شهید خرازی
شهید خرازی
تصاویر منتشر نشده ای از شهید خرازی
در جبهه بین اشك و لبخند فاصله نیست...
آنها سرگرم زراعت عشقند......
ای كاش ما را همراه گامهای دلاور و میهمان سكوتتان می كردید .
آنچه مشاهده می کنید آلبوم عكس های شخصی شهید حسین خرازی است .
سال 1336 ه ش در یکی از محلههای مستضعفنشین شهر شهیدپرور«اصفهان» بنام کوی«کلم»، در خانوادهای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد که او را حسین نامیدند.از همان آغاز، کودکی باهوش و مودب بود. در دوران کودکی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا کرد.از آنجا که والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند که معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچهها بودند. علاوه بر آن، اکثر اوقات پس از خاتمه تکالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله ؛میرفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی که داشت، اذانگو و مکبر مسجد شد.
در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نکشید که او را به همراه عدهای دیگر بالاجبار به عملیات سرکوبگرانه ظفار در (عمان) فرستادند. حسین از این کار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام میخواند. وقتی دوستانش علت را سئوال کردند در جواب گفت: این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را کامل خواند.
در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار کردند و به خلیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تکاپوی فعالیتهای انقلابی وبا تشکلهای انقلابی محل درتماس بودند.
در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار کردند و به خلیل عظیم امت اسلامی پیوستند.
در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگانها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار کردند و به خلیل عظیم امت اسلامی پیوستند
شهید خرازی ، بعد از پیروزی انقلاب :
از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در کمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای کردستان بود و لحظهای آرام نداشت.
دشمن که هر روز در فکر ایجاد توطئهای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله کردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی که به کردستان رفت، بعد از رشادتهایی که در زمینة آزاد کردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرماندة قرارگاه تاکتیکی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت که قویترین گردان آن زمان محسوب میشد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر کردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.
شهید خرازی در دوران دفاع مقدس :
با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یکسال خدمت صادقانه در کردستان راهی منطقه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی که مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشکیل شده بود و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد؛ منصوب گشت.
خطی که 9 ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانهای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت کرد. این در حالی بود که رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امکانات تدارکاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچههای رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشکلات بر آنها نشد بلکه هر لحظه آماده شرکت در عملیات و جانفشانی بودند.
درعملیات شکست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را که عراقیها با نصب آن دو پل بر روی رود کارون، آبادان را محاصره کرده بودند، به تصرف درآورد.
شهید خرازی در آزادسازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپههای رملی و محاصره کردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندطریقالقدس بود که تیپ امام حسین(ع) متشکل از رزمندگان اصفهان تشکیل شد. چیزی نگذشت که این یگان به لشگرارتقاء یافت و حاج حسین درمقام فرماندهی آن رشادتهای بی نظیری خلق کرد. در عملیات فتحالمبین دشمن را در جاده عینخوش با همان تدبیر فرماندهیاش حدود 15 کیلومتر دور زد و آنها را غافلگیر نمود. یگان او در عملیات بیتالمقدس جزو اولین لشگرهایی بود که از رود کارون عبور کرد و به جاده اهواز – خرمشهر رسید و در آزادسازی خرمشهر نیز سهم به سزایی داشت.
در عملیات خیبر که توام با صدمات و مشقات زیادی بود. دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقبنشینی و ترک موضع خود نشد، تا اینکه ...
درعملیات خیبر که توام با صدمات و مشقات زیادی بود. دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقبنشینی و ترک موضع خود نشد، تا اینکه ...
از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشکر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشگر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.
در عملیات خیبر که توام با صدمات و مشقات زیادی بود. دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقبنشینی و ترک موضع خود نشد، تا اینکه در این عملیات یک دست او در اثر اصابت ترکش قطع گردید و پیکر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.
از بیمارستان یزد – همانجایی که بستری بود – به منزل تلفن کرد و به پدرش گفت: من مجروح شدهام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بکشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست. همین روزها که مرخص شدم خودم به دیدارتان میآیم.
در عملیات والفجر 8، لشگر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یکی از بهترین یگانهای عمل کننده، لشکر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه فاو و کارخانه نمک که جزو پیچیدهترین مناطق جنگی بود، به دست آورد.
درعملیات کربلای 5 در جلسهای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت که تا پای جان ایستادگی کنند و گفت: هرکس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شرکت نکند، زیرا که این، یکی از آن عملیات عاشقانه است و از حسابهای مادی خارج است.
لشکر او در این عملیات توانست با عبور از خاکریزهای هلالی که در پشت نهر جاسم ؛ از کنار اروندرود تا جنوب کانال ماهی ادامه داشت ؛ شکست سختی به عراقی ها وارد آورد. عبور از این نهر بدان جهت برای رزمنگان مهم بود که علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یکی از دژهای شرق بصره بود که در کنار هم قرار داشتند.
هدایت نیروهای خط شکن در میان آتش و بیاعتنایی او به ترکشها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار کرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در صبح آن فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد.
او با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت میکرد. روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشکر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینهزنی و عزاداری میپرداخت و مقید بود که شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند.
حساسیت فوقالعادهای نسبت به مصرف بیتالمال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش میکرد و میگفت: وسایل و امکاناتی را که مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه میکنند و به جبهه میفرستند بیهوده هدر ندهید. آنچه می گفت عامل آن بود. به همین جهت گفتارش به دل مینشست.
حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت کادرهای کارآمد غافل نبود.
نیمههای شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشکر سرکشی نموده گاه، اگر پتوی کسی کنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او می کشید.
او به وضع تدارکات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی میکرد.
شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمیشد.
شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمیشد.
شهید خرازی یک عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترک نمیشد.
او معتقد بود؛ هرسرنوشتی که برایمان رقم میخوردو هرچه که به سرمان میآید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
دقت فوقالعادهای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان میآورد که: سهلانگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد.
دائماً به فرماندهان ردههای تابعه سفارش میکرد که در امور مذهبی برادران دقت کنند.
همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجی ها، خاکی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بی پیرایگی از ویژگیهای او بود.
او با آنکه یک دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوقالعادهاش هیچگاه احساس کمبود نمی کرد و برای تامین و تدارک نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی مینمود.
در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمی شد پشت جبهه انتقال یابد.
در عملیات کربلای 5، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپارهای در نزدیکیاش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفندماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید؛ سردار دلاوری که همواره در عملیات پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی میرفت.
او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبههایها بود و وقتی به خط مقدم می رسید، گویی جان دوبارهای می یافت؛ شاد می شد و چهرهاش آثار این نشاط را نمایان می ساخت.
شهید خرازی پرورش یافته مکتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفتهاش آنچنان از زلال مکتب حیاتبخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود که کمترین شائبه سیاستبازی و جاهطلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمی یافت.
در عملیات کربلای 5، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپارهای در نزدیکیاش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد
در عملیات کربلای 5، زمانی که در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشکل مواجه شده بود، خود پیگیر جدی این کار شد، که در همان حال خمپارهای در نزدیکیاش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملکوت اعلی پرواز کرد
این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی که داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شکوفههای سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف کرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.
همواره سعیمان این باشد که خاطره شهدا را در ذهنمان زنده نگه داریم و شهدا را به عنوان یک الگو در نظر داشته باشیم، که شهدا راهشان، راه انبیاست و پاسداران واقعی هستند که در این راه شهید شدند.
... ما لشکر امام حسینیم، حسینوار هم باید بجنگیم، اگر بخواهیم قبر شش گوشه امام حسین(ع) را در آغوش بگیریم، جز این نباید کلامی و دعایی داشته باشیم که «الّلهُمَّ اجعل مَحیایَ، مَحیا محمدّ و آلِ محمد و مَماتی، مَماتَ محمّد وَ آلِ محمد.
