زندگینامه دانشمندان
زندگینامه پارمنیدس
معروفترین فیلسوف الئاتیک پارمنیدس است، او در خانواده ای برجسته در الئا بدنیا آمد. از پارمنیدس غالبا به عنوان شاگرد زنوفان یاد می شود. وی نزد همشهریان خود از احترام بالایی برخوردار بود. پارمنیدس به خاطر زندگی نمونه اش مورد تحسین بود به طوری که زندگی خاص وی در میان یونانیان تبدیل به ضرب المثل شده بود.
معروفترین فیلسوف الئاتیک پارمنیدس است، او در خانواده ای برجسته در الئا بدنیا آمد. از پارمنیدس غالبا به عنوان شاگرد زنوفان یاد می شود. وی نزد همشهریان خود از احترام بالایی برخوردار بود. پارمنیدس به خاطر زندگی نمونه اش مورد تحسین بود به طوری که زندگی خاص وی در میان یونانیان تبدیل به ضرب المثل شده بود.
پارمنیدس معاصر هراکلیتوس بود چناچه در بعضی جاها با کنایه به مخالفت هایی با وی می پردازد که بیانگر فلسفه های کاملا متفاوت این دو است. چناچه در پیش دیدیم فلسفه هراکلیتوس فلسفه تغییر و تحول است و فلسفه اضداد و فلسفه ای که حس در آن نقش اساسی بازی می کند بر خلاف آن فلسفه پارمنیدس فلسفه آرامش و سکون و بی حرکتی و وحدت است که فقط بر عقل تکیه دارد و حس در آن بکلی کنار گذاشته شده است.
او زندگی بشر را دارای دو بعد می دانست بعد اول که حقیقت و درستی است که او این بعد را به عقل و خرد مربوط می کرد و بعد دوم خطا پذیر و پر از اشتباه است که دنیا حواس است.
پارمنیدس نیز مانند دیگر یونانیان عقیده داشت که هر چه وجود دارد پیوسته وجود داشته است و خواهد داشت. او درگامی دیگر تبدیل و حرکت وتغییر را خطای حواس دانست و منکر همه آنها شد و اینگونه او نیز مانند استاد، خود را در زمره عقل گرایان محض قرار داد. وی در باره ازلی بودن وجود بدین شکل استدلال می کند : اگر وجود آغازی داشت یا از وجود پدید آمده یا از عدم اگر بگوییم که از وجود پدیدار شده پس منشا آن خود است و حادث بودن منتفی و اگر بگوییم از عدم پدید آمده از لحاظ عقلی غیر قابل قبول است.
در مورد تغییر و تحول و مرگ و فنا چنین می گوید : تحول یا تغییر یا از وجود است به وجود یا از وجود است به فنا. اگر از وجود است به وجود پس تغییری نداریم و اگر از وجود است به عدم، که این گزینه از لحاظ عقلی اشتباه است یا حرکت اینگونه رد می کند. حرکت باید در مکان باشد و مکان هم یا وجود است یا عدم اگر وجود است پس حرکت وجود در وجود است یعنی سکون و اگر عدم است دیگر حرکت ممکن نیست چون حرکت باید در مکان باشد.
پارمنیدس خلا را نیز با چنین استدلال هایی رد می کند او می گوید وجود یکی است و پیوسته و بدون اجزا، زیرا اگر اجزایی داشت یا چند تا بود، بین این اجزا باید خلا باشد و خلا یا وجود است یا عدم اگر وجود است که دیگر بین اجزا وجود پیوستگی وجود دارد و اگر عدم است، عدم قادر به ایجاد گسستگی بین اجزا نیست.
در مجموع وی وجود را یکی، نامحدود، همگن، قایم به ذات ازلی و ابدی و غیر متحرک می پندارد و در محسوسات ما را که همه خلاف این را نشان می دهد باطل می داند و راه اثبات را فقط در عقل و مجردات می بیند.
زندگینامه دموگریتوس
دموکریتوس یا حکیم خندان، آخرین فیلسوف طبیعی، در آبدرا، شهری کوچک در ساحل شمالی دریا اژه به دنیا آمد. پدر او اشرافزاده بود که گفته می شود با پادشاه ایران نیز روابطی داشته است. بنا به اظهارات دیوجانس دموکریتوس مدتی در زمینه نجوم و الاهیات تحت تعلیم موبدان ایرانی بوده است.
دموکریتوس یا حکیم خندان، آخرین فیلسوف طبیعی، در آبدرا، شهری کوچک در ساحل شمالی دریا اژه به دنیا آمد. پدر او اشرافزاده بود که گفته می شود با پادشاه ایران نیز روابطی داشته است. بنا به اظهارات دیوجانس دموکریتوس مدتی در زمینه نجوم و الاهیات تحت تعلیم موبدان ایرانی بوده است.
دموکریتوس بعد از مرگ پدرش برای یافتن دانش و حکمت سفرهای متعددی را آغاز کرد به طوریکه ارثیه فراوانش صرف انجام این سفرها شد. گفته می شود که او از مصر، اتیوپی(حبشه)، ایران و هند دیدن کرد. هنگامی که دموکریتوس به زادگاهش آبدرا برگشت نه چیزی از ارثیه پدر برایش باقیمانده بود نه وسیله امرار معاشی داشت، به همین سبب برادرش داموسیس در این زمینه به او کمک کرد. او باقیمانده عمرش را صرف آزمایش هایی در باره طبیعت کرد. آشنایی او با پدیده های طبیعی و قدرت او در پیش بینی وضع هوا موجبات شهرت دموکریتوس را فراهم آورده بود. او از این توانایی هایش برای متقاعد ساختن مردم به اینکه آینده قابل پیش بینی است استفاده می کرد. دموکریتوس در حالی که بیشتر از صد سال داشت در گذشت.
بیشتر فلسفه دموکریتوس در باره اتم است. اتم در زبان یونانی به معنای تجزیه ناپذیر است. دموکریتوس به این نتیجه رسیده بود که ماده را نمی توان به صورت نامحدود به ذرات ریزتر تقسیم کرد و پس از تقسیم کردن متوالی ماده به ذره ای تجزیه ناپذیر به نام اتم خواهیم رسید. اتم ها در نظر دموکریتوس جاودانی بودند یعنی ازلی و ابدی دلیل آن هم این است که نه هیچ چیز از عدم پدید می آید نه وجود قابل تبدیل به عدم است. از این جهت دموکریتوس با الئاییها موافق است ولی برخلاف آنها دموکریتوس خلا و حرکت و تغییر را قبول دارد. به اعتقاد او اتم ها با یکدیگر فاصله دارند و حرکت می کنند و فاصله بین اتم ها نیز خلا است. او معتقد بود که اجسام از اتم های گوناگونی تشکیل شده اند که این اتم ها با هم پیوند یافته اند، اگر جسم تجزیه شود این اتم ها دوباره از هم جدا خواهند و پراکنده می گردند.
نظریات ارسطو درباره طبیعت باعث شد که تئوری اتم دموکریتوس تقریبا به دست فراموشی سپرده شود تا اینکه بالاخره قریب دو هزار سال بعد دوباره همین نظریه توسط شیمیدان انگلیسی جان دالتون دوباره مطرح شد.
به عقیده او نیروی ماوراطبیعت یا چیزی خارج از طبیعت وجود ندارد. برای دموکریتوس تنها وجودی قابل قبول است که از اتم تشکیل یافته باشد از این روست که او را فیلسوفی کاملا ماتریالیست (ماده گرا) می شناسیم. به نظر او همه چیز در طبیعت مکانیکی و جبری و تخلف ناپذیر است. چون همه چیز از اتم ساخته شده و آن هم فقط از قوانین ذاتی خود پیروی می کند. پس با کشف قوانین طبیعت به راحتی قادر خواهیم بود آینده را پیش بینی کنیم. دموکریتوس در این باره می گوید ترجیح می دهد قانونی تازه از طبیعت را کشف کند تا اینکه پادشاه ایران شود.
به نظر دموکریتوس تمامی رفتارها و واکنش های انسانی هم بوسیله اتم ها قابل توجیه است. مثلا حواس ما نتیجه برخورد و واکنش اتم های بدن ما با اتم های اجسام دیگر است. برای نمونه هنگامی جسمی را می بینیم دیدن ما حاصل برخورد قسمت کمی از اتم های جسم با اتم های چشم ماست یا لمس اجسام بر اثر تماس اتم های پوست با جسم لمس شده است. دموکریتوس روحی جاودانه و غیر مادی را در بشر قبول نداشت به نظر او روح انسان از ماده ای رقیق با اتم هایی صاف گرد تشکیل شده بود که اتم های این ماده هنگام مرگ از هم جدا و پراکنده می شوند.
زندگینامه اسپنسر
اسپنسر به سال 1820 در «داربی» انگلستان متولد شد. نیاکان پدری و مادری او بر مذهب رسمی مملکتی نبودند. مادر پدرش از معتقدان جان وسلی بود. عمویش توماس با آنکه کشیش انگلیکان بود، نهضت وسلی را در داخل کلیسا رهبری میکرد و هرگز به کنسرت و نمایش نمیرفت و در نهضت های اصلاحات سیاسی سهم فعالی داشت. این میل به ارتداد در پدر او قویتر بود و در روح لجوج خودپرست هربرت اسپنسر به اوج خود رسید. پدرش برای تشریح و تفسیر امری هیچگاه مافوق طبیعت را دخالت نداد. یکی از آشنایان او را چنین وصف میکند، گرچه به نظر اسپنسر این وصف مبالغهآمیز است «تا آنجا که بتوان تصور کرد، بیدین و لامذهب بود.»
اسپنسر به سال 1820 در «داربی» انگلستان متولد شد. نیاکان پدری و مادری او بر مذهب رسمی مملکتی نبودند. مادر پدرش از معتقدان جان وسلی بود. عمویش توماس با آنکه کشیش انگلیکان بود، نهضت وسلی را در داخل کلیسا رهبری میکرد و هرگز به کنسرت و نمایش نمیرفت و در نهضت های اصلاحات سیاسی سهم فعالی داشت. این میل به ارتداد در پدر او قویتر بود و در روح لجوج خودپرست هربرت اسپنسر به اوج خود رسید. پدرش برای تشریح و تفسیر امری هیچگاه مافوق طبیعت را دخالت نداد. یکی از آشنایان او را چنین وصف میکند، گرچه به نظر اسپنسر این وصف مبالغهآمیز است «تا آنجا که بتوان تصور کرد، بیدین و لامذهب بود.»
به علم رغبتی داشت و کتابی در هندسة استدلالی نوشت. در سیاست مانند فرزندش معتقد به اصالت فرد بود و هیچگاه برای کسی، در هر مقامی که بود، کلاه به علامت تعظیم برنداشت. «اگر او سؤالی را که مادرم میکرد نمیفهمید، ساکت میماند و معنی سؤال را نمیپرسید و بدین ترتیب آن را بیجواب میگذاشت. این عادت را علی رغم ناپسند بودنش، تا آخر عمر از دست نداد و آن را اصلاح نکرد.» این عادت (به استثنای قسمت سکوت آن) مقاومت اسپنسر را در سالهای آخر عمر در برابر توسعه وظایف دولت به یاد میآورد.
پدرش، مانند عم و اجداد پدری، در مدارس خصوصی معلم بود. با این همه پسرش که معروفترین فیلسوف انگلیسی عصر خود گردید تا چهل سالگی تعلیمات وافی نداشت. هربرت تنبل بود و پدرش در کار او به اغماض مینگریست، بالاخره هربرت را در سیزده سالگی به هینتن پیش عمویش فرستاد تا تحت مراقبت او، که به شدت عمل اشتهار داشت، مشغول تحصیل گردد. ولی هربرت راه فرار در پیش گرفت و پای پیاده به خانه پدر رهسپار گردید؛ روز اول 48، روز دوم 47 و روز سوم 20 مایل راه پیمود؛ غذای او در این سه روز اندکی نان و آبجو بود. با این همه پس از چند هفته به هینتن بازگشت و سه سال در آنجا ماند. این تنها تعلیم مرتبی بود که در طی تمام زندگی خود دید.
بعدها که باسواد شد باز از تاریخ و علوم طبیعی و ادبیات چیزی نمیدانست. با غرور مخصوصی میگوید : «در هنگام طفولیت و ایام جوانی درسی از زبان انگلیسی نخواندم و تاکنون از دستور زبان آگاهی ندارم؛ با آنکه همه از لزوم آن سخن میگویند.» در چهل سالگی شروع به خواندن «ایلیاد» کرد، ولی «پس از خواندن چند فصل، به آخر رساندن آن را مشکل یافتم و حس کردم که اتمام آن برای من گران تمام خواهد شد.» و یکی از منشیان او به نام کالیر میگوید که وی هرگز یک کتاب علمی را تا آخر نخواند.
حتی در قسمتهای مورد علاقهاش نیز تعلیم مرتب ندیده بود. مطالعات او درباره حشره شناسی از روی ساسهایی بود که در مدرسه و خانه میدید. در شیمی چند آزمایش به عمل آورد که موجب چند انفجار گردید و انگشتانش سوخت. آخر کار که مهندس کشوری بود، چند کتاب درباره طبقات زمین و فسیلها مطالعه کرد. بقیه معلوماتش را به تصادف در طی زندگی آموخته بود. تا سیسالگی از فلسفه چیزی نمیدانست. بعد شروع به خواندن آثار لویس کرد و سعی کرد تا آثار کانت را بخواند؛ ولی چون در آغاز دانست که کانت زمان و مکان را صور معرفت حسی میداند و برای آن دو وجود عینی و خارجی قایل نیست، معتقد شد که کانت ابله و کودن بوده است و کتاب او را به دور انداخت.
منشی او میگوید که وی در تألیف نخستین کتاب خویش در اخلاق به نام «آمار اجتماعی»، «کتابی در علم اخلاق نخوانده بود بجز اثری گمنام از جانثن دایمند.» پیش از تألیف کتاب روانشناسی خود فقط آثار هیوم و «منسل» و «رید» را خوانده بود. پیش از تألیف کتاب «زیست شناسی» کتاب دیگری در این علم ندیده بود بجز«فیزیولوژی تطبیقی» اثر کارپنتر نه اصول انواع داروین. بیآنکه آثار آگوست کنت و تایلر را بخواند، کتاب «جامعه شناسی» را نوشت و کتاب اخلاق را بدون مطالعه کتب کانت و استوارت میل یا علمای اخلاق دیگر (بجز سجویک) تألیف کرد. چه فرق فاحشی با تحصیل و تعلم قوی و خستگیناپذیر جان استوارت میل!
پس این همه حقایق و قضایای فراوانی که پایة هزاران استدلال او بود از کجا گرفته شده بود؟ قسمت اعظم آن را از مشاهدات شخصی جمع کرده بود نه از مطالعه. «همیشه کنجکاو بود و دائماً توجه همکاران خود را به مطالب و پدیدههای مهمی جلب میکرد... که تا آن وقت فقط او دیده بود.» در کلوب آتن همیشه از هاکسلی و دوستان دیگرش درباره امور تخصصی آنها سؤالات میکرد؛ همواره مجلاتی را که به کلوب و یا در انجمن فلسفی «داربی» به پدرش میرسید، زیرورو میکرد و با دیدگان تیزبین در پی مطالبی بود که به درد کارش میخورد.» پس از آنکه آنچه را باید بکند معین و مشخص ساخت و فکر و عقیده اصلی خود، تطور، را (که تمام آثارش مربوطه به این موضوع است) بنا نهاد، مغز او همچون کهربایی تمام مطالب راجع به آن را به سوی خود جذب میکرد و ذهن منظم بینظیر او هر مطلبی را که درمییافت به خودی خود طبقهبندی میکرد و مرتب میساخت. پس جای شگفتی نبود که کارگران و پیشهوران عقاید او را به خوشی استقبال کردند. زیرا او نیز مانند مردم این طبقه با عالم کتاب و فرهنگ بیگانه بود و معلومات او به طور طبیعی و عملی در طی کار و زندگی به دست آمده بود.
زیرا برای ادامه زندگی مجبور به کار بود و شغل او رغبت و شوق و فکر و ذهنش را به عمل تقویت کرد. او بازرس و ناظر و طراح پلها و راههای آهن و بطور کلی مهندس بود. دائماً در هر زمینهای به فکر اختراع میافتاد ولی در هیچکدام موفق نمیشد، اماخود در «شرح حال» خویش به این اقدامات با حسرت پدری به دنبال فرزند سرگردانش مینگرد و صفحات کتابش را با خاطرات اختراع نمکدان مهمور و مجاز و ظرفهای شیر و شمع خاموشکن و صندلی برای مردم ناقصعضو و نظایر آن زینت میبخشد.
مانند بیشتر ما در ایام جوانی روشهای غذایی اتخاذ میکرد؛ مدتی گیاهخوار بود ولی چون دید بعضی از گیاه خواران به کمخونی مبتلا میگردند و خود او نیز رو به ضعف میرود آن را ترک گفت؛ «میخواهم آنچه را در دوران گیاه خواری نوشتهام از نو بنویسم زیرا این نوشتهها خالی ازقدرت و استحکام است.» در آن روزها میخواست همه چیز را بیازماید و حتی به خیال مهاجرت به زلاندنو افتاد و ندانست که در سرزمینهای تازه پیدا شده برای فیلسوفان جایی نیست. در اینجا نیز مطابق طبیعت اصلی خویش عمل کرد و دو جدول موازی از منافع و مضار مهاجرت به زلاندنو تهیه دید و برای هر نفع یا زیانی شمارهای تعیین کرد. ارقامی که برای مهاجرت بود 301 و ارقام اقامت در انگلستان 110 بود. تصمیم گرفت در انگلستان بماند.
عیوب و نقایص صفات او در خلق و نهادش نیز بود. سخت واقعبین و عملی بود و به همین جهت ذوق شعر و هنر نداشت. در سرتاسر تألیفات 30 جلدی او فقط یک ملاحظه شعری دیده میشود و آن هم مربوط به ناشر بود که میگفت اسپنسر «هر روز از پیشگویی های علمی شعر میسازد.» پافشاری و استقامت خوبی داشت که جنبه دیگرش اصرار و لجاجت بود. برای اثبات فرضیات خود میتوانست تمام عالم را تحت نظر درآورد ولی نمیتوانست به خوبی از نظریات دیگران آگاه شود. خودخواهی کسانی را داشت که دین رسمی را پیرو نبودند و نمیتوانست از بزرگی خود بدون غرور و خودپرستی سخن گوید. محدودیت و معایت قائدان و پیشروان در او نیز وجود داشت. کوتاه بینی پیروان اصول وسنن در او بود و با اینهمه به صراحت دلیرانه و ابتکار قوی نیز متصف بود؛ از چاپلوسی سخت بیزار بود و افتخارات پیشنهادی دولت را نمیپذیرفت؛ در گوشة عزلت، با تنی رنجور چهل سال کار پرزحمت خود را ادامه داد؛ با این همه یکی از قیافه شناسان درباره او چنین گفت: «بسیار از خود راضی است.» خوی آموزگاری پدر و جد را در کتابهای خود نیز به کار میبرد و با لحن تأدیب و تعلیم سخن میگفت. میگوید : «هرگز دچار دودلی و حیرت نشدهاست.»
چون زن نگرفت از صفات گرم عاری بود؛ با آنکه ضعف آن را داشت، جورج الیت، زن مشهور انگلیسی، آشنایی داشت ولی این زن در معنویات بالاتر از آن بود که مورد توجه اسپنسر قرار گیرد. خوی بذله گویی نداشت و سبک او فاقد تنوع و ظرافت بود. به بازی بیلیارد علاقهمند بود و چون میباخت حریف خود را سرزنش میکرد که چرا این همه وقت برای مهارت در این بازی صرف کرده است. در شرح حال خویش در تألیف سابق خود تجدید نظر میکند تا نشان دهد که به چه صورت میبایستی باشند.
اهمیت وظیفهای که به عهد داشت ظاهراً او را وادار کرد تا به زندگی جدیتر از آنکه باید و شاید بنگرد. از پاریس چنین مینویسد : «روز یکشنبه در جشن «سن کلو» حضور داشتم، از شور جوانی مردان با سن و سال خوشم آمد. فرانسویان هرگز از کودکی و جوانی دست برنمیدارند. مردان سپیدموی را میدیدم که بر اسبهای چوبین سوارند؛ همچنانکه ما در بازارهای سالانه مملکت خود میبینیم.» چنان به تشریح و تحلیل حیات سرگرم بود که از زندگی غافل مانده بود. پس از دیدن آبشار نیاگارا در دفتر یادداشت خود چنین نوشت : «تقریباً به همان صورت بود که فکر میکردم.» حوادث معمولی را با آب و تاب تمام ذکر میکرد- نظیر آنچه از تنها سوگندی که در تمام عمر خود یاد کرده بود، تعریف میکند.
اگر یادداشتها و خاطراتش را باور کنیم هرگز دچار بحران و عشق نشده است؛ بعضی دوستان نزدیک داشت ولی از آنها به طرز ریاضی یاد میکند. از دوستان معمولی خود منحنی هایی ترسیم میکند بدون آنکه با هیجان و شور از آنان سخن گوید. دوستی به او گفت که هنگامی که به دختر تندنویس جوانی مطلبی القا میکند، نمیتواند درست از عهده برآید؛ اسپنسر در جواب گفت که او به هیچوجه از اینگونه امور تشویش و اضطراب ندارد. منشی او میگوید : «لبهای نازک بیحرارت او حاکی از فقد احساسات بود و چشمان درخشانش نشان میداد که هیچ عاطفه و احساسی عمیق در او وجود ندارد.» علت سبک هموار یکنواحت او همین است. هرگز با هیجان سخن نگفت و احتیاجی به علامت تعجب پیدا نکرد. در عصر رمانتیسم، اسپنسر با خودداری و شایستگی، درس مجسم بود.
ذهن منطقی بینظیری داشت؛ مقدمات و نتایج را با مهارت و دقت یک شطرنج باز جابهجا میکرد. در قرون جدید هیچکس مطالب پیچیده و غامض را به روشنی و صراحت او بیان نکرده است. مطالب مشکل را چنان ساده و صریح مینوشت که معاصرینش را به سوی فلسفه جلب کرد. خود او میگوید : «بر همه معلوم است که من مطالب و دلایل و نتایج را چنان به روشنی و پیوستگی ادا میکنم که از عهده دیگران ساخته نیست.» تعمیمات پهناور را دوست میداشت و کتب خود را بیشتر با فرضیات جالب توجه میساخت تا با دلایل و براهین. هاکسلی میگوید: «که اسپنسر تراژدی را مانند فرضیهای میدانست که با حقیقتی از میان برود.»
در ذهن اسپنسر به قدری نظریات و فرضیات وجود داشت که در هر یک یا دو روز یک تراژدی اتفاق میافتاد. هاکسی که از رفتار ضعیف و مردد باکل متعجب بود درباره اسپنسر گفت: «باکل به قدری مواد و مطالب جمع میکند که نمیتواند آن را تنظیم و مرتب سازد.» اسپنسر کاملا برعکس بود و بیشتر از اقتضای مطالب و مواد موجود به تنظیم و ترتیب میپرداخت. تمام هم او مصروف تعدیل و ترکیب بود؛ و به کارلایل به علت نداشتن این صفت بیاعتنا بود. میل به ترتیب و طبقهبندی در او به حد عشق رسیده بود و یک روح تعمیم بارز و عالی بر او حکومت میکرد. ولی دنیا طالب چنین کسی بود و میخواست مطالب دور از ذهن و وحشی در پرتو یک نور تابناک به معانی مأنوس و اهلی مبدل گردد. خدمتی که او به نسل معاصرش انجام داد نقایص و ضعف انسانی او را جبران کرد. اگر در اینجا درباره خوی و طبیعت او به صراحت سخنی گفته شد برای این است که با دانستن عیوب و نقایص مردان بزرگ آنها را بیشتر دوست میداریم و به کسی که کاملاً بیعیب و نقص جلوه کرد، با نظر بغض و نفرت نگاه میکنیم.
اسپنسر در چهل سالگی نوشت : «تاکنون در زندگی من تنوع و پست و بلندی فراوان رخ داده است.» در طی زندگی یک فیلسوف بندرت این همه تنوع و اختلاف دیده شده است. «در بیست و سه سالگی به ساعت سازی شوق پیدا کردم.» ولی بتدریج زمینی را که باید شخم کند و بکارد پیدا کرد. در سال 1842 مقالاتی در مجلة «نن-کونفورمیست» درباره «قلمرو خاص دولت» نوشت (راهی را که انتخاب کرده درست ملاحظه کنید). این مقالات متضمن عقاید بعدی او درباره عدم دخالت دولتها بود. شش سال بعد مهندسی را کنار گذاشت و مجله «اکونومیست» را منتشر کرد، در سی سالگی هنگامی که از کتاب «اصول اخلاقی» تألیف حانثن دایمند انتقاد میکرد، پدرش به وی گفت که او اهل چنین موضوعاتی نیست. این امر او را وادار کرد که کتاب «آمار اجتماعی» را بنویسد. این کتاب کم به فروش رفت ولی از این راه با مجلات آشنا شد. در 1852 رسالهای درباره نظریه نفوس نوشت (که نشانه نفوذ عقاید مالتوس در قرن نوزدهم بود)؛در این رساله اعلام کرد که مبارزه برای حیات منجر به بقای اصلح میگردد، مبدع و مبتکر این جمله مشهور او بود. در همین سال رسالهای درباره فرضیه تکامل نوشت و بر اعتراض مبتذل مخالفان پاسخ داد. حاصل اعتراض این بود که کسی تاکنون تحول انواع جدید را از انواع قدیم مشاهده نکرده است. اسپنسر جواب داد که این اعتراض خود دلیلی بر علیه نظریه مخالفان است؛ زیرا کسی تاکنون مشاهده نکرده است که خداوند انواع جدید را از انواع قدیم شگفتانگیز و باورنکردنی از تحول انسان از نطفه و درخت از تخم نیست.
در 1855 کتاب دوم او به نام «اصول روانشناسی» منتشر شد. این کتاب متضمن طرح تطور نفس بود. بعد در 1857، رسالهای درباره «تکامل، قانون و علت آن» تألیف کرد. این رساله متضمن عقیده «فونبر» بود دایر بر اینکه موجودات زنده از صور متفقالشکل تحول مییابند. این نظریه را در تاریخ و تکامل به صورت اصل کلی به کار برد. خلاصه رشد اسپنسر با رشد روح عصر همراه بود و خود را آماده میساخت تا فیلسوف قانون تطور عام گردد.
در 1858 مقالات و رسالات خود را از نظر میگذرانید تا یکجا به چاپ برساند؛ در این میان از وحدت و تسلسل عقاید و افکار خود متعجب گردید. و این فکر مانند نوری که از دریچهای بتابد به خاطرش آمد که نظریه تحول و تطور را میتوان مانند زیستشناسی در هر علم دیگر به کار برد و نه تنها میتواند تطور انواع و اجناس را توضیح دهد بلکه تطور و تحول طبقات ارض و ستارگان و تاریخ سیاسی و اجتماعی و مفاهمی اخلاقی و زیباشناسی را نیز میتواند روشن سازد. شوقی در او پدید آمد تا در یک سلسله تألیفات تحول ماده را از ستارگان ابری تا ذهن انسانی و تحول انسان را از حال توحش تا مقام شکسپیر شرح دهد. ولی همین که دید به چهل سالگی رسیدهاست، ناامید شد. چگونه مردی در این سن با مزاجی علیل میتواند پیش از مرگ خود تمام علوم انسانی را از نظر بگذراند.
سه سال پیش کاملاً به بستر بیماری افتاده بود، هیجده ماه علیل بود و جرئت و فکر خود را از دست داده بود و نومیدانه و بدون مقصد از جایی به جایی دیگر میرفت. احساسی که از قوای نهانی خود داشت ضعف او را ناگوار ساخته بود. خیال میکرد که دیگر سلامت خود را بازنخواهد یافت و کار ذهنی را بیش از یک ساعت نخواهد توانست ادامه دهد. هیچگاه کسی به این اندازه برای کاری که انتخاب کرده بود، ضعیف نبود و هیچگاه کسی در این سن و سال کار به این مهمی را در نظر نگرفته بود.
بیبضاعت بود و در پی تحصیل مال نیفتاده بود. خود او میگوید : «من به فکر تحصیل مال نیفتادهام و فکر میکنم که کسب مال به زحمت آن نمیارزد.» از عمویش 2500 دلار به او ارث رسید و به همین جهت از هیئت تحریریة «اکونومیست» استعفاء کرد ولی تمام این مبلغ را در بیکاری تمام کرد. فکری به خاطرش رسید که برای تألیف و چاپ کتب خود از پیش مشترکینی تهیه کند و با عایدی این مبلغ، دست به دهن، به زندگی ادامه دهد. نقشهای طرح کرد و آن را به هاکسلی و لویس و دوستان دیگر ارائه داد؛ آنها فهرست بزرگی از مشترکین اصلی ترتیب دادند که نام آنها میبایست در جزوه مربوط به طرح کتاب به چاپ برسد، اشخاصی از قبیل کینگزلی، لایل، هوکر، تیندل، باکل، فرود، بین، هرشل و دیگران جزو این فهرست بودند. این طرح در 1860 به چاپ رسید و شامل نام 440 مشترک اروپایی و 200 مشترک امریکایی بود؛ و جمعاً مبلغ ناچیز 1500 دلار را در سال نوید میداد، اسپنسر راضی شد و با اراده شروع به کار کرد.
ولی پس از آنکه، در سال 1862، کتاب «اصول اولیه» منتشر شد، بسیاری از علما و کشیشان را آزرده خاطر ساخت. کار آشتی دهنده همیشه سخت است. «اصول اولیه» و «اصل انواع» مبارزة قلمی بزرگی برپاساخت و هاکسلی فرمانده کل قوای پیروان داروین و لاادریه بود. پیروان عقیدة تطور مدتی در نظر اشخاص محترم منفور بودند و جامعه به آنها به شکل غولان مخالف اخلاق مینگریست و بدگویی از آنها در محافل عمومی کار پسندیدهای محسوب میشد. با هر جزوه از کتاب اسپنسر که منتشر میشد، عده مشترکین کمتر میگشت و بعضی از پرداخت پول جزوههایی که میگرفتند سرباز میزدند. اسپنسر تا آنجا که توانست به کار خود ادامه داد و ضرر هر قسمت را از جیب خود میپرداخت. بالاخره سرمایه و قدرت او به پایان رسید و به بقیه مشترکین اعلام کرد که دیگر نمیتواند به کار خود ادامه دهد.
در اینجا یکی از وقایع مشوق تاریخ اتفاق افتاد. جان استوارت میل بزرگترین رقیب اسپنسر بود و پیش از انتشار کتاب «اصول اولیه» عنان فلسفة انگلیس به دست او بود ولی فیلسوف تطور این عنان را از دست او گرفت و شهرت او را تحتالشعاع قرار داد. این فیلسوف در 4 فوریه 1866 به اسپنسر چنین نوشت :
آقای عزیز، پس از مراجعت در هفتةاخیر، جزوه دسامبر کتاب «زیست شناسی» شما را دیدم و حاجت به بیان نیست که چه اندازه از اعلانی که ضمیمه آن بود دلتنگ شدم. ... من پیشنهاد میکنم که بقیه رسایل خود را چاپ کنید و من ضرر آن را به ناشران ضمانت خواهم کرد. خواهش میکنم این پیشنهاد را به عنوان یک کمک و مساعدت شخصی تلقی مکنید؛ اگر چه در چنین صورتی نیز امیدوارم که به من اجازه چنین پیشنهادی را خواهید داد. ولی این پیشنهاد به هیچوجه از این نوع نیست و تقاضای سادهای است برای همکاری در یک طرح عمومی مهمی که شما تمام کوشش و سلامت خود را در راه اجرای آن به کار میبرید. آقای عزیز، من، دوست بسیار صمیمی شما هستم.
جی.اس.میل
اسپنسر مؤدبانه این پیشنهاد را رد کرد؛ ولی «میل» از دوستان خود تقاضا کرد که عدهای از آنها خرید 250 نسخه از هر کتاب را به عهده گیرند. اسپنسر باز قبول نکرد و ساکن و پا برجای ماند. در این میان ناگهان نامهای از پروفسور یومنز رسید که هواخواهان امریکایی اسپنسر مقدار 7000 دلار اوراق بهادار دولتی به نام او خریدهاند که منافع و سهام آن به وی عاید خواهد شد. در این هنگام قبول کرد. روح و مغز این هدیه به او الهامی تازه بخشید و دوباره بر سرکار خود آمد؛ چهل سال کار کرد تا تمام «فلسفه ترکیبی» به چاپ رسید. این پیروزی ذهن و اراده بر بیماری و هزاران موانع دیگر یکی از صفحات درخشان کتاب انسان است.
کتاب «اصول اولیه» اسپنسر را ناگهان بزرگترین فیلسوف عصر خود ساخت. فیالفور تقریباً به تمام زبانهای اروپایی ترجمه شد؛ حتی به روسی نیز ترجمه گردید. و در روسیه کتاب را ممنوع ساختند. ولی بالاخره پیروزی با آن شد، او را شارح و مفسر فلسفی عصر خود دانستند و نه تنها بر فکر اروپا تأثیر کرد، بلکه در نهضت هنری و ادبی رئالیسم نیز مؤثر واقع گردید. در 1869 اسپنسر از اینکه کتاب «اصول اولیه» در دانشگاه آکسفورد به عنوان کتاب درسی تدریس میشود متعجب شد؛ ولی آنچه بیشتر مایه تعجب بود این بود که پس از 1870 کتابهای او چنان عایداتی به وی رسانیدکه او را از جهت مالی آسوده ساخت. در بعضی مواقع هواخواهان او هدایای کلانی به وی عرضه داشتند ولی او در هر بار رد کرد. هنگامی که آلکساندر دوم، تزار روسیه، به لندن آمد از لرد داربی درخواست کرد که با علمای درجه اول انگلیس ملاقات کند. داربی، اسپنسر و هاکسلی و تیندل و دیگران را دعوت کرد، همه قبول کردند ولی اسپنسر نرفت. تنها با چند دوست معدود خود رفت و آمد داشت و میگفت : «هیچکس علو مقام نوشتههای خود را ندارد. بهترین نتیجه فعالیتهای ذهنی در کتاب مندرج است ولی نقایص و عیوبی که مؤلف در زندگی روزانه خود بدانها دچار است، در کتاب دیده نمیشود.» هرگاه عدهای به زیارت او میرفتند، پنبه در گوش میکرد و به سکوت و آرامی به سخنان آنان گوش میداد.
مایه شگفتی است که شهرت او به همان سرعت که فرا رسیده بود از میان رفت. او پس از زوال شهرتش زنده ماند و در سالهای آخر عمر خود باکمال حیرت دید که نوشتههای او نمیتواند با نهضت تقنینیة پدرانه انگلیس مقاومت کند. او وجهه خود را تقریباً در میان تمام طبقات از دست داد. علمای متخصص که اسپنسر درمیدان تخصص آنها مداخله کرده بود خشمگین بودند و بیش از آنچه ستایش کنند سرزنشش میکردند؛ خدماتش را فراموش میکردند و به جستجوی اشتباهاتش میپرداختند. کشیشان تمام فرق در لعن و تکفیر او متفق بودند. کارگران که نفرت او را از جنگ دوست میداشتند، وقتی که عقیدة او را راجع به سوسیالیسم و اتحادیه های کارگری دانستند خشمگین شدند و محافظهکاران که از عقاید او درباره سوسیالیسم خوشحال بودند به جهت پیروی از عقاید لاادریه از او برگشتند. با آرامش اندوه باری میگفت : «من از هر محافظهکاری محافظهکارتر و از هر تندروی تندروتر هستم.» سخت به عقاید خود پابند بود و به هیچوجه برخلاف آن سخن نمیگفت، به همین جهت هنگامی که آزادانه رأی خود را در هر موضوعی بیان میکرد طبقات مختلف را از خود میرنجاند. نسبت به کارگران دلسوزی میکرد و آنان را قربانی منافع کارفرمایان میدانست ولی بعد میگفت که اگر کارگران پیروز شوند به همان اندازه سخت و بیرحم خواهند شد. به زنان رقت میآورد که اسیر دست مردانند ولی بعد میگفت تا آنجا که کار دست زنان است مردان اسیر آنها خواهند بود. در ایام پیری تنها و بیکس بود.
هر چه پیرتر میشد مخالفتش کمتر و عقایدش معتدلتر میگردید. همیشه به پادشاه انگلیس که فقط صورت تشریفاتی بیش نیست میخندید ولی بعدها میگفت که گرفتن شاه از دست مردم به همان اندازه نامعقول است که گرفتن عروسک از دست کودک. او حس میکرد که اگر عقاید و سنن کهن تأثیر نیک و مسرتبخشی دارند، از میان بردن آنها نارواست. شروع به تحقیق این مطلب کرد که نهضت های سیاسی و عقاید دینی بر طبق احتیاجات و رغبات به وجود آمدهاند و از حملات عقل مصونند. از اینکه میدید دنیا بدون اعتنا به عقاید و کتابهای ضخیم او به راه خود ادامه میدهد، خود را تسلی میداد. هنگامی که ایام کار و جوش و خروش خود را به یاد میآورد خود را دیوانه میپنداشت که چرا در پی شهرت معنوی رفته و از لذات زندگی خود را محروم کرده است. هنگامی که به سال 1903 از جهان رفت، تمام کار و زحمت خود را بیهوده و باطل دانست.
البته ما اکنون میدانیم که چنین نیست. زوال شهرت او نتیجة عکسالعمل نفوذ افکار هگل در انگلستان بر ضد فلسفة تحققی بود؛ پس از آنکه آزادیخواهی دوباره رونق گرفت، اسپنسر مقام خود را به عنوان بزرگترین فیلسوف عصر به دست آورد. او فلسفه را از نو با حقایق و اشیا تماس داد و به آن چنان واقعیتی بخشید که فلسفه آلمان در کنار آن رنگ باخت و تجرید محض محسوب شد. او چنان عصر خود را خلاصه کرد که هیچکس بجز دانته نکرده بود و استادانه چنان توافق پهناوری به علم بخشید که هر انتقادی در برابر عمل عظیم او خجل و شرمسار است. ما در قله آن چیزی قرار گرفتهایم که مبارزات و کوششهای او برای ما تهیه کردهاست؛ اکنون ما بالاتر از او به نظر میرسیم زیرا او ما را بر دوش خود بلند کردهاست؛ روزی که نیش مخالفت های او فراموش شود، دربارهاش بهتر حکم خواهیم کرد.
زندگینامه شوپنهاور
شوپنهاور در 22 فوریه 1788 در دانتزیگ متولد شد. پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود. هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیگ به هامبورگ مهاجرت کرد زیرا دانتزیگ به جهت افتادن به دست پروس در سال 1793 استقلال خود را از دست داده بود. بدین ترتیب شوپنهاور جوان میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با آنکه این کار را با همه تشویق و تحریک پدر ترک گفت، اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری نسبتاً خشن و ذهنی واقع بین و معرفتی به احوال دنیا و مردم؛ همین امر وی را در نقطه مقابل فیلسوفان رسمی آکادمیک که مورد نفرت او بودند قرار داد. پدر او ظاهراً در 1805 خودکشی کرد، و مادر پدرش درحال جنون مرد.
شوپنهاور در 22 فوریه 1788 در دانتزیگ متولد شد. پدر او بازرگانی بود که به علت مهارت و مزاج گرم و طبع مستقل و عشق به آزادی معروف بود. هنگامی که آرتور پنج ساله بود پدرش از دانتزیگ به هامبورگ مهاجرت کرد زیرا دانتزیگ به جهت افتادن به دست پروس در سال 1793 استقلال خود را از دست داده بود. بدین ترتیب شوپنهاور جوان میان تجارت و داد و ستد بزرگ شد و با آنکه این کار را با همه تشویق و تحریک پدر ترک گفت، اثرات آن در وی باقی ماند که عبارت بود از رفتاری نسبتاً خشن و ذهنی واقع بین و معرفتی به احوال دنیا و مردم؛ همین امر وی را در نقطه مقابل فیلسوفان رسمی آکادمیک که مورد نفرت او بودند قرار داد. پدر او ظاهراً در 1805 خودکشی کرد، و مادر پدرش درحال جنون مرد.
شوپنهاور میگوید : «طبیعت و نهاد و یا اراده از پدر به ارث میرسد و هوش از مادر» مادر او باهوش بود و یکی از معروفترین قصه نویسان روزگار خود گردید ولی دارای نهاد و سجایای دیگر نیز بود. این زن از معاشرت با شوهر عامی خود چندان خوشدل نبود و پس از مرگ او آزادانه به عشق ورزی برخاست و به وایمار که در آن هنگام مناسبتترین موضع این طرز زندگی بود رهسپار شد. آرتور شوپنهاور همچون "هملت" بر ضد ازدواج مجدد مادرش قیام کرد. این نزاع با مادر موجب گردید که وی فلسفه خود را با عقایدی نیمه حقیقی دربارۀ زنان چاشنی دهد. یکی از نامههای مادرش وضع روابط آنها را روشن میسازد:«تو ستوه آور و ملال انگیز هستی و زندگی با تو خیلی سخت است؛ خودخواهی تو تمام صفات نیک تو را تحت الشعاع قرار داده است و تمام این صفات بیفایده است زیرا تو نمیتوانی از عیبجویی دیگران خودداری کنی.» به همین جهت از هم جدا شدند و شوپنهاور گاهی مانند دیگر مهمانان به خانه مادرش میرفت؛ روابط آن دو خیلی رسمی و مؤدبانه گردید و آن نزاع و کدورتی که گاهی میان افراد خانواده دیده میشود میان آن دو وجود نداشت. گوته خانم شوپنهاور را دوست میداشت زیرا این زن کریستیان محبوب گوته را با خود پیش او میبرد. رابطه مادر و فرزند را گوته تیرهتر کرد زیرا به مادر خبر داد که فرزندش مردی سخت مشهور خواهد شد؛ مادر هرگز نشنیده بود که دو نابغه از یک خانواده میتواند به وجود بیاید. بالاخره روزی نزاع به اوج خود رسید و مادر رقیب و فرزند خود را از پلهها پایین انداخت و فرزند به مادرش گفت که آیندگان مادر را فقط از راه فرزند خواهند شناخت. پس از آن شوپنهاور به زودی وایمار را ترک گفت و با آنکه مادر بیست و چهار سال دیگر زندگی کرد، دیگر ملاقاتی میان آن دو دست نداد. گویا بایرن نیز در 1788 که هنوز کودک بود با مادر خود چنین معاملهای کرد. تقریباً این اوضاع و احوال بود که این اشخاص را به بدبینی محکوم کرد. مردی که محبت مادری را نچشیده بلکه کین و عداوت او را دیده باشد دلیلی ندارد که شیفته مردم جهان شود.
