آورده اند كه وقتى شبلى را محبت حبيب حقيقى بر عالم دلش استيلا آورد، گفتند: ديوانه است ، در بيمارستانش بردند. جماعتى اولياى او كه منطقه ولاى او بر ميان جان بسته بودند ، پيش وى شدند. شبلى روى به سوى ايشان كرد و گفت : شما كيستيد؟ گفتند: ما احبا و اصدقاى تو (هستيم .) شبلى امتحان وفا را، سنگ جفا بر ايشان انداختن ، گرفت .
آن جماعت كه اقرار ايشان بر او بود، بايستادند و آن جماعت كه قرارشان نبود، فرار را از وى واجب ديدند، جمله برميدند. شبلى آواز برآورد كه دروغ گفتيد، اگر دعوت اينان در محبت من صادق است ، پس چرا از بلاى من مى گريزند؟