فتنه
بسم الله الرحمن الرحيم
مفهوم فتنه
در اين روزها از فتنه، فتنههاي آخر الزمان و از اين مقولات زياد صحبت میشود. يکي از کليدواژههاي قرآن کريم و روايات، از جمله نهجالبلاغه، همين واژه فتنه و مشتقات آن است. شايد در قرآن کريم اين مادّه در حدود 60 مورد و در نهجالبلاغه حدود 80 مورد به کار رفته باشد. جا دارد که بحث جامعي در اين زمينه انجام بگيرد.
ترتيب منطقي بحث اقتضا میکند که اول در باره مفهوم فتنه صحبت کنيم. اصلاً فتنه به چه معناست؟ موارد کاربرد آن کدام است؟ و چرا اين واژه به کار رفته است؟ به هر حال محور اول مبادي تصوري بحث است. در قرآن کريم واژة فتنه در موارد مختلفي ذکر شده است که مورد استعمال آنها شباهت کمي به همديگر دارند، و عملاً حکم مشترک لفظي را دارند. بسياري از لغويين سعي میکنند حتي مشترکات لفظي را هم به يک اصل يا دو اصل برگردانند و بگويند اصل اين معاني يک چيز است و با خصوصيات مورد يا با اضافه کردن ويژگیهايي، معناي دوم و سوم به وجود میآيد. در اين زمينه افراط و تفريطهايي هم وجود دارد. يک بحث اين است که اصلاً اين کار، کار درستي است؟ اگر منظور اين است که اينها را به يک مشترک معنوي برگردانيم و بگوئيم: اصل، يک معناست و آن تعدّد معاني، خصوصيات مورد است، مثل انسان که در بين همه افراد مشترک است و ويژگیهاي نژاد، زبان، خون، رنگ، جنسيت، و... باعث میشود انسان يک جا مرد و يک جا زن باشد، يک جا سياه و يک جا سفيد باشد؛ انصاف اين است که اين کار ميسّر نيست و اين کار نادرستي است. گاهي آن قدر معاني با هم تفاوت دارند که نمیتوان گفت: اينها مشترک معنوي هستند. امّا اگر مقصود، کاري است که در زبانشناسي هم معمول است که میگويند: اصل يک لغتي، يک معنايي بوده و تدريجاً در طول زمان، تحوّلاتي پيدا کرده و بعداً يک معناي ديگري پيدا شده که به اصطلاح به آن منقول میگويند و بعد جهت نقل را پيدا کنند تا بدانند به چه مناسبت از اين معنا به يک معناي ديگر منتقل شده است، يک چنين تلاشي براي کشف ارتباط بين معاني مختلف در حدّ معقولي که عرفپسند باشد (نه اينکه تکلّفات زيادي داشته باشد) کار درستي است و اين کار يک فرعي از فروع زبانشناسي است.
موارد استعمال کلمه فتنه در قرآن کريم طوري است که نمیشود آن را مشترک معنوي محسوب کرد و بگوييم ماده «فتن» همه جا به يک معنا است. در مورد أموال و أولاد میفرمايد: . فتنه در اينجا هر معنائي داشته باشد، وقتي آنرا با اين آيه مقايسه کنيم که : فتنه از قتل بدتر است، چه نسبتي با هم میتوانند داشته باشند؟ اگر يک معنا داشته باشند بايد گفت: اولاد شما از قتل بدتر هستند و اين معناي روشني ندارد. همچنين وقتي مشتقات فتنه، مثل را در نظر بگيريم. مفسرين گفتهاند: اينجا مفتون به معناي مصدر است. کساني به پيغمبر اکرم ـالعياذ باللهـ نسبت جنون دادند. در اينجا میگويد: بسنجيد، ببينيد که آيا شما اولي به جنون هستيد يا او؟ اينجا مفتون به معني مجنون يا جنون است. فتنه در با با اموال و اولاد چه ارتباطي دارد؟ هيچ جهت مشترکي که قابل قبول باشد بين اينها نمیشود پيدا کرد. همچنين مانند:و امثال اينها که معمولاً در کتابهاي لغت هم، اينها را به عنوان معاني متعدد براي فتنه ذکر کردهاند.
قاعدهاي در زبانشناسي وجود دارد که میگويد: اصولاً الفاظي که در هر زباني وضع میشوند، ابتدائاً براي مصاديق مادي است. آدميزاد در ابتدا که شروع به حرف زدن میکند، هنوز مسائل معنوي و انتزاعي را درست درک نمیکند. آنچه مورد نيازش است، همين مصاديق مادي است که در دنيا با آنها سر و کار دارد. مثلاً قطعاً اول مفهوم علوّ را که وضع کردند ـقطعاً که میگويم يعني ظن متآخم بعلمـ اول براي بالا بودن سقف نسبت به کف و امثال آن وضع کردهاند. بعد توجه پيدا کردند به اينکه يک معانیاي وجود دارد که تعبير ديگري با آن مناسب نيست جز اينکه بگوييم آنها بلند هستند. مثل اينکه بگوييم مقام خدا علوّ دارد. يعني بعد از تصور علوّ مادي، اين معنا را براي علوّ معنوي تصور میکنند. در اينجا همان لفظي را که براي علوّ مادي وضع شده بوده، تجريد میکنند و میگويند دو گونه علوّ داريم يکي علوّ حسي است و يکي علوّ معنوي است، و خدا علوّ معنوي دارد و چيزهايي از اين قبيل. اين قاعده را در زبانشناسي میتوان مورد توجّه قرار داد که اول الفاظ براي مصاديق مادي وضع شده و تدريجاً به مناسبتهايي براي معاني انتزاعي اعتباري، و بعد هم براي معاني معنوي مافوق طبيعي بهکار رفته است.
اما گاهي يک مفاهيم معنوي هست که نمیشود بگويند يک مصداق مادي و يک مصداق معنوي دارد. آن قدر از خصوصيات مادي تنزيه شده که اصلاً معناي ديگري شده است. به هر حال میتوان اين را يک قاعدهاي تلقي کرد که الفاظ ابتدائاَ براي معاني حسّي وضع شده، بعد تدريجاً با تصرفاتي، اول به صورت مجازِ با قرينه، بعد کم کم به صورت منقول بهکار رفته، و بعد يک معناي جديدي پيدا شده است.
اگر اين را بپذيريم، وقتي موارد استعمال فتنه را ملاحظه میکنيم، حسّیترين معنايي که براي فتنه در خود قرآن کريم استعمال شده است در آيه شريفه: است: يعني به عنوان عذاب انسانهايي روي آتش گداخته میشوند. فَتَنَ در اينجا يعني داغ کردن و سوزاندن. وقتي طلا را در آتش ذوب میکنند، میگويند: فتن الذهب، يعني طلا را روي آتش آب کردند. از اين جهت میتوان گفت: اوّلين باري که فتن وضع شده براي همين داغ کردن وضع شده است. اين داغ کردن يک لوازم و آثاري دارد. به مناسبت اين آثار و لوازم، اول مجازاً و بعدها به صورت منقول، لفظ «فتن» را در معاني ديگري استعمال کردند. معمولاً وقتي چيزي را روي آتش داغ میکنند، حرکتي اضطرابي در آن پيدا میشود. لذا بعدها «فتن» را در مورد اضطرابات به کار بردند. اضطراب گاهي اضطراب شخصي است که يک حالت رواني براي آدم پيدا میشود. گاهي اضطرابات اجتماعي است. جامعه متزلزل و مضطرب میشود. تدريجاً فتنه معاني جديدي پيدا کرده و بعد در مورد بلاهايي که براي آدم پيش میآيد و حال آدم را متغير و مضطرب میکند به کار رفته است.
لازمه امتحان کردن يک حالت اضطراب است؛ از اين جهت به امتحان هم فتنه گفته شده است. در همين آيه شريفه اول سوره روم ميفرمايد: يعني آيا مردم میپندارند که وقتي میگويند ما ايمان آورديم، ما همين طور از آنها قبول میکنيم و کار تمام میشود و ديگر امتحان نمیشوند؟ : ما همه پيشينيان را امتحان کرديم شما را هم امتحان خواهيم کرد. در اينجا فتنه به معناي امتحان است.
میتوان چنين تصوّر کرد که اصل آن واژه به معني گداختن و داغ کردن بوده و بعد به جهت لوازمش که اضطراب و... بوده، کم کم به اضطرابهاي روحي و اضطرابهاي اجتماعي و آشوبها و... نقل داده شده تا به آشفتگیهاي ديني رسيده است. اگر فضايي ايجاد شود که اعتقادات ديني مورد شک و ترديد قرار بگيرد، اينهم يک اضطرابي ايجاد میکند. آشفتگي و ابهامهايي که باعث میشود کساني در دين خودشان شک کنند، اينهم فتنه است. مربوط به اين مورد اخير است. يعني کاري کنند که مردم در دينشان شک کند و مضطرب شوند؛ نفهمند دين حقّ و اعتقادات صحيح کدام است. اين بدتر از آن است که کسي را بکشند. براي اينکه وقتي کشته شود اگر مؤمن است، به بهشت میرود و اگر غير مؤمن است از آن بدتر نمیشود. امّا وقتي يک مؤمني دينش مورد فتنه واقع میشود، يعني وسايل شک و ترديد در دينش فراهم میشود، و بالاخره ايمانش را از دست میدهد، ديگر اهل نجات نيست. مسلماً اين ضررش بيش از کشتن او است. پس فتنه با چنين ملاحظاتي اين مصاديق را میتواند داشته باشد. در اينجا به همين اندازه اکتفا میکنيم که فتنه معاني متعددي دارد.
بحث ديگر اين است که آيا زندگي انسان در
اين دنيا بي فتنه میشود (فتنه به معناي عامش که شامل همه موارد امتحان میشود، چه
امتحانات فردي چه امتحانات گروهي و اجتماعي)؟ البته محال عقلي نيست؛ ولي حکمت الهي
اين گونه نيست. اين عالم به گونهاي است که سر دو راهیها و چندراهیها واقع
میشويم. گاهي ترديد پيدا میکنيم که اين طرف را انتخاب کنيم يا آن طرف را؟ اين وضع
زندگي که ما داريم، بدون امتحان نمیشود. خدا هم میفرمايد: : ما مرگ و زندگي را آفريديم براي
اينکه شما را امتحان کنيم. امتحان کنيم که چه بشود؟ که کدامتان کارتان بهتر است؛ يعني خدا براي ارزشيابي کار بايد يک
شرايطي فراهم کند. اسم اين، امتحان است. پس بر حسب اين آيه و دهها آيه ديگر خدا
میفرمايد: شرايطي پيش میآوريم که شما امتحان شويد تا آنچه ته دلتان است ظاهر شود.
جوهر وجودتان ظهور پيدا کند که چه کسي هستيد؟ اين کار خداست. البته خدا از اوّل
میداند که هر کسي چقدر گناه خواهد کرد، و اگر از اول شخص را - العياذ بالله - در
جهنّم میآفريد، چه کسي میتوانست بگويد چرا؟ ولي اين عالم براي چيست؟ بايد اين
عالم باشد تا من با اختيار خودم اين مسير را طي کنم و انسان يعني همين. آنچه منشأ
اين شده که آدميزاد اين لياقت را پيدا کند که به مقام خلافت الهي برسد، همين ويژگي
است و الّا فرشتگان مقرّب الهي بودند؛ ولي خدا صلاح ندانست که آنها خليفه شوند.
گفت: : من جانشيني را در زمين به وجود خواهم
آورد. گفتند: : اين موجودي که میخواهي روي زمين بيافريني موجودي است که فساد
و خونريزي خواهد کرد. آيا اين را خليفه میکني؟ : فرمود: آن سرّي که در اين کار است شما
نمیفهميد. و نمیتوانستند هم بفهمند. چون سرّ همين بود که بايد يک موجودي باشد که
با اختيار و انتخاب خودش به مقام قرب الهي برسد. و فراتر از مقام ملائکه هم برسد.
امّا اختيار و انتخاب لازمهاش اين بود که آدم دو گرايش مختلف داشته باشد: هم
گرايشي داشته باشد که او را به طرف گناه بکشد و هم گرايشي به طرف عبادت، و او جهت
عبادت را انتخاب کند و بدين وسيله برتري خودش را ثابت کند، روشن کند که جوهر او اين
گونه است که پا روي خواستههاي نفسانیاش میگذارد تا خدا راضي باشد و اين در
ملائکه نبود؛ يعني نمیدانستند گرايش به معصيت يعني چه؟ چون آنها نمونهاش را درون
خودشان نمیيافتند. اينها نمیتوانستند تصور کنند که يک موجود، جاذبه به ترک عبادت
بلکه به ضدّ عبادت داشته باشد و با اختيار خودش پا روي اين کشش بگذارد و به مقامي
برسد که عبادتي بهتر از آنها انجام دهد. خدا هم فرمود: من چيزي میدانم که شما
نمیدانيد. نه اينکه خدا بُخل کرد و به آنها نفهماند؛ بلکه نمیتوانستند بيابند.
پس آنچه باعث اين شد که انسان لياقت خلافت اللهي پيدا کند همين ويژگي است. بنابراين
زندگي انسان بدون امتحان شدني نيست.
پس مسأله دوم اين است که ما بايد اين را
بدانيم که طبيعت اين زندگي توأم با اين است که دائماً شرايطي پيش بيايد که ما سر
دوراهیها و چندراهیها قرار بگيريم. قرآن اسم اين وضعيت را امتحان میگذارد. در
اينجا هم يک مفهومیاست که وقتي لفظي را میخواهيم در آن به کار ببريم، براي اينکه
تفاهم نزديکتر باشد، از معاني حسّي کمک میگيريم. معمولاَ ما وقتي يک چيزي را
نمیدانيم، امتحان میکنيم تا خودمان بفهميم. خدا هم همين تعبير را به کار میبرد؛
امّا میدانيم خدا چيزي برايش مجهول نيست؛ اما وقتي میخواهد بگويد: شما را سر
دوراهیها قرار میدهم تا دائماً يکي را انتخاب کنيد، میگويد دائماً امتحانتان
میکنم. حقيقت اين است که خدا وقتي میخواهد با ما صحبت کند که ما يک چيزي بفهميم،
بايد با زبان ما حرف بزند. اگر بخواهيم آن حقيقتي که وجود دارد و تأثيري که در
سرنوشت ما دارد را با لفظ بگوييم، بهترين لفظ اين است که بگوييم: يک امتحان است؛
چراکه ما را مضطرب میکند. میتوان اسم آن را بلا و از جهت ديگر اسمش را فتنه
گذاشت. فتنه اين بود که يک چيزي را روي آتش داغ میکنند و مضطرب میشود. ما کأنّه
در يک شرايطي واقع میشويم که مضطرب میشويم و نمیدانيم چه کار کنيم؛ مخصوصاً آن
جايي که قضيه آن قدر ابهام داشته باشد که تشخيص اينکه چه کار بايد کرد هم مشکل
میشود. اين واقعاً فتنه است. يعني کاملاً انسان کلافه میشود. نمیفهمد چه کار
بايد بکند. آن قدر هوا غبارآلود شده است که نمیشود تشخيص داد که جادّه کجاست. ولي
هر چه امتحان سختتر باشد، نتيجهاش هم بهتر است. هر آني ما در انواع امتحانات
درگير میشويم. اگر انسان توجه داشته باشد به اينکه اين رفتارها بناست سرنوشت ما
را تغيير بدهد؛ ما را جهنّمي يا بهشتي کند و نمیدانيم چه خواهد شد؟ جاي اين دارد
که انسان خيلي مضطرب باشد. آدم عاقل دائماً چنين اضطرابي داشته باشد. خوف خدا يعني
همين. هر قدر ايمان قویتر باشد، ترس آدم بيشتر میشود؛ چون بيشتر دلش میخواهد
نمره قبولي بياورد.
شايد مفاهيمي که در فارسي با فتنه مناسبتر است، گرفتاري و آشفتگي باشد. کسي را مورد فتنه قرار دادند يعني گرفتار و درگيرش کردند، کاري کردند که آشفتگي براي او پيدا شود. امتحان و فتنه و گرفتاري اصلاً رمز زندگي دنيا است. به تعبير ديگر هدف نزديک از آفرينش انسان، امتحان است. خدا انسان را براي چه در اين دنيا آفريد؟ تا امتحان کند. بعد سؤال میشود: امتحان کند تا چه شود؟ تا لياقت بالاتري پيدا کند. لياقت بالاتر پيدا کند که چه شود؟ تا پاداش بالاتري نصيب او بشود و نهايتاً پاداشي نصيب او شود که عقل ما به کنه آن نمیرسد؛ فقط يک لفظ کلي میگوييم: به خدا نزديک شود. آن میشود هدف نهايي خلقت. هدف نزديکش امتحان است. هدف دومش پاداش و بهشت است، و هدف نهايیاش رسيدن به قرب الهي است. خدا انسان را براي رحمت خلق کرد. يک رحمتي است که ملائکه نمیتوانند دريافت کنند؛ چراکه ظرفيتش را ندارند. ما ملائکه را درست نمیشناسيم؛ امّا همين اندازه میدانيم که انگيزه معصيت ندارند؛ لذا اين ابتلائات را هم نخواهند داشت. نتايجي هم که بر اين امتحانها مترتب میشود، عايد آنها نمیشود. آن کسي که در امتحان قبول میشود با کسیکه امتحان نداده، مساوي نيست. بايد امتحان بدهد تا هم براي خودش و هم براي ديگران معلوم شود چهکاره است. البته خدا احتياج به امتحان کردن ندارد؛ بلکه منظور اين است که باطن شخص ظهور پيدا کند، يا به تعبير ديگري که بيشتر قابل بيان باشد، تا استعدادهايش شکوفا شود: يا در جهت صعود، يا در جهت نزول و هبوط.
1 . العنکبوت / 1و2.
2 . الانفال / 28.
3 . البقره / 191.
4 . القلم / 6.
5 . التوبه / 49.
6 . الذاريات / 13.
7 . الملک / 2.
8 . البقره / 30.
فتنه
در جلسه قبل به مناسبت اين ايام و حوادث اخير موضوع فتنه و امتحان را مطرح کرديم. ابتدا مفهوم فتنه و امتحان را عرض کرديم. وقتي فهميديم که مفاهيم اين الفاظ با هم خويشاوندي دارند، سؤالاتي براي آن عنصر مشترکِ بين اين مفاهيم مطرح ميشود که مناسب است فيالجمله در مورد آنها بحثي انجام بگيرد.
آن جا که خدا بندگانش را امتحان ميکند، اين سؤال مطرح ميشود: اصلاً امتحان خدا چه معنائي دارد؟ معمولاً چيزي را امتحان ميکنيم که اطلاع درستي از آن نداريم، يا کساني را مورد امتحان قرار ميدهيم که آنها را کاملاً نميشناسيم و ميخواهيم آنها را شناسايي کنيم.
امّا به عقيده ما خداي متعال همه چيز را خوب ميداند؛ حتّي خطورات ذهني ما را ميداند و به سرنوشتمان علم دارد. حال کسي که اين همه آگاهي دارد و چيزي بر او مخفي نيست، امتحان به چه کار او ميآيد؟ اين سؤال در باره خيلي از مفاهيمي که در قرآن درباره خداوند ذکر شده است، به خصوص در صفات و افعالي الهي، مطرح ميشود. مثلاً قرآن درباره عدّه اي ميفرمايد: خدا از آنها انتقام گرفت: . در اينجا هم اين سؤال مطرح ميشود که انتقام در جائي است که کسي به آدم ضرري بزند و او در صدد جبران اين ضرر برآيد. معمولاً هم براي تشفي و خنک شدن داغ دل است: اين چنين مفاهيمي در مورد خدا معني ندارد. چراکه خدا از حالي به حالي تغيير نميکند و همچنين ضرري به او نميرسد. در مورد چنين کسي که هيچ ضرري به او نميخورد، اين انتقام گرفتن يعني چه؟
در مورد غضب هم همين مسئله مطرح ميشود. قرآن در موارد زيادي ميفرمايد: خدا بر کساني غضب کرد: کسي که ضرري به او خورده، اهانتي به او شده، ناراحت ميشود، خونش به جوش ميآيد، رنگش قرمز ميشود و رگهاي گردنش پر ميشود. در اين حال ميگويند: غضب کرد. امّا خدا اين حالات را ندارد. اصلاً تحت تأثير چيزي قرار نميگيرد. اگر دقت کنيم اين سؤال در مورد خشنود شدن خدا هم مطرح ميشود.
دقّت در خداشناسي و شناخت صفات و افعال إلهي سؤالاتي را مطرح ميکند که جوابش خيلي آسان نيست. ميتوان يک مطلب کليدي گفت که در مورد همه موارد مذکور به نحوي کارساز باشد، و آن اين است که نه ما ميتوانيم ذات إلهي و حقيقت صفات خدا و حقيقت افعال خدا را درک کنيم و نه هيچ موجود ديگري چنين امکاني را دارد. امّا صفات و افعالي که در خود قرآن آمده است، به زبان ما سخن گفته است. اگر ما بخواهيم در اين صفات و افعال دقّت کنيم، بايد آن لوازمي که به لحاظ سخن گفتن با ما رعايت شده، يعني آن لوازمي که همراه با نقصها و يک حيثيتهاي امکاني است را حذف کنيم؛ مثلاً وقتي ميگوئيم: «خدا غضب کرد» درست است که غضب کردن ما، خارج شدن از حال عادي است، به طوري که رنگ و روي انسان تغيير ميکند، عصباني ميشود و داد ميزند، ولي در مورد خدا بايد اين جهات نقص را حذف کرد؛ يعني خون خدا به جوش نميآيد؛ چراکه خون ندارد که به جوش بيايد. رگهايش درشت نميشود و رنگش قرمز نميشود؛ چراکه خدا رنگ ندارد که قرمز شود. نتيجه اينها که عبارت است از عذاب کردن و طرد کردن شخصِ مورد غضب، حقيقت فعل خداست. اين امور گفته شده، براي اينکه به زبان ما سخن بگويند؛ يعني اگر ما بخواهيم تصوّري از غضب إلهي داشته باشيم، ميگوئيم: اگر بنا بود ما با حالت بشريمان چنين کاري انجام دهيم، چه نام داشت؟ چه حالي براي ما پيدا ميشد؟ اسم آن غضب بود. امّا غضب به آن معنايي که در ما وجود دارد، محال است در خدا وجود داشته باشد. اگر خدا اينها را به زبان ما نميگفت، هيچ چيز نميفهميديم. درک نميکرديم که در اين موقعيت، بهترين چيزي که ميتوان در باره خدا، افعال خدا و صفات خدا درک کرد، چيست؟ خداوند در قرآن خيلي چيزها را با تشبيه به ما ميفهماند؛ چون اگر آن حقيقت را مستقيماً بگويد، درست درک نميکنيم.
اين شبهه در مورد مفاهيمي مانند وجود ، واجب الوجود بودن، خالق بودن و ... خدا نيز مطرح ميشود. حتّي وقتي ميگوييم خدا موجود است، آنچه ابتدائاً ميفهميم، چيزي مانند وجود اشياء مادي است. خالق در خود قرآن درباره غير خدا هم به کار رفته است. درباره حضرت عيسي - عليه السلام - ميفرمايد: تو از گل مانند پرندهاي را خلق ميکني. وقتي ما در باره خدا، خالق را به کار ميبريم، همان معنايي را ميفهميم که در باره حضرت عيسي ميفهميم؛ فکر ميکنيم خلق يعني خدا گل برداشت، دستکاري کرد و يک شکلي به آن داد. در حالي که خلق کردن خدا، با اين معنا خيلي فرق دارد. او ميگويد: . حتّي اين تعبير که ميگويد: نيز به زبان ماست و الّا خدا احتياج به گفتن هم ندارد. به چه کسي بگويد باش؟ چيزي که هنوز نيست چگونه به او بگويد باش؟ از اين رو الفاظ و مفاهيمي که درباره صفات و افعال إلهي بکار رفته است، آن مواردي که ايهامِ معناي نقص دارد، بايد حيثيت نقصش را تجريد و تنزيه کرد. بايد گفت: خلق ميکند، امّا نه مثل خلق ما. در روايات هم ائمه اطهار ـسلام الله عليهم اجمعينـ همين طور به ما دستور داده اند که در ذهن يا در مقام توصيف بگوئيد: اين صفت براي خدا ثابت است، امّا نه آنچنان که در مخلوقات است.
البته خدا به بعضي از بندگانش يک معرفتي داده که ما از آن هم خبري نداريم. آنها را استثنا کرده و گفته است: آن توصيفي که آنها ميکنند، درست است. حال آنها چگونه هستند؟ خدا خودش ميداند. ما همان طور که خدا را درست نميشناسيم، آن بندگانش را هم درست نميشناسيم و نميدانيم به چه مقامي رسيدهاند. ، اينها هستند:
ممكن است با بحثهاي عقلاني كه بزرگان كردهاند، مقداري فهممان رقيقتر و دقيقتر و اشكالش كمتر شود؛ امّا با اين مباحث كُنه آن را نميفهميم. از امام باقر - عليه السلام - روايت است: : هر چيزي را در وهم و ذهن خودتان تصوّر مي كنيد، اين مخلوق شماست. اين خدا نيست. اين چيزي است كه شما در ذهنتان ساخته ايد. مفهومش هم مفهومي است كه شما ساخته ايد. با اينها نميشود حقيقت خدا را شناخت. اگر كساني رسيدند به مقاماتي كه مخلصين رسيدهاند، آن وقت پردههائي برداشته ميشود و يك چيزهايي را مي بينند.
معناي امتحان کردن هم آن امتحان کردني نيست که درباره ما صادق است که چيزي را نميدانيم و ميخواهيم معلوم شود. جالب اين جاست که خدا در بعضي از آيات ميفرمايد: خدا امتحان ميکند تا بداند. : ما شما را آزمايش ميکنيم تا بدانيم کدام مجاهد و اهل استقامت هستيد و در مقام انجام وظيفه صبر ميکنيد. معناي «تا بدانيم» اين نيست که خدا نميدانست. اين علم به اصطلاح بزرگان اهل معقول، علم فعلي است. علم فعلي يک مفهوم اضافي بين عالم و معلوم است. اين مفهوم اضافي يک معناي حادث است. اين اضافه وقتي پيدا ميشود که طرفش هم باشد. وقتي طرفش نباشد، اضافهاي تحقق پيدا نميکند. البته علم ذاتي خدا عين ذاتش است و آن هيچ تغييري نميکند و معلول چيزي نيست؛ امّا اين آن علم نيست، بلکه علم ديگري است.
براي درک معناي امتحان الهي مقدمتاً بايد گفت: هدف از خلقت انسان اين است که با اختيار خودش مسير سعادت را طي کند. اختيار در اينجا يعني انتخاب کردن. وقتي انتخاب معنا پيدا ميکند که لااقلّ دو راه وجود داشته باشد و انسان يکي را انتخاب کند و از يک راه آن برود؛ در اين صورت ميگويند: اين راه را انتخاب کرد. راه موجودات ديگر حتّي ملائکه يک سويه است. آنها اصلاً چيزي جز عبادت خدا دوست نميدارند و ميلشان به چيز ديگري تعلّق نميگيرد. در زمين و آسمان آنچه ميبايست خلق کند، خلق کرده است که همه موجودات يک طرفه هستند. فقط جاي يک موجودي باقي مانده بود که خودش انتخاب کند و زندگياش يک سويه نباشد. چنين موجودي بايد قدم به قدم راههاي متعددي جلوي وي باشد تا انتخاب کند. هر چه زمينه انتخاب بيشتر باشد، زمينه تکاملش بيشتر است. چون اصلاً تا انتخاب نباشد، به کمال نميرسد. بايد انتخابي در ميان باشد و او درست انتخاب کند تا به کمال برسد. امّا اگر جبري باشد يا اتّفاقي باشد، کمالي براي او ايجاد نميشود.
