رنجورى غلام
آورده اند كه خليفه را غلامى بود در غايت جمال ، خليفه وى را به غايت دوست داشتى . ناگاه بيمار شد. هر چند اطبا دوا مى كردند، شفا نمى يافت و هر روز سوخته تر و گداخته تر مى بود. طبيبى بود حاذق ، در خلوت وى را گفت : مرا خبر ده تا تو را چه افتاده است كه ما را رنج ظاهر نيم بينيم ؟
گفت : مرا واقعه اى افتاده است و آن ، آنست كه من شراب دار خليفه بودم ، جماعتى دشمنان ، مرا بفريفتند كه خليفه را زهر در شراب كن . زهر در شراب كردم . وى بدانست و بر من پيدا نكرد. من بدانستم كه وى مى داند.
از آن سبب از شرم و خجالت پيش وى سر بر نمى توانم آورد و از هر روز عطا و نواختن مى فرمايد و خجالت و شرم من كم نمى شود و جانم بر سر اين كار خواهد شد.