مجله ادبیات
جالب بود
سه دفعه صفحه باز کردم هی همین صفحه اومد آخرش معلوم نشد سرکاری بود یا نه نوشته روی پرده کعبه چه ربطی به شعرا و مجله ادبیات داشت؟اصلا نوشته کجاش هست؟
وجود اين امر شايد انگيزه طرح سؤالي مهم باشد كه چرا حافظ و بسياري ديگر از بزرگان شعر و عرفان ما نسبت به ثبت جزئيات زندگي و اهتمام به امور روزمره خود اين همه بياعتنا و بي توجه بودهاند؟
براي اين پرسش چند پاسخ ميتوان فراهم كرد:
اولاً، بزرگاني چون حافظ ثمره و محصول سنت عميق و ريشهدار عرفان اسلامي بودهاند، عرفاني كه بقاي حقيقي آدمي را در فناي في الله جستجو ميكند و بر آن است كه تا زنگار مايي و مني از وجود آيينهسان آدمي رخت برنبندد آيينه وجود او چشمه خورشيد درخشان نخواهد شد. در چنين منظري اشيا و امور عادي زندگي بيش از آن كه حقيقتي بالذات داشته باشد، اموري عدمي و موهوم به شمار ميروند. ظرف حوصله اين مرغان قاف پيما سرچشمه بقا را ميطلبيد و سرابهاي فريب دنيوي رضايت خاطر آنها را برنميآورد.
از اين روي مرغان باغ ملكوت به جاي آن كه بر وهم خويش بتنند به جستجوي گريز گاهي براي پرواز از اين مغاك بعد بودند.
«فرصت شمردن صحبت» «لذت حضور» در پيشگاه دوست معناي عميق زندگي بود. هم در اين مقام حافظ آواز برآورد كه:
اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بيحاصلي و بيخبري بود
ثانياً، خشوع و تواضع و آگاهي و يقين اين بزرگان بر بضاعت خويش، به آنان رخصت نميداد تا در ملك مردان مرد، طبل غرور فرو كوبند و سينه از باد هوا بيا كنند.
آنان ترجيح ميدادند تا زندگي پيامبران و اولياء و معصومين (ع) را الگوي راه و رسم خويش سازند، به معني زندگي كنند نه به صورت. به راه دل روند نه بر طريق هواي نفس:
به غلامي تو مشهور جهان شد حافظ
حلقه بندگي زلف تو در گوشش باد
ثالثاً، اگر محمد بن منور طرحي از زندگي شيخ ابوسعيد ابوالخير را در كتابي به نام اسرارالتوحيد براي آيندگان باقي گذاشت، مقصودش نماياندن وضعيت تاريخي و جغرافيايي زندگي ابوسعيد به معناي معمول نبود، بلكه قصد آفتابي كردن سلوك حقيقي زندگي او را داشت. نكتهاي كه به صورت حكايات از دقايق عرفاني زندگي اين بزرگان در كتب مختلف به وفور ديده ميشود، حكاياتي است كه نويسندگانش ميكوشيدند در فرصتي اندك طرحي از معناي حقيقي زندگي بزنند.
آن كه ميگويد: «عبدالكريم حكايت نويس مباش بلكه چنان باش تا از تو حكايتها نويسند.» راهي ديگر در پيش پاي انسان ميگذارد و افق ديگري فراپيش چشم آن كه به همدلي ميكوشد. باري، آيا تفكر و انديشه مهمتر از جزئيات زندگي شخصي نيست؟ امور روزمرهاي كه در هر صورت در زندگي همگان حضور مشترك دارد:
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان رقم سود و زيان اين همه نيست
حافظ را نميتوان از سنخ شاعران تك بعدي و تك ساحتي محسوب و تفكر شاعرانهاش را تنها به يك وجه خاص تفسير و تأويل كرد. شعر حافظ داراي ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقيقت هستي است.
تفكر حافظ عميق و زنده، پويا و ريشهدار و خروشي حماسي است. شعر حافظ بيت الغزل معرفت است.
پيرنگهاي اصلي تفكر او را ميتوان در كتاب وحي و اصول تفكر عرفان اسلامي بازيافت. حافظ به سبب انس و ملازمت مداوم با قرآن كريم و كتب تفسيري و همچنين استغراق در متون عرفاني و درك محضر بزرگان دلسوخته زمانه خويش، به معرفتي غني و عميق از جهان و انسان دست يافت به گونهاي كه حكمت شاعرانهاش به جهاتي چكيده معرفت عرفاني زمانهاش بود.
از زاويهاي ديگر حافظ منتقد اجتماعي و مصلحتي بزرگ است كه به اصلاح جامعه بيمار ميكوشد: رياكاران را آماج طعنههاي خود قرارميدهد؛ اهل زمانه را به دوستي و درستي ميخواند؛ فسق را مايه مباهات نميداند و زهد فروش را ارزشي نميدهد، تعلقات را مايه اسارت آدمي و ذلت او ميبيند؛ در قاموس شعر خود رند را ميآفريند و بدان مفهومي اسطورهاي ميبخشد، تا آزادي و آزادگي را ستايش كند، بر تزوير مزدوران بشورد، زر و زرمداران را به هيچ گيرد و فرياد برآورد كه:
مي خور كه شيخ و حافظ و مفتي و محتسب
چون نيك بنگري همه تزوير ميكنند
برخي از مهمترين وجوه تفكر حافظ را ميتوان چنين برشمرد:
1 ـ نظام هستي در انديشه حافظ همچون ديگر متفكران عرفان مدار نظام احسن است، در اين نظام گل و خار در كنار هم معناي وجودي مييابند و چراغ مصطفوي با شرار بولهبي است و اين همه به يمن نظر چمن آرايي است كه به عنايت خويش بر آفريدگان فيض وجود ميبخشد:
حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج
فكر معقول بفرما، گل بيخار كجاست؟
من اگر خارم اگر گل، چمن آرايي هست
كه از آن دست كه او ميكشدم ميرويم
تصاوير تناقض نمايي كه در شعر حافظ ديده ميشود، نشان دهنده تأثير عميق اين انديشه در حافظ و نفوذ آن به پيكره و ساختار شعر اوست، به گونهاي كه انديشه مزبور در شعر وي جلوه عيني مييابد.