در این میان شوپنهاور دبیرستان و دانشگاه را تمام کرد و بیشتر از آنچه در برنامه دروس بود کسب معلومات نمود. مدتی به معاشرت با مردم و عشقبازی گذرانید و نتایج آن در طبع و فلسفه او آشکار گردید. ملول و دریده و ظنین بار آمد؛ دچار وسوسه ترس و خیالات بد گردید، پیپ خود را در قفل و کلید نهان میکرد و هرگز نگذاشت تیغ سلمانی به گردنش برسد؛ همیشه زیر بالش خود طپانچهای پر میگذاشت، شاید برای آنکه کار دزدان را آسانتر سازد. از سر و صدا بیزار بود و در این باره مینویسد: «مدتی است معقتد شده است که قدرت تحملی که شخص میتواند از سر و صدا داشته باشد با استعداد ذهنی او نسبت معکوس دارد و از این راه میتوان به درجه هوش و استعداد او پی برد... سر و صدا برای مردم هوشمند رنج و عذاب است... نیروی فراوانی که از تصادم و چکش زدن و سقوط اشیاء حاصل میشود هر روز طی زندگانی من مرا رنج و عذاب داده است.» او از اینکه قدر و اهمیتش شناخته نشده است سخت مکدر بود و این حس در او به درجه بیماری رسیده بود و چون شهرت و موفقیتی نیافته بود به خود مشغول بود و خود را میخورد.
مادر و زن و خانواده و وطن نداشت، «مطلقاً تنها بود و کمترین دوستی نداشت و فاصله میان یک و هیچ لایتناهی است.» او بیشتر از گوته به شور و حرارت وطنپرستی عصر خود بیاعتنا بود. در سال 1813 تحت تأثیر فیخته، در او هیجانی برای قیام بر ضد ناپلئون پدید آمد و خواست داوطلبانه به جنگ رود و یک دست اسلحه نیز خرید. ولی به زودی حزم و دوراندیشی او مانع گردید و پیش خود چنین استدلال کرد که: «ناپلئون آن خودخواهی و شهوت زندگی را که همه مردم فانی ضعیف حس میکنند، به حد کمال و بدون قید و حد داراست؛ منتها در مردم دیگر به شکل دیگری درمیآید.» به جای آنکه به جنگ رود، به ده رفت و مشغول تدوین رساله اجتهادیه خود در فلسفه گردید.
این رساله به نام «چهار اصل دلیل کافی» است (1812) و پس از اتمام آن شوپنهاور تمام وقت و هم خود را صرف تدوین شاهکار خود به نام «جهان همچون اراده و تصور» نمود و پس از اتمام، نسخه خطی آن را برای طبع فرستاد؛ به عقیدۀ او این کتاب دیگ جوش پر از افکار و عقاید کهن نیست، بلکه بتایی عالی است که از فکری بدیع و نو ترکیب شده است و «رویش و قابل فهم و متین است و خالی از لطف و زیبایی نیست»؛ «کتابی است که بعد از این منبع صد کتاب دیگر خواهد بود.» این بیانات متضمن خودخواهی و غرور گستاخانهای است ولی کاملاً صحیح است. چند سال بعد شوپنهاور معتقد شد که تمام مسائل فلسفی را حل کرده است تا آنجا که خواست بر نگین انگشتری خود تصویر سفینکس را در حالی که خود را به گرداب میاندازد نقش کند؛ زیرا سفینکس گفته بود که اگر کسی مسائل و معماهای او را حل کند، خود را به گرداب خواهد افکند.
با این همه، کتاب دقت مردم را جلب نکرد؛ مردم به اندازۀ کافی بدبخت بودند و دیگر نمیخواستند کتابی دربارۀ بدبختی و ادبار خویش بخوانند. شانزده سال پس از انتشار کتاب، به شوپنهاور خبر رسید که قسمت اعظم نسخ چاپی کتاب را به جای کاغذ باطله فروختهاند.
شوپنهاور تمام عقاید و آرای خود را در این کتاب گنجانید؛ تا آنجا که کتابهای بعدی او فقط شرح این کتاب محسوب میشود؛ او شارح و مفسر تورات و «مراثی» خود گردید. در 1836 رسالهای به نام «اراده در طبیعت» منتشر کرد که تا حدی در کتاب «جهان همچون اراده و تصویر» که در 1844 با اضافات منتشر شد، گنجانیده شده بود. در 1841 کتابی به نام «دو مسئله اساسی اخلاقی» تألیف کرد و در سال 1851 کتابی به نام «مقدمات و ملحقات» نوشت که میتوان آن را به «پیش غذاها و دسرها» نیز ترجمه کرد. این کتاب به انگلیسی به نام «مقالات» یا «رسالات» ترجمه شده است و خواندنیترین آثار اوست و شوپنهاور برای حق تألیف، فقط ده جلد از نسج چاپی آن دریافت کرد. با چنین وضعی خوشبین بودن مشکل است.
پس از آنکه وایمار را ترک گفت در عزلت و تحقیق روزگار میگذاشت و فقط یک حادثه این یکنواختی را به هم زد. او آرزو داشت که فلسفه خود را در یکی از دانشگاههای بزرگ آلمان تدریس کند و این فرصت در 1822 پیش آمد و وی را به عنوان دانشیاری به دانشگاه برلین دعوت کردند. وی عمداً همان ساعاتی را که هگل در آن درس میگفت برای تدریس انتخاب کرد و معتقد بود که دانشجویان به او و هگل مثل آیندگان نگاه خواهند کرد، ولی دانشجویان این قدر پیش بین نبودند و شوپنهاور مجبور شد که در اتاق خالی تدریس کند؛ به همین جهت استعفا داد و برای انتقام هجونامه های تلخی بر ضد هگل نوشت. این هجو نامهها چاپهای بعدی شاهکار او را لکهدار کرده است. در سال 1831 مرض وبا به شهر برلین سرایت کرد و هگل و شوپنهاور هر دو فرار کردند ولی هگل زود برگشت و گرفتار مرض گردید و پس از چند روز وفات یافت. شوپنهاور تا فرانکفورت نایستاد و در آنجا بقیه عمر هفتاد و دو ساله خود را به سر برد.
مانند یک بدبین حساس از دامی که خوش بینان به آن گرفتار میشوند پرهیز کرد، یعنی نخواست از راه قلم زندگی کند؛ منافعی از تجارتخانه پدرش به او ارث رسیده بود و از عایدات آن زندگی نسبتاً راحتی برای خود درست کرده بود. پول خود را چنان با عقل و تدبیر به کار میبرد که از فلاسفه دیده نشده بود. یکی از شرکتهایی که وی در آن سهیم بود ورشکست شد و طلبکاران دیگر به صدی هفتاد راضی شدند ولی شوپنهاور راضی نشد و برای تحصیل تمام طلب خود مبارزه کرد و پیروز گردید. دو اتاق در یک خانه پانسیون اجاره کرده بود و سی سال آخر زندگی خود را در آنجا گذرانید؛ رفیق او منحصر به یک سگ بود. او این سگ را «آتما» مینامید (روح عالم به عقیده برهمنان) ولی لودگان شهر او را «شوپنهاور جوان» مینامیدند. معمولاً در مهمانخانه انگلیسها غذا میخورد. هر وقت میخواست در این مهمانخانه غذا بخورد یک سکه طلا روی میز میگذاشت و پس از غذا دوباره آن را برمیداشت، پیشخدمت فضولی علت این کار دایمی را از او پرسید و او در پاسخ گفت که نذر کردهاست هر وقت انگلیسها در این مهمانخانه بجز زن و سگ و اسب از چیزهای دیگر سخن گفتند، این پول را به صندوق خیریه بپردازد.
دانشگاهها از او و آثارش بیخبر بودند؛ گویا هر پیشرفت مهم فلسفی میبایست خارج از محوطه دانشگاه صورت گیرد. نیچه میگوید: «هیچ چیز علمای آلمان را مانند عدم شباهتی که میان شوپنهاور و آنان بود رنج نداد.» ولی او صبر آموخته بود و میدانست که بالاخره دیر هم باشد، شهرت و شناسایی روزی به سراغ او خواهند آمد و بالاخره شهرت به آرامی رسید. مردم طبقه متوسط از وکلا و اطبا و تجار او را فیلسوفی یافتند که با اصطلاحات بر سر و صدای مظنونات مابعد طبیعی سروکار ندارند؛ بلکه نظر قابل فهمی دربارۀ حادثات و زندگی روزانه دارد. اروپایی که از احلام و کوششهای 1848 سرخورده بود، از این فلسفه که انعکاس نومیدی 1815 بود استقبال کرد. حمله علم به الاهیات، نفرت سوسیالیسم از فقر و جنگ و اجبار حیاتی نزاع برای زندگی؛ همه عواملی بودند که به اشتهار شوپنهاور کمک کردند.
برای لذت بردن از این وجهه و اشتهار هنوز پیر نشده بود. با حرص و ولع تمام مقالاتی را که دربارۀ او مینوشتند مطالعه میکرد؛ از دوستان خود درخواست کرده بود که هر چه دربارۀ او چاپ میشود برایش بفرستند و او پول پست را خواهد پرداخت. در 1854 واگنر نسخهای از «حلقۀ نیبلونگ» به همراه تقدیری از فلسفه موسیقی شوپنهاور برای او فرستاد. بدین ترتیب این بدبین بزرگ در سنین پیری تقریبا خوشبین گردید؛ بعد از غذا به گرمی تمام فلوت مینواخت و از روزگار سپاسگزار بود که او را از آتش جوانی نجات داده است. مردم از همه جهان برای زیارت او میآمدند و در 1858، روز هفتادمین سال تولد وی، از تمام نواحی اروپا سیل تبریک و تهنیت به سوی او روان گردید.
ولی این چندان زود نبود و فقط دو سال دیگر زندگی کرد. در 21 سپتامبر 1860 تنها به خوردن صبحانه مشغول شد و ظاهراً سالم به نظر میرسید، ساعتی بعد زنی که مهماندار و پرستار وی بود او را پشت میز غذاخوری مرده یافت.
زندگینامه ویلیام هاروی
ویلیام هاروی، طبیب بزرگ انگلیسی، کاشف سیستم گردش خون و کار قلب به 1578 در شهر «فولکستون» انگلستان به دنیا آمد. اثر بزرگ هارویتحت عنوان «رسالهایتشریحیدرباره حرکت قلب و خون در حیوانات» که در سال 1628 چاپ و منتشر شد به حق مهمترین کتاب در تمام تاریخ فیزیولوژیشناخته شده است. این اثر در واقع نقطه آغازین فیزیولوژیمدرن است.
ویلیام هاروی، طبیب بزرگ انگلیسی، کاشف سیستم گردش خون و کار قلب به 1578 در شهر «فولکستون» انگلستان به دنیا آمد. اثر بزرگ هارویتحت عنوان «رسالهایتشریحیدرباره حرکت قلب و خون در حیوانات» که در سال 1628 چاپ و منتشر شد به حق مهمترین کتاب در تمام تاریخ فیزیولوژیشناخته شده است. این اثر در واقع نقطه آغازین فیزیولوژیمدرن است. اهمیت اصلیاین کتاب نه در کاربردهایمستقیم آن بلکه در فراهم آوردن درک اساسیاز چگونگیکار بدن انسان میباشد. امروزه برایما که با آگاهیاز اینکه خون در بدن جریان دارد بزرگ شدهایم و آن را امریمسلم و آشکار میدانیم تئوریهارویکاملاً بدیهیبه نظر میرسد. اما آنچه که اکنون این چنین ساده و مشهود است برایهیچ یک از زیست شناسان قدیمیشناخته شده نبود. مؤلفین برجسته زیستشناسینظریاتیبه این شرح ابراز داشته بودند :
الف- غذا در قلب به خون تبدیل میشود.
ب- قلب خون را گرم میکند.
ج- شریانها پر از هوا هستند.
د- قلب جوهره حیاتیرا میسازد.
ه- خون در شریانها و وریدها بالا و پایین میرود گاهیبه سویقلب حرکت میکند و زمانیاز آن دور میشود.
«گالین» بزرگترین طبیب دنیایباستان، کسیکه شخصاً کالبد شکافیهایبسیاریانجام داده و دقیقاً پیرامون قلب و مجاریخون مطالعه و بررسیکرد هرگز به خاطرش خطور نکرد که خون در بدن انسان گردش میکند. به همین نحو ارسطو نیز که زیستشناسییکیاز مهمترین رشتههایمورد علاقهاش بود هیچ اشارهایدر این باب ندارد. حتیپس از انتشار کتاب هارویبسیاریاز پزشکان اشتیاقیبه پذیرفتن این نظریه نداشتند که خون در بدن انسان به طور پیوسته در یک شبکه بسته از مجاریو رگها گردش میکند و قلب نیرویلازم را برایحرکت آن فراهم میآورد.
