راسخون

مشاهیر اصفهان

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

حافظ ابونعيم

احمد بن عبدالله،لفظ ابونعيم در [مورد] بسياري از رجال استعمال شده و بيشتر به فتح نون است،و در خصوص اين شخص به تصغير تصريح كرده اند.
لفظ حافظ در اصطلاح ارباب درايت و حديث جهت كسي استعمال مي شود كه يكصد هزار حديث با اسناد حفظ داشته باشد. چنان چه هم كسي سيصد هزار حديث با اسناد حفظ مي داشته او را حجت مي گفتند،و حافظ كل احاديث مدوّنه را حاكم مي گفته اند. حافظ در اصطلاح ارباب قرائت بر كسي استعمال مي شود كه تمام قرآن را به ده قرائت حفظ داشته باشد. به احسن تجويد،يا به هفت قرائت و يا اقلاً به يك قرائت به طور صحيح حفظ داشته باشد.(1)
شايد حافظ شاعر شيرازي معروف،به همين مناسبت كه حافظ قرآن بوده او را حافظ گفته اند چنان چه خود او هم گفته:
عشقت رسد به فرياد گر خود بسان حافظ
قرآن زبر بخواني با چارده روايت
بر حسب آنچه از خود ابونعيم حكايت كرده اند،يكي از اجداد او مهران غلام عبدالله بن معاويه سبط جعفر طيّار كه در اصفهان سلطنت نموده – صد و بيست و هفت،و اين مهران اول شخص از اجداد اوست كه مسلمان شد.
و ديگر از اجداد او ، محمد بن يوسف بناء است كه از بزرگان اهل تصوّف بوده و مقبره ي او كه در محله ي خاجو است با كمال شكوه و شوكت و گنبد و صحن زيارتگاه و مورد تعظيم مي بود،تا در همين قرن اخير يكي از علما (2) حكم نمود خراب ساختند،و آجرهاي او در بناي مسجدي صرف نمودند. و محله ي اطراف او به همان اسم شيخ يوسف حاليّه خوانده مي شود.
زماني كه شاردن فرانسوي به اصفهان آمده اين مقبره را به اسم شيخ سبناء مخفف شيخ يوسف بناء با احترام نوشته است، (3) چنان چه مقبره ي خود حافظ را نيز با وضع بنا و كيفيت.توسلات اهالي به آن مقبره به طور احترام ذكر كرده نزديك مقبره ي شيخ ابوالمسعود واقعه در محله ي درب شيخ.
زمان كمي پس از شاردن بوده است كه ميرلوحي يكي از علماي اصفهان به مناسبت دشمني با مجلسي و توهين به اوبه سبب اين كه جد ملا محمد تقي مجلسي بوده است حكم به خراب كردن او مي دهد،و مرديدانش خراب مي كنند چون كه متهم به تسنّن بوده است.
مقبره ي حافظ در قبرستان آب بخشان نزديك راهي كه به سمت سر قبر آقا مي رود در كنار جاده اي كه معبر جاده كه فاصله ي ميانه ي قبر او و غسالخانه ي كهنه [بوده] واقع شده است،مقابل يك ستون آجري كه مسجد بوده و متعلق به بقعه ي حافظ و حاليّه ستون متعلق به غسالخانه ي كهنه است و فاصله ي ميان آن دو ستون و قبر تقريباً ده زرع است.
ابونعيم از سليمان طبراني و غيره روايت مي كند. مجملاً ابونعيم در فن روايت و تاريخ اهميت داشته و پس هفتاد و هفت سال زندگاني در چهارصد و سي وفات نموده و بعضي هم عمر او را نود و چهار سال گفته اند. از تأليفات او كتابي است در موضوع اصفهان و خصوص اشخاص معروف آن.
**حافظ ابونعيم (به تصغير) احمد بن عبدالله بن احمد بن اسحق بن موسي بن مهران اصفهاني،سبط محمد بن يوسف البنّاء الاصفهاني.
محدّث جليل القدر و عظيم المنزله،در رجب سال 330 يا (336) در اصفهان متولد شده،و جهت اخذ حديث و تحصيل علم،به شهرهاي مختلف مسافرت فرموده،و سرانجام در يكشنبه 21 محرم سال 430 در اصفهان وفات يافته،در قبرستان آب بخشان مدفون گرديد.
شرح حالش در عموم كتب شيعه و سنّي (4) به جلالت قدر و وثاقت،مذكور است.
كتب زير از اوست:
1. اربعين در حالات حضرت مهدي (عجّل الله تعالي فرجه الشريف)؛
2. تاريخ اصفهان،در دو مجلّد،به طبع رسيده؛
3. حليه الاولياء،معروف ترين تأليف او؛
4. ذكر المهدي (عليه السلام)؛
5. ما نزل من القرآن في اميرالمؤمنين علي (عليه السلام)؛
6. معرفه الصحابه،و يازده مجلّد كتاب ديگر.
در كتب رجال از او به حافظ اصفهان،و گاهي حافظ دنيا تعبير مي كنند. وي از اجداد علامه ي مجلسي است. برخي او را سني يا صوفي،و عده اي شيعه مي دانند.
از ابي بكر احمد بن علي بن ثابت خطيب (5) نقل شده كه او گويد: جمع كرد بين حديث و فقه و تصوّف،و نديدم احدي را از مشايخ خود حافظ تر از او.
از شيخ ابوعبدالله محمد بن محمد اصفهاني (6) نقل شده است كه چون سلطان محمود غزنوي بر اصفهان استيلا يافت،از طرف خود،كسي را بر اين شهر والي گرانيد،مردم او را بشوريدند و او را كشتند. سلطان محمود مجدداً به شهر مراجعت نموده و مردم را تأمين داد،و از تقصير آنان درگذشت. چون روز جمعه شد و مردم جهت نماز جمعه در مسجد حاضر شدند جمعي كثير از مردم بكشت،و چون مردم شهر قبلاً حافظ ابونعيم را از ورود به مسجد منع كرده بودند از اين مهلكه جان به سلامت برد،و اين موضوع را از كرامات حافظ دانسته اند.
مؤلف طرايق الحقايق (2 : 251) وي را از مورخين صوفيه مي نويسد.
در مذهب حافظ ابونعيم اختلاف است،لكن قول به تشيّع او از جهاتي برتر از اقوال ديگر است. در روضات الجنات (1: 75) گويد: نقل شده است كه ميرلوحي موسوي سبزواري ساكن اصفهان از جمله كساني است كه با مجلسي عداوت داشته و از جهت همين عداوت،مردم را تحريك نموده،و قبر حافظ ابونعيم را خراب كرده،و از اين تخريب قصد اذيّت و آزار علامه مجلسي را داشته است.
و هم در آنجا از (نظام الاقوال) نقل مي كند كه قبر حافظ ابونعيم در اصفهان است،آن را زيارت كرده ام،و بر آن مكتوب است:
قال رسول الله (صلي الله عليه وآله وسلم):
مكتوب علي ساق العرش: لا اله الا الله،وحده لا شريك له،محمد بن عبدالله عبدي و رسولي،و أيّدته بعلي بن ابي طالب (عليه السلام)،رواه الشيخ الحافظ المؤمن الثقه العدل أبونعيم أحمد بن محمد بن عبدالله،سبط احمد بن يوسف البنّاء الاصفهاني.
 

پي نوشت ها:

1. ر.ك: روضات الجنات،ذيل عنوان احمد بن سعيد معروف به ابن عقده،ج1،ص208
2. حاج شيخ محمد باقر نجفي. (مؤلف)
3. اين شخص معمار معروفي بوده كه مسجد قديمي اصفهان را ساخته است و چنان كه در تاريخ اصفهان مسطور است اواخر عمر خود را در اين محله كه آن زمان سكنه اي نداشت در عزلت به پايان رسانيد و در كمال زهد و تقوي در آنجا از دنيا رفته است. ر.ك.سفرنامه ي شاردن.ترجمه ي حسني عريضي،اصفهان. 1379 ، ص149.
4. اعيان الشيعه 9: 4 و روضات الجنّات: 75 و غيره.
5. طبقات الشافعيه: 47.
6. تبيين كذب المفتري: 246.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول 193 و 194.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 224 – 226.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

جهان گير خان قشقايي

از ايلات فارس و طايفه ي دره شوري قشقايي است،در اوايل عمر نزد خالوي خود كه از كيخاهاي همگين بوده اند منشي گري داشته،به شيراز هم مسافرت نموده ولي به عنوان تحصيل نبوده. چنان چه ابتداي آمدن به اصفهان هم اين عظمت را نداشته و براي شغل ديگري آمده بود.
بعد از توقف در اصفهان عازم بر تحصيل مي شود و ترقيّات مي كند،تحصيل فقه را نزد حاجي شيخ محمدباقر و ميرزا محمد حسن نجفي كرده است،معقول را نزد حاجي ملا اسماعيل درب كوشكي رياضيات را [نزد ملا حيدر صباغ لنجاني فرا گرفت].
بالاخره در مدرسه ي صدر از ابتدا منزل داشته و لباس اوليه ي خودرا كه كلاه پوست بلند و با زلف و پشت گوشي قشقايي مانند و كفش ارسي و قباي بلند بود تاآخر تغيير نداد،در همان مدرسه ي صدر تا آخر عمر به طور تجرّد زيست نمود،امامت جماعت هم در آنجا مي كرد. جاذبه حسن اخلاق او مزيد جمعيت نماز او شده بود،در ماه رمضان هزار و سيصد و بيست و هشت در همان مدرسه ي صدر وفات نمود و با آن كه ماه صيام بود تمام دكانين شهر بسته شد و عماري او را به سردست با ازدحام غريبي [به] تخت فولاد بردند. (1) محل مخصوصي دفن شد كه معروف است.
تدريس اسفار و شرح كبير و شرح لمعه و قوانين مي كرد،شرح منظومه را هم چندين مرتبه تدريس كرده بود ايام تعطيلي كلماتي از نهج البلاغه عنوان مي كرد و معارف و اخلاق مي گفت و هم چنين فارسي هيأت و خلاصه الحساب و سي فصل را تدريس مي نمود در امر معاشرت و حسن خلق،ممدوح هر كسي كه با او ملاقات مي كرده بود،مغني و مطوّل را هم اوايل بسيار تدريس كرده بود،جمعيت شاگردان او بسيار مي شد در هر درسي غير از اسفار كه سه چهار نفر بيشتر نمي شد. (2)
با آن كه از حيث معاش در عسرت بود ليكن به سبب عفّت و استغنا،اغلب او را متموّل تصوّر مي نمودند. در سواري و تير اندازي مهارتي داشت،حتي نشانه زدن با دست از پرتاب كردن سنگ و غيره نيز مهارتي داشت. چنانچه وقتي تيغه ي چاقوي كوچكي را ميانه ي ناخن انگشت وسط و باطن شصت جاداده وپاي گنجشكي راكه قبلاً نشان كرده بود،درپرتاب كردن تيغه ي چاقوزد وانداخت.
در انقلابات اخير ايران كه شجاعتي از علما به متابعت حاج شيخ فضل الله نوري و محافظت اصول قديميه بر ضد مشروطيت و مجلس دارالشوري اقدامات و هيجانات داشتند،جهان گير خان فقط در ذكر معايب مشروطيت اطاله ي سخن مي نمود.
 

**فرزند آقا محمد خان دره شوري

از اعاظم حكما و متألهين،و اجله ي فلاسفه و مرتاضين بوده،در اوايل عمر اندكي تحصيل علوم نموده،به سن چهل سالگي به اصفهان آمده،و شوق تحصيل علم در او ايجاد شده،به تحصيل معقول و منقول پرداخته، (3) نزد آقا محمد رضا حكيم قميشه اي و ميرزا محمد حسن نجفي و جمعي ديگر تحصيل نموده،و عده اي كثير از علماي اصفهان افتخار شاگردي او را دارند،و آن حكيم دانشمند از جميع جهات ممتاز بوده،در علم و اخلاق زكيه بر مردم علما توفق داشته،و در مدرسه ي صدر ساكن بوده،و عمري را به تجرد و قناعت گذرانيده،و تا آخر عمر،لباس ايلي خود را تغيير نداده،و به عبا و عمامه ملبّس نگرديده.
در 1223 (4) متولّد،و در شب يكشنبه 13 رمضان المبارك سال 1328 در اصفهان وفات يافته،در تكيه ي آقا سيد محمد ترك،اول تخت فولاد مدفون گرديد. وي مؤلف شرحي است بر نهج البلاغه،و اشعاري دارد.
ماده ي تاريخ وفاتش را جابري چنين مي گويد:
(جهانگير نزد خداي جهان شد)
 

پي نوشت ها:

1. كه براي كس ديگري اين ايام چنين وضعي اتفاق نيفتاده. (مؤلف)
2. براي اطلاع بيشتر ر.ك.تذكره القبور،ص246،و نيز فوايدالرضويه،ص88.
3. رجال اصفهان: 39.
4. دانشمندان و سخن سرايان فارس 2: 161.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 189 و 190
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 467 و 468

