بچه‌هاي كلاس سوم دبستان، زنگ اول علوم داشتند و قرار بود كه امروز خانم معلم از آنها درس بپرسد. براي همين بعد از مراسم صبحگاهي وقتي به كلاس آمدند همگي تندتند مشغول ورق زدن كتاب‌هايشان شدند تا بيشتر آماده شوند. مهسا كوچولو خيلي مي‌ترسيد و نگران بود كه نكند يك وقت خانم معلم از او درس بپرسد، چون ديروز به جاي درس خواندن تمام وقتش را مشغول بازي و تماشاي تلويزيون بود و اصلا به فكر درس نبود و حالا آمادگي لازم را نداشت. مدام خودش را سرزنش مي‌كرد و توي دلش مي‌گفت «كاش درسم را خوانده بودم، خدا كند كه خانم از من نپرسد و...».

چند دقيقه بعد خانم معلم به كلاس آمد و گفت كه از همه درس مي‌پرسد، اما براي اين كه بچه‌ها بهتر آماده شوند 10 دقيقه به آنها وقت مي‌دهد تا نگاهي به كتابشان بيندازند و بعد رفت و از بچه‌ها هم خواست كه از وقتشان استفاده كنند.

همگي مشغول خواندن شدند، كلاس ساكت بود و مهسا سعي مي‌كرد كه بيشتر بخواند، اما وقت خيلي كم بود و او فرصت زيادي نداشت.

خانم معلم تصميم گرفت روي تخته چيزي بنويسد، بنابراين رو به تخته ايستاد و شروع به نوشتن كرد كه ناگهان صداي جيغ و داد بچه‌ها بلند شد، خانم سريع به طرف بچه‌ها برگشت و ديد كه كنار پنجره همه دختر كوچولوها از روي نيمكت‌هايشان بلند شده‌اند و فرياد مي‌زنند! خوب كه نگاه كرد متوجه شد كه يك يا كريم آمده توي كلاس و حالا مي‌خواست‌ از پنجره بيرون برود، اما هر چقدر سعي مي‌كرد نمي‌توانست و مي‌خورد به شيشه و مي‌افتاد پايين، بيچاره بدجوري هم ترسيده بود، چند بار اين كار را تكرار كرد، اما موفق نشد و عاقبت خسته و مانده درست وسط كلاس روي زمين نشست، اما بچه‌ها هنوز جيغ مي‌زدند، بعضي‌ها از ترس و بعضي هم چون ديگران جيغ مي‌كشيدند، داد مي‌زدند!

خانم معلم با تلاش بسيار زياد بچه‌ها را آرام كرد و از آنها خواست كه يك طرف كلاس بايستند و بعد تصميم گرفت به پرنده كمك كند تا از كلاس بيرون برود و آن وقت آرام آرام به طرفش رفت و باز هم از بچه‌ها خواست كه از جايشان تكان نخورند و ساكت باشند.

دخترها مي‌ترسيدند و چند تايي دستشان را جلوي دهانشان گرفته بودند، چند نفري چشمان خود را بسته بودند و بعضي هم زير لب و آهسته مي‌گفتند «خانم مواظب باش، خانم مواظب باش».

خانم معلم همين طور كه جلو مي‌رفت، آرام گفت: «بچه‌ها اصلا نترسيد، كاري با شما نداره، ببينيد خودشم ترسيده، بايد كمكش كنيم تا راهشو پيدا كنه و بره».

و بعد خيلي آرام دستانش را دراز كرد، پرنده را گرفت، كنار پنجره آمد و آن را رها كرد.

بچه‌ها براي خانم معلم دست زدند و دوباره جيغ كشيدند و سر و صدا كردند!

خانم معلم آنها را ساكت كرد و گفت: خب بچه‌ها ديگه همه چيز تموم شد ‌و از همه خواست كه سر جايشان بنشينند و ادامه داد: بچه‌ها گوش كنيد، به خاطر اين اتفاق، وقت زيادي از كلاس گرفته شد براي همين پرسيدن درس رو مي‌ذاريم براي فردا و الان تمرين مي‌كنيم.

مهسا كه خيلي خوشحال شده بود يك دفعه داد زد: هورا... همه كلاس ساكت شدند و به او نگاه كردند. خانم معلم گفت: مهسا، چه خبره؟

مهسا كه متوجه شد كار بدي كرده سرش را پايين انداخت و گفت: ببخشيد خانم، حواسم نبود و با خودش قرار گذاشت كه وقتي به خانه رفت درسش را خوب خوب بخواند.

رضا بهنام