هارویدر ابتدا با انجام یک محاسبه ساده ریاضینظریه گردش خون را بیان کرد. او برآورد نمود که قلب با هر طپش خود حدود دو اونس خون وارد آئورت میکند با توجه به اینکه قلب در هر دقیقه 72 بار میزند ویبه این نتیجه رسید که در هر ساعت حدود 540 پوند خون از قلب وارد آئورت میشود. اما رقم 540 پوند از وزن بدن یک انسان متعارف خیلیبیشتر است چه رسد به اینکه تنها وزن خون یک انسان این اندازه باشد. به این ترتیب برایهارویمسلم شد که خون از طریق قلب دوباره به گردش در میآید. هارویبا فرمولبندیو تنظیم این فرضیه برایدستیابیبه جزئیات چگونگیگردش خون مدت نه سال به انجام آزمایشهایمختلف و تحقیقات دقیق پرداخت.
هارویدر کتاب خود به طور روشن این نکته را بیان کرد که شریانها خون را از قلب دور میکنند در حالیکه وریدها آن را به قلب باز میگردانند. هارویچون میکروسکوپ در اختیار نداشت، نتوانست مویرگها، مجاریبسیار کوچکیکه خون را از شریانهایکوچکتر به وریدها منتقل میکنند، ببیند اما به درستیبه وجود آنها اشاره دارد. (مویرگ چند سال پس از مرگ هارویتوسط مالپیگی، زیستشناس ایتالیاییکشف شد.)
هارویهمچنین بیان کرد که وظیفه قلب تلمبه کردن خون به شریانها میباشد. تئوریهارویدر این باب نیز مانند بسیارینکات دیگر اصولاً صحیح است. به علاوه اینکه او برایتأیید تئوریخود شواهد تجربیگرانبهاییارائه داد و مباحث دقیقیرا مطرح کرد. گر چه این تئوریدر ابتدا با مخالفتهایشدیدیمواجه شد اما تا اواخر عمر او به طور کلیمورد قبول و پذیرش قرار گرفت.
هارویدر زمینه جنین شناسینیز کار کرد. البته تحقیقاتش در این باب که بسیکماهمیتتر از کارهایاو در موضوع گردش خون بود، زیاد چشمگیر نبود. او محققیدقیق بود و کتاب او «توالد و تناسل حیوانات» که در سال 1651 منتشر شد نقطه واقعیشروع مطالعات نوین جنین شناسیمیباشد. او که به شدّت از ارسطو متأثر بود همانند او با تئوریپیشینسازی-فرضیهایکه معتقد بود یک جنین حتیدر مراحل اولیه تشکیل در مقیاس کوچکتر ساختمان کاملاً مشابه با ساختمان بدن یک موجود بالغ را دارد- مخالف بود. هارویبهدرستیخاطر نشان ساخت که ساختار نهایییک جنین بهتدریج شکل میگیرد.
هارویعمریطولانی، جالب توجه و توأم با موفقیت داشت. در جوانیدر کالج «کابوس» دانشگاه کمبریج تحصیل کرد. به سال 1600 م. به منظور تحصیل به ایتالیا رفت و در دانشگاه پادوآ، که در آن دوران بهترین مدرسه پزشکیجهان در جهان شناخته میشد، به تحصیل پرداخت. ( جالب است بدانیم در دوران تحصیل هارویدر پادوآ، گالیله استاد آن دانشگاه بود اگرچه معلوم نیست آن دو با یکدیگر ملاقات کرده باشند.) هارویدرجه پزشکیخود را در سال 1602 دریافت کرد و به انگلستان بازگشت. ویدوران طولانیرا همراه با موفقیت به عنوان طبیب سپریکرد. دو تن از پادشاهان انگلستان «جیمز اول و چارلز اول» و همچنین فیلسوف نامدار فرانسیس بیکن از جمله بیماران او بودند. او در کالج پزشکان لندن سخنرانیهایمتعددیدر باب آناتومیایراد کرد. یکبار نیز به ریاست آن کالج انتخاب شد که از پذیرش آن امتناع نمود.
هارویکه سالیان متمادیسرپزشک بیمارستان «سنت بار تلومیوز» لندن بود با انتشار کتابش در باب گردش خون، در سال 1628 در سراسر اروپا مشهور گردید. هارویازدواج کرده بود ولیفرزندینداشت. او به سال 1657 در سن 79 سالگیدر لندن در گذشت.
زندگینامه آلکساندر فلمینگ
آلکساندر فلمینگ کاشف پنیسیلین در سال 1881 در «لاچفیلد» اسکاتلند زاده شد. ویاز مدرسهیپزشکیبیمارستان «سنتمری» لندن فارغالتحصیل شد و پس از پایان تحصیلات به تحقیق و بررسیدر زمینهیایمنیشناسیو مصونیتها پرداخت. سپس به عنوان پزشک نظامیدر جنگ جهانیاول زخمهایعفونیرا مورد مطالعه قرار داد و متوجه شد که اغلب مواد ضد عفونیکننده خیلیبیش از آنکه میکروبها را از پایدرآورند سلولهایبدن را از بین میبرند. به این ترتیب فلمینگ به ضرورت وجود مادهایکه بتواند بدون آسیب زدن به سلولهایسالم باکتریرا از بین ببرد، پیبرد.
آلکساندر فلمینگ کاشف پنیسیلین در سال 1881 در «لاچفیلد» اسکاتلند زاده شد. ویاز مدرسهیپزشکیبیمارستان «سنتمری» لندن فارغالتحصیل شد و پس از پایان تحصیلات به تحقیق و بررسیدر زمینهیایمنیشناسیو مصونیتها پرداخت. سپس به عنوان پزشک نظامیدر جنگ جهانیاول زخمهایعفونیرا مورد مطالعه قرار داد و متوجه شد که اغلب مواد ضد عفونیکننده خیلیبیش از آنکه میکروبها را از پایدرآورند سلولهایبدن را از بین میبرند. به این ترتیب فلمینگ به ضرورت وجود مادهایکه بتواند بدون آسیب زدن به سلولهایسالم باکتریرا از بین ببرد، پیبرد.
پس از جنگ فلمینگ به بیمارستان سنت مریبازگشت و به کار تحقیق خود مشغول شد. در سال 1922 مادهایرا کشف کرد که آن را «لیسوزیم» نامید. لیسوزیم، آنزیمیاست که در بدن انسان تولید میشود و در ترکیبات مخاط و اشک وجود دارد، به سلولهایبدن آسیب نمیرساند. این ماده اگرچه برخیاز میکربها را از بین میبرد ولیدر برابر میکربهایخاصّیکه به انسان آسیب میرساند بیاثر است. این کشف با وجود جالب بودن از اهمیت چندانیبرخوردار نبود.
در سال 1928 فلمینگ کشف بزرگ خود را به انجام رساند. یکیاز ظروف حاویکشت باکتری«استافیلوکوک» در معرض هوا قرار گرفت که در نتیجه برخیقسمتهایآن از کپک پوشیده شده. فلمینگ متوجه شد در آن قسمتهاییکه در نتیجه برخیقسمتهاییکه کپک نفوذ کرده است باکتریبه کلّیاز بین رفتهاند. او به این نتیجه رسید مادهایکه کپک تولید میکند پادزهر باکتریاستافیلوکوک است. ویتوانست نشان دهد که ماده مزبور از رشد بسیاریاز انواع باکتریمضر برایانسان جلوگیریمیکند. این ماده که فلمینگ آن را به خاطر عامل تولیدکنندهیآن (پنیسیلیوم نوتانیوم) پنیسیلین نامید. برایانسان و حیوان زیانآور نبود. حاصل کار فلمینگ در سال 1929 منتشر شد. ولیتوجه چندانیرا جلب نکرد. فلمینگ دریافته بود که پنیسیلین استفادههایپزشکیبسیار مهمیمیتواند داشته باشد. امّا به هرحال او نتوانست تکنیکیرا برایتصفیه و پالایش پنیسیلین ارائه کند و این دارویاعجاب انگیز تا ده سال بعد بدون استفاده باقیماند.
سرانجام در اواخر دهه 1930 دو محقق انگلیسی«هوارد والتر فلوری» و «ارنست بوریس چاین» به مقاله فلمینگ برخوردند. آنها تجربه فلمینگ را تکرار کرده و ماده حاصله را رویحیوانات آزمایشگاهیتجربه کردند در سال 1941 پنیسیلین روینمونههاییاز بیماران به کار برده شد. این آزمایشها نشان داد که دارویجدید به شکلیحیرتانگیز مؤثر و کارا میباشد.
با ترغیب دولتهایآمریکا و انگلیس شرکتهایداروسازیوارد فعالیت در این زمینه شده و سریعاً روشهاییرا برایتولید مقادیر زیاد پنیسیلین ابداع کردند. در آغاز پنیسیلین انحصاراً برایاستفاده مصدومان جنگینگهداریمیشد ولیتا سال 1944 برایمعالجه غیرنظامیها در انگلیس و آمریکا در دسترس همگان قرار گرفت. با پایان جنگ جهانیدوم در سال 1945 استفاده از پنیسیلین در سراسر جهان معلمول شد.
کشف پنیسیلین انگیزهایبرایجستجو و تحقیق براییافتن سایر آنتیبیوتیکها شد و آن تحقیقات منجر به کشف بسیاریاز «داروهایمعجزهگر» دیگر گردید. با وجود این پنیسیلین همچنان به عنوان پر مصرفترین آنتیبیوتیک باقیماند.
یکیاز دلایل ادامه تفوّق پنیسیلین آن است که این دارو علیه طیف وسیعیاز موجودات ذره بینیآسیب رسان مؤثر است. از این دارو در درمان سفلیس،سوزاک، تب سرخ، دیفتریو همچنین برخیاشکال آرتریت، بُرُنشیت، مننژیت، مسمومیت خون، میشود. یکیدیگر از امتیازات پنیسیلین استعمال بیضرر مقادیر زیاد آن است. یک دُز 50000 واحدیپنیسیلین برایدرمان برخیعفونتها مؤثر است. امّا تزریق یکصد میلیون واحد پنیسیلین در روز بدون هیچ گونه مخاطره و عوارض جنبیتجویز میشود. البته برخیافراد نسبت به پنیسیلین حساسیت داردند، ولیاین دارو برایبیشتر مردم سلامتیو تواناییرا به ارمغان میآورد.
از آنجا که پنیسیلین تاکنون جان میلیون ها نفر را نجات داده و مطمئناً در آینده جان افراد بیشتریرا نجات خواهد داد تنها معدود افرادیاهمیت کشف پنیسیلین را زیر سوال بردهاند. البته جایگاه واقعیو دقیق فلمینگ در این فهرست بستگیبه این امر دارد که برای«فلوری» و چاین» چه اعتباریقائل شویم. من بر این باورم که تمام اعتبار این کار از آنِ فلمینگ است که کشف اصلیحاصل تحقیقات اوست. بدون او احتمالاً باید سالهایزیادیمیگذشت تا پنیسیلین کشف شود. همین که او نتایج کار خود را منتشر کرد دیگر از این که زود تکنیک و روش لازم برایتولید و پالایش پنیسیلین نیز ابداع میشود.
فلمینگ از ازدواج سعادتمند خود صاحب یک فرزند شد. در سال 1945 جایزه نوبل در پزشکیبه طور مشترک به او و فلوریو چاین داده شد. فلمینگ در سال 1955 درگذشت.
زندگینامه لویی پاستور
لوییپاستور، کاشف بزرگ جهان، در 27 دسامبر سال 1822 در شهر دول، از شهرهایفرانسه، پا به عرصه حیات نهاد.
لوییپاستور، کاشف بزرگ جهان، در 27 دسامبر سال 1822 در شهر دول، از شهرهایفرانسه، پا به عرصه حیات نهاد.
لوییپاستور، با اینکه در یک خانواده تهیدست متولد شد و پدرش هم به کار دباغیمشغول بود، با اینحال توانست تحصیلات خود را با استعدادیدرخشان به پایان برساند. پاستور درجه لیسانس خود را از کالج سلطنتیBesancon گرفته، پس از اخذ دکترا در سن 26 سالگی، در سال 1848 به سمت استاد شیمیدانشگاه استراسبورگ انتخاب گردید و در سال 1857 به سمت ریاست آکادمیعلوم (میل) انتخاب شد. او همچنین عضو اصلیفرهنگستان فرانسه بود و مجلس، ماهانه 25000 دلار مقرریبرایاو تعیین کرده بود.
پاستور در سال 1848 در مدرسه نرمال در پاریس، آزمایش هاییرا انجام داد. همان آزمایش ها چند سال بعد، او را بر آن داشت که پیشنهادیرا مطرح کند که اساس و مبنایشیمیفضاییاست. او برایکشف تجربه در بلور نگاری، مشغول تکرار کارهاییک شیمیدان دیگر روینمکهایتارتریک اسید بود. در این آزمایشها او چیزیرا دید که قبلا کسیبه آن توجه نکرده بود. سدیم آمونیوم تارترات غیر فعال نوریبه صورت مخلوطیاز دو نوع بلور متفاوت وجود دارد که تصویر آینهاییکدیگرند.
او با استفاده از یک ذرهبین و یک پنس، با دقت و کوشش فراوان، مخلوط را به دو توده کوچک مجزا کرد. یکی، بلورهایراست دست و دیگری، چپ دست. اگرچه مخلوط اصلیاز نظر تاثیر نور قطبی، غیر فعال بود، لیکن هر قسمت از بلورها که در آب حل میشدند، از خود فعالیت نورینشان میدادند. به علاوه، چرخش ویژه هر دو محلول دقیقا با هم برابر اما با علامت مخالف بود.
یکیاز محلولها نور پلاریزه مسطح را به راست و محلول دیگر به همان مقدار به طرف چپ میچرخاند. این دو مخلوط در سایر خصوصیات کاملا مشابه هم بودند. از آنجا که اختلاف در چرخش نوریدر محلول مشاهده شد، پاستور نتیجه گرفت که این اختلاف به مولکولها مربوط بوده، به بلور بستگیندارد. ویپیشنهاد نمود که مولکولهاییکه آن بلورها را تشکیل میدادند، مانند خود بلورها تصویر آینهاییکدیگرند.
بنابراین، پاستور وجود ایزومرهاییرا پیشنهاد کرد که ساختمان آنها فقط از نظر تصویر آینهایو خواص آنها فقط در جهت چرخاندن نور پلاریزه متفاوت بود و به این ترتیب، مفهوم انانتیومریتوسط پاستور کشف شد.
