مشاهیر اصفهان
ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني (شاعر قرن دوازده اصفهان)
قسمت اول
چکيده:
اينک ما در سال هاي نخستين قرن 21 قرار داريم و قافله شعر و ادب فارسي با طي نمودن مسيري پرافتخار هم چنان با کوله باري از حکمت و معنويت به راه خود ادامه ميدهد. مکتب عالم شمول شعر فارسي، طي قرون متمادي نابغه هايي نظير رودکي، فردوسي، خيام، سعدي، حافظ، کمال و ده ها تن ديگر را در آغوش پرورانيده و به دنياي ادبيّات و فرهنگ تقديم نموده است که نه تنها مايه افتخار ما- فارسي گويان- بلکه از افتخارات ادبيّات جهاني به شمار مي روند. اين مکتب در طول تاريخ پرنشيب و فراز خود در مقابل آفت هاي سياسي، نظامي، اجتماعي و فرهنگي استوار ماند. از طوفان هاي تاريخ، سالم به درآمد و شکوه، اهميّت و ارزش خود را جاويدان ساخت. شعر پارسي طي دوران گذشته توسط رودکي و کمال (در ماوراء النهر)، سعدي و حافظ(در ايران)، جامي و مولوي(در افغانستان) و امير خسرو بيدل(در هندوستان) رشد و نمو يافت و عالم گيرشد. به عقيده شرق شناس معروف چک، ايرژي بچکا: «سرنوشت تاريخي اين دو گروه (ايرانيان باختري و خاوري) از زمان هاي باستان با يکديگر پيوند ناگسستني داشته و سبک هاي آثار ادبي آنان به ويژه در قرن هاي 9 تا 15 ميلادي (قرن هاي سوم تا نهم هجري) به هم پيوسته و از يکديگر جداناپذير بود» و يا به عبارت محقق شناخته ايراني، شفيعي کدکني: زبان فارسي در پهناي جغرافيايي وسيع اش(از ايران و آذربايجان گرفته تا ماوراء النهر و فارس و هند) تابع يک جريان بود و شاعران بزرگي که کار آنها سرمشق اديبان هر قرني شمرده مي شد، همان يک گروه معيني بودند.
اما از اوايل قرن دهم هجري يک مرزبندي قوي اي ميان ايران و ماوراء النهر به وجود آمد که عامل آن روي کار آمدن صفويان در ايران(905-1135) (1) و شيباني ها در ماوراء النهر(1599-1500) بود. اين دو دودمان به لحاظ سياسي و مذهبي اختلافات شديدي با يکديگر داشتند و جنگ هاي خونيني هم ميان آنها به وقوع پيوسته است که بحث مفصل در اين موضوع از مجال اين نوشته بيرون است. الغرض، تأثير اين مرزبندي سياسي بر ادبيات و ذوق و سليقه به تدريج بيشتر و بيشتر شد تا آن که اين «خاک غزل پرور» (2) و اين «ديار عشق و شعر و شرع» (3) را از هم جدا و به دو حوزه مستقل تقسيم نمود. شگفت اين که پس از صفويان و شيباني ها نيز تلاشي براي ايجاد وحدت ميان اين دو خطه فارسي گو از سوي امرا و سلاطين دور، صورت نگرفت(چون با منافع سياسي آنان سازگار نبود). اين جدايي با تسلّط روسيه، پادشاهي بر آسياي ميانه(1868 م)، پيروزي انقلاب بلشويکي در روسيه(1917م) و سپس در بخارا(1920م)، تشکيل اتحاد جماهير شوروي سوسياليستي(1922م) و بالاخره تغيير الفباي فارسي در آسياي ميانه، اولا به لاتين(1930 م ) و بعداً سيرليک(1940م) به اوج خود رسيد. اين است که امروزه اگر چه در جاي جاي سرزمين پهناور ايران اشعار ابوعبدالله رودکي و کمال خجندي را مي آموزند و به آثار آن ها افتخار مي کنند و گرچه در هر کوي و برزنِ ديار زيبا منظر تاجيکستان غزل سعدي و حافظ به گوش مي رسد. ولي اين تعريف در مورد شاعران 400-500 سال اخير اين دو حوزه مصداقي ندارد و دانش جويان و دانش پژوهان تاجيک و ايراني آگاهي اندکي از زندگي و آثار قلمکشان اين دوران کشور مقابل در اختيار دارند.
خوشبختانه با استقلاليت تاجيکستان(سال 1991م) و گشاده شدن سفارت خانه هاي تاجيکستان و ايران در تهران و دوشنبه، روابط ميان اين دو کشور هم خون و هم نژاد در تمامي زمينه ها به خصوص در زمينه فرهنگي، گسترش چشم گيري يافت. رفت و آمد هيأت علمي و فرهنگي، برگزاري کنفرانس و سمينارها در موضوعات مختلف زمينه آشنايي و شناخت بيشتر ميان هم زبانان را فراهم کرد. طي اين سال ها، مقاله و رساله هاي ارزشمندي در تاجيکستان راجع به وضع ادبي و قلم به دستان سده هاي اخير ايران روي چاپ آمد که خدمت شاياني است براي شناساندن اديبان ايراني به تاجيکان. در ايران هم، محقّقان توجّه و علاقه خاص به اديبان تاجيک ظاهر کردند که در اين زمينه مي توان به انتشار کتاب هاي «چشم انداز شعر امروز تاجيکستان» (4)، خورشيد هاي گمشده (5)و چندين کتاب و رساله و مقاله ي ديگر اشاره کرد.
ضمن قدرداني از همه کساني که در اين جاده زحمت کشيده اند، اين حقيقت را هم نمي توان کتمان کرد که کارهاي انجام شده در تاجيکستان و ايران در جهت چاپ و انتشار آثار اديبان کشورهاي يکديگر ناکافي است و به هيچ وجه نمي توان آن را جبران دوري هاي 500 ساله ناميد. لذا اميد است، هم مسؤولين حکومتي و هم محقّقان و انديشمندان تاجيک و ايراني در آينده راجع به آموزش آثار اديبان کشور يکديگر و معرفي آنها به مردم، همت بيشتري به خرج دهند. رساله اي که اينک در دست داريد گامي است در همين راستا.
واژه هاي کليدي: حضرت موسي بن جعفر، پادشاهان صفوي، حکيم باشي، منصب حکومتي، نوادگان
زندگي نامه طبيب اصفهاني
يکي از شاعران خوش ذوق و تواناي قرن 12 ايران که از زمره شاعران ناشناخته ايراني در تاجيکستان محسوب مي شود، طبيب اصفهاني از شعراي(يا بهتر بگوييم از طبيبان) دربار نادرشاه افشار است.
چنان که از نام خانوادگي اش پيداست وي از اهالي اصفهان بوده و در سال 1127 هـ.ق در همين شهر متولد شد و به عقيده مورخان ملازمتش در دربار نادرشاه به خاطر طبابت بوده تا شعر و شاعري.
طبيب اصفهاني از سيد زادگانيست که نسبش به حضرت موسي ابن جعفر(ع) نبيره پيامبر گرامي اسلام(ص) مي رسد. اسم کامل اين شاعر، ميرزا عبدالباقي پسر ميرزا عبدالرحيم مي باشد. اجدادش جملگي طبيب و حکيم باشي هاي (6) پادشاهان صفوي بوده، سلسله طبيب اصفهاني به حکيم سلمان جهرمي، طبيب و حکيم باشي شاه عباس اول صفوي مي رسد، بدين ترتيب: ميرزا عبدالباقي پسر ميرزا عبدالرحيم پسر ميرزا محمد باقر پسر ميرزا محمد صادق پسر ميرزا محمدرضا پسر ميرزا محمد پسر ميرزا سلمان جهرمي.
خاندان طبيب اصفهاني، يکي از خاندان هاي اصيