آورده اند كه عيسى عليه السلام به دهى رسيد كه اهل آن ده تمام بر جاى مرده بودند و همچنان بر روى زمين افتاده و دفن ناكرده . عيسى گفت : ايشان به خشم خداى مرده اند. حواريان به يكباره گفتند: يا روح الله ! مى خواهيم كه حال و كار ايشان بدانيم تا ما آن نكنيم (كه بدين گرفتار گرديم .) عيسى دو گانه اى بگزارد و آواز داد.
يكى از آن جماعت زنده شد و جواب داد. عيسى عليه السلام گفت : حال و قصه شما چگونه بوده است . گفت : اصبحنا فى العافية و امسينا فى الهاوية . بامداد به سلامت و عافيت بوديم و شبانگاه به هاويه گرفتار شديم . گفت : هاويه چيست ؟ قال : بحار فى النار فيها جبال من النار. گفت : درياهايى است از آتش كه در او كوههايى است از آتش . گفت : چه چيز شما را به هاويه رسانيد؟ گفت : دوستى دنيا و عبادت طاغوت . گفت : دوستى دنيا شما را تا چه حد بود؟ گفت : چنانكه كودك مادر را دوست دارد كه هر گاه كه روى به وى آرد، شاد شود و اگر برگردد، غمناك گردد. گفت : چگونه است كه در ميان اين خلقان ، تو جواب بازدادى ؟ گفت : ايشان را در دوزخ لگامهاى آتشين بر سر كرده اند و فرشتگان غلاظ و شداد بر ايشان موكل كرده . و من از اين ده نبودم ، به كارى و شغلى آمده بودم . چون عذاب فرود آمد، من نيز گرفتار شدم و مرا بر كنار دوزخ از درختى آويخته اند. مى ترسم كه اگر فرو افتم در دوزخ افتم .
عيسى عليه السلام به ياران خود نگريست و گفت : در مزبله اى خفتن و نان جوين خوردن با سلامت دين ، بهتر باشد از تصرف كردن در دنيا و به چنين عذابها گرفتار شدن .