
ابنخلدون در بخشهاى گوناگون مقدمهى خود به اصول و روشهاى آموزش پرداخته است. او گرچه در جاهایى واژهى تعلیم را به مفهوم عمومى از تعلیم و تربیت به کار برده و موضوعهاى اخلاقى، تربیتى و روانى را زیر همان عنوان برسى مىکند، اما دربارهى اصول و روشها، بیشتر مفهوم ویژهى آن یعنى آموزش را در نظر داشته است. اصول و روشهاى آموزشى را که مورد نظر او بوده، مىتوان به صورت زیر خلاصه کرد:
1. آموزش گامبهگام و طى زمان: ابنخلدون باب ششم از فصل 29 را با عنوان "راه درست در آموزش علوم و روشهاى سودمند آن" آغاز مىکند و نخستین نکتهاى را که بر آن پافشارى مىکند آموزش گام بهگام و طى زمان است. او بر این باور است براى آنکه آموزش به یادگیرى بینجامد و باعث حصول ملکه در یادگیرنده شود، آموزش باید کمکم و با اصول و موضوعهاى محورى، آنهم به صورت کلى، آغاز شود تا ذهن یادگیرنده آمده گردد و سپس با شرح بیشتر و با ذکر دلیل ادامه یابد و سرانجام به تشریح مسالههاى پیچیده پرداخته شود.
2. در نظر داشتن توانایىها یادگیرنده: به نظر ابنخلدون باید توانایى یادگیرى دانشآموز شناسایى شود، هم چند با میزان توانایىهایش در یادگیرى به او آموزش داده شود و توان یادگیرى او آرامآرام پرورش داده شود. نخست باید موضوعهاى حسى و نزدیک به ذهن به او آموزش داده شود، آنهم به اندازهاى که باعث خستگى او نشود. چنان چه این مرحله به درستى انجام شود، ذهن او براى یادگیرى بیشتر آماده مىشود، اما اگر در همان آغاز با دشوارى روبهرو شود و مطلبى را به درستى نفهمد، اثر روانى نامطلوبى بر او مىگذارد و ادامهى یادگیرى برایش دشوار مىشود.
3. آسانگیرى و مهربانى آموزگار: ابنخلدون شش اثر منفى سختگیرى آموزگار را بر دانشآموز بر شمرده است: گرفتن نشاط از دانشآموز؛ وادار کردن او به دروغگویى براى در امان ماندن از خشم آموزگار؛ زمینه سازى براى فریبکارى و درویی؛ گرفتن عزت نفس و احساس شخصیت؛ سست شدن اعتماد به نفس؛ سست شدن در راه به دستآوردن ویژگىهاى اخلاقى و انسانى نیکو و گرایش پیدا کردن و پستىها و ناراستىها.
4. حفظ آزادى و شخصیت دانشآموز: ابنخلدون باور دارد که تکلیفهاى دوستانهى آموزشى، که در مورد کودکان معمول است، دربارهى هر دانشآموزى اثر مثبت دارد و بى آنکه شخصیت او را از بین ببرد، گرایش او را به انجام دادن تکلیفها بیشتر مىکند. اما اگر این کار با تهدید و زور و بدون گفت و گو انجام شود، توانایى فرد را مىشکند و احساس خارى و شکست را در او پدید مىآورد و باعث مىشود او مانند افراد ستم دیده به کسالت و سستى روى آورد. او به شیوهى تعلیم و تربیت پیامبر اسلام اشاره مىکند که با یاران خود احساس شخصیت و ابراز وجود مىداد و در نتیجه آنها به خواستهى خود به انجام یک تکلیف مىپرداختند.
5. از ساده به دشوار: آموزشى موفق است که از مسالههاى ساده و نزدیک به ذهن یادگیرنده اغاز شود و کمکم به مسالههاى دشوار برسد. او از کسانى که از همان آغاز به مسالههاى دشوار مىپردازند، انتقاد مىکند و بر این باور است که این کار باعث بروز احساس ناتوانى از فهمیدن در یادگیرنده مىشود.
6. بهرهگیرى از شیوههاى آموزشى کارآمدتر: ابنخلدون از سه شیوهى آموزشى که در روزگار او به کار مىرفته یاد کرده است: شیوهى سخنرانى و القاى دانش به یادگیرنده به گونهاى که رابطهى یک سویهاى بین یاد دهنده و یادگیرنده برقرار مىشود؛ شیوهى الگوسازى و تفهیم موضوع از راه نشان دادن آن به کردار و گفتار؛ شیوهى گفت و گوى علمى بین یاد دهنده و یادگیرنده یا تشویق یادگیرنده ها به گفت و گو با همدیگر. خود او شیوهى دوم را از همه بهتر مىداند و شیوهى سوم را آسانترین شیوه براى یادگیرى و حصول ملکه مىداند. او در مقایسهاى که بین دانشآموزان مدرسههاى مغرب و دورهى آموزشى 16 سالهى آنان با دانشآموزان مدرسههاى تونس و دورهى آموزشى پنجسالهى آنان انجام مىدهد، علت به درازا کشیدن دورهى آموزشى و موفق نبودن دانشآموزان مغربى را نبود شیوهى درست و سودمند آموزشى، مانند شیوهى دوم و سوم، بیان مىکند.
7. کلنگرى در آموزش: از روشهاى یادگیرى کارآمد این است که آموزگار با نگرش کلى اجزاى درس را مرتبط با هم عرضه کند، به گونهاى که آغاز و پایان آن به صورت ساختارى در ذهن یادگیرنده ملکه شود.
8. تکرار و تمرین و بهرهگیرى از شاهد: به نظر او، یادگیرنده پس از آگاهى از مفهومها و اصطلاحها و قانونهاى هر علم باید پیوسته آنها را به کار گیرد و تمرین و تکرار کند. او کتاب سیبویه، دانشمند ایرانى، را بهترین کتاب براى آموزش زبان عربى مىداند، چرا که هم قانونهاى علم نحو را دارد و هم داراى بسیارى از متنهاى نظم و نثر عرب است. او خاطر نشان مىکند که براى یادگیرى زبان تنها نباید بر یادگیرى قاعدهها تاکید کرد، چنانکه در مغرب چنین بوده است، بلکه باید مانند آندلسىها از شواهد نظم و نثر نیز بهره گرفت تا در ایجاد ملکهى زبان موفق بود.
9. فراهم کردن زمینهى مناسب براى یادگیری: او راه هایى را براى ایجاد چنین زمینهاى پیشنهاد مىکند از جمله: پرهیز از به کار بردن عبارت هاى نامفهوم؛ پرهیز از متنهاى درسى بسیار مختصر که فقط حفظ کردن مطالب را آسان مىکنند؛ بهره گیرى از متنهاى روانى که با مثال و تمرین آمیختهاند و پرهیز از پرداختن به موضوعهایى که یادگیرنده توان درک آنها را ندارد. از برخى سدهایى که ممکن است در فرایند یادگیرى دشوارى ایجاد کنند، یاد مىکند: زیادى کتابهاى درسى که اغلب تکرارى و به دور از نوآورى هستند؛ درهم آمیختن مطالب کتاب درسى با مطالب بیرون از آن و بى ارتباط یا کم ارتباط با آن؛ فاصلهى زیاد بین جلسههاى درسى و آموزش هم زمان دو رشتهى درسی.
10. ارزشیابى پیوسته: ابنخلدون براى کسى که مىخواهد خود و دیگران را در مسیر پیشرفت قرار دهد، ارزشیابى پیوسته را سفارش مىکند و البته بیشتر بر خود ارزشیابى تکیه دارد. او به آموزگاران سفارش مىکند که همواره گفتار و کردار خود را ارزیابى کنند و تاکید مىکنند که با این روش مىتوان خود را از مرحلهى کمالى به مرحلهى بالاتر رساند و زمینهى رشد دانشآموزان خود را فراهم کرد.
ابنخلدون در مورد جایگاه دانش در ایران پیش از اسلام نوشته است: " جایگاه علوم عقلى در نزد پارسیان بسیار والا بود و حیطههاى آن ها بسیار گسترده بوده است. چرا که داراى حکومتهاى پایدار و با شکوه بودند. گویند پس از کشته شدن داریوش به دست اسکندر و چیره شدن اسکندر به سرزمین کیلیکیه و دست یافتن به کتابها و علوم بىشمار پارسیان، این دانشها از پارسیان به یونانیان رسید. هنگامى که سرزمین پارس فتح شد و در آن کتابهاى فراوانى یافتند، سعد ابن ابى وقاص به عمر ابن خطاب نوشت و از او درباره کتابها و انتقال آن ها به مسلمانان کسب اجازه کرد. عمر در پاسخ به او نوشت که تا کتابها را به آب ریزد با این استدلال که اگر هدایتى در این کتابها باشد خداوند ما را به بیش از آنها هدایت کرده است و اگر در آنها گمراهى باشد، خداوند ما را از آنها حفظ کرده است. به این ترتیب، کتابها را در آب ریخته یا آتش زدند و دانش پارسیان از دست ما رفت."