بسامد بالاي صنعتهاي لفظي تضاد و طباق و تقابل در شعر حافظ، دليلي بر اين مدعاست، فضاي كلي بسياري از ابيات و تصاوير و ارتباط تناقض نماي آنها با هم در شعر وي، بيانگر انديشههاي فلسفي و عرفاني است بيآن كه شاعر تظاهري به فلسفيدن كرده باشد:
اي آفتاب خوبان، ميجوشد اندرونم
يك ساعتم بگنجان در سايه عنايت
غلام همت آن رند عاقبت سوزم
كه در گدا صفتي كيمياگري داند
2 ـ عشق، جان و حقيقت هستي است، آدمي و پري، ملك و ملكوت طفيل هستي عشقند، عشق، ساز آفرينش را به نغمه درآورد و آتش به نهاد هستي زد. بحر عشق ناپيداكران است. در درياي پرموج و خونفشان عشق جز با جان سپردن چارهاي نيست، فهم حقيقت عشق در حوصله دانش بشري نيست، عقل فضول را به جنون مقدس عشق راهي نيست:
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
عقل ميخواست كز آن شعله چراغ افروزد
دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد
عشق نردبان صعود عروج آدمي از خاك بر افلاك است، با تمسك به عشق ميتوان از پوستين نفساني خويش به در آمد و هستي عاريتي خويش را نثار دوست كرد و در محو «منيت» كوشيد. اسيران عشق از تعلقات هر دو عالم آزادند و هم از اين روي غزل، زبان عشق و سرود مهرورزي است، دعوتي است به يگانگي ارواح و اخلاص و شور و شعور و شكفتن:
مطرب عشق عجب ساز و نوايي دارد
نقش هر نغمه كه زد راه به جايي دارد
عالم از ناله عشاق مبادا خالي
كه خوش آهنگ و فرحبخش نوايي دارد
3 ـ تسليم و رضا و توكل ابعاد ديگري از انديشه و جهان بيني حافظ را تشكيل ميدهد. سرنهادن به حكم ازلي و تقديري، اعتقاد به عنايت و عدم تكيه بر تقوي و دانش صوري از اصول اساسي در تفكر حافظ محسوب ميشود:
آن چه او ريخت به پيمانه ما نوشيديم
اگر از خمر بهشت است و اگر باده مست
تكيه بر تقوي و دانش در طريقت كافريست
راهرو گر صد هنر دارد توكل بايدش
4 ـ «ابن الوقتي» و فرزند زمان خود بودن، نوشيدن جان حيات در لحظه، درك و دريافت حالات و آنات حقيقي زندگي:
به مأمني رو و فرصت شمر طريقه عمر
كه در كمينگه عمرند قاطعان طريق
5 ـ انتظار و طلب وضع موعود، از مفاهيم عميقي است كه در سراسر ديوان حافظ به صورت آشكار و پنهان وجود دارد، حافظ گاه به زبان رمز و سمبول و گاه به استعاره و كنايه در طلب موعود آرماني است. انتظار صبح صادق و انديشه اصلاح و اعتراض، شعر حافظ را سرشار از خواستهها و نيازهاي متعالي بشر كرده است:
مژده اي دل كه مسيحا نفسي ميآيد
كه ز انفاس خوشش بوي كسي ميآيد
اي پادشه خوبان، داد از غم تنهايي
دل بي تو به جان آمد وقت است كه بازآيي
يوسف گمگشته باز آيد به كنعان غم مخور
كلبه احزان شود روزي گلستان غم مخور
رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند
چنين نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند
مطالعه و تتبع حافظ در آثار شاعران پيش از خود و معاصرش منجر به تأثيرپذيريهاي بسيار وي از آثار آنان شده است. تأثيرپذيري حافظ از آثار ديگران از نوع تأثيرپذيريهاي خلاق به شمار ميرود و از گونه تقليد نيست.
وي در ابياتي كه از تأثير ديگران بر آنها نشاني است چنان جاني ميدمد كه آثار ديگران به منزله پيكرهاي بيجان و جنبش در مقابل اثر بر ساخته وي در ميآيد. اين نكته حتي در اشعارش كه حافظ از ديگران تضمين كرده است نيز صادق است.
حافظ به لطف سخن خدادادش نام بسياري از شاعران بزرگ غزلسراي معاصر و پيش از خود را (كه متأثر از آنها بود) كمرنگ كرد و در محاق فراموشي برد، شاعراني همچون: خواجوي كرماني، سلمان ساوجي، نزاري قهستاني، ظهير فاريابي، انوري، شاه نعمت الله ولي، كمال خنجندي، اوحدي مراغهاي.
علاوه بر اينان، حافظ از آثار شاعران بزرگي همچون: سعدي، عطار، سنايي، نظامي، خاقاني و منوچهري نيز تأثيرات بسياري پذيرفته و از كشفيات و يافتههاي آنان در حيطه زبان و تخيل، بهرهها گرفته است. شاعر بزرگ همچون زنبور عسلي به جستجوي شيره گلها به گلستانهاي پرگل ادب فارسي پركشيده و از شيره هر گلي، به اندازهاي كه بشايد چشيده است. تأثير پذيريهاي حافظ از شاعران ديگر را ميتوان به چند نوع عمده تفكيك كرد:
الف: تأثير پذيري در حوزه وزن و قافيه؛
ب: تأثيرپذيري در حوزه مضمون و بيان هنرمندانهتر آن مضامين؛
ج: تضمين برخي از ابيات و مصرعهاي اشعار ديگران؛
د: استفاده از برخي تركيبات و ابداعات زباني ديگر شاعران (احتمالاً به خاطر نفوذ قوي سنت ادلي رايج).