در قرآن به کليات اين مبحث اشاره شده است. در رابطه با اينکه خدا چگونه امتحان ميکند، فرموده که هر چه را که روي زمين است، از گياهان، جانوران، حشرات، ماهيها، داراي جاذبههائي قرار داديم تا شما را با آنها بيازماييم: . عجيبتر اين است که خود انسانها وسيله آزمايش براي همديگر هستند: . روزي عدّه اي در عالم وسيع است و مرفّه هستند؛ اينان وسيله آزمايش بعضي ديگر هستند: . فقرا براي اغنيا موجب آزمايش هستند، به اين صورت که آيا اغنيا وظيفهشان را نسبت به آنها انجام ميدهند يا نه؟ نسبت به آنها فخر ميفروشند يا نه؟ اغنيا هم براي فقرا موجب آزمايش هستند، به اين صورت که آيا در مقابل اغنيا از روي طمع خضوع ميکنند يا نه؟ آيا نسبت به آنها حسد ميورزند يا نه؟ زيبائي يا زشتي چهره يک شخص براي خود او و ديگران آزمايش است. يک تير است و صدها نشان. اين، زيبايي اين عالم است.
اين چنين تدبيري براي عالم، براي اين نبود که خدا نميدانست؛ بلکه براي اين بود که انسان موجودي است که بايد انتخاب کند و براي انتخاب بايد زمينههاي انتخاب فراهم شود؛ يعني دائماً سر چند راهيها قرار بگيرد تا يکي را انتخاب کند. وقتي چشمش جائي ميافتد که نبايد نگاه کند، آيا نگاه ميکند يا نه؟ گوشش کدام صدا را ميشنود؟ زبانش کدام حرف را ميزند؟ همه اينها امتحان است. نه تنها بديها، بلاها و مرضها، بلکه نعمتها هم وسيله آزمايش است: ، همه نعمتها و همچنين همه بلاها، زمينههائي هستند براي انتخاب ما در گفتن، شنيدن، نگاه کردن، فکر کردن و در تصور ذهني. در ذهن چه چيزي تصوّر ميشود؟ ممکن است در ذهن گماني برده شود که همين گناه باشد. انسان حقّ ندارد در باره هر چيزي هر طور که دلش ميخواهد فکر کند. در باره مؤمن بي جهت نبايد سوء ظن داشت. حتّي آنجا هم آزمايش است.
اينکه در هر حالي دهها و صدها آزمايش وجود دارد، همه نعمت خداست که اگر نباشد رشدي پيدا نميشود. اگر اين آزمايشها نبود، ما رشد و کمالي پيدا نميکرديم. ارزش ما به اندازة همان نطفهاي بود که در ابتدا بوديم بلکه به اندازة ماقبلش که هيچ نبوديم: .
خداوند انسان را با مجموعهاي از عوامل مختلف، گرايشهاي مختلف و جاذبههاي مختلف خلق کرد براي اينکه وي را آزمايش کند: . پس هدف از آفرينش در اين جهان، آزمايش است. امّا همان طور که از قرآن استفاده ميکنيم، اين هدف نهايي نيست. آزمايش براي چيست؟ براي اين است که انسان خودش را به کمال برساند. به تعبير علمي و فلسفي، آزمايش براي اين است که استعدادهاي انسان به فعليت برسد. آن موجودي شود که ميتواند بشود. اسم اين را قرآن آزمايش ميگذارد.
بر حسب يک استنباط ظنّي ميتوان گفت: در ميان اين آزمايشها آن مواردي که اهميت بيشتري دارد و گرفتاري و درگيري و ابهام آن بيشتر است، علاوه بر اينکه مفاهيمي چون ابتلاء و امثال آن بر اينها اطلاق ميشود، مفهوم فتنه هم به اينها اطلاق ميشود. «فتنه» آن آزمايشهايي است که حساس، کارساز و نقطه عطف است و به طور کلي اهميت بيشتري دارد. با توضيحي که گذشت، همه چيز و همه کس براي ما آزمايش است، امّا قرآن روي موارد به خصوصي تأکيد کرده است که اينها موارد آزمايش هستند، تا ما بيشتر توجّه داشته باشيم. گاهي با نون تأکيد ثقيله و با قسم ميگويد: .
بخشي از موارد آزمايش، امور مادي هستند: . اين يک بخشي از وسايل امتحان است. گرسنگي، خوف و ناامني، از دست دادن زن و فرزند، از بين رفتن اموال ، اينها همه وسايل آزمايش است.
بخش دومِ موارد امتحان، مربوط به جهات فکري و عقيدتي است. وسوسههايي که شياطين، وسوسه ميکنند و القائاتي که شيطان القاء ميکند، وسيله آزمايش است: به اين موارد به خصوص توجّه کرده است. همه آنچه در زمان ما از شبهات و شکوکي که در اعتقادات ديني إلقا ميشود و دائماً رسانههاي خارجي و سايتهاي وابسته براي تضعيف عقايد پخش و توزيع ميکنند، همه در قسم دوّم قرار ميگيرد. اينها فتنههاي ديني، فکري، و اعتقادي است. اين موارد است که مصداق و مصداق است. فتنههاي ديگر که با قتال رفع نميشود. وقتي ميگويد: با مشرکين قتال کنيد حتّي لاتکون فتنة، يعني تا زمينه گمراه کردن ديگران از بين برود.
و بالاخره دسته سوم فتنههايي است که به امور اجتماعي مربوط ميشود. حتي وجود خود پيغمبران براي ديگران يک فتنه و يک آزمايش است: . خداوند يک چوپاني را نزد فرعون ميفرستاد تا بگويد: من پيغمبر هستم و بايد از من اطاعت کني. اينها ميخنديدند و ميگفتند: هيچ کس ديگر نبود که بفرستد؟ يک چوپان فقير تهيدست را فرستاده است! مسخره ميکردند: خدا بر اينها منّت گذاشت و از ميان همه ما، اينها را انتخاب کرده است!
اين فتنههاي اجتماعي که موجب گمراهي انسانهاي زياد و گاهي نسلهائي از انسانها ميشود و گاهي دامنه اش تا روز قيامت باقي ميماند، فتنههاي عظيم است.
همه اينها براي انسانها، مصاديق امتحان است و هر کدام مراحل مختلفي از شدت و ضعف و از عظمت را دارد. ما بايد توجّه داشته باشيم و بدانيم در اين عالم مثل دانش آموزي هستيم که سر جلسه امتحان نشسته است. دانش آموزي که سر جلسه امتحان نشسته، تمام حواسش جمع است که اشتباه نکند. از صبح که از خواب بلند ميشويم بايد برويم سر جلسه امتحان تا آخر شب که ميخوابيم. فردا هم باز همين است. اصلاً اين عالم جاي امتحان و همه چيز آن وسيله امتحان است. آنچه که ما بايد حواسمان نسبت به آن جمع باشد اين است که خوب امتحان بدهيم و بس. وقتي کل عالم جاي امتحان است، نبايد اصلاً توجّهي به غير آن داشته باشيم، مگر به اندازه ضرورت که باشيم و بتوانيم امتحان بدهيم.
اينها مقدمه است تا امتحان شويم. امتحان شويم تا چه نتيجه اي حاصل شود؟ امتحان ميشويم تا وارد يک عالم ابدي شويم که رحمتي الهي دريافت کنيم که هيچ موجودي لياقت دريافت آن رحمت را ندارد. آن رحمت مخصوص کساني است که در اين عالم خوب امتحان دادهاند. هيچ موجود ديگري لياقت درک اين رحمت را ندارد و اصلاً نميتواند آنرا درک کند. هدف آنجاست. پس امتحان يک هدف متوسط است؛ يعني ما را امتحان ميکنند تا خوب امتحان بدهيم و نتيجتاً لياقت رحمت الهي را پيدا کنيم و در قيامت به ما پاداش دهند؛ بالاترين پاداش بر طبق آنچه در قرآن آمده رضوان إلهي است: و آن امري است که ملائکه هم لياقت درک آن را ندارند. خداوند آنرا براي انسان مقدّر فرموده است به شرطي که در اين دنيا خوب امتحان بدهد.
1 . العنکبوت / 1و2.
2 . الاعراف / 136.
3 . التوبه / 14.
4 . الفتح / 6 و المجادله /14 و الممتحنه / 13.
5 . المائده / 110.
6 . يس / 82.
7 . الصافات / 159 و 160.
8 . همان، ج 66، ص 293.
9 . همان، ج 1، ص 225.
10 . محمد / 31.
11 . الکهف / 7.
12 . محمد / 4.
13 . الانعام / 165.
14 . الانبياء / 35.
15 . الاعراف / 168.
16 . الحجرات / 12.
17 . الانسان / 1.
18 . همان / 2.
19 . البقره / 155.
20 . همان.
21 . الحج / 53.
22 . البفره / 191.
23 . همان / 193.
24 . الانعام / 53.
25 . التوبه / 72.
بسم الله الرحمن الرحيم
در جلسه اول پيرامون مفهوم فتنه و مرادفات يا مشابهات آن مثل امتحان و ابتلا، و در جلسه دوم درباره حقيقت امتحان و ضرورت آن براي زندگي انسان در ارتباط با هدفي که خداي متعال از آفرينش انسان در اين عالم داشته، بحث کرديم. در اين جلسه به توفيق الهي درباره موارد فتنه و ابتلاء در قرآن کريم بحث کوتاهي خواهيم داشت.
مواردي را که قرآن در
زمينه فتنه و ابتلاء بحث کرده است، ميتوان به دو دسته کلي تقسيم کرد. البته روح
همه اين موارد اين است که خداي متعال شرايطي پيش ميآورد تا افراد سر دو راهيها يا
چند راهيها قرار بگيرند و يک راه را انتخاب کنند. حقيقت امتحان و فتنه و ابتلا و
همچنين هدف از آفرينش انسان در اين عالم همين است. موارد امتحان به حسب تعبيرات
قرآن کريم فرق ميکند. در برخي موارد خداي متعال صريحاً امتحان کردن را به خودش
نسبت داده است و ميفرمايد: ما مبتلا کرديم، ما امتحان کرديم. در برخي موارد به
انسانها نسبت داده است و ميفرمايد: انسانها ايجاد فتنه کردند. روح هر دو بر
ميگردد به اينکه بايد زمينهاي براي انتخاب انسانها فراهم شود تا با اختيار خود
استعدادهاي خويش را شکوفا کنند و راه نهايي خودشان را برگزينند. مواردي را که خدا
به خود نسبت ميدهد - عمده آيات از اين دسته است – باز قابل تقسيم به دو دسته است.
در يک دسته مورد فتنه امور تکويني است؛ يعني خدا چيزي را به صورتي خلق کرده يا وصف
وجودي تکويني خاصّي به آن داده تا اسباب آزمايش و فتنه قرار گيرد. در دسته ديگر
افعال تشريعي الهي به عنوان وسيله امتحان ذکر شده است. مثلاً ميفرمايد: ما اين
دستور را داديم و اين وظيفه را تعيين کرديم تا انسانها آزمايش شوند.
اما
آنهايي که مربوط به امور تکويني است باز يک دسته آياتي است که به طور کلي ذکر
فرموده که ما همه شما را امتحان ميکنيم يا همه چيز وسيله امتحان و آزمايش است.
دسته ديگر، موردهاي خاصّي را به عنوان وسيله آزمايش بيان ميفرمايد.
از آياتي که به طور کلي ميفرمايد: ما همه
انسانها را امتحان ميکنيم، آيهاي است که در اول بحث در اين جلسات مطرح شد:: مردم گمان
نکنند، همين که گفتند: ايمان آورديم، ما آنها را رها ميکنيم و از آنها
ميپذيريم. نه، اينها بايد امتحان شوند. پيشينيان را هم امتحان کرديم، اينها را
هم امتحان خواهيم کرد. بعد از اينهم هر کس بيايد، امتحان خواهد شد. اين يک اصل کلي
است. در بعضي آيات ميفرمايد: همه پديدههاي زمين وسيله امتحان هستند، مانند:
: همه آنچه
روي زمين است را، زينت قرار داديم تا مردم را آزمايش کنيم که رفتارشان با اين
جاذبههائي که روي زمين وجود دارد چگونه خواهد بود. آيا خوبي و بدي، حلال و حرام را
رعايت ميکنند؟ فقط اصل امتحان هم نيست، بلکه در ميان امتحان شدگان هم مراتب، مختلف
است تا بهترينها شناخته شوند: اين يک دسته آيات است.
دسته ديگري از آيات، برخي
نعمتهاي خاصّ را به عنوان وسيله آزمايش معرفي ميکند. منظور از خاصّ اين است که
دايرهاش اضيق از دسته قبل است، به اين صورت که کلياتي است که شامل همه چيز
نميشود. مثل اموال شما و
فرزندانتان وسيله آزمايش هستند. در ميان اموري که در دنيا انسان به آنها وابستگي
پيدا ميکند، آنچه طبيعيتر و عموميتر است اين دو امر است. شايد در هيچ جاي دنيا
انساني پيدا نشود که نسبت به اموال دنيا يک تعلّق خاطري پيدا نکند و دلش هواي مال
نکرده باشد. داشتن فرزند هم اينگونه است. تجربههاي عمومي دنيا، تجربههاي روزگار
خودمان، تجربههاي شخصي ما اين مطلب را نشان ميدهد. اين دلبستگي که انسان نسبت به
فرزند دارد با هيچ چيز قابل مقايسه نيست. همين طور مالي که کسب ميکند مخصوصاً آن
مالي که انسان براي به دست آوردنش زحمت کشيده باشد. خداي متعال اينها را به خصوص
ذکر ميفرمايد، براي اينکه توجه ما را بيشتر جلب کند به اينکه بدانيم اينها
اسباب امتحان است و خودش اصالت ندارد. مثال ديگر از امور خاص، آيه معروفي است که
ميفرمايد: مواردي که اين آيه ذکر ميکند، شامل مال و فرزند هم ميشود؛ امّا روي اموال
خاصّي تکيه کرده است. در بعضي از تفاسير ثمرات به فرزندان هم تفسير شده است. اينها
اسباب آزمايش هستند. از موارد ديگر اسباب امتحان فقر و غنا ميباشد. هر دو وسيله
آزمايش است. در سوره فجر ميفرمايد: در هر دو مورد ميگويد: ما مبتلا
ميکنيم. در فارسي مبتلا کردن، تعبيري است که فقط در موارد سختي بکار ميرود؛ امّا
در اصطلاح قرآني اين طور نيست؛ بلکه هر امتحاني، ابتلا است.
در اين آيه خداوند
يکي از گلايههاي خود را از انسان مطرح ميکند. ميفرمايد: اگر خدا اين طور امتحان
کند که او را در جامعه محترم و مورد اکرام قرار دهد و خدا نعمتهائي به او بدهد، در
اينجا ميگويد: بله خدا من را احترام کرده و گرامي داشته است! امّا اگر راه امتحان
او را فقر قرار دهد و روزياش را تنگ کند، در اينجا فراموش ميکند که هر دوي
اينها امتحان بود و ميگويد: خدا من را خوار کرده و به من اهانت کرده است. در
صورتي که هر دو وسيله امتحان است. هيچ کدام اصالتاً نه ملاک اکرام است و نه ملاک
اهانت.
خداوند درباره کساني که در اين دنيا نعمتهاي زيادي به آنها داده است،
ميفرمايد: فريب اين نعمتها را نخوريد و خيال نکنيد که چون نعمتشان زياد است،
نشانه اين است که خدا اينها را خيلي دوست دارد. خطاب به خود پيغمبر اکرم - صلي الله
عليه و آله - مي فرمايد:چشمهايت را
به اين کساني ندوز که ما به آنها نعمتهاي دنيا داديم و زندگي آنها داراي زرق و
برق و جاذبههايي شده است. خود اين تعبير خيلي معنادار است. يک وقت انسان يک چيزي
را نگاه مي کند، در اينجا مي گويند: «نظر اليه». يک وقت چشمش را مي دوزد و گردنش را
مي کشد تا خوب تماشا کند، در اينجا مي گويند: چشمانش را به يک جائي دوخته است. در
اين آيه ميفرمايد: به اين نعمتها و متاعهائي که به گروهي از مردم داده ايم، چشم
ندوز، يعني به اينها اهميّت نده. اينها کالاها و زخارف دنيا است. اين نعمتها را به
اينها داده ايم تا آنها را مورد فتنه و آزمايش قرار دهيم: . چيزي که وسيله آزمايش است، حسرت خوردن ندارد. آيا درست است که از روي
حسرت گفته شود: چرا بايد فلان کس با فلان وسيله آزمايش شود! ثروت يک گونه و فقر هم
گونه ديگري از امتحان است. هر دو را بايد به چشم امتحان نگاه کنيم. طبيعت اين عالم
و همه کالاهاي اين دنيا، اين است که وسيله آزمايش است. ما اشتباه مي کنيم که خيال
مي کنيم اينها مطلوبيّت دارد و بايد به آنها دل بست و زحمت کشيد تا آنها را به دست
آورد و از آنها لذّت برد. هم خودش و هم لذّتهايش اصالت ندارند و وسيله براي
آزمايش هستند.
يک راه ديگر براي امتحان اين است که خداوند در ميان جامعه يک قشري
را برخوردار و ثروتمند مي کند و يک قشري را محروم؛ نه اينکه يک نفر گاهي روزياش
تنگ است و گاهي وسيع. حکمت اين تفاوت چيست؟ چرا خداوند بين انسانها فرق گذاشته
است؟ البته معناي اين حرف اين نيست که خود آنها دخالتي در وضعشان نداشته اند. براي
اين دسته زمينه اي فراهم شده که توانسته اند مالي به دست آورند و ثروتي بياندوزند و
ديگران چنين وسيله اي برايشان فراهم نشده است. بالاخره نتيجه اين شده که در جامعه
اين دو قشر شکل بگيرند. در چند آيه مشابه، علّت اين نکته بيان شده است. در آيه 48
سوره مائده ميفرمايد: اگر خدا ميخواست ميتوانست همه
شما را يک دست قرار دهد. همه يک نوع غذا داشته باشيد. لباسهايتان، خانههايتان و
... مثل هم باشد و همه چيز يکنواخت باشد. ولي خدا اين را نخواسته است. زمينههايي
را فراهم کرده که اختلافاتي در ثروتها و ... پديد آيد؛ چرا؟ براي اين است که شما
آزمايش شويد که آيا آنهايي که ثروت بيشتري دارند، حقّ ديگران را مي دهند؟ آيا
آنهايي که ثروت کمتري دارند به فقر خود و به آنچه حقّشان است قانع هستند يا به مال
ديگران دست درازي مي کنند؟ آيا به تقديرات خدا راضي هستند يا در عمق دلشان از خدا
گله و شِکوه دارند که چرا ما اين امتحان را پس ميدهيم؟ بندگاني وجود دارند که
داشتن همه ثروتهاي دنيا با محتاج بودن به يک لقمه نان، برايشان تفاوتي نميکند.
چنين انساني باور کرده است که همه اينها آزمايش است و کار خدا حکيمانه است. معتقد
است که چه من ثروت داشته باشم و چه فقر، ميتوانم خدا را بندگي کنم و به مقامي برسم
که فرشتگان مقرّب خدا بايد خادم من شوند.
البته اينها غير از انجام وظيفهاي
است که انسان در قبال کسب روزي دارد. انسان بايد دنبال روزي حلال برود و بايد کسب و
کار داشته باشد. آنها هم يک نوع آزمايش است؛ به خاطر اينکه به دستورات خدا عمل
ميکند. اين دو امر را بايد از هم تفکيک کنيم.
باب ديگر آزمايشهاي الهي، افعال تشريعي و دستورات
خداوند است. تمام تکاليف خدا وسيله آزمايش است تا معلوم شود چه کسي بهتر عمل
ميکند. در آيات قرآن گاهي خداوند روي يک موارد خاصّي دست گذاشته و ميگويد: اينها
را وسيله آزمايش شما قرار ميدهم. در آيه 94 از سوره مائده ميفرمايد: در اينجا خداوند
ميفرمايد: مسأله صيد و شکار وسيله آزمايش است به خصوص براي کساني که در حرم هستند.
مسجدالحرام و اطراف آن تا محدوده خاصّي حرم است و صيد در آنجا در حال احرام، حرام
است. ميفرمايد: گاهي ما شکاري ميفرستيم که دست شما به آن ميرسد يا اگر نيزه
بيندازيد به او ميخورد. اين وسيله آزمايش است که آيا صيد ميکنيد يا نميکنيد؟
نظير اين آيه درباره اصحاب سبت آمده است. خداوند به آنها دستور داده بود که روز
شنبه ماهي صيد نکنند. :روزهاي
شنبه دسته دسته ماهيها کنار ساحل ميآمدند و خيلي راحت ميتواستند آنها را صيد
کنند. امّا روزهاي ديگر اين طور نبود. خداوند دستور داده بود روز شنبه نبايد صيد
کنيد. اين امتحان بود. اينگونه امتحانات الهي براي اين است که روشن شود، آيا به
دستور خدا عمل ميشود و يا ميگويند: آقا اصل، اقتصاد است! اگر پول نداشته باشيم
همه چيز بر باد است! بايد پول به دست آورد. بني اسرائيل گفتند: ما روز شنبه صيد
نميکنيم. ولي حوضچههايي کندند و روز شنبه آب را به درون آن حوضچهها هدايت
ميکردند. وقتي ماهيها درون حوضچهها ميرفتند، جلوي آب را ميبستند و روز يک شنبه
ميرفتند آنها را صيد ميکردند. به همين دليل خدا آنها را مسخ کرد و به صورت ميمون
درآمدند. بعضي کارها و حيلههاي شرعي که ما به کار ميبريم از همين قبيل است و
گرفتاريهائي هم که به دنبال آن ميآيد از همين جهت است. از اوضاع گراني گله
ميکنيم و يا ميپرسيم چرا خشکسالي پيش ميآيد؟ چرا زلزله و سيل رخ ميدهد؟ ولي
نميپرسيم خودمان چه کرديم؟
همه انسانها امتحان ميشوند، براي
اينکه ما بدانيم کسي مستثني نيست، خداوند براي پيغمبران امتحانهاي خاصّي قرار
داده است. مهمترين امتحاني که قرآن ذکر کرده و شايد در طول تاريخ بشر چنين امتحاني
کم نظير باشد، امتحاناتي بود که براي حضرت ابراهيم - عليه السلام - پيش آمد. در آتش
افتادن، دستور ذبح اسماعيل و سختيهايي که اصلاً در عالم بي نظير است. براي انداختن
حضرت ابراهيم به درون آتش منجنيق درست کردند و او را درون منجنيق گذاشتند و به درون
آتش پرت کردند. خداوند او را چنين امتحان کرد تا ببيند آيا صبر ميکند يا نه؟ نکته
جالب اين است که در اين فاصلهاي که از منجنيق به طرف آتش پرتاب شد، جبرئيل آمد و
گفت: ابراهيم! آيا حاجتي داري؟ گفت: به تو، نه. از تو چيزي نميخواهم. گفت: پس از
خدا بخواه. گفت او دارد ميبيند. علم او به حال من از درخواست کردن من کفايت
ميکند. در حالي جبرئيل به سراغ
ابراهيم ميآيد و از او ميخواهد که اگر درخواستي داري بگو، که ميخواهند ابراهيم
را در آتشي عظيم بياندازند. در آن شرايط ميگويد: به تو حاجتي ندارم. اگر همه اين
عالم خلق شده بود براي اينکه يک ابراهيم در آن پيدا شود، ارزش داشت. بعد از همه
اين ابتلائات، خدا فرزندي به او داده است. فرزندي که در عالم بي نظير است. در سنّ
نوجواني اين فرزند، که زيبا و با کمال شده، خداوند دستور ميدهد که او را ذبح کن و
سرش را ببر! ابراهيم بدون هيچ تعلّلي تا به خواب ديد و فهميد چنين وظيفهاي دارد،
فوراً آماده شد.
اين امتحانات مقدمه بود تا حضرت ابراهيم به مقام امامت برسد.
اگر بفهميم که حضرت ابراهيم با همه اين کمالات در مقابل سيدالشهدا - عليه السلام -
بايد زانو بزند، آن وقت حقّ ميدهيم که همه اين عالم فداي حسين باشد. اگر کسي به
ساحت ابا عبدالله - عليه السلام - جسارت کند، از جهتي براي من و شما امتحاني است که
در مقابل آنها چه عکس العملي نشان ميدهيم. آيا به خاطر برخي اغراض سياسي، رياست و
... سکوت ميکنيم؟ و حتّي اين اندازه هم به خودمان زحمت نميدهيم که محکوم کنيم و
بگوئيم بد کاري کردند؟
انسان گاهي به کجا ميرسد! يکي ابراهيم، و يکي سيدالشهدا
ميشود و يکي هم به خاطر اغراض سياسي حاضر نيست توهين کننده به سيدالشهدا را محکوم
کند! تفاوت ره از کجاست تا به کجا!
اگر خدا چنين امتحاناتي از انبياء گرفته، در
مقابل، نعمتهائي هم که به پيغمبران داده به هيچ کس نداده است. اميدواريم خداي
متعال همه ما را در امتحانات موفق بدارد.
1 . العنکبوت / 1و2.
2 . الکهف / 7.
3 . الانفال / 28.
4 . البقره / 155.
5 . الفجر / 15 و 16.
6 . طه / 131.
7. الاعراف / 163.
8 . بحار الانوار، ج 68، ص 156.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
انواع فتنه
موارد ابتلا و امتحان در نهج البلاغه
در اين جلسه اندکي به بررسي موارد
استعمال واژههاي ابتلا و امتحان در نهجالبلاغه ميپردازيم. اميرالمؤمنين - عليه
السلام - در خطبه 192، معروف به خطبه قاصعه که بزرگترين خطبه نهجالبلاغه است،
بيان بسيار زيبا و منظّمي درباره امتحانات الهي در عالم خلقت دارند که گويا
تاريخچهاي از امتحانات الهي است.
حضرت در ابتدا
ميفرمايند: خداي متعال وقتي حضرت آدم را خلق کرد، فرشتگان و ابليس را به وسيله
حضرت آدم امتحان کرد. گويا اوّلين مورد امتحان در عالم خلقت، امتحان فرشتگان و
ابليس به وسيله حضرت آدم بود. خداي متعال به فرشتگان و ابليس - که در صف ملائکه
قرار داشت - امر فرمود: همه در مقابل او به خاک بيفتيد:. فرشتگان همه بي چون
و چرا به سجده افتادند. در رابطه با اينکه همه فرشتگان بودند يا فرشتگان ارضي -
فرشتگان موکّل در زمين - قدر متيقن همه فرشتگان ارضي که موکّل به اين عالم هستند،
بودهاند؛ چون در برخي روايات اشاره شده که دستهاي از فرشتگان، آنچنان مستغرق در
جلال و جمال الهي هستند که اصلاً از اينکه خدا انسان و آدمي آفريده است، با خبر
نشدهاند (نرد علمها الي اهلها.)
