پرنده اي دركلاس
چند دقيقه بعد خانم معلم به كلاس آمد و گفت كه از همه درس ميپرسد، اما براي اين كه بچهها بهتر آماده شوند 10 دقيقه به آنها وقت ميدهد تا نگاهي به كتابشان بيندازند و بعد رفت و از بچهها هم خواست كه از وقتشان استفاده كنند. همگي مشغول خواندن شدند، كلاس ساكت بود و مهسا سعي ميكرد كه بيشتر بخواند، اما وقت خيلي كم بود و او فرصت زيادي نداشت. خانم معلم تصميم گرفت روي تخته چيزي بنويسد، بنابراين رو به تخته ايستاد و شروع به نوشتن كرد كه ناگهان صداي جيغ و داد بچهها بلند شد، خانم سريع به طرف بچهها برگشت و ديد كه كنار پنجره همه دختر كوچولوها از روي نيمكتهايشان بلند شدهاند و فرياد ميزنند! خوب كه نگاه كرد متوجه شد كه يك يا كريم آمده توي كلاس و حالا ميخواست از پنجره بيرون برود، اما هر چقدر سعي ميكرد نميتوانست و ميخورد به شيشه و ميافتاد پايين، بيچاره بدجوري هم ترسيده بود، چند بار اين كار را تكرار كرد، اما موفق نشد و عاقبت خسته و مانده درست وسط كلاس روي زمين نشست، اما بچهها هنوز جيغ ميزدند، بعضيها از ترس و بعضي هم چون ديگران جيغ ميكشيدند، داد ميزدند! خانم معلم با تلاش بسيار زياد بچهها را آرام كرد و از آنها خواست كه يك طرف كلاس بايستند و بعد تصميم گرفت به پرنده كمك كند تا از كلاس بيرون برود و آن وقت آرام آرام به طرفش رفت و باز هم از بچهها خواست كه از جايشان تكان نخورند و ساكت باشند. دخترها ميترسيدند و چند تايي دستشان را جلوي دهانشان گرفته بودند، چند نفري چشمان خود را بسته بودند و بعضي هم زير لب و آهسته ميگفتند «خانم مواظب باش، خانم مواظب باش». خانم معلم همين طور كه جلو ميرفت، آرام گفت: «بچهها اصلا نترسيد، كاري با شما نداره، ببينيد خودشم ترسيده، بايد كمكش كنيم تا راهشو پيدا كنه و بره». و بعد خيلي آرام دستانش را دراز كرد، پرنده را گرفت، كنار پنجره آمد و آن را رها كرد. بچهها براي خانم معلم دست زدند و دوباره جيغ كشيدند و سر و صدا كردند! خانم معلم آنها را ساكت كرد و گفت: خب بچهها ديگه همه چيز تموم شد و از همه خواست كه سر جايشان بنشينند و ادامه داد: بچهها گوش كنيد، به خاطر اين اتفاق، وقت زيادي از كلاس گرفته شد براي همين پرسيدن درس رو ميذاريم براي فردا و الان تمرين ميكنيم. مهسا كه خيلي خوشحال شده بود يك دفعه داد زد: هورا... همه كلاس ساكت شدند و به او نگاه كردند. خانم معلم گفت: مهسا، چه خبره؟ مهسا كه متوجه شد كار بدي كرده سرش را پايين انداخت و گفت: ببخشيد خانم، حواسم نبود و با خودش قرار گذاشت كه وقتي به خانه رفت درسش را خوب خوب بخواند. رضا بهنام