اينك نمونههايي از تأثيرپذيري شعر حافظ از آثار ديگر شاعران:
داني غرضم ز ميپرستي چه بود
تا همچو تو خويشتن پرستي نكنم
(انوري)
به ميپرستي از آن نقش خود زدم بر آب
كه تا خراب كنم نقش خود پرستيدن
(حافظ)
زان پيش كز دو رنگي عالم خراب گردد
ساقي برات ما ران بر عالم خرابي
(خاقاني)
زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب
ما را ز جام باده گلگون خراب كن
(حافظ)
نگاهي ميكند در آينه يار
كه او خود عاشق خود جاودانه
به خود ميبازد از خود عشق با هود
خيال آب و گل در ره بهانه
(عطار)
كه بندد طرف وصل از عشق شاهي
كه با خود عشق بازد جاودانه
نديم و مطرب و ساقي همه اوست
خيال آب و گل در ره بهانه
(حافظ)
خرم آن روز كه از خطه كرمان بروم
دل و دين داده ز دست از پي جانان بروم
(خواجو)
خرم آن روز كزين منزل ويران بروم
راحت جان طلبم وز پي جانان بروم
(حافظ)
حافظ از معدود شاعراني است كه شعرش مقبول خاص و عام است. هر كسي رابطه و نسبت خاصي با شعر حافظ برقرار ميكند. آنان كه به ساحت حقيقي تفكر حافظ نزديكاند با او به همدلي و همزباني ميرسند و به دركي درست از شعر وي نائل ميشوند؛ اما ديگران تنها صورتي از خويش را در آينه شعر او نظاره ميكنند و اين نسبت مگر به دليل زبان ويژه و زيرساخت نهان فرهنگي و انديشگي شعر او.
شعر حافظ از سويي نهانيترين خواستهها و آرزوهاي آدمي را در خود گردآورده است و از طرفي بر اساس نيازهاي فطري بشري بنياد گرفته است. از منظري ديگر، شعر وي حاصل عرق ريزان روح و كوششهاي بيوقفه شاعر در حوزه صورت شعر است، حك و اصلاح و تراش واژگان، خلق فضاهاي متناسب، ارائه ساختار منسجم و محكم زباني، به صورتي جدي مورد نظر حافظ بوده است.
توفيق حافظ در رسيدن به زباني بيدليل و آينه سان كه در عين وفاداري به سنن ادبي، سرشار از خلاقيت و نوآوري است هم ستايش برانگيز است و هم حيرت انگيز.
برخي از مهمترين ابعاد هنري زبان شعر حافظ را مرور ميكنيم:
1 ـ رمز پردازي و حضور سمبوليسم غني، شعر حافظ را خانه راز كرده است و بدان وجوه گوناگون بخشيده است. شعر وي بيش از هر چيز به آينهاي ماننده است كه به صورت مخاطبانش را در خود مينماياند، و اين نيست مگر به دليل حضور سرشار نمادها و سمبولهايي كه حافظ در اشعارش آفريده است و يا به سمبولهاي موجود در سنت شعر حافظ در اشعارش آفريده است و يا به سمبولهاي موجود در سنت شعر فارسي روحي حافظانه دميده است.
حضور نمادها در شعر وي به گونهاي است كه هر كس به اقتضاي حس و حال درونياش به درك و دريافتي شخصي از آنها نائل ميشود، آن چنان كه در بيت زير«شب تاريك» «گرداب هايل» و... را ميتوان به وجوه گوناگون عرفاني، اجتماعي و شخصي تفسير و تأويل كرد:
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين هايل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
2 ـ رعايت دقيق و ظريف تناسبات هنري در فضاي كلي ابيات. اين تناسبات كه در لفظ قدما (البته در معاني محدودتر) «مراعات نظير» ناميده ميشد، در شعر حافظ از اهميت فوقالعادهاي برخوردار است.
در بسياري از موارد ايجاد تناسبات فوق منجر به ايهام تناسب و همچنين بافت يكدست و درخشان و پيكره محكم و منجسم ميشود. چنين تناسباتي جزء جزء كلمات و تركيبات و جملات را در مناظره و تداخل با يكديگر قرار ميدهد و كاركرد هر جزيي از شعر در جزيي ديگر منعكس ميشود، به گونهاي كه درك و دريافت روابط بين اجزاي شعر لذت فهم شعر را چند برابر ميكند. به روابط حاكم بر اجزاء اين ابيات دقت كنيد:
ز شوق نرگس مست بلند بالايي
چو لاله با قدح افتاده بر لب جويم
شدم فسانه به سرگشتگي كه ابروي دوست
كشيده در خم چوگان خويش، چون گويم
3 ـ غناي استعاري زبان شعر حافظ در قياس با ديگر امكانات بياني از سطح بالاتري برخوردار است.
4 ـ لحن مناسب و شورافكن شاعر در آغاز شعرها قابل تأمل و درنگ است. به اقتضاي موضوع و مضمون، شاعر بزرگ لحني خاص را براي شروع غزلهاي خود در نظر ميگيرد، اين لحنها گاه حماسي و شورآفرين است و گاه رندانه و طنزآميز و زماني نيز حسرتبار و اندوهگين:
بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم
من و انكار شراب اين چه حكايت باشد
غالباً اين قدرم عقل و كفايت باشد
ما آزمودهايم در اين شهر بخت خويش
بايد برون كشم از اين ورطه رخت خويش
5 ـ طنز؛ زبان رندانه شعر حافظ به طنز تكيه كرده است. طنز ظريف بياني شعر او را تا سر حد امكان گسترش داده و بدان شور و حياتي عميق بخشيده است. حافظ به مدد طنز، به بيان ناگفتهها در عين ظرافت و گزندگي پرداخته و نوش و نيش را در كنار هم گرد آورده است. پادشاه و محتسب و زاهد رياكار، و حتي خود شاعر در آماج طعن و طنز شعرهاي او هستند:
بگفتمش به لبم بوسهاي حوالت كن
به خنده گفت كيت با من اين معامله بود
فقيه مدرسه دي مست بود و فتوي داد
كه مي حرام، ولي به ز مال اوقافست
باده با محتسب شهر ننوشي زنهار
بخورد بادهآت و سنگ به جام اندازد
6 ـ شعر حافظ، شعر ايهام و ابهام است، ابهام شعر حافظ لذت بخش و رازناك است. شعر او از گونه معماتراشي و چيستان سازي برخي از شاعران نيست.
