خدايا مگر مي‌توان فراموش كرد؟

خبرگزاري فارس: دشمن فهميده بود كه ما در سينه خاكريز مشغول پيشروي هستيم. بنابراين خود را آماده مي‌كردند كه از پشت خاكريز روبه‌رو با ما مقابله كنند. وقتي به همراه فرمانده گردان طول ستون را عقب و جلو مي‌رفتيم، گاهي دوستان آشنايم را كه در ميان ساير نيروها بودند مي‌ديدم. در آن لحظات احساس غريبي مي‌كردم.

به گزارش گروه «حماسه ومقاومت» خبرگزاري فارس، نبرد بيت المقدس پر از صحنه هايي است كه توصيف آنها به غير از زبان رزمندگان كاري ناشدني است. به همين دليل برشي از كتاب «گردان عاشقان» نوشته اصغر آبخضريرا برايتان انتخاب كرده ايم كه به ايثار رزمندگان گردان مقداد در عمليات آزادسازي خرمشهر پرداخته است:



«... لحظات، لحظات دشواري بود. هيجان، التهاب و دلشوره‌ گاهي خودي نشان مي‌داد. ولي با فرياد «يازهرا» و «ياحسين» برادري آرامش حاكم مي‌شد. مسعود در وسط و «مرتضي» فرمانده گردان و من در كنار مسعود روي زمين دراز كشيده بوديم. «مسعود رضوان» كه در آن لحظه بي‌سيم در پشت خود داشت نفس، نفس مي‌زد. صورت عرق كرده‌اش برافروخته شده بود. گاهي نگاهمان به هم گره مي‌خورد. يك وقت مسعود فرياد زد:

«آي دستم، سوختم»

گوشي بي‌سيم روي زمين افتاد. «مرتضي» فورا گوشي را برداشت. مسعود دستش را تكان داد. در يك چشم به هم زدن مسعود مقاوم و استوار از خود بي‌خود شد. پلك‌هايش روي هم افتاد. نفس‌هايش كند شد. با مرتضي دستش را نگاه كرديم. اثري از گلوله نبود. وقتي يقه‌اش را باز كرديم، متوجه شديم كه روي شانه‌ي سمت چپش سوراخي به اندازه‌ي يك نخود باز شده و خون، تازه مي‌خواهد بيرون بريزد. برايمان حتمي شد كه مسعود تير خورده و شايد آخرين لحظات عمرش را مي‌گذراند. هر چه با او حرف زديم، نتيجه‌اي نداشت. قمقمه‌‌ام را كه داخلش شربت آب ليمو بود فوري بيرون آوردم و از آن شربت مقداري در دهان نيمه باز مسعود ريختم. هواي داغ و صورت خيس، خاك و خون تازه. و جنگاوري ديگر كه غريبانه صورت بر دشت گرم كربلاي جنوب مي‌گذاشت. غبار و عرق را از سيماي دلربايش پا كردم.

لحظات به تندي مي‌گذشت. آتش مزدوران هر لحظه بيشت رو بيشتر مي‌شد. با صداي «علي جلالي» كه از فاصله‌ي چند متري گفت: بچه‌ها؛ مسعود چه شد؟ تازه به خودم آمدم كه چه اتفاقي افتاده. با جاري شدن خون پاك مسعود روي زمين متوجه شدم كه مسعود عاشق به معشوق خودش رسيده است. اندوه مسعود، سنگين و سوزنده در دلم نشست. مگر مي‌شد باور كرد كه در يك چشم به هم زدن برادري را آن هم به پاكي و صداقت و مظلوميت مسعود از دست بدهيم و در غمش فرو نرويم؟

مي‌خواستم بنشينم، سر مسعود را روي زانوهايم بگيرم و فرياد بزنم: مسعود بلند شو، بلند شو مسعود آخر چرا به همين سرعت رفتي؟ مسعود ما چطور مي‌توانيم بدون تو به چشمان هم نگاه كنيم. مسعودجان! لااقل كمي با ما حرف بزن! جمله‌اي بگو مسعود، مسعود!

تاثر از دست دادن مسعود، دوست سال‌هاي گذشته‌ام يك لحظه مرا در خود فرو برد. اما صداي «مرتضي» مرا به خود آورد:

- خودت را كنترل كن. تازه اول راه هستيم. «... مسعود جان خداحافظ! از طرف مادر مهربانت خداحافظ!...»

حرف‌هاي دلم بود. سعي مي‌كردم با نگا‌ه‌هايم آنها را بگويم. برخاستم:

«ربنا افرغ علينا صبرا و ثبت اقدامنا وانصرنان علي القوم الكافرين.»