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

جمال الدين عبدالرزاق

اسمش محمد،پدر كمال الدين [اسماعيل و] در عرفان و شعر سمت استادي و محترم است نزد آن ها،با خاقاني معاصر بوده زمان محمد خوارزم (1) شاه.
در فنون و معارف و ادب استاد معروف است،مراسلات نظم و نثر او با خاقاني زينت افزاي اوراق است،فرزند او كمال الدين اسماعيل است كه او هم از اساتيد شمرده شده. از اوست: (2)
گويند صبر كن كه شود خون ز صبر،مشك
آري شود و ليك زخون جگر شود
تو را از مشرق پيري دميد صبح،مخسب
كه خواب تيره نمايد چو صبح شد روشن
شب جواني ناگاه روز پيري شد (3)
كه ديد زنگي به رومي آبستن
اگر سلامت جويي حقيقت اي مسكين
مساز در بن دندان اژدها مسكن
حيات دنيا خواب است و مرگ،بيداري
زكان حكمت محض است اين بلند سخن
هر آن كه بيش خورد كم زيد به معني،از آنك
چراغ كشته شود چون بشد ز حدّ روغن
ميان جامه،دلي زنده گر نداري پس
به نام،خواه كفن خواه و خواه پيراهن
ز بهر دنيا چندين عنا كري نكند
كه مي نريزد اين مرده خود بدين شيون
اگر نباشي مردم،دد و ستور نباش
و گر فرشته نباشي مباش اهريمن
مباش غرّه بدين گنه پير دنيا،زانك
هزار شوهر كشت و هنوز بكر اين زن
بمير پيش تر از مرگ تا رسي جايي
كه مرگ نيز نياردت گشت پيرامن
و نيز در وصف اصفهان گفته:
اين چه شهر است سراسر آشوب
اين چه قومند تمامي تلبيس
با چنين شهر سقي الله دوزخ
با چنين قوم عفاالله ابليس
** شاعر قصيده سرا،و از سخن گويان نامي عصر خود بوده،و اشعارش بيشتر در مدح خاندان آل خجند و آل صاعد مي باشد؛همچنين سلاجقه ي عراق،و اتابكان فارس،و عده اي ديگر را مدح گفته است.
جمال الدين را در واقع مي توان (4) سرسلسله ي قصيده گويان عراق شمرد. سبك او در مدح و تعزّل و تشبيهات و مضامين،به طور كلي شبيه سبك استادان پيشين است،مگر اين كه نسبت به سبك خراساني به زمان و شيوه ي معمول عصر ما نزديك است،و نسبت به برخي معاصرين خودش مانند انوري و خاقاني سخن او ساده تر،و از تعقيد لفظي،و پيچيدگي معنوي آزادتر است.
وفات جمال الدين را در 588 نوشته اند.
از اشعار اوست:
بشنو از من نصيحتي كه تو را
كار هر دو جهان شود به نظام
بد نخواهي كه باشدت هرگز
بد مكن خاصه با اولوالارحام
حق مادر نگاه دار و مترس
ز ايزد ذوالجلال و الاكرام
كان كه با مادر و پدر بد كرد
نبود جز هميشه دشمن كام
و اما صاحب عنوان: از شعرا و قصيده سرايان معروف قرن هفتم،و از مداحان آل خجند و آل صاعد،و همچنين از مداحان خوارزمشاهيان و اتابكان فارس و سپهبدان طبرستان بوده،و در واقعه ي خونين قتل عام مردم اصفهان كه به دست مغول روي داد،او نيز مانند بسياري از بزرگان و دانشمندان متواري گشت،و سرانجام پس از تحمل و فشار و آزار فراوان، (5) در سال 635 به دست آنان به قتل رسيد.
قبرش در يكي از خانه هاي محله ي جويباره معروف است و سال ها است كه قرار است مقبره اي براي او ساخته شود،لكن تا كنون به حالت اوليه برقرار مي باشد.
چون سخنانش شامل مطالب و معاني دقيقه،و اشارات لطيفه است،وي را خلاق المعاني لقب داده اند.
آثارش:
1. ديوانش قريب 15 هزار بيت است؛
2. سوگند نامه؛
3. رساله القدسيّه؛ (6)
از اشعار اوست:
جهان بگشتم و آفاق سر به سر ديدم
نه مردمم اگر از مردمي اثر ديدم
در اين زمانه كه دلبستگي است حاصل آن
همه گشايش از چشمه ي جگر ديدم
چو مردي و وفا نامم از جهان گم باد
وفا زمردم اين عهد هيچ اگر ديدم
ز روزگار همين حالتم پسند آمد
كه خوب و زشت و بد و نيك در گذر ديدم
برين صحيفه ي مينا به خامه ي خورشيد
نگاشته سخني خوش به خط زر ديدم
كه اي به دولت ده روزه گشته مستظهر
مباش غره كه از تو بزرگتر ديدم
كسي كه تاج ز برجد صباح بر سر داشت
نماز شام ورا خشت زير سر ديدم

پي نوشت ها:

1. ... (خواجه جمال الدين محمد عبدالرزاق در روزگار دولت سلطان جلال الدين خوارزمشاه ظهور يافته و مداح خاندان صاعديه بوده است. ر.ك.تذكره الشعراء،ص109.
2. و نيز براي اطلاع بيشتر در خصوص اين شخصيت ر.ك.بديع الزمان فروزانفر: سخن و سخنوران،خوارزمي،ص547.
3. اين مصراع در ديوان جمال الدّين عبدالرزاق بدين صورت آمده: (شب جواني تازاد روز پيري زاد).
4. تاريخ ادبيات دكتر شفق: 198.
5. تاريخ ادبيات دكتر شفق: 309.
6. الذريعه 11: 259 ، 12 ، 221.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول 186 – 187.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 278 – 280.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

بيگدلي آذر (شاعر)  

مدتي واله و نكهت تخلّص مي كرده بعد آذر را انتخاب نمود. اسمش لطفعلي بيك (2) پسر آقاخان. تولدش در اصفهان در سنه ي هزار و صد و سي و چهار هجري آخرين سال سلطنت صفويه.به سبب انقلابات خانواده ي او به قم كوچيدند. در موقع جلوس نادر كه پدر او به حكومت لار و بنادر فارس معين شد به خاك فارس حركت كردند. و پس از دوسال وفات پدر با عمّ خود حاج محمد بيك از مرز عراق به حجاز رفته و مراجعت به عراق نمود و يك سال بعد از آن به مشهد رفته،مقارن مراجعت نادر از فتح هندوستان و عزيمت او به تسخير لگزيه ي آذر [به] همراهي اردوي نادري از راه مازندران به آذربايجان رفت.
از آنجا مراجعت به عراق و ساكن موطن خود اصفهان گرديد.پس از قتل نادرشاه مدتي را در خدمت علي شاه و ابراهيم شاه و شاه اسماعيل و شاه سليمان به خدمات ديواني گذرانيد.
در اثناي تغييرات اين ايام دچار صدمات طاقت فرسايي گرديده كه در نتيجه ي آن نه از خدمت ديواني بلكه از زندگاني دنيايي صرف نظر نموده در كسوت فقر و درويشي داخل شد.و در اين اثنا ملاقات جماعتي از بزرگان برايش دست داد و داراي طبع موزوني چون بود،با مناسبت وضع حال به گفتن شعر مايل گرديد و فنون شعر را از مير سيّد علي مشتاق آموخت.
ديواني داشته مشتمل بر هفت هزار بيت كه در غارت اصفهان به يغما رفته و پس از سوختگي دماغ از اين سبب،خاطر خود را به جمع آتشكده پرداخت و در مدت يك قرن به نام كريم خان وكيل،كتاب آتشكده را تمام ساخت.وفات او در سنه ي هزار و صد و نود و پنج هجري بوده [است].
در ابتداي ملاحظه كتاب آتشكده و انتخاباتي كه آذر از اشعار شعرا نموده در صورتي كه به طور كلي اين اشعار،پايين تر از مقام صاحبان اوست توهم مي شود كه در اين طور انتخابات تعمد داشته و توهين آنها را مي خواسته، ليكن پس از مدتي منتخباتي كه از اشعار خود نموده مخصوصاً دو شعر اوليه ي آن ها كه نوشته :
خداوندا دري از جود بگشاي
رهي كان بايدم بنمود، بنماي
از آن در سوي خود كش محملم را
از آن ره كوي خود كن منزلم را
معلوم مي گردد كه به كلي از سليقه و طبع شعر عاري بوده و اگر كلمات موزوني اين شخص كه ايليّت بر مزاجش غلبه داشته از او سر زده در اثر معاشرت با بزرگان سخن بوده. از اوست:
كنون كه لقمه جوين است و خرقه پشمين است
به من از اين چه رسيد و مرا از آن چه گشاد
كه من نبودم و بودند شهد نوش،آباء
كه من نباشم و باشند حله پوش،اولاد
*****
مرا كه با سر مخمور شد مقام به قم
مرا كه با لب تشنه رهم به كوفه فتاد
چه سود از اين كه سبيل است باده در شيراز
چه سود كه روان است دجله در بغداد
** حاج لطفعلي بيك فرزند آقاخان بيگدلي: پدرش از اعيان عصر،و حكّام زمان،مورد اعتماد سلاطين صفويه بوده،و نسب او به بيگدل خان بن ايلدگز بن آغورخان،از نجباي ايل شاملو مي رسد.
صاحب عنوان از ادبا و گويندگان و شعرا و نويسندگاني است كه در بازگشت سبك ادبي به شيوه ي متقدمين با دوستان و معاشرين خود (همچون مشتاق و صباحي و هاتف و رفيق و ديگران) تشكيل انجمني داده و در اين راه رنجها برده تا بالاخره در اين راه توفيق حاصل نمود.
صاحب عنوان در اوايل شاعري (واله) و سپس (نكهت) و در آخر تخلّص (آذر) را انتخاب نمود و به همين تخلّص مشهور گرديد.
در دستگاه سلاطين افشاريه و زنديه مصدر اموري بوده است.
در تاريخ 20 ربيع الثاني سال 1134 متولد، و در 1195 در اصفهان وفات يافت.
وي مولف تذكره اي است در احوال قريب 840 نفر از شعرا و گويندگان زبان فارسي به نام (آتشكده). كتاب او از اين نظر كه درباره ي شعرا نظر انتقادي دارد بر ديگر تذكره ها امتياز دارد.
كتب زير از آثار اوست:
1.تذكره ي آذر،يا آتشكده ي آذر 2.دفتر نه آسمان،در شرح حال شعراي معاصر خودش 3.ديوان اشعار 4.مثنوي يوسف و زليخا،بر وزن گلشن راز،محتوي 12 هزار بيت.
از اشعار اوست در وصف اصفهان. (از مثنوي يوسف و زليخا):
بود هر كوچه ي آن،ازهري به
ددش از حور،ديوش از پري به
ز عشقش چون زليخا،مصر شيدا
هزارش يوسف از هر كوچه پيدا
به جان شرمنده ي آن خاك فرخ
سمرقند و چگل،نوشاد و خلخ
ز آبش گر بخارا تر كند كام
به خاكش هندرا گر دل شود رام
نماند خشگ جوي موليانش
شود بي مشك موي لوليانش
بتان اصفهان خوبان ارمن
كسي با هم نسجند،عهده بر من
هوايش معتدل چندان كه در وي
گل ارديبهشتي رويد از دي
ز بس گل،كز گل آنجا،آشكار است
همه فصلش توان گفتن بهار است
بهشت هشت گانه چهار باغش
به از آواز بلبل بانگ زاغش
ز آب زندگي به،زنده رودش
خضر آورده اسكندر درودش
بدانش به ز نيكان دگر شهر
در آن كشور دهد طعم شكر،زهر
رود چون دزد آنجا پاسبان است
به آن وادي چو گرگ آيد،شبان است
هوايش را طبع هر كس را ملايم
نسيمي از بهشت آنجاست دايم
دري از خلد هر خانه اش باز
حمام روضه از بامش به پرواز
چند شعر از يك غزل:
نيم ز لطف تو نوميد اگر خطايي رفت
گنه ز بنده و بخشايش از خداوند است
ز آسمان نكنم شكوه گر ز كين كشدم
چرا كه دشمني او به دوست مانند اوست
به روز مرگ شنيدم كه پير كنعان گفت
كه دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است
اثر زناله ي آذر به جز گرفتاري
مجو كه بلبل از آواز خويش در بند است
قطعه
به شيخ شهر فقيري ز جوع برد پناه
به اين اميد كه از لطف خواهدش نان داد
هزار مسأله پرسيدش از مسايل و گفت
اگر جواب نگفتي نخواهمد نان داد
نداشت حال جدل آن فقير و شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب كه با همه دانايي اين نمي دانست
كه حق به بنده نه روزي به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان
كه جان مي به كف كافر و مسلمان داد
محل دفن آذر،در اصفهان،در باغ خود در محله ي عباس آباد،در كنار مادي فرشادي قرار داشته،و تا اين اواخر به نام تكيه ي آذر معروف بود،و محل آن در ملتقاي خيابان آذر فعلي و مادي در سمت شمال غربي قرار داشت. (3)

پي نوشت ها:

1. بيگدلي نام طايفه اي است از اتراك از نژاد بيگدل خان بن ايلدگزخان بن آغوزخان كه در زمان هلاكوخان به امرِ وي از تركستان به شام آمده و بعد از آن،در زمان امير تيمور هم به فرمان وي از آنجا به ايران آمده اند و بدين جهت آنها را بيگدلي شاملو مي خوانند. (مكارم الآثار،ج1،ص41)
2. وي در طول عمر خود داراي تأليفات چندي بوده اول كتاب (آتشكده) شامل: احوال شعراي متقدمين و متاخرين و معاصرين خودش كه آن را در مدت قرني به نص (مجمعالفصحاء) جمع آوري نموده و به نام كريم خان زند تأليف فرموده و در سنه ي 1180 انجام يافته و بر آن مشتمل است بر دو مجمره اول: (در شعراء متقدمين،دويم.كتاب (نه آسمان): در شعراء معاصرين خودش،سيم (ديوان اشعار) زيادبر ده هزار بيت،... چهارم كتاب قصه ي يوسف و زليخا كه آن منظومه ايي بر وزن (گلشن راز) است و در دوازده هزار بيت. (مكارم الآثار، ج1، ص 7- 42 ) براي اطلاع بيشتر ر.ك.الذريعه،ج1،ص5 – 3 و همانجا،ج 8 ،ص226 و همانجا، ج9 ،ص357. ونيز،تحفه العالم،ص 201 – 196.
3. در مقدمه ي ديوان آذر به نقل از اعقاب او مزار وي در شهر مقدس قم و در مقبره ي خانوادگي بيگدلي ذكر شده است.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 61 - 59
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 42- 39

 مدتي واله و نكهت تخلّص مي كرده بعد آذر را انتخاب نمود. اسمش لطفعلي بيك (2) پسر آقاخان. تولدش در اصفهان در سنه ي هزار و صد و سي و چهار هجري آخرين سال سلطنت صفويه.به سبب انقلابات خانواده ي او به قم كوچيدند. در موقع جلوس نادر كه پدر او به حكومت لار و بنادر فارس معين شد به خاك فارس حركت كردند. و پس از دوسال وفات پدر با عمّ خود حاج محمد بيك از مرز عراق به حجاز رفته و مراجعت به عراق نمود و يك سال بعد از آن به مشهد رفته،مقارن مراجعت نادر از فتح هندوستان و عزيمت او به تسخير لگزيه ي آذر [به] همراهي اردوي نادري از راه مازندران به آذربايجان رفت.
از آنجا مراجعت به عراق و ساكن موطن خود اصفهان گرديد.پس از قتل نادرشاه مدتي را در خدمت علي شاه و ابراهيم شاه و شاه اسماعيل و شاه سليمان به خدمات ديواني گذرانيد.
در اثناي تغييرات اين ايام دچار صدمات طاقت فرسايي گرديده كه در نتيجه ي آن نه از خدمت ديواني بلكه از زندگاني دنيايي صرف نظر نموده در كسوت فقر و درويشي داخل شد.و در اين اثنا ملاقات جماعتي از بزرگان برايش دست داد و داراي طبع موزوني چون بود،با مناسبت وضع حال به گفتن شعر مايل گرديد و فنون شعر را از مير سيّد علي مشتاق آموخت.
ديواني داشته مشتمل بر هفت هزار بيت كه در غارت اصفهان به يغما رفته و پس از سوختگي دماغ از اين سبب،خاطر خود را به جمع آتشكده پرداخت و در مدت يك قرن به نام كريم خان وكيل،كتاب آتشكده را تمام ساخت.وفات او در سنه ي هزار و صد و نود و پنج هجري بوده [است].
در ابتداي ملاحظه كتاب آتشكده و انتخاباتي كه آذر از اشعار شعرا نموده در صورتي كه به طور كلي اين اشعار،پايين تر از مقام صاحبان اوست توهم مي شود كه در اين طور انتخابات تعمد داشته و توهين آنها را مي خواسته، ليكن پس از مدتي منتخباتي كه از اشعار خود نموده مخصوصاً دو شعر اوليه ي آن ها كه نوشته :
خداوندا دري از جود بگشاي
رهي كان بايدم بنمود، بنماي
از آن در سوي خود كش محملم را
از آن ره كوي خود كن منزلم را
معلوم مي گردد كه به كلي از سليقه و طبع شعر عاري بوده و اگر كلمات موزوني اين شخص كه ايليّت بر مزاجش غلبه داشته از او سر زده در اثر معاشرت با بزرگان سخن بوده. از اوست:
كنون كه لقمه جوين است و خرقه پشمين است
به من از اين چه رسيد و مرا از آن چه گشاد
كه من نبودم و بودند شهد نوش،آباء
كه من نباشم و باشند حله پوش،اولاد
*****
مرا كه با سر مخمور شد مقام به قم
مرا كه با لب تشنه رهم به كوفه فتاد
چه سود از اين كه سبيل است باده در شيراز
چه سود كه روان است دجله در بغداد
** حاج لطفعلي بيك فرزند آقاخان بيگدلي: پدرش از اعيان عصر،و حكّام زمان،مورد اعتماد سلاطين صفويه بوده،و نسب او به بيگدل خان بن ايلدگز بن آغورخان،از نجباي ايل شاملو مي رسد.
صاحب عنوان از ادبا و گويندگان و شعرا و نويسندگاني است كه در بازگشت سبك ادبي به شيوه ي متقدمين با دوستان و معاشرين خود (همچون مشتاق و صباحي و هاتف و رفيق و ديگران) تشكيل انجمني داده و در اين راه رنجها برده تا بالاخره در اين راه توفيق حاصل نمود.
صاحب عنوان در اوايل شاعري (واله) و سپس (نكهت) و در آخر تخلّص (آذر) را انتخاب نمود و به همين تخلّص مشهور گرديد.
در دستگاه سلاطين افشاريه و زنديه مصدر اموري بوده است.
در تاريخ 20 ربيع الثاني سال 1134 متولد، و در 1195 در اصفهان وفات يافت.
وي مولف تذكره اي است در احوال قريب 840 نفر از شعرا و گويندگان زبان فارسي به نام (آتشكده). كتاب او از اين نظر كه درباره ي شعرا نظر انتقادي دارد بر ديگر تذكره ها امتياز دارد.
كتب زير از آثار اوست:
1.تذكره ي آذر،يا آتشكده ي آذر 2.دفتر نه آسمان،در شرح حال شعراي معاصر خودش 3.ديوان اشعار 4.مثنوي يوسف و زليخا،بر وزن گلشن راز،محتوي 12 هزار بيت.
از اشعار اوست در وصف اصفهان. (از مثنوي يوسف و زليخا):
بود هر كوچه ي آن،ازهري به
ددش از حور،ديوش از پري به
ز عشقش چون زليخا،مصر شيدا
هزارش يوسف از هر كوچه پيدا
به جان شرمنده ي آن خاك فرخ
سمرقند و چگل،نوشاد و خلخ
ز آبش گر بخارا تر كند كام
به خاكش هندرا گر دل شود رام
نماند خشگ جوي موليانش
شود بي مشك موي لوليانش
بتان اصفهان خوبان ارمن
كسي با هم نسجند،عهده بر من
هوايش معتدل چندان كه در وي
گل ارديبهشتي رويد از دي
ز بس گل،كز گل آنجا،آشكار است
همه فصلش توان گفتن بهار است
بهشت هشت گانه چهار باغش
به از آواز بلبل بانگ زاغش
ز آب زندگي به،زنده رودش
خضر آورده اسكندر درودش
بدانش به ز نيكان دگر شهر
در آن كشور دهد طعم شكر،زهر
رود چون دزد آنجا پاسبان است
به آن وادي چو گرگ آيد،شبان است
هوايش را طبع هر كس را ملايم
نسيمي از بهشت آنجاست دايم
دري از خلد هر خانه اش باز
حمام روضه از بامش به پرواز
چند شعر از يك غزل:
نيم ز لطف تو نوميد اگر خطايي رفت
گنه ز بنده و بخشايش از خداوند است
ز آسمان نكنم شكوه گر ز كين كشدم
چرا كه دشمني او به دوست مانند اوست
به روز مرگ شنيدم كه پير كنعان گفت
كه دوست دشمن جان است اگر چه فرزند است
اثر زناله ي آذر به جز گرفتاري
مجو كه بلبل از آواز خويش در بند است
قطعه
به شيخ شهر فقيري ز جوع برد پناه
به اين اميد كه از لطف خواهدش نان داد
هزار مسأله پرسيدش از مسايل و گفت
اگر جواب نگفتي نخواهمد نان داد
نداشت حال جدل آن فقير و شيخ غيور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب كه با همه دانايي اين نمي دانست
كه حق به بنده نه روزي به شرط ايمان داد
من و ملازمت آستان پير مغان
كه جان مي به كف كافر و مسلمان داد
محل دفن آذر،در اصفهان،در باغ خود در محله ي عباس آباد،در كنار مادي فرشادي قرار داشته،و تا اين اواخر به نام تكيه ي آذر معروف بود،و محل آن در ملتقاي خيابان آذر فعلي و مادي در سمت شمال غربي قرار داشت. (3)
 

پي نوشت ها:

1. بيگدلي نام طايفه اي است از اتراك از نژاد بيگدل خان بن ايلدگزخان بن آغوزخان كه در زمان هلاكوخان به امرِ وي از تركستان به شام آمده و بعد از آن،در زمان امير تيمور هم به فرمان وي از آنجا به ايران آمده اند و بدين جهت آنها را بيگدلي شاملو مي خوانند. (مكارم الآثار،ج1،ص41)
2. وي در طول عمر خود داراي تأليفات چندي بوده اول كتاب (آتشكده) شامل: احوال شعراي متقدمين و متاخرين و معاصرين خودش كه آن را در مدت قرني به نص (مجمعالفصحاء) جمع آوري نموده و به نام كريم خان زند تأليف فرموده و در سنه ي 1180 انجام يافته و بر آن مشتمل است بر دو مجمره اول: (در شعراء متقدمين،دويم.كتاب (نه آسمان): در شعراء معاصرين خودش،سيم (ديوان اشعار) زيادبر ده هزار بيت،... چهارم كتاب قصه ي يوسف و زليخا كه آن منظومه ايي بر وزن (گلشن راز) است و در دوازده هزار بيت. (مكارم الآثار، ج1، ص 7- 42 ) براي اطلاع بيشتر ر.ك.الذريعه،ج1،ص5 – 3 و همانجا،ج 8 ،ص226 و همانجا، ج9 ،ص357. ونيز،تحفه العالم،ص 201 – 196.
3. در مقدمه ي ديوان آذر به نقل از اعقاب او مزار وي در شهر مقدس قم و در مقبره ي خانوادگي بيگدلي ذكر شده است.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 61 - 59
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 42- 39