پيچيدگي مفرط تركيبات و تصاوير نيز در آثار او جايي ندارد، شعر او دچار تزاحمات تصويري نيست بلكه در عين درخشندگي و وضوح و روشني تخيل، به لحاظ برخورداري از زباني رمزي و استعاري، از ابهام هنرمندانهاي سود ميبرد. ايهامهاي شعر حافظ از عوامل مؤثر در خلق فضاي ابهام آميز شعر اوست. نقش مؤثر ايهام در شعر حافظ را ميتوان از چند نظر تفسير كرد:
اول، آن كه حافظ به اقتضاي هنرمندي و شاعريش ميكوشيده است تا شعر خود را به نابترين حالت ممكن صورت بخشد و از آن جا كه ابهام جزء لاينفك شعر ناب محسوب ميشود، حافظ از ايهام در اين باره بيشترين سود و بهره را برده است؛ چرا كه ايهام در آن واحد ذهن ما را از مفهومي به مفهومي ديگر سوق ميدهد.
دوم، آن كه زمانه پرفتنه حافظ، از شاعر معترض زباني غريب طلب ميكرد؛ زباني كه قابل تفسير به مواضع مختلف باشد، و شاعر با رويكردي كه به ايهام و سمبول و طنز داشت، توانست چنين زبان شگفت انگيزي را ابداع كند، زباني كه هم قابليت بيان ناگفتهها را داشت و هم سرايندهاش را از فتنه فتانان در امان ميداشت.
سه ديگر، آن كه در سنن عرفاني هويدا كردن اسرار مكروه تلقي ميشود و شاعر و عارف متفكر، ملزم به آموختن زبان رمز است و رازآموزي عارفانه زباني خاص دارد. از آن جا كه حافظ شاعري با تعلقات عميق عرفاني است، بيربط نيست كه از ايهام به عاليترين شكلش در برد وسيعي بهره بگيرد:
دي ميشد و گفتم صنما عهد به جاي آر
گفتا غلطي خواجه، در اين عهد وفا نيست
ايهام در كلمه «عهد» به معناي «زمانه» و «پيمان».
دل دادمش به مژده و خجلت همي برم
زين نقد قلب خويش كه كردم نثار دوست
ايهام در تركيب «نقد قلب» به معناي «نقد دل» و «سكه قلابي».
عمرتان باد و مراد اي ساقيان بزم جم
گر چه جام ما نشد پر مي به دوران شما
ايهام در كلمه «دوران» به معناي «عهد و دوره» و «دورگرداني ساغر».
گفتم که لبت، گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت، گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو، گفت حافظ گفتا
شادی همه لطیفه گویان صلوات
|
سنگ اندر بر بسی دویدیم چو آب
بار همه خار و خس کشیدیم چو آب
آخر به وطن نیارمیدیم چو آب
رفتیم و ز پس باز ندیدم چو آب
خواجوى کرمانى
|
بگذر ای خواجه و بگذار مرا مست اینجا
که برون شد دل سرمست من از دست اینجا
چون توانم شد از اینجا که غمش موی کشان
دلم آورد و به زنجیر فرو بست اینجا
تا نگوئی که من اینجا ز چه مست افتادم
هیچ هشیار نیامد که نشد مست اینجا
کیست این فتنهی نوخاسته کز مهر رخش
این دل شیفته حال آمد و بنشست اینجا
دل مسکین مرا نیست در اینجا قدری
زانک صد دل چو دل خسته من هست اینجا
دوش کز ساغر دل خون جگر میخوردم
شیشه نا گه بشد از دستم و بشکست اینجا
نام خواجو مبر ای خواجه درین ورطه که هست
صد چو آن خستهی دلسوخته در شست اینجا
خواجوی کرمانی
|
|
حجةالحق، حکيم ابوالفتح عمربن ابراهيم خيامى نيشابورى از حکما و رياضيدانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. |
||
|
||
|
بعد از نظامى عروضى، ابوالحسن على بن زيد بيهقى صاحب تتمة صوانالحکمة، که خود خيام را در ايام جوانى ملاقات کرده بود، شرحى مفصل درباره ٔ عمر بن ابراهيم خيام دارد. خلاصه ٔ سخن وى درباره ٔ خيام چنين است: الدستور الفيلسوف حجةالحق الخيام در نيشابور ولادت يافته و نياکان او هم از آن شهر بودهاند و او خود تالى ابوعلى در اجزاء علوم حکمت بود جز آنکه خوبى تند داشت، ذکاى او چندان بود که در اصفهان هفت بار کتابى را خواند و حفظ کرد و چون به نيشابور بازگشت آن را املاء نمود و بعد از آنکه املاء او را با نسخه ٔ اصل مقابله کردند بين آنها تفاوت بسيار نديدند. وى در تصنيف و تعليم ضنت داشت و من از او تصنيفى نديدهام مگر کتابهاي: مختصر فىالطبيعيات، رسالة فىالوجود، رسالة فىالکون و التکليف ... اما در اجزاء حکمت از رياضيات و معقولات آگاهترين کسان بود. روزى امام حجةالاسلام محمدالغزالى نزد او رفت و از وى سؤالى در تعيين يک جزء از اجزاء قطبى فلک کرد. امام عمر در جواب او سخن را به درازا کشاند ليکن از خوض در موضع نزاع خوددارى کرد، و اين خوى خيام بود، و بههرحال سخن او چندان طول کشيد تا نيمروز فرا رسيد و مؤذن بانگ نماز در داد. امام غزالى گفت: 'جاء الحق و زهقالباطل!' و از جاى برخاست. |