در ميان اينها فقط ابليس از جنس فرشتگان
نبوده است؛ امّا از کثرت عبادت بسيار شبيه آنها شده بود، به طوري که ديگر ملائکه
گمان ميکردند که وي نيز از آنهاست؛ لذا وقتي به ملائکه خطاب شد که سجده کنيد، از
آنجا که به اين جمع خطاب شد، ابليس هم با اينکه از جنّ بود، مکلّف بود سجده
کند.
ابليس مردود شد. : گفت: من به بشري که از گلي خشکيده خلق شده است، سجده
نميکنم. يعني گل خشکيده و بعضي به لجن
ترجمه کردهاند. به هرحال آدم از گل خشکيدهاي خلق شد. به همين جهت هم ابليس
ميگفت: من اشرف از او هستم چون من از آتش خلق شدهام. اميرالمؤمنين - عليه السلام
- بعد از اينکه به اين داستان اشاره ميکنند، ميفرمايند: : اگر خدا ميخواست آدم را از نوري خلق ميکرد
که روشني او چشمها را خيره ميکرد و زيبائيش عقلها را مبهوت ميساخت و از عطري که
تمام نفسها را به خودش مشغول ميکرد و همه ميخواستند او را ببويند. اگر آدم اين
گونه خلق ميشد، ابليس هم در مقابل او سجده ميکرد و ملائکه خيلي راحت به چنين
موجودي که اين همه شکوه و عظمت دارد، اين همه زيبا و دوست داشتني است، سجده
ميکردند. ولي در اين صورت ديگر امتحاني تحقق پيدا نميکرد. ارزش سجده ملائکه از آن
جهت بود که آنها نگفتند: ما کجا و يک موجود خاکي کجا؟ بلکه چون خدا فرموده بود،
گفتند: سمعاً و طاعتاً؛ امّا ابليس گفت: «... أَنَا خَيْرٌ مِنْه ...».
پس خداي متعال براي امتحان ما در
بسياري از اموري که در اين عالم بر ما مجهول است، حکمتهائي قرار داده که ما از آن
حکمتها بيخبر هستيم. گاهي درون دلمان و گاهي هم به زبان اعتراض ميکنيم که چرا
چنين است. اگر
خدا آدم را با آن صفات آفريده بود، همه در مقابلش کرنش ميکردند. «آن وقت امتحان ملائکه امر خيلي سادهاي
بود. مثلاً اگر از يک ديپلمه بخواهند که يکي از چهار عمل اصلي را انجام دهد، اين
امتحان نيست. امتحان آن وقتي است که براي شخص متناسب با موقعيتش، سخت باشد.
اميرالمؤمنين - عليه السلام – در ادامه ميفرمايند: : خدا خلقش
را به وسيله اموري که اصلش را نميدانند، امتحان ميکند. اگر بدانند که نميتوان
نام آنرا امتحان گذاشت. امتحاني که جواب سؤال هم کنارش نوشته شده باشد، امتحان
نيست. حکمت اينکه خدا اينها را مجهول قرار
ميدهد و وسليه آزمايش، ايناست که آنها آزمايش شوند و مرتبه اطاعتشان معلوم شود و
وقتي اطاعت کردند، روح استکبار و تکبّر و خودبزرگ بيني از آنها سلب شود.
اميرالمؤمنين - عليه السلام -
به مردم ميفرمايد: نگاهتان را به اين ثروتها يا به اين تهديدستيها ندوزيد و به
اينها اهميت ندهيد؛ چراکه اينها ملاک نيست. اينها وسيله امتحان است. حضرت در
ادامه به آيهاي از قرآن استدلال ميکنند: : آيا چنين
ميپندارند که وقتي مال و ثروت و فرزندان زيادي به آنها ميدهيم، به خاطر اين است
که حتماً ما خيلي خير آنها را ميخواهيم؟ هيچ کليت ندارد. اين وسيله آزمايش است.
نه معنايش اين است که ما خيلي اينها را دوست داشتيم که اين ثروت را به آنها
داديم، نه معنايش اين است که دشمنشان بوديم. البته گاهي همين نعمتها باعث ميشود
که بر عذابشان افزوده شود. پس به اينکه کسي ثروت دارد يا فقير است، اهميت ندهيد.
فقط فکر اين باشيد که در مقابل خدا چه وظيفهاي داريد که انجام دهيد. حضرت در ادامه
ميفرمايند: : خدا آن کساني را که پيش خود، براي خود بزرگي قائلند و
خودبزرگبين هستند - والمستکبرين في انفسهم يعني پيش خود، خود را بزرگ ميشمارند -
با اولياء خودش که به نظر آنها مستعضف هستند، امتحان ميکند. خدا اينها را به
وسيله اين فقرا امتحان ميکند. البته متقابلاً فقرا را هم از راه ديگري به وسيله
اغنيا امتحان ميکند. بسياري از افراد در مقابل اغنيا وظايف واجبي دارند که انجام
نميدهند؛ مثلاً آنها را نهي از منکر نميکنند، براي اينکه ناراحت نشوند!
عيبهايشان را به آنها تذکر نميدهند براي اينکه بتوانند از ثروت آنها استفاده
کنند! به آنها احترام ميگذارند براي اينکه رأي آنها را براي خود جلب کنند!
اينهم امتحاني است که آيا وقتي به کسي احترام ميگذارند به خاطر پول وثروت وي به
او احترام ميگذارند يا به خاطر دينش؟ اين براي فقرا يک نوع امتحان است.
فراز ديگري در همين خطبه
درباره امتحاني است که خداي متعال مردم را با آن در مورد انبياء امتحان ميکند.
ميفرمايند: انبياء غالباً از مردم طبقات پايين و فقير بودند، موقعيت اجتماعي و
شکوه و عظمت ظاهري نداشتند. همين امر که انبياء در ميان فقرا و از طبقه متوسط و
فقير جامعه انتخاب ميشوند، براي مردم امتحاني است. . عبارتها، عبارتهاي بسيار زيبا، ادبي و جالبي
است. اگر انبياء از آنچنان قدرتي برخوردار بودند که کسي طمع در توان آنها
نميکرد، ... اين امر باعث ميشد که مردم خيلي راحت براي آنها اهميت قائل شوند و
حرف آنها را بشنوند و به آنها اعتنا کنند. چون در قرآن در مورد خود پيغمبر اکرم -
صلي الله عليه و آله – از قول کافران ميفرمايد: اگر خدا ميخواست پيغمبر بفرستد،
پس چرا يکي از بزرگان اين دو شهر را نفرستاد؟ چرا بر يک رجل عظيم نفرستاد -
منظورشان از عظيم، پولدار و صاحب قدرت بود. آيا جواني که از کودکي يتيم بوده، اکنون
پيغمبر خدا شده است؟ . - اين جمله براي کساني که دقت کنند و اهل معرفت باشند، تعبير بسيار
عالياي است - ميفرمايد: خدا خواسته که پيروي انبياء اختصاص به خودش داشته باشد؛
يعني انگيزه مردم براي تبعيت از انبياء فقط خدا باشد و در اطاعت از انبياء هيچ
شائبهاي در نيت نداشته باشند؛ نه به خاطر اينکه پول و موقعيت دارد و ميتوانند از
او بهرهاي ببرند و براي زندگيشان استفادهاي کنند و ... . اين نکته براي ما بسيار
آموزنده است که دقّت کنيم، ببينيم واقعاً اسلام و پيروي از اهلبيت - عليهم السلام
- را که ميپذيريم، آيا فقط به خاطر اين است که خدا خواسته است، يا به خاطر ايناست
که در کنارش يک منافعي هم داريم؟
حضرت در ادامه
ميفرمايد: اين يک قاعده کلي است که البته روشن
است؛ ولي حضرت به آن تصريح فرموده است. ميگويد: برخي از اين امتحانها، آسانتر، و
برخي سختتر است. هر چه امتحان سختتر باشد، پاداش آن بيشتر خواهد بود. امتحانهاي
ساده که افراد، راحت ميتوانند جواب دهند، مزد زيادي ندارد.
در مورد حضرت
ابراهيم، در آتش افتادن، يک امتحان بود که آنرا با رضا و رغبتِ فراوان پذيرفت. اگر
اهميت آن امتحاناتي که در مورد حضرت ابراهيم بود را هم کساني بفهمند، مثل افتادن در
آتش و ... (که کمابيش ما هم ميفهميم)، امّا يک امتحانات خيلي دقيق وجود دارد که
اصلاً ما صورت مسأله را نميفهميم. به نظر من امتحانِ مهمتر براي آن حضرت، آن
لحظهاي بود که جبرئيل آمد و گفت: «هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ»: کاري با ما داري؟
ابراهيم بين زمين و هوا در فضائي است که او را از منجنيق پرت کردهاند تا داخل آتش
بيفتد! در اين فاصله جبرئيل آمده و ميگويد: با ما کاري داري؟ فرمود: به تو احتياجي ندارم! اين امتحان است. اين از آن در آتش
افتادن و از ذبح فرزند هم مهمتر است. در يک چنين حالي انسان بگويد: «فقط خدا»، و
به هيچ کس ديگري اعتمادي نداشته باشد، مهم است. از اين قبيل امتحانات براي پيغمبر
اسلام فراوان بوده است. پيامبر گرامي اسلام هم امتحان داشت؛ امّا آنچه او در سايه
امتحان به دست ميآورد، از همه آنچه ما در عالم ميشناسيم، ارزشمندتر بود.
در فراز ديگري
ميفرمايند: از زمان حضرت آدم تا زماني که انسان روي زمين وجود دارد، همه را خدا به
يک وسيلهاي که براي همه مشترک است، امتحان کرده است. اينهم يک نوع امتحان است، و
آن اين است که يکسري سنگهائي را در يک بياباني قرار داده است که نه آبي دارد، نه
علفي، نه باغي و نه ساختماني. آنجا چند سنگ به همراه يک سنگ سياه است. به همه بني
آدم، از خود حضرت آدم گرفته تا همه کساني که روي اين زمين زندگي کنند، دستور داده
است که بايد برويد به اين سنگها احترام بگذاريد و دور آنها طواف کنيد. اينهم يک
جور امتحان است. سنگي که به تعبير اميرالمؤمنين - عليه السلام - نه ميبيند، نه
ميشنود، نه نفعي براي کسي دارد، نه ضرري به کسي ميتواند برساند. البته اينکه
صورت ملکوتياش تأثيري دارد و ميشنود، يک حساب ديگري است. آنچه که مردم در آنجا
ميبينند، يک سنگ است. بايد در مقابل اين سنگ طواف کنند و اين مهمترين عبادتي است
که ما و همه مسلمانها هم به آن آزمايش ميشويم. در حج به وسيله حجرالاسود يعني يک
سنگ سياه، مسلمانان امتحان ميشوند. خداوند حضرت آدم تا آخرين انسانهائي که در اين عالم
روي اين زمين زندگي کنند، را با سنگهائي که هيچ نفع وضرري از آن سراغ ندارند، نه
ميبيند و نه ميشنود، امتحان کرده است. فقط براي اطاعت خدا بايد بروند آنجا دور
بزنند. آيا اين کار را ميکنند يا نميکنند؟ بعد حضرت ادامه ميدهند: - در اينجا هم چند عبارت بسيار زيبا و ادبي
ذکر کردهاند که من اينها را تلخيص کردهام- ميفرمايند: اگر خدا ميخواست خانه
خودش را در يک جايي قرار بدهد که داراي باغهاي زيبا، درختهاي پر ميوه، نهرهاي
جاري و منظرههاي چشم نواز بود، و چنين جايي را روي يک قطعه زمين حاصلخيزي قرار
ميداد ... - به جاي اينکه چند تا سنگ را توي يک بيابان خشک بي آب و علف قرار بدهد
- :
لازمهاش اين بود که امتحان، امتحان آساني شود و به تبع، مزدش هم کم شود. چون در
اين صورت، در حقيقت امتحاني نبود. همه دلشان رفتن به يک چنين جائي را ميخواهد.
مگر مردم همه عالم براي رفتن به کشورهاي معروف که جاهاي تماشايي دارد پولهاي کلان
خرج نميکنند تا چند روزي آنجا تفريح کنند؟ با اين اوضاع کنوني که خداوند قرار
داده است، امتحان معنا پيدا ميکند.
با اين شرايط امتحان شکل ميگيرد. جايي که
مکان ديدني نيست. چند سنگ است و بيابان خشک. يک چنين سرزميني خانه خداست. امّا اگر
اين خانه مثلاً در سوئيس بود، يا در يک کشور ديگري که سرشار از باغ و مناظر زيبا
بود، امتحان محقق نميشد؛ بلکه همه دلشان ميخواست به آنجا بروند و آن مناظر را
تماشا کنند. اينهم يک نوع امتحان است که در يک بخش ديگر از اين خطبه بيان شده است.
در همين خطبه در رابطه با
امتحان ميفرمايد: : تاريخچه مؤمنين قبل از خودتان را مطالعه کنيد. به
تعبير بنده: در گذشته اکثريت مؤمنين، کساني بودهاند که با گرفتاري زندگي کردهاند
و زندگي مرفّه، آرام و آسودهاي نداشتهاند؛ آيا اينان
بارشان از همه سنگينتر نبود؟ آيا دستشان از همه خاليتر نبود و تنگدستتر از
ديگران نبودند؟ بعد حضرت به بني اسرائيلي که در چنگال فرعونيان بَرده بودند، مثال
ميزند: با اينکه فرزندان
پيغمبران بودند، ولي فرعونيان اينان را به بيگاري و بردگي کشيدند. اين امر براي
اينان امتحان بود. حضرت ميفرمايند: وقتي خدا ديد
که اين گروه از بنياسرائيل با اينکه در چنگال فرعونيان اسيرند، بر بلاي خدا صبر
ميکنند و دست از دينشان بر نميدارند، و فرعوني و بت پرست نميشوند، و وقتي خدا
ديد اينان جداً صبر ميکنند، و اين همه به خاطر دوستي و محبّت خدا بود، خداوند از
آن سختيها، فرجي بر اينها قرار داد و ذلّت آنها را تبديل به عزّت کرد. اين همه
سختي را براي چه تحمّل کردند؟ حضرت امير ميفرمايند: «براي اينکه خدا را دوست داشتند و در راه محبّت خدا سختيها را تحمل کردند. کار
به جايي رسيد که فرعونيان غرق شدند و اينان نجات پيدا کردند.
اينها نمونههايي
از امتحان بود که تنها در يک خطبه از نهج البلاغه ذکر شده است. حضرت در اين خطبه به
ذکر نمونه امتحانات از پيش از خلقت آدم تا پايان اين عالم پرداخته است، که همه ما
نيز مورد اين امتحانات قرار ميگيريم.
وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.
1 . الحجر / 29.
2 . الحجر / 33.
3 . الاعراف / 12.
4 . المومنون /55و56.
5 . الزخرف / 31.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
انواع فتنه
موارد ابتلا و امتحان در نهج البلاغه
در اين جلسه اندکي به بررسي موارد
استعمال واژههاي ابتلا و امتحان در نهجالبلاغه ميپردازيم. اميرالمؤمنين - عليه
السلام - در خطبه 192، معروف به خطبه قاصعه که بزرگترين خطبه نهجالبلاغه است،
بيان بسيار زيبا و منظّمي درباره امتحانات الهي در عالم خلقت دارند که گويا
تاريخچهاي از امتحانات الهي است.
حضرت در ابتدا
ميفرمايند: خداي متعال وقتي حضرت آدم را خلق کرد، فرشتگان و ابليس را به وسيله
حضرت آدم امتحان کرد. گويا اوّلين مورد امتحان در عالم خلقت، امتحان فرشتگان و
ابليس به وسيله حضرت آدم بود. خداي متعال به فرشتگان و ابليس - که در صف ملائکه
قرار داشت - امر فرمود: همه در مقابل او به خاک بيفتيد:. فرشتگان همه بي چون
و چرا به سجده افتادند. در رابطه با اينکه همه فرشتگان بودند يا فرشتگان ارضي -
فرشتگان موکّل در زمين - قدر متيقن همه فرشتگان ارضي که موکّل به اين عالم هستند،
بودهاند؛ چون در برخي روايات اشاره شده که دستهاي از فرشتگان، آنچنان مستغرق در
جلال و جمال الهي هستند که اصلاً از اينکه خدا انسان و آدمي آفريده است، با خبر
نشدهاند (نرد علمها الي اهلها.)
در ميان اينها فقط ابليس از جنس فرشتگان
نبوده است؛ امّا از کثرت عبادت بسيار شبيه آنها شده بود، به طوري که ديگر ملائکه
گمان ميکردند که وي نيز از آنهاست؛ لذا وقتي به ملائکه خطاب شد که سجده کنيد، از
آنجا که به اين جمع خطاب شد، ابليس هم با اينکه از جنّ بود، مکلّف بود سجده
کند.
ابليس مردود شد. : گفت: من به بشري که از گلي خشکيده خلق شده است، سجده
نميکنم. يعني گل خشکيده و بعضي به لجن
ترجمه کردهاند. به هرحال آدم از گل خشکيدهاي خلق شد. به همين جهت هم ابليس
ميگفت: من اشرف از او هستم چون من از آتش خلق شدهام. اميرالمؤمنين - عليه السلام
- بعد از اينکه به اين داستان اشاره ميکنند، ميفرمايند: : اگر خدا ميخواست آدم را از نوري خلق ميکرد
که روشني او چشمها را خيره ميکرد و زيبائيش عقلها را مبهوت ميساخت و از عطري که
تمام نفسها را به خودش مشغول ميکرد و همه ميخواستند او را ببويند. اگر آدم اين
گونه خلق ميشد، ابليس هم در مقابل او سجده ميکرد و ملائکه خيلي راحت به چنين
موجودي که اين همه شکوه و عظمت دارد، اين همه زيبا و دوست داشتني است، سجده
ميکردند. ولي در اين صورت ديگر امتحاني تحقق پيدا نميکرد. ارزش سجده ملائکه از آن
جهت بود که آنها نگفتند: ما کجا و يک موجود خاکي کجا؟ بلکه چون خدا فرموده بود،
گفتند: سمعاً و طاعتاً؛ امّا ابليس گفت: «... أَنَا خَيْرٌ مِنْه ...».
پس خداي متعال براي امتحان ما در
بسياري از اموري که در اين عالم بر ما مجهول است، حکمتهائي قرار داده که ما از آن
حکمتها بيخبر هستيم. گاهي درون دلمان و گاهي هم به زبان اعتراض ميکنيم که چرا
چنين است. اگر
خدا آدم را با آن صفات آفريده بود، همه در مقابلش کرنش ميکردند. «آن وقت امتحان ملائکه امر خيلي سادهاي
بود. مثلاً اگر از يک ديپلمه بخواهند که يکي از چهار عمل اصلي را انجام دهد، اين
امتحان نيست. امتحان آن وقتي است که براي شخص متناسب با موقعيتش، سخت باشد.
اميرالمؤمنين - عليه السلام – در ادامه ميفرمايند: : خدا خلقش
را به وسيله اموري که اصلش را نميدانند، امتحان ميکند. اگر بدانند که نميتوان
نام آنرا امتحان گذاشت. امتحاني که جواب سؤال هم کنارش نوشته شده باشد، امتحان
نيست. حکمت اينکه خدا اينها را مجهول قرار
ميدهد و وسليه آزمايش، ايناست که آنها آزمايش شوند و مرتبه اطاعتشان معلوم شود و
وقتي اطاعت کردند، روح استکبار و تکبّر و خودبزرگ بيني از آنها سلب شود.
اميرالمؤمنين - عليه السلام -
به مردم ميفرمايد: نگاهتان را به اين ثروتها يا به اين تهديدستيها ندوزيد و به
اينها اهميت ندهيد؛ چراکه اينها ملاک نيست. اينها وسيله امتحان است. حضرت در
ادامه به آيهاي از قرآن استدلال ميکنند: : آيا چنين
ميپندارند که وقتي مال و ثروت و فرزندان زيادي به آنها ميدهيم، به خاطر اين است
که حتماً ما خيلي خير آنها را ميخواهيم؟ هيچ کليت ندارد. اين وسيله آزمايش است.
نه معنايش اين است که ما خيلي اينها را دوست داشتيم که اين ثروت را به آنها
داديم، نه معنايش اين است که دشمنشان بوديم. البته گاهي همين نعمتها باعث ميشود
که بر عذابشان افزوده شود. پس به اينکه کسي ثروت دارد يا فقير است، اهميت ندهيد.
فقط فکر اين باشيد که در مقابل خدا چه وظيفهاي داريد که انجام دهيد. حضرت در ادامه
ميفرمايند: : خدا آن کساني را که پيش خود، براي خود بزرگي قائلند و
خودبزرگبين هستند - والمستکبرين في انفسهم يعني پيش خود، خود را بزرگ ميشمارند -
با اولياء خودش که به نظر آنها مستعضف هستند، امتحان ميکند. خدا اينها را به
وسيله اين فقرا امتحان ميکند. البته متقابلاً فقرا را هم از راه ديگري به وسيله
اغنيا امتحان ميکند. بسياري از افراد در مقابل اغنيا وظايف واجبي دارند که انجام
نميدهند؛ مثلاً آنها را نهي از منکر نميکنند، براي اينکه ناراحت نشوند!
عيبهايشان را به آنها تذکر نميدهند براي اينکه بتوانند از ثروت آنها استفاده
کنند! به آنها احترام ميگذارند براي اينکه رأي آنها را براي خود جلب کنند!
اينهم امتحاني است که آيا وقتي به کسي احترام ميگذارند به خاطر پول وثروت وي به
او احترام ميگذارند يا به خاطر دينش؟ اين براي فقرا يک نوع امتحان است.
فراز ديگري در همين خطبه
درباره امتحاني است که خداي متعال مردم را با آن در مورد انبياء امتحان ميکند.
ميفرمايند: انبياء غالباً از مردم طبقات پايين و فقير بودند، موقعيت اجتماعي و
شکوه و عظمت ظاهري نداشتند. همين امر که انبياء در ميان فقرا و از طبقه متوسط و
فقير جامعه انتخاب ميشوند، براي مردم امتحاني است. . عبارتها، عبارتهاي بسيار زيبا، ادبي و جالبي
است. اگر انبياء از آنچنان قدرتي برخوردار بودند که کسي طمع در توان آنها
نميکرد، ... اين امر باعث ميشد که مردم خيلي راحت براي آنها اهميت قائل شوند و
حرف آنها را بشنوند و به آنها اعتنا کنند. چون در قرآن در مورد خود پيغمبر اکرم -
صلي الله عليه و آله – از قول کافران ميفرمايد: اگر خدا ميخواست پيغمبر بفرستد،
پس چرا يکي از بزرگان اين دو شهر را نفرستاد؟ چرا بر يک رجل عظيم نفرستاد -
منظورشان از عظيم، پولدار و صاحب قدرت بود. آيا جواني که از کودکي يتيم بوده، اکنون
پيغمبر خدا شده است؟ . - اين جمله براي کساني که دقت کنند و اهل معرفت باشند، تعبير بسيار
عالياي است - ميفرمايد: خدا خواسته که پيروي انبياء اختصاص به خودش داشته باشد؛
يعني انگيزه مردم براي تبعيت از انبياء فقط خدا باشد و در اطاعت از انبياء هيچ
شائبهاي در نيت نداشته باشند؛ نه به خاطر اينکه پول و موقعيت دارد و ميتوانند از
او بهرهاي ببرند و براي زندگيشان استفادهاي کنند و ... . اين نکته براي ما بسيار
آموزنده است که دقّت کنيم، ببينيم واقعاً اسلام و پيروي از اهلبيت - عليهم السلام
- را که ميپذيريم، آيا فقط به خاطر اين است که خدا خواسته است، يا به خاطر ايناست
که در کنارش يک منافعي هم داريم؟
حضرت در ادامه
ميفرمايد: اين يک قاعده کلي است که البته روشن
است؛ ولي حضرت به آن تصريح فرموده است. ميگويد: برخي از اين امتحانها، آسانتر، و
برخي سختتر است. هر چه امتحان سختتر باشد، پاداش آن بيشتر خواهد بود. امتحانهاي
ساده که افراد، راحت ميتوانند جواب دهند، مزد زيادي ندارد.
در مورد حضرت
ابراهيم، در آتش افتادن، يک امتحان بود که آنرا با رضا و رغبتِ فراوان پذيرفت. اگر
اهميت آن امتحاناتي که در مورد حضرت ابراهيم بود را هم کساني بفهمند، مثل افتادن در
آتش و ... (که کمابيش ما هم ميفهميم)، امّا يک امتحانات خيلي دقيق وجود دارد که
اصلاً ما صورت مسأله را نميفهميم. به نظر من امتحانِ مهمتر براي آن حضرت، آن
لحظهاي بود که جبرئيل آمد و گفت: «هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ»: کاري با ما داري؟
ابراهيم بين زمين و هوا در فضائي است که او را از منجنيق پرت کردهاند تا داخل آتش
بيفتد! در اين فاصله جبرئيل آمده و ميگويد: با ما کاري داري؟ فرمود: به تو احتياجي ندارم! اين امتحان است. اين از آن در آتش
افتادن و از ذبح فرزند هم مهمتر است. در يک چنين حالي انسان بگويد: «فقط خدا»، و
به هيچ کس ديگري اعتمادي نداشته باشد، مهم است. از اين قبيل امتحانات براي پيغمبر
اسلام فراوان بوده است. پيامبر گرامي اسلام هم امتحان داشت؛ امّا آنچه او در سايه
امتحان به دست ميآورد، از همه آنچه ما در عالم ميشناسيم، ارزشمندتر بود.
در فراز ديگري
ميفرمايند: از زمان حضرت آدم تا زماني که انسان روي زمين وجود دارد، همه را خدا به
يک وسيلهاي که براي همه مشترک است، امتحان کرده است. اينهم يک نوع امتحان است، و
آن اين است که يکسري سنگهائي را در يک بياباني قرار داده است که نه آبي دارد، نه
علفي، نه باغي و نه ساختماني. آنجا چند سنگ به همراه يک سنگ سياه است. به همه بني
آدم، از خود حضرت آدم گرفته تا همه کساني که روي اين زمين زندگي کنند، دستور داده
است که بايد برويد به اين سنگها احترام بگذاريد و دور آنها طواف کنيد. اينهم يک
جور امتحان است. سنگي که به تعبير اميرالمؤمنين - عليه السلام - نه ميبيند، نه
ميشنود، نه نفعي براي کسي دارد، نه ضرري به کسي ميتواند برساند. البته اينکه
صورت ملکوتياش تأثيري دارد و ميشنود، يک حساب ديگري است. آنچه که مردم در آنجا
ميبينند، يک سنگ است. بايد در مقابل اين سنگ طواف کنند و اين مهمترين عبادتي است
که ما و همه مسلمانها هم به آن آزمايش ميشويم. در حج به وسيله حجرالاسود يعني يک
سنگ سياه، مسلمانان امتحان ميشوند. خداوند حضرت آدم تا آخرين انسانهائي که در اين عالم
روي اين زمين زندگي کنند، را با سنگهائي که هيچ نفع وضرري از آن سراغ ندارند، نه
ميبيند و نه ميشنود، امتحان کرده است. فقط براي اطاعت خدا بايد بروند آنجا دور
بزنند. آيا اين کار را ميکنند يا نميکنند؟ بعد حضرت ادامه ميدهند: - در اينجا هم چند عبارت بسيار زيبا و ادبي
ذکر کردهاند که من اينها را تلخيص کردهام- ميفرمايند: اگر خدا ميخواست خانه
خودش را در يک جايي قرار بدهد که داراي باغهاي زيبا، درختهاي پر ميوه، نهرهاي
جاري و منظرههاي چشم نواز بود، و چنين جايي را روي يک قطعه زمين حاصلخيزي قرار
ميداد ... - به جاي اينکه چند تا سنگ را توي يک بيابان خشک بي آب و علف قرار بدهد
- :
لازمهاش اين بود که امتحان، امتحان آساني شود و به تبع، مزدش هم کم شود. چون در
اين صورت، در حقيقت امتحاني نبود. همه دلشان رفتن به يک چنين جائي را ميخواهد.