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

ابوالفرج اصفهاني

ابوالفرج اصفهاني (صاحب اغاني)علي بن الحسين بن محمد بن احمد بن الهيثم بن عبدالرحمن بن مروان بن عبدالله بن محمد بن مروان بن حكم اموي كاتب اصفهاني.
صاحب (مجالس المؤمنين) از بسياري از مورخين مانند يافعي و ابن خلّكان و ابن كثير شامي و ديگران ذكر مي كند كه آنها به سبب اشعار نيك و آثار بزرگي ابوالفرج،در ذكر او احترام و تعظيم و در آخر مبالغه از مدح و اظهار حسرت و تأسف كرده اند بر اين كه شيعه بوده است.
از نسل بني اميّه،شيعه و دوستدار آل ابي طالب پيدا شدن مسأله ي شگفتي است. (1) معروف است كه صاحب بن عباد،حمل بسي بار كتاب در سفر مي كرد،چون كتاب (اغاني) را ديد ديگر چيزي غير از او برنداشت.
تولدش در سنه ي دويست و هشتاد و چهار هجري،و وفاتش در سال سيصد و پنجاه و شش هجري است.
اهل رجال كه آن را از علماي شيعه شمرده اند نيز تعجب مي كنند كه از نسل مروان اموي آخر ملوك بني اميه،شيعه باشد. معروفيت او به سبب كتاب اغاني شده است،كه در فن خود و جامعيت فنون نظير ندارد،هرچند در علوم متفرقه كتب بسيار تأليف كرده است. نسخه ي اغاني را جهت سيف الدوله حمدان فرستاد،هزار دينار به او جايزه فرستاد و عذر خواهي مي كرد. به وزير مهلبي (2) هم كه حقيقتاً مربي اهل علم بوده ملازمت داشته.
سبب عمده ي موافقت ابوالفرج با مهلبي ظاهراً همان رسم مهلبي بوده است بر معاشرت فضلا و باطناً اين كه هر دو نفر – ابوالفرج و مهلبي- در تشيع و ترويج آن مذهب هم مسلك و... (3) بوده اند.(4)
ابوالفرج درك صحبت بسياري از دانشمندان را كرد تا در علم تاريخ و نسب و كتابت و شعر و اغاني و سير و احاديث مسنده،در زمان خود بي نظير گرديد.
پسر ناصر الدوله ابوتغلب كتاب اغاني را مشتري شد،از براي او به ده هزار درهم خريداري كردند،وقتي كتاب را ديد اظهار نمود به فروشنده ي كتاب ظلم شده است چه حق او ده هزار دينار بوده [است].
ابوالفرج غالباً چركين بوده،لباس هاي او شسته نمي شد تا از شدّت چرك مندرس و تباه مي گرديد. وضع كثافت غالباً اسباب نفرت اشخاص بوده كه با او معاشرت مي كردند،بعضي مانند وزير مهلبي كه در امر ظرافت افراط مي نموده،چنانچه گويند بر سر سفره در طرف راستش غلامي مي ايستاده با سي قاشق از بلور و غلام ديگر در طرف چپ،هر وقت وزير مهلبي با قاشق بلورين غذايي تناول مي كرده قاشق را به دست غلام سمت چپ مي داد و قاشق جديدي جهت تناول لقمه ي ديگر مي گرفته و پس از تناول لقمه باز به غلام مي داده كه مبادا قاشقي را كه در دهان كرده در ظرف خوراك فرو برد يا دو مرتبه در دهان كند. با اين وضع مواظبت به نظافت و پاكيزگي،با ابوالفرج كه نهايت كثافت را داشته و مراقبتي از خود نمي كرده،چنانچه از دهن او لقمه نيم جويده در ظرف خوراك مي افتاد و اعتنايي نمي كرد،فقط وزير مهلبي در چنين حالتي ظرف او را امر مي كرد از سر سفره بردارند و ظرف ديگري از همان خوراك جلوي او گذارند،محض مراتب دانش ابوالفرج،وزير تحمل كثافت او را مي نمود و چون نظير اين گونه مكرر در سر سفره- ي مهلبي واقع شد،مقرر كرد دو سفره جهت او بگسترانند يكي عمومي و ديگر مخصوص. با اين حال احترام كه مهلبي از ابوالفرج داشت باز ابوالفرج عادت خود را كه بدگويي بود در حق مهلبي مرعي مي داشت و مهلبي را هجو كرده است.
اين ابوالفرج اصفهاني غير از ابوالفرج كاتب رازي است كه انشاي ديوان عضد الدوله ي ديلمي به عهده ي او بود،و در اسم و كنيه و نسب و شأن و مسلك و مقام با يكديگر كمال مشاركت را دارند.
از صابي روايت كرده اند كه وقتي با ابوعلي انباري و ديگري جهت ملاقات و تحقيق حال ابوالفرج به منزل او رفتيم نزديك درب منزل او غلامي روانه كرديم كه اجازه ي ورود تحصيل كند،وقتي غلام در را كوبيد و مي بايست بر حسب رسم،گربه ي ابوالفرج كه اسم او (يقق) بود عقب در فرياد كند و بعد از او خود ابوالفرج يا غلامش براي گشودن در بيايند. هيچ كدام صدايي نكردند تا اين كه كوبيدن در مكرر شد و از داخل خانه صدايي كردند تأمل كنيد،و پس از آن شخص ابوالفرج در را گشود و دست او آلودگي داشت كه تصور نموديم مشغول خوراك بوده است. ابوالفرج سبب دير آمدن خود را و آلودگي دست را اين طور اظهار كرد كه يقين را حالت قولنجي عارض شده بود و مشغول حقنه او بودم. ما از شنيدن اين كيفيت و ديدن اين حالت با خود گفتيم كه ديگر بيش از اين تحقيق لازم نيست.
از غرايب حالات او باز (معجم الادباء) ياقوت حموي از تنوخي روايت مي كند كه چون ابوالفرج عادت به پرخوري داشت،هر وقت سنگيني در شكم خود احساس مي نمود پنج درم فلفل خريده مي ساييد و كف لمه مي كرد. (5)
و باز حكايت از صحبت هاي ابوالفرج،مهلبي در حالت مستي ذكر كرده كه معلوم مي شود كه يكي از مزاح هاي بزرگان آن عصر رد و بدل كردن فحش بوده،مانند پاره اي از ظرفاي امروزه...!
ابوالفرج حكايت كرده كه در مدت پنجاه سال كتاب اغاني را نوشتم،و اولين نسخه كه استنتاخ شد براي سيف الدوله فرستادم.
** علي بن حسين بن محمد (هيثم) بن احمد بن هيثم بن عبدالرحمن بن مروان بن عبدالله بن مروان حمار (آخرين خليفه ي اموي).
اديب نحوي لغوي،و مورخ كاتب و شاعر،از مشاهير دانشمندان است. معروف است كه شيعه ي زيدي بوده،لكن آنچه به نظر مي رسد شيعه بودن را بهانه كرده تا مطاعن بن عباس را يك به يك،در زير زره بين انتقاد،بزرگ نموده و در كتب خويش بنويسد،اما آنچه كه به مطاعن بني اميه مي رسد،به ديده ي اغماض نگريسته،به طور اجمال برگزار مي كند. و ديگر آن كه كتاب ها در وصف خاندان خويش نوشته،و به اندلس (اسپانيا) نزد خلفاي اموي آنجا فرستاده،و هدايا دريافت نموده است.
در هر حال،از مورخين و دانايان به علم موسيقي بوده،در 284 متولد و در روز چهارشنبه 4 ذي حجه الحرام سال 357 يا 360 در بغداد وفات يافته است.
معروفترين كتابش: اغاني،و مقاتل الطالبين مي باشد.
كتاب هاي: التنزيل في اميرالمؤمنين (عليه السلام) و مانزل في اميرالمؤمنين (عليه السلام) نيز منسوب بدوست.
 

پي نوشت ها:

1. با ملاحظه آن كه مخدوم او ملهبي و مخدوم مخدوم او معزالدوله فرزند ركن الدوله از مروجين حامي هاي شيعه و تشيع بوده،جاي تعجب نيست. (مؤلف)
2. وزير مهلبي حسن بن محمد در سنه ي سيصد و نه متصدي وزارت گرديد و در علوّ همت و سخاوت مشهور است. با داشتن ادب،اهل ادب و علما را بسيار دوست داشت،قبل از آن كه به وزارت معزالدوله و خدمت او برسد دچار فقر و فاقه سختي بود كه مدتي آرزوي يك خوراك گوشت داشت و براي آن ميسر نمي گرديد. در اين باب اشعاري گفته كه از تنگدستي آرزوي مرگ كرده.شخصي صوفي كه رفيق او بوده اشعار را شنيده و به حالت او رقّت كرد درهمي خرج كرد و گوشتي به او خورانيد. پس از انقلابات روزگار بر مهلبي و رسيدن به خدمت معزالدوله ي ديلمي روزگار رفيق صوفي به سختي كشيده بود و اشعاري سرود كه در آن اشعار مهلبي را متذكر ساخته به قضيه گوشت،اشعار كه به مهلبي رسيد اولاً هفتصد درهم در مقابل يك درهم او به او انعام داد و پس از آن اسباب آسايش آن را در زندگاني فراهم نمود. مهلبي جمعي از دانشمندان بزرگ را در منزل خود پذيرايي مي كرده مانند ابن مسكويه و جماعتي ديگر. (مؤلف)
3. نتوانستم بخوانم
4. ر.ك: مجالس المؤمنين،ج1،ص560
5. ر.ك:معجم الادباء،ج2،ص754.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 82- 79
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 174 و 175

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

ابو علي بن مسكويه

ابو علي احمد بن محمد بن يعقوب ابن مسكويه،اصلاً اهل ري بوده و در اصفهان سكونت و وفات نموده. صاحب معجم الادباء (1) نوشته است كه مسكويه مجوسي بوده است و اسلام اختيار نموده،و علوم اوايل را نيكو مي دانسته و كتاب (تجارب الامم) را با ساير كتب ديگر تأليف كرده،و نيز نوشته است كه مخزن كتب ابن عميد سپرده به او بوده كه او را خازن گفته اند.
از معاريف حكما بلكه مي توان گفت در مرتبه ي جامعيّت اخلاق و حكمت شخص اول بوده است و در اين دور؛روزگار خود را در مصاحبت وزراي بزرگ مانند مهلبي وزير معزالدوله و ابن عميد وزير ركن الدوله و فرزند او ابوالفتح خان،و سلاطيني نامور كه مشيّد مذهب شيعه بوده چون عضدالدوله و صمصام الدوله بسر برد. تأليفات او در حكمت و معارف و سياسات و فنون مختلفه با آن كه بسيار بوه است مختصري از آنها امروز ديده مي شود،چون: (طهارت العروق) و (تجارب الامم) و (فوز سعادت)،كه باز مراتب دانش و علوّ مقام او از آن ها ظاهر مي گردد. (2)
براي مقايسه ي مراتب اين ابوعلي فيلسوف با ابوعلي ابن سينا فيلسوف،حكايتي معروف است كه تفوّق اخلاقي و استادي ابن مسكويه بر ابن سينا ظاهر مي گردد: در كتب تواريخ مي نويسند كه ابن سينا وقتي به مجلس درس ابن مسكويه حاضر شد و به طور امتحان جوزي مقابل ابن مسكويه انداخت و از مساحت او پرسيد،در جواب او،ابن مسكويه چند ورق كه مشتمل بر كيفيت تهذيب و اخلاق بود جلو او گذارد و گفت با اين ها اخلاق خود را از رذايل پاك ساز تا بعد جواب تو را بگويم.اين حركات كودكانه ي ابن سينا نزد آن مرد كامل كهنسال كاشف است از اين كه در مرتبه ي شاگردي ابن مسكويه بوده است. (3)
سال وفات او پس از آنكه مورخين اختلاف زيادي در آن نوشته اند،نزديك تر به حقيقت را سنه ي چهارصد و بيست دانسته اند. و مسلماً از معمرين بوده است،مقبره ي او را تا نزديك به اين تاريخ هزار و سيصد و چهل و سه كه عبارت باشد از زمان صاحب روضات الجنات كه تقريباً شصت سال قبل باشد نوشته اند در محله ي خاجو موجود است و معروف،لكن امروزه اثري از او باقي نيست.
از ميرداماد حكايت شده كه ابن مسكويه شيعه ي اهل بيت بوده و استدلال كرده به عبارت او در بحث شجاعت از كتاب طهارت العروق،از اين كه گفته گوش دار كلام امام اجل سلام الله عليه كه صادر شده است از حقيقت شجاعت جهت اصحابش:
(انكم ان لم تقولوا تموتوا و الذي نفس ابن ابي طالب بيده لالف ضربه بالسيف علي الراس اهون من ميتته علي الفراش).
 

**ابو علي احمد بن محمد بن يعقوب بن مسكويه خازن رازي اصفهاني.

حكيم و فيلسوف و مورخ علي قدر شيعي مذهب.گويند: در اول مجوسي بوده و سپس مسلمان و شيعي گرديده (4) و ظاهاً اين مطلب خالي از اعتبار است،زيرا نام پدر و جدّش مخالف اين عقيده است. در زمان جواني به خدمت ابن عميد رسيده.ابو حيان توحيدي درباره ي او عقيده ي خوبي ندارد و وي را به بخل زياد و حرص شديد در جمع مال و طلب كيميا سخت نكوهش مي كند.
وي خازن (كتابدار) فخرالدوله ي ديلمي بوده و بدين جهت به خازن شهرت يافته.
در كتاب دانشوران خراسان (: 159) و ديگر كتب نوشته اند كه سلطان محمود،غزنوي خواجه ابوالفضل حسين بن علي ميكال را نزد مأمون خوارزمشاه گسيل داشته و اين دانشمندان كه در دربار او بودند را طلب كرد: شيخ الرييس ابوعلي سينا،ابوريحان بيروني،ابوسهل مسيحي،ابو علي مسكويه،ابن خمار و ابونصر عراق. سه نفر از اينان نزد سلطان محمود رفتند،و سه نفرديگر يعني:ابن سينا و ابن مسكويه و ابوسهل خدمت سلطان محمود را نپذيرفته و به سمت گرگان حركت كردند و ابوسهل در راه از تشنگي بمرد (سال 401 ه.ق) و آن دو به سختي جان بدر بردند.
كتب زير از تأليفات اوست:
1. آداب العرب والفرس،در اخلاق؛
2. احوال الحكماء؛
3. تجارب الامم،در تاريخ؛مشهور ترين تأليفات او؛
4. ترتيب السعادت،در اخلاق؛
5. تفضيل النشأتين؛
6. طهاره الاعراق؛معروفترين كتاب در اخلاق.
مجموعه ي تأليفاتش متجاوز از بيست و هشت مجلّد مي شود.
صاحب عنوان در 9 صفر سال 421 در اصفهان وفات يافته،در محله ي خواجو مدفون گرديد،و محل قبرش ظاهراً حدود امامزاده باقر فعلي مي باشد.
قمي در الكني و الالقاب (1 : 396) گويد: قبره علي باب (درب جناد) في اصفهان. و درب جناد تصحيف شده ي حسن آباداست،و مرداد دروازه ي حسن آباد است كه در اصفهان معروف است.
 

پي نوشت ها:

1. معجم الادباء،ج1،ص220.
2. ابن مسكويه تأليفات چندي داشته از جمله احوال الحكما و آداب العرب و الفرس و اخلاق از اوست و همچنين كتاب تاريخ تجارب الامم و كتاب الاشربه و كتاب البطيخ و كتاب تهذيب الاخلاق وكتاب اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين ترجمه كتاب ابو علي است. (شمس التواريخ،ص50).
3. مجالس المؤمنين،ج2،ص190
4. تاريخ فلاسفه الاسلام و روضات: 70.

