راسخون

متن زیبای ادبی

pasargad54 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 2135
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 

You have to live moment to moment, you
Have to live each moment as if it is the 
Last moment. So don’t waste it in
Quarreling, in nagging or in fighting 
Perhaps you will not find the next 
Moment even for an apology

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.
بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.
پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن.
شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد

m_bb88 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 969
|
تاریخ عضویت : آبان 1388 
متن خوبیه
jazereyearam کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1313
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 
thanks
rasekhoonm کاربر برنزی
|
تعداد پست ها : 218
|
تاریخ عضویت : فروردین 1389 

Why mother is always so special:
When I came home in the rain,
Brother asked why didn’t you take an umbrella.
Sister advised why didn’t you wait till rain stopped.
Father angrily warned only after getting cold, you will realize.
But mother, while drying my hair, said stupid rain!
Couldn’t it wait, Till my child came home?
That’s MOM.
چرا (عشق) مادر هميشه بسيار ويژه است:
وقتي در باران به خانه رسيدم،
برادرم پرسيد چرا با خودت يك چتر نبردي.
خواهرم نصيحت كرد چرا منتظر نماندي تا باران بند بيايد.
پدر با عصبانيت هشدار داد وقتي سرما خوردي حالي‌ات مي‌شود.
اما مادر، همان‌طور كه موهايم را خشك مي‌كرد گفت: اي باران احمق!
نمي‌توانستي صبر كني تا بچه‌ام به خانه برسد؟
اين است (عشق) مادر.
منبع:جوانان امروز شماره2092
jama341 کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 53
|
تاریخ عضویت : خرداد 1388 
thanks alot
jazereyearam کاربر نقره ای
|
تعداد پست ها : 1313
|
تاریخ عضویت : آذر 1387 
thanks so much i enjoy when i read those things!


Why mother is always so special:
When I came home in the rain,
Brother asked why didn’t you take an umbrella.
Sister advised why didn’t you wait till rain stopped.
Father angrily warned only after getting cold, you will realize.
But mother, while drying my hair, said stupid rain!
Couldn’t it wait, Till my child came home?
That’s MOM.
چرا (عشق) مادر هميشه بسيار ويژه است:
وقتي در باران به خانه رسيدم،
برادرم پرسيد چرا با خودت يك چتر نبردي.
خواهرم نصيحت كرد چرا منتظر نماندي تا باران بند بيايد.
پدر با عصبانيت هشدار داد وقتي سرما خوردي حالي‌ات مي‌شود.
اما مادر، همان‌طور كه موهايم را خشك مي‌كرد گفت: اي باران احمق!
نمي‌توانستي صبر كني تا بچه‌ام به خانه برسد؟
اين است (عشق) مادر.
منبع:جوانان امروز شماره2092