دعاى ستم ديده
بزرگى گويد: غلامى در مسجد مى آمد و نمازى با خشوع و خضوع مى گزارد و با هيچ كس سخن نمى گفت و مى رفت . با خود گفتم : از اين غلام بوى آشنايى مى آيد. گفتم : اى غلام ! توقف كن تا ساعتى بر تو سخن و حديث كنم . گفت : اجازه ندارم . از خواجه فردا اجازت خواهم . ديگر روز بيامد. گفتم : چنان دانم كه تو را به نزديك حق تعالى قدرى و منزلتى باشد. هيچ خواسته اى كه اجابت كرده اند؟ گفت : آرى . روزى در مناجات گفتم : الهى ! ارنى رجلا من اهل النار. (يعنى : خدايا!) يكى از اهل دوزخ به من نماى . آواز آمد: اى فلان بن فلان ، بدان وادى رو. بدانجا شدم . شخصى ديدم سياه ، همه اعضاى وى آتش درگرفته ، مارى عظيم بر وى پيچيده وى را مى گزيد و مى دوانيد. گفتم : تو كيستى ؟ گفت : من حجاج بن يوسفم . از براى هر ظلمى كه كرده ام ، نوع ديگر عذابم كردند و اين عذاب امروز، از براى آن است كه روزى عالمى پيش من آمد. بانگ بر وى زدم و وى را برنجانيدم . وى رنجيده از پيش من برخاست و مرا دعاى بد كرد.