راسخون

حکایات

rassool کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 471
|
تاریخ عضویت : تیر 1387 
بهترین حکایات را در این قسمت مشاهده نمایید.
rassool کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 471
|
تاریخ عضویت : تیر 1387 
غسال ويژه :
فرزند آيت الله مرعشي نجفي نقل کردند :
ساعاتي قبل از وفات آيت الله مرعشي ديدم حالشان دگرگون شده پزشکي آورديم ، معاينه اي کرد و بهتر شدند ولي بعد از مدتي گفتند : مرا پا به قبله قرار دهيد .رو کردند به من و گفتند پسرم ! من غسال ديده ام . شما غسال نياوريد .
بعد از فوت با چند نفر از خواص ، بدن را برديم بهشت معصومه . ديديم آنجا فردي با قامت بلند ، محاسن زيبا ، لباس سفيد و دستکش سفيد ، منتظر ما است .
ايشان آقا را غسل دادند ، کفن کردند و ... تا فردا که دفن شدند .
وقتي رسيديم به منزل به افراد منزل گفتم :ما پول غسال را نداديم (چون سرگرم کارها بوديم )روح آقا ناراحت مي شود .او را از کجا پيدا کنيم ؟ هر چه گشتيم پيدا نکرديم .به رئيس قبرستان گفتيم شما غسالي داريد با اين خصوصيت . گفت :ما اين ساعت اصلاً غسال نداريم چون شما گفتيد غسال مي آوريم ما خبر نکرديم .چه کنيم ؟
ديدم خوشبختانه مراسم را فيلمبرداري کرده ايم . فيلم را آورديم .ديديم همه چيز فيلمبرداري شده ، مگر شخص غسال .فقط دستهاي او فيلمبرداري شده که بدن را جابجا مي کند .
rassool کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 471
|
تاریخ عضویت : تیر 1387 
ـ زاهدي گفت :روزي به گورستان رفتم و بهلول را در آنجا ديدم ، پرسيدمش اينجا چه مي کني ؟ گفت : با مردماني همنشيني همي کنم که آزارم نمي دهند .اگر از عقبي غافل شوم ياد آوريم مي کنند ، و اگر غايب شوم غيبتم نمي کنند .
rassool کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 471
|
تاریخ عضویت : تیر 1387 
ـ دانشمندي به ديدار زاهدي رفت و از يکي از آشنايان وي سخني زشت نقل کرد ، زاهد گفت :دير به ديدارم آمده اي و به سه گناه نيز دست زده اي ، يکي آنکه به برادرم خشمناکم کردي ، دوم آنکه دل آسوده ي مرا مشغول داشته اي و سوم آنکه خود را در معرض تهمت سخن چيني نهاده اي .
rassool کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 471
|
تاریخ عضویت : تیر 1387 
عنوان :شکايت همسايه
شخصي آمد حضور رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم)و از همسايه اش شکايت کرد ، که مرا اذيت مي کند و از من سلب آسايش کرده .
رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم فرمود) :" تحمل کن و سر و صدا عليه همسايه ات راه نينداز ، بلکه روش خود را تغيير دهد .
بعد از چندي دو مرتبه آمد و شکايت کرد .
اين دفعه نيز رسول اکرم (صلي الله عليه و آله و سلم) فرمود :" تحمل کن ."
براي سومين بارآمد و گفت :"يا رسول الله اين همسايه من ، دست از روش خويش بر نمي دارد ، و همان طور موجبات ناراحتي من و خانواده ام را فراهم مي سازد .
اين دفعه رسول اکرم(صلي الله عليه و آله و سلم )به او فرمود :" روز جمعه که رسيد ، برو اسباب و اثاث خودت را بيرون بياور ، و سر راه مردم که مي آيند و مي روند و مي بينند بگذار ، مردم از تو خواهند پرسيد که چرا اثاثت اينجا ريخته است ؟بگو از دست همسايه بد ، و شکايت او را به همه مردم
بگو."
شاکي همين کار را کرد .همسايه موذي که خيال مي کرد ، پيغمبر براي هميشه دستور تحمل و بردباري مي دهد ، نمي دانست آن جا که پاي دفع ظلم و دفاع از حقوق به ميان بيايد ، اسلام حيثيت و احترامي براي متجاوز قايل نيست . همين که از موضوع اطلاع يافت ، به التماس افتاد و خواهش کرد که آن مرد ، اثاث خود را برگرداند به منزل و همان وقت متعهد شد که ديگر به هيچ نحو موجبات آزار همسايه خود را فراهم نسازد .
منبع :کتاب داستان راستان ، اثر استاد مطهري
پاورقي :1 ـ اصول کافي ، جلد 2 ، باب " حق الجوار "صفحه 668
منبع:مجله موفقيت (ش145)
rassool کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 471
|
تاریخ عضویت : تیر 1387 
عنوان :دزد را داروغه شهر مي کنند !
در زمان هاي قديم ، شهر بزرگي بود که حاکم مهربان و عادي داشت و مردم در آن شهر بامهر و محبت و آسايش و امنيت زندگي مي کردند ولي بعد از سال ها ، دزدي در شهرپيدا شد که مردم از دست او ديگر امنيت و آسايش نداشتند ، به همين خاطر به قاضي شکايت کردند . اکثر مردم و قاضي مي دانستند که دزد کيست و خانه اش کجاست ولي دزد خيلي زرنگ بود و کسي نمي توانست اورا در زمان دزدي دستگير کند . به خاطر شکايت هاي مردم ، قاضي و حاکم و ديگر بزرگان شهر جلسه اي تشکيل دادند تا راه چاره اي براي گير انداختن دزد پيدا کنند . هر کس پيشنهادي مي داد امام هيچ کدام مورد قبول نبود تا اينکه يک نفر گفت :" من پيشنهاد مي کنم او را داروغه شهر کنيم تا اين دزدي ها تمام شود."همه از اين پيشنهاد خوش شان آمد و قاضي هم به حرف مرد گوش داد و آن دزد را داروغه کردند .
پس از مدتي شهر دوباره امن شد و مردم احساس آرامش کردند . چون دزد در مقابل وظيفه اي که به او داده بودند احساس مسووليت مي کرد و کارش را به خوبي انجام مي داد و از آن به بعد  اين مثل را در مورد کساني به کار مي برند که در انجام دادن کاري کوتاهي مي کنند و به همين خاطر به آنها مسووليت مي دهند تا در انجام کارجدي شوند و احساس وظيفه کنند .
منبع:مجله راه موفقيت(ش145)