نویسندگان بسیاریبا استناد به نوشتهى ابنخلدون و تاریخ نگاران دیگر کوشیدهاند سهم ایرانیان را در دانش بشرى و نقش آنان را در وارد کردن دانش به جامعه اسلامى کم رنگ جلوه دهند. این دسته از نویسندگان به اشاره به این سخنان ابنخلدون و توجه نکردن به نوشتههاى صاحب نظران دیگر چنین نتیجه مىگیرند که مسلمانان دانش خود را به طور مستقیم از یونانیان به دست آوردند. حال آنکه بر چنین ادعایى ایراد جدى وارد است:
1. اگر بپذیریم کتاب سوزى بسیار گستردهى عربهاى مهاجم، آن هم به فرمان خلیفهى مسلمین، باعث نابودى کامل دانش ایرانیان شد، به جاى سخن از شکوه تمدن عربها و پیشتازى آنان در دانش و فناورى، که در کتابهاى گوناگون چه از نویسندگان عرب و چه نویسندگان غربى از آن یاد شده است، باید از دانش ستیزى و وحشیگرى و ویرانگرى مغولوار آنها سخن بگوییم. با این تفاوت که مغولها براى کتاب سوزى خود استدلال محکمى نداشتند و عربها با استدلال دینى به آن پرداختند. حال آنکه، چنان حجمى از کتابسوزى، به نحوى که هیچ اثرى از ایران باستان نماند، دور از ذهن مىرسد. چرا که با وجود کتابسوزىهاى بىشمار مغولها، آثار بسیارى از دوران تمدن اسلامى بر جاى مانده است.
2. شکوفایى دانشگاه گندىشاپور تا زمان منصور عباسى و مدتها پس از آن، به نحوى که منصور براى درمان بیمار خود به پزشکان آنجا روى آورد، نشاندهندهى آن است که حتى با پذیرفتن نظریهى آتشسوزى کتاب، دستکم بخشى از دانش پارسها نگهدارى شد و حتى آنان با ترجمهى کتابهاى خود به زبان عربى در نگهدارى آن کوشش فراوان کردند، چنانکه چیرهترین مترجمان کتاب به زبان عربى در اصل ایرانى بودند که ابنمقفع و خاندان بختیشوع از شناختهشدهترین آنها هستند. مترجمان دیگرى مانند حنینبناسحاق نیز شاگرد ایرانیان بودند.. از این رو، برخى از دانشهاى دوران باستان را باید در کتابهاى عربى آغاز نهضت ترجمه جست و جو کرد.
3. اگر بپذیریم که دانش پارسیان در زمان اسکندر به یونان راه یافت، که چنین بوده است و البته پیشینهى این کار به زمانى پیش از اسکندر نیز مىرسد، باید آن دانش یونانى که نویسندگان عرب و غرب آن را خاستگاه اصلى دانش عرب مىدانند، در واقع تا اندازهى زیادى ایرانى بدانیم و بپذیریم که دانش ایرانى هیچگاه از بین نرفته است.
4. ابنخلدون در جاى دیگرى از مقدمهى خود مىگوید: "جاى شگفتى است که در جامعهى اسلامى، چه در علوم شرعى و چه در علوم عقلى، اغلب پیشوایان علم ایرانى بودند. جز در مواردى نادر و اندک و چنانچه برخى از آنان منسوب به عرب بودند، زبانشان فارسى و محیط تربیتشان ایرانى بود." بىگمان آن ایرانیان از نوادگان همان ایرانیان دانشپرور دوران باستان بودند. در بررسى آثار برخى از آنان، مانند بیرونى، مىبینیم که به ایران باستان نیز اشارههایى دارند.
