گردي سپيد هم رنگ گچ‌هايي که سال‌ها با آن بر روي تخته سياه مدرسه مشق "بابا آب داد" را مي‌نوشت، بر موهاي سياه رنگش نشسته است و ديگر هيچ تخته پاک کني اين رنگ پر از خاطره و تجربه را پاک نخواهد کرد.

 

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا) در اصفهان، امروز يکي از پيرترين معلمان زن اصفهان در حاليکه ديگر تواني براي راه رفتن ندارد و تکيه‌گاه ايستادنش عصايي و همراه شنيدنش سمعکي است، از خاطرات شيرين معلمي‌اش مي‌گويد.

 

"رباب ابطحي" پس از سال ها نشستن پشت ميز و صندلي و ايستادن مقابل تخته سياه، امروز در منزلش بر روي تختي پايه کوتاه و نزديک به در ورودي نشسته و در انتظار نوه و فرزندانش گوش به زنگ صداي در و يا تلفن است و هر ازگاهي نگاهي به باغچه پر از گل حياط منزل مي‌اندازد. پنجشنبه و جمعه‌ها بيشتر از روزهاي ديگرهفته اطراف او براي شنيدن خاطرات دوران معلمي‌اش شلوغ مي‌شود.

 

وي در ميان نوه‌هايش به مادر مشهور است، هر چند فرزندانش با افتخار بيشتر بر عنوان معلم بودن او تاکيد مي‌کنند و امروز اصرار فراوان دارد تا نوه‌هايش به دنبال شغل معلمي بروند و به همه تاکيد مي‌کند تا در آزمون‌هاي آموزش و پرورش شرکت کنند.

 

اين معلم پير و بازنشسته آموزش و پرورش از آن روزگاري سخن مي‌گويد که صبح‌ها غذا را بر روي چراغ سه فتيله‌اي مي‌گذاشت و سريع خود را به مدرسه مي‌رساند و ظهرها سطل ماست به دست تمام راه را از مدرسه دخترانه خيام تا منزل مي‌دويد تا بتواند به موقع سفره غذا را مقابل شوهرش پهن کند.

 

وي متولد سال 1303 است، زماني که کمتر دختري اجازه تحصيل داشت؛ رباب ابطحي به دليل علاقه فراوان پدرش به سينما راهي مدرسه مي‌شود تا خواندن و نوشتن را بياموزد. خانم ابطحي در گفت‌وگو با خبرنگار ايسنا دليل مدرسه رفتنش را در شرايط سخت آن روزگار که دختران براي تحصيل محدود بودند، اين گونه بيان مي‌کند: پدرم به سينما علاقه بسياري داشت، در آن زمان فيلم‌هايي که در اصفهان نشان داده مي‌شد دوبله نبود و تنها زيرنويس فارسي داشت و پدرم من را به مدرسه فرستاد تا بتوانم زيرنويس‌ها را براي او و دوستانش بخوانم.

ابطحي مي‌افزايد: هر هفته با پدر و دوستانش به سينما مي‌رفتم و براي آن‌ها با صداي بلند ترجمه فيلم‌ها را مي‌خواندم.

اين معلم بازنشسته آموزش و پرورش از سال 1325 به دليل پشتکار وعلاقه فراوانش، کار تدريس را در مقطع دبستان از مدرسه دخترانه خيام آغاز کرد.

ابطحي به خوش خط نوشتن دانش آموزانش تاکيد فراواني داشت.

وي مي گويد: بچه‌ها را مجبور مي‌کردم مشق‌هايشان را روي خط بنويسند. حتي دانش آموزاني که چپ دست بودند را مجبور مي‌کرديم با دست راست بنويسند چون تصورمان اين بود که نوشتن با دست چپ اشتباه است!

 

اين معلم پير و بازنشسته اصفهان ادامه مي‌دهد: دانش آموزاني را که با دست چپ مي‌نوشتند تنبيه مي‌کرديم تا اين که بخشنامه‌اي آمد که نوشتن با دست چپ را هم تاييد کرد.

 

وي هر چند ديگر توان بيرون رفتن از منزل را ندارد، اما خواندن روزنامه و مجله را براي دانستن آنچه در بيرون مي‌گذرد، فراموش نمي‌کند.

 

به ديوان حافظ و ادبيات علاقه بسياري دارد و کتاب‌هاي داستان و اشعار حافظ بيشترين وقت او را پر مي‌کنند.

 

اين معلم باز نشسته اصفهان در حالي که هر چند يكبار اشعاري از حافظ را زمزمه مي‌کند، مي‌گويد: به ادبيات و درس انشا علاقه بسياري داشتم، بيشترين موضوع انشايي که به دانش آموزان مي‌گفتم آب و فوايد آن بود.

 

وي دوران معلمي را بهترين و سخت‌ترين لحظات زندگي‌اش مي‌داند، در حالي که اصرار داريم خاطراتش را تعريف کند، مي‌گويد: دوران خوبي بود اما اکنون که به اين روزگار دچار شده‌ام و نمي توانم راه بروم، احساس مي‌کنم به دليل اين است بچه‌ها را دعوا کردم.

وي در سال 1353 هم زمان با فوت همسرش شغل معلمي را با وجود علاقه بسيار رها مي‌کند، اما هر از گاهي يادي از خاطراتش مي‌کند. 




---

---

---

---

---

---

---