شب عمليات دعا خوانديم و با هم خداحافظي كرديم. طوفان شد. گفتند برگرديد سر جاتون. حالمان گرفته شد. چند دقيقه بعد گوشي تو دستاي فرمانده مي لرزيد و داد مي زد: بچه هاي مهندسي رزمي نه! طوفان ديشب خاكا رو كنار زده، ميدون مين پيدا شده، درست توي همين مسيري كه قرار بود ازش رد بشيم!

<<شهيد عليرضا عاصمي>>