||
|
روزى در ايام کودکى سنجر که وى را آبله دريافته بود، امام عمر بهخدمت او رفت و بيرون آمد. وزير مجيرالدوله از وى پرسيد: او را چگونه يافتى و بچه چيز علاج کردهاي؟ امام گفت: اين کودک مخوف است! خادم حبشى اين سخن را بشنود و به سلطان رساند. چون سلطان از آبله برست بغض امام عمر را به سبب آن سخن در دل گرفت و هيچگاه او را دوست نمىداشت در صورتىکه سلطان ملکشاه او را در مقام ندما مىنشاند و خاقان شمسالملوک در بخارا بسيار بزرگ مىداشت و خيام با او بر تخت مىنشست. آنگاه بيهقى حکايتى از امام عمر مربوط به روزى که در خدمت ملکشاه نشسته بود و همچنين داستان نخستين ملاقات خود را با خيام و دو سؤالى که خيام درباره ٔ يکى از ابيات حماسه و يک موضوع رياضى از او کرده بود، مىآورد و مىگويد: داماد خيام امام محمدالبغدادى برايم حکايت کرده است که خيام با خلالى زرين دندان پاک مىکرد و سرگرم تأمل در الهيات شفا بود، چون به فصل واحد و کثير رسيد خلال را ميان دو ورق نهاد و وصيت کرد و برخاست و نماز گزارد و هيچ نخورد و هيچ نياشاميد و چون نماز عشاء بخواند به سجده رفت و در آن حال مىگفت: خدايا بدان که من تو را چندانکه ميسر بود شناختم، پس مرا بيامرز! زيرا شناخت تو براى من به منزله ٔ راهى است به سوى تو! و آنگاه مرد. |
||
|
از جمله ٔ مطالبى که در کتب بعدى درباره ٔ خيام آمده داستان معجول دوستى خيام و حسن صباح و خواجه نظامالملک از اوان کودکى و همدرسى نزد يک استاد است که نخست از کتاب سرگذشت سيدنا در کتاب جامعالتواريخ رشيدالدين فضلالله نقل شده و از آن کتاب به کتب ديگرى از قبيل تاريخ گزيده و روضةالصفا و حبيبالسير و تذکره ٔ دولتشاه راه جسته است. اگرچه اين هر سه بزرگ، معاصر يکديگر بودهاند ليکن همشاگردى آنان بعيد به نظر مىآيد زيرا وفات خيام چنانکه خواهيم گفت در حدود سال ە اى ۵۰۹ يا ۵۱۷ يا سنين ديگر است که ذکر کردهاند و وفات حسن صباح در سال ۵۱۸ اتفاق افتاده و اگر اين دو در کودکى با نظامالملک در نزد يک استاد درس مىخواندند مىبايست با خواجه همسال باشند و چون خواجه به سال ۴۰۸ ولادت يافته بود پس ناگزير سن دو همدرس او هنگام وفات مىبايست به قريب يکصد و ده رسيده باشد و چنين امر غريبالاتفاقى در شرح حال اين دو بزرگ بهنظر نرسيده است. |
||
|
خلاصه ٔ سخن درباره ٔ خيام آن است که وى از مشاهير حکما و منجمين و اطباء و رياضيان و شاعران بوده است. معاصران او وى را در حکمت تالى بوعلى مىشمردند و در احکام نجوم قول او را مسلم مىداشتند و در کارهاى بزرگ علمى از قبيل ترتيب رصد و اصلاح تقويم و نظاير اينها به او رجوع مىکردند. براى حکيم سفرهائى به سمرقند و بلخ و هرات و اصفهان و حجاز ذکر کرده و گفتهاند که با همه ٔ فرزانگى مردى تندخوى بود و به سبب تفوّه به حقايق و اظهار حيرت و سرگشتگى در حقيقت احوال وجود و ترديد در روزشمار و ترغيب به استفاده از لذايذ موجود و حال، و امثال اين مسائل که همه خارج از حدود ذوق و درک مردم ظاهربين است، مورد کينه ٔ علماء دينى بود. درباره ٔ او گفتهاند که در تعلمى و تصنيف ضنّت داشت. ضنّت در تأليف نسبت بىمعنائى بهنظر مىآيد، ولى بخل در تعليم شايد بر اثر آن بود که حکيم شاگردى که شايسته ٔ درک سخنان او باشد نمىيافت. |
||
|
وفات خيام را غالباً در سنين ۵۰۹ (روايت تاريخ الفي) و ۵۱۷ نوشتهاند. نظامى عروضى او را بهسال ۵۰۶ (ست و خمسمائة) در شهر بلخ ملاقات کرده بود و بنابراين خيام تا سال ۵۰۶ زنده بود. عروضى در دنبال سخنان خود آورده است که چون به سال ۵۳۰ به نيشابور رسيد چهار (ن: جند) سال بود تا آن بزرگ روى در نقاب خاک کشيده بود. اگر به نقل بعضى از نسخ که 'چهارسال' ضبط کرد ە اند اعتماد کنيم وفات استاد در حدود ۵۲۶ يا ۵۲۷ اتفاق افتاده بود و اگر چند سال صحيح باشد بايد در يکى از سنين بين ۵۰۶ و ۵۳۰ فوت کرده باشد. برخى از محققان معاصر سال ۵۱۷ را براى تاريخ وفات خيام برگزيدهاند. |
||
|
خيام اشعارى به پارسى و تازى و کتابهائى بدين دو زبان دارد. هنگام تحقيق در نثر پارسى اين دوره، نامى از کتب منثور پارسى او هم به ميان خواهد آمد. در اينجا بايد درباره ٔ رباعيات خيام مختصرى بگوئيم: |