منابع:

1. رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 77 - 75
2. دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 132 و 133

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

آخوند ملا محمد كاشاني

آخوند ملا محمد كاشاني (فقيه حكيم)با آميرزا ابراهيم قاضي همواره در مسابقه بوده اند. چنان چه متفقاً از جماعتي از علما روايت مي كنند. اصل او از كاشان و در اصفهان سكونت داشته و از معاريف زمان نادرشاه است. در اوايل ورود به اصفهان در مدرسه ي جدّه با عسرت تحصيل و تدريس مي- نموده،چنان چه يكي از شاگردان او حكايت نمود،وقت فراغت از درس كه نزديك ظهر مي شد به يكي از شاگردان خود دستور مي- داد از دكان بقّال و نانوايي درب مدرسه،يك شاهي سركه شيره و قدري نان نسيه گرفته،جهت او مي آورده كه مخارج روز و شب او دوسه شاهي بيش نمي شده،و از اين راه نزديك پانزده تومان به كسبه مقروض مي شود. ناچار در مقام معلّمي بر مي آيد در خانه ي يكي از اهالي كاشان،و اولاد او را روزها تعليم مي داده و از اجرت ماهيانه آن معلمّي،يك دفعه قرض خود را ادا مي كند و معلمّي را هم ترك مي نمايد،تا بار ديگر در مدّت مديدي باز مبتلاي به همان مقدار قرض مي گردد. اين دفعه در منزل ديگري معلمي مي نمايد و از اجرت آن اداي قرض مي كند.
خلاصه سال ها با كمال عسرت به تحصيل و تدريس گذرانده و تدريسات او عبارت بوده اغلب از مغني و مطوّل و شرح تجريد و شرح كبير و قوانين. ليكن در اواخر،اسفار هم مي گفته كه در مدرسه ي صدر سكونت داشت، پس از آن كه قريب ده دوره شرح منظومه را تدريس كرده بود. تدريس ادبيات را هم در اواخر متروك داشته بود. در اواخر عمر به توسط آميرزا محمد حسن نجفي نزد ظلّ السلطان حكومت اصفهان معرفي مي شود و مختصر ماهيانه اي براي او مقرر مي شود.
حالت عبادت و بكاي مخصوصي داشت. چنان چه مكرر در بين نماز از شدت تضرع و بكاء قدرت ايستادن و استقرار از او سلب مي- شد و به زمين مي افتاد،كمتر در معاصرين زمان او در اصفهان چنين حالتي ديده شد،يعني اين طور بي اختيار شدن از تضرّع. در سحرها مناجات هاي مخصوصي انشا مي نمود،غير از آن چه در كتب مندرج است. مخصوصاً تكرار اسماء حسني را بيشتراز همه چيز مي نمود. با همه ي اين اوصاف كمتر كسي بود كه با او معاشرت كند و بتواند موافق ميل او رفتار نمايد كه مورد دشنام او نشود. در امر طهارت و نجاست فوق العاده دقت داشت.
وفاتش در سنه ي هزار و سيصد و سي و سه و مقبره ي او را كه ابتدا در محلي خالي و تنها قرار دادند،به موجب وصيّت و ميل خود او به دوري از ديگران؛پس از چندي يك نفر [از] مريدانش عمارت ساخت،نزديك لسان الارض در تخت فولاد بر خلاف عقيده ي خود از علامت و بنا گذاردن روي قبر.
 

منبع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول،صص 427 و 428.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

آقا محمد بيد آبادي

معقول را نزد ملا محمد اسماعيل خواجويي تحصيل نموده،و منقول را از ميرزا محمد تقي الماسي از احفاد مجلسي گرفته و استاد و مربي ملا محراب جيلاني و ملا علي نوري و حاجي كرباسي بوده،و داراي خط خوش هم بوده،از بزرگان عرفا و حكما اين اواخر بوده با آقا [محمد] باقر بهبهاني معاصر شده،در اصفهان از مدرسين معروف شده جماعتي از علما را تربيت كرده با بيانات خود،و ورع را نشر داده [است].
ميرزا ابوالقاسم خاتون آبادي مدرس از شاگردان اوست،حاجي كلباسي را از بدايت حال تربيت مي كرده كه از پدر او وصايت داشته،حتي سرمشق و تعليم حاجي را در خط نويسي شخصاً عهده دار مي شده،از جمله سر مشق هايي كه به خط خوش جهت او نوشته اين شعر است:
هزار سال بود از تو تا مسلماني
هزار سال دگر تا به شهر انساني
پس از بلوغ،حاجي را امر كرد به رفتن حج با تقليد از غير آمحمد. حاجي وقتي روي منبر توصيف مقام زهد او را مي نموده حكايت كرده،در يكي از سال هاي سخت اصفهان مدت شش ماه،شب و روز آمحمد با عيالات خود به خوردن زردك اكتفا نمود.
و باز بر حسب عادت نسبت موهومات به علماي شيعه،در (روضات الجنات) نوشته كه آمحمد،طلايي مي ساخته بر حسب قواعد علم كيميا و چون او را با طلاهاي مغشوش ممزوج مي ساخته اند آن ها را نيز اصلاح مي كرده [است].
آقا محمد از معاشرت و ملاقات بزرگان استنكاف داشته و گاهي بر الاغ هاي باركش برهنه جهت قطع مسافات بعيده سواره مي شده [است].
آقا محمد نماز جمعه را واجب عيني مي دانسته و در شهر اصفهان [چون] سادات اماميه داراي شغل امامت جمعه بوده اند نمي توانسته است اقامه جمعه كند،هر جمعه به قريه رنان مي رفته و در آنجا اقامه جمعه مي كرده.
در سال هزار و صد ونود و هفت هجري وفات نموده،مقبره ي او در تخت فولاد معروف و محل تبرك است. مقبره ي پدر او نزديك او واقع است كه از جيلان به اصفهان آمده در اين جا داراي اين فرزند مي شود.
آقا محمد بر حسب خوابي كه ديده و معتقد به جلالت قدر مير معصوم خاتون آبادي شده،وصيت كرده است عقب او دفن شود.آقا محمد از اشخاصي است كه نفي اجتهاد مي كرده [است].
** فرزند ملا محمد رفيع گيلاني.عالم فاضل حكيم فيلسوف فقيه زاهد متشرّع جامع عابد متقي.در اعيان الشيعه نقل از تجربه الاحرار پس از مدح و ستايش بليغي از او و مجلس درسش فرمايد: در سال 1196 به خدمتش رسيدم؛
لقد كنت في الاخبار اسمع فضله
حديثاً كنشر السمك اذ يتضوّع
فلمّا تلاقينا رأيت محاسناً
من الفضل اضعاف الّذي كنت اسمع (1)
در سال 1198 وفات يافته،با تشييع عظيم،جنازه به تخت فولاد منتقل،و جنب پدر مدفون گرديد.
مرحوم آقا محمد در اصفهان متولد،و در خدمت ميرزا محمد تقي الماسي و ملا اسماعيل خواجويي و جمعي ديگر تلمّذ نموده،و خود درس و حكمت و تفسير مي فرموده، (2) و عده اي كثير در خدمت او تحصيل مي نموده اند. و چنان كه از طرايق الحقايق (3 : 98) بر مي آيد ارادت خدمت سيد قطب الدين نيريزي داشته،و از طرف ايشان مأذون در ارشاد و دستگيري بوده،و پس از مرگ او قطبيت يافته،و پس از مرگ وي مقام قطبيت به سيد صدرالدين دزفولي رسيده است.
وفاتش دو ساعت مانده به ظهر روز جمعه نهم محرم الحرام سال 1198 روي داده است، (3) و آنچه در روضات و ديگر مواضع 1197 نوشته تسامح در تاريخ است كه 9 روز را به حساب نياورده اند.
ماده ي تاريخ وفاتش را آقا محمد كاظم واله گويد:
كرد واله از پي تاريخ او بيتي رقم
تا بود هر مصرعي بر سال فوتش رهنمون
قبله ي ارباب علم آقا محمد شد ز دهر
برگزيده عارفي عالم شد از دنياي دون
در شرح حال او مطالب قابل توجهي نوشته اند،از توجه سلاطين و بزرگان به او،بي اعتنايي وي به آنها،و قناعت و زهد او و اشاعه ي ايشان در مدت شش ماه قحطي به زردك خام يا پخته،با كمال شعف و بدون كراهت،و سرپرستي او از حاجي كلباسي بنا به وصايت پدر او،وواجب دانستن نمازجمعه واقامه ي آن درقريه ي رنان،ودانستن كيمياوغيره طالبين بايد به مدارك اشاره شده رجوع كنند. (4)
وي را تأليفات و تصنيفاتي است،از آن جمله است:
1. حواشي بر كتب حكمت؛
2. رساله در سير و سلوك به فارسي به صورت نامه براي يكي از شاگردانش؛ (5)
3. رساله در سير و سلوك،در جواب محقق قمي؛
4. منتخب تفسير نيشابوري؛و غيره.
 

پي نوشت ها:

1. اعيان الشيعه 45: 321.
2. رجال اصفهان: 79 ، ريحانه الادب1 : 301.
3. مكارم الآثار 1: 68.
4. كتاب (آشناي حق) نوشته ي آقاي علي صدرايي خويي مهم ترين تحقيق مستقل در شرح احول و افكار اين عارف كامل است. فاضل ارجمند آقاي صدرايي علاوه بر تحقيق ارزشمند فوق مجموعه ي نامه ها و دستورالعمل هاي عرفاني صاحب عنوان را جمع آوري و تصحيح فرموده،و رساله ي (حسن دل) از آثار عرفاني مرحوم بيد آبادي را نيز تصحيح و منتشر كرده- اند.
5. الذريعه 12: 283.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 151 و 152
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 906 - 908