رهبر معظم انقلاب و فرمانده کل قوا:
او (حسین خرازی) سردار رشید اسلام و پرچمدار جهاد و شهادت بود که با ذخیرهای از ایمان و تقوا و جهاد و تلاش شبانهروزی خدا و نبرد بیامان با دشمنان اسلام، در آسمان شهادت پرواز کرد و بر آستان رحمت الهی فرود آمد و به لقاءالله پیوست.
درود بر او و بر همه همسنگرانش که خود نامش حسین بود و لشگرش نیز همنام مولایش امام حسین(ع).
حجتالاسلام والمسلمین محمدی عراقی:
درود بر او که صادقانه در میدان خونبار جهاد فی سبیلالله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خیل اولیای خاص الهی راه کمال پیمود و با عزت و افتخار به سوی ملکوت اعلی و سراپرده قرب الی الله عروج نمود. «طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.»
آری، شهید خرازی قبل از شهادت نیز شهید زنده بود. او با چهره محبوبش و سیمای نورانیش حکایت از جهشی جدید و تقربی نوین برفراز قلل بلند عزت و کرامت به مقام عندالرب شتافت.
سردار صفوی فرمانده سابق سپاه :
ما برادر عزیزی را از دست دادهایم و چه مشکل است دنیا را تحمل کردن بعد از رفتن این عزیزان، خدایا! حسین خرازی ما را در آخرت نزد صدیقین قرار بده و یاد او را به دل ما پایدار ساز.
ر
اول داد و قال ، بعد گریه و زاری
زمان چه زود می گذرد. هنوز هم در میان رمل ها، لابلای نیزارها، هورها و تپه های این سرزمین اگر به مشام دل بجویی، عطر خاطرات بهترین فرزندان آدم را می توان استشمام کرد.
هنوز می توان تن های خسته و جان های غبار گرفته را به زلال یاد حماسی ترین نسل ایران اسلامی سپرد و لحظاتی را در فضای سرگشتگی و بی قراری این مجنون های لیلی پرست سیر کرد.
و اکنون پنجره ی کوچکی می گشاییم ، رو به آسمان بی کران روزهایی از زندگی حماسی فرمانده سپاه اسلام شهید حاج حسین خرازی.
• پاداش جهاد صادقانه :
او پاداش جهاد صادقانه و مخلصانه ی خود را اکنون گرفته و با نوشیدن جام شهادت، سبکبال ، در جمع شهدا و صالحین درآمده است. زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه ای که در این وادی قدم زده اند صفحه ی درخشنده ای از تاریخ این ملت است. ملتی که در راه اجرای احکام خدا و حاکمیت دین خدا و دفاع از مستضعفین و نبرد با مستکبرین، عزیزترین سرمایه های خود را نثار می کند و جوانان سرافرازش پشت پا به همه ی دلبستگی های مادی زده، پای در میدان فداکاری نهاده و با همه ی توان مبارزه می کنند و جان بر سر این کار می گذارند، چنین ملتی بر همه ی موانع فائق خواهد آمد و همه ی دشمنان را به زانو در خواهد آورد.
قسمتی از پیام مقام معظم رهبری به مناسب شهادت حاج حسین خرازی (10/12/65)
• کمربندها را محکم ببندید. بند پوتین هایتان را محکم کنید. فشنگ اسلحه هایتان آماده باشد. تجهیزات را به بدن هایتان محکم ببندید، خیلی قبراق، آماده عملیات باشید.
برادران، جنگ بدون تلفات، زخمی، شهید اصلاً معنا ندارد، در قاموس جنگ، سختی، خشنی، تشنگی یک واقعیت و جزء لاینفک جنگ است. "شهید حسین خرازی "
زندگی و سرنوشت این شهید عزیز و هزاران نفس طیبه ای که در این وادی قدم زده اند صفحه ی درخشنده ای از تاریخ این ملت است.
• آن روزها، یعنی آبان ماه 1359، با بروبچه هایی که از کردستان آمده بودند در خط شیر، یعنی خط مقدم جبهه ی دارخوین مستقر بود. وضع خط را به گونه ای سروسامان داد که عبور از آن برای عراقی ها یک کابوس شد، چون سنگرها به صورت چریکی و در عمق زمین ساخته شد. ارزش این کار، بعدها که عملیات "فرمانده کل قوا" به پیروزی رسید مشخص گردید.
• مسئول خط شیربود. تا اینجا به خیر گذشته بود چون به این زودی ها زیر بار سنگین مسؤولیت نمی رفت. این موضوع را از کردستان فهمیده بودیم. با رفتن شهید احمد فروغی قرعه ی فرماندهی جبهه به نامش افتاد و بنا شد با او صحبت کنیم. فردای آن روز موضوع را به او گفتم. فهمید که شرایط به گونه ای نیست که بتواند قبول نکند. کمی داد وقال و بعد شروع به گریه و زاری کرد، مثل کسی که مصیبت بزرگی به او رسیده است. بچه ها از سنگرها بیرون آمده بودند ببینند چه خبر شده است!
• در اولین روزهایی که دشمن از کارون گذشته بود پانزده نفر از بسیجی های تهران در نزدیکی پل مارد شهید شده و بدنشان در جبهه ی میان ما و عراقی ها مانده بود.
- این وقت شب کجا می روی. تنهای تنها. لااقل یک نفر را با خود ببر.
- این مسیر را چندین بار رفته ام. اگر اوضاع مساعد بود سحر شهیدان را به عقب می آوریم.
هوا گرگ و میش و مه آلود بود که اولین شهید به عقب آورده شد.
***
حالا حسین با لباسهای گل آلود خوشحال تر از همیشه بود و یک لیوان چای داغ در دستانش.
• با هر دردسری بود از میان گل و لای جاده خود را میان نخل ها رساندیم که فرمانده ی گردان ژاندارمری در آنجا مستقر بود. آمده بودیم او را متقاعد کنیم که یک قبضه تفنگ 106 به ما مأمور کند. جمله حسین تمام نشده بود که سرگرد گفت:
- فرمانده ی خودتون رو بفرستید تا با من صحبت کنه. اینطور که نمیشه سرسری کار کرد.
فهمید که شرایط به گونه ای نیست که بتواند قبول نکند. کمی داد وقال و بعد شروع به گریه و زاری کرد، مثل کسی که مصیبت بزرگی به او رسیده است. بچه ها از سنگرها بیرون آمده بودند ببینند چه خبر شده است!
به هم نگاه کردیم و خندیدیم. گفتم:
- آقای خرازی هستند فرمانده ی ...
سرگرد بلند شد دوید کنار موتور و حسین را بغل کرد:
- ما به امثال شما افتخار می کنیم. تو به ما در این جبهه عزت بخشیدی ...
• معتقد بود با به وجود آوردن فضای معنوی در سنگر و حضور خالصانه خواهیم توانست ریشه های جنگ انقلابی و بسیجی را بارور کنیم بنابراین سنگرهای یاران حسین، میعادگاه خواص بود و حرف او عشق و دلدادگی و سیره رزمندگان تبعیت از اهل بیت عصمت و طهارت (ع).
خوردن، خوابیدن، عبادت و نماز شب، ظرف شستن و در رزم های شبانه پیشقدم بودن، نگهبانی در حال و هوای خط مقدم و ده ها و صدها خصوصیت دیگر، چیزهایی بود که در میان بچه های سنگرنشین به چشم می خورد.
***
به سنگر که وارد می شدیم، در نیمه ی شب که هوا شرجی بود و پشه ها غوغا می کردند، نماز شب خواندن چیزی مثل نماز جماعت شده بود.