مگر مردم همه عالم براي رفتن به کشورهاي معروف که جاهاي تماشايي دارد پولهاي کلان
خرج نميکنند تا چند روزي آنجا تفريح کنند؟ با اين اوضاع کنوني که خداوند قرار
داده است، امتحان معنا پيدا ميکند.
با اين شرايط امتحان شکل ميگيرد. جايي که
مکان ديدني نيست. چند سنگ است و بيابان خشک. يک چنين سرزميني خانه خداست. امّا اگر
اين خانه مثلاً در سوئيس بود، يا در يک کشور ديگري که سرشار از باغ و مناظر زيبا
بود، امتحان محقق نميشد؛ بلکه همه دلشان ميخواست به آنجا بروند و آن مناظر را
تماشا کنند. اينهم يک نوع امتحان است که در يک بخش ديگر از اين خطبه بيان شده است.
در همين خطبه در رابطه با
امتحان ميفرمايد: : تاريخچه مؤمنين قبل از خودتان را مطالعه کنيد. به
تعبير بنده: در گذشته اکثريت مؤمنين، کساني بودهاند که با گرفتاري زندگي کردهاند
و زندگي مرفّه، آرام و آسودهاي نداشتهاند؛ آيا اينان
بارشان از همه سنگينتر نبود؟ آيا دستشان از همه خاليتر نبود و تنگدستتر از
ديگران نبودند؟ بعد حضرت به بني اسرائيلي که در چنگال فرعونيان بَرده بودند، مثال
ميزند: با اينکه فرزندان
پيغمبران بودند، ولي فرعونيان اينان را به بيگاري و بردگي کشيدند. اين امر براي
اينان امتحان بود. حضرت ميفرمايند: وقتي خدا ديد
که اين گروه از بنياسرائيل با اينکه در چنگال فرعونيان اسيرند، بر بلاي خدا صبر
ميکنند و دست از دينشان بر نميدارند، و فرعوني و بت پرست نميشوند، و وقتي خدا
ديد اينان جداً صبر ميکنند، و اين همه به خاطر دوستي و محبّت خدا بود، خداوند از
آن سختيها، فرجي بر اينها قرار داد و ذلّت آنها را تبديل به عزّت کرد. اين همه
سختي را براي چه تحمّل کردند؟ حضرت امير ميفرمايند: «براي اينکه خدا را دوست داشتند و در راه محبّت خدا سختيها را تحمل کردند. کار
به جايي رسيد که فرعونيان غرق شدند و اينان نجات پيدا کردند.
اينها نمونههايي
از امتحان بود که تنها در يک خطبه از نهج البلاغه ذکر شده است. حضرت در اين خطبه به
ذکر نمونه امتحانات از پيش از خلقت آدم تا پايان اين عالم پرداخته است، که همه ما
نيز مورد اين امتحانات قرار ميگيريم.
وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.
1 . الحجر / 29.
2 . الحجر / 33.
3 . الاعراف / 12.
4 . المومنون /55و56.
5 . الزخرف / 31.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
انواع فتنه
موارد ابتلا و امتحان در نهج البلاغه
در اين جلسه اندکي به بررسي موارد
استعمال واژههاي ابتلا و امتحان در نهجالبلاغه ميپردازيم. اميرالمؤمنين - عليه
السلام - در خطبه 192، معروف به خطبه قاصعه که بزرگترين خطبه نهجالبلاغه است،
بيان بسيار زيبا و منظّمي درباره امتحانات الهي در عالم خلقت دارند که گويا
تاريخچهاي از امتحانات الهي است.
حضرت در ابتدا
ميفرمايند: خداي متعال وقتي حضرت آدم را خلق کرد، فرشتگان و ابليس را به وسيله
حضرت آدم امتحان کرد. گويا اوّلين مورد امتحان در عالم خلقت، امتحان فرشتگان و
ابليس به وسيله حضرت آدم بود. خداي متعال به فرشتگان و ابليس - که در صف ملائکه
قرار داشت - امر فرمود: همه در مقابل او به خاک بيفتيد:. فرشتگان همه بي چون
و چرا به سجده افتادند. در رابطه با اينکه همه فرشتگان بودند يا فرشتگان ارضي -
فرشتگان موکّل در زمين - قدر متيقن همه فرشتگان ارضي که موکّل به اين عالم هستند،
بودهاند؛ چون در برخي روايات اشاره شده که دستهاي از فرشتگان، آنچنان مستغرق در
جلال و جمال الهي هستند که اصلاً از اينکه خدا انسان و آدمي آفريده است، با خبر
نشدهاند (نرد علمها الي اهلها.)
در ميان اينها فقط ابليس از جنس فرشتگان
نبوده است؛ امّا از کثرت عبادت بسيار شبيه آنها شده بود، به طوري که ديگر ملائکه
گمان ميکردند که وي نيز از آنهاست؛ لذا وقتي به ملائکه خطاب شد که سجده کنيد، از
آنجا که به اين جمع خطاب شد، ابليس هم با اينکه از جنّ بود، مکلّف بود سجده
کند.
ابليس مردود شد. : گفت: من به بشري که از گلي خشکيده خلق شده است، سجده
نميکنم. يعني گل خشکيده و بعضي به لجن
ترجمه کردهاند. به هرحال آدم از گل خشکيدهاي خلق شد. به همين جهت هم ابليس
ميگفت: من اشرف از او هستم چون من از آتش خلق شدهام. اميرالمؤمنين - عليه السلام
- بعد از اينکه به اين داستان اشاره ميکنند، ميفرمايند: : اگر خدا ميخواست آدم را از نوري خلق ميکرد
که روشني او چشمها را خيره ميکرد و زيبائيش عقلها را مبهوت ميساخت و از عطري که
تمام نفسها را به خودش مشغول ميکرد و همه ميخواستند او را ببويند. اگر آدم اين
گونه خلق ميشد، ابليس هم در مقابل او سجده ميکرد و ملائکه خيلي راحت به چنين
موجودي که اين همه شکوه و عظمت دارد، اين همه زيبا و دوست داشتني است، سجده
ميکردند. ولي در اين صورت ديگر امتحاني تحقق پيدا نميکرد. ارزش سجده ملائکه از آن
جهت بود که آنها نگفتند: ما کجا و يک موجود خاکي کجا؟ بلکه چون خدا فرموده بود،
گفتند: سمعاً و طاعتاً؛ امّا ابليس گفت: «... أَنَا خَيْرٌ مِنْه ...».
پس خداي متعال براي امتحان ما در
بسياري از اموري که در اين عالم بر ما مجهول است، حکمتهائي قرار داده که ما از آن
حکمتها بيخبر هستيم. گاهي درون دلمان و گاهي هم به زبان اعتراض ميکنيم که چرا
چنين است. اگر
خدا آدم را با آن صفات آفريده بود، همه در مقابلش کرنش ميکردند. «آن وقت امتحان ملائکه امر خيلي سادهاي
بود. مثلاً اگر از يک ديپلمه بخواهند که يکي از چهار عمل اصلي را انجام دهد، اين
امتحان نيست. امتحان آن وقتي است که براي شخص متناسب با موقعيتش، سخت باشد.
اميرالمؤمنين - عليه السلام – در ادامه ميفرمايند: : خدا خلقش
را به وسيله اموري که اصلش را نميدانند، امتحان ميکند. اگر بدانند که نميتوان
نام آنرا امتحان گذاشت. امتحاني که جواب سؤال هم کنارش نوشته شده باشد، امتحان
نيست. حکمت اينکه خدا اينها را مجهول قرار
ميدهد و وسليه آزمايش، ايناست که آنها آزمايش شوند و مرتبه اطاعتشان معلوم شود و
وقتي اطاعت کردند، روح استکبار و تکبّر و خودبزرگ بيني از آنها سلب شود.
اميرالمؤمنين - عليه السلام -
به مردم ميفرمايد: نگاهتان را به اين ثروتها يا به اين تهديدستيها ندوزيد و به
اينها اهميت ندهيد؛ چراکه اينها ملاک نيست. اينها وسيله امتحان است. حضرت در
ادامه به آيهاي از قرآن استدلال ميکنند: : آيا چنين
ميپندارند که وقتي مال و ثروت و فرزندان زيادي به آنها ميدهيم، به خاطر اين است
که حتماً ما خيلي خير آنها را ميخواهيم؟ هيچ کليت ندارد. اين وسيله آزمايش است.
نه معنايش اين است که ما خيلي اينها را دوست داشتيم که اين ثروت را به آنها
داديم، نه معنايش اين است که دشمنشان بوديم. البته گاهي همين نعمتها باعث ميشود
که بر عذابشان افزوده شود. پس به اينکه کسي ثروت دارد يا فقير است، اهميت ندهيد.
فقط فکر اين باشيد که در مقابل خدا چه وظيفهاي داريد که انجام دهيد. حضرت در ادامه
ميفرمايند: : خدا آن کساني را که پيش خود، براي خود بزرگي قائلند و
خودبزرگبين هستند - والمستکبرين في انفسهم يعني پيش خود، خود را بزرگ ميشمارند -
با اولياء خودش که به نظر آنها مستعضف هستند، امتحان ميکند. خدا اينها را به
وسيله اين فقرا امتحان ميکند. البته متقابلاً فقرا را هم از راه ديگري به وسيله
اغنيا امتحان ميکند. بسياري از افراد در مقابل اغنيا وظايف واجبي دارند که انجام
نميدهند؛ مثلاً آنها را نهي از منکر نميکنند، براي اينکه ناراحت نشوند!
عيبهايشان را به آنها تذکر نميدهند براي اينکه بتوانند از ثروت آنها استفاده
کنند! به آنها احترام ميگذارند براي اينکه رأي آنها را براي خود جلب کنند!
اينهم امتحاني است که آيا وقتي به کسي احترام ميگذارند به خاطر پول وثروت وي به
او احترام ميگذارند يا به خاطر دينش؟ اين براي فقرا يک نوع امتحان است.
فراز ديگري در همين خطبه
درباره امتحاني است که خداي متعال مردم را با آن در مورد انبياء امتحان ميکند.
ميفرمايند: انبياء غالباً از مردم طبقات پايين و فقير بودند، موقعيت اجتماعي و
شکوه و عظمت ظاهري نداشتند. همين امر که انبياء در ميان فقرا و از طبقه متوسط و
فقير جامعه انتخاب ميشوند، براي مردم امتحاني است. . عبارتها، عبارتهاي بسيار زيبا، ادبي و جالبي
است. اگر انبياء از آنچنان قدرتي برخوردار بودند که کسي طمع در توان آنها
نميکرد، ... اين امر باعث ميشد که مردم خيلي راحت براي آنها اهميت قائل شوند و
حرف آنها را بشنوند و به آنها اعتنا کنند. چون در قرآن در مورد خود پيغمبر اکرم -
صلي الله عليه و آله – از قول کافران ميفرمايد: اگر خدا ميخواست پيغمبر بفرستد،
پس چرا يکي از بزرگان اين دو شهر را نفرستاد؟ چرا بر يک رجل عظيم نفرستاد -
منظورشان از عظيم، پولدار و صاحب قدرت بود. آيا جواني که از کودکي يتيم بوده، اکنون
پيغمبر خدا شده است؟ . - اين جمله براي کساني که دقت کنند و اهل معرفت باشند، تعبير بسيار
عالياي است - ميفرمايد: خدا خواسته که پيروي انبياء اختصاص به خودش داشته باشد؛
يعني انگيزه مردم براي تبعيت از انبياء فقط خدا باشد و در اطاعت از انبياء هيچ
شائبهاي در نيت نداشته باشند؛ نه به خاطر اينکه پول و موقعيت دارد و ميتوانند از
او بهرهاي ببرند و براي زندگيشان استفادهاي کنند و ... . اين نکته براي ما بسيار
آموزنده است که دقّت کنيم، ببينيم واقعاً اسلام و پيروي از اهلبيت - عليهم السلام
- را که ميپذيريم، آيا فقط به خاطر اين است که خدا خواسته است، يا به خاطر ايناست
که در کنارش يک منافعي هم داريم؟
حضرت در ادامه
ميفرمايد: اين يک قاعده کلي است که البته روشن
است؛ ولي حضرت به آن تصريح فرموده است. ميگويد: برخي از اين امتحانها، آسانتر، و
برخي سختتر است. هر چه امتحان سختتر باشد، پاداش آن بيشتر خواهد بود. امتحانهاي
ساده که افراد، راحت ميتوانند جواب دهند، مزد زيادي ندارد.
در مورد حضرت
ابراهيم، در آتش افتادن، يک امتحان بود که آنرا با رضا و رغبتِ فراوان پذيرفت. اگر
اهميت آن امتحاناتي که در مورد حضرت ابراهيم بود را هم کساني بفهمند، مثل افتادن در
آتش و ... (که کمابيش ما هم ميفهميم)، امّا يک امتحانات خيلي دقيق وجود دارد که
اصلاً ما صورت مسأله را نميفهميم. به نظر من امتحانِ مهمتر براي آن حضرت، آن
لحظهاي بود که جبرئيل آمد و گفت: «هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ»: کاري با ما داري؟
ابراهيم بين زمين و هوا در فضائي است که او را از منجنيق پرت کردهاند تا داخل آتش
بيفتد! در اين فاصله جبرئيل آمده و ميگويد: با ما کاري داري؟ فرمود: به تو احتياجي ندارم! اين امتحان است. اين از آن در آتش
افتادن و از ذبح فرزند هم مهمتر است. در يک چنين حالي انسان بگويد: «فقط خدا»، و
به هيچ کس ديگري اعتمادي نداشته باشد، مهم است. از اين قبيل امتحانات براي پيغمبر
اسلام فراوان بوده است. پيامبر گرامي اسلام هم امتحان داشت؛ امّا آنچه او در سايه
امتحان به دست ميآورد، از همه آنچه ما در عالم ميشناسيم، ارزشمندتر بود.
در فراز ديگري
ميفرمايند: از زمان حضرت آدم تا زماني که انسان روي زمين وجود دارد، همه را خدا به
يک وسيلهاي که براي همه مشترک است، امتحان کرده است. اينهم يک نوع امتحان است، و
آن اين است که يکسري سنگهائي را در يک بياباني قرار داده است که نه آبي دارد، نه
علفي، نه باغي و نه ساختماني. آنجا چند سنگ به همراه يک سنگ سياه است. به همه بني
آدم، از خود حضرت آدم گرفته تا همه کساني که روي اين زمين زندگي کنند، دستور داده
است که بايد برويد به اين سنگها احترام بگذاريد و دور آنها طواف کنيد. اينهم يک
جور امتحان است. سنگي که به تعبير اميرالمؤمنين - عليه السلام - نه ميبيند، نه
ميشنود، نه نفعي براي کسي دارد، نه ضرري به کسي ميتواند برساند. البته اينکه
صورت ملکوتياش تأثيري دارد و ميشنود، يک حساب ديگري است. آنچه که مردم در آنجا
ميبينند، يک سنگ است. بايد در مقابل اين سنگ طواف کنند و اين مهمترين عبادتي است
که ما و همه مسلمانها هم به آن آزمايش ميشويم. در حج به وسيله حجرالاسود يعني يک
سنگ سياه، مسلمانان امتحان ميشوند. خداوند حضرت آدم تا آخرين انسانهائي که در اين عالم
روي اين زمين زندگي کنند، را با سنگهائي که هيچ نفع وضرري از آن سراغ ندارند، نه
ميبيند و نه ميشنود، امتحان کرده است. فقط براي اطاعت خدا بايد بروند آنجا دور
بزنند. آيا اين کار را ميکنند يا نميکنند؟ بعد حضرت ادامه ميدهند: - در اينجا هم چند عبارت بسيار زيبا و ادبي
ذکر کردهاند که من اينها را تلخيص کردهام- ميفرمايند: اگر خدا ميخواست خانه
خودش را در يک جايي قرار بدهد که داراي باغهاي زيبا، درختهاي پر ميوه، نهرهاي
جاري و منظرههاي چشم نواز بود، و چنين جايي را روي يک قطعه زمين حاصلخيزي قرار
ميداد ... - به جاي اينکه چند تا سنگ را توي يک بيابان خشک بي آب و علف قرار بدهد
- :
لازمهاش اين بود که امتحان، امتحان آساني شود و به تبع، مزدش هم کم شود. چون در
اين صورت، در حقيقت امتحاني نبود. همه دلشان رفتن به يک چنين جائي را ميخواهد.
مگر مردم همه عالم براي رفتن به کشورهاي معروف که جاهاي تماشايي دارد پولهاي کلان
خرج نميکنند تا چند روزي آنجا تفريح کنند؟ با اين اوضاع کنوني که خداوند قرار
داده است، امتحان معنا پيدا ميکند.
با اين شرايط امتحان شکل ميگيرد. جايي که
مکان ديدني نيست. چند سنگ است و بيابان خشک. يک چنين سرزميني خانه خداست. امّا اگر
اين خانه مثلاً در سوئيس بود، يا در يک کشور ديگري که سرشار از باغ و مناظر زيبا
بود، امتحان محقق نميشد؛ بلکه همه دلشان ميخواست به آنجا بروند و آن مناظر را
تماشا کنند. اينهم يک نوع امتحان است که در يک بخش ديگر از اين خطبه بيان شده است.
در همين خطبه در رابطه با
امتحان ميفرمايد: : تاريخچه مؤمنين قبل از خودتان را مطالعه کنيد. به
تعبير بنده: در گذشته اکثريت مؤمنين، کساني بودهاند که با گرفتاري زندگي کردهاند
و زندگي مرفّه، آرام و آسودهاي نداشتهاند؛ آيا اينان
بارشان از همه سنگينتر نبود؟ آيا دستشان از همه خاليتر نبود و تنگدستتر از
ديگران نبودند؟ بعد حضرت به بني اسرائيلي که در چنگال فرعونيان بَرده بودند، مثال
ميزند: با اينکه فرزندان
پيغمبران بودند، ولي فرعونيان اينان را به بيگاري و بردگي کشيدند. اين امر براي
اينان امتحان بود. حضرت ميفرمايند: وقتي خدا ديد
که اين گروه از بنياسرائيل با اينکه در چنگال فرعونيان اسيرند، بر بلاي خدا صبر
ميکنند و دست از دينشان بر نميدارند، و فرعوني و بت پرست نميشوند، و وقتي خدا
ديد اينان جداً صبر ميکنند، و اين همه به خاطر دوستي و محبّت خدا بود، خداوند از
آن سختيها، فرجي بر اينها قرار داد و ذلّت آنها را تبديل به عزّت کرد. اين همه
سختي را براي چه تحمّل کردند؟ حضرت امير ميفرمايند: «براي اينکه خدا را دوست داشتند و در راه محبّت خدا سختيها را تحمل کردند. کار
به جايي رسيد که فرعونيان غرق شدند و اينان نجات پيدا کردند.
اينها نمونههايي
از امتحان بود که تنها در يک خطبه از نهج البلاغه ذکر شده است. حضرت در اين خطبه به
ذکر نمونه امتحانات از پيش از خلقت آدم تا پايان اين عالم پرداخته است، که همه ما
نيز مورد اين امتحانات قرار ميگيريم.
وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.
1 . الحجر / 29.
2 . الحجر / 33.
3 . الاعراف / 12.
4 . المومنون /55و56.
5 . الزخرف / 31.
بسم الله الرّحمن الرّحيم
انواع فتنه
موارد ابتلا و امتحان در نهج البلاغه
در اين جلسه اندکي به بررسي موارد
استعمال واژههاي ابتلا و امتحان در نهجالبلاغه ميپردازيم. اميرالمؤمنين - عليه
السلام - در خطبه 192، معروف به خطبه قاصعه که بزرگترين خطبه نهجالبلاغه است،
بيان بسيار زيبا و منظّمي درباره امتحانات الهي در عالم خلقت دارند که گويا
تاريخچهاي از امتحانات الهي است.
حضرت در ابتدا
ميفرمايند: خداي متعال وقتي حضرت آدم را خلق کرد، فرشتگان و ابليس را به وسيله
حضرت آدم امتحان کرد. گويا اوّلين مورد امتحان در عالم خلقت، امتحان فرشتگان و
ابليس به وسيله حضرت آدم بود. خداي متعال به فرشتگان و ابليس - که در صف ملائکه
قرار داشت - امر فرمود: همه در مقابل او به خاک بيفتيد:. فرشتگان همه بي چون
و چرا به سجده افتادند. در رابطه با اينکه همه فرشتگان بودند يا فرشتگان ارضي -
فرشتگان موکّل در زمين - قدر متيقن همه فرشتگان ارضي که موکّل به اين عالم هستند،
بودهاند؛ چون در برخي روايات اشاره شده که دستهاي از فرشتگان، آنچنان مستغرق در
جلال و جمال الهي هستند که اصلاً از اينکه خدا انسان و آدمي آفريده است، با خبر
نشدهاند (نرد علمها الي اهلها.)
در ميان اينها فقط ابليس از جنس فرشتگان
نبوده است؛ امّا از کثرت عبادت بسيار شبيه آنها شده بود، به طوري که ديگر ملائکه
گمان ميکردند که وي نيز از آنهاست؛ لذا وقتي به ملائکه خطاب شد که سجده کنيد، از
آنجا که به اين جمع خطاب شد، ابليس هم با اينکه از جنّ بود، مکلّف بود سجده
کند.
ابليس مردود شد. : گفت: من به بشري که از گلي خشکيده خلق شده است، سجده
نميکنم. يعني گل خشکيده و بعضي به لجن
ترجمه کردهاند. به هرحال آدم از گل خشکيدهاي خلق شد. به همين جهت هم ابليس
ميگفت: من اشرف از او هستم چون من از آتش خلق شدهام. اميرالمؤمنين - عليه السلام
- بعد از اينکه به اين داستان اشاره ميکنند، ميفرمايند: : اگر خدا ميخواست آدم را از نوري خلق ميکرد
که روشني او چشمها را خيره ميکرد و زيبائيش عقلها را مبهوت ميساخت و از عطري که
تمام نفسها را به خودش مشغول ميکرد و همه ميخواستند او را ببويند. اگر آدم اين
گونه خلق ميشد، ابليس هم در مقابل او سجده ميکرد و ملائکه خيلي راحت به چنين
موجودي که اين همه شکوه و عظمت دارد، اين همه زيبا و دوست داشتني است، سجده
ميکردند. ولي در اين صورت ديگر امتحاني تحقق پيدا نميکرد. ارزش سجده ملائکه از آن
جهت بود که آنها نگفتند: ما کجا و يک موجود خاکي کجا؟ بلکه چون خدا فرموده بود،
گفتند: سمعاً و طاعتاً؛ امّا ابليس گفت: «... أَنَا خَيْرٌ مِنْه ...».
پس خداي متعال براي امتحان ما در
بسياري از اموري که در اين عالم بر ما مجهول است، حکمتهائي قرار داده که ما از آن
حکمتها بيخبر هستيم. گاهي درون دلمان و گاهي هم به زبان اعتراض ميکنيم که چرا
چنين است. اگر
خدا آدم را با آن صفات آفريده بود، همه در مقابلش کرنش ميکردند. «آن وقت امتحان ملائکه امر خيلي سادهاي
بود. مثلاً اگر از يک ديپلمه بخواهند که يکي از چهار عمل اصلي را انجام دهد، اين
امتحان نيست. امتحان آن وقتي است که براي شخص متناسب با موقعيتش، سخت باشد.
اميرالمؤمنين - عليه السلام – در ادامه ميفرمايند: : خدا خلقش
را به وسيله اموري که اصلش را نميدانند، امتحان ميکند. اگر بدانند که نميتوان
نام آنرا امتحان گذاشت. امتحاني که جواب سؤال هم کنارش نوشته شده باشد، امتحان
نيست. حکمت اينکه خدا اينها را مجهول قرار
ميدهد و وسليه آزمايش، ايناست که آنها آزمايش شوند و مرتبه اطاعتشان معلوم شود و
وقتي اطاعت کردند، روح استکبار و تکبّر و خودبزرگ بيني از آنها سلب شود.
اميرالمؤمنين - عليه السلام -
به مردم ميفرمايد: نگاهتان را به اين ثروتها يا به اين تهديدستيها ندوزيد و به
اينها اهميت ندهيد؛ چراکه اينها ملاک نيست. اينها وسيله امتحان است. حضرت در
ادامه به آيهاي از قرآن استدلال ميکنند: : آيا چنين
ميپندارند که وقتي مال و ثروت و فرزندان زيادي به آنها ميدهيم، به خاطر اين است
که حتماً ما خيلي خير آنها را ميخواهيم؟ هيچ کليت ندارد. اين وسيله آزمايش است.
نه معنايش اين است که ما خيلي اينها را دوست داشتيم که اين ثروت را به آنها
داديم، نه معنايش اين است که دشمنشان بوديم. البته گاهي همين نعمتها باعث ميشود
که بر عذابشان افزوده شود. پس به اينکه کسي ثروت دارد يا فقير است، اهميت ندهيد.
فقط فکر اين باشيد که در مقابل خدا چه وظيفهاي داريد که انجام دهيد. حضرت در ادامه
ميفرمايند: : خدا آن کساني را که پيش خود، براي خود بزرگي قائلند و
خودبزرگبين هستند - والمستکبرين في انفسهم يعني پيش خود، خود را بزرگ ميشمارند -
با اولياء خودش که به نظر آنها مستعضف هستند، امتحان ميکند. خدا اينها را به
وسيله اين فقرا امتحان ميکند. البته متقابلاً فقرا را هم از راه ديگري به وسيله
اغنيا امتحان ميکند. بسياري از افراد در مقابل اغنيا وظايف واجبي دارند که انجام
نميدهند؛ مثلاً آنها را نهي از منکر نميکنند، براي اينکه ناراحت نشوند!
عيبهايشان را به آنها تذکر نميدهند براي اينکه بتوانند از ثروت آنها استفاده
کنند! به آنها احترام ميگذارند براي اينکه رأي آنها را براي خود جلب کنند!
اينهم امتحاني است که آيا وقتي به کسي احترام ميگذارند به خاطر پول وثروت وي به
او احترام ميگذارند يا به خاطر دينش؟ اين براي فقرا يک نوع امتحان است.
فراز ديگري در همين خطبه
درباره امتحاني است که خداي متعال مردم را با آن در مورد انبياء امتحان ميکند.
ميفرمايند: انبياء غالباً از مردم طبقات پايين و فقير بودند، موقعيت اجتماعي و
شکوه و عظمت ظاهري نداشتند. همين امر که انبياء در ميان فقرا و از طبقه متوسط و
فقير جامعه انتخاب ميشوند، براي مردم امتحاني است. . عبارتها، عبارتهاي بسيار زيبا، ادبي و جالبي
است. اگر انبياء از آنچنان قدرتي برخوردار بودند که کسي طمع در توان آنها
نميکرد، ... اين امر باعث ميشد که مردم خيلي راحت براي آنها اهميت قائل شوند و
حرف آنها را بشنوند و به آنها اعتنا کنند. چون در قرآن در مورد خود پيغمبر اکرم -
صلي الله عليه و آله – از قول کافران ميفرمايد: اگر خدا ميخواست پيغمبر بفرستد،
پس چرا يکي از بزرگان اين دو شهر را نفرستاد؟ چرا بر يک رجل عظيم نفرستاد -
منظورشان از عظيم، پولدار و صاحب قدرت بود. آيا جواني که از کودکي يتيم بوده، اکنون
پيغمبر خدا شده است؟ . - اين جمله براي کساني که دقت کنند و اهل معرفت باشند، تعبير بسيار
عالياي است - ميفرمايد: خدا خواسته که پيروي انبياء اختصاص به خودش داشته باشد؛
يعني انگيزه مردم براي تبعيت از انبياء فقط خدا باشد و در اطاعت از انبياء هيچ
شائبهاي در نيت نداشته باشند؛ نه به خاطر اينکه پول و موقعيت دارد و ميتوانند از
او بهرهاي ببرند و براي زندگيشان استفادهاي کنند و ... . اين نکته براي ما بسيار
آموزنده است که دقّت کنيم، ببينيم واقعاً اسلام و پيروي از اهلبيت - عليهم السلام
- را که ميپذيريم، آيا فقط به خاطر اين است که خدا خواسته است، يا به خاطر ايناست
که در کنارش يک منافعي هم داريم؟
حضرت در ادامه
ميفرمايد: اين يک قاعده کلي است که البته روشن
است؛ ولي حضرت به آن تصريح فرموده است. ميگويد: برخي از اين امتحانها، آسانتر، و
برخي سختتر است. هر چه امتحان سختتر باشد، پاداش آن بيشتر خواهد بود. امتحانهاي
ساده که افراد، راحت ميتوانند جواب دهند، مزد زيادي ندارد.
در مورد حضرت
ابراهيم، در آتش افتادن، يک امتحان بود که آنرا با رضا و رغبتِ فراوان پذيرفت. اگر
اهميت آن امتحاناتي که در مورد حضرت ابراهيم بود را هم کساني بفهمند، مثل افتادن در
آتش و ... (که کمابيش ما هم ميفهميم)، امّا يک امتحانات خيلي دقيق وجود دارد که
اصلاً ما صورت مسأله را نميفهميم. به نظر من امتحانِ مهمتر براي آن حضرت، آن
لحظهاي بود که جبرئيل آمد و گفت: «هَلْ لَكَ مِنْ حَاجَةٍ»: کاري با ما داري؟
ابراهيم بين زمين و هوا در فضائي است که او را از منجنيق پرت کردهاند تا داخل آتش
بيفتد! در اين فاصله جبرئيل آمده و ميگويد: با ما کاري داري؟ فرمود: به تو احتياجي ندارم! اين امتحان است. اين از آن در آتش
افتادن و از ذبح فرزند هم مهمتر است. در يک چنين حالي انسان بگويد: «فقط خدا»، و
به هيچ کس ديگري اعتمادي نداشته باشد، مهم است. از اين قبيل امتحانات براي پيغمبر
اسلام فراوان بوده است. پيامبر گرامي اسلام هم امتحان داشت؛ امّا آنچه او در سايه
امتحان به دست ميآورد، از همه آنچه ما در عالم ميشناسيم، ارزشمندتر بود.
در فراز ديگري
ميفرمايند: از زمان حضرت آدم تا زماني که انسان روي زمين وجود دارد، همه را خدا به
يک وسيلهاي که براي همه مشترک است، امتحان کرده است. اينهم يک نوع امتحان است، و
آن اين است که يکسري سنگهائي را در يک بياباني قرار داده است که نه آبي دارد، نه
علفي، نه باغي و نه ساختماني. آنجا چند سنگ به همراه يک سنگ سياه است. به همه بني
آدم، از خود حضرت آدم گرفته تا همه کساني که روي اين زمين زندگي کنند، دستور داده
است که بايد برويد به اين سنگها احترام بگذاريد و دور آنها طواف کنيد. اينهم يک
جور امتحان است. سنگي که به تعبير اميرالمؤمنين - عليه السلام - نه ميبيند، نه
ميشنود، نه نفعي براي کسي دارد، نه ضرري به کسي ميتواند برساند. البته اينکه
صورت ملکوتياش تأثيري دارد و ميشنود، يک حساب ديگري است. آنچه که مردم در آنجا
ميبينند، يک سنگ است. بايد در مقابل اين سنگ طواف کنند و اين مهمترين عبادتي است
که ما و همه مسلمانها هم به آن آزمايش ميشويم. در حج به وسيله حجرالاسود يعني يک
سنگ سياه، مسلمانان امتحان ميشوند. خداوند حضرت آدم تا آخرين انسانهائي که در اين عالم
روي اين زمين زندگي کنند، را با سنگهائي که هيچ نفع وضرري از آن سراغ ندارند، نه
ميبيند و نه ميشنود، امتحان کرده است. فقط براي اطاعت خدا بايد بروند آنجا دور
بزنند. آيا اين کار را ميکنند يا نميکنند؟ بعد حضرت ادامه ميدهند: - در اينجا هم چند عبارت بسيار زيبا و ادبي
ذکر کردهاند که من اينها را تلخيص کردهام- ميفرمايند: اگر خدا ميخواست خانه
خودش را در يک جايي قرار بدهد که داراي باغهاي زيبا، درختهاي پر ميوه، نهرهاي
جاري و منظرههاي چشم نواز بود، و چنين جايي را روي يک قطعه زمين حاصلخيزي قرار
ميداد ... - به جاي اينکه چند تا سنگ را توي يک بيابان خشک بي آب و علف قرار بدهد
- :
لازمهاش اين بود که امتحان، امتحان آساني شود و به تبع، مزدش هم کم شود. چون در
اين صورت، در حقيقت امتحاني نبود. همه دلشان رفتن به يک چنين جائي را ميخواهد.
مگر مردم همه عالم براي رفتن به کشورهاي معروف که جاهاي تماشايي دارد پولهاي کلان
خرج نميکنند تا چند روزي آنجا تفريح کنند؟ با اين اوضاع کنوني که خداوند قرار
داده است، امتحان معنا پيدا ميکند.
با اين شرايط امتحان شکل ميگيرد. جايي که
مکان ديدني نيست. چند سنگ است و بيابان خشک. يک چنين سرزميني خانه خداست. امّا اگر
اين خانه مثلاً در سوئيس بود، يا در يک کشور ديگري که سرشار از باغ و مناظر زيبا
بود، امتحان محقق نميشد؛ بلکه همه دلشان ميخواست به آنجا بروند و آن مناظر را
تماشا کنند. اينهم يک نوع امتحان است که در يک بخش ديگر از اين خطبه بيان شده است.
در همين خطبه در رابطه با
امتحان ميفرمايد: : تاريخچه مؤمنين قبل از خودتان را مطالعه کنيد. به
تعبير بنده: در گذشته اکثريت مؤمنين، کساني بودهاند که با گرفتاري زندگي کردهاند
و زندگي مرفّه، آرام و آسودهاي نداشتهاند؛ آيا اينان
بارشان از همه سنگينتر نبود؟ آيا دستشان از همه خاليتر نبود و تنگدستتر از
ديگران نبودند؟ بعد حضرت به بني اسرائيلي که در چنگال فرعونيان بَرده بودند، مثال
ميزند: با اينکه فرزندان
پيغمبران بودند، ولي فرعونيان اينان را به بيگاري و بردگي کشيدند. اين امر براي
اينان امتحان بود. حضرت ميفرمايند: وقتي خدا ديد
که اين گروه از بنياسرائيل با اينکه در چنگال فرعونيان اسيرند، بر بلاي خدا صبر
ميکنند و دست از دينشان بر نميدارند، و فرعوني و بت پرست نميشوند، و وقتي خدا
ديد اينان جداً صبر ميکنند، و اين همه به خاطر دوستي و محبّت خدا بود، خداوند از
آن سختيها، فرجي بر اينها قرار داد و ذلّت آنها را تبديل به عزّت کرد. اين همه
سختي را براي چه تحمّل کردند؟ حضرت امير ميفرمايند: «براي اينکه خدا را دوست داشتند و در راه محبّت خدا سختيها را تحمل کردند. کار
به جايي رسيد که فرعونيان غرق شدند و اينان نجات پيدا کردند.
اينها نمونههايي
از امتحان بود که تنها در يک خطبه از نهج البلاغه ذکر شده است. حضرت در اين خطبه به
ذکر نمونه امتحانات از پيش از خلقت آدم تا پايان اين عالم پرداخته است، که همه ما
نيز مورد اين امتحانات قرار ميگيريم.
وصلي الله علي محمد و آله الطاهرين.
1 . الحجر / 29.
2 . الحجر / 33.
3 . الاعراف / 12.
4 . المومنون /55و56.
5 . الزخرف / 31.
در جلسات گذشته درباره موضوع فتنه بحث ميکرديم. يکي از مطالب گذشته اين بود که در قرآن کريم، فتنه گاهي به خداي متعال، گاهي به شيطان و در بسياري از موارد به انسانها نسبت داده شده است. نکته قابل تأکيد اين است که معناي اين نسبتها، تقسيم فتنهها نيست؛ به اين معنا که بعضي فتنهها کار خدا، بعضي کار شيطان و بعضي کار انسان است؛ بلکه به يک معنا همه آزمايشها به خدا هم نسبت دارد. اين از مصاديق مسأله توحيد افعالي است که آنچه در عالم واقع ميشود، در يک نسبت عاليتري، به خداي متعال نسبت داده ميشود.
در اينجا دو شبهه پيش ميآيد:
1. وقتي
خدا به وسيله شيطان کاري را انجام ميدهد، يعني شيطان از طرف خدا مأمور است که اين
کار را انجام دهد؛ پس بايد از خدا طلبکار هم باشد، و ميتواند بگويد: من براي نقشه
شما، کار ميکنم و نبايد مؤاخذه شوم.
2. اگر فتنهاي که انسانها بر پا ميکنند،
يا فتنهاي که شيطان انجام ميدهد، به خدا هم نسبت داده شود، اين باعث ميشود که
بعضي شرور به خدا نسبت داده شود؛ درحاليکه .
جواب را با يک مثال
شروع ميکنم. فرض کنيد شما بايد شخصي را ملاقات کنيد تا به شما کمکي کند؛ ولي فکر
ميکنيد که او در شهر ديگري زندگي ميکند و بايد سفر کنيد تا او را ببينيد. صبح از
خانه بيرون ميآييد که مثلاً با اتوبوس به دانشگاه، يا به دنبال کسب و کارتان
برويد؛ يعني با قصد و اراده خود براي انجام کاري از خانه بيرون آمدهايد. اتّفاقاً
وقتي سوار اتوبوس ميشويد، ميبينيد آن رفيقي که دنبالش بوديد، پهلوي شما نشسته
است. فکر ميکرديد بايد رنج سفر را تحمل کنيد يا چند روز معطّل شويد تا او را
ببينيد؛ امّا اتفاقاً او را ميبينيد. معمولاً اينگونه جريانات را ميگوئيم:
اتّفاقي پيش آمد؛ امّا با ديد توحيدي، نه هيچ کدام از اينها، اتّفاقي، و نه هيچ
کدام جبري است. شما که از خانه بيرون آمديد با نيت و اراده خودتان آمديد و کسي شما
را مجبور نکرد. آن رفيق شما هم مجبور نبود بيايد. او هم در فکر خودش کاري داشته، و
به خاطر آن به اين شهر آمده بود، و اين دو قضيه با هم تلاقي پيدا کردند. آموزه ديني
اين است که همه اين حوادث يک تدبير فوقاني دارد. يعني شما با اراده خودتان از خانه
بيرون ميآييد. او هم با اراده خودش از خانه بيرون ميآيد و اصلاً در ذهنش نيست که
شما هم هستيد، يا با او کاري داريد؛ ولي اينجا يک تدبير الهي، فوق تدبير شما و او
وجود دارد که شما بايد همديگر را ملاقات کنيد. هيچ جبري هم در کار نيست. شما کار
خودتان را کرديد، و او هم کار خودش را کرد؛ امّا يک چيزي که خواسته شما و چه بسا
خواسته او هم بوده، ولي به آن توجّه نداشته است، عملي ميشود و يک نتيجه سوّمي تحقق
پيدا ميکند. آموزه ديني قرآني ما اين است که يک نقشه فوقاني، همه انسانها (با همه
کثراتي که دارند) و عوامل ديگري که ما اصلاً از وجودشان خبر نداريم، مثل فرشتگان،
جنّيان، و تأثير و تأثّرات متقابلي که بين اينها و بين عوامل طبيعي است، را با هم
تنظيم ميکند. اينکه چهطور اين هماهنگي صورت ميگيرد، عقل ما نميرسد. آن کسي
ميتواند چنين کاري کند که علم نامتناهي دارد. وقتي ما بخواهيم اموري را با هم
تنظيم کنيم، بايد خيلي فکر کنيم؛ امّا او احتياج به فکر ندارد. علم او نامتناهي، و
محيط بر همه چيز است، و در يک کلمه، آنچه از آغاز خلقت تا پايان واقع ميشود، براي
خدا تقدّم و تأخّر ندارد، همه را ميداند و اراده او بر همه حاکم است. فهم اين مطلب
خيلي زمان ميبرد؛ امّا قرآن اينگونه ترسيم ميکند.
يکي از جاهايي که خوب
ميتوان فهميد که چهگونه اراده انسان با اراده خدا گويا در هم ميآميزد و متّحد
ميشود، داستان خضر در سوره کهف است. وقتي حضرت خضر ميخواهد براي حضرت موسي توضيح
دهد که چرا آن کشتي را غرق کرد، چرا آن جوان را کشت و چرا آن ديوار را تعمير کرد،
يکجا ميگويد: : من خواستم که آن کشتي را معيوب کنم؛ يکجا ميگويد:
: ما خواستيم كه پروردگارشان به جاى او،
فرزندى پاكتر و بامحبّتتر به آن دو بدهد و يکجا ميگويد: : پروردگار تو
مىخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. معناي اين مطلب اين
نيست که يک جا اراده من است، يعني اراده خدا نيست. يا آنجايي که اراده خداست، من
هيچ کاره بودم؛ بلکه حضرت خضر آن کارها را انجام داد و ميدانست که نتيجه چه
ميشود؛ امّا اين کارها را، هم به خضر ميتوان نسبت داد و هم به خدا.
در اينگونه موارد که هم
اراده يک انسان صالح مؤثر است و هم اراده خدا و اين دو با هم تطابق دارند، يک نکته
معرفتي عميقي وجود دارد. شايد بتوان گفت: اين ولي خدا به حدّي رسيده بود که اصلاً
از خود اراده استقلالي نداشت و هيچ وقت از نزد خود چيزي نميخواست. در روايات هم
نظير اين نکته را داريم. مثل روايت قرب نافله که خداوند ميفرمايد: :
... بنده تدريجاً با نوافلي که براي رضاي من انجام ميدهد، به جايي ميرسد که او را
دوست ميدارم. وقتي او را دوست داشتم، هر چه از من بخواهد برايش انجام ميدهم و
ميرسد به جايي که من ميشوم دست او، چشم او، گوش او، من به جاي او سخن ميگويم و
به جاي او ميشنوم و به جاي او حرکت انجام ميدهم. کسي که خودش را در مقام بندگي
قرار ميدهد و ارادهاش را اختياراً تابع خدا ميکند، به جايي ميرسد که خدا اين
لطف را در حقّش ميکند. شايد نکته داستان حضرت خضر اين باشد که او اصلاً از خود
ارادهاي ندارد. او آنچنان تابع اراده خدا شده که خدا به جاي او تصميم ميگيرد.
خدا چنين رابطههايي با بعضي از بندگانش دارد. اين در مورد اولياي خداست که
ارادهشان در واقع در اراده خدا فاني ميشود و ديگر از خود خواستي ندارند.
ولي يک بينش کلّيتري وجود دارد
که حتّي کارهايي که عاصيان، مذنبين و حتّي عوامل طبيعي، انجام ميدهند، به نوعي به
خدا انتساب دارد؛ چراکه وجودشان و آثارشان همه در اختيار خداست. هر کس هر چه دارد
خدا به او داده است. وجودش از خداست؛ اگر فکر يا قدرتي دارد از خداست، اگر نيرويي
دارد، چه نيروي مادي، چه نيروي فکري و چه نيروي تدبير، خدا به او داده است. پس به
اين معنا وقتي در قرآن، يکجا فتنه به خدا نسبت داده شده، يکجا به شيطان و يکجا
به انسان، معنايش اين نيست که آنجايي که فتنه به انسان نسبت داده شده، خدا هيچ کاره
است. به يک معنا آنجا هم به خدا انتساب دارد؛ امّا ويژگيهاي اين انتسابها فرق
ميکند. از آن جهت به خدا انتساب دارد، که مصداق آزمايش است. هر فتنهاي که به خدا
نسبت داده شده از آن جهت به خدا نسبت داده ميشود که خدا اين کار را تدبير کرده تا
انسانها آزمايش شوند. اين حيثيت انتسابش به خداي متعال است و اين فتنه فرقي
نميکند که خوشايند باشد يا ناخوشايند، مرض باشد يا سلامتي، غنا باشد يا فقر، همه
اينها آزمايش الهي است.
وقتي به شيطان نسبت داده ميشود از آن جهت است که وسوسه
او در پيدايش اين پديده تأثير دارد. چون کارهايي هم که به خدا نسبت داده ميشود،
وسائط و اسبابي دارد. ولي باز اين منافات ندارد که در عين حال آزمايش الهي هم فوق
اين باشد. يعني همين کاري را که شيطان وسوسه ميکند، يکي از مصاديق آن شروري ميشود
که . امّا هدف شيطان، آن بغض و کينهاي است که از آدم در دل
گرفته و ميخواهد انتقامش را از فرزندان آدم بگيرد. او که انسانها را اغوا ميکند،
با اختيار خود اغوا ميکند و از اين کار، هدف خود را دنبال ميکند، زمينه گمراهي را
براي ديگران فراهم ميکند، وسوسه ميکند، تزيين ميکند و ... . در اين کارها هم
مجبور نيست. خودش گفت: ولي وجود شيطان در اصل عالم خلقت،
و اينکه بتواند وسوسه کند، تدبير الهي است؛ چراکه تا وسوسه نباشد، امتحان، طرفين
خير و شرّ پيدا نميکند. اگر راه يک طرفه بود، مثل راه ملائکه ميشد و انسان
امتيازي نداشت. پس فتنه، از آن جهتي که وسوسه شيطان در آن تأثير دارد، کار شيطان
است. ولي معنايش اين نيست که در اينجا امتحان نيست. امتحان در يک سطح بالاتر و يک
تدبير فراگيرتري است که اين يک جزئي از آن نقشه آفرينش ميشود. همين طور فتنههايي
که انسانها بر پا ميکنند و شروري که از ناحيه آنها پيدا ميشود، مربوط به خود
آنهاست، و از آن جهت که اينها اختياراً از روي قصد سوء، براي ضرر زدن به ديگران و
ايجاد آشوب و نابساماني، اين کارها را انجام ميدهند، اينها به انسانها نسبت داده
ميشود و مورد نکوهش قرار ميگيرد. يعني انسانهايي که مورد وسوسه شيطان قرار
ميگيرند و مشکلاتي ميآفرينند، اينها هم مجبور نيستند. درست است که شيطان کمک
ميکند؛ امّا شيطان نميتواند کسي را مجبور کند: او سلطنت و قدرت
و اجباري بر بندگان ندارد؛ فقط. ميگويد: خيلي خوب
است. اين کار را بکن، خيلي لذّت دارد! تقويت ميکند، ولي جبر نيست. کاري که انجام
ميدهد با انگيزه خودش که اغواي بندگان است، ميباشد. نتيجهاي که حاصل ميشود،
فراهم شدن زمينه انتخاب و اختيار براي انسانها است که هدف آفرينش الهي است.
اما انگيزه انسانها که براي يکديگر فتنهجويي
ميکنند، به يکي از دو امر برميگردد:
1. به دنبال نفع خودشان هستند و اين جز با
فتنه حاصل نميشود؛ ديگران را در گرفتاري مياندازند تا خودشان نفع ببرند. آب را
گلآلود ميکنند تا خودشان ماهي بگيرند. آب را که گلآلود ميکنند، عدّهاي از
خوردن اين آب مريض ميشوند، امّا او ميخواهد ماهي خودش را بگيرد. به ديگران ضرر
ميزند، و اسباب زحمت براي آنها فراهم ميکند، تا به مقصد خودش برسد. مثال واضح
اين مورد، استعمارگران هستند که براي کشورهاي ديگر نقشه ميکشند، آنها را به جان
هم مياندازند، ايجاد اختلاف ميکنند تا از منابع آنها استفاده کنند.
2. به
دنبال ضرر زدن به ديگري هستند؛ به واسطه کينههايي که از ديگران دارند، ميخواهند
انتقام بگيرند. يک جايي شکستي خوردهاند، از دست کسي ناراحتيهايي کشيدهاند، حالا
ميخواهند انتقام بگيرند. براي انتقام، ايجاد فتنه ميکنند. گاهي ارضاء
خواستههايشان، که به نحوي به همين نفع و ضررها بر ميگردد، در ميان است؛ مثل حسد
بردن به ديگران. انسان وقتي نسبت به کسي حسد ميبرد، بيجهت ميخواهد به طرف ضرر
بزند. به فکر اينکه چه نفعي ميبرد، نيست. از اينکه او مريض شود، از بين برود،
گرفتار شود، دلش خنک ميشود. ضرر ديگران را ميخواهد براي اينکه دلش تشفي پيدا
کند.
همه بر ميگردد به اينکه يا نفع خود را ميخواهد يا ضرر ديگري را، يا يکي
را بالاصاله و يکي را بالتبع ميخواهد. اين انگيزه انسانهاست؛ ولي هيچ کدام از
اينها نه منافاتي با وسوسه شيطان دارد و نه با نسبت دادن فتنه به خدا. همه اين
کارهايي که انجام ميگيرد، يک تدبير عامي وراي آنها وجود دارد که اين کارها انجام
بگيرد تا همه بهوسيلة همديگر آزمايش شوند: ، بعضي را به وسيله بعضي ديگر آزمايش
ميکنيم.
پس اينکه در آيات قرآن، فتنه، گاهي به خدا، گاهي به شيطان و گاهي به
انسان نسبت دادهشدهاست، معنايش اين نيست که ما سه جور فتنه داريم. همان فتنههايي
که به دست شيطان اختياراً صورت ميگيرد، از جهت آزمايش، انتساب به خدا دارد.
آن فتنهاي که به خدا
نسبت داده ميشود، چون آزمايش است، هدفش معلوم است: خدا ميخواهد انسانها به
عاليترين کمالي که يک مخلوق ممکن است واجد شود، برسند. يعني خدا يک رحمتهايي دارد
که کسي نميتواند درک کند، مگر اينکه با اختيار خود، تسليم محض خداي متعال باشد.
اگر اين کار را کرد، اساساً قدرت درک آن رحمت را پيدا ميکند و الّا اصلاً
نميفهمد. لذّت بردن از يک رحمت، فرع بر اين است که انسان مزهاش را بفهمد. اگر شخص
بزرگي در يک موقعيت خاصّ، يک هديهاي به کسي بدهد يا يک احترام خاصّ براي کسي انجام
دهد، اگر آن طرف معرفت داشته باشد، ممکن است از اين افتخار آن قدر لذّت ببرد که
سرمست شود. مثلاً اگر کسي خدمت مقام معظّم رهبري شرفياب شود و ايشان در بين همه
جمعيت او را صدا بزنند و بگويند: «آقاي فلان، من با شما کاري داشتم، و دوست دارم
شما را ببينم». شخص با معرفت با اين يک جمله، در پوست خود نميگنجد، امّا يک
بچّهاي که همان جاست، نميفهمد که اين چه ويژگياي دارد.
خداي متعال رحمتهايي
دارد که تا انسان معرفت آن را پيدا نکند، نميتواند آن را درک کند. اينکه فرموده:
يعني اين راه را بپيماييد، تا
قدرت درک آن رحمت را پيدا کنيد، و الّا خدا بخيل نيست. آن رحمت را ملائکه هم درک
نميکنند. مخصوص انسانهايي است که از اولياي الهي باشند. اصلاً آدميزاد خلق
شدهاست براي اينکه لياقت درک آن رحمت را پيدا کند. براي رسيدن به
اين هدف به ناچار بايد اختيار داشته باشد. لازمه اختيار هم گاهي اين است که بعضيها
لغزش پيدا کنند. به اصطلاح اهل معقول، وجود عاصيان و منحرفين، مقصود بالعرض است.
آنچه در خلقت مقصود بالذات است، خوبان هستند و در بين مقصودهاي بالذات،
خوبترينها در درجه اول، قصد شدهاند؛ پس اين عالمِ خلقت با همه عظمتش، براي
چهارده نور پاک خلق شدهاست. آنها مقصود اصلي هستند. مثلاً کسي که قصد دارد يک
معدن الماس استخراج کند، چقدر هزينه صرف ميکند، چقدر تلاش ميکند و چقدر اعماق
زمين را ميکاود. مقصود از همه اين کارها، استخراج چند مثقال الماس است. آن ذغال
سنگي هم که در کنارش به دست ميآيد، مفيد است؛ امّا مقصود اصلي الماس است. امور
ديگر طفيلي هستند.
چون خداي متعال ميخواهد انسان را به آن مرتبهاي برساند که
هيچ مخلوق ديگري نميتواند برسد، اين بساط تشريع و ... را قرار دادهاست. حتّي
عزيزترين بندگانش بايد در اين راه، يعني هدايت مردم، شهيد شوند. البته آن کسي که
فدا ميشود، ضرر نميکند؛ امّا همين که از نعمتهاي مادّياش کم ميشود، براي اين
است که ديگران هدايت شوند و آنها هم بهرهاي ببرند.
همه تشريعات الهي و امور
تکويني که زمينه اطاعت يا عصيان را فراهم ميکند، آزمايش الهي است، و اين خير است.
چه خيري از اين بالاتر که اينها همه مقدّمه است براي اينکه انسانها را به آن
عاليترين خير ممکن براي يک مخلوق، برساند؟ ولي لوازمي هم دارد. يک ريزشهايي هم
دارد. نجّار که در ميسازد، خاکاره هم ريزش ميکند. خاکاره هم بيفايده نيست.