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

سلمان فارسي

در نفس الرّحمن في احوال السلمان تأليف حاج ميرزا حسين نوري از منابع معتبره حالات سلمان ضبط شده [است]: سلمان حكايت كرده كه مرد فارسي بودم از اهل اصفهان از قريه اي كه آن را (جي) – به فتح جيم و تشديد ياء- [مي ناميده اند] و پدرم (1) دهقان زمين خود بود.
روزي سلمان در محلي عبور مي كند كه طايفه اي از نصاري در آن جا عبادت مي كرده اند،از ديانت آن ها جويا شده ميل به پيروي آن ها پيدا مي كند. (2)
پدر او،او را ممنوع از مراوده آن ها مي سازد،سلمان به عزم آن كه خود را به مركز نصرانيّت رسانيده و آزادانه پروي آن مذهب را كند،به سمت شام مسافرت مي كند.
در شام مي شنود كه شخصي در حجاز ظاهر شده كه [مسلك او] مخالف مسلك سايرين مي باشد،براي تحقيق از مسلك او عزيمت حجاز مي نمايد،در بين راه اعراب به قافله ي آن ها ريخته و غافله را چاپيده و سلمان را اسير مي سازند بعضي از طايفه كلب كه مالك سلمان بوده او را به حجاز برده مي فروشند به شخصي يهودي از اهل وادي القري.(3)
در زماني كه با شخصي حضرت ختمي مرتبت ملاقات مي كند،او را اهل علم و حكمت مي بيند با او در طريقه اظهار دعوت مشورت مي كنند كه از چه اشخاصي شروع شود به دعوت،در جواب مي گويد اهل مكّه را شناخته ام،پسر ابي قحافه به سبب آن كه در ميان آن ها معروف به تعبير نمودن خواب مي باشد و عرب آن را علم غيب مي داند و به علاوه عرب نزد او خواندن را مي آموزند،و مسايل خود را از او مي پرسند و تواريخ را مي داند،اگر شخص اول باشد كه مسلمان شود شهرتي پيدا خواهد شد ميانه صحرانشينان،پس شروع دعوت را از او بنما تا رفع استيحاش سايرين شود.
بعد از بعثت كه اعراب خدمت پيغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم) مراوده پيدا كردند و سلمان (4) را با مراتب شهرتي كه در علم و فضل و تاريخ و اخبار نزد اعراب داشت،مي ديدند خدمت پيغمبر محرميتي دارد و انس پيغمبر را با او مشاهده مي كردند،نسبت دادند كه مبناي فرمايشات پيغمبر كلمات سلمان فارسي مي باشد،و آيه لسان الذي يلحدون اليه اعجمي والخ اعتراض بر همين قضيه است كه ظاهر مي سازد سلمان در مراتب علميه ي فايق بوده است.
چنانچه از مشورت گذشته هم معلوم مي گردد در سياست مقام رفيعي داشته [است]. و نيز يكي از علامات فايق بودن آن بر سايرين،عقيده اي است كه از او ظاهر شد در غزوه احزاب،كه اهل مكّه تمام طوايف عرب را بر ضديّت و ستيز با حضرت پيغمبر دعوت نمودند و تماماً يك جهت به طرف مدينه حمله آوردند. و سكنه مدينه كه تاب هجوم يك دفعه اي آن ها را در خود نمي- ديدند مضطرب و پريشان احوال شدند. سلمان اظهار عقيده كرد كه دور شهر را خندقي حفر كنيد تا مانع يورش اجتماعي آن ها باشد و مبارزه را به طور تن با تن قرار دهيد.
ابوسفيان كه همه ي تدبيرات خود را در اثر حفر خندق ديد بي اثر شد،گفت اين تدبير را عرب نمي دانسته اند. وقتي عمل كندن خندق را حضرت پيغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم) در ميان قبايل مسلمين تقسيم فرمود و هر دسته مخصوص حفر قسمتي شدند،سلمان كه از قبايل عرب نبود تنها افتاد،هر يك از قبايل براي استفاده از قوه ي بدني او و هم اين كه اين شخص عاقل معاونت روحي هم از آن ها خواهد نمود، مي خواستند او را داخل قبيله ي خود سازند و به هر دسته ملحق مي شد بي تناسب مي آمد،حضرت ختمي مرتبت او را به دسته ي خود ملحق كرده فرمود: السلمان منا اهل البيت،كه نزد مسلمانان اين كلمه پيش از هر چيزي باعث تفضّل سلمان است.
پس از وفات پيغمبر (صلي الله عليه وآله وسلم) و بيعت نمودن مسلمين با ابوبكر و بيعت كردن حضرت امير (عليه السلام) با او،سلمان را جهت بيعت گرفتن خواستند،استنكاف نمود از بيعت با دست راست و با دست چپ بيعت كرده گفت به زبان پارسي: اي اصحاب محمد (صلي الله عليه وآله وسلم) كرديد و نكرديد،و حق مرده ببرديد.
عمر در زمان خلافت خود سلمان را والي مداين ساخت و تا زمان خلافت امام علي (عليه السلام) برقرار بود. سلمان سالي پنج هزار (ظاهراً درهم) از بيت المال سهم داشته و مي گرفته ولي به صدقه مي داده است.
و معاشش را با كسب از صنعت يدي مي گذرانيده.حتي هنگام امير مداين بودن هم زنبيل مي بافت و معاش مي گذرانيد،چون به او اعتراض كردند جواب داد،دوست مي دارم با كسب دست خود گذران كنم. عمر در زمان خلافت خود قدغن نموده بود كه مجاهدين و اشخاص برجسته داراي ملك و علاقه نباشند،و معاش آن ها را منحصر نموده بود به بيت المال،و اين كار را در پيشرفت محاربات مهم دانسته بود،و اين كار سلمان براي پيشرفت مسلمين سرمشقي بهتر بود.
سلمان را عبايي بود كه در وقت خواب قدري از آن را فرش ساخته و باقي را بالاپوش مي كرد. در خانه ي سلمان غير از قرآن و شمشيري چيز ديگر يافت نمي شد،وقتي حريقي واقع شد و مردم براي خلاص ساختن اثاثيه خود را از سوختن در زحمت بودند،سلمان اثاثيه ي خود را برداشته و از شهر خارج شد،و به طعنه به سايرين گفت: شخص سبك بار نجات مي يابد!
وقتي ميهماني به او رسيد،نان خشكيده اي را با آب خيسانده جلو مهمانش گذارد،مهمان قدري نمك با سركه از او تقاضا كرد،سلمان ظرف آبخوري خود را به گرو گذارده نمك و سركه حاضر نمود،شخص ميهمان پس از فراغت از خوراك خدا را شكر نمود بر اين كه داراي صفت قناعت مي باشد. سلمان اظهار داشت اگر قناعت كرده بودي ظرف من به گرو نمي رفت!
سلمان زمان خلافت علي (عليه السلام) در سنه ي سي و شش هجري را در مداين وفات كرد. در بلوك [معروف] به قياذاه طرف شرقي دجله يك مرحله فاصله تا بغداد مدفون گرديد. (5)
مقبره ي او معروف است ،و در ايام شعبان موسوم زيارت اوست كه از اطراف در آنجا جمعيت و ازدحام غريبي مي شود و بازارها و لوازم زندگي مفصلاً ترتيب داده مي شود براي همان موقع.
از احفاد سلمان،ضياء الدين خجندي است،صاحب شرحي بر فصول [فخر الدّين] رازي. در بخارا متكفل امور شرعيه بود.
در هرات سنه ي 622 وفات كرد،شعر را خوب مي گفته،به مناسبت نسبش فارسي تخلص داشته. و هم از احفاد سلمان،شمس الدّين محمد شاعر معروف است متخلص به سوزني از شعراي سمرقند. اواخر عمر مصاحبت حكيم سنايي را داشته در اشعار خود كه اظهار توبه از گفتن هزل و منكرات مي كند،گفته است:
به زهد سلمان اندر رسان مرا ملكا
چو يافتم ز پدر كز نژاد سلمانم
در سمرقند پس از هشتاد سال عمر،سنه ي 569 وفات كرد.
** شرح حالش در جميع كتب رجال مضبوط است،به طور اختصار آن كه نامش: روزبه،از اهالي جي اصفهان بوده،و در طلب تحقيق دين رنج ها كشيده،و مسافرتها نموده،و سرانجام به شرف حضور محضر پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) مشرف گرديده،از بزرگترين صحابه ي آن حضرت معدود بوده،و به خطاب (السلمان منا اهل البيت) مفتخر گرديده.
در سال 33 يا 36 در مداين وفات يافته قبرش معروف است.
در سنين عمر سلمان اختلاف زياد است،و عموم مورخين وي را از معمّرين نام برده اند.
ظاهراً وي را سه فرزند بوده:
1. عبدالله
2. كثير
3. محمد
و برادري در شيراز، و خواهر و دختري در اصفهان داشته و جمعي كثير از محدثّين از اولاد اويند،و سوزني سمرقندي و ضياء الدين خجندي خود را از اولاد او مي دانسته اند.
براي اطلاع بيشتر از احوالات او به كتابهايي كه در شرح حال وي نوشته شده مراجعه فرمايند.
فايده: ذيلاً جهت تكميل مطلب و مزيد فايدت،به اسامي چند نفر از صحابه و تابعين و كساني كه درك مظهر يكي از ائمه ي دين را نموده اند و اصفهاني بوده اند و يا در اصفهان وفات يافته اند اشاره مي شود:
1.ابراهيم بن ابي موسي اشعري،مقتول در قهجاورستان.
2.ابودردا
از ياران معاويه و دشمنان سرسخت حضرت اميرالمؤمنين علي (عليه السلام) است. در قريه زهران (زران) در غرب اصفهان قبري بدو منسوب است و در بين عوام آش ابودردا معروف است كه جهت شفاي بيماران مي پزند. اين رسم از رسوم زمان سنّي گري اصفهاني- ها تا كنون در بين زنها باقي مانده است. [وي در دمشق مدفون است و صاحب اين قبر،نامشخّص است.]
3.موسي بن ابي موسي اشعري
در جنگ اعراب با اصفهانيان در نزديكي قهجاورستان كشته شد. نوشته اند كه در حال سجده ي نماز تيري به او اصابت نمود و مرد،و پدرش در اين حالت حاضر بود،از ديدن اين منظره غش كرد. او را با لباس دفن كردند.برخي گويند مقتول در اين محل ابراهيم است نه موسي. در هر حال قضيّه در زمان خلافت خليفه ي ثاني واقع شده .
4.ابن بادشاله
صدوق در (كمال الدين) وي را در عداد كساني نام مي برد كه در زمان غيبت صغري موفق به زيارت حضرت مهدي (عجل الله تعالي فرجه الشريف) گشته اند. (6)
5.[ابراهيم] ابن شبيه
شيخ در (تهذيب) از علي بن مهزيار روايت كند كه او گويد: نامه حضرت ابي جعفر (عليه السلام) را نزد ابن شيبه ي اصفهاني ديدم. (7) بنابراين،وي بايد از اصحاب حضرت هادي (عليه السلام) باشد. (8)
6.ابي الحسن ضرّاب اصفهاني
راوي صلوات معروف مروي از حضرت حجت (عجل الله تعالي فرجه الشريف) مي باشد.
7.ابي الحسن اصفهاني
از اصحاب حضرت صادق (عيه السلام) در كتب رجالي نامي از او برده نشده،لكن كليني در كتاب شريف (كافي) در باب البان از كتاب اطعمه،حديثي از او نقل مي كند. (9)
8.حُمَمَه بن ابي حُمَمَه
ابن منده ي اصفهاني و ابونعيم و ديگران وي را از اصحاب پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) دانسته اند. گويند: در اصفهان شهيد گرديده،لكن كيفيّت كشته شدن معلوم نيست.
عده اي قبرش را در شهرستان،جنب قبر راشد عباسي گويند،لكن در (منتخب التواريخ) گويند: قبر شيخ ابوالقاسم سليمان بن احمد بن ايّوب طبراني مؤلّف معاجم ثلاثه پهلوي قبرحممه ابن ابي حممه است.
به نام طبراني و محل قبرش بعداً اشاره خواهد شد.
9.سائب بن ابن اقرع ثقفي
در جنگ نهاوند مأمور تقسيم غنايم بوده،و عبدالله بن بديل او را به جانشيني خود در اصفهان منصوب گردانيد. اعقابش در يهوديّه و اصهان (قريه ي شهرستان) سكونت داشته اند.
10.سريّ بن سلامه
شيخ در رجال خود وي را جزو اصحاب حضرت هادي (عليه السلام) مذكور داشته،و در فهرست فرمايد: سريّ بن سلامه ي اصفهاني؛از براي او كتابي است. (10)
11.ابي الحسن سوار بن احمد بن أبي سوار العسكري
از بصريّين و غير هم روايت مي كند،چندين سال سمت قضاوت داشته و در ماه شعبان سال 94 در اين شهر وفات يافته است. (11)
فايده: دانشمند بزرگوار سيد عبدالحجت بلاغي در تاريخ نجف به نقل از كتاب (ذكر اخبار اصفهان) تأليف حافظ ابونعيم،اخباري نقل مي كند،از آن جمله:
حديث از ابي الحسن سوار بن احمد به پيغمبر اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) مي رسد كه فرمودند: اذا كان يوم القيامه و نصب الصراط علي ظهراني جهنّم لا يجوزها و لا يقطعها الا من كان معه جواز بولايه علي بن ابي طالب.ِيعني: روز قيامت وقتي كه پل بر جهنم كشيده شود كسي حق دارد عبور از آن را،كه پروانه ي دوستي حضرت علي (عليه السلام) را داشته باشد،انتهي.
12.عبدالرحمن اصفهاني
از اصحاب حضرت امام علي النقي (عليه السلام) است و او كسي است كه موجب تشيّع اهل اصفهان در قرن سوّم گرديد. (12)
13.عبدالله بن محمد اصفهاني
در (حديقه الشيعه) وي را از اصحاب حضرت عسكري (عليه السلام) مي شمارد.(13)
14.محمد بن سليمان اصفهاني
در رجال نجاشي فرمايد: ثقه است و روايت از حضرت صادق (عليه السلام) مي نمايد. وي را كتابي است كه نجاشي آن را به پنج واسطه از او نقل مي كند.
15.نابغه ي جعدي
ابو ليلي قيس بن عبدالله صحابي،از شعراي معروف عرب است كه دوره ي جاهليّت و اسلام را درك نموده،و در مدح حضرت رسول اكرم (صلي الله عليه وآله وسلم) اشعاري سروده،و پيغمبر درباره ي او دعا فرموده است. سنّش را حدود 189 سال بلكه بيشتر مي- نويسند. در سال 69 هجري در اصفهان وفات يافته است.
16.يعقوب بن يوسف ضرّابي غساني اصفهاني
راوي صلوات كبيره ي منقول در كتب ادعيه.
 

پي نوشت ها:

1. دهقانان كساني بوده اند كه از تواريخ و علوم با اطلاع بوده اند و در مطالب علميه،مرجع اهل وطن خود مي شدند و به اين سبب،اينها طرف احترام و اهميت بوده اند. (مؤلف)
2. تصور مي شود منشاي اين ميل ناگهاني انزجاري بوده است كه از وضع تضيقات معموله به عنوان مذهب زرتشت غالباً داشته اند. (مؤلف)
3. سلمان با يهودي قرار مكاتبه مي گذارد و حضرت ختمي مرتبت هم در پرداخت وجه مكاتبه با او مساعدت مي كنند تا آزاد مي شود،ابن اثير و حافظ ابونعيم و قطب راوندي و مافروخي و جماعتي او را صريحاً اهل اصفهان نوشته اند دسته اي هم از مورخين او را از اهل فارس مي نويسند كه در آن وقت اطلاق بر بلاد جبال مي شده و مركز آن اصفهان بوده. (مؤلف)
4. سلمان حكايت كرده كه زني از اهالي اصفهان قبل از من مشرف به اسلام خدمت خاتم النبيين شد و من بعد از آن زن مشرف به اصفهان شدم. (مؤلف)
5. نزديك شهر قدس شريف مقبره ي معروفي است به اسم سلمان عجمي و در كتيبه ي آن سلمان منا آل البيت نقش شده و وضع آن مجلل تر از مقبره ي بغداد است اگر چه آن هم در اين ايام داراي دكانين و مهمانخانه و جمعيّت شد (منقول از آقا شمس الدّين هرندي). (مؤلف)
6. اعيان الشيعه 6: 71.
7. اعيان الشيعه 6: 60.
8. در متن حضرت باقر (عليه السلام) ذكر شده بود كه اصلاح شد.
9. اعيان الشيعه 6: 89.
10. اعيان الشيعه 34: 148.
11. تاريخ نجف: 148.
12. وي ابومحمد عسكري عبدالرحمن بن احمد بن جيرويه اصفهاني صاحب كتاب الكامل في الامامه است و محمد بن عبدالله بن مملك اصفهاني به وسيله او از مذهب اعتزال به تشيع گراييد.
13. حديقه الشيعه 2: 920.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 298 – 294.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 677 – 672.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

فاضل هندي

فاضل هندي (فقيه اديب حكيم)بهاءالدين محمد بن تاج الدين حسن بن محمد الاصفهاني ملقب به فاضل هندي. تولد او در هزار و شصت ودر اوايل نشو و نما زماني را هندوستان بوده به اين سبب معروف به فاضل هندي شد.
در علوم مختلفه تأليفات بسياري دارد و هركدام در محلّ خود داراي اهميّت مي باشند،مانند: كشف اللثام (1) شرح قواعد علامه در فقه كه در جواهر،فوايد بسياري از او نقل شده،و كتاب شرح قصيده ي حميري كه جامع فنون ادبيه است و كتاب تلخيص كتاب شفاي شيخ الرييس در حكمت و غير از اينها.
از او نقل شده كه اشتهار به فاضل هندي را راضي نيستم كسي بگويد،و از هندوستان مراجعت كرديم پس از اين كه رفتن ما به آنجا لزوم يافته بود و قبل از بلوغ و تكليف بود.
و هم گويد از تحصيل علوم معقول و منقول فراغت يافتم در حالتي كه سيزده ساله نشده بودم (2) مشغول تصنيف شدم قبل از دوازده سالگي و شرح تخليص را قبل از نوزده سالگي نوشتم و قبل از او متجاوز از ده تصنيف از متن و شرح و حاشيه پرداخته بودم،در ده سالگي مشغول به تدريس شرح تلخيص تفتازاني شدم.
وفات او در هزار و صد و سي و هفت هنگام استيلاي افغان بر اصفهان بوده (3) مقبره ي بي آلايش او كنار جاده ي تخت فولاد معروف است.
 

**بهاء الدين محمد [اصفهاني] بن تاج الدين حسن بن محمد لنجاني رويدشتي.

صاحب كرامات باهره،از اجلّه ي علما و فقها و مجتهدين. عالم ربّاني،و فاضل صمداني. علّت شهرتش به فاضل هندي آن است كه مدتي از عمر شريف خود را در كودكي در هندوستان گذرانيد،لكن علما در كتابها وي را به فاضل اصفهاني وصف كرده اند. (4)
در خدمت جمعي كثير از علما تحصيل نموده،از آن جمله است علامه مولي محمد باقر مجلسي [و از] پدرش ملا تاجا روايت احاديث مي كند.
وي از جمله كساني است كه قبل از رسيدن به سنّ بلوغ به مرتبه ي اجتهاد رسيده،و به تأليف كتب پرداخته است.
حدود 80 جلد كتاب نوشته،از آن جمله است:
1. اجاله النظر،در قضا و قدر؛
2. بينش غرض آفرينش؛
3. تلخيص كتاب شفا [عون اخوان الصفا]؛
4. تفسير قرآن [الكوكب الدّري]؛
5. التمحيص،در علم بلاغت.ملخّص تلخيص المفتاح خطيب دمشقي؛
6. جوابات المسايل [تحفه الصالح،جواب مسايل فرعيه كه مولي محمد صالح بن عبدالله كزازي قمي شاگرد او از اونموده است.]؛
7. چهار آيينه به فارسي؛
8. حاشيه ي شرح مواقف؛
9. حاشيه ي شرح هدايه؛
10. الخور البريعه في اصول الشريعه؛
11. رساله در عدم وجوب نماز جمعه؛
12. زبده،در اصول دين؛
13. حاشيه ي عوامل؛
14. شرح قصيده ي حميري؛
15. شرح كافيه؛
16. شرح ملخّص التلخيص؛
17. شرح عوامل صد گانه،غير از شماره ي قبل؛
18. شرح زبده (از تأليفات خودش)؛
19. شرح عقايد النسفيّه؛
20. شرح الخور البريعه؛
21. كشف اللثام،در شرح قواعد الاحكام،در فقه،معروف ترين تأليفات او. (5)
سيد علي صاحب (رياض) و شيخ محمد حسن صاحب (جواهر) به اين كتاب اهميّت زياد مي داده اند و از مدارك كتب ايشان است.
كليد بهشت،در اصول دين؛
22. مناهج السويّه،در شرح بر شرح لمعه،در چهار مجلّد،
23. منيه الحريص،در معاني بيان؛و غيره.
فاضل هندي در 1062 متولّد،و در 3 شنبه 25 رمضان 1137 در زمان فتنه ي افغان وفات يافته،در تخت فولاد مدفون گرديد.
قبرش به فاضلان مشهور است،و عدّه ي زيادي از مؤمنين و مقدّسين مواظبت در زيارت او دارند.
علّت شهرت آن محل به فاضلان،قبر حاج ملا محمد ناييني در پهلوي اوست،كه عالم و فاضل و صالح بوده،و خواهر حاجي كلباسي را به زوجيّت داشته،و يك وقت امامت مسجد حكيم با او بود. دوم شوال 1263 وفات يافته است. (6)
فرزندش: آقا علي رضا نام داشته. فاضل زاهد ورع تقي،اهل رياضت و عبادت،و مواظب طاعات و عبادات بوده،و در اعتاب مقدّسه ساكن بوده است،و هم در آنجا فوت شده.
محدّث جليل مرحوم حاجي ميرزا حسين نوري در كتاب (دارالسلام) خواب هاي صادقه به وسيله ي ايشان نقل مي كند.
فرزند فاضل هندي،مولي محمد تقي نيز عالم و فاضل بوده است. (7)
 

پي نوشت ها:

1. در اصل: كشف اللئالي
2. ر.ك.تذكره القبور،ص40.
3. مؤلف كتاب (بستان السياحه) وفات وي را چندي قبل از حادثه ي اصفهان و حمله ي افاغنه گفته است. براي اطلاع بيشتر ر.ك (بستان السياحه)،ص64.
4. رجال اصفهان: 55 ، روضات: 638 ، ريحانه 4: 284 ، الكني و الالقاب 3: 8.
5. از آثار فاضل: كشف اللثام در 11 جلد ، اللآلي العقبريّه في شرح القصيده الحميريّه ، حكمت خاقانيّه ، بينش غرض آفرينش ، عون اخوان الصفا ، الكوكب الدرّي ، اجاله الفكر تصحيح و چاپ شده است. از ديگر آثار او: اثبات الواجب ، كاشف اسرار اليقين من اصول الشرع المبين في شرح المعالم الدين ، تحديق النظر في اثبات وجب النظر مي باشد،و كتاب كليد بهشت كه در متن آماده از آثار قاضي سعيد قمي است.
6. رجال اصفهان : 57.
7. اعيان الشيعه 44: 135.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول،ص 404.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،854 – 856.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

ملا عبدالكريم جزي

قدري تحصيلات او در عتبات شده بود و قسمت عمده ي آن نزد آمير محمد صادق كتاب فروش و آميرزا محمد حسن نجفي بوده،و در اواخر عمده ي قضاوت شرعيه اصفهان منحصر به او شده بود به سبب آن كه وارسته و بي تكلف بود. بسيار دعوت به ميهماني از او مي شد و همه را اجابت مي نمود كه ندرتاً در منزل خود كه يكي از حجرات مدرسه ي نيم آورد بود ناهار يا شامي صرف مي كرد. اتفاقاً اگر منزل خود غذايي مي خورد چون فراغت تدارك آن را نداشت به مختصر ماحضري ولو نان خالي بيات شده بود قناعت مي كرد.
در موقع مرافعه به منزل مدعي يا مدعي عليه بي مضايقه به ميهماني مي رفت و به همين سبب ملاطفت كه نسبت به دو طرف ظاهر مي- ساخت غالباً خشم آن ها را فرو مي نشانيد و كار را به اصلاح مي گذرانيد. با وجود آن كه مهّام قضاياي اختلافي اصفهان و اطراف به اقدامات او فيصله يافت و هم از بابت وجوهات و موقوفات مبلغ گزافي در سال به توسط او صرف مي شد،هنگام وفات غير از چند جلد كتاب از او تركه نماند.
تدريس فقه و اصول او همه وقت با اهميت و پر جمعيت بود،ضمناً ملتزم بود كه رساله ي (نجات العباد) را محض انتفاع عامه همه روزه تدريس نمايد و اين كار در نظرها اهميتي داشت،چنان چه جمعيتي هم از اين راه استفاده مي كردند.
خوش صحبتي و اخلاق نيك او در معاشرت با همه ي طبقات خصوص عوام كه هميشه مجلس خود را به اشعار و حكايات مضحك به طرب مي آورد بيش از هر چيزي جلب قلوب مي ساخت.
وفات او كه در سال هزار و سيصد و سي و نه واقع شد و مكشوف گرديد كه با مقدمات سابقه متروكات نگذارده بيشتر از ايام حيات،اهالي اصفهان را به او ارادتمند ساخت.مقبره ي او در تخت پولاد در تكيه ي كازروني (1) است.
 

**فرزند ملا مهدي بن حاج محمد بن حاج محمد باقر بن ملا علي.

از اجله ي علما و فقها و مدرسين،و از مجتهدين بزرگ،و مراجع در اصفهان بوده،در حدود سال 1260 متولد گرديده،در اصفهان خدمت مير محمد صادق كتابفروش،و ميرزا محمد حسن نجفي؛و در نجف در محضر حاج سيد حسين ترك،و حاج ميرزا حسين خليلي تحصيل نموده،پس از مراجعت،در مدرسه ي نيم آور ساكن،و به تدريس و تأليف و ترويج اشتغال جسته،و در اثر حسن سليقه و اخلاق پسنديده و صفات حميده كه در بين امثال و اقران خويش بدآنها ممتاز بوده،خواص و عوام را به خود جذب نموده،و مورد توجه قاطبه ي طبقات گرديده،و رياست و شهرتي زايدالوصف به هم رسانيده،و تقريباً مدت ده سال آخر عمر،مرجع تمام مرافعات و حكومات شرعيه ي اصفهان و توابع بوده،و چون محضر او از كليه ي پيرايه ها عاري و مبرا بوده، و خود شخصاً به امور رسيدگي مي- فرموده،و ملاحظه ي هيچ كدام از دو طرف دعوا نمي نموده،و از رشوه و ارتشا به غايت دور بوده،و دعوت هر فقيري را از محلات بعيده بدون تحميل كلفتي اجابت مي فرموده،محبوب القلوب عموم واقع شده.
عالمي خوش بيان،و مجلس درس و مباحثه و مجالس خصوصي او محشون از لطايف و ظزايف بوده،و شوخي هاي لطيف،و خوش صحبتي ها از او نقل مي كنند.
كتب زير از تأليفات اوست:
1. حاشيه بر طهارت شيخ؛
2. ديوان اشعار با تخلّص (مهدوي)؛
3. رساله اي در اصول دين؛
4. رساله اي در صيغ عقود؛
5. رساله ي عمليّه؛
6. رساله در حجيت مظنّه؛
7. رساله در شهرت؛
8. تذكره القبور،
كه معروفترين تأليفات ايشان است،و در آن شرح حال قريب يكصد نفر از دانشمندان و علما و عرفا و شعراي مدفون در شهر و توابع اصفهان را به طور خلاصه ذكر مي كند،و كتاب كوچك و مفيدي است،و در سال 1328 در زمان حيات مؤلف به طبع رسيده،و از همان روزهاي اول مورد توجه واقع شده،و جمعي از دانشمندان بر آن حواشي و تتميم نوشته اند.
و نويسنده ي اين كتاب،در سال 1369 براي مرتبه ي دوم آن را با ملحقات و اضافاتي كه چندين برابر اصل كتاب بود به نام (رجال اصفهان) به طبع رسانيدم.
مرحوم گزي در شب پنج شنبه 13 ذي حجه الحرام 1239 وفات يافته،در تخت فولاد مدفون گرديد،و سپس مرحوم آقا سيد محمد باقر درچه اي را در جنب او دفن كرده،و مرحوم حاج محمد حسين كازروني جهت ايشان تكيه اي بنيان نهاده كه در آن جمعي كثير از علماي اخيار،و فضلا و تجار مدفون شده اند.
مرحوم حاج ملا مهدي چنان كه آخوند گزي درباره ي او فرمايد:
در خيرخواهي و اصلاح امور شرعيه و غيرها ممتاز بوده،قبرش در قبرستان قريه ي گز مي باشد.
 