• صبح عملیات ثامن الائمه آتش عراقی ها روی پل قصبه بسیار سنگین بود. چون نیروهای جبهه دارخوین توانسته بودند مهمترین پل ارتباطی آنها را تصرف کنند. حسین در آن گیرودار آمده بود کنار پل و بچه های تخریب را توجیه می کرد کجای پل را منفجر کنند تا مؤثرتر باشد نیم ساعت بعد پل عراقی ها رفت زیر آب!
• وقتی نیروها به چزابه رسیدند اوضاع خیلی سخت و پریشان کننده بود زیرا دشمن با قرار گرفتن روی ارتفاعات، آتش مؤثر خمپاره ها را روانه کرده بود و تک تیراندازهای آنها هم بچه ها را درو می کردند. در یک ساعتی که طول کشید تا خاکریز زده شود آنقدر این طرف آن طرف دوید که قابل وصف نیست عادت نداشت با خود اسلحه حمل کند . در آن شرایط هر لحظه ممکن بود یکی از هزاران تیر و ترکش او را از پای درآورد، اما اراده ی خدا این بود که حسین برای پیروزی های بزرگ پایدار بماند.
***
نمره ی او و یارانش از چزابه، هر چند غم انگیز و خونین، اما بیستِ بیست بود.
نمره ی او و یارانش از چزابه، هر چند غم انگیز و خونین، اما بیستِ بیست بود.
• پس از رسیدن به چزابه، وجب به وجب رمل های منطقه در آتش خمپاره و توپخانه می سوخت و عراقی ها از روی تپه های مقابل با تک تیربچه ها را می زدند. حسین خوب می دانست راه نجات خاکریز است. بلدوزر شروع کرد به خاکریز زدن و از سمت راست جاده رفت طرف ارتفاعات. حسین قدم به قدم دنبال بلدوزر حرکت می کرد. عراقی ها هم مرتب برای بلدوزر خمپاره 120 می فرستادند. هرچه اصرار کردیم از بلدوزر دور شود قبول نمی کرد. بالاخره یک خمپاره خورد روی بلدوزر.
با حسین رفتیم بالا و راننده را که دو دست او قطع شده و چشم و نیمی از صورت را هم از دست داده بود آوردیم پائین، راننده ی دیگری کار را ادامه داد.
***
آن روز، اولین خاکریز چزابه با حضور قدم به قدم حسین که با گریه و استغاثه همراه بود زده شد.
• برای اولین بار دشمن موشک های میان برد را علیه مواضع ما به کار می برد که انفجار آن زمینی به وسعت صدمتر مربع را زیر و رو می کرد با عمقی به اندازه ی ده متر. حسین در آن بیم و هراس پاتک دشمن، لحظه ای فرصت پیدا کرده بود تا چند آیه ای قرآن بخواند. ناگهان صدای بسیار وحشتناکی سنگر را به لرزه درآورد و یکی از موشکهای 9 متری دشمن در نزدیکی سنگر ما منفجر شد.
***
حسین انگار نه انگار، بدون هیچ حرکت اضافی، همچنان قرآن می خواند.
• بیش از سیصد نفر از رفقایمان در چزابه به شهادت رسیدند و جسم پاک آنها در رمل ها مانده بود. آخرین نفراتی بودیم که به دو کوهه بر می گشتیم. دلمان گرفت. موقعیت مهدی(عج)، پل سابله، جاده سوسنگرد و دهلاویه، وجب به وجب خاطره بود.
اشک هایمان جاری بود، مدرسه سوسنگرد آرام گرفته بود، محلی که در روزهای گذشته بیش از هزار شهید را در خود پذیرا بود.
آرام روی جاده حمیدیه حرکت کردیم. گریه ی حسین لحظه ای قطع نمی شد.
سردار سرلشكر پاسدار شهید حاج حسین خرازی
به سال 1336 ه.ش. در یكی از محلههای مستضعفنشین شهر شهیدپرور اصفهان بنام كوی كلم، در خانوادهای آگاه، متقی و با ایمان فرزندی متولد شد كه او را حسین نامیدند.
از همان آغاز، كودكی باهوش و مودب بود. در دوران كودكی به دلیل مداومت پدر بر حضور در نماز جماعت و مراسم دینی، او نیز به این مجالس راه پیدا كرد.
از آنجا كه والدین او برای تربیت فرزندان اهتمام زیادی داشتند، او را به دبستانی فرستادند كه معلمانش افرادی متعهد، پایبند و مراقب امور دینی و اخلاقی بچهها بودند. علاوه بر آن، اكثر اوقات پس از خاتمه تكالیف مدرسه، به همراه پدر به مسجد محله – معروف به مسجد سید – میرفت و به خاطر صدای صاف و پرطنینی كه داشت، اذانگو و مكبر مسجد شد.
حسین در زمان فراگیری دانش كلاسیك، لحظهای از آموزش مسائل دینی غافل نبود. به تدریج نسبت به امور سیاسی آشنایی بیشتری پیدا كرد و در شرایط فساد و خفقان دوران طاغوت گرایش زیادی به مطالعه جزوهها و كتب اسلامی نشان داد.
در سال 1355 پس از اخذ دیپلم طبیعی به سربازی اعزام شد. در مشهد ضمن گذراندن دوران سربازی، فعالانه به تحصیل علوم قرآنی در مجامع مذهبی مبادرت ورزید. طولی نكشید كه او را به همراه عدهای دیگر بالاجبار به عملیات سركوبگرانه ظفار (عمان) فرستادند. حسین از این كار فوق العاده ناراحت بود و با آگاهی و شعور بالای خود، نماز را در آن سفر تمام میخواند. وقتی دوستانش علت را سئوال كردند در جواب گفت: «این سفر، سفر معصیت است و باید نماز را كامل خواند.»
در سال 1357 به دنبال صدور فرمان حضرت امام خمینی مبنی بر فرار سربازان از پادگان ها و سربازخانهها، او و برادرش هر دو از خدمت سربازی فرار كردند و به خیل عظیم امت اسلامی پیوستند. آنها در این مدت، دائماً در تكاپوی كار انقلاب و تشكل انقلابیون محل بودند.
شهید حاج حسین خرازی از همان آغاز پیروزی انقلاب اسلامی، درگیر فعالیت در كمیته انقلاب اسلامی، مبارزه با ضد انقلاب داخلی و جنگهای كردستان بود و لحظهای آرام نداشت. به خاطر روحیه نظامی و استعدادی كه در این زمینه داشت، مسؤولیتهایی را در اصفهان پذیرفت و با شروع فعالیت ضدانقلابیون در گنبد، مإموریتی به آن خطه داشت.
دشمن كه هر روز در فكر ایجاد توطئهای علیه انقلاب اسلامی بود، غائله كردستان را آفرید و شهید حاج حسین خرازی در اوج درگیریها، زمانی كه به كردستان رفت، بعد از رشادتهایی كه در زمینه آزاد كردن شهر سنندج (همراه با شهید علی رضاییان فرمانده قرارگاه تاكتیكی حمزه) از خود نشان داد، در سمت فرماندهی گردان ضربت كه قوی ترین گردان آن زمان محسوب میشد، وارد عمل گردید و در آزادسازی شهرهای دیگر كردستان از قبیل دیواندره، سقز، بانه، مریوان و سردشت نقش مؤثری را ایفا نمود و با تدابیر نظامی، بیشترین ضربات را به ضدانقلاب وارد آورد.