پاستور از اینکه میدید مواد آلی، نور قطبیرا منحرف میسازد، حدس زد که باید موجودات زنده ریزیدر این کار دخالت داشته باشند. چون به مطالعه میکروسکوپیپرداخت، مشاهده کرد که تخمیر شیره چغندر، نتیجه عمل موجودات بسیار ریزیمیباشد که به شکل کپک است و در تخمیر ناقص همین کپک با کپک دیگر، تولید جوهر شیره مینماید. این بود که عنوان کرد برایجلوگیریاز عمل موجودات مزاحم که مانع تخمیر میشوند، باید آن را جوشاند.
پاستور عقیده داشت که اگر شراب در معرض هوا باشد، ترش شده، تبدیل به سرکه میشود. این نظریه، منجر به کشف یکیاز بزرگترین معماهایعالم گردید و آن، وجود جهان موجودات بسیار ریز بود که میکروب نام دارد. پاستور، نظریه بوجود آمدن خودبخودیرا رد کرد. او، نتیجه این مطالعه را در سوم اوت 1857 به آکادمیعلوم داد و ثابت نمود که مخمر احتیاج به کنتزل دارد تا بتواند زندگینماید و اظهار داشت که شیر مانند شراب، ترش نمیگردد، مگر اینکه موجودات ریزیبه داخل آن راه یابند و همین موجودات، اگر بوسیله جوشاندن و حرارت دادن از بین بروند، دیگر نه چیزیتولید میشود و نه عمل تبخیر صورت میگردد.
پاستور اعلام داشت که عامل بسیاریاز امراض، همین موجودات ذرهبینیمیباشند و با این اکتشاف، بزرگترین خدمت را به بشریت کرد.
پاستور، موضوع اینکه «هر چیز که نابود میشود، از طرف دیگر بوجود میآید» را که لاوازیه حدس زده بود، بر پایه و اساس محکم علمیمتکیساخت و ویاظهار داشت که بعد از مرگ، موجودات ذرهبینیکه روینعش قرار دارند، از فقدان هوا استفاده کرده و به زاد و ولد میپردازند و نعش را تجزیه کرده و متعفن میسازند. آنگاه مواد حاصل از تجزیه جسم مرده، به مصرف تغذیه حیوانات و نباتات دیگر میرسد و به این طریق به حیات ادامه میدهند.
پاستور، در سال 1881، واکسن سیاهزخم را برایعلاج قطعیبیماریگوسفندان کشف نمود. بعد از آن، برایدرمان بیماریهاریمطالعه فراوان نموده، نتیجه مطالعات خود را در سال 1885 بر رویانسان آزمایش نمود و موفق شد که انسان را از آن تاریخ به بعد، از مرض هارینجات دهد. همچنین تحقیقات زیادیرا در مورد عمل باکتریها از جمله انگور به شراب نمود.
زحمات شبانه روزیپاستور موجب نجات جان بسیاریاز انسانها شد. او خود را وقف کمک و خدمت بیشتر به مردم نموده بود. به قول «ارد بزرگ» اندیشمند و متفکر برجسته : یکیاز بزرگترین خوشبختیها، خدمت بیشتر به مردم است.
و از اینجاست که متوجه میشویم چرا در هر کشوریمیدان، خیابان و یا دانشگاهیبه نام لوییپاستور وجود دارد. و اما دیگر خدمات لوییپاستور :
● تضعیف میکروبها، کلید واکسیناسیون
بزودیپاستور دریافت که موجودات زنده میکروسکوپیبیماریهایمتفاوتیرا سبب میشوند. او ابتدا متوجه شد که چگونه میتواند بعضیاز این موجودات را در محیط آزمایشگاه پرورش دهد. (این موجودات امروزه به باکتریمشهورند) سپس فهمید که بعضیدیگر از این موجودات در بافتهایبدن حیوانات رشد مییابند (امروزه این موجودات به عنوان ویروس شناخته میشوند). سپس ایده تضعیف این موجودات به ذهنش خطور کرد. ویبا قرار دادن باکتریها در معرض بعضیاز مواد شیمیایییا حرارت دادن آنها توانست آنها را ضعیف کند و در خصوص ویروسها این کار را با مبتلا کردن یک حیوان توسط حیوانیدیگر انجام داد. پاستور دریافت که این موجودات زنده میکروسکوپیمنجر به بیمارینمیشوند اما جانور را در مقابل موجودات میکروسکوپیمهلک از نوع مشابه که بعد از واکسیناسیون وارد بدن میشوند ایمن میکند.
● فوریه ۱۸۸۰ اولین واکسن حیوانات
پاستور تحقیقات خود را در خصوص وبایماکیان ادامه داد. این باکتریاولین بار توسط پاستور شناساییشد. پروسه ضعیف کردن این باکتریبه آسانیبا قرارگیریدر معرض هوا بمدت طولانیانجام گرفت.
● مه ژوئن ۱۸۸۱ اولین واکسن سیاه زخم
پس از تحقیقات بسیار دشوار پاستور در فوریه ۱۸۸۱ کشف واکسن سیاه زخم که در میان گوسفندان بیش از سایر حیوانات رایج بود را رسما اعلام کرد. این بار او با نگهداریباکتریدر دمای ۴۲۰ درجه سانتیگراد و افزودن مقداریپتاسیم به آن به باکتریضعیف شده دست یافت. دامپزشکیبه نام «هیپولیت روسینگل» که با نظریه میکروبیپاستور مخالف بود او را به مبارزه طلبید و از او خواست تا آزمایشیرا با ۵۰ گوسفند در مزرعه خود روسینگل انجام دهد. پاستور مبارزه را پذیرفت و ۲۵ گوسفند را واکسینه کرد. این گوسفندان بعد از واکسیناسیون در معرض میکروب سیاه زخم قرار گرفتند. همزمان ۲۵ گوسفند باقیمانده تنها در معرض میکروب این بیماریقرار گرفتند و واکسینه نشدند. در ۲ ژوئن پاستور به مزرعه روسینگل رفت تا شاهد پیروزیخود باشد. تمام گوسفندهایواکسینه شده سالم بودند اما گوسفندان دیگر یا مرده بودند یا بشدت بیمار.
● مه ۱۸۸۴ واکسن هاریبرایسگها
پاستور تحقیقات بر رویهاریرا در ۱۸۸۰ آغاز کرد. تحقیقات به کندیپیش میرفت زیرا او با ویروس سروکار داشت و ویروسها در محیط آزمایشگاه رشد نمییابند. اما او از روش انتقال ویروس از یک حیوان به حیوان دیگر استفاده کرد و موفق شد. واکسن هاریبرایسگها در سال ۱۸۸۴ به جهان معرفیشد. از آنجا این واکسن در تمام جهان مورد استفاده قرار گرفت.
● ژوییه ۱۸۸۵ واکسن هاریبرایانسانها
چیزیکه بیش از واکسن هاریسگها مورد احتیاج بود واکسن هاریبرایانسانها بود. تحقیقات بیشتریانجام شد. سپس در ۶ جولای۱۸۸۵ مردیبه نام «تئودور وان» به همراه پسریبه نام ژوزف میستر و مادرش به نزد پاستور رفتند. دو روز قبل از آن ژوزف توسط سگ تئودور که تمام نشانهایبیماریهاریرا داشت مورد حمله قرار گرفته بودند. سگ، ژوزف را ۱۲ بار گاز گرفته بود و او بشدت مجروح بود. آیا پاستور میتوانست به او کمک کند؟
پاستور با یکیاز دوستانش که پزشک بود مشورت کرد و او پذیرفت که ژوزف را معاینه کند. ژوزف با مرگ دست و پنجه نرم میکرد تا در ساعت ۸ شب اولین تزریق دارو انجام شد. پس از آن بمدت ۱۱ روز، ۱۲ تزریق دیگر انجام شد. ژوزف جوان نجات یافت. این دومین واکسن انسانیبود که کشف شد. واکسن آبله اولین واکسن انسانیبود که توسط «ادوارد جنر» ۸۹ سال قبل از کشف واکسن انسانیهاریتولید شد.
سه ماه بعد در ۱۶ اکتبر سال ۱۸۸۵ پاستور نامه ایدریافت کرد که به او شانس دیگریمیداد تا بار دیگر واکسن هاریخود را به بوته آزمایش بگذارد. بیمار چوپانی۱۵ ساله به نام «ژان باتیست» بود که در ۱۴ اکتبر مورد حمله سگ قرار گرفته بود و درمان در ۲۰ اکتبر یعنی۶ روز بعد آغاز شد. آیا بیماریبیش از حد پیش رفته بود؟
در روز ۲۶ اکتبر بعد از ۸ بار تزریق دارو، ژان هنوز به مرگ تسلیم نشده بود و در این روز پاستور موفقیت خود را اعلام کرد. پاستور یک شبه به قهرمانیبین المللی تبدیل شد.
پاستور در سال 1895، در حومه پاریس درگذشت
زندگینامه هرمان بور هاروه
شیمیدان و پزشک هلندیکه در 31 دسامبر 1668 در لیدن به دنیا آمد. بیش از 5 سال نداشت که مادرش فوت کرد و پدرش که کشیش بود مایل بود پسر نیز در رشته الهیات مشغول به تحصیل شود. پدر شخصاً تربیت کودک را بر عهده گرفت و مراقب آموزش عقلانیو اخلاقیاو بود. او تا 3 سال در دبیرستانیدر لیدن تحصیل کرد و سپس به دانشگاهیدر لیدن فرستاده شد و در آنجا ویدرجه دکترایفلسفه خود را دریافت کرد. به علت خطابهایکه در مورد مفهوم (خیر اعظم) اپیکور ایراد کرد از طرف مسئولان دانشگاه به ویمدال طلا داده شد.
شیمیدان و پزشک هلندیکه در 31 دسامبر 1668 در لیدن به دنیا آمد. بیش از 5 سال نداشت که مادرش فوت کرد و پدرش که کشیش بود مایل بود پسر نیز در رشته الهیات مشغول به تحصیل شود. پدر شخصاً تربیت کودک را بر عهده گرفت و مراقب آموزش عقلانیو اخلاقیاو بود. او تا 3 سال در دبیرستانیدر لیدن تحصیل کرد و سپس به دانشگاهیدر لیدن فرستاده شد و در آنجا ویدرجه دکترایفلسفه خود را دریافت کرد. به علت خطابهایکه در مورد مفهوم (خیر اعظم) اپیکور ایراد کرد از طرف مسئولان دانشگاه به ویمدال طلا داده شد. او در سال 1693 از دانشگاه هاردروایک درجه دکترایطب را دریافت کرد. او در جلساتیکه آنتون نوک ترتیب میداد و در آن جلسات کالبد شکافیانجام میشد شرکت میکرد. ویاز جمله دانشمندانیاست که شهر لیدن را به صورت یک کانون پزشکیدر اروپا درآورد. هرمان در شهر لیدن به تدریس ریاضیات پرداخت و به پزشکینیز ادامه داد و از این طریق امرار معاش میکرد. او در تدریس و یاد دادن پزشکیروش مختص به خود داشت، او شاگردان خود را به بالین بیماران میبرد در همان جا تدریس میکرد.
در حقیقت باید او را بانیتعلیمات بالینیدانست. تالار درس هرمان از دانشجویان کشورهایمختلف پر میشد و دانشجویان زیادیاز تمام نقاط دنیا به نزدش آمده و از محضر درسش استفاده میکر دند .سطر کبیر از جمله کسانیبود که روزیدر کلاسش حضور یافت. او در سال 1708 کتابیدر زمینه زیست شناسینوشت و آن را چاپ کرد. هنگامیکه لومور استاد شیمیدر گذشت، ویجانشین او شد و به تدریس پرداخت و در سال 1724 کتابیدر زمینه شیمیمنتشر کرد. او با کوشش و سعیفراوان و پشتکار روزی5 ـ 4 ساعت تدریس میکرد تا اینکه به علت بیماریروماتیسم مجبور شد به مدت 5 ماه بستریشود، بعد از بهبود ویمجدداً به تدریس پرداخت. از جمله کارهاییکه او در زمینه علم انجام داد عبارتند از اینکه ویاولین کسیبود که غدد عرق را تشریح کرد و درباره آن توضیح داد. همچنین بیان کرد که بیماریآبله بوسیله تماس شیوع پیدا میکند و علتهایدیگر در شیوع آن تاثیر چندانیندارد. او کسیاست که روشهایدقیق کمیرا وارد شیمیکرد و میتوان او را بنیانگذار شیمیفیزیک دانست.
ویدر نزد مردم از احترام زیادیبرخوردار بود، شهرت او تا انجا بود که او را بقراط هلند مینامیدند. سرانجام به علت نارسائیقلبیخانهنشین شد و در 23 دسامبر 1738 در لیدن فوت کرد.
زندگینامه ماریا میچل
ماریا در سال ۱۸۱۸ در جزیره زیباینان تاکت در سیمایلیدماغه کاد ماساچوست به دنیا آمد. ماریا سومین فرزند از ۱۰ فرزند خانواه میچل بود. اگرچه ماریا بعدها یکیاز بزرگترین دانشمندان آمریکاییشد ولیدر شروع تحصیل، دانش آموز خوبینبود. او در ۹ سالگیوارد اولین مدرسه دولتینان تاکت شد. در آن زمان دانش آموزان میبایست فهرست طولانیکلمات را به حافظه بسپارند که این کار برایماریا دشوار بود. به زودیآقایمیچل مدرسه شخصیخود را که مطابق میل ماریا برنامه ریزیشده بود، راه اندازیکرد. ماریا در این مدرسه قادر بود به مشاهده اطرافش بپردازد و سوالات مورد نظرش را بپرسد. پدر ماریا در رشد شخصیت ماریا تاثیر زیادیداشتند.
