خوب است او رابشناسيد
علي بيست ساله است كه شش
ماه تمام از آمادهسازي تا تثبيت عمليات والفجر هشت يك نفس ميدود.
ميگويند علي در هور پوست انداخت و كنار درياچه نمك به يك تكه سنگ نمك
شباهت پيدا كرد.علي است و جنگ. فرماندهي محورهاي عملياتي لشكر چهل و يك
ثارالله به عهده او است .
اگر روزي از من
بپرسند علي شفيعي را ميشناسم ميگويم آشنا بود. من علي را در اتاق خشتي
ديدهام. كنار او چراغي بود. روي چراغ ديگي خالي. تنها بود و چشم انتظار
روز باراني. من علي را در كوچههاي نمور ديدهام. سايهوار. كولهباري
داشت. كساني را صدا ميكرد و ميگذشت. چه بسيار درهاي بسته كه در كوچهها
بود.
من علي را در جزاير مجنون ديدهام ؛ سرگشته كساني كه نامي نداشتند . ني بود و نواي علي. پس آنگاه كه نامهها گشوده شوند و بپرسند به كدامين گناه كشته شد؟ من علي را كنار نهر علي شير ديدهام. ميان اروند، دشت فاو و شلمچه. شلمچه ؛ اين دشت خاموش ، اين همنشين مردان بينشان ، اين همسايه دشت نينوا.
روزي جنگي بود. دشمن در خانه ما بود. علي بود و حسن و تقي و حميد و رضا كه رفتند....
اين حرفها را آقاي محمدي پاشاك در اول كتاب خاطرات علي شفيعي نوشته و نام كتاب را گذاشته«مثل علي مثل فاطمه».
درباره علي، هفت، هشت نفري حرف زدهاند. بيشتر از همه مادرش سكينه خانم. چه روزهايي را به تنهايي با اين پسر يكي يك دانهاش سر كرده است. او خودش هم تنها بود. سكينه خانم جوان بود كه پدر و مادرش را از دست ميدهد. يكه و تنها ميماند. ميآيد به كارگاه قاليبافي زهرا خانم كه مردمدار بود. كار ميكند و مزد ميگيرد تا لاي چرخ دندههاي اين زندگي خرد نشود.
آن روزها جواني براي زهرا خانم گندم و جو ميآورد. او سكينه جوان را پشت دار قاليبافي ميبيند و او را از زهرا خانم خواستگاري ميكند. حسين آقا هم تك و تنها بود. او هم كس و كاري نداشت. زندگي آن دو سر و سامان ميگيرد. در اين زندگي روي پاشنه خوشي ميچرخد. علي و نرگس به اين زندگي فقيرانه رنگ و بوي تازهاي ميدهند. ولي حصبه نرگس را ميگيرند. سكينه خانم ميگويد: در فراق نرگس من آنقدر نسوختم كه علي سوخت.
علي مدرسه ميرفت و نميرفت كه پدرش بيمار ميشود. دكان سبزيفروشياش از رونق ميافتد. آنچه در پشتو داشتند و نداشتند خرج پدر ميشود ولي حسين آقا به علت بيماري كه در كتاب به آن اشاره نشده است اين مادر و پسر را تنها ميگذارد.
سكينه خانم مرد زندگي ميشود. علي خيلي كوچكتر از آن است كه نانآور خانه باشد. كار توي خانهها تا كوره پزخانهها راههايي است كه او با جان رنجديدهاش ميپيمايد.
روزگار تنگ سكينه خانم را وا ميدارد تا براي سير كردن شكم علي هم كه شده دور از محله خودشان برود و روي پلكان مسجد جامع كز كند. سر و رويش را با چادرش بپوشاند تا كسي او را نشناسد. بنشيند و چشم در چشم كسي ندوزد و عزم كند كه امشب دست خالي به خانه نرود. بنده خدايي پول سياهي جلويش مياندازد. غروب است و سكينه خانم در كتاب ميگويد: در آن غروب مرگم را به عينه ديدم.
در آن غروب چند تومان گير مياورد و نان و نخودي ميخرد و به خانه ميآيد. نميگذارد علي بفهمد. به علي ميگويد: رختشويي كردهام. بعد در صفحهاي ديگر ميگويد: امان از اين رختشويي. وقتي كه تايد زير ناخنهايم ميرفت آتش به جانم ميزد.