شهید خرازی با شروع جنگ تحمیلی بنا به تقاضای همرزمان خود، پس از یكسال خدمت صادقانه در كردستان راهی خطه جنوب شد و به سمت فرمانده اولین خط دفاعی كه مقابل عراقیها در جاده آبادان-اهواز در منطقه دار خوین تشكیل شده بود (و بعداً در میان رزمندگان اسلام، به «خط شیر» معروف شد) منصوب گشت.
خطی كه نه ماه در برابر مزدوران عراقی دفاع جانانهای را انجام داد و دلاورانی قدرتمند را تربیت كرد. این در حالی بود كه رزمندگان از نظر تجهیزات جنگی و امكانات تداركاتی شدیداً در مضیقه بودند، اما اخلاص و روح ایمان بچههای رزمنده، نه تنها باعث غلبه سختیها و مشكلات بر آنها نشد بلكه هر لحظه آماده شركت در عملیات و جانفشانی بودند.
در عملیات شكست حصر آبادان، فرماندهی جبهه دارخوین را به عهده داشت و دو پل حفار و مارد را كه عراقی ها با نصب آن دو پل بر روی رود كارون، آبادان را محاصره كرده بودند، به تصرف درآورد.
شهید خرازی در آزاد سازی بستان بهترین مانور عملیاتی را با دور زدن دشمن از چزابه و تپه های رملی و محاصره كردن آنها در شمال منطقه بستان انجام داد و پس از عملیات پیروزمندانه طریق القدس بود كه تیپ امام حسین (ع) رسمیت یافت.
در عملیات فتح المبین دشمن را در جاده عین خوش با همان تدبیر فرماندهی اش حدود 15 كیلومتر دور زد و یگان او در عملیات بیت المقدس جزو اولین لشكرهایی بود كه از رود كارون عبور كرد و به جاده اهواز- خرمشهر رسید و در آزاد سازی خرمشهر نیز سهم بسزایی داشت.
از آن پس در عملیات مختلف همچون رمضان، والفجر مقدماتی، والفجر 4 و خیبر در سمت فرماندهی لشكر امام حسین(ع)، به همراه رزمندگان دلاور آن لشكر، رشادتهای بسیاری از خود نشان داد.
در عملیات خیبر كه توام با صدمات و مشقات زیادی بود دشمن، منطقه را با انواع و اقسام جنگافزارها و بمبهای شیمیایی مورد حمله قرار داده بود، اما شهید خرازی هرگز حاضر به عقبنشینی و ترك موضع خود نشد، تا اینكه در این عملیات یك دست او در اثر اصابت تركش قطع گردید و پیكر زخم خورده او به عقب فرستاده شد.
از بیمارستان یزد – همانجایی كه بستری بود – به منزل تلفن كرد و به پدرش گفت: من مجروح شدهام و دستم خراش جزئی برداشته، لازم نیست زحمت بكشید و به یزد بیایید، چون مسئله چندان مهمی نیست. همین روزها كه مرخص شدم خودم به دیدارتان میآیم.
در عملیات والفجر 8 لشكر امام حسین(ع) تحت فرماندهی او به عنوان یكی از بهترین یگانهای عمل كننده، لشكر گارد جمهوری عراق را به تسلیم واداشت و پیروزیهای چشمگیری را در منطقه فاو و كارخانه نمك كه جزو پیچیدهترین مناطق جنگی بود، به دست آورد.
در عملیات كربلای 5 در جلسهای با حضور فرماندهان گردانهاو یگانها از آنان بیعت گرفت كه تا پای جان ایستادگی كنند و گفت: هركس عاشق شهادت نیست از همین حالا در عملیات شركت نكند، زیرا كه این یكی از آن عملیات های عاشقانه است و از حسابهای عادی خارج است.
لشكر او در این عملیات توانست با عبور از خاكریزهای هلالی كه در پشت نهر جاسم – از كنار اروندرود تا جنوب كانال ماهی ادامه داشت – شكست سختی به عراقیها وارد آورد. عبور از این نهر بدان جهت برای رزمند گان مهم بود كه علاوه بر تثبیت مواضع فتح شده، عامل سقوط یكی از دژهای شرق بصره بود كه در كنار هم قرار داشتند.
هدایت نیروهای خط شكن در میان آتش و بیاعتنایی او به تركشها و تیرهای مستقیم دشمن و ایثار و از خودگذشتگی او، راه را برای پیشروی هموار كرد و بالاخره با استعانت از الطاف الهی در آن صبح فتح و پیروزی، حاج حسین با خضوع و خشوع به نماز ایستاد.
شهید خرازی با قرآن و مفاهیم آن مانوس بود و قرآن را با صدای بسیار خوبی قرائت میكرد.
روزهای عاشورا با پای برهنه به همراه برادران رزمنده خود در لشكر امام حسین(ع) در بیابانهای خوزستان به سینهزنی و عزاداری میپرداخت و مقید بود كه شخصاً در این روز زیارت عاشورا بخواند.
او علاوه بر داشتن تدبیر نظامی، شجاعت كمنظیری داشت. با همه مشكلات و سختیها، در طول سالیان جنگ و جهاد از خود ضعفی نشان نداد. قاطعیت و صلابتش برای همه فرماندهان گردانها و محورها، نمونه و از ابهت فرماندهی خاصی برخوردار بود.
حساسیت فوقالعادهای نسبت به مصرف بیتالمال داشت، همیشه نیروها را به پرهیز از اسراف سفارش میكرد و میگفت: وسایل و امكاناتی را كه مردم مستضعف دراین دوران سخت زندگی جنگی تهیه میكنند و به جبهه میفرستند بیهوده هدر ندهید، آنچه میگفت عامل بود، به همین جهت گفتارش به دل مینشست.
حاج حسین معتقد به نظم و ترتیب در امور و رعایت انضباط نظامی بود و از اهتمام به آموزش نظامی برادران و تربیت كادرهای كارآمد غافل نبود.
نیمههای شب اغلب از آسایشگاهها و محلهای استقرار نیروی لشكر سركشی نموده و حتی نحوه خوابیدن آنها را كنترل میكرد. گاه، اگر پتوی كسی كنار رفته بود با آرامش تمام آن را بر روی او میكشید.
او به وضع تداركات رزمندگان به صورت جدی رسیدگی میكرد.
شهید خرازی یك عارف بود. همیشه با وضو بود. نمازش توام با گریه و شور و حال بود و نماز شبش ترك نمیشد.
او معتقد بود: هرچه میكشین و هرچه كه به سرمان میآید از نافرمانی خداست و همه، ریشه در عدم رعایت حلال و حرام خدا دارد.
دقت فوقالعادهای در اجرای دستورات الهی داشت و این اعتقاد را بارها به زبان میآورد كه: سهلانگاری و سستی در اعمال عبادی تاثیر نامطلوبی در پیروزیها دارد.
دائماً به فرماندهان ردههای تابعه سفارش میكرد كه در امور مذهبی برادران دقت كنند.
همیشه لباس بسیجی بر تن داشت و در مقابل بسیجیها، خاكی و فروتن بود. صفا، صداقت، سادگی و بیپیرایگی از ویژگیهای او بود.
در توصیف شهید چنین گفتهاند:
حجتالاسلام والمسلمین محمدی عراقی:
درود بر او كه صادقانه در میدان خونبار جهاد فی سبیلالله قدم نهاد و سرافراز و پرافتخار در خیل اولیای خاص الهی راه كمال پیمود و با عزت و افتخار به سوی ملكوت اعلی و سراپرده قرب الی الله عروج نمود. «طوبی لَهُم و حُسنُ مَآب.»
آری، شهید خرازی قبل از شهادت نیز شهید زنده بود. او با چهره محبوبش و سیمای نورانیش حكایت از جهشی جدید و تقربی نوین برفراز قلل بلند عزت و كرامت به مقام عندالرب شتافت.