ماریا در سال ۱۸۱۸ در جزیره زیباینان تاکت در سیمایلیدماغه کاد ماساچوست به دنیا آمد. ماریا سومین فرزند از ۱۰ فرزند خانواه میچل بود. اگرچه ماریا بعدها یکیاز بزرگترین دانشمندان آمریکاییشد ولیدر شروع تحصیل، دانش آموز خوبینبود. او در ۹ سالگیوارد اولین مدرسه دولتینان تاکت شد. در آن زمان دانش آموزان میبایست فهرست طولانیکلمات را به حافظه بسپارند که این کار برایماریا دشوار بود. به زودیآقایمیچل مدرسه شخصیخود را که مطابق میل ماریا برنامه ریزیشده بود، راه اندازیکرد. ماریا در این مدرسه قادر بود به مشاهده اطرافش بپردازد و سوالات مورد نظرش را بپرسد. پدر ماریا در رشد شخصیت ماریا تاثیر زیادیداشتند.
ماریا در ۱۶ سالگی، آموزش رسمیرا به پایان رساند و مدرسه خصوصیخود را تاسیس کرد. در ۱۷ سالگیشغل کتاب داریفرهنگستان نان تاکت به ماریا پیشنهاد شد. ماریا در ۲۸ سالگیستاره دنباله دار میچل را کشف کرد. در آن زمان فردریک (پادشاه دانمارک) نشان طلائیرا برایاولین کاشف ستاره هایدنباله دار «دوربینی» در نظر گرفته بود و ماریا یک سال بعد از کشف ستاره دنباله دار خود نشان را بدست آورد. ماریا به سرعت به شهرت رسید. او اولین ستاره شناس زن آمریکاییدر واقع اولین ستاره شناس آمریکاییبود. در سال ۱۸۴۸ به عضویت آکادمیهنر و علوم آمریکا پذیرفته شد. در بحبوحه درگیریهایاجتماعی، او نماد اولین زن در علوم و ریاضیات شناخته شد و تا ۹۵ سال بعد از آن هیچ زن دیگرینتوانست به آکادمیراه یابد. در سال ۱۸۵۰ به اتفاق آرا به عنوان اولین عضو مونث انجمن توسعه علوم آمریکا انتخاب شد و بیدرنگ به جنبش حقوق زنان در تحصیلات آموزش عالیپیوست. او علاوه بر نشان طلاییدانمارک، دو نشان افتخار از کالج هانوور در سال ۱۳۵۸ و از دانشگاه کلمبیا در سال ۱۸۸۷ دریافت کرد. کالج زنان «رانجرز» دکترایافتخاریبه ماریا اهدا کرد.
ماریا درباره زندگیاش نوشت : «بهترین چیزیکه میتوانم از زندگیام بگویم این است که جدیو پرکار بودم و بهترین چیزیکه در مورد من گفته میشود، این است که من چیزینبودم، وانمود نمیکردم». ماریا در کریسمس ۱۸۸۸ بازنشسته شد. ودر سال ۱۸۸۹ در لین، ماساچوست درگذشت.
زندگینامه سوزان جاسلین بل برنل
سوزان جاسلین بل برنل در 15 جولای1943 در شهر بلفاست در ایرلند شمالیبه دنیا آمد. او کاشف نوع جدیدیاز ستاره به نام پالسار (ستاره تپنده) است و یکیاز دانشمندان مطرح تاریخ فیزیک ستاره ها به شمار میآید.
سوزان جاسلین بل برنل در 15 جولای1943 در شهر بلفاست در ایرلند شمالیبه دنیا آمد. او کاشف نوع جدیدیاز ستاره به نام پالسار (ستاره تپنده) است و یکیاز دانشمندان مطرح تاریخ فیزیک ستاره ها به شمار میآید.
پدرش معمار رصدخانه آرما بود که در حومه شهر قرار داشت و سوزان اغلب اوقات با او به رصدخانه میرفت. مصاحبت با کارکنان رصدخانه، سوزان را از همان کودکیشیفته اخترشناسیکرد. او پس از اتمام دبیرستان به دانشگاه گلاسکو رفت و اولین دختریبود که اجازه یافت در یک رشته علمیآموزش ببیند. او مدرک کارشناسیارشد خود را در رشته فیزیک از دانشگاه گلاسکو اخذ کرد و بعد از آن برایادامه تحصیل به دانشگاه کمبریج رفت و مدرک دکترایش را از آنجا گرفت.
جاسلین بل در کمبریج، زیر نظر آنتونیهویش، ساخت رادیوتلسکوپ بزرگیرا برایرصد اختروش ها آغاز کرد. ساخت این رادیوتلسکوپ که ارائه ایعظیم متشکل از 2 هزار آنتن دوقطبیدر زمینیبه مساحت تقریبیدو هکتار بود و در طول موج 7/3 متریکار میکرد، دو سال تمام طول کشید. در نهایت در ماه جولای1967 کار رصد آسمان با این رادیوتلسکوپ جدید آغاز شد.
علائم رادیوییدریافت شده از اعماق آسمان توسط این رادیوتلسکوپ به کمک قلم هایآغشته به مرکب بر رویکاغذهایثبات متحرک مخصوصیثبت میشد. جاسلین بل باید در هر هفته تقریباً یکصد متر نمودار ثبت شده بر رویکاغذ ثبات را به دقت تحلیل کند.
در یکیاز شب هایتابستان در ماه آگوست، جاسلین بل به یک سیگنال رادیوییعجیب برخورد کرد. تحلیل سیگنال نشان میداد که احتمالاً از یک منبع رادیوییچشمک زن در پهنه آسمان حاصل شده است. طیهفته هایبعد نیز این منبع رادیوییاسرارآمیز همچنان به چشمک زدن خود ادامه داد. برایتحلیل دقیق تر این منبع به دستگاه ثباتینیاز بود که کاغذ را با سرعت بسیار بیشتریعبور دهد. متأسفانه ساخت این دستگاه کمیطول کشید و منبع از حوزه دید آسمان محل خارج شد.
اواخر نوامبر بود که منبع دوباره از سویدیگر آسمان پدیدار شد. رصد این منبع با سیستم ثبات جدید، بسیار شگفت انگیز بود. این منبع کیهانیاسرارآمیز تقریباً هر 3/1 ثانیه یک پالس منظم از خود گسیل میکرد. خبر این کشف حیرت انگیز، در میان اخترفیزیکدان ها غوغاییبرپا کرد. به زودیمشخص شد که این منبع ناشناخته در واقع یک ستاره نوترونیدر حال دوران است که در هربار چرخش خود، پرتوهاییرا همانند یک فانوس دریاییعظیم در پهنه کیهان گسیل میکند.
بدین ترتیب جاسلین بل اولین تپ اختر شناخته شده توسط انسان را صید کرده بود. از آن زمان تاکنون چند صد نمونه دیگر از این فرفره هایکیهانیکشف شده اند که سریع ترین آنها در هر ثانیه هزار بار به دور خود میچرخد. رئیس این گروه تحقیقاتیاین اکتشاف خانم بل را ادامه داد و موفق به دریافت جایزه نوبل شد.
اگرچه او سهمیاز جایزه نوبل نبرد اما بعد از آن، جوایز و افتخارات فراوانیرا بهدست آورد. از جمله این جوایز، جوایز مهمینظیر جایزه اوپنهایمر، جایزه انجمن سلطنتینجوم، جایزه انجمن اخترشناسیامریکا و دکترایافتخاریدانشگاه هاروارد به جاسلین بل اهدا شد. او هم اکنون نیز در انواع طول موج ها، جست و جویخود را در پهنه کیهان ادامه میدهد.
زندگینامه یوهان آلرت بوده
ویدر ۱۹ ژانویه یسال ۱۷۴۷در هامبورگ متولد شد، آلرت بوده فرزند یک حسابدار بود. او علاقه یزیادیبه محاسبه یعلمیداشت این علاقه و مهارتیکه در تعلیم و یاد دادن داشت باعث شد که وییکیاز مشهور ترین معلم هاینجوم شود.
ویدر ۱۹ ژانویه یسال ۱۷۴۷در هامبورگ متولد شد، آلرت بوده فرزند یک حسابدار بود. او علاقه یزیادیبه محاسبه یعلمیداشت این علاقه و مهارتیکه در تعلیم و یاد دادن داشت باعث شد که وییکیاز مشهور ترین معلم هاینجوم شود.
او به دنبال تشویق و راهنماییبزرگان و دانشوران هامبورگیدر ۱۹سالگیتوانست کتاب راهنماییشناخت آسمان پر ستاره را چاپ کند، انتشار این کتاب سبب شهرت ویگشت و طرفداران زیادیبرایعلم نجوم ایجاد کرد او به دعوت یوهان لامبرت به رصد خانه ینجومیفرهنگستان برلین رفت.
او برایتهیه ینقشه یدقیق آسمانیبه ویکمک کرد او مدیر رصد خانه یبرلین شد و به عضویت رصد خانه یبرلین در آمد. آلرت بوده در سال ۱۸۰۱ فهرستیاز موضوع ستارگان را چاپ کرد.
نوشته یآلرت بوده برایجبران کمبود ها و نواقص رصد خانه ها بود. شهرت ویبه دلیل قانونیاست که درباره یفوصل نسبیسیارات ارئه کرد بود.
آلرت بوده نویسنده ایبود که از عقاید هرشل، کانت، لامبرت مبنیبر نا متناهیبودن فضا و تولد و مرگ ستارگان حمایت کرد او سه بار ازدواج کرد و سرانجام در ۲۳ نوامبر ۱۸۲۶ چشم از جهان گشود.
زندگینامه نیکولا لویی لاگای
ویمنجم بزرگ فرانسویدر ۱۵ مارس ۱۷۱۳ در رومینیبه دنیا آمد. ویدر جوانیبه تحصیل الهیات پرداخت از این رو به صف روحانیون پیوست. اما علاقه یشدید او به ریاضیات و نجوم باعث شد که به مطالعه و تحقیق در این زمینه بپردازد و یکیاز مهمترین کار هایعلمیلاگایاین بود که سرپرستیهیئت اکتشافیو علمیرا بر عهده بگیرد. ویبا استدلال هندسیثابت کرد که اگر دو نفر ناظر بر آسمان یکیاز آن ها در برلن و یکیدیگر از آن ها در دماغه یامید نیک باشد، نتیجه یمطلوب و درست حاصل میشود. بنا براین لاگایبه دماغه یامید نیک رفت و همکارش هم به برلن.
ویمنجم بزرگ فرانسویدر ۱۵ مارس ۱۷۱۳ در رومینیبه دنیا آمد. ویدر جوانیبه تحصیل الهیات پرداخت از این رو به صف روحانیون پیوست. اما علاقه یشدید او به ریاضیات و نجوم باعث شد که به مطالعه و تحقیق در این زمینه بپردازد و یکیاز مهمترین کار هایعلمیلاگایاین بود که سرپرستیهیئت اکتشافیو علمیرا بر عهده بگیرد. ویبا استدلال هندسیثابت کرد که اگر دو نفر ناظر بر آسمان یکیاز آن ها در برلن و یکیدیگر از آن ها در دماغه یامید نیک باشد، نتیجه یمطلوب و درست حاصل میشود. بنا براین لاگایبه دماغه یامید نیک رفت و همکارش هم به برلن.
لاگایپس از ۱۲۷ شب وضعیت و شرایط بیش از ۱۰ هزار ستاره را در آسمان از نظر طول قوسیاز نصف النهار را مشخص کرد. در این سفر علمیوی، وضع چندین هزار ستاره یجنوبیرا مشخص کرد و همچنین نقشه یجزایر بوربون و ایلدوفرانس را تهیه کرد. اطلسیکه ویاز آسمان تهیه کرد خیلیدقیق تر و کامل تر از نقشه یهاله بود.
ویفاصله یزمین تا ماه را۳۸۴۰۰۰ کیلومتر معین کرده بود و این سبب شور و شوق زیادیدر بین منجمین شد، که به دنبال آن مایل بودند که اندازه یخورشید تا زمین را محاسبه کنند. لاگایمرد فقیر و تهیدستیبود و با این حال اگر کسینسخه ایاز تحقیقات او را میخواست در اختیارش میگذاشت. او پیوسته کار میکرد و بر اثر کار مداوم و پیوسته در پیتلاش هایشبانه که گاه شب ها در رصد خانه میخوابید از پایدر آمد. ویدر ۲۱ مارس ۱۷۶۲ درگذشت.
زندگینامه عبدالرحمن صوفی
از میان چهره های معتبر علمی و ستاره شناسان قرن چهارم و چند قرن بعد جا دارد تا به عبدالرحمن صوفی جایگاهی بلند واگذار گردد، چنانکه علم ستاره شناسی قرن بیستم نیز برای او چنین جایگاهی را میشناسد. اینک در اینجا به اختصار هر چه تمامتر مطالبی را درباره اهمیت کارهای این ستاره شناس بزرگ بیان میداریم.
از میان چهره های معتبر علمی و ستاره شناسان قرن چهارم و چند قرن بعد جا دارد تا به عبدالرحمن صوفی جایگاهی بلند واگذار گردد، چنانکه علم ستاره شناسی قرن بیستم نیز برای او چنین جایگاهی را میشناسد. اینک در اینجا به اختصار هر چه تمامتر مطالبی را درباره اهمیت کارهای این ستاره شناس بزرگ بیان میداریم.
عبدالرحمن صوفی رازی در 17 آبانماه 282 شمسی برابر هشتم نوامبر 904 در ری متولد شد. در 44 سالگی در 335 هـ. ق جهت تحقیق در باب مسئله نجومی به دینور رفت و دو سال بعد در اصفهان رحل اقامت افکند. در دوران حکومت عضدالدوله دیلمی در حکومت فارس او را به سمت استاد ریاضی و نجوم برگزیدند، عبدالرحمن صوفی در سال 365 شمسی برابر 986 میلادی به دنبال 82 سال تلاش و کوشش و آفرینندگی در شیراز درگذشت.
عبدالرحمن صوفی رازی اشتباهات رصدهای (بتانی) و (بطلمیوس)را اصلاح کرد و خطاهای ایشان را ارائه داد. عبدالرحمن موفق شد که در مجموع 1027 ستاره را با دقت رصد و محاسبه کرده و مشخصات دقیق آنها را به درجه و دقیقه و ثانیه معلوم کند. از این تعداد 15 ستاره قدر اول ، 34 کوکب قدر دوم ، 206 اختر قدر سوم ، 428 ستاره قدر چهارم ، 258 ستاره قدر پنجم و 86 ستاره قدر ششم هستند. رازی برای هر صورت فلکی جدولی ترسیم کرده و صورتهای جالبی از آنها عرضه داشته است، سپس در جدول هر صورت فلکی شماره ردیف تعداد ستارگان آن را بصورت حروف ابجد شروع کرده و در خانه دوم جدول، نامهای کواکب و مشخصات محل آنها را شرح داده است.
