لطف حق
مالك دينار در جوار من جوانى بود فاسق و فاجر، روز و شب به ارتكاب فواحش مشغول . محلتيان در رنج فساد او مانده . روزى محلتيان به شكايت او پيش من آمدند. كس فرستادم و او را حاضر كردم و گفتم : همسايگان از تو شكايت مى كنند بايد كه از محله بيرون روى . گفت : خانه ، خانه من است . از خانه خود به در نمى روم . گفتم : بفروش . گفت : ملك خود نمى فروشم . گفت : شكايت تو با سلطان كنم . گفت : خداى تعالى به من مهربانتر است از شما. گفت : مرا اين كلمات وى ناخوش آمد. در شب كه به نماز برخاستم ، خواستم كه او را دعاى بد كنم ، هاتفى آواز داد كه : اى مالك ! گرد آن جوان مگرد كه او از اولياى خدا است و دعاى بدش مكن . برخاستم و به در حجره آن جوان آمدم . وى گمان برد كه آمده ام كه تا از محلتش بيرون كنم . بر سبيل عذر كلمه اى بگفت . گفتم : اى جوان ! آگاه باش كه من نه از بهر آن آمده ام كه تو گمان مى برى . وى را از احوال خواب او اعلام كردم . جوان در گريه آمد و گفت : چون لطف حق با ما اينست بر دست تو توبه كردم و به خداى بازگشتم و ترك غير او كردم . روز ديگرش ديدم با گريه و زارى كه از شهر بيرون رفت . ديگرش نديدم تا كه به حج رفتم . جوان را ديدم در مسجدالحرام ضعيف و نحيف ، زار و نزار گشته ؛ جماعتى از گرد وى رد آمده ، ناگاه آوازى بر آمد مضى الشاب . جوان در گذشت و جان عزيز به حق تسليم كرد. طالب به مطلوب رسيد و عاشق به معشوق .