||
|
درباره ٔ رباعيات خيام تحقيقات فراوانى به زبان پارسى و زبانهاى ديگر صورت گرفته است. استقبال بىنظيرى که از خيام و افکار او در جهان شده باعث گرديده است که اين رباعيات به بسيارى از زبانها ترجمه شود و بسى از اين ترجمهها با تحقيقاتى درباره ٔ احوال و آثار و افکار خيام همراه باشد. خاورشناسان نيز در اين باب تحقيقات مختلف دارند. تحقيق مفصل و پردامنه درباره ٔ رباعيات خيام و نسخ مختلف قديم و جديد آنها و اينکه کداميک از آن همه رباعيات که به خيام نسبت مىدهند اصلى است و کدام منسوب و غيراصلي، در اين مختصر ممکن نيست و بايد به تحقيقاتى که بههمين منظور شده است مراجعه کرد. بعضى از رباعيات خيام يا منسوب به او منشاء افسانههائى شده است، و به سبب شهرتى که رباعىهاى فلسفى او هم از روزگار شاعر حاصل کرده بود، بسيارى از رباعىهاى فلسفى ديگر شاعران پارسىگوى به وى نسبت داده شده است و بههمين سبب است که هرچه به دورههاى اخير نزديک شويم عدد رباعيات منسوب به خيام بيشتر مىشود. اما رباعىهائى که بتوان گفت از او است بنابر دقيقترين تحقيقات از ميانه ٔ ۱۵۰ تا ۲۰۰ رباعى تجاوز نمىکند. اين رباعىها بسيار ساده و بىآرايش و دور از تصنع و تکلف و با اينحال مقرون به کمال فصاحت و بلاغت و شامل معانى عالى و جزيل در الفاظ موجز و استوار است. در اين رباعىها خيام افکار فلسفى خود را که غالباً در مطالبى از قبيل تحير يک متفکر در برابر اسرار خلقت و تأثر اديان معتقد هستند، قائل نيست و چون فناى فرزندان آدم را از مصائب جبرانناپذير مىشمارد، مىخواهد اين مصيبت آينده را با استفاده از لذات آنى جبران کند. |
||
|
خيام رباعىهاى خود را غالباً در دنبال تفکرات فلسفى سروده و قصد او از ساختن آنها شاعرى و درآمدن در زيّ شعراء نبوده و بههمين سبب وى در عهد خود شهرتى در شاعرى نداشته و بهنام حکيم و فيلسوف شناخته مىشده است و بس. اما بعدها که رباعىهاى لطيف فيلسوفانه ٔ وى شهرتى حاصل کرد نام او در شمار شاعران درآمد و بيشتر درين راه مشهور گرديد و طريقه ٔ او مقبول بعضى از شاعران قرار گرفت و بسيارى از آثار آنان در شمار گفتههاى خيام درآمد و رباعىهاى فيلسوفانه ٔ معدود او فزونى يافت و در نسخ اخير بالغ بر چند صد رباعى گرديد. |
پیش از من و تو لیل و نهاری بوده است
گردنده فلک نیز بکاری بوده است
هرجا که قدم نهی تو بر روی زمین
آن مردمک چشمنگاری بوده است
|
|
|||||||||
|
استاد ابومنصور محمد بن احمد دقيقى از فحول شعراء عهد سامانى و دومين شاعرى است که به نظم شاهنامه قيام کرد. سال ولادت وى به تحقيق معلوم نيست، ولى به احتمال اقوى در اواسط نيمه اول از قرن چهارم بوده است. در مولد او نيز اختلاف است. عوفى او را طوسى دانسته و هدايت (در مجمعالفصحا) گفته است که بعضى او را بلخى و برخى سمرقندى دانستهاند و لطفعلىبيک آذر او را در شمار شاعران سمرقند ذکر کرده است. وى آئين زرتشتى داشت ولى بنا بر رسم زمان کنيه و اسم مسلمانى اختيار کرده بود. از اشعار او تعلق وى به کيشبهى آشکار است و او تا پايان حيات بر دين خود باقى بود. |
|||||||||
|
|||||||||
|
چنانکه از مطالعه در احوال او برمىآيد در جوانى به شاعرى پرداخت و هم در جوانى مقتول شد و اين واقعه که بهدست غلامى اتفاق افتاد محققاً مربوط بود به پيش از سال ۳۷۰ يا ۳۷۱ هـ. زيرا فردوسى که در اين سال نظم شاهنامه را آغاز کرده بود از کشته شدن دقيقى سخن گفته و از طرفى ديگر مىدانيم که او به امر نوحبن منصور (سلطنت از ۳۶۵ تا ۳۸۷ هـ.) بهنظم شاهنامه ٔ ابومنصورى پرداخت. پس ناگزير قتل وى بعد از سال ۳۶۵ و پيش از سال ۳۷۰ اتفاق افتاده و به حکم عقل بايد مربوط بوده باشد به وقايع بين سالهاى ۳۶۷-۳۶۹ هـ. |
|||||||||
|
|||||||||
|
اهميت دقيقى در اشعار مدحى وى است، و او از پادشاهان سامانى ابوصالح منصوربن نوح (۳۵۰-۳۶۵ هـ.) و ابوالقاسم نوحبن منصور (۳۶۵-۳۸۷ هـ.) و از امراى تابع سامانيان، امير فخرالدوله احمدبن محمدبن محتاج امير چغانيان را مدح گفته و گويا به امراء چغانيان تعلق خاصى داشته و مداح مخصوص دستگاه امارت آنان بوده است و باز از همين خاندان چغانى امير ابوسعد مظفر و امير ابونصر بن ابوعلى را ستوده است. |