خدايا صبر بده! و خدا صبر داد. سلاح مسعود نبايد بر زمين بماند. بي‌سيم را از پشتش باز كردم. عباس هم سراغ مسعود را گرفت. ولي ديگر دير شده بود. مسعود فقط جسمش در اين دنيا بود و بس. علي خود را به ما رسانيد و با ديدن چهره‌ي پاك و مصمم مسعود اشك در چشمانش حلقه زد. «مرتضي» او را هم نصيحت كرد. علي درازكش كنار مسعود خوابيد، با كمك «مرتضي» مسعود را روي شانه‌هاي علي انداختيم كه از تيررس بعثي‌ها دور كنيم و سپس به راه خود ادامه دهيم. در همين لحظه چند تاك دشمن از سمت راست ما به طرف جلو در حركت بودند.

فرمانده گردان اين بار دستور داد: ده نفر آر.پي.جي‌زن بروند به طرف تانك‌ها و آنها را شكار كنند. يكي از معاونين گردان ده نفر را انتخاب كرد و فرستاد. وقتي مجددا از جا كنده شديم و با فرياد الله‌اكبر شروع به حركت كرديم، متوجه شديم كه چند تا مجروح و 5 نفر شهيد ديگر هم داده‌ايم. در هر حال با به جاي گذاشتن اولين شهداي گردان حركت كرديم. وقتي كه تقريبا تمامي گردان در حفاظ خاك‌هاي خط راه‌آهن قرار گرفت، «مرتضي» از من خواست كه بي‌سيم را از پشتم باز كنم و با سرعت به طرف جاده اهواز - خرمشهر كه حدود 100 متري با ما فاصله داشت، بدوم و آن طرف جاده را با احتياط نگاه كنم و ببينم كه اگر عراقي‌ها آنجا نيستند برويم آن طرف خاكريز تا از آتش بي‌امان كه بر سرمان مي‌ريخت، در امان باشيم.

فوري بي‌سيم را باز كردم و با خواندن آيه‌ي شريفه‌ي «وجعلنا من بين ايديهم سدا و من خلفهم سدا فاغشيناهم فهم لايبصرون» و با توكل به خدا و خواندن سه «قل هوالله» شروع به زيگزاگ دويدن كردم. رگبار بعثي‌ها به طرفم باريدن گرفت. وقتي به نزديكي جاده‌ي آسفالته رسيدم، در مقابلم باتلاقي را ديدم كه آب در آن جمع شده بود. چون خاكش نرم بود، واقعا به صورت باتلاق درآمده بود، ولي چون بايد هر چه سريع‌تر رد مي‌شديم، بدون توجه به اين كه آيا فرود خواهم رفت يا نه؟ با توكل به خدا به داخل آب باتلاقي زدم. با اولين قدم تا زانويم داخل گل‌ها فرو رفتم. از حركت باز ايستادم. با تلاش فراوان و كمك خواستن از خدا به كندي حركت كردم. در يك لحظه هم چيز را تمام شده يافتم. شهادتينم را بر زبان و قلبم جاري ساختم. رگبار گلوله‌هاي بعثي‌ها بود كه از اطراف تمامي بدنم رد مي‌شد. نرمي گوشم گرماي فشنگ‌ها را احساس مي‌كرد.

گرماي شديدي كه با نفس نفس زدن‌هايم توام شده بود باعث مي‌شد كه فضاي اطرافم را تار ببينم. گاهي جسم سوراخ سوراخ شده و متلاشي خود را در نظرم مجسم مي‌كردم. بالاخره با چند قدمي كه برداشتم از داخل آب و گل بيرون آمده و باز شروع به دويدن كردم. وقتي به جاده رسيدم، ديگر تواني حتي براي ايستادن نداشتم. خودم را به روي آسفالت انداختم و به صورت غلت‌زنان به خاكريز رسيدم. از آن با احتياط بالا رفتم و متوجه صداهايي شدم كه به فارسي حرف مي‌زدند. خوشحال شدم. وقتي بالاي خاكريز رسيدم ديدم كه يكي از گروهان‌هاي گردان خودمان هستند كه نيم‌خيز در حال حركتند. از آنها التماس دعا گرفتم و فرمانده گروهان برادر «شهپريان» خواستم كه موقعيت خودشان را با بي‌سيم به «برادر مرتضي» خبر دهد.