سكينه خانم در كورهپز خانه هم كار كرده است. صبح تا غروب هزار تا خشت ميزند و سه تومان و پنج ريال از صاحب كار ميگيرد و علي را بزرگ ميكند. علي با همين نان رنج بزرگ مي شود.
اين كتاب واقعه مسجد جامع كرمان را كه در روزهاي انقلاب به آتش و خون كشيده شد از زبان سكينه خانم كه يكي از شاهدان عيني آن حادثه غمانگيز بود، بيان كرده است. او ميگويد: رفتم مسجد، ديدم مردم جمع شدهاند. آقاي صالحي پيشنماز ما بود. غروب چند روز بعد شنيدم كه فردا قرار است اينجا سخنراني بشود. گفتند مامورهاي شاه توي تهران زدهاند عدهاي را كشتهاند. آن وقتها نميگفتند شهيد. اعلان كردند كه مردم بيايند براي سخنراني.
فردا شد و من و علي رفتيم مسجد. صبح مردم آمدند و آمدند و مسجد پر شد. زنان يك طرف ومردان يك طرف. بعد آقايي بنا كرد به حرف زدن. آقاي صالحي نبود. چه از دهان اين آدم بيرون ريخت كه مانديم انگشت به دهان! اين اولين باري بود كه اسم امام را شنيدم. ما گوش ميكرديم كه جوانكي وارد شد و گفت: لوليها دارند ميآيند براي زد و خورد. ما نشنيده گرفتيم .آنقدر نگذشت و باز كسي گفت: مامورها و لولي ها دارند ميآيند. اعلام كردند درهاي مسجد را كلون بزنند، گمانم مرحوم صالحي گفت.
در شبستانها و صفهها را بستند. من از پنجره ديدم چند نفر پاسبان و لولي رفتند روي بام و دور تا دور ايستادند.پاسبانها با لباس نظامي و لوليها هم كه لباس خودشان را پوشيده بودند. آنها كرماني نيستند كه مثل كردها لباس ميپوشند. غربتياند ، شرورند، گردنه ميگيرند. از ديوار مردم بالا ميروند. براي خودشان نوچه دارند .اين عباس پهلوان سردستهشان بود. ميگفتند زنجير پاره ميكرد. گاو ميكشت براي آدمهاي شاه. هميشه عدهاي پشت سرش بودند. مثلا ميگفت فلاني را غارت كنيد يا گوشمالي بدهيد. بعد نوچههايش با كارد و قمه ميافتادند به جان آن بدبخت. دردسرت ندهم. آمدند درها را شكستند. هر كدام چوب داشتند، قمه و زنجير و آهن پاره. سر چوب شان يك قپه آهني بسته بودند مثل گرز. اول كاري كه كردند بنزين پاشيدند روي موتورها و دوچرخههاي مردم و آتش زدند. بوي لاستيك آمد توي مسجد. بعد گاز انداختند ميان ما. يك بويي ميداد كه آدم غش ميكرد. دود سفيد ميداد و چشمها را ميسوزاند. بعد بنا كردند به زدن مردم. هم لوليها ميزدند و هم پاسبانها. وقتي نتيجه نگرفتند. وارد مسجد شدند. عدهاي از زير دست و پايشان در رفتند. آتش شعله كشيد و گرفت به لباس مردم و فرش و زيلوي مسجد. عدهاي از پنجرهها فرار كردند. لوليها ميزدند، جوانهاي ما مقابله ميكردند. ما شيون ميكرديم .چند نفر از مامورها و لوليها ايستاده بودند دم درها و ميگفتند بگوييد جاويد شاه. اگر كسي ميگفت چوب نميخورد. نه ، كه قيمه قيمه ميشد. مردم كفش و لباسشان را فراموش كرده بودند. بعد تيراندازي كردند. «باقدرت جوپاري» را در صحن مسجد زدند. پاسباني از روي بام تيراندازي كرد و اين بنده خدا را زد. من نفهميديم چه طور از مسجد زدم بيرون. مردم يك طرف شعار ميدادند و لوليها طرف ديگر.
جنگ و گريز بود. از چند طرف مسجد آتش شعله ميكشيد. باك موتورها ميتركيد. آمدم خانه و ديدم از علي خبري نيست...
گرماي انقلاب از راه ميرسد. پابرهنهها به ميدان ميآيند. كنگره كاخهاي سلطنت پهلوي يكي پس از ديگري فرو ميريزد. سكينه خانم و علي هم ميآيند. امام به خاطر آنان آمده است. هنوز شيريني انقلاب را نچشيدهاند كه عراقيها مثل مور و ملخ ميريزند تا جان انقلاب را بگيرند. حالا علي نوجواني است براي خودش. مسجد جامع با آن همه خاطرات، محل كمك مردمي به جبهه ميشود. علي هم به جمع بزرگترها ميپيوندد. از جان و مال ميگذارد. خستگي نميشناسد. با همين كمكهاي مردمي چند سفر به جبهه ميرود و ميآيد.
يك روز سكينه خانم او را در لباس پاسداري ميبيند. علي او بزرگ شده است. سالهاي رنج رنگ ميبازد. اگر امام نميآمد...
علي مرد ميدانهاي نبرد ميشود. تجربههاي جنگ از او فرماندهاي باتدبير و شجاع ميسازد. عمليات پشت عمليات، دست و دل او راگرم و پر اندوخته ميكند. از قلههاي مهران تا آبها و نيزارهاي هور، رد پاي او پيداست.
همين روزها است كه ازعمليات كربلاي يك برميگردد و شيريني ميخورد. خود حاج قاسم سليماني فرمانده لشكر براي خواستگاري به خانه آقاي كياني ميآيد. فاطمه خانم به همسري علي شفيعي در ميآيد. شب عروسي بچههاي لشكر سر و صورت علي را اصلاح ميكنند. بچهها از اين كه علي خود افتاده و خود بلند شده، سر و سامان ميگيرند خوشحالند.
زندگي تازه علي در سادهترين شكل خود آغاز ميشود. فاطمه همسر شايستهاي براي اين رزمنده مهاجر است. سكينه خانم سر از پا نميشناسند. علي او صاحب زندگي شده است. علي ، جنگ و زندگي تازه را با هم جمع ميكند. وقت و بيوقت جبهه است اما براي همسرش عطر و روسري ميخرد، آن هم با روي خوش و از ته دل. چيزي براي خود كنار نمي گذارد زيرا مسافر است و فقير نواز. چند بار به فاطمه خانم گفته بود چقدر خوب ميشد روزي را ببينم كه محرومي وجود نداشته باشد.
علي دور از خانه و زندگي ، در دل دشتها و كوهها به دنبال روزنهاي براي رسوخ در ميان دشمن است. كار سخت و طاقت فرساي شناسايي و رساندن نيروها به محلهاي مناسب براي عمليات، فرصت سر خاراندن را به او نميدهد. اينها همه با ابتكارها و نوآوري هايي توام است كه از تجربههاي نظامي دوران جنگ محسوب ميشود.
شيوه رازداري او و حتي ساختن جانپناههاي مقاوم و مطمئن روي آبهاي هور، بسياري از گلولههاي دشمن را بيجواب ميگذارد. علي بيست ساله است كه شش ماه تمام از آمادهسازي تا تثبيت عمليات والفجر هشت يك نفس ميدود. ميگويند علي در هور پوست انداخت و كنار درياچه نمك به يك تكه سنگ نمك شباهت پيدا كرد.
علي است و جنگ. فرماندهي محورهاي عملياتي لشكر چهل و يك ثارالله به عهده او است .علي است و زندگي بامادري كه انگار همزاد رنج و درد است.
علي است و همسري كه داغ شهادت برادري را هم بر دل دارد و زندگي با علي كه ممكن است هر آن سايهاش بالاي سرش نباشد.
علي چرخ اين زندگي را با دستان فقر چشيده و پينهبستهاش ميچرخاند. آن قدر ميچرخاند تا آن روز صبح فرا ميرسد. صبح روز عمليات كربلاي چهار. هوا سرد و مهآلود است .در بيسيمها ميپيچيد كه علي شفيعي زخمي شده است.
گلولهاي بالاي ابروي او خط انداخته است. فرزند پابرهنه امام، وفاداريش را با خون ابروي زيبايش مهر ميكند. سكينه خانم از آن روز ميگويد: روزي كه خبر شهادت علي را به من دادند نتوانستم سرپا بايستيم. رفتم معراج شهدا. او رادر ميان بچههاي ديگري پيدا كردم. رويش را بوسيدم. دستش را بوسيدم. صدايش كردم. علي خنده بر لب خوابيده بود يك زخم كوچك برداشته بود. آسوده خوابيده بود...