|||||||||
|
|||||||||
|
از دقيقى قصايد و غزلها و قطعات و ابيات پراکندهئى در کتب تذکره خاصه لبابالالباب و مجمعالفصحاء و کتب تاريخ و ادب مانند تاريخ بيهقى و ترجمانالبلاغة و حدائقالسحر و المعجم، و کتب لغت خصوصاً لغت فرس اسدى، باقىمانده و همه ٔ آنها دلالت تام بر استادى و مهارت و دقت خيال و لطافت معنى و روانى الفاظ اين شاعر استاد مىکند اما اثر جاويد و مهم او گشتاسپنامه يعنى قسمتى از شاهنامه است در شرح سلطنت گشتاسپ و ظهور زردشت و جنگ مذهبى ميان گشتاسپ و ارجاسپ تورانى. |
|||||||||
|
(۴). اين نام را من از سى و اند سال پيش بر هزار بيت شاهنامه دقيقى نهادهام و اکنوم مىبينم که پذيرفته و مشهور شده است. |
|||||||||
|
شروع بهنظم شاهنامه پس از تأليف شاهنامه ٔ ابومنصورى (۳۴۶ هـ.) و اشتهار و رواج آن، در عهد پادشاهى نوحبن منصور که جلوس وى در سال ۳۶۵ بوده، و به امر او، صورت گرفت ولى شاعر هنوز هزار بيت آن را بيشتر ناسروده بهدست غلامى کشته شد. |
|||||||||
|
(۵). عدد ابيات دقيقى را فردوسى هزار و عوفى بيست هزار و حمدالله مستوفى (در تاريخ گزيده) سه هزار نوشتهاند. |
|||||||||
|
اين هزار بيت به بيت ذيل آغاز مىشود: |
|||||||||
|
|||||||||
|
و بدين بيت پايان مىيابد: |
|||||||||
|
|||||||||
|
و شايد علت انتخاب اين قسمت از تاريخ شاهان ايران براى نظم، اشتمال وقايع آن به ظهور زردشت، پيغامبر مورد اعتقاد دقيقي، و تبرک جستن او به ظهور آئين نياکان وى بوده باشد. مطالب اين هزار بيت جز در بعض موارد منطبق است بر کتاب پهلوى 'آياتکار زريران' که ظاهراً هنگام نگارش داستان گشتاسپ در شاهنامه ٔ ابومنصورى از آن استفاده شد. |
|||||||||
|
دقيقى بىترديد يکى از بزرگترين شاعران قرن چهارم است. ورود او در انواع مختلف شعر و قدرتى که در همه ٔ ابواب آن نشان داده دليل بارزى است بر فصاحت کلام و روانى سخن و نيروى طبع و قوت بيان و حدت ذهن او. تغزلات بديع و غزلهاى لطيف و مدائحد عالى و اوصاف رايع او با معانى باريک و مضامين تازه و دلانگيزى که در همه ٔ آنها بهکار برده به شعر او دلاويزى و رونق و جلاء خاص مىبخشد. وى مخصوصاً قصايد مدحى را کمال بخشيد و خود هم متوجه مهارت خويش درين باب بوده و گفته است: |
|||||||||
|
|||||||||
|
و بعضى از قصايد او چنان مطبوع طباع افتاده بود که پس از وى چندبار مورد استقبال شاعران استاد قرار گرفت و سخنوران بزرگ نام او را در رديف گويندگان توانائى چون فرخى آوردند. |
ديوانگي است قصهي تقدير و بخت نيست
از نام سرنگون شدن و گفتن اين قضاست
در آسمان علم، عمل برترين پر است
در كشور وجود هنر بهترين غناست
ميجوي گرچه عزم تو ز انديشه برتر است
ميپوي گرچه راه تو در كام اژدهاست
پروين اعتصامي
پروين اعتصامي، مشهورترين شاعر زن ايران است كه در 25 اسفند 1285 در تبريز به دنيا آمد. پروين در كودكي همراه با پدرش اعتصام الملك به تهران آمد و در اين شهر ساكن شد . خانه پدر پروين به سبب شخصيت ادبي و علمي اعتصام الملك محل آمد و شد و محفل دوستانهي اشخاصي همچون حاج سيد نصرالله تقوي، علي اكبر دهخدا و بهار بود وا عتصام الملك با تسلط بر زبانهاي عربي و فرانسه، به كتب و مجلاتي كه در آن زمان از قاهره و دمشق و بغداد و قفقاز و اروپا به ايران ميرسيد، دسترسي داشت. پروين زير نظر پدر و در محيطي علمي و ادبي تربيت شد و به بلوغ فكري و فرهنگي دست يافت و با افكار و شخصيت نخبگان ادب عصر خود آشنا شد. وي مقدمات فارسي و عربي را نزد پدر آموخت و در "مدرسهي اناثيه آمريكايي" تهران به تحصيل پرداخت، سپس در سال 1303 شمسي، در هجده سالگي از آن مدرسه فارغ التحصيل شد و مدتي نيز در همان جا تدريس كرد؛ ده سال پس از اين تاريخ، يعني در تير سال 1313 پروين 28 ساله، ازدواج كرد. شوهرش كه پسر عموي پدر او و افسر شهرباني بود، وي را چهار ماه پس از عقد ازدواج به كرمانشاه كه محل خدمت وي بود برد، اما پروين پس از دو ماه و نيم اقامت در خانهي همسر به منزل پدر بازگشت و در مرداد 1314 به دليل اعتياد و فساد شوهرش، رسماً از او جدا شد.
