پير عاقل
پيرمردي 92 ساله که سر و وضع مرتبي داشت در حال انتقال به خانه سالمندان بود. همسر 70 سالهاش به تازگي درگذشته بود و او مجبور بود خانه اش را ترک کند .
پس از چند ساعت انتظار در سرسراي خانه سالمندان، به او گفته شد که اتاقش حاضر است. پيرمرد لبخندي بر لب آورد، همينطور که عصا زنان به طرف آسانسور ميرفت، به او توضيح دادم که اتاقش خيلي کوچک است و به جاي پرده، روي پنجرههايش کاغذ چسبانده شده است
پيرمرد درست مثل بچهاي که اسباببازي تازهاي به او داده باشند با شوق و اشتياق فراوان گفت: «خيلي دوستش دارم
به او گفتم: ولي شما هنوز اتاقتان را نديدهايد! چند لحظه صبر کنيد الآن مي رسيم
از مشارکت تو، در پر کردن حسابم با خاطرههاي شاد و شيرين تشکر ميکنم. هيچ مي داني که من هنوز هم در حال ذخيره کردن در اين حساب هستم؟