آنرا هم در بخاري ميسوزانند؛ امّا خيلي فرق است بين دري که قيمت فراوان دارد با
خاکارهاي که براي سوخت از آن استفاده ميشود. پس هدف الهي از فتنه يک هدف بسيار
مقدّس و عالي است. اين همان هدف خلقت است که انسانها آزمايش شوند؛ يعني زمينه رشد
برايشان فراهم شود. اين شرور از آن جهت که موجب آزمايشاند و کساني ميتوانند در
اثر اين آزمايشها به مراتب خيلي عالي برسند، خير هستند و اين همان جهت امتحان است
که به خدا نسبت دارد.
خوشا بر احوال آن کساني که بفهمند حقيقت
اين عالم، امتحان است و جاي دل بستن نيست. آيا اگر يک ورقه امتحاني به انسان بدهند
که خيلي شکيل باشد، کاغذش خوب باشد و قلم خوبي هم به آدم بدهند که سر امتحان خوب
بنويسد، اين خيلي خوشحالي دارد؟ دنيا اسباب امتحان است، يک امتحاني است که هفتاد،
هشتاد سال طول ميکشد. ولي ماهيتش امتحان است. امّا نتيجهگيري از اين امتحان و
اينکه بعد از امتحان چه خواهد شد، يک عمر ابدي است. اگر قبول شدي بينهايت رحمت، و
اگر مردود شدي بينهايت عذاب است: خوشي
و ناخوشيهاي ابدي آنجاست. اينجا همه وسايل آزمايش است. امّا وظيفه ما در فتنهها
چيست، در جلسات آينده به آن ميپردازيم.
1 . الکافي، ج 3، ص 310 .
2 . الکهف / 79 .
3 . همان / 81 .
4 . همان / 82 .
5 . بحار الانوار، ج 67، ص 22 .
6 . الانبياء / 35 .
7 . الحجر / 39 .
8 . النحل / 99 .
9 . الناس / 5 .
10 . الفرقان / 20 .
11 . محمد / 4 .
12 . الملک / 2 .
13 . الذاريات / 56 .
14 . هود / 119 .
15 . الحديد / 20 .
در چند جلسه گذشته آن اندازه که خداي متعال توفيق داد، درباره فتنه بحث کرديم. از مطالب گذشته اين بود که فتنه يکي از مصاديق امتحان است و امتحان يک سنّت عام إلهي و غير قابل تعطيل است و هميشه به صورتهاي مختلف واقع خواهد شد. با توجه به اين مطالب ممکن است سؤالاتي مطرح شود که به دستهاي از آنها اشاره ميکنيم.
ممکن است گفته شود:
وقتي امري از سنّتهاي الهي است و بايد واقع شود، به عبارت ديگر، مورد تقدير الهي
است، نتيجهاش، نتيجه تقدير خداست و بايد پذيرفت و ما در مقابل آن دست بستهايم. از
افرادي که ديدي سطحي دارند، زياد شنيده ميشود که در مورد مشکلات پيش رو ميگويند:
«اين امور از فتنههاي آخرالزّمان است و چارهاي از آن نيست و اينها در سخنان
بزرگان پيشبيني شده است»! حتّي وقتي به نحوه تربيت فرزندانشان و رفتار
خانوادههايشان شکايتي مطرح ميشود، ميگويند: «آخرالزّمان است ديگر، اينها مقتضاي
زمان است و بايد پذيرفت»! اينگونه افراد در واقع با اين منطق، ميخواهند خودشان را
تبرئه کنند. نظير اين سؤال، شبههاي است که در مورد فتنههاي شيطان مطرح ميشود. به
اين بيان که خدا خواسته انسانها آزمايش شوند، شيطان را هم خلق کرده براي اين که
اين نقش را ايفا کند؛ پس شيطان نبايد مورد رجم و لعن قرار گيرد. البته نظير اين
شبهه در ساير اسباب فتنه هم مطرح ميشود؛ به اين صورت که وقتي خدا خواسته اين
فتنهها واقع شود: «،
ديگر نبايد آنها را مؤاخذه کرد؛ چراکه آنها اسباب امتحان هستند!
همه اين شبهات
از مقايسه بين آزمايشهاي انساني با آزمايشهاي إلهي پيدا ميشود. مثلاً وقتي در
نظر ميگيريم که مدير يک دبيرستان کسي را براي طراحي سؤالات و برگزاري امتحان معيّن
ميکند، و او اين کار را انجام ميدهد، ميگوئيم: بايد ممنون او باشد؛ چراکه هم
سؤالات را طرح کرده و هم امتحان را برگزار کردهاست. چنين کسي در برابر اشتباه شرکت
کنندگان، مسئوليتي ندارد. اينگونه موارد را با آزمايشات إلهي مقايسه ميکنيم و
ميگوئيم: خدا ابليس را خلق کرده براي اين که مردم به وسيله او آزمايش شوند؛ در اين
صورت او عامل آزمايش است؛ پس چرا بايد او را مذمّت کنند و او را عامل گمراهي افراد
بدانند؟ اينها سه شبهه شبيه به هم هستند.
جواب اين است که اين دو
آزمايش با هم متفاوتاند. تفاوت اين دو در اين است که افعالي که هم به خدا و هم به
ديگران نسبت داده ميشوند -يعني هم گفته ميشود: ، هم گفته
ميشود: و هم گفته ميشود: - به اين جهت است
که يک فعل ممکن است سه عامل داشته باشد: 1. انساني که موجب گمراهي شده است، 2.
شيطاني که آن انسان را وسوسه کرده است، 3. خدايي که ابليس را آفريده و زمينة وسوسه
را فراهم کرده است. هر سه فاعلاند. در جلسه قبل توضيح دادم که در اين موارد
اينگونه نيست که فتنه را يا بايد به خدا نسبت دهيم، يا به شيطان و يا به انسان.
انسان فتنهگر در حوزه کاري خود، وظيفه دارد که کارش را درست انجام دهد، حرف درست
بزند، دروغ نگويد، تزوير نداشته باشد، حقّهبازي نکند. او تکاليفي دارد. اگر اين
تکاليف را درست انجام دهد، ثواب ميبرد و اگر اين وظيفه را درست انجام ندهد، مردم
را وسوسه کند، فريب دهد و فساد بر پا کند، مؤاخذه ميشود. اين نسبتها در سطح خودش
حقيقت دارد. اين شخص با اراده خود اين افعال را انجام داده است و مسؤوليّت آن
افعال به عهده اوست. در يک نگاه عميقتر اين شخص در عين حاليکه فاعل است، عامل
ديگري براي برپائي اين فساد به وي کمک کردهاست؛ يعني شيطان او را وسوسه کرده و او
وسوسه شيطان را پذيرفته و به اغواي ديگران اقدام کردهاست. چون با اختيار خودش
وسوسه را پذيرفته، مسؤوليّت آن کار به عهده اوست. ميتوانست نپذيرد. شيطان او را
مجبور نکرده بود. همچنين از آن جهت که وسوسه شيطان در انجام اين عمل نقش داشته
است، به همان اندازه به شيطان هم نسبت داده ميشود. شيطان هم مجبور نيست که کسي را
به هيجان بياورد و در انجام فتنه ياري کند. خدا هم تشريعاً او را نهي کرده است؛ ولي
او با اختيار خودش عصيان ميکند و اقدام به اغواء بندگان خدا ميکند. بنابراين
شيطان با اين که عامل امتحان است، ولي نه مسلوب الاختيار است و نه معاف از مسئوليت.
چون با امر خدا مخالفت مي کند، معذّب هم خواهد بود. او نسبت به کار خودش مسئول است؛
چون مسؤوليّت تابع اختيار و قدرت است. هر جا قدرت باشد، مسؤوليّت هم هست و در اين
سه سطح قدرت وجود دارد، پس مسئوليت هم وجود دارد. به عبارت ديگر، حساب عالم تکوين
از عالم تشريع جداست. هر جا تشريع و امر و نهي خدا باشد، به دنبال آن ثواب و عقاب
هم خواهد بود. خداوند به شيطان فرمود: «بايد به آدم سجده کني، نبايد بندگان خدا را
گمراه کني». اين تشريع است. امّا تکويناً چه خواهد شد، البته ابليس نقش خود را
ايفاء و کساني را هم گمراه خواهد کرد؛ ولي آن مربوط به تکوين عالم است. ابليس در
مقابل اعمال خود، از آن جهت که نهي خدا به آن تعلق ميگيرد، تکليف دارد. اگر اين
تکليف را انجام داد، ثواب دارد، و اگر مخالفت کرد، عقاب دارد.
از طرفي، خداوند
ميداند که شيطان با اختيار خودش در اينجا وسوسه ميکند و اين شخص هم با اختيار
خودش وسوسه او را ميپذيرد يا در معرض پذيرش آن قرار ميگيرد. خداوند که بر همه
اينها احاطه دارد، طرحي فوق طرح إبليس، انسان فتنهگر و آن رفتار فتنه، ميزند و
روي اين مفروضات يک طرح کلّي و تدبير کلان قرار ميدهد و آن عبارت است از اينکه
بايد انساني و إبليسي باشند و برخي از انسانها تحت تاثير إبليس قرار گيرند و جزء
شياطين إنسي شوند. با وجود اين تدبير، بدون اينکه هيچ جبري در کار باشد، همه تحت
يک امتحان فراگير قرار خواهند داشت. از جهت آن تدبير فوقاني که اين اسباب و وسايل
را فراهم کرده است، اين اعمال به خدا هم نسبت داده ميشود.
مسأله ديگر اين است که ما در مقابل فتنهها چه تکليفي داريم؟
فيالجمله جوابش معلوم شد که تا آن اندازه که اختيار و قدرت اطاعت خدا و قدرت
مخالفت با شيطان داريم، مسئوليت داريم و نبايد با امر خدا مخالفت کنيم. پس کسي
نميتواند بگويد: «بزرگان ما گفتهاند: در آخرالزّمان فتنههايي واقع ميشود، پس ما
ديگر تکليفي نداريم»، زيرا اين حوادث به دست خود انسانها و با اختيار خود آنها
واقع ميشوند. اگر گفتهاند: در آخرالزّمان بعضي از انسانها خيلي بيحيا ميشوند،
معنايش اين نيست که عدّهاي بيحيائي کنند و بگويند: «آخرالزّمان است بايد بيحيا
شد»! اين پيشگويي يک امر تکويني است و تکليف را از آنها سلب نميکند.
بزرگان
ما خبر دادهاند که عدّهاي با اختيار خود عصيان ميکنند و رعايت ارزشهاي اسلامي
را نميکنند. وقتي وضع حيا در جامعه را با ده سال قبل مقايسه ميکنيم، ميببينيم
مردها در حوزه کاري خود و خانمها در حوزه خود، سطح حياءشان چقدر فرق کردهاست. نسل
جديد حتّي در برخي خانوادههاي متدين، اصلاً مسأله حيا را به عنوان يک ارزش اسلامي
باور ندارند و خود را ملزم به رعايت آن نميدانند. اطاعت و احترام به والدين در
سنّتهاي ما وجود داشته است. حتّي در روايات آمده است که از آداب اسلامي اين است
که تا پدر اجازه ندادهاست، فرزند در حضور پدر نبايد بنشيند. اين يک ادب اسلامي
است. حالا ديده ميشود که فرزند در مقام تأديب پدرش بر ميآيد! فرهنگ ما تا اين حدّ
تغيير کرده و از فرهنگ اسلامي فاصله گرفته است.
البته در يک چنين فضايي عمل کردن به وظيفه خيلي سخت
ميشود و لذا رسول اکرم فرمودهاند: : زماني خواهد آمد که نگه داشتن دين مثل
نگه داشتن آتش سرخ شده در کف دست است. امّا متقابلاً کساني که اين همّت را داشته
باشند که اين آتش را در کف دستشان نگه دارند، صد برابر ثواب خواهند داشت. وقتي
تکليف سختتر شد، به همان اندازه ارزش و ثوابش هم بيشتر ميشود. وقتي امتحان سخت
ميشود، از طرفي قبول شدن در آن از امتياز بالائي برخوردار است و از طرفي ديگر
مردود شدن در آن موجب سقوط بيشتري ميشود. اين ويژگي امتحان است. در واقع معناي
اينکه در آخرالزمان فتنهها زياد ميشود، اين است که ظرفيت انسانها وسعت پيدا
کردهاست؛ يعني انسانها اين قابليت را پيدا کردهاند که از آنها امتحانهاي سخت
گرفته شود، تا با قبولي در اين امتحان سخت، خيلي اوج بگيرند و طبعاً اگر هم سقوط
کردند، خيلي سقوط ميکنند. وقتي کسي که ميخواهد امتحان ديپلم بدهد را، با شاگرد
کلاس اول مقايسه کنيم، امتحان او خيلي سختتر خواهد بود؛ ولي اين نشانه رشد فراوان
اوست که ميتواند در اين امتحان شرکت کند. اين هم يک روي سکّه است. در دورههاي قبل
ظرفيت چنين امتحانهاي سختي وجود نداشتهاست؛ لذا در اين دوران است که يک طفل سيزده
ساله، ره صد ساله را طي ميکند. در دوران انقلاب ما صدها مورد امثال اين اتّفاق
افتاد که گمناماند و کسي از آنها خبر ندارد؛ يکي از آنها به عنوان نمونه معروف
شد و نام او ماند. در دوران دفاع مقدّس برخي افراد بسيار ترقّي کردند. بعد از آن
دوران هم و همچنين در زمان حال، چنين پيشرفتهائي براي برخي افراد واقع ميشود،
امّا خدا بندگان خود را براي ديگران زود افشا نميکند. خداوند دوستان خود را در
پرده نگه ميدارد. آنها با خدا روابط خاصّ دارند. در زمان حاضر در بين مردم، به
وفور بندگاني پيدا ميشوند که نظير آنها در اعصار ديگر کم پيدا ميشود؛ بندگاني که
خيلي سريع ترقّي ميکنند. البته بايد امتحانهاي سختي را پشت سر بگذارند و با خون
دل، مشکلات فراواني را تحمّل کنند.
پس وجود فتنههاي سخت در آخرالزّمان،
پيشبيني آنها، و مقدّر بودن آنها، معنايش اين نيست که ما مجبوريم و بايد هر آنچه
که اتّفاق ميافتد را بپذيريم. ما، چه به صورت فردي و چه به صورت جمعي، مکلّفيم که
در حدّ توان با ظلم و فساد مقابله کنيم، خواه ظلم از طرف افراد زورگوي داخلي، و
خواه ظلم جهاني و از طرف دولتهاي زورگو باشد.
در آستانه پيروزي انقلاب، يک حرکت ملّي در کل کشور پديد آمد و به برکت راهنماييهاي امام راحل ـ رضوان الله عليه ـ مردم تکليفشان را فهميدند و اين امتحان را خوب گذراندند. در طول تاريخ کم ميتوان پيدا کرد که يک امتحان دسته جمعي به اين خوبي برگزار شده باشد. نظير چنين امتحاني در همين روزهاي اخير واقع شد و مردم خيلي خوب امتحانهاي خود را پشت سر گذاشتند. نظير چنين اتّفاقاتي در طول تاريخ کم است که مردم فداکارانه راهي را که تشخيص دادند راه مرضي خدا و راه مورد قبول آقا امام زمان ـ صلوات الله عليه ـ است و فرمانده آن نائب امام زمان است، با جان و دل طي کنند و در مقابل همه سختيها و مشکلات آن بايستند. هميشه اين طور نبوده است. اين نشانه رشد جامعه و آمادگي براي امتحانات بزرگ و ترقيات فراوان است. البته اين امتحانات، گاهي سخت و در حدّ جان کندن است. گاهي اتّفاق ميافتد که يک نفر در يک روز ثواب صد شهيد را ميبرد، گويا صد بار در ميدان جنگ و جهاد کشته ميشود؛ يعني گاهي آن قدر تکاليف و وظايف سختي در پيش روي انسان است که حکم جهاد را دارد؛ نياز به مقاومت دارد. گاهي لازم است سخن بگويد و گاهي بايد سکوت کند، سکوتي که گاهي تحمّل آن بسيار کار سختي است. وقتي انسان به ميدان جنگ و جهاد ميرود، يک بار ميتواند شهيد شود و طبعاً براي او يک ثواب خواهد بود. ولي انسان ميتواند در اثر انجام وظيفه در امتحانهاي سخت، هر روز صد بار ثواب شهيد ببرد. صبح در يک ساعت، با انجام يک تکليف سخت، يکبار ثواب شهادت نصيبش ميشود؛ در ساعتي ديگر جريان ديگري پيش ميآيد، باز بايد خون دل بخورد، از خودش مايه بگذارد، صبر کند، مشکلات را تحمّل کند، از منافعي صرف نظر کند، و اينگونه ثواب صد شهيد را ببرد. گاهي ثواب گفتن کلمة حقّ در مقابل حاکم ظالم، از ثواب صد جهاد بيشتر است. اين نشانه بالا رفتن ظرفيت است.
نبايد از خدا گلهمند باشيم که چرا ما را در زماني قرار دادي که اين امتحانهاي سخت وجود دارد؛ چراکه اولاً جا دارد خداوند بفرمايد: من در کارم احتياج به مشاور ندارم و آنچه را که صلاح ميدانم عمل ميکنم، و ثانياً اين خود يک رحمت از ناحيه من است که به شما اجازه ميدهم در ميدان امتحانات بزرگ واقع شويد. ورود در بعضي از امتحانات يک امتياز محسوب ميشود. به هر کسي اجازه نميدهند وارد ميدان هر امتحاني شود؛ بلکه برخي امتحانات شرايط خاصّي دارد. بايد مدارکي ببرد که نشان دهد به اندازه لازم درس خوانده است. همين که خدا به کسي اجازه ميدهد وارد اين امتحان شود، براي او يک امتياز محسوب ميشود؛ يعني او را پذيرفته است و لياقت شرکت در اين امتحان را دارد. پس به جاي اينکه گلهمند باشيم که چرا تکليف سخت به ما داده است، بايد شکر خدا را به جا آوريم.
همانطور که قبلاً اشاره کرديم اين امتحانات را در دو
بخش ميتوان دسته بندي کرد: يکي امتحانات و فتنههائي است که آثار سوء آن در واقع
آثار مادي و دنيوي است، و ديگري فتنه در دين است؛ يعني آشفتگيهائي که موجب ميشود،
انسان وظيفه شرعي خود را گم کند و ناخواسته به راه باطل کشيده شود. هر کدام از
اينها هم گاهي فردي و گاهي اجتماعي است.
براي اينکه ما بدانيم هيچ کس از اين
فتنهها مستثنا نيست، در قرآن در دو آيه، در رابطه با شخص پيغمبر اکرم اسلام ـ صلي
الله عليه و آلهـ ميفرمايد: ايشان هم مورد فتنه قرار گرفتهاست و خدا به پيغمبر
اکرم هشدار ميدهد که مبادا در اين فتنه مردود شوي:
1. شخصي که متعلّق به
قبيلهاي بود که خيلي به پيغمبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ ارادت داشتند و به
اسلام خدمت کرده بودند، دزدي کرد، ولي سرانجام رسوا شد و ثابت شد که دزدي کرده و
بايد دست او را ميبريدند. اين امر براي بزرگان قبيله خيلي سنگين بود. ايشان به
تکاپو افتادند که به يک نحوي پيغمبر را راضي کنند که از اجراي حدّ صرف نظر کند.
آيهاي به اين مضمون نازل شد که کساني در صدد بر آمدند که تو را مورد فتنه قرار
دهند و در دام بيندازند که بعضي از تکاليف را درست انجام ندهي. به حکم خدا حکم کن و
مبادا هواهاي نفساني باعث شود که از اجراي حکم خدا منصرف شوي.
2. در تاريخ و در
روايات نقل شده است که قبيلهاي نزد پيغمبر اکرم آمدند و گفتند: ما حاضريم مسلمان
شويم و حاضريم با شما پيمان ببنيدم که در جنگها شرکت کنيم و قوايمان را در اختيار
شما بگذاريم؛ فقط به خاک افتادن در نماز و سجده کردن، براي ما سخت است و در شأن ما
نيست؛ خواهش ميکنيم اين کار را از ما نخواهيد. ما زکات مي دهيم، به جهاد ميآئيم و
... ، فقط اين تکليف را از ما برداريد. اينان جزء اشراف و بسيار متکّبر بودند.
قرآن ميفرمايد: : نزديک بود که تو هم
تحت تأثير قرار بگيري. در آن شرايط سخت که مسلمانها نه امکانات مادّي و نه نيروي
انساني داشتند و دشمنان فراوان هم از اطراف آنها را احاطه کردهبودند، يک عدّهاي
آمدهاند و ميگويند: ما حاضريم با يک شرط، همه جور امکاناتي در اختيار شما قرار
دهيم. به طور طبيعي هر سياستمداري ميگويد: فعلاً از کمک اينها استفاده کنيم، بعد
راه حلّي پيدا ميکنيم. گويا به ذهن پيغمبر خطور کرد که آيا امکان دارد فعلاً نماز
را از آنها نخواهيم؟ در حال حاضر در جنگ ما را ياري کنند تا بر دشمنان پيروز شويم،
بعد ببينيم خدا چه دستوري ميدهد؟ دنباله آيه ميفرمايد: اگر چنين کاري کرده بودي،
دو برابر آنچه ديگران در يک چنين موردي مجازات ميشوند، مجازات ميشدي و ديگر هيچ
کس در برابر خدا تو را ياري نميکرد. تو جز اطاعت امر ما و رساندن پيام ما وظيفهاي
نداري. ما ميگوئيم: نماز بايد با سجده باشد، تو هم بايد همين را بگوئي و حقّ نداري
اين وظيفه را از کسي برداري.
آن اندازه که از روايات فهميده ميشود، اين است که
فقط به ذهن پيغمبر خطور کرد و چيزي اظهار نفرمود. پس شيطان فتنهگر حتّي از پيغمبر
هم دست برنميدارد. اين اسباب را فراهم ميکند تا بلکه لغزشي از ايشان صادر شود.
امّا خداي متعال بندگان مخلَص خودش را حمايت ميکند و نمي گذارد بلغزند. معناي عصمت
همين است. البته مقصود از «نميگذارد» ارشاد و هشدار است، نه سلب اختيار، و اين
همان کمک الهي است. بنابراين گاهي فتنه از طرف شيطان حتّي براي اولياء و انبياء
إلهي هم پيش ميآيد.آنچه براي ما مهمّ است و بايد بيشتر متوجّه آن باشيم، فتنههاي
اجتماعي مربوط به دين است. گاهي فتنه، فتنه اجتماعي است؛ در اين مورد نه فقط يک
نفر، بلکه گمراهي همه جامعه هدف است؛ يعني شيطان آنقدر نيروهايش را متمرکز ميکند
و آنقدر نقشه ميکشد تا امّتي را گمراه کند. اينجاست که خطر خيلي بزرگ است و بايد
به راهنمائيهاي قرآن در مقابله با اين فتنهها توجّه کنيم وببينيم چه وظيفهاي
داريم.
1. الاعراف / 155 .
2 . همان .
3 . الاعراف / 27 .
4 . محمد / 4 .
5 . بحارالانوار، ج 74، ص 100 .
6 . الاسراء / 73 .
مقابله با فتنه
بحث ما پيرامون
موضوع فتنه بود. در جلسه اخير اين سؤال را مطرح کرديم که با تصديق به اينکه در
آخرالزّمان فتنههائي واقع خواهد شد، تکليف ما در قبال آنها چه خواهد بود؟ اگر کسي
تصوّر کند که چون اينها قضاي الهي است، حتماً واقع خواهند شد و ما وظيفهاي
نداريم، مثل دانشآموزي است که فکر کند شب امتحان تکليفي ندارد. پيداست که نتيجه
چنين امتحاني چه خواهد شد. هر کسي شب امتحان بيشتر از زمانهاي ديگر احساس مسئوليت
ميکند، و سعي ميکند از وقت خود بهتر استفاده کند تا در امتحان موفق شود و به هدفش
نائل شود. اگر کسي بداند دزد وارد خانهاش شده يا دشمن به پشت دروازههاي شهرش
رسيده و بگويد: «دشمن آمده و ديگر چارهاي نيست، بايد تسليم شويم»! مسلماً سخن
بسيار جاهلانهاي بر زبان رانده است. اگر کسي بخواهد با اين توجيهات، تنبلي خود را
توجيه کند، نه عقل و نه شرع چنين چيزي را نميپسندد؛ به عکس، آنچه از روايات ائمه
اطهار ـ عليهم السلام ـ فهميده ميشود و همچنين تاحدودي عقل آنرا درک ميکند، اين
است که نه تنها ما در مقابل فتنهها بيتکليف نيستيم، بلکه تکليفي مضاعف داريم.
فتنه خواه
ناخواه آثار و تبعاتي دارد و در روايات هم به آنها اشاره شده است. اگر کسي تاکنون
آثار و تتبعات يک فتنه سخت را نديده بود، در حوادث اخير به طور واضح چنين آثاري را
مشاهده کرديم. اگر مروري بر خطبههاي نهج البلاغه داشته باشيم، اهميت وظيفه انسان
در قبال فتنهها براي ما روشن ميشود. اميرالمؤمنين در خطبه معروفي ميفرمايند:
: شما
حتماً دچار آشفتگي خواهيد شد و شما را غربال ميکنند و سره از ناسره جدا خواهد شد.
مثل حبوباتي خواهيد شد که داخل ديگ ميريزند و آنرا حرارت ميدهند. اين حبوبات و
محتويات ديگ، دائماً زير و رو ميشود. بسياري از افرادي که داراي پستهاي بالائي
هستند و موقعيتهاي مطلوبي دارند و مردم به آنها احترام ميگذارند، در فتنه سرنگون
ميشوند. در مقابل، کساني هستند که مورد توجه نيستند، ولي در فتنه بالا ميآيند.
اينکه نهايتاً چه خواهد شد، بستگي به قدرت مقاومت انسان دارد و اينکه بفهمد در
جريان فتنه چه بايد انجام دهد و چگونه دين خود را حفظ کند. حضرت در تعبير ديگري
ميفرمايد: : فتنههائي پيش خواهد آمد که اسلام مانند ظرفي خواهد
شد که محتوياتي دارد و آنرا وارونه ميکنند و همه محتويات آن ميريزد؛ به طوري که
از اسلام جز يک ظرف خالي چيزي باقي نميماند. در عبارت ديگري ميفرمايند: : روزگاري خواهد آمد که اسلام را مثل پوستيني که وارونه
پوشيده شود، وارونه ميپوشند. آنچه را که زير است به رو ميآورند و آنچه را در رو
قرار دارد، به زير ميبرند. اينها نمونههائي از آثار فتنه است که اميرالمومنين
ذکر ميفرمايند و بعد ميفرمايند: :
مبادا خود شما تابلوي فتنه و عامل بدعتگذاري شويد.
وقتي انسان بفهمد چنين
جرياناتي در پيش است، آيا بايد برود و آسوده بخوابد، يا اينکه بايد بيشتر حواسش را
جمع کند؟
ما در مقابل فتنهها حداقل سه نوع
وظيفه داريم که هر کدام ممکن است اصناف متعددي داشته باشد.