مهندس میرحسین موسوی:
خرازیها رفتند تا هنر راست قامت بودن و فن نمایش زیستن و درس زیبا مردن را به ما بیاموزند.
هنر خرازیها فتح خرمشهر و بستان نیست؛ شهادت، هنر مردان خداست؛ مرگی هنرمندانه و حیاتی جاودانه.
سردار فرماندهی كل سپاه :
ما برادر عزیزی را از دست دادهایم و چه مشكل است دنیا را تحمل كردن بعد از رفتن این عزیزان، خدایا! حسین خرازی ما را در آخرت نزد صدیقین قرار بده و یاد او را به دل ما پایدار ساز.
او با آنكه یك دست بیشتر نداشت ولی با جنب و جوش و تلاش فوقالعادهاش هیچگاه احساس كمبود نمیكرد و برای تأمین و تدارك نیروهای رزمنده در خط مقدم جبهه، تلاش فراوانی مینمود.
در بسیاری از عملیاتها حاج حسین مجروح شد. اما برای جلوگیری از تضعیف روحیه همرزمانش حاضر نمیشد به پشت جبهه انتقال یابد.
در عملیات كربلای 5 ، زمانی مه در اوج آتش توپخانه دشمن، رساندن غذا به رزمندگان با مشكل مواجه شده بود، خود پییگیر جدی این كار شد، كه در همان حال خمپاره ای در نزدیكی اش منفجر شد و روح عاشورایی او به ملكوت اعلی پرواز كرد و این سردار بزرگ در روز هشتم اسفند ماه 1365 در جوار قرب الهی ماوا گزید. سردار دلا وری كه همواره در عملیات ها پیشقدم بود و اغلب اوقات شخصاً به شناسایی می رفت.
در هر شرایطی تصمیمش برای خدا و در جهت رضای حق بود.
او یار حسین زمان، عاشق جبهه و جبههای ها بود و وقتی به خط مقدم میرسید گویی جان دوبارهای مییافت؛ شاد میشد و چهرهاش آثار این نشاط را نمایان میساخت.
شهید خرازی پرورش یافته مكتب حسین(ع) و الگوی وفاداری به اصول و ایستادگی بر سر ارزشها و آرمانها بود. جان شیفتهاش آنچنان از زلال مكتب حیاتبخش اسلام و زمزمه خلوص، سیراب شده بود كه كمترین شائبه سیاستبازی و جاهطلبی به دورترین زاویه ذهنش راه نمییافت.
این شهید سرافراز اسلام با علو طبع و همت والایی كه داشت هلال روشن مهتاب قلبش، هرگز به خسوف نگرایید و شكوفههای سفید نهال وجودش را آفت نفس، تیره نگردانید. در لباس سبز سپاه و میقات مسجد، مُحرِم شد، در عرفات جبهه وقوف كرد و در منای شلمچه و مسلخ عشق، جان به جان آفرین تسلیم نمود.
كتابشناسی سردار شهید حسین خرازی
هشتم اسفند، بیست و دومین سالگرد شهادت سردار سرلشكر شهید پاسدار حسین خرازی (1365 ـ 1336) است. حسین خرازی سال 1336 در اصفهان به دنیا آمد. وی با اوج گیری نهضت حضرت امامخمینی(ره)، در كمیته دفاع شهری مشغول به فعالیت شد و با پیروزی انقلاب اسلامی به عضویت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و برای مبارزه با گروهكهای ضدانقلاب به كردستان رفت.
حسین خرازی، همزمان با آغاز جنگ تحمیلی و سقوط خرمشهر، به خوزستان رفت و در منطقه خط شیر، فرماندهی نیروهای بسیج را در مقابله با نیروهای ارتش متجاوز صدام برعهده گرفت.
وی در عملیاتهای فرمانده كل قوا، ثامنالائمه، فتحالمبین، بیتالمقدس (آزادسازی خرمشهر)، خیبر، بدر، والفجر 8 و كربلای 4 و 5، حضور فعالی داشت.
حسین خرازی سرانجام در مراحل پایانی عملیات كربلای 5، در حالی كه فرماندهی لشكر 14 امام حسین(ع) را بر عهده داشت، به شهادت رسید.
مهمترین كتابهایی كه درباره این شهید به چاپ رسیده، عبارتند از:
ـ چهل خاطره از هشت سال مقاومت پیروز/سازمان تبلیغات اسلامی/ 1364.
ـ حاج حسین خرازی فرمانده لشكر امام حسین(ع)/ غلامحسین قراگوزلو/ وزارت فرهنگ وارشاد اسلامی/ 1370.
ـ ماموریت تمام/ احمد دهقان/ دفتر ادبیات و هنر مقاومت/ 1373.
ـ هزار قله عشق/ سیدعلی بنیلوحی/ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/ 1375.
ـ تبسم سنگر/ محسن سیوندیان/ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی/ 1375.
ـ شور عاشقی/ سیدعلی بنیلوحی/ موسسه فرهنگی اندیشه معاصر/ 1378.
ـ عقیق (داستان زندگی سردار حاج حسین خرازی) / نصرتالله محمودزاده/ ستاد نیرو های مسلح/ 1379.
ـ پروانهای در چراغانی/ مرجان فولادوند/ دفتر ادبیات وهنر مقاومت/ 1379.
ـ دستنوشتههایم حرف میزنند/ قربان حسینی/ بنیاد نشر صباح/ 1380.
ـ یادگاران (جلد 8: خرازی) / فاطمه غفاری/ روایت فتح/ 1381.
ـ جز لبخند چیزی نگفت / سیدعلی بنیلوحی / دانش و اندیشه معاصر / ۱۳۸۲.
ـ روی خط (نگاهی به زندگی سردار شهید حاجحسین خرازی) / زهرا نقشزن / حدیث راه عشق (اصفهان)/ ۱۳۸۵.
ـ نرمافزار "جز لبخند چیزی نگفت" / كنگره بزرگداشت سرداران شهید استان اصفهان / 1386.
ـ جانباز خستگیناپذیر / مهدی وحیدیصدر / حدیث نینوا / 1386.
ـ خرازی / علی اكبری / نشر یازهرا(س) / 1387.
فرمانده
ده ماه بود ازش خبری نداشتیم. مادرش میگفت: «خرازی پاشو برو ببین چی شد این بچه؟ زندهس؟ مردهس؟»
میگفتم: «کجا بروم دنبالش آخه؟ کار و زندگی دارم خانوم. جبهه که یه وجب دو و جب نیس. از کجا پیدایش کنم؟»
رفته بودیم نماز جمعه. حاج آقا آخر خطبهها گفت: حسین خرازی را دعا کنید.
آمد خانه. به مادرش گفتم. گفت: «حسین مارو میگفت؟»
گفتم: «چی شده ه امام جمعه هم میشناسدش؟»
نمیدانستم فرمانده لشکر اصفهان است.
«از خاطرات شهید حسین خرازی»
توصیه شهید خرازی درمورد ولایت فقیه
خرازی قول داد که بر می گردد
خاطره ای درباره سردار بسیجی حسین خرازی
همه ساکت نشسته بودند. فقط صدای حسین خرازی شنیده می شد و گلوله هایی که آن دورها منفجر می شدند و انگار تمامی نداشتند. زمین ساعت ها بود که بر اثر ترکیدن گلوله های توپ وخمپاره و کاتیوشای عراقی ها می لرزید. صدای حسین خرازی هم می لرزید. بغض گلویش را گرفته بود. با دست چپ بلندگو را نگه داشته بود و دست راستش را مرتب تکان می داد و با هیجان و گریه حرف می زد.