ابنخلدون در بیان این که چرا پیشگامان علوم در جهان اسلام همگى ایرانى بودند به دیرپایى شهرنشینى و تمدن در ایران اشاره مىکند و مىگوید:" در صنایع(فنون) شهرنشینان ممارست مىکنند و عرب از همه مردم دورتر از صنایع مىباشد. علوم هم از آیینهاى شهریان به شمار مىرفت و عرب هم از آنها و بازار رایج آنها دور بود و در آن عهد مردم شهرى عبارت بودند از عجمان(ایرانیان) یا کسانى مشابه و نظایر آنان بودند از قبیل موالى و اهالى شهرهاى بزرگى که در آن روزگار در تمدن و کیفیات آن مانند صنایع و پیشهها از ایرانیان تبعیت مىکردند. چه ایرانیان به سبب تمدن راسخى که از آغاز تشکیل دولت فارس داشتهاند بر این امور استوارتر و تواناتر بودند."
سپس، ابنخلدون در اشارههایى که به شاخههاى علوم دارد، جابهجا از ایرانیان یا شاگردان آنها نام مىبرد که آن علم را بنیانگذارى کردند یا به پیش بردند. در نحو از بنیانگذار آن، سیبویه نام مىبرد و از پیروان و شاگردان او که همه از نژاد ایرانى بودند. به نظر او بیشتر دانندگان حدیث و همهى عالمان تفسیر، فقه و کلام ایرانى بودند و به بیان او:" جز ایرانیان کسى به حفظ و تدوین علم قیام نکرد و از این رو، مصداق گفتار پیامبر(ص) پدید آمد که فرمود: اگر دانش بر گردن آسمان درآویزد، قومى از مردم فارس به آن دست مىیابند."
با ملاحظه همه جوانبهاى که ابنخلدون در مقدمه رعایت کرده است، مىتوان ادعا کرد که این اثر در زمینهى تاریخ شناسى در دنیاى اسلامى یک نوآورى بىمانند و پدید آورنده آن در میان تاریخ نگاران مسلمان یک استثنا و در زمینهى فکر تاریخى در میان تاریخ نگاران پیش از خود بىمانند است. با وجود این، اندیشه و روش نبوغ آمیز ابنخلدون نه تنها در زمان خود بلکه تا سده ها به صورتى شایسته مورد ارزیابى و نقد و داورى قرار نگرفت و چون تخمى درشوره زار، بى حاصل ماند تا این که بخش هایى از مقدمه او در سال 1806 میلادى به وسیله سیلوستر دوساسى به زبان فرانسه ترجمه شد و در همان ایام نیز هامر پورگشتال، تاریخ شناس اتریشى، ابنخلدون را مونتسکیوى جهان غرب نامید. از آن زمان بود که دانشمندان اروپا از نبوغ این متفکر بزرگ در شگفت شدند و بر پیشىگرفتن او بر دانشمندان اروپایى در طرح موضوع هایى چون جامعهشناسى، فلسفهى تاریخ و اقتصاد سیاسى اذعان کردند.
مقدمهى ابنخلدون چنان انقلابى در افکار دانشمندان قرن نوزدهم ایجاد کرد که به این باور راسخ شدند که این تاریخ شناس تونسى مسلمان چهار سده پیش از ویکوى ایتالیایى تاریخ را علم دانسته وقبل از مونتسکیو درباره علت انحطاط تمدنها سخن گفته است. اشمیت دانشمند امریکایى گفته است که: "ابنخلدون در دانش جامعه شناسى به مقامى نائل آمده است که حتى آگوست کنت در نیمه دوم قرن نوزدهم بدان نرسیده است." آرنولد توینبى، مورخ معاصر آمریکایى، نیز مىگوید :" مقدمهى حاوى درک و ابداع فلسفهاى براى تاریخ است که در نوع خود و در همهى روزگاران از بزرگترین کارهاى فکرى بشر است."
در واقع جهان اسلام هم از راه اروپا با ابنخلدون آشنایى دوباره یافت. ابنخلدون امروز در فرهنگ جهانى جایگاه شایسته اى دارد. او نه تنها نسبت به زمان خود استثنایى جلوه مىکند، که با انسانهاى متفکر زمان ما نیز سخنان بسیار دارد؛ نه از آن رو که بتوان نظرهاى او را در مورد جامعهى معاصر به کار برد، بلکه از آن جهت که تحلیلهاى او براى فهم زمینههاى تاریخى جامعه بسیار سودمند است. او تفکر تاریخى را به مرحله اى نو رسانید و تاریخ نویسى را از صورت رویداد نویسى پیشین به شکل نوین علمى و قابل تعقل درآورد.