اولين وظيفه مربوط به
خود ماست؛ يعني وقتي فتنهاي در جامعه واقع ميشود بايد بدانيم که ما نسبت به
خودمان چه وظيفهاي داريم. اين وظيفه به دو دسته تقسيم ميشود:
1. دين خود و
مصالح خود را از گزند دزدان حفظ کنيم. نگذاريم فتنهگران عقايد، دستاوردهاي انقلاب
و ارزشهايمان را نابود کنند.
2. مراقب باشيم مرکب سواري براي فتنهگران نشويم؛
چراکه در فتنه فقط اين مسئله مطرح نيست که انسان مصلحتي را تأمين کند يا مصلحتي از
دست او برود. يکي از مشکلات فتنه اين است که گاهي از انسان ناخواسته سوءاستفاده
ميکنند. روايت مشهوري از اميرالمؤمنين نقل شده ـ که مقام معظم رهبري هم در ديدار
خبرگان مطرح فرمودند ـ که ميفرمايند: : در زمان فتنه مثل شتر دوساله باش که نه در حدّي است که
سوار آن شوند و نه پستاني براي شير دوشيدن دارد. برخي از اين سخن سوءاستفاده
ميکنند و ميگويند: «در فتنه نبايد در کاري دخالت کرد؛ بلکه بايد به کناري رفت و
بي طرف بود»! اين برداشت، برداشت اشتباهي است. اين روايت ميگويد: مواظب باش سواري
ندهي. مراقب باش از تو سوءاستفاده نشود. موضعگيري صحيح داشته باش. اين امر در فتنه
زياد اتفاق ميافتد که کساني بدون اينکه فکر و طرحي براي اين کار داشته باشند،
ناخواسته ابزار ديگران ميشوند و ديگران از رفتار، گفتار، نشست و برخاست و حتّي از
سکوت آنها سوءاستفاده ميکنند. اگر انسان آنجائي که بايد سخني بگويد، سکوت کند،
يک نحوه سواري دادن به فتنهجويان است. ممکن است کسي مال و ثروتي داشته باشد و
فتنهجويان از آن استفاده کنند، و يا آبرو و موقعيت اجتماعي داشته باشد و از آن
بهره ببرند؛ در اين صورت مصداق خواهد شد. پستان
شيردهي ميشود که از شير آن استفاده ميکنند، هرچند ممکن است خودش هم چنين چيزي را
نخواهد.
وظيفه ديگر در قبال کساني است که در معرض فتنهاند يا آتش فتنه دامنشان را گرفته است؛ چون در فتنه لااقل سه عنصر وجود دارد 1. فتنهانگيز؛ 2. کساني که از فتنه خسارت ميبينند و فتنه دامن آنها را ميگيرد و منافع و مصالحي را از دست ميدهند؛ 3. فردي که نه فتنهگر است و نه در دام افتاده. در اينجا ما خودمان را شخص ثالثي فرض کرديم که نه فتنهگر است و نه فريبخورده. وظيفه ما در قبال فريب خوردگان يا کساني که در معرض فريب و طعمه شدن قرار دارند، اين است که از آنها دستگيري کنيم. اگر آتش فتنه دامنشان را گرفته، وظيفه ما سنگينتر است و اگر در معرض فتنه هستند، نگذاريم به دام بيفتند.
وظيفه سوم ما نسبت به
فتنهانگيزان است. چه قبل از اينکه آتش فتنه شعلهور شود، يعني هنگامي که فهميديم
کساني درصدد فتنهانگيزي هستند، و چه بعد از اينکه آتش فتنه را روشن کردند و
شعلههاي آن در حال پيشروي بود، به طوري که دامن افراد را ميگيرد. اين مورد هم
حالات مختلفي دارد:
1. گاهي انسان توانائي دارد که دست فتنهجو را بگيرد و
نگذارد آتش را روشن کند، و يا اگر آتش روشن شده، ميتواند آتش را خاموش کند.
2.
گاهي فتنهگران داراي عِدّه و عُدّه کافي براي کارشان هستند و ما توان کافي براي
جلوگيري از عمل آنها و از بين بردن آنها نداريم.
در مقابل هر نوع فتنه،
عکسالعمل خاصّي بايد نشان داد. بايد هر کدام را جداگانه مورد مطالعه قرارداد تا
راه از بين بردن آنرا کشف کرد، و اگر از بين بردن آن امکان ندارد، حداقل آنرا تضعيف
کرد و آبي به آتش آن ريخت. کساني که در معرض هستند را از آنجا دور کرد و دسيسههاي
فتنهگران را افشا کرد.
ممکن است گفته شود: به چه دليل چنين
وظيفهاي به عهده ماست؟ گناه به گردن آنهائي است که فتنه برپا کردند، و آنهائي که
در دام فتنه افتادند؛ بايد دقّت ميکردند که در چنين دامي نيفتند و حال که
افتادهاند، تقديرشان بوده و قضا و قدر چنين حکم کرده است و به ما مربوط
نميشود!
ولي بايد بدانيم که در اينجا همان وظيفهاي را داريم که در باب امر به
معروف و نهي از منکر، ارشاد جاهل و مبارزه با ظلم داريم. مگر اينها مربوط به اسلام
نيست؟ شايد بتوان گفت: با صرف نظر از دستورات شرع و واجبات متعددي که در اين
زمينهها داريم، در اينجا يک حکم روشن عقلي هم وجود دارد و آن، اين است که:
اگر
بيني كه نابينا و چاه است اگر خاموش بنشيني گناه است
در اينجا
خيلي نياز به دليل تعبّدي نيست. هر انسان سالم الفطرهاي وقتي ببيند انسان ديگري در
معرض خطر است، وجدان و فطرت به او اجازه نميدهد آرام بنشيند. از بين رفتن احکام
اسلام و رواج بدعتها از هر نوع آتشسوزي بدتر است؛ چون خسارت آتشسوزي محدود است و
نهايتاً به زندگي دنيائي ما ضرر ميزند و به هزاران سال نميرسد؛ امّا عذاب آخرت
محدود نيست. اگر کسي در چاه بيديني افتاد، ضررش محدود نيست. حال چگونه وجدان انسان
ميتواند قبول کند که ببيند کسي نزديک است دينش را از دست بدهد، و آرام بنشيند؟ ما
اگر هيچ دليل تعبّدي هم نداشتيم، عقل و وجدان ما براي اين حکم کافي بود؛ چرا که:
. خداوند اين اندازه شعور را به هر انساني داده که تشخيص
دهد در اينگونه موارد وظيفهاش اين است که دست فرد در معرض خطر را بگيرد و نجاتش
دهد. در زيارت امام حسين ـ عليه السلام ـ ميخوانيم: : سيدالشهداء خون دلش (آخرين خوني که از
قلب مبارکش جاري شد) را داد تا بندگان خدا را از جهالت نجات دهد. ما چگونه ادعا
ميکنيم که شيعه اين امام هستيم در حاليکه نسبت به ضلالت و گمراهي مردم بيتفاوت
هستيم؟! هم دليل عقلي و وجداني و هم دلائل تعبدي و هم سيره بزرگان ـ از همه مهمتر
سيره سيدالشّهداء ـ حکم ميکند که در چنين مواقعي نبايد بيتفاوت بود.
روشن شد که ما در
باب فتنه سه نوع وظيفه داريم: 1. نسبت به خودمان؛ 2. نسبت به فتنهجويان؛ 3. نسبت
به فتنهزدگان. براي عمل به وظيفه در اين عرصه، دستيابي به چند شناخت لازم
است:
- شناخت انواع فتنه؛ هر فتنه ويژگيهاي مخصوص به خود را دارد. شگردها و
روشهاي فتنهجويان در هر نوع فرق ميکند و به دنبال آن روش مقابله با آنها هم
متفاوت است.
- وجود فتنه، توهّم نيست؛ باور کنيم که فتنهاي در کار است تا خود
را براي مقابله با آن آماده کنيم. يکي از شگردهاي فتنهجويان از بيست سال پيش تا
کنون اين بوده که اين مطلب را القاء کنند که احتمال وجود فتنه و توطئه، توهّمي بيش
نيست. در مجلات و روزنامههاي فراوان به طور مکرّر روي اين مطلب تکيه کردند که
مسئولان کشور با مطرح کردن احتمال وجود توطئه و فتنه، قصد دارند موقعيت خود را
تثبيت کنند. يکي از نتايج حوادث اخير در کشور اين بود که باطل بودن اينگونه سخنان
روشن شد و براي همه مشخص شد که توطئه توهّم نيست. اين توطئهها همانطور که ضررهاي
زيادي داشت، منافع زيادي هم داشت. بسياري از مسائل پشت پرده آشکار شد. دشمناني رسوا
شدند، که اگر اين حوادث رخ نميداد کسي باور نميکرد اينگونه باشند. بنده شخصاً
بعد از شصت سال طلبگي و با اينکه حداقل چهل سال است که در عرصه مسائل سياسي حضور
دارم، باور نميکردم چنين حوادثي رخ دهد. پس اول بايد باور کرد که توطئهاي در کار
است. قرآن ميفرمايد: : از شما راضي نميشوند تا وقتي که شما تابع آنها شويد.
تا حدود سي سال پيش به زحمت ميتوانستيم ثابت کنيم که کشورهاي استعماري دشمن دين ما
هستند؛ سياستمداران ما باور نميکردند. آنها گمان ميکردند که استعمارگران تنها
دشمن مال ما هستند و ميگفتند: «آنها با ما دشمني دارند، ولي دشمن اموال ما هستند
و نفت ما را ميخواهند؛ ما براي اينکه جانمان سالم باشد، نفت را به آنها
ميدهيم»! گمان ميکردند با اين کارها ميتوانند از چنگال آنها نجات پيدا کنند.
کمتر کسي مثل امام –رضوان الله عليه- پيدا ميشد که بفهمد آنها دشمن اسلاماند.
امام فرياد ميزد: «اينها تنها دشمن من و شما نيستند، بلکه اينها از اسلام سيلي
خوردهاند».
قرآن در مورد خود پيامبر ميفرمايد: : اينها تلاش ميکنند تا تو دست از وظيفه پيامرساني
برداري؛ اگر اين کار را کردي و چيزهائي را به ما نسبت دادي که واقعيت نداشت و بدعتي
را پذيرفتي، تو را دوست صميمي خود قرار میدهند. «خليل» نهايت رفاقت است. خداوند
حضرت ابراهيم را بعد از نبوت و رسالت و امامت، به عنوان خليل برگزيد. در اين آيه
خداوند ميفرمايد: اگر تو در دين کوتاه بيائي، اينها تو را خليل و دوست صميمي خود
قرار ميدهند. اين در مورد پيامبر بود. آيا براي ما غير از اين است؟ يکي از ابعاد
اين فتنهها اين بود که دشمنان وانمود ميکردند که با ما دشمني ندارند و ميگفتند:
«اين آخوندها هستند که براي رياست خودشان چنين تبليغ ميکنند که ما قصد توطئه
داريم، و با اين کار ما را با هم دشمن ميکنند. دست از حرفهاي اينها برداريد و
فرهنگ ما را بپذيريد و از صنايع و تکنولوژي ما استفاده کنيد تا پيشرفت کنيد!». اين
هم مصداقي است از . بعد از اين کلام،
خداوند براي تأکيد ميفرمايد: : اگر چنين ميکردي و اندکي به اينها
تمايل پيدا ميکردي (شَيْئاً قَليلاً) خداوند تو را به عذابي سخت در دنيا و آخرت
مبتلا ميکرد و ديگر ياوري در مقابل خدا پيدا نميکردي؛ يعني اگر بخواهي کوتاه
بيائي بايد به جنگ ما بيائي. اين حکم شامل جانشينان ايشان اعم از امامان معصوم،
علماء دين، مراجع تقليد و مقام رهبري هم ميشود؛ چراکه جانشيني پيامبر فقط براي
گرفتن سهم امام نيست، بلکه جانشين ايشان هم بايد همان وظيفهاي که به عهده پيامبر
بود را در حدّ توان انجام دهد؛ بايد دين و ارزشهاي ديني را حفظ کند؛ بايد مراقب
باشد که در دين بدعتي گذاشته نشود.
پس در درجه اول بايد بدانيم فتنهاي در کار
است، و بعد فتنهجويان را شناسائي کنيم. در فتنههاي پيچيده، فتنهجو خود را به
عنوان دوست معرفي ميکند و با فرافکني، ديگران را به عنوان فتنهجو معرفي ميکند.
امام خميني ـرحمه اللهـ ميفرمود: «شيطان بزرگ آمريکاست». خيلي از دوستان
ميگفتند: «در حالي که اتحاد جماهير شوروي که مهد کمونيسم و بيخدائي و بيديني
است، وجود دارد، چرا آمريکا شيطان بزرگ معرفي ميشود. آنها که حداقل بعضي از
پيامبران را قبول دارند». امّا امام با آن فراست خدادادي، همان وقتي که
دستنشاندههاي شوروي در ايران سرکار بودند، فرمود: «شيطان بزرگ آمريکاست، هرچه
فرياد داريد بر سر آمريکا بزنيد».
- شناسائي نقشههاي دشمن؛ بعد از شناسائي
فتنهجويان بايد بفهميم چه راهکارها و چه نقشههائي دارند و قصد دارند از چه
راههائي نفوذ کنند. در جنگ فرهنگي مانند جنگ نظامي، بايد نقاط آسيبپذيرمان را
شناسائي کنيم. بايد ديد کجاي فرهنگ ما آسيبپذير است و دشمن ميتواند از آنجا وارد
عمل شود. بايد در مقابل سلاحهاي دشمن، سلاحهاي متناسبي داشته باشيم. مطالب ديگري
هم وجود دارد که ان شاء الله در جلسات ديگر به آن ميپردازيم.
1 . نهج البلاغه، خطبه 16.
2 . همان، خطبه 103.
3 . همان، خطبه 108.
4 . همان، خطبه 151.
5 . همان، حکمت 1.
6 . الشمس / 8.
7 . کامل الزيارات، 228.
8 . البقره / 120.
9 . الاسراء / 73.
10. همان / 74و75.
در چند جلسه گذشته
در مورد فتنه بحث ميکرديم. آخرين بحث اين بود که ما در مقابل فتنهها چه وظيفهاي
داريم. گفتيم: در فتنههاي فردي که آزمايشهاي فردي روزمرّهاند، تنها وظيفه اين
است که ببينيم تکليف شرعي چيست و آن را انجام دهيم؛ ولي در فتنههاي اجتماعي ما سه
گونه وظيفه داريم: يک وظيفه اين است که خود را از آفات فتنه حفظ کنيم تا طعمه شيطان
نشويم. وظيفه ديگر اين است که از مردمي که در معرض فتنهاند با آگاهي بخشي،
دستگيري کنيم، و وظيفه سوم مقابله با فتنهانگيزان است.
انجام
اين وظايف فرع بر اين است که قبول داشته باشيم که فتنهاي در کار است، و بعد فتنه
جويان را بشناسيم و بدانيم که چگونه کساني را به دام مياندازند، و شرط سوم اين است
که بفهميم در مقابل اينها بايد چه کار کنيم.
شايد شرط اوّلي که گفته شد، کمي
خندهدار به نظر برسد. البته بعد از اين وقايع اخير، بعيد است که آدم عاقلي پيدا
شود که در وجود فتنهها و فتنهانگيزان شک داشته باشد؛ ولي قبل از اينکه به اين
حدّ از رسوائي برسد، بسياري از افراد در وجود آن تشکيک ميکردند. از همان اوايل
انقلاب حضرت امام ـ رضوان الله عليه ـ مکرّر نسبت به وجود فتنهها هشدار ميدادند،
ولي در مقابل امام، کساني که گاه عناويني مثل روشنفکر و رهبر فکري و ... را يدک
ميکشيدند و ميکِشند، ميگفتند: «توطئهاي وجود ندارد. اينها همه توّهم است.
مردمي در اينجا حکومتشان را عوض کردهاند و از طرف ديگر کساني به خاطر از دست
دادن منافعشان ناراحتاند و ميخواهند از راه ديگر منافعشان را تأمين کنند. بايد
سعي شود که هم خواستههاي آنها و هم خواستههاي مردم تأمين شود. اين توطئه نيست؛
يک جريان عادي و طبيعي است». براي القاء اين حرف تلاش زيادي کردند و ميکنند. عنوان
«توهّم توطئه» عنوان مشهوري شده بود و اين يک نوع تعريض بود به سخنان امام و مقام
معظم رهبري و ساير کساني که نسبت به توطئهها هشدار ميدادند. شرط اوّل، در مقابل
فکر اين افراد مطرح شد.
جريانات اخير اگر ضررهاي زيادي داشت، خوشبختانه منافعي هم دربر داشت. در اين جريانات حقايقي براي مردم روشن شد که اگر اين جريانات اتّفاق نيفتاده بود، بسياري از مردم در اشتباه ميماندند و بدون اينکه حساسيتي داشته باشند، آرام آرام خسارتهائي را متحّمل ميشدند. يک مثال ساده عرض کنم. يک وقت يک بيماري مسري در جامعه رواج پيدا ميکند که لازم است در مقابل آن اقداماتي صورت گيرد. در اين مواقع معمولاً شروع به هشدار دادن ميکنند، و تيمي را براي اقدامات لازم مجهّز ميکنند. اين هشدارها و اقدامات اگرچه اضطراباتي را در جامعه ايجاد ميکند، ولي باعث ميشود که افراد جامعه مراقبتهاي لازم را انجام دهند. امّا اگر ميکروبي، آرام وارد جامعه شود و بدون سر و صدا شيوع پيدا کند و مردم را مبتلا کند و مردم هم فکر کنند که يک سرماخوردگي عادي است، در اين صورت جامعه تلفات زيادي خواهد داد. در فتنهها اگر فتنهجويان زود شناخته شوند و مقاصد آنها معلوم شود، مردم حسّاس ميشوند و از خود مراقبت ميکنند. امّا اگر مثل آتش زير خاکستر آرام آرام کار خود را انجام دهد و حساسيتي در جامعه ايجاد نکند، در اين صورت بالاخره ضرر خود را به جامعه وارد ميکند، و مردم هم حسّاس نميشوند، به خصوص در فتنههاي فرهنگي که ارزشها آرام آرام کمرنگ ميشود، اعتقادات و باورها ضعيف ميشود، علاقه به نظام، اسلام، انقلاب و رهبران نظام کمرنگ ميشود و کسي هم احساس نميکند که امر تازهاي رخ داده است. اين خيلي بدتر از اين است که يک شوکي در جامعه ايجاد شود و مردم بفهمند که عدّهاي قصد دارند خطري ايجاد کنند؛ چراکه در اين صورت معمولاً مردم خود را آماده ميکنند تا خطرات بعدي را دفع کنند.
به هر حال اين مسئله
را ما حل شده تلقّي ميکنيم که فتنهاي درکار است. امّا اين مسئله که چه کساني
فتنهجو هستند و چگونه قصد دارند نقشههاي شومشان را پياده کنند، ابهام دارد.
اصلاً مشکل فتنه همين است که از ابتدا معلوم نميشود که فتنهجويان چه کسانياند و
چه اهدافي را دنبال ميکنند و چه خسارتهائي را ممکن است براي مردم به بار بياورند.
اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: : فتنهها در آغاز پيدايش، ايجاد اشتباه ميکنند و
توأم با شبههها و ابهامها هستند. فتنهگران هم اعلام نميکنند که ما ميخواهيم
فتنه به پا کنيم و الّا فتنه نخواهد بود، بلکه جنگ درميگيرد. با اين حال چه کنيم
که بفهميم فتنه کجاست و چگونه انجام ميگيرد، تا بتوانيم در مقابل آن موضع مناسب
اتّخاذ کنيم؟ به صورت ساده سؤال اينگونه مطرح ميشود که از کجا فتنه را بشناسيم؟
اگر فتنه شناخته شود، فتنهجو هم شناخته ميشود. اگرچه ممکن است فتنهجو خود را
خيلي پنهان کند، ولي وقتي دانسته شد که چه فتنهاي در کار است، ميتوان عامل آنرا
هم شناسائي کرد. البته اين کار، کار مشکلي است. شناسائي کاري است که نتيجه هزاران
سال تجربه ابليس است. اگر ابليس امروز هم متولد شده بود، براي ما خيلي خطرناک بود؛
چه رسد به اينکه از زمان حضرت آدم تاکنون وجود داشته و دوران زندگي انسانها،
ميدان تجربه او بوده است. اگر فتنههاي آخرالزّمان در روايات مورد اهتمام واقع
شدهاند، به اين جهت است که پيچيدگيهاي فراواني دارند و به آساني نميتوان آنها
را تشخيص داد.
سادهترين راهي که براي شناختن فتنهها و فتنهجويان وجود دارد،
اين است که ما يک سري صفات کلّي از فتنه و فتنهجو بشناسيم و سپس بر موارد آن تطبيق
کنيم و در صورت تطابق، حدّاقل احتمال فتنه بدهيم و خودمان را آماده کنيم. البته اگر
کسي در محيط زندگياش کساني را بشناسد که داراي فهم فوقالعاده باشند و بصيرتشان
در دين و تقوايشان، از همه بيشتر باشد و از ديگران قابل اعتمادتر باشند، ميتوانند
با استفاده از راهنمائيهاي آنها خيلي از مسائل را بفهمند. امّا پيدا کردن
اينگونه افراد هم کار آساني نيست. همينجا عرض کنم که ما بايد خدا را بسيار شاکر
باشيم که در عصري زندگي ميکنيم که امام را به ما معرّفي کرد که با اينکه از
معصومين چهاردهگانه نبود، امّا آنقدر افق فکرش بالا، فهمش تيز، تقوايش ممتاز و
بصيرتش عميق بود که واقعاً پيدا کردن مشابه براي او مشکل است. شناختن چنين انساني
بعد از شناخت معصومين ـ عليهم السلام ـ يکي از نعمتهاي بسيار بزرگ است. همچنين
بايد هزاران مرتبه خدا را شاکر باشيم که بعد از رحلت امام، کسي را به ما شناساند که
مثل نسخه بدل اوست. اين را به اين جهت عرض کردم که بدانيم ما امروزه راهي براي
شناخت فتنه و فتنهجويان داريم و ميتوانيم تشخيص دهيم که از چه کسي پيروي کنيم تا
از فتنهها مصون بمانيم، و بحث ما براي روشنتر شدن مطلب است.
1.
هوش فوقالعاده؛ ايجاد فتنه
در جامعه کار هر کسي نميتواند باشد. وقتي کسي در جامعه فتنه ايجاد ميکند، يعني
هدفي دارد که رسيدن به آن از راه قانوني برايش به آساني ممکن نيست. چنين شخصي به
دنبال راهي است که زودتر و راحتتر به اهداف غلط خود نائل شود؛ بنابراين بايد فهمش
از حدّ متعارف بالاتر باشد. فتنههائي که در عالم در زمينههاي مختلف واقع شده،
طرّاحان آن کساني بودهاند که از هوش برتري برخوردار بودهاند. افراد سادهلوح گرچه
ممکن است ابزار دست ديگران شوند، ولي خودشان نميتوانند فتنهجو باشند؛ چون توانائي
آنرا ندارند.
2.
نفاق و پنهان کاري؛ فتنهجو
علاوه بر داشتن هوش برتر، لازم است از قدرت پنهان کاري و فريب کاري خاصّي، يعني
نفاق هم برخوردار باشد؛ چون اگر از اوّل خودش را رسوا کند و نشان دهد که ميخواهد
منافع جامعه را به خطر بيندازد و به دشمن خدمت کند، کسي به حرف او گوش نميدهد.
بايد بتواند در هرجا با قيافهاي ظاهر شود که مخاطبين، او را بپسندند. مثلاً در
يکجا بايد در ظاهر محّب اهلبيت ظاهر شود، روضه بخواند و گريه کند، و در جاي ديگر
که مخاطبين با دين سروکاري ندارند و به رأي آنها نياز دارد، بايد روشنفکر شود و
حرفهائي بزند که آنها بپسندند؛ در يکجا بايد سياستبافي، در جاي ديگر عرفانبافي
و در جاي ديگر فلسفهبافي کند، و يکجا بايد فقيهانه سخن بگويد. اگر يک نفر را پيدا
نکنند که بتواند همة اين کارها را انجام دهد، سعي ميکنند تيمي تشکيل دهند که براي
هر گروه فرد مناسبي را داشته باشد. اگر فتنهها را بررسي کنيم، از جمله فتنههائي
که خيلي جنبه سياسي ندارند، مثل مذاهب و فرقههاي منحرف مختلفي که پيدا شده است،
ميبينيم که پديدآورندگان آنها غالباً افرادي ملّا، موجّه، مورد قبول جامعه،
زاهدمنش و شخصيتهاي ممتازي بودهاند. اگر خودشان هم رأس فتنه نبودهاند، آلت دست
کساني بودهاند که از پشت پرده آنها را ميچرخاندهاند. فتنههاي مذهبي از کساني
پيدا سر ميزد که در اين جهت ممتاز بودند، چون اقتضا ميکرد فتنهجو امتياز مذهبي
داشته باشد. فتنههاي سياسي هم از کساني سر ميزند که امتيازات خاصي داشته باشند.
اين يک قاعده کلّي و روشني است که به استدلال زياد، احتياجي ندارد.
3.
برتري طلبي؛ ويژگي اصلي
فتنهجو که موتور حرکت اوست، داشتن روحيه برتري طلبي است. اگر کسي به يک زندگي ساده
قانع باشد و حوصله درگيري نداشته باشد، فتنهجو نخواهد شد. قرآن در مورد فرعون
ميفرمايد: . در سوره قصص داستان موسي و فرعون با يک تفصيل
تحليلي بيان شدهاست. در آنجا علّت اينکه فرعون به جائي رسيد که ادعاي خدائي کرد
و بني اسرائيل را به بردگي کشيد و آن همه ظلم و جنايت کرد را، برتري طلبي او معرفي
ميکند. تا زماني که کسي انگيزه بلندي نداشته باشد، دست به چنين ادعاهاي بزرگي هم
نميزند.
در اينجا لازم است کلمه متشابهاي را عرض کنم تا به دنبال آن مسئلهاي
را مطرح کنم که امروز مورد حاجت ماست و آن اين است که: فتنهجو بايد داراي همّت
بلندي باشد. انسانها از لحاظ داشتن همّت با يکديگر بسيار متفاوتاند. خواسته برخي
از مردم فقط ارضاي تمايلات حيوانيشان است و به بيش از آن نميانديشند:
. مثل
چهارپائي که او را به چرا ميبرند، از صبح تا شب فقط به فکر خوردن علف است. وفتي
خسته شد ميخوابد و بعد دوباره به چرا مشغول ميشود. قرآن هم ميفرمايد:
و يا ميفرمايد: : اينها را رها کن تا بچرند و خوش باشند.
اينگونه افراد همّتي براي کار ديگري ندارند؛ لذا غالباً منشأ فتنه مهمّي براي
جامعه نميشوند. کساني که ميخواهند فتنه برپا کنند بايد داراي همّت بلندي باشند؛
مانند فرعون که ميگفت: : من بايد خدا باشم. بايد جوري شوم که مردم همانطور
که خدا را ميپرستند، من را بپرستند!».
ممکن است سؤال
شود که مگر همّت بلند داشتن بد است؟ اينکه مقام معظّم رهبري ميفرمايند: «همّتتان
را مضاعف کنيد»، معلوم ميشود که همّت مضاعف خوب است و بايد همّت را چند برابر کرد.