در واقع فریاد می زد. از جنگ گفت، از ایران گفت و از شهدایی که برای انقلاب و بعد، برای جنگ داده اند. از امام حسین(ع) و کربلا گفت. به بچه های لشکرش که پایین پایش روی خاک نشسته بودند و سر روی زانوهایشان گذاشته بودند و گریه می کردند گفت که آنها که بچه های لشکر امام حسین اند، امروز باید لیاقتشان را برای این اسم ثابت کنند.
«وقتی عملیات بیت المقدس تمام شد و خرمشهر آزاد شد، تا بصره چیزی دیگری نمانده بود و همان وقت و با یک خیز بلند می شد بصره را گرفت و سرنوشت جنگ را عوض کرد. اما این کار انجام نشد. هنوز معلوم نبود که می توانیم از مرز بگذریم یا نه. هنوز امام (ره) اجازه جنگیدن در خاک عراق را نداده بود. از طرف دیگر نیروهای ما تازه در عملیات سخت و سنگین فتح المبین و بیت المقدس را پشت سر گذاشته بودند و قبل از آن هم در بستان و چزابه فشار زیادی را تحمل کرده بودند. به بازسازی احتیاج داشتم و تجدید قوا، سلاح ومهمات، ما در تحریم جهانی بودیم و تأمین اسلحه و مهمات کار آسانی نبود. تابستان سخت و سوزان جنوب را هم در پیش داشتیم. این شد که تا عملیات بعدی که عملیات رمضان بود، چهار ماهی فاصله افتاد.
اما هر چه قدر که دست ما برای هر کاری بسته بود عراق دستش باز بود. باز باز. آن قدر که مهندس های اسرائیلی و فرانسوی را بیاورد تا برایش در دشت طلائیه و شلمچه دژ و حصارهای مقاوم بسازند.
با موانع و تجهیزاتی که هر عملیاتی را بی ننتیجه بگذارد. انبوه سیم خاردارهای متصل به برق و مین های گوناگون میانش و خاکریزهای غول مانند که دور تا دور با همان سیم خاردارها محافظت می شد و خود خاکریزها مجهز به انواع موانع و سلاح های سنگین. به خاطرهمین موانع بود که اکثر عملیات های بزرگ بعدی بی نتیجه ماندند.
رمضان، خیبر، بدر و.. و به خصوص خیبر که عراق در آن به جز تمام موانعی که سر راه نیروها گذاشته بود و آتش بی امانی که سرشان می ریخت، از بمب های شیمیایی هم استفاده کرد.»
کار حسابی گره خورده بود. نیروهای در هور و جزایر مجنون پیشروی کرده بودند اما در طلائیه نه. خط هنوز نشکسته بود و عراقی ها حسابی مقاومت می کردند؛ با کمک خمپاره و توپ هاشان که زمین را شخم می زد. هر کس که سرش را از پشت خاکریز بالا می آورد باید منتظر یک گلوله می بود. که بنشیند وسط پیشانیش و او را از این جهنمی که عراقی ها ساخته بودند برای همیشه بیرون بکشد. از لشکر 27 محمد رسول الله که قرار بود خط را بشکند، تقریباً چیزی نمانده بود.
فرماننده سپاه مأموریت را به حسین خرازی و لشکرش داد؛ لشکر14 امام حسین(ع) که در عملیات های قبلی خوب خودش را نشان داده بود. حالا حسین داشت برای بچه های لشکرش حرف می زد و توجیه شان می کرد. اگر مأموریت را قبول می کردند و می آمدند، راه برگشت بسته بود. آن ها باید می دانستند که جا آمده اند. حسین آخر حرف هایش گفت «هیچ کس اجباری ندارد. هر کس به هر دلیلی نمی تواند بیاید، الان تاریک است، می تواند برگردد.» این حرف آخر حسین بدجوری دل هاشان را سوزاند و با گریه، حسین را در یک چشم به هم زدن برای خداحافظی دوره کردند.
وقت تنگ بود و باید راه می افتادند. حسین یکی از گردان ها را مأمور کرد که از پای خاکریز جلو بکشند و یکی دیگر هم باید جای دیگر درگیر می شد تا حواس عراقی ها پرت شود. عجیب بود. ولی طولی نکشید که خط شکسته شد و گردان های لشکر امام حسین(ع) پیشروی کردند. گلوله باران عراق شدیدتر شد. حالا ایرانی و عراقی را با هم می زدند. جان نیروهایشان مهم نبود. مهم این بود که جلوی پیشروی حسین و لشکرش را بگیرند.
حسین همیشه در حمله ها توی خط اول بود و تا حالا هم به زور عقب نگهش داشته بودند.
بالاخره سوار یک نفربر شد و خودش را به خط رساند. بچه ها ی لشکرش او را دیدن و داشتند داد و هوار می کردن که چرا چنین جای خطرناکی آمده که... خمپاره ای ترکید و حسین جلوی چشم نیروهایش افتاد. بسیجی ها زدند توی سرشان و دویدند.
«وقتی با چشم های گریان، حسین را توی آمبولانس می گذاشتیم و حسین با خنده دلداریمان می داد، نمی دانستیم که او برای چه می خندد. دستش قطع شده بود. آن هم دست راستش. خونریزی اش هم شدید بود. قلبمان داشت می ترکید. نمی دانستیم که حسین را از دست نمی دهیم. ولی خود حسین می دانست که فعلاً شهید نمی شود. این را بعدها از زبان مادرش و یکی از دوست های نزدیکش شنیدیم که بعد از این که خمپاره افتاد و حسین بیهوش شد در رؤیا صدایی شنیده بود که از حسین پرسیده بود می خواهند بماند یا بمیرد. قلب حسین در آن لحظه پر بوده از نگرانی برای عملیات و بسیجی هایی که تنها می ماندند. انتخابش معلوم بود. بعد به هوش آمده بود و بسیجی ها را دیده بود که گریه کنان بلندش می کنند که بگذارندش توی آمبولانس. اول دعوامان کرد که برگردیم سرکارمان و بعد به رومان خندید و قول داده که بر می گردد.» فقط خود حسین می دانست که حتماً برخواه
مصاحبه با محمد مهدی کاظمی پسر ارشد شهید احمد کاظمی
بابا همیشه به من و مادرم می گفت من را حتماً کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید. این را به خود من نگفته بود اما برایم گفته اند که به دوستانش می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود.
وقتی خبر دار شدی از شهادت پدرت، اولین چیزی که به نظرت رسید چه بود؟
گفتم خوش به حالش! یکی از بزرگترین آرزوهای پدرم شهادت بود. خوشحال شدم که بالاخره به آرزوش رسید. خیلی ناراحت بود که از رفیقان شهیدش جا مانده است. همیشه می گفت این که هنوز نرفته ام به این خاطر است که حتما یک گیری در وجودم هست که نگه ام داشته است. می گفت از خدا می خواهم من را بخاطر دوستان شهیدم هم که شده ببخشد و ببردم کنار همان ها.
آن موقع که خبر شهادت بابا را شنیدی، اول به این فکر کردی که پدرت بالاخره به آرزوش رسید، یا به این فکر کردی که پدرت را از دست داده ای و سایه اش دست کم به طور مادی از سرت کم شد؟
اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود الآن باید چه کار کنم! حالا دیگر مادر و برادرم به من نگاه می کردند. اما برای بابا که واقعاً خوشحال بودم. چون مطمئن هستم جایش خوب است.
وقتی که شهیدان جدیدی را تشییع می کردند یا وقتی که کسانی مثل شهید صیاد شیرازی به شهادت می رسیدند، هیچ موقع پیش خودت فکر می کردی که ممکن است روزی پدر تو جای آن ها قرار بگیرد و روزی تو پسر شهید کاظمی بشوی؟
هیچوقت همچین فکری نمی کردم. هر وقت شهیدان را می آوردند، متاثر می شدم اما اصلا فکرش را نمی کردم.