پي نوشت:

1. در اصل تكيه ي كازروني

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 180 و 181.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 786 – 788.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

هماي شيرازي

از متأخرين "مجمع الفصحاء".اسمش ميرزا محمد علي.اصلاً اسم او رضا قلي خان بوده ليكن خود او در صدد پنهان ساختن اسم بوده از اين جهت صاحبات تذكره ي اسم او را مختلف نوشته اند. فرزند ملا بديع خان بن ملاشاهشهان از ايل بيات فارس.
در بدايت حال نزد علماي فارس تحصيل علوم ادبيه كرده،پس به مسافرت مايل آمده،چندي در بلاد عراق عرب و عجم سياحت كرده،عاقبت در اصفهان سكونت نموده،به صلات بزرگان آن ديار مؤونت مي گذارده. غالباً در كسوت و سلك درويشان [بوده] است. مصاحب با فقرا و گريزان از بزرگان،به قناعت مي گذارند.طرب،عنقا و سهي فرزندان رضا قلي خان هما مي باشند و هر كدام در فن و شعر و ادب بر همگنان خود سبقت داشتند و از شعراي معروف اصفهان بودند.مخصوصاً طرب،خط نستعليق را به قلم جلي نيكو مي نوشت و نسبت به ديگران وارسته تر بود.
وفات او در سنه ي يك هزار و دويست و نود. از اوست:
زاهد كه از حلال شناسد حرام را
او از چه خورد خون دل خاص و عام را
شربت به دست غير و به جام حبيب زهر
انصاف ده كه من بستانم كدام را
و نيز:
چرخ،خاكستر ما را كند اكسير مراد
گر بسوزند به عشق تو صنم،پيكر ما
و نيز:
با گدايي در ميكده خوش باش كه جم
داشتي حسرت خشتي كه تو را بالين است
و نيز:
مي خواست شمع سرّ غمش سازد آشكار
ديدي چگونه آتشش اندر زبان گرفت
و نيز:
در خور مستي ما رطل و خم و ساغر نيست
ما از آن باده كشانيم كه دريا زده ايم
و نيز:
تا به كويش پا نهادم،اختيار از دست دادم
مدعي آن عاشقي باشد كه دارد اختياري
 

**رضا قلي خان بن ملا بديع بن ملا شاه جهان شيرازي.

عالم عارف،و اديب شاعر،از مشاهير شعرا وگويندگان،و از عرفاي مشهور قرن سيزدهم هجري است. (1) در 1212 درشيراز متولد شده،و در قبل از ظهور روز پنج شنبه 12 ربيع الثاني در سال 1290 در اصفهان وفات يافته،در پاي ستون جنوبي صحن امامزاده احمد مدفون گرديد.
ماده تاريخ وفاتش را سيد محمد بقا گويد:
چو از بهر سراي جاوداني
هما را زين سرا برچيده شد فرش
بقا گفت از براي سال فوتش
هما شدن بال زن در سايه ي عرش
دوران عمر او ازخدمت نظام شروع شده،سپس استعفا داده،چندسالي به تحصيل علوم از فقه و اصول و ادب رغبت نموده،در نجف به درس صاحب (جواهر) حاضر شده،و در خدمت ميرزاي سكوت وارد مراحل عرفان گرديده،چندين سال به سير در آفاق وانفس پرداخته،و ممالك عراق و هند و پاكستان را سياحت نموده،سرانجام در اصفهان رحل اقامت فكنده،در نزد عموم طبقات از علما و عرفا و شعرا و ديگران معزز و محترم بوده. (2)
ديوان اشعارش به نام (شكرستان) به همت اولادش به طبع رسيده.
از اشعار اوست:
ما را نه غم جنت و نه حسرت حوراست
با دوست خيال دگري عين قصور است
بي روي تو گر صبر ندارم عجبي نيست
دارم عجب از آن كه تو را ديد و صبور است
وي را پنج پسر و سه دختر بوده،و اولاد و عقاب او در طهران و اصفهان ساكن،و عموماً اهل فضل و كمال و شعر و ادب مي باشند،و همگي به مناسبت تخلّص جدشان به همايي معروفند.
سه نفر از پسرانش كه اهل علم و ادب بوده اند عبارتند از:
1. ميرزا ابوالقاسم محمد نصير متخلّص به (طرب).
2. ميرزا محمد حسين ملك الشعراء متخلّص به (عنقا).
3. ميرزا محمد سها،شاعر اديب عارف پيشه،متوفّي در 23 ماه صفر سال 1238،مدفون در تخت فولاد،در جهت شمالي تكيه ي كازروني.
 

پي نوشت ها:

1. رجال اصفهان،172،مجمع الفصحاء،6 : 1172،مكارم الآثار: 433 ، طرايق الحقايق 3 : 218 ، و مقدبمه ي ديوان طرب و غيره.
2. مقدمه ي ديوان طرب: 236

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 606 و 607
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،صص 1014 و 1015

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

ميرزا محمد علي خان سروش

ميرزا محمد علي خان سروش (شاعر)اصلش از سده اصفهان از متأخرين (مجمع الفصحاء)، (1) به روزگار جواني در شهر اصفهان تحصيل كمالات مي كرده و با طبع موزوني كه داشت به شاعري رغبت نموده به مداحي بزرگان اصفهان مي پرداخت،بعد از آن بناي مسافرت را گذارد بيشتر بلاد ايران را گرديده عاقبت در تبريز متوقف شد،و قهرمان ميرزا فرزند نايب السلطنه،او را متنعّم و موظّف كرد.
در تبريز به مداحي حكمران [آذربايجان] و محمد خان زنگنه اي پيشكار آذربايجان مي گذرانيد تا به توسط محمد محسن ميرزا،سبط فتحعلي شاه به دربار ناصرالدّين ميرزا وليعهد دولت راه يافت.
در موقع جلوس ناصرالدّين شاه به سلطنت از مخصوصين او بود،و در ايّام اعياد تهنيت گوي بود،و اين كار تهنيت سرايي اعياد اختصاص به او يافت و ملقّب به شمس الشعراء شد،صاحب ضياع و عقار و مكنت بسيار گرديد،و تتبع طرز شعراي قديم را نمود،مانند فرخي و معزي و غير هم. و علاوه بر قصيده گويي چندي هم به گفتن مثنوي پرداخت و غزوات اوليه اسلام را منظوم نمود. در سنه هزار و دويست و هشتاد و پنج در گذشت.
از اوست:
از بس كه پر از چين بود آن زلف شبه رنگ
كرده است به رخسار تو جاي نگه تنگ
من بنده آن عارض و آن لب كه تو گويي
گل داده به دو بوي و مي داده بدو رنگ
از عنبر و از مشك به ده گام رود بوي
بوي سر زلف تو رود تا به دو فرسنگ
 

**ميرزا محمد علي

قريه ي سده ي ماربين اصفهان متولد شده،از ابتداي جواني به كسب علم و دانش پرداخته، و بعداً (2) به شعر گفتن پرداخت.سپس به مسافرت پرداخته،در تبريز نزد قهرمان ميرزا پسر نايب السلطنه عباس ميرزا راه يافته،و به وسيله ي محسن ميرزا ميرآخور به دربار ناصرالدين شاه كه در آن وقت وليعهد بود راه يافته،و چون وي به سلطنت رسيد با او به طهران آمده،در طهران معروف و مشهور شده،و از طرف شاه به (شمس الشعراء) معروف گرديد.
ديوان اشعارش متضمّن مثنوي و غزل و قصايد زيادي است در مدح پادشاه و امراي وقت،كه آن را به سبك قدما سروده،و موسوم است به (زينه المدايح). ديگر از آثارش: الهي نامه و ساقي نامه است.
فوتش در 1285 روي داده است. (در مآثر و الآثار فوت را 1275 مي نويسد،و تاريخ اول را از منتظم ناصري ومجمع الفصحاء است)
 

پي نوشت ها:

1. در مقدمه اي به قلم استاد جلال الدّين همايي،در شرح حال سروش مي خوانيم: (ميرزا محمد علي خان متخلص به (سروش) ملقب به شمس الشعراء فرزند قنبر علي سده ي اصفهاني از مردم كلّه فروشان از (سه محل) با سه قريه ي معروف (سده) از بلوك ماربين در سه فرسنگي شهر اصفهان است،و ولادتش در قريه ي مذبور در حدود سال يك هزار و دويست و بيست و هشت و وفاتش در 57 سالگي به سال 1258 يك هزار و دويست و هشتاد و پنج قمري به طهران اتفاق افتاد و جنازه ي او را از طهران به قم نفل كردند.
سروش از دهقان زادگان سده بود،پدرانش مردمي فقير و بي نام و نشان بودند و به كاسبي و مشاغل دهقاني روزگار مي گذاشتند،اما سلسله ي نسب خود را نجم ثاني از سرداران نامدار شاه اسماعيل صفوي منتهي مي كرد و نياكان خود را (پيشكار ملوك) مي خواند و به اين انتساب افتخار مي كردبا اين كه حقيقتاً خود او بايستي مايه ي افتخار و مباهات آباء و اجدادش باشند ...
سروش در حدود 57 سال روزگار گذاشت و قسمتي از عهد سلطنت فتحعلي شاه (1212 – 1250) و تمام دوره ي محمد شاه (1250 – 1264) و حدود بيست سال از پادشاهي ناصر الدين شاه (1264 – 1313) را درك كرد. ر.ك (مقدمه ي ديوان سروش،ص 15-1) (مقدمه ي ديوان سروش،ص20- 17)
2. مجمع الفصحاء 2: 184 ، مآثر والآثار: 276.

منابع:

*رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 291 و 292.
**دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد دوم،1384،چاپ اول،ص 665.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

ميرزا ابوالحسن مديسه اي اصفهاني

از اهل مديسه ي لنجان اصفهان. در مدرسه ي ميرزا حسين بيدآباد سال ها سكونت داشت و نزد آقا سيّد علي كتابفروش علوم شرعيه و رياضيات و بعضي علوم متفرقه را در اصفهان تحصيل كرده. براي تكميل به نجف مهاجرت نمود و تا آخر ايام حيات آقاخوند ملا محمد كاظم خراساني حاضر مجلس درس و مستفيض بود. به سبب مجاهدت زيادي كه در تحصيل داشت با اخلاق پسنديده از فروتني و حيا و حفظ حقوق و امانت و درستي با ديانت و وارستگي،خداوند متعال پس از وفات آقاخوند خراساني،او را به مقام شخص اولي روحاني شيعه نايل ساخت.
 

رجال و مشاهير اصفهان،تأليف مير سيد علي جناب،1385،چاپ اول صص 495 و 496.

amuzesh2005 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6524
|
تاریخ عضویت : مهر 1387 

آیة الله شهید سید حسن مدرس

ابن سيد اسماعيل بن مير عبدالباقي بن مير عابدين طباطبايي.
عالم مجاهد جليل،و مجتهد سياسي،جامع معقول و منقول،فقيه متكلّم. اصل ايشان از سرايه از دهات كچويه بلوك (1) اردستان مي- باشد،به شهرضا منتقل شده و مير عبدالباقي در آنجا از دنيا رفته و مدفون شده است.
مدرس در حدود سال 1287 در سرايه متولّدگرديده و در نزد پدرش كه از افاضل خطبا (2) و فضلا بوده مقدمات علوم را بياموختنه،در شش سالگي به اتفاق خاندانش به شهرضا منتقل گرديد. در حدود 1308 پدرش وفات يافته است.
مشاراليه مدت سيزده سال در اصفهان نزد فضلاي اين شهر مانند: ميرزا عبدالعلي نحوي ، و جهان گير خان قشقايي ، و آخوند كاشي ، و آقا محمود مغني و ديگران تحصيل نموده،و مدت هفت سال در نجف به درس آقا سيد محمد كاظم يزدي،و آخوند خراساني،و ملا علي نهاوندي حاضر شده،سپس به اصفهان مهاجرت نموده،و در مدرسه ي جدّه سكونت كرده،و در فقه و اصول به تدريس اشتغال جسته.
سپس در دوره ي دوم انتخابات مجلس شوراي ملي،به عنوان مجتهد طراز اول از طرف علما انتخاب و شركت نموده،و در دوره ي بعد،از طرف مردم طهران انتخاب گرديده،و جمعاً 5 دوره در مجلس شركت داشته،ضمناً در مدرسه ي سپهسالار نيز تدريس مي- نموده است.
در اين ادوار به عنوان ليدر اقليّت شناخته شده،و دو مرتبه او را مي خواسته اند ترور كنند كه در هر دو دفعه جان بدر برده. سال ها در شهرهاي مختلف زندان بوده،سرانجام در شب 28 رمضان المبارك سال 1357 به دستور شاه رضا پهلوي در كاشمر شهيد شده،در امام زاده ي آنجا مدفون گرديد.
آقاي ابراهيم خواجه نوري در كتاب: (بازيگران عصر طلايي)، و آقاي حسين مكّي در كتاب: (مدرس قهرمان آزادي) و آقاي عبدالحسين هوشمند راد شيرازي در كتاب: (سرگذشت مرحوم سيد حسن مدرس) ، و مرحوم عبدالله مستوفي در (شرح زندگاني من) و ديگران شرح حال او را نوشته اند،طالبين مراجعه نمايند. (3)
 

پي نوشت ها:

1. آتشكده ي اردستان 2: 300.
2. نقباء البشر 1: 382.
3. كتاب (مدرس مجاهدي شكست ناپذير) نوشته ي جناب آقاي عبدالعلي باقي يكي از آثار پر ارزش و خواندني درباره ي شهيد آيت الله سيد حسن مدرس است. كتاب (مدرس شهيد نابغه ي ملّي) نوشته ي جناب آقاي علي مدرسي نوه ي دختري مدرس كه در چاپ اخير به نام (مدرس مرد روزگاران) ناميده شده،و كتاب دو جلدي (مدرّس) از انتشارات بنياد تاريخ انقلاب اسلامي نيز از منابع غني جهت بررسي احوال و افكار اين مرد بزرگ مي باشند.

منبع:
*دانشمندان و بزرگان اصفهان،تأليف مرحوم مصلح الدين مهدوي،جلد اول،1384،چاپ اول،صص 483 و 484.