حال اگر روزي از من بپرسند علي شفيعي را ميشناسي ميگويم:« بله! علي برادرم بود.»
*مرتضي سرهنگي-كمان
*سردار شهيد علي شفيعي ، فرمانده لشكر 41 ثارالله
ويژه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس
من علي را در جزاير مجنون ديدهام ؛ سرگشته كساني كه نامي نداشتند . ني بود و نواي علي. پس آنگاه كه نامهها گشوده شوند و بپرسند به كدامين گناه كشته شد؟ من علي را كنار نهر علي شير ديدهام. ميان اروند، دشت فاو و شلمچه. شلمچه ؛ اين دشت خاموش ، اين همنشين مردان بينشان ، اين همسايه دشت نينوا.
روزي جنگي بود. دشمن در خانه ما بود. علي بود و حسن و تقي و حميد و رضا كه رفتند....
اين حرفها را آقاي محمدي پاشاك در اول كتاب خاطرات علي شفيعي نوشته و نام كتاب را گذاشته«مثل علي مثل فاطمه».
درباره علي، هفت، هشت نفري حرف زدهاند. بيشتر از همه مادرش سكينه خانم. چه روزهايي را به تنهايي با اين پسر يكي يك دانهاش سر كرده است. او خودش هم تنها بود. سكينه خانم جوان بود كه پدر و مادرش را از دست ميدهد. يكه و تنها ميماند. ميآيد به كارگاه قاليبافي زهرا خانم كه مردمدار بود. كار ميكند و مزد ميگيرد تا لاي چرخ دندههاي اين زندگي خرد نشود.
آن روزها جواني براي زهرا خانم گندم و جو ميآورد. او سكينه جوان را پشت دار قاليبافي ميبيند و او را از زهرا خانم خواستگاري ميكند. حسين آقا هم تك و تنها بود. او هم كس و كاري نداشت. زندگي آن دو سر و سامان ميگيرد. در اين زندگي روي پاشنه خوشي ميچرخد. علي و نرگس به اين زندگي فقيرانه رنگ و بوي تازهاي ميدهند. ولي حصبه نرگس را ميگيرند. سكينه خانم ميگويد: در فراق نرگس من آنقدر نسوختم كه علي سوخت.
علي مدرسه ميرفت و نميرفت كه پدرش بيمار ميشود. دكان سبزيفروشياش از رونق ميافتد. آنچه در پشتو داشتند و نداشتند خرج پدر ميشود ولي حسين آقا به علت بيماري كه در كتاب به آن اشاره نشده است اين مادر و پسر را تنها ميگذارد.
سكينه خانم مرد زندگي ميشود. علي خيلي كوچكتر از آن است كه نانآور خانه باشد. كار توي خانهها تا كوره پزخانهها راههايي است كه او با جان رنجديدهاش ميپيمايد.
روزگار تنگ سكينه خانم را وا ميدارد تا براي سير كردن شكم علي هم كه شده دور از محله خودشان برود و روي پلكان مسجد جامع كز كند. سر و رويش را با چادرش بپوشاند تا كسي او را نشناسد. بنشيند و چشم در چشم كسي ندوزد و عزم كند كه امشب دست خالي به خانه نرود. بنده خدايي پول سياهي جلويش مياندازد. غروب است و سكينه خانم در كتاب ميگويد: در آن غروب مرگم را به عينه ديدم.
در آن غروب چند تومان گير مياورد و نان و نخودي ميخرد و به خانه ميآيد. نميگذارد علي بفهمد. به علي ميگويد: رختشويي كردهام. بعد در صفحهاي ديگر ميگويد: امان از اين رختشويي. وقتي كه تايد زير ناخنهايم ميرفت آتش به جانم ميزد.
سكينه خانم در كورهپز خانه هم كار كرده است. صبح تا غروب هزار تا خشت ميزند و سه تومان و پنج ريال از صاحب كار ميگيرد و علي را بزرگ ميكند. علي با همين نان رنج بزرگ مي شود.