رفتی ارومیه که محل شهادت پدرت را ببینی؟
نه. اتفاقا می گفتم که می خوام بروم ارومیه، محل حادثه را ببینم. گفتند نه، نمی شود بروی. کسانی که می خواستند تسلیت بدهند می آمدند و می رفتند. آمدند با من صحبت کردند که حالا چه کار باید بکنیم و چه طور مراسم بگیریم. عملا فرصت نبود بروم ارومیه، هوا هم مساعد نبود.
در این مدت هوای برادرت محمد سعید و مادرت را داشتی؟
او خیلی اذیت شد سر این قضیه. هم خبر را بد گرفت و هم بیشتر به پدرم وابسته بود. بابا خیلی به سعید توجه داشت. به او خیلی محبت می کرد. این قدر که گاهی من به بابا اعتراض می کردم که " لوس اش نکن!" سعید خیلی اذیت شد. خیلی سعی کردم جلوی خودم را بگیرم و محکم باشم که سعید و مادرم بیشتر از این اذیت نشوند. می خواستم سعید بتواند یک جورهایی به من تکیه کند. حال مادرم هم خیلی بد بود این چند روز. فشارشان روی ? هم آمد. فکر می کنم ده تا آمپول تقویتی به ایشان زدند که سرپا بمانند.
چه شد که شهید کاظمی را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردید؟ مگر نجف آبادی نبود؟
به نظر من مردم نجف آباد هم حق داشتند که انتظار داشته باشند بابا را در نجف آباد به خاک بسپارند. بالاخره می گفتند فرمانده شهدای لشگر نجف اشرف بوده و فرمانده شان باید پیش آن ها در نجف آباد به خاک سپرده شود. می گفتند افتخار نجف آباد است و باید این جا خاکسپاری شود. از طرفی هم بابا همیشه به من و مادرم می گفت من را حتماً کنار قبر شهید حسین خرازی خاک کنید. این را به خود من نگفته بود اما برایم گفته اند که به دوستانش می گفت دری از درهای بهشت، از کنار قبر خرازی به آسمان باز می شود. یک هفته قبل از شهادت بابا بود که چهار نفری دور هم نشسته بودیم. گفت یک ورق کاغذ بیاور، من وصیت نامه ام را بنویسم. در آن وصیتنامه قسم داد که من را حتما پیش قبر خرازی دفن کنید. سعید خیلی ناراحت شد. گفت بابا چرا این قدر ما را اذیت می کنی؟! این حرف ها چیست؟! وصیت نامه را گرفت و از ناراحتی اش پاره کرد که این کارها چیست. به همین خاطر من مصمم بودم پدر در گلستان شهدای اصفهان و کنار شهید خرازی به خاک سپرده شود.
شهید را چه طور به خاک سپردید؟
روز عید قربان که آقا آمده بودند در مسجد دانشگاه بالای سر پیکر شهیدان حادثه فالکون، سردار سلیمانی از ایشان یک انگشتر گرفت و یک عبای آقا را. به آقا گفت آن انگشترتان را بدهید که خیلی باش نماز شب خوانده اید. وقتی خواستیم بابا را خاک کنیم، سردار سلیمانی رفت داخل قبر. عبای آقا را پهن کرد. مقداری تربت کربلا آورده بود. آن را روی عبا پخش کرد. خانواده شهید خرازی هم آن جا بودند. آن ها هم خواستند از همان داخل قبر بابا به قبر شهید خرازی سوراخی درست کنند و مقداری از آن تربت کربلا را در قبر شهید خرازی هم بریزند. بعدش بابا را گذاشتند داخل قبر و آن انگشتر آقا را هم گذاشتند زیر زبان بابا. من و سعید هم بالای سر قبر ایستاده بودیم. آن جا هم سعید خیلی بی تابی می کرد. رفت پایین توی قبر و به زور از بابا جدایش کردیم. سردار سلیمانی و دکتر قالیباف هم خیلی متاثر بودند. عبا را دور بابا پیچیدند و ... تمام شد! به ما اجازه ندادند بالای سر قبر بمانیم و ببینیم که دارند خاک می ریزند...
حالا که پدر را در گلستان شهدای اصفهان به خاک سپردید، دل تان برای آن جا تنگ نمی شود؟
خب چرا. به همین خاطر هم با مادرم و سعید قرار گذاشته ایم که پنج شنبه جمعه ها را برویم اصفهان پیش بابا.
چه چیزی از توصیه های پدر را بیشتر به یاد داری؟
بابا خیلی روی زیارت عاشورا و قرآن تاکید داشت. همیشه به من و سعید می گفت قبل از خوابیدن و قبل از بیرون رفتن از خانه، هر قدر که می توانیم قرآن بخوانیم. می گفت تاثیرش را در زندگی تان می بینید و تا حالاش هم دیده ایم این تاثیر را. قرآن خواندن و زیارت عاشورای خودش که ترک نمی شد. هر روز صبح در راه محل کارش داشت زیارت عاشورا می خواند. صبح های جمعه هم چهارتایی دور هم می نشستیم در همین اتاق و سوره جمعه روا می خواندیم.
آخرین بار که نشستی با پدرت گپ زدی و حال و احوال حسابی کردی، کی بود؟
همان شب شهادتش نشسته بودیم دور هم و حرف می زدیم. حالا که فکر می کنم، می بینم چه لحظات شیرینی بودند.
چه گفتید با هم؟
گپ آخرمان، خیلی گپ باحالی بود. وقتی شب رسید خانه، یک سی دی با خودش آورده بود. گفت محمد، این سی دی را بگذار ببینیم چی است! به قول خودش " مشق" هایش را هم پهن کرده بود جلوی خودش. سی دی یک گزارش ویدیویی بود از عملیات ثامن الائمه. بابا می گفت من خودم تا حالا این فیلم را ندیده ام. هر کس را که در فیلم نشان می داد، می گفت خصوصیت اش این بوده و چه طوری شهید شده. خلاصه بیشترشان شهید شده بودند. در فیلم نشان می داد که بابا داشت نیروهایش را توجیه عملیاتی می کرد و فقط یک زیر پیراهنی تنش بود. ریش هایش هم خیلی بلند و به هم ریخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به شان برسد. اما آن ها که می گفت شهید شده اند، اغلب خیلی تمیز و مرتب و شیک بودند. سعید به بابا گفت:« ببین، این جور آدم ها شهید می شوندها! تو می خواهی با این قیافه به هم ریخته و نامرتبات شهید هم بشوی؟!» . بابا خیلی خندید به این حرف سعید، خیلی خندید. البته احساس کردم یاد شهادت هم کرده و دلش گرفته و می خواهد با خندیدن هاش ما متوجه نشویم. فیلم که تمام شد، بابا گفت 25 سال از وقتی که این فیلم را گرفته اند می گذرد. ما برای چه مانده ایم و ... یک خرده از این چیزها گفت. شب هم سعید را برد پیش خودش خواباند. صبح که می خواست برود، من دیگر ندیدمش. اما سعید که صبح زود بیدار شده بود که برود امتحان بدهد، بابا را دیده بود و به اش گفته بود:«مواظب خودت باش!» پیش نیامده بود سعید همچین حرفی بزند به بابا. همیشه وقتی چیزی به بابا می گفتیم، به همان شکل نظامی جواب می داد:«چشم قربان!». آن روز صبح هم به سعید یک« چشم قربان» محکم گفته بود و رفته بود.