جالبترین توضیح زیر هر جدول این است که وی نورانیت ستارگان را محاسبه کرده و درباره یکایک آنها توضیح داده است. عبدالرحمن با توجه به (قدر) و نورانیت کم و زیاد ستارگان و با تکیه بر استعداد و نبوغ و هوش خدادادیاش حرکات خاص ستارگان را که امروز بنام ((Frofer Mation است حساب کرد. او به محاسبه تغییر رنگ بعضی از ستارگان مانند ستاره (الغول) نیز پرداخت. سپس به محاسبه زمان طولانی "سحابیهای متغیر" پرداخت و تحقیق کاملی در سحابی "امرأة المسلسله" (زن به زنجیر بسته) بجا آورد که هیچ دانشمندی نمیداند جائی که گالیله با دوربین نجومیاش نتوانست چنین مطالعاتی را انجام دهد، عبدالرحمن چگونه آن را کشف کرد.
صوفی کتاب صور الکواکب را در حدود سالهای 353 هـ.ق (964 م) در 61 سالگی به انجام رسانید. خواجه نصیرالدین طوسی ، نخستین بار در 647 هـ.ق کتاب صوفی رازی را از زبان عربی به فارسی برگرداند، تا سال 1843 م که دانشمندی به نام اورگلاندر کتابی را به نام (محاسبات کیهانی نواختران) در برلین منتشر کرد، دانشمندان ریاضی و نجوم جهان همه اعتراف به سحابی کهکشان نداشتند. چون تحقیق درباره سحابیها و کهکشان آغاز شد، پرده ها به کناری رفت و دانشمندان در کتابخانهای متوجه کتابی شدند که در سال 1831 ، دوازده سال قبل از کتاب اورگلاند متعلق به عبدالرحمن صوفی رازی و توسط دانشمندی به نام کوسین پیرسوال از روی سه نسخه خطی که در کتابخانههای پاریس موجود بوده به زبان فرانسه ترجمه شده است و پس از تحقیق درباره آن کتاب در مییابند که اورگلاندر مطالب کتابش را از روی کتاب عبدالرحمن استنتاج کرده بود. قدیمیترین نسخه کتاب صور الکواکب در کتابخانه بادلیان مربوط به فرزند عبدالرحمن است که 26 سال بعد از مرگ پدر در 401 هـ.ق آن را استنساخ و مصور کرده است.
عبدالرحمن در بصره- بغداد و شیراز رصدهایی انجام داد؛ حتی به نوشته بعضی کتابها در جنوب ایران مدتی به محاسبات نجومی مشغول بوده است. ابوریحان بیرونی در کتاب تحدید النهایات الاماکن نوشته است که رصد میل دایرة البروج در شیراز انجام گرفت و وسیلهای که با آن کار میکرده دستگاهی بوده که قطر داخلیاش دو ذراع و نیم بوده است؛ برابر با 123 سانتیمتر. اعضاء هیأتی که تحت نظر عبدالرحمن مسئول این تحقیق علمی ، مشغول به کار بود عبارت بودند از: ابوسهل کوهی ، احمد سجزی و نظیف بن یمن که در سال 359 برابر سال 970 هجری این تحقیق را انجام دادند.
از کارهای دیگر عبدالرحمن صوفی ساختن یک کره سماوی نقرهای است که آن را برای عضدالدوله دیلمی ساخته و در حقیقت یکی از کره های سماوی بسیار دقیق و جالب است که امروز در موزه قاهره نگهداری میشود و از شاهکارهای تعیین مکانهای صور فلکی روی کره است که بهترین وسیله تأیید محاسبات خود اوست.
نام این دانشمند بزرگ ایرانی را بنام Azof در مدار 22 درجه جنوبی و نصف النهار 13 درجه کره ماه به ثبت رسانیدند. جالب توجه اینکه دانش نجومی امروزه فقط یک نقطه را شایسته نام او ندانسته و 9 نقطه دیگر را به افتخار این دانشمند ایرانی (الصوفی) روی کره ماه نامگذاری کردند.
و هنوز دانش غرب متحیر است که چگونه عبدالرحمن صوفی رازی بدون داشتن تلسکوپ ، سحابیها را کشف کرد ( ستارگان سحابی در آسمان به شکل لکههای ابر مانندی دیده میشوند که آنها را ستارگان سحابی یا لطخه میگویند و ستارگان مجتمعی هستند که از فاصلههای دور به مانند لکه ابر نمایان میشوند و میتوان آنها را با تلسکوپ مشاهده کرد که از تودههای گازهای ملتهب درست شدهاند).
او از جمله سحابیهای درون صورت فلکی خرچنگ را تعیین کرد. تحقیقی درباره دو سحابی دیگر به نام رازی ثبت شده که یکی در صورت فلکی روباه است و دیگری در صورت فلکی قوس یا "رامی" که اروپائیان آن را به نام (Sagittarius) میشناسند. دیگر سحابی داخل صورت فلکی تیرانداز است که مورد مطالعه و ترسیم و تثبیت او قرار گرفته است. او ستارگان مزدوج را شناخت و اصلاحی بر نظریه بطلمیوس گذاشت و آن قدر دقیق و معلوم و مشخص محاسباتی را انجام داد که با آخرین تحقیقات جهان امروز که با جدیدترین وسایل صورت میگیرد برابری میکند.
الدومیلی در کتاب درباره عبدالرحمن مینویسد: "منجمی بود که شخصا به رصد و محاسبه یکایک ستارگان میپرداخت و به همین دلیل نه تنها موضع چندین ستارهای که تا آن زمان معلوم نبود معین کرد، بلکه باعث شد که چندین رصد اشتباه یونانیان را تصحیح کند و دانشمندان جدید توانستند با توجه به دقتی که عبدالرحمن در کارهایش به کار برده بود، تغییرات بطئی در درخشندگی ستارگان را دقیقا بررسی کنند. این بررسی در علم نجوم به نام (Trepidation of Movement of fixed Star) است که پایه گذار آن عبدالرحمن صوفی است. از افتخارات این مرد دانشمند همین بس که جهان علم و نجوم و ستاره شناسی بعد از ده قرن که از نوشتن کتابش گذشته هنوز قلم و حرکت انگشتان او را که بر کاغذ اثری گذاشته ثابت و محترم میشمارد و دنیای ابزار و تکنولوژی الکترونیکی مدرن با تمام قدرتش جرات جابجا کردن محاسبات او را ندارند.
در کنگره جهانی نجوم رصدخانه یی ، درباره اهمیت و دقت کار صوفی در 996 سال قبل (نسبت به سال 1960 و سال پایان کتاب صوفی 964) چنین گفته شده: پیدایش تلسکوپ در دانش اخترشناسی که در سال 1609 انجام گرفت مطالعات سریع و لازم را در عصر خود بوجود نیاورد و حتی در ازدیاد و شمارش سحابیهای شناخته شده از خود فعالیتی نشان نداد. در حقیقت گالیله کاری بیش از دیگران که سحابی خرچنگ (پرایسپه) را از تعدادی از ستارگان تشخیص داده بودند، کشف جدید را بوجود نیاورد. یک سال بعد در 1610 یک دانشمند علوم فرانسوی به نام نیکلاس پیرسک با اطلاعی که از کارهای گالیله داشت، مشاهده کرد که ستارگانی میانی "شمشیر صورت فلکی جبار" همانند و مشکوک به سحابی هستند و در سال 1912 سیمون ماریوس سحابی اندرومدا را پس از یک تردید طولانی تأیید کرد. در حالی که اولین رصد ثبت شده (درباره سحابی اندرومدا) بوسیله یک منجم ایرانی به نام (الصوفی) در قرن دهم ، یعنی 947 سال قبل از اعلام ماریوس انجام گرفته بود.
زندگینامه هیپارخوس
حدود 146 قبل از میلاد در «نیکائیا» واقع در «بینینیا» (که امروزه در ترکیه ایزنیک خوانده میشود) متولد شد. هیپارخوس ستاره شناسییونانیبود که از دست آوردهایاو میتوان به ردیابیمدار خورشید در آسمان اشاره کرد. او از مشاهده ستاره سماک اعزل در صورت فلکیسنبله ، تقدیم اعتدالین را کشف نمود( به تغییرات ظاهریستارگان در طول قرنها تقدیم اعتدالین گفته میشود). او همچنین سال خورشیدیرا فقط با 7 دقیق اختلاف از اندازه واقعیآن اندازه گرفته و فاصله خورشید و ماه را از زمین محاسبه کرد.
حدود 146 قبل از میلاد در «نیکائیا» واقع در «بینینیا» (که امروزه در ترکیه ایزنیک خوانده میشود) متولد شد. هیپارخوس ستاره شناسییونانیبود که از دست آوردهایاو میتوان به ردیابیمدار خورشید در آسمان اشاره کرد. او از مشاهده ستاره سماک اعزل در صورت فلکیسنبله ، تقدیم اعتدالین را کشف نمود( به تغییرات ظاهریستارگان در طول قرنها تقدیم اعتدالین گفته میشود). او همچنین سال خورشیدیرا فقط با 7 دقیق اختلاف از اندازه واقعیآن اندازه گرفته و فاصله خورشید و ماه را از زمین محاسبه کرد.
کار «هیپارخوس» قرنها پس از مرگش به قوت و اعتبار خود باقیماند. در سال 129 قبل از میلاد ، کار فهرست برداریاز 850 ستاره را به پایان رساند و اکنون پس از 1800 سال هنوز این فهرست مورد استفاده قرار میگیرد.
او مشاهدات ستاره شناسیخود را از نیکائیا در جزیره ردز یونان و در اسکندریه مصر شروع میکند.
134 قبل از میلاد: متوجه ستارهایجدید در صورت فلکیعقرب میشود و ترغیب میشود که برایاولین بار فهرستیاز ستارگان تهیه کند.
129 قبل از میلاد: هیپارخوس فهرست ستارهها را کامل میکند (ستارهها بر اساس روشیکه او ابداع کرد طبقه بندیمیشوند. روشیکه امروزه اساس مقیاس اندازه گیریقدر ظاهریمیباشد). او از مشاهده ستاره سماک اعزل در صورت فلکیسنبله موفق به کشف تقدیم اعتدالین میشود. (تقدیم اعتدالین یعنیتغییرات ظاهریستارهها در طول مدت 25800 سال که در اثر چرخش زمین به دور محور خود ایجاد میشود).
او طول یک سال را 365 روز و 6 ساعت اندازه گیریمیکند که اندازه واقعیآن 365 روز و 5 ساعت و 48 دقیقه و 46 ثانیه میباشد. همچنین هیپارخوس طول ماه قمریرا 29 روز و 12 ساعت و 44 دقیق و 2.5 ثانیه تخمین میزند که اندازه واقعیآن 29 روز و 12 ساعت و 18 دقیقه میباشد. بعد از کار هیپارخوس میتوانستند گرفتگیماه را یک ساعت قبل از وقوع آن پیش بینینمود. آثار دیگریاز زندگیهیپارخوس در دست نیست.
زندگینامه پیاتسی
جوزپه پیاتسیدر ۱۶ ژانویه ۱۷۴۶ در ایتالیا چشم به جهان گشود. در هنگامیکه بسیار جوان بود به میلان رفت و وارد فرقه تئاتیشد. او از راهیان و کشیشان و روحانیون ایتالیا بود. او تحصیلات خود را در فلسفه ادامه داد و در فلسفه و ریاضیات درجهٔ دکترا گرفت. ویمامور شد تا رصدخانههاییرا در ناپل و پالرمو ایجاد کند، بنابراین به انگلستان و فرانسه سفر کرد تا از رصدخانههایآنها دیدن کند و سپس رصدخانههایایتالیا را بسازد. او رصدخانههاییدر پالرمو ساخت و به رصد ستارگان پرداخت.
جوزپه پیاتسیدر ۱۶ ژانویه ۱۷۴۶ در ایتالیا چشم به جهان گشود. در هنگامیکه بسیار جوان بود به میلان رفت و وارد فرقه تئاتیشد. او از راهیان و کشیشان و روحانیون ایتالیا بود. او تحصیلات خود را در فلسفه ادامه داد و در فلسفه و ریاضیات درجهٔ دکترا گرفت. ویمامور شد تا رصدخانههاییرا در ناپل و پالرمو ایجاد کند، بنابراین به انگلستان و فرانسه سفر کرد تا از رصدخانههایآنها دیدن کند و سپس رصدخانههایایتالیا را بسازد. او رصدخانههاییدر پالرمو ساخت و به رصد ستارگان پرداخت.
او چنان با پشتکار به کار خود ادامه داد که در سال ۱۸۱۴ نقشهایاز ۷۶۴۶ ستاره را تهیه کرد. رصدخانه پالرمو گشایش یافت و پیاتسیبه ریاست آن انتخاب شد او در هنگام رصد آسمان ستاره کم نوریرا کشف کرد. همچنین او در سال ۱۸۰۱ ستاره تازهایرا کشف کرد که ۷ روز بعد متوجه شد که موضع آن کاملا تغییر یافتهاست. پیاتسیبا دقت و حوصله زیاد مسیر آن را دنبال کرد، ویآنچه را که رصد کرده بود به اطلاع رساند اما پیش از این که مسیر آنرا مشخص کند بیمار شد و بعد از آن چون سیاره نزدیک به خورشید شده بود رصد آن ممکن نبود.
پیاتسیدر پالرمو کتابیدو جلدیبه نام درسهایمقدماتیاخترشناسیرا چاپ کرد. قبل از آن نیز کتابیرا منتشر کرده بود که در آن موضع متوسط ۷۶۴۶ ستاره را فهرست کرده بود، با انتشار این کتاب از انستیتو فرانسه جایزهایبه پیاتسیداده شد.
او در ژانویه ۱۸۲۶ در ناپل و در اثر یک بیماریحاد در گذشت.