اين كتاب واقعه مسجد جامع كرمان را كه در روزهاي انقلاب به آتش و خون كشيده شد از زبان سكينه خانم كه يكي از شاهدان عيني آن حادثه غمانگيز بود، بيان كرده است. او ميگويد: رفتم مسجد، ديدم مردم جمع شدهاند. آقاي صالحي پيشنماز ما بود. غروب چند روز بعد شنيدم كه فردا قرار است اينجا سخنراني بشود. گفتند مامورهاي شاه توي تهران زدهاند عدهاي را كشتهاند. آن وقتها نميگفتند شهيد. اعلان كردند كه مردم بيايند براي سخنراني.
فردا شد و من و علي رفتيم مسجد. صبح مردم آمدند و آمدند و مسجد پر شد. زنان يك طرف ومردان يك طرف. بعد آقايي بنا كرد به حرف زدن. آقاي صالحي نبود. چه از دهان اين آدم بيرون ريخت كه مانديم انگشت به دهان! اين اولين باري بود كه اسم امام را شنيدم. ما گوش ميكرديم كه جوانكي وارد شد و گفت: لوليها دارند ميآيند براي زد و خورد. ما نشنيده گرفتيم .آنقدر نگذشت و باز كسي گفت: مامورها و لولي ها دارند ميآيند. اعلام كردند درهاي مسجد را كلون بزنند، گمانم مرحوم صالحي گفت.
در شبستانها و صفهها را بستند. من از پنجره ديدم چند نفر پاسبان و لولي رفتند روي بام و دور تا دور ايستادند.پاسبانها با لباس نظامي و لوليها هم كه لباس خودشان را پوشيده بودند. آنها كرماني نيستند كه مثل كردها لباس ميپوشند. غربتياند ، شرورند، گردنه ميگيرند. از ديوار مردم بالا ميروند. براي خودشان نوچه دارند .اين عباس پهلوان سردستهشان بود. ميگفتند زنجير پاره ميكرد. گاو ميكشت براي آدمهاي شاه. هميشه عدهاي پشت سرش بودند. مثلا ميگفت فلاني را غارت كنيد يا گوشمالي بدهيد. بعد نوچههايش با كارد و قمه ميافتادند به جان آن بدبخت. دردسرت ندهم. آمدند درها را شكستند. هر كدام چوب داشتند، قمه و زنجير و آهن پاره. سر چوب شان يك قپه آهني بسته بودند مثل گرز. اول كاري كه كردند بنزين پاشيدند روي موتورها و دوچرخههاي مردم و آتش زدند. بوي لاستيك آمد توي مسجد. بعد گاز انداختند ميان ما. يك بويي ميداد كه آدم غش ميكرد. دود سفيد ميداد و چشمها را ميسوزاند. بعد بنا كردند به زدن مردم. هم لوليها ميزدند و هم پاسبانها. وقتي نتيجه نگرفتند. وارد مسجد شدند. عدهاي از زير دست و پايشان در رفتند. آتش شعله كشيد و گرفت به لباس مردم و فرش و زيلوي مسجد. عدهاي از پنجرهها فرار كردند. لوليها ميزدند، جوانهاي ما مقابله ميكردند. ما شيون ميكرديم .چند نفر از مامورها و لوليها ايستاده بودند دم درها و ميگفتند بگوييد جاويد شاه. اگر كسي ميگفت چوب نميخورد. نه ، كه قيمه قيمه ميشد. مردم كفش و لباسشان را فراموش كرده بودند. بعد تيراندازي كردند. «باقدرت جوپاري» را در صحن مسجد زدند. پاسباني از روي بام تيراندازي كرد و اين بنده خدا را زد. من نفهميديم چه طور از مسجد زدم بيرون. مردم يك طرف شعار ميدادند و لوليها طرف ديگر.
جنگ و گريز بود. از چند طرف مسجد آتش شعله ميكشيد. باك موتورها ميتركيد. آمدم خانه و ديدم از علي خبري نيست...
گرماي انقلاب از راه ميرسد. پابرهنهها به ميدان ميآيند. كنگره كاخهاي سلطنت پهلوي يكي پس از ديگري فرو ميريزد. سكينه خانم و علي هم ميآيند. امام به خاطر آنان آمده است. هنوز شيريني انقلاب را نچشيدهاند كه عراقيها مثل مور و ملخ ميريزند تا جان انقلاب را بگيرند. حالا علي نوجواني است براي خودش. مسجد جامع با آن همه خاطرات، محل كمك مردمي به جبهه ميشود. علي هم به جمع بزرگترها ميپيوندد. از جان و مال ميگذارد. خستگي نميشناسد. با همين كمكهاي مردمي چند سفر به جبهه ميرود و ميآيد.