بیشتر پسرها حرف هایی دارند که هیچ وقت رویشان نمی شود یا دلیلی نمی بینند به پدرشان بگویند. تو هم حرفی داشتی که به پدرت نگفته باشی و حالا دلت بسوزد که نگفتی؟
نه. هر حرفی بود می رفتم به بابا می گفتم. با او خیلی راحت بودم. تصور عمومی این است که افراد نظامی در خانه خیلی نظامی و شق و رق برخورد می کنند. بقیه را نمی دانم چه طور هستند، اما بابا این طور نبود اصلا. خیلی شوخ و خوش خنده بود. هر وقت خانه بود، حال و هوایمان فرق می کرد. سرحال مان می آورد.
چه قدر از وقت پدرت در خانه می گذشت؟
دانشگاه من نزدیک محل کار بابا بود و بیشتر شب ها با او بر می گشتم خانه. خب باید صبر می کردم تا کارهایش تمام شود. بعضی وقت ها به ساعت 11 یا حتی دیرتر هم می کشید. به غیر از ماه رمضان به یاد نمی آورم بابا زودتر از 8 شب آمده باشد خانه. من می رفتم در یک اتاقی و می نشستم به درس خواندن. بعضی وقت ها هم دراز می کشیدم و یک چرتی هم می زدم. وقتی با بابا بر می گشتیم خانه، برای من دیگر جانی باقی نمانده بود. اما بابا که قطعا خیلی بیشتر از من دویده بود و خسته شده بود، در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت:« خیلی مخلصیم»، « خیلی چاکریم»! همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سرحال است.
احمد کاظمی برای تو بیشتر یک پدر بود، یا یک قهرمان یا یک نظامی معمولی که دارد به وطنش خدمت می کند؛ مثل همه؟!
اول از همه برایمان یک پدر واقعی بود. سنگ تمام گذاشت در پدری کردن. به فکر همه چیزمان بود. خیلی هم آینده نگر بود. از یک طرف هم می توانم بگویم یک رزمنده بود.
کدام خصوصیتش بیش از همه به نظرت می آمد؟
نمی دانم این را بگویم یا نه، اما پدرم خیلی در پوشش اش و ظاهرش ساده بود. همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد. به سر و وضع خانواده خیلی اهمیت می داد که حتما لباسمان نو باشد، تمیز باشد، شیک باشد... اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود، تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم. اما هر کاری کردیم نپوشیدش. بعضی وقت ها که می خواست بیرون برود و نمی خواست لباس نظامی بپوشد، به من می گفت:"محمد یک کاپشن به من بده بپوشم". یک لباس را آن قدر می پوشید که برایش می انداختیم دور! با این که وقتی داشتیم وسایل شخصی اش را جمع می کردیم، دیدیم چقدر لباس نو داشته و دست به شان نزده است.
خیلی هم در خانه کمک کار بود. به گل و گیاه و باغبانی خیلی علاقه داشت. در خانه هم جارو کردن و ضبط و ربط خانه با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمیایی بود، بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبلتر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.
آخرین توصیه پدرت به ات چه بود؟
بعد از شهادت بابا یکی از دوستانش او را خواب دیده بود و بابا گفته بود به محمد بگو حتما قبل از هر کاری با مادرش مشورت کند. من هم گفتم چشم!
منبع:روزنامه جام جم
فقط طلائیه رفته ها بخوانند
خاطراتی از فرمانده شهید ، حسین خرازی
• نمی دانم طلائیه رفته اید یا نه. اگر نه! حتماً بروید. در آنجا یک سه راهی است روی انبوهی از خاکهای مانده از خاکریزهای دوران دفاع مقدس، معروف به سه راهی مرگ، آنجا، ذره ای از سختی کار و حماسه ی بزرگ یاران حسین را می شود فهمید. فقط ذره ای.
حسین در آنجا علمدار شد:
«خواستند ملائکة الله مرا به عالم بالا ببرند، هنوز دل از دنیا نکنده بودم، ولی فقط همین اندازه لیاقت داشتم...»
• حاجی چطور شده؟!
- چیزی نیست!
نیروهای گردان هاج ومواج مانده بودند. باور نمی کردیم دست حاجی قطع شده باشد. همه ناراحت بوند. حسین زیر آتش سنگین طلائیه چکار داشت؟
دشمن همچنان آتش می ریخت و آمبولانس از میان دود و آتش به طرف اورژانس حرکت کرد.
این سو به روی اسب
مردی بدون دست
آن سو به روی خاک
صدکوفه مرد پست
• یک موقعی کشورهایی که با ما دوست بودند از ما خواستند تعدادی از افسرهایشان را بیاورند و شیوه جنگ بچه های ما را ببینند، ما گفتیم ما شیوه ی خاصی نداریم، ما اگر خیلی بخواهیم به شما بگوئیم، لشگر عقیدتی هستیم.
اصرار کردند. رفتیم اهواز و رفتیم یک مقداری توی جبهه، همین طوری که داشتیم می رفتیم، برخوردیم به شهید خرازی، همدیگر را بغل کردیم. وقتی من وارد ماشین شدم، افسرها پرسیدند این کی بود؟ گفتم یکی از بزرگترین سرداران سپاه ماست. اینها ماندند. من گفتم که به نظر من این فرد یک دانشگاه نظامی است. همه چیز بلد است، اطلاعات بلد است، عملیات بلد است، شناسایی بلد است، توپخانه بلد است، ادوات بلد است، گفتند کجا یاد گرفته؟ گفتم هین جا یاد گرفته. چند سال بعد که رفته بودم همان کشور، با همان افسر ملاقات داشتم، گفتند: وقتی ما برگشتیم به رهبرمان گفتیم که ما توی نیروی نظامیمان اگر ده تا از این نیروهایی که در سپاه اسلام در مقابل عراق هستند داشتیم وضعمان مثل الان نبود که این جور ذلیل باشیم در مقابل دشمن.
محسن رفیق دوست، وزیر سپاه پاسداران در دوران دفاع مقدس.
• درباره ی چگونگی توجیه نیروهایش در شرایط سخت نبردهای شرق بصره، آنجا که شکستن خطوط دفاعی دشمن غیرممکن می نمود، می گوید:
« ما بچه ها را اینجور توجیه کرده ایم که اینجا جز معجزه چیز دیگری خط را باز نمی کند. این عملیات ولایتی است. ما به نیروهایمان گفته ایم این عملیات ولایتی است و بین عقل و دل باید به دل مراجعه نمایند.»
در جایی دیگر به نیروهای خط شکن می گوید:
«عملیات اینجا عاقلانه نیست، عاشقانه است.»
• یک انسان عاشورایی بود. اما مثل دیگران در جاهایی یک چیز دیگری می شد:
- هر کس می خواهد بماند و هر کس نخواست آزاد است که برود.
این کلام حسین که بوی کربلا می دهد نشاندهنده ی سختی کار و حال و هوای شب عملیات خیبر است .
***
آن شب، همه ی یاران ماندند.
جانم حسین...
• فکرش را بکنید فرمانده ی لشگری که ارتش عراق از او حساب می برد با دوچرخه کارهای داخل شهر را انجام دهد.
یک شلوار ساده می پوشید و یک دوچرخه هم داشت که از پدرش بود. زمان اعزام به جبهه بود و می خواستیم با اتوبوس به لشگر برویم. درب کوچه ی سپاه، حسین با دوچرخه آمد. یک شلوار کار بسیجی تنش بود. سلام و علیک کرد، دوچرخه اش را گذاشت و وارد سپاه شد.
• در مسجد چهارده معصوم شهرک، کنار پیرمردی نشسته بود. گفت :
- حاج آقا، می گویند بسیجی ها بی ترمزند. شما هم که بسیجی هستی بی ترمزی؟!