ديوان پروين نخستين بار در سال 1314 شمسي به چاپ رسيد؛ در آن زمان وي شاعري معروف و شناخته شده بود و بيست سال از شروع شاعرياش ميگذشت؛ اهل فضل و ادب نيز با اشعار او در دورهي دوم مجلهي بهار كه به همت پدر وي انتشار مييافت، آشنا بودند. درهفتم بهمن همان سال، وزارت معارف در بيست و سومين جلسهي شوراي عالي معارف به پيشنهاد ادارهي انطباعات آن وزارت خانه، اعطاي نشان درجهي سوم علمي را به پروين تصويب كرد و در 1315 شمسي آن را براي پروين فرستاد و در مرداد همان سال اعتصامي با سمت كتابدار دانشسراي عالي به استخدام وزارت معارف در آمد.
با آنكه پروين معاصر ما بوده، آگاهي ما از خصوصيات فردي و شخصيت و حوادث زندگاني او در حد شگفتآوري اندك و محدود است .
از منابع معتبر نزديك به تاريخ وفات پروين ميتوان دفتر كوچكي به نام مجموعه مقالات و قطعات اشعار، كه به مناسبت درگذشت و اولين سال وفات پروين اعتصامي نوشته و سروده است و نخستين بار در تير 1323 درتهران به چاپ رسيده، ياد كرد. از مجموع گزارشهاي كساني كه پروين را از نزديك ديده و يا با او سابقهي دوستي و آشنايي داشتهاند، چنين معلوم ميشود كه وي زني با وقار و متين وكم سخن و صاحب عزت نفس و مناعت طبع بوده و صداقت و صراحت و تواضع و پاكي طينت و عقيده و خوش رفتاري و پاكدامني را همراه گوشهگيري و بيعلاقگي به حضور در محافل و مجامع در وجود خويش جمع داشته است. ديوان اشعار وي نيز از حوادث و وقايع شخصي و اجتماعي تقريباً خالي است و در آن غير از قطعهاي كه در «تعزيت پدر» و شعري كه براي سنگ مزار خود سروده و نيز شعر «نهال آرزو» كه براي جشن فارغ التحصيلي كلاس خود در خرداد 1303 گفته است و يكي دو شعر ديگر، شعر ديگري كه صراحتاً به شناخت شخص شاعر كمكي كند، وجود ندارد.
آنچه از مضامين و معاني اشعار پروين ميتوان دربارهي خلقيات و روحيات او استنباط كرد، دلبستگي عميق وي نسبت به پدر و استعداد وافر و شوق فراوان او به آموختن علم و دانش است و ديگر پاكي و پاكدامني و روحيه ظلم ستيزي و مخالفت با ستم و ستمگران و حمايت و ابراز همدلي و همدردي با محرومان و ستمديدگان. پس از درگذشت پروين نيز مراسم رسمي دولتي به مناسبت وفات در بزرگداشت وي برپا نشد و فقط دوستان و علاقهمندان پروين به مناسبت نخستين سالگرد درگذشت او در فروردين 1321 مجلس يادبودي براي وي برپا كردند، و با سرودن اشعاري نسبت به سكوت و بيمهري دوران استبداد در حق پروين واكنش نشان دادند. از جمله اشعاري كه در نخستين سالگرد درگذشت پروين سروده شد، شعري بود به زبان عربي از عالم و شاعر نجفي ايراني تبار، سيد محمد جمال هاشمي، كه آن را در مجلهي "الثقافه" مصر منتشر كرد. اين شعر در "شعراءالغري" و نيز در "مجموعه مقالات" همراه با ترجمه آمده و حاكي از شهرت پروين در همان زمان حياتش در خارج از مرزهاي ايران است.
آنچه شعر پروين را ممتاز ساخته، مضامين و معاني مندرج در اشعار اوست . ديوان پروين آكنده از حقايق الهي و معنوي و مفاهيم عالي انساني و پند و اندرز و توصيه به خردمندي و نكوهش كبر و غرور و نخوت و ظلم، و نفرين از فقر و تبعيض و اختلاف طبقاتي و همدردي با مظلومان و بينوايان و رنج ديدگان و رنجبران است. رنگ ملايمي كه از تابش نور عرفان و فلسفه به مفاهيم مورد نظر شاعر افتاده، چندان تند نيست كه چشم عامهي خوانندگان را بيازارد. اما در عوض به شعر او جلا بخشيده است. روح عاطفي و مناظرات تجلي يافته، با روحي عرفاني و اخلاقي كه در قصايد منعكس شده، تركيب دلپذيري به وجود آورده است.
تعداد اشعاري كه پروين در آنها سختترين انتقادها را بر شاهان وارد ميكند و از ظلم و ستم اغنيا و قدرتمندان و درد و رنج محرومان ياد ميكند، به اندازهاي زياد است كه مايهي حيرت ميشود. پروين در شعر "صاعقهي ما ستم اغنياست" به تقبيح ظلم ميپردازد، و در شعر "اي رنجبر" زحمتكشان را به انقلاب در برابر ظالمان فرا ميخواند، در شعر "تيره بخت" فقر را به تصوير ميكشد و در شعر "شكايت پيرزن" مشروعيت سياسي دولت وقت را مورد شك و ترديد قرار ميدهد. رنگ سياسي شعر پروين به اندازهاي محسوس است كه بعضي از منتقدان، شعر او را شعر "سياست و اخلاق" ناميده و گفتهاند كه "سلاست كلام شاعرانه و صلابت پيام سياسي و مهابت خلل ناپذير اخلاق" در شعر او جمع شده است. شجاعت و آزاد منشي پروين وقتي قابل درك است كه به ياد آوريم اين اشعار در چه محيطي سروده شده و حكومت ارعاب و خفقان و فشار و استبداد رضاخان با شاعران آزادي خواه چه رفتاري داشته است.
پروين اعتصامي در سوم فرودين ،1320 در آستانهي سي و پنج سالگي، بيمار شد و در پانزدهم همان ماه در اثر ابتلا به مرض حصبه، درگذشت و در مقبره ي خانوادگي در صحن حضرت معصومه (س) در قم، در كار پدر به خاك سپرده شد.