راه آمده را به همان ترتيب دوباره با توكل به خدا برگشتم. وقتي به برادرانم رسيدم، شكر خدا را به جا آوردم. بنابراين يك بار ديگر برايم تجربه‌اي بسيار گران بها و با ارزش و پرمعني رخ داد كه اگر قادر يكتا بخواهد، دنيايي از آتش هم نمي‌تواند سد راه انسان باشد. خبر زودتر از من به وسيله‌ي بي‌سيم به «مرتضي»رسيده بود و آنها آماده‌ي حركت بودند. اين بار علي به جاي مسعود كمك بي‌سيم‌چي ما شد.
عباس با ديدن من بغض گلويش تركيد و گفت: مسعود! مسعود! نگاهي به چهره‌ي گرد و غبار گرفته‌ي عباس كه از غم پوشيده شده بود، انداختم و چيزي نگفتم.

دو گروهان از گردان ما و يك گردان ديگر كه پشت سر ما بود از پشت خاكريزهاي كوتاه خط راه‌آهن بلند شدند. ديد دشمن نسبت به ما زياد شد و ديوانه‌وار آتش رگبار مسلسل‌ها را به سوي ما گشودند. ولي به كسي آسيبي نرسيد از عرض جاده‌ي آسفالت گذشتيم و مجددا به پشت خاكريزهاي بلند حاشيه‌ي شرقي جاده‌ي اهواز رسيديم. فرمانده گردان - مرتضي - گفت: با بي‌سيم بگو آن ده نفر كه با آر.پي.جي رفته بودند بيايند پيش ما. وقتي با آنها تماس گرفتم و گفتم كه بيايد اين‌جا، گفتند: فعلا امكان برگشت ما نيست. اگر از پشت اين تپه‌ها بيرون بياييم، مورد هدف تير مستقيم تانك‌ها قرار خواهيم گرفت. آنها گفتند: به مرتضي بگو ما مي‌مانيم تا تانك‌ها نزديك‌تر شوند.

وقتي خبر را به مرتضي دادم، با عصبانيت و قاطعيت گفت: همين كه مي‌گويم، بايد هر چه زودتر بيايند عقب. اگر دير كنند ممكن است آنجا غافل‌گير شوند. مجددا تماس گرفتم آنها گفتند: دو نفر از بچه‌ها مورد اصابت تير مستقيم تانك‌ها قرار گرفتند و شهيد شدند و دو مجروح هم داريم كه وضع‌شان بد است. اين خبر براي گردان ما خبر ناگواري بود، چرا كه آنها از نيروهاي كيفي و اركان گردان بودند. به هر ترتيبي بود، آن شش نفر ديگر خود را به ما رساندند. البته شايد مصلحت رفتن اين ده نفر و دادن دو شهيد و دو مجروح‌، اين بود كه ما توانستيم راحت‌تر از ديد مستقيم آن تانك‌ها عبور كنيم. در كنار خاكريزهاي بزرگ تقريبا هر پانصد متر، خاكريز بريده شده بود تا تانك‌ها و خودروهاي دشمن به راحتي بتوانند در آنجا مانور بدهند و رفت و آمد كنند.

دشمن فهميده بود كه ما در سينه خاكريز مشغول پيشروي هستيم. بنابراين خود را آماده مي‌كردند كه از پشت خاكريز روبه‌رو با ما مقابله كنند. وقتي به همراه فرمانده گردان طول ستون را عقب و جلو مي‌رفتيم، گاهي دوستان آشنايم را كه در ميان ساير نيروها بودند مي‌ديدم. در آن لحظات احساس غريبي مي‌كردم. دليلش را در آن لحظات نمي‌دانستم. از عباس و علي كه از شهادت مسعود اطلاع داشتند خواهش كرده بودم كه خبر شهادت مسعود را به اكبر و فرهاد ندهند. يك جاده‌ي فرعي عبور كرديم. وصف آن لحظات واقعا مشكل است و يا احساس درونم مشكل‌تر از آن است كه بتوانم با كلمات تصويرش كنم. آن لحظات خاطراتي هستند كه فقط و فقط بر قلب رزمندگان حك مي‌شود و هر يك به اندازه‌ي دركشان، آن لحظات را براي هميشه بر صحيفه‌ي دل به يادگار نگاه مي‌دارند. چيزي كه بعدا انعكاس پيدا مي‌كند و بيان مي‌شود، قطره‌اي از آن دريا است.
تازه ساعت حدود 9 صبح روز جمعه دهم ارديبهشت بود. خدايا اگر حماسه‌ي امام حسين(عليه‌السلام) و يارانش را نداشتيم آن روز را چگونه طي مي‌كرديم؟ حسين (عليه‌السلام) همه‌ي درس‌هاي را در آن لحظات به ما داده بود. آن لحظات قطره‌اي از اقيانوس مواجي است كه در كربلا جريان يافته بود.
خدايا مگر مي‌توان فراموش كرد؟

يادمان «آزاد سازي خرمشهر» در خبر گزاري فارس

انتهاي پيام/