آورده اند كه يعقوب همه روزه ، ذكر يوسف بر زبان مى راند و بى ياد او نمى بود. فرمان حضرت در رسيد كه اگر ذكر يوسف بر زبان رانى اين فراق را زيادت گردانم و از ديدار يوسفت محروم كنم . پس يعقوب به صحرا رفتى و در قرينان و رفيقان يوسف نگريستى و زار زار بگريستى . فرمان آمد كه در ايشان منگر. بر سر راه خانه اى بساخت تا هر كه بر وى گذرد، گويد: اين پدر يوسف است تا نام يوسف بشنود و دلش ‍ بيارامد. چون شب در آمدى رداى اسماعيل بر افكندى و عصاى خليل به دست گرفتى ، چندان بگريستى كه بيهوش شدى . شبى يوسف را در خواب ديد، خواست كه نعره اى زند. يادش آمد كه فرمان نيست . لب بر هم نهاد، طاقتش طاق شد و بيهوش بيفتاد. (چون به هوش آمد) به زبان حال مى گفت : بيت :

روى چو مهت به خواب بينم هر شب
جان را ز غمت خراب بينم هر شب
بيدار شوم ترا نبينم دل را
بر آتش غم كباب بينم هر شب
فرمان رسيد كه : اى يعقوب ! به جلال و قدر من كه اگر يازده فرزند تو مرده بودى ، بدين صبر كه كردى زنده كردمى .
آورده اند كه روزى جبرئيل عليه السلام به زيارت او آمد، گفت : اى جبرئيل مرا مى بايد كه ملك الموت را ببينم . پس ملك الموت به زيارت او آمد. گفت : اى قابض ارواح ! به عز و جلال خداى كه با من تقرير كن كه جان يوسف قبض كرده اى ؟ گفت : نه گفت : چون زنده است ، كجاست ؟ گفت : اى يعقوب ! داناى سراير خبر نمى دهد. جبرئيل امين مى داند و نمى گويد. من چگونه خبر دهم ؟!