اينگونه شبهات از قبيل مغالطاتي است که شيطان از آن استفاده ميکند و مغالطهاي از
قبيل سوءاستفاده از اشتراک لفظي است. آيا وقتي ايشان از همّت مضاعف سخن گفت، به ذهن
کسي آمد که مقصود ايشان اين است که فکر هيتلري پيدا کنيد؟ پيداست که همّت مورد نظر
ايشان، همّت در راهي إلهي و خداپسند است؛ چون کساني که کم همّتاند، در مسير صحيح
هم که واقع ميشوند، خيلي پيشرفت نميکنند. اصل اينکه انسان داراي همّت بلند باشد،
خيلي خوب است؛ امّا اينکه همّتش را در چه راهي مصرف کند، ارزشش را متفاوت ميکند؛
اگر در راه خوب مصرف کند، خيلي خوب است و اگر در راه بد مصرف کند، خيلي بد
است.
همّت با اهتمام و اهمّيت هم ريشه است، و همّت بلند داشتن يعني اينکه انسان
به کم قانع نباشد. از افراد دون همّت که بگذريم، کساني هستند که داراي مراتبي از
همّتاند و در هر کاري که واقع ميشوند تا حدودي پيشرفت ميکنند؛ مثلاً اگر اهل
عبادت شدند، سعي ميکنند مسائل شرعي را ياد بگيرند تا واجبات را انجام دهند و
محرمات را ترک کنند. امّا کساني هستند که به اين قانع نيستند، بلکه دوست دارند
مستحبات را هم انجام دهند و مکروهات را ترک کنند و بالاتر از اين کساني هستند که به
مقامات بالاتري ميانديشند. ايمان مراتب زيادي دارد و کساني که در اين راه قدم
برميدارند، پيشرفتشان به همّتشان بستگي دارد. برخي به همين قانع ميشوند که در
جهنّم مخلّد نشوند، و در مقابل، کساني هستند که اگر امکان داشت به حدّ پيامبر و
امام برسند، همّتش را داشتند و تلاش ميکردند که به آنجا برسند. اينکه افرادي که
داراي همّت بلند هستند، در چه راهي اين همّت را مصرف ميکنند، بستگي به دستگاه
ارزشي مورد قبول فرد دارد؛ يعني چه چيز را خوب بداند. هر انساني بالفطره طالب کمال
است. خداوند موجودي که کمال طلب نباشد، خلق نکرده است، ولي افراد در تشخيص مصداق
کمال با هم متفاوت هستند. افرادي که در رسيدن به کمال حقيقي پيشرفتي ندارند يا به
اين خاطر است که تشخيصشان نسبت به کمال متفاوت است و يا انگيزهشان ضعيف
است.
در ميان انسانها آنهائي هم که همّت بلند دارند، اکثراً متعلّق همّتشان
امور دنيائي است. اگر کاسب شوند، ميخواهند ميلياردر شوند. ميخواهند نه تنها
اختيار اموال خود بلکه اختيار اموال ساير افراد را هم داشته باشند. امّا همّت بلندِ
صحيح اين است که ما اوّل بفهميم کمال چيست تا سعي کنيم به آن کمال حقيقي برسيم. در
اينجا فتواي بسياري از انسانها با فتواي قرآن اختلاف دارد. معمولاً گمان ميشود
که لذائذ دنيا، مقامات دنيا، رئيس جمهور شدن، وزير و نماينده شدن، ... اينها خيلي
مقامات عالياي است و بايد همّت کرد تا به اينها رسيد و اگر به اينها برسيم، خيلي
ترقّي کردهايم؛ امّا قرآن ميفرمايد: و نيز
ميفرمايد: : اگر خود
اين امور را هدف قرار دهيد، سرگرمي و بازيچهاي بيش نيست و اصلاً ارزشي ندارد. همّت
بلند واقعي مال کساني است که اول بفهمند چه چيزي خواستني است، آدميزاد به کجا
ميتواند برسد و خداوند چه مقامي براي انسان قرار داده است. بله، همّت بلند داشتن و
اينکه انسان به هيچ حدّي از کمال قانع نباشد و هرجا رسيد بخواهد که يک پله بالاتر
برود، بسيار خوب است، به شرط اينکه در يک راه صحيحي که واقعاً کمال باشد، قرار
گيرد. اينکه مقام معظم رهبري فرمودند: «همّت را مضاعف کنيد»، مقصود اين است که
همّت را در راهي که مرضي خداست و موجب کمال و سعادت خودتان و ملتتان است، مضاعف
کنيد؛ نه اينکه همّتتان را در راه دنياطلبي و دنياپرستي مضاعف کنيد. امور دنيا،
بخاطر اين است که ابزاري باشد براي تقرّب به خدا، براي ترويج دين، براي حفظ عزّت
اسلامي در مقابل دشمنان و کفّار، نه اينکه خودش مطلوبيت داشته باشد. اگر ارزش
داشت، اميرالمؤمنين آنگونه زندگي نميکرد. کسي که در مقام امپراطوري کشورهاي
اسلامي بود، در تابستان يک پارچه پشمينه به دوش ميانداخت و کفشهائي از ليف خرما
ميپوشيد. پيشانياش پينهاي مثل زانوي شتر بسته بود. روي سنگي ميايستاد و در حالي
که شمشير به دست داشت، خطبه ميخواند. نيمه شب هنگامي که همه در خواب بودند، زار
زار گريه ميکرد و در حالي که دنيا را مخاطب قرار ميداد ميفرمود: .
البته
اگر اين دنيا وسيلهاي براي برپائي دين حقّ و نزديک شدن مردم به خدا، و گرفتن حقّ
مظلوم از ظالم شد، يک لحظهاش ثواب بالاترين عبادات را دارد.
حاصل سخن اينکه ما
از اينکه برتري طلب باشيم، نهي شدهايم: : اين سراي آخرت
را براي کساني قرار داديم که هيچ نوع برتري طلبي نداشته باشند... . در ذيل اين آيه
در روايت آمده که اگر کسي بخواهد بند کفشش بهتر از بند کفش رفيقش باشد، اين
مرتبهاي از علو دارد. چه ارزشي دارد که انسان فکرش را صرف اين کند که کفشم، لباسم،
خانهام و ... چنين و چنان باشد؟ پس همّت مضاعف بايد در اموري صرف شود که موجب کمال
انسان شود و انسان را به خدا نزديک کند. آنجاست که بايد همّتها را مضاعف و چند
برابر کرد. در اينجا هرچه زيادتر شود باز هم کم است. همّت بلند آن وقتي خوب است که
متعلّق آن امر مطلوبي باشد و از برتري طلبي دنيائي خالي باشد.
1 . نهج البلاغه، خطبه 93 .
2 . القصص/ 4 .
3 . نهج البلاغه، نامه 45 .
4 . الفرقان / 44 .
5 . الحجر/ 3 .
6 . النازعات/ 24 .
7 . محمد / 36 .
8 . الرعد / 26 .
9 . نهج البلاغه، حکمت 75 .
10. القصص / 83 .
در چند جلسه گذشته
در مورد فتنه بحث ميکرديم. آخرين بحث اين بود که ما در مقابل فتنهها چه وظيفهاي
داريم. گفتيم: در فتنههاي فردي که آزمايشهاي فردي روزمرّهاند، تنها وظيفه اين
است که ببينيم تکليف شرعي چيست و آن را انجام دهيم؛ ولي در فتنههاي اجتماعي ما سه
گونه وظيفه داريم: يک وظيفه اين است که خود را از آفات فتنه حفظ کنيم تا طعمه شيطان
نشويم. وظيفه ديگر اين است که از مردمي که در معرض فتنهاند با آگاهي بخشي،
دستگيري کنيم، و وظيفه سوم مقابله با فتنهانگيزان است.
انجام
اين وظايف فرع بر اين است که قبول داشته باشيم که فتنهاي در کار است، و بعد فتنه
جويان را بشناسيم و بدانيم که چگونه کساني را به دام مياندازند، و شرط سوم اين است
که بفهميم در مقابل اينها بايد چه کار کنيم.
شايد شرط اوّلي که گفته شد، کمي
خندهدار به نظر برسد. البته بعد از اين وقايع اخير، بعيد است که آدم عاقلي پيدا
شود که در وجود فتنهها و فتنهانگيزان شک داشته باشد؛ ولي قبل از اينکه به اين
حدّ از رسوائي برسد، بسياري از افراد در وجود آن تشکيک ميکردند. از همان اوايل
انقلاب حضرت امام ـ رضوان الله عليه ـ مکرّر نسبت به وجود فتنهها هشدار ميدادند،
ولي در مقابل امام، کساني که گاه عناويني مثل روشنفکر و رهبر فکري و ... را يدک
ميکشيدند و ميکِشند، ميگفتند: «توطئهاي وجود ندارد. اينها همه توّهم است.
مردمي در اينجا حکومتشان را عوض کردهاند و از طرف ديگر کساني به خاطر از دست
دادن منافعشان ناراحتاند و ميخواهند از راه ديگر منافعشان را تأمين کنند. بايد
سعي شود که هم خواستههاي آنها و هم خواستههاي مردم تأمين شود. اين توطئه نيست؛
يک جريان عادي و طبيعي است». براي القاء اين حرف تلاش زيادي کردند و ميکنند. عنوان
«توهّم توطئه» عنوان مشهوري شده بود و اين يک نوع تعريض بود به سخنان امام و مقام
معظم رهبري و ساير کساني که نسبت به توطئهها هشدار ميدادند. شرط اوّل، در مقابل
فکر اين افراد مطرح شد.
جريانات اخير اگر ضررهاي زيادي داشت، خوشبختانه منافعي هم دربر داشت. در اين جريانات حقايقي براي مردم روشن شد که اگر اين جريانات اتّفاق نيفتاده بود، بسياري از مردم در اشتباه ميماندند و بدون اينکه حساسيتي داشته باشند، آرام آرام خسارتهائي را متحّمل ميشدند. يک مثال ساده عرض کنم. يک وقت يک بيماري مسري در جامعه رواج پيدا ميکند که لازم است در مقابل آن اقداماتي صورت گيرد. در اين مواقع معمولاً شروع به هشدار دادن ميکنند، و تيمي را براي اقدامات لازم مجهّز ميکنند. اين هشدارها و اقدامات اگرچه اضطراباتي را در جامعه ايجاد ميکند، ولي باعث ميشود که افراد جامعه مراقبتهاي لازم را انجام دهند. امّا اگر ميکروبي، آرام وارد جامعه شود و بدون سر و صدا شيوع پيدا کند و مردم را مبتلا کند و مردم هم فکر کنند که يک سرماخوردگي عادي است، در اين صورت جامعه تلفات زيادي خواهد داد. در فتنهها اگر فتنهجويان زود شناخته شوند و مقاصد آنها معلوم شود، مردم حسّاس ميشوند و از خود مراقبت ميکنند. امّا اگر مثل آتش زير خاکستر آرام آرام کار خود را انجام دهد و حساسيتي در جامعه ايجاد نکند، در اين صورت بالاخره ضرر خود را به جامعه وارد ميکند، و مردم هم حسّاس نميشوند، به خصوص در فتنههاي فرهنگي که ارزشها آرام آرام کمرنگ ميشود، اعتقادات و باورها ضعيف ميشود، علاقه به نظام، اسلام، انقلاب و رهبران نظام کمرنگ ميشود و کسي هم احساس نميکند که امر تازهاي رخ داده است. اين خيلي بدتر از اين است که يک شوکي در جامعه ايجاد شود و مردم بفهمند که عدّهاي قصد دارند خطري ايجاد کنند؛ چراکه در اين صورت معمولاً مردم خود را آماده ميکنند تا خطرات بعدي را دفع کنند.
به هر حال اين مسئله
را ما حل شده تلقّي ميکنيم که فتنهاي درکار است. امّا اين مسئله که چه کساني
فتنهجو هستند و چگونه قصد دارند نقشههاي شومشان را پياده کنند، ابهام دارد.
اصلاً مشکل فتنه همين است که از ابتدا معلوم نميشود که فتنهجويان چه کسانياند و
چه اهدافي را دنبال ميکنند و چه خسارتهائي را ممکن است براي مردم به بار بياورند.
اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ ميفرمايد: : فتنهها در آغاز پيدايش، ايجاد اشتباه ميکنند و
توأم با شبههها و ابهامها هستند. فتنهگران هم اعلام نميکنند که ما ميخواهيم
فتنه به پا کنيم و الّا فتنه نخواهد بود، بلکه جنگ درميگيرد. با اين حال چه کنيم
که بفهميم فتنه کجاست و چگونه انجام ميگيرد، تا بتوانيم در مقابل آن موضع مناسب
اتّخاذ کنيم؟ به صورت ساده سؤال اينگونه مطرح ميشود که از کجا فتنه را بشناسيم؟
اگر فتنه شناخته شود، فتنهجو هم شناخته ميشود. اگرچه ممکن است فتنهجو خود را
خيلي پنهان کند، ولي وقتي دانسته شد که چه فتنهاي در کار است، ميتوان عامل آنرا
هم شناسائي کرد. البته اين کار، کار مشکلي است. شناسائي کاري است که نتيجه هزاران
سال تجربه ابليس است. اگر ابليس امروز هم متولد شده بود، براي ما خيلي خطرناک بود؛
چه رسد به اينکه از زمان حضرت آدم تاکنون وجود داشته و دوران زندگي انسانها،
ميدان تجربه او بوده است. اگر فتنههاي آخرالزّمان در روايات مورد اهتمام واقع
شدهاند، به اين جهت است که پيچيدگيهاي فراواني دارند و به آساني نميتوان آنها
را تشخيص داد.
سادهترين راهي که براي شناختن فتنهها و فتنهجويان وجود دارد،
اين است که ما يک سري صفات کلّي از فتنه و فتنهجو بشناسيم و سپس بر موارد آن تطبيق
کنيم و در صورت تطابق، حدّاقل احتمال فتنه بدهيم و خودمان را آماده کنيم. البته اگر
کسي در محيط زندگياش کساني را بشناسد که داراي فهم فوقالعاده باشند و بصيرتشان
در دين و تقوايشان، از همه بيشتر باشد و از ديگران قابل اعتمادتر باشند، ميتوانند
با استفاده از راهنمائيهاي آنها خيلي از مسائل را بفهمند. امّا پيدا کردن
اينگونه افراد هم کار آساني نيست. همينجا عرض کنم که ما بايد خدا را بسيار شاکر
باشيم که در عصري زندگي ميکنيم که امام را به ما معرّفي کرد که با اينکه از
معصومين چهاردهگانه نبود، امّا آنقدر افق فکرش بالا، فهمش تيز، تقوايش ممتاز و
بصيرتش عميق بود که واقعاً پيدا کردن مشابه براي او مشکل است. شناختن چنين انساني
بعد از شناخت معصومين ـ عليهم السلام ـ يکي از نعمتهاي بسيار بزرگ است. همچنين
بايد هزاران مرتبه خدا را شاکر باشيم که بعد از رحلت امام، کسي را به ما شناساند که
مثل نسخه بدل اوست. اين را به اين جهت عرض کردم که بدانيم ما امروزه راهي براي
شناخت فتنه و فتنهجويان داريم و ميتوانيم تشخيص دهيم که از چه کسي پيروي کنيم تا
از فتنهها مصون بمانيم، و بحث ما براي روشنتر شدن مطلب است.
1.
هوش فوقالعاده؛ ايجاد فتنه
در جامعه کار هر کسي نميتواند باشد. وقتي کسي در جامعه فتنه ايجاد ميکند، يعني
هدفي دارد که رسيدن به آن از راه قانوني برايش به آساني ممکن نيست. چنين شخصي به
دنبال راهي است که زودتر و راحتتر به اهداف غلط خود نائل شود؛ بنابراين بايد فهمش
از حدّ متعارف بالاتر باشد. فتنههائي که در عالم در زمينههاي مختلف واقع شده،
طرّاحان آن کساني بودهاند که از هوش برتري برخوردار بودهاند. افراد سادهلوح گرچه
ممکن است ابزار دست ديگران شوند، ولي خودشان نميتوانند فتنهجو باشند؛ چون توانائي
آنرا ندارند.
2.
نفاق و پنهان کاري؛ فتنهجو
علاوه بر داشتن هوش برتر، لازم است از قدرت پنهان کاري و فريب کاري خاصّي، يعني
نفاق هم برخوردار باشد؛ چون اگر از اوّل خودش را رسوا کند و نشان دهد که ميخواهد
منافع جامعه را به خطر بيندازد و به دشمن خدمت کند، کسي به حرف او گوش نميدهد.
بايد بتواند در هرجا با قيافهاي ظاهر شود که مخاطبين، او را بپسندند. مثلاً در
يکجا بايد در ظاهر محّب اهلبيت ظاهر شود، روضه بخواند و گريه کند، و در جاي ديگر
که مخاطبين با دين سروکاري ندارند و به رأي آنها نياز دارد، بايد روشنفکر شود و
حرفهائي بزند که آنها بپسندند؛ در يکجا بايد سياستبافي، در جاي ديگر عرفانبافي
و در جاي ديگر فلسفهبافي کند، و يکجا بايد فقيهانه سخن بگويد. اگر يک نفر را پيدا
نکنند که بتواند همة اين کارها را انجام دهد، سعي ميکنند تيمي تشکيل دهند که براي
هر گروه فرد مناسبي را داشته باشد. اگر فتنهها را بررسي کنيم، از جمله فتنههائي
که خيلي جنبه سياسي ندارند، مثل مذاهب و فرقههاي منحرف مختلفي که پيدا شده است،
ميبينيم که پديدآورندگان آنها غالباً افرادي ملّا، موجّه، مورد قبول جامعه،
زاهدمنش و شخصيتهاي ممتازي بودهاند. اگر خودشان هم رأس فتنه نبودهاند، آلت دست
کساني بودهاند که از پشت پرده آنها را ميچرخاندهاند. فتنههاي مذهبي از کساني
پيدا سر ميزد که در اين جهت ممتاز بودند، چون اقتضا ميکرد فتنهجو امتياز مذهبي
داشته باشد. فتنههاي سياسي هم از کساني سر ميزند که امتيازات خاصي داشته باشند.
اين يک قاعده کلّي و روشني است که به استدلال زياد، احتياجي ندارد.
3.
برتري طلبي؛ ويژگي اصلي
فتنهجو که موتور حرکت اوست، داشتن روحيه برتري طلبي است. اگر کسي به يک زندگي ساده
قانع باشد و حوصله درگيري نداشته باشد، فتنهجو نخواهد شد. قرآن در مورد فرعون
ميفرمايد: . در سوره قصص داستان موسي و فرعون با يک تفصيل
تحليلي بيان شدهاست. در آنجا علّت اينکه فرعون به جائي رسيد که ادعاي خدائي کرد
و بني اسرائيل را به بردگي کشيد و آن همه ظلم و جنايت کرد را، برتري طلبي او معرفي
ميکند. تا زماني که کسي انگيزه بلندي نداشته باشد، دست به چنين ادعاهاي بزرگي هم
نميزند.
در اينجا لازم است کلمه متشابهاي را عرض کنم تا به دنبال آن مسئلهاي
را مطرح کنم که امروز مورد حاجت ماست و آن اين است که: فتنهجو بايد داراي همّت
بلندي باشد. انسانها از لحاظ داشتن همّت با يکديگر بسيار متفاوتاند. خواسته برخي
از مردم فقط ارضاي تمايلات حيوانيشان است و به بيش از آن نميانديشند:
. مثل
چهارپائي که او را به چرا ميبرند، از صبح تا شب فقط به فکر خوردن علف است. وفتي
خسته شد ميخوابد و بعد دوباره به چرا مشغول ميشود. قرآن هم ميفرمايد:
و يا ميفرمايد: : اينها را رها کن تا بچرند و خوش باشند.
اينگونه افراد همّتي براي کار ديگري ندارند؛ لذا غالباً منشأ فتنه مهمّي براي
جامعه نميشوند. کساني که ميخواهند فتنه برپا کنند بايد داراي همّت بلندي باشند؛
مانند فرعون که ميگفت: : من بايد خدا باشم. بايد جوري شوم که مردم همانطور
که خدا را ميپرستند، من را بپرستند!».
ممکن است سؤال
شود که مگر همّت بلند داشتن بد است؟ اينکه مقام معظّم رهبري ميفرمايند: «همّتتان
را مضاعف کنيد»، معلوم ميشود که همّت مضاعف خوب است و بايد همّت را چند برابر کرد.
اينگونه شبهات از قبيل مغالطاتي است که شيطان از آن استفاده ميکند و مغالطهاي از
قبيل سوءاستفاده از اشتراک لفظي است. آيا وقتي ايشان از همّت مضاعف سخن گفت، به ذهن
کسي آمد که مقصود ايشان اين است که فکر هيتلري پيدا کنيد؟ پيداست که همّت مورد نظر
ايشان، همّت در راهي إلهي و خداپسند است؛ چون کساني که کم همّتاند، در مسير صحيح
هم که واقع ميشوند، خيلي پيشرفت نميکنند. اصل اينکه انسان داراي همّت بلند باشد،
خيلي خوب است؛ امّا اينکه همّتش را در چه راهي مصرف کند، ارزشش را متفاوت ميکند؛
اگر در راه خوب مصرف کند، خيلي خوب است و اگر در راه بد مصرف کند، خيلي بد
است.
همّت با اهتمام و اهمّيت هم ريشه است، و همّت بلند داشتن يعني اينکه انسان
به کم قانع نباشد. از افراد دون همّت که بگذريم، کساني هستند که داراي مراتبي از
همّتاند و در هر کاري که واقع ميشوند تا حدودي پيشرفت ميکنند؛ مثلاً اگر اهل
عبادت شدند، سعي ميکنند مسائل شرعي را ياد بگيرند تا واجبات را انجام دهند و
محرمات را ترک کنند. امّا کساني هستند که به اين قانع نيستند، بلکه دوست دارند
مستحبات را هم انجام دهند و مکروهات را ترک کنند و بالاتر از اين کساني هستند که به
مقامات بالاتري ميانديشند. ايمان مراتب زيادي دارد و کساني که در اين راه قدم
برميدارند، پيشرفتشان به همّتشان بستگي دارد. برخي به همين قانع ميشوند که در
جهنّم مخلّد نشوند، و در مقابل، کساني هستند که اگر امکان داشت به حدّ پيامبر و
امام برسند، همّتش را داشتند و تلاش ميکردند که به آنجا برسند. اينکه افرادي که
داراي همّت بلند هستند، در چه راهي اين همّت را مصرف ميکنند، بستگي به دستگاه
ارزشي مورد قبول فرد دارد؛ يعني چه چيز را خوب بداند. هر انساني بالفطره طالب کمال
است. خداوند موجودي که کمال طلب نباشد، خلق نکرده است، ولي افراد در تشخيص مصداق
کمال با هم متفاوت هستند. افرادي که در رسيدن به کمال حقيقي پيشرفتي ندارند يا به
اين خاطر است که تشخيصشان نسبت به کمال متفاوت است و يا انگيزهشان ضعيف
است.
در ميان انسانها آنهائي هم که همّت بلند دارند، اکثراً متعلّق همّتشان
امور دنيائي است. اگر کاسب شوند، ميخواهند ميلياردر شوند. ميخواهند نه تنها
اختيار اموال خود بلکه اختيار اموال ساير افراد را هم داشته باشند. امّا همّت بلندِ
صحيح اين است که ما اوّل بفهميم کمال چيست تا سعي کنيم به آن کمال حقيقي برسيم. در
اينجا فتواي بسياري از انسانها با فتواي قرآن اختلاف دارد. معمولاً گمان ميشود
که لذائذ دنيا، مقامات دنيا، رئيس جمهور شدن، وزير و نماينده شدن، ... اينها خيلي
مقامات عالياي است و بايد همّت کرد تا به اينها رسيد و اگر به اينها برسيم، خيلي
ترقّي کردهايم؛ امّا قرآن ميفرمايد: و نيز
ميفرمايد: : اگر خود
اين امور را هدف قرار دهيد، سرگرمي و بازيچهاي بيش نيست و اصلاً ارزشي ندارد. همّت
بلند واقعي مال کساني است که اول بفهمند چه چيزي خواستني است، آدميزاد به کجا
ميتواند برسد و خداوند چه مقامي براي انسان قرار داده است. بله، همّت بلند داشتن و
اينکه انسان به هيچ حدّي از کمال قانع نباشد و هرجا رسيد بخواهد که يک پله بالاتر
برود، بسيار خوب است، به شرط اينکه در يک راه صحيحي که واقعاً کمال باشد، قرار
گيرد. اينکه مقام معظم رهبري فرمودند: «همّت را مضاعف کنيد»، مقصود اين است که
همّت را در راهي که مرضي خداست و موجب کمال و سعادت خودتان و ملتتان است، مضاعف
کنيد؛ نه اينکه همّتتان را در راه دنياطلبي و دنياپرستي مضاعف کنيد. امور دنيا،
بخاطر اين است که ابزاري باشد براي تقرّب به خدا، براي ترويج دين، براي حفظ عزّت
اسلامي در مقابل دشمنان و کفّار، نه اينکه خودش مطلوبيت داشته باشد. اگر ارزش
داشت، اميرالمؤمنين آنگونه زندگي نميکرد. کسي که در مقام امپراطوري کشورهاي
اسلامي بود، در تابستان يک پارچه پشمينه به دوش ميانداخت و کفشهائي از ليف خرما
ميپوشيد. پيشانياش پينهاي مثل زانوي شتر بسته بود. روي سنگي ميايستاد و در حالي
که شمشير به دست داشت، خطبه ميخواند. نيمه شب هنگامي که همه در خواب بودند، زار
زار گريه ميکرد و در حالي که دنيا را مخاطب قرار ميداد ميفرمود: .
البته
اگر اين دنيا وسيلهاي براي برپائي دين حقّ و نزديک شدن مردم به خدا، و گرفتن حقّ
مظلوم از ظالم شد، يک لحظهاش ثواب بالاترين عبادات را دارد.
حاصل سخن اينکه ما
از اينکه برتري طلب باشيم، نهي شدهايم: : اين سراي آخرت
را براي کساني قرار داديم که هيچ نوع برتري طلبي نداشته باشند... . در ذيل اين آيه
در روايت آمده که اگر کسي بخواهد بند کفشش بهتر از بند کفش رفيقش باشد، اين
مرتبهاي از علو دارد. چه ارزشي دارد که انسان فکرش را صرف اين کند که کفشم، لباسم،
خانهام و ... چنين و چنان باشد؟ پس همّت مضاعف بايد در اموري صرف شود که موجب کمال
انسان شود و انسان را به خدا نزديک کند. آنجاست که بايد همّتها را مضاعف و چند
برابر کرد. در اينجا هرچه زيادتر شود باز هم کم است. همّت بلند آن وقتي خوب است که
متعلّق آن امر مطلوبي باشد و از برتري طلبي دنيائي خالي باشد.
1 . نهج البلاغه، خطبه 93 .
2 . القصص/ 4 .
3 . نهج البلاغه، نامه 45 .
4 . الفرقان / 44 .
5 . الحجر/ 3 .
6 . النازعات/ 24 .
7 . محمد / 36 .
8 . الرعد / 26 .
9 . نهج البلاغه، حکمت 75 .
10. القصص / 83 .