يك روز سكينه خانم او را در لباس پاسداري ميبيند. علي او بزرگ شده است. سالهاي رنج رنگ ميبازد. اگر امام نميآمد...
علي مرد ميدانهاي نبرد ميشود. تجربههاي جنگ از او فرماندهاي باتدبير و شجاع ميسازد. عمليات پشت عمليات، دست و دل او راگرم و پر اندوخته ميكند. از قلههاي مهران تا آبها و نيزارهاي هور، رد پاي او پيداست.
همين روزها است كه ازعمليات كربلاي يك برميگردد و شيريني ميخورد. خود حاج قاسم سليماني فرمانده لشكر براي خواستگاري به خانه آقاي كياني ميآيد. فاطمه خانم به همسري علي شفيعي در ميآيد. شب عروسي بچههاي لشكر سر و صورت علي را اصلاح ميكنند. بچهها از اين كه علي خود افتاده و خود بلند شده، سر و سامان ميگيرند خوشحالند.
زندگي تازه علي در سادهترين شكل خود آغاز ميشود. فاطمه همسر شايستهاي براي اين رزمنده مهاجر است. سكينه خانم سر از پا نميشناسند. علي او صاحب زندگي شده است. علي ، جنگ و زندگي تازه را با هم جمع ميكند. وقت و بيوقت جبهه است اما براي همسرش عطر و روسري ميخرد، آن هم با روي خوش و از ته دل. چيزي براي خود كنار نمي گذارد زيرا مسافر است و فقير نواز. چند بار به فاطمه خانم گفته بود چقدر خوب ميشد روزي را ببينم كه محرومي وجود نداشته باشد.
علي دور از خانه و زندگي ، در دل دشتها و كوهها به دنبال روزنهاي براي رسوخ در ميان دشمن است. كار سخت و طاقت فرساي شناسايي و رساندن نيروها به محلهاي مناسب براي عمليات، فرصت سر خاراندن را به او نميدهد. اينها همه با ابتكارها و نوآوري هايي توام است كه از تجربههاي نظامي دوران جنگ محسوب ميشود.
شيوه رازداري او و حتي ساختن جانپناههاي مقاوم و مطمئن روي آبهاي هور، بسياري از گلولههاي دشمن را بيجواب ميگذارد. علي بيست ساله است كه شش ماه تمام از آمادهسازي تا تثبيت عمليات والفجر هشت يك نفس ميدود. ميگويند علي در هور پوست انداخت و كنار درياچه نمك به يك تكه سنگ نمك شباهت پيدا كرد.
علي است و جنگ. فرماندهي محورهاي عملياتي لشكر چهل و يك ثارالله به عهده او است .علي است و زندگي بامادري كه انگار همزاد رنج و درد است.
علي است و همسري كه داغ شهادت برادري را هم بر دل دارد و زندگي با علي كه ممكن است هر آن سايهاش بالاي سرش نباشد.
علي چرخ اين زندگي را با دستان فقر چشيده و پينهبستهاش ميچرخاند. آن قدر ميچرخاند تا آن روز صبح فرا ميرسد. صبح روز عمليات كربلاي چهار. هوا سرد و مهآلود است .در بيسيمها ميپيچيد كه علي شفيعي زخمي شده است.
گلولهاي بالاي ابروي او خط انداخته است. فرزند پابرهنه امام، وفاداريش را با خون ابروي زيبايش مهر ميكند. سكينه خانم از آن روز ميگويد: روزي كه خبر شهادت علي را به من دادند نتوانستم سرپا بايستيم. رفتم معراج شهدا. او رادر ميان بچههاي ديگري پيدا كردم. رويش را بوسيدم. دستش را بوسيدم. صدايش كردم. علي خنده بر لب خوابيده بود يك زخم كوچك برداشته بود. آسوده خوابيده بود...
حال اگر روزي از من بپرسند علي شفيعي را ميشناسي ميگويم:« بله! علي برادرم بود.»
*مرتضي سرهنگي-كمان
*سردار شهيد علي شفيعي ، فرمانده لشكر 41 ثارالله
ويژه دفاع مقدس در خبرگزاري فارس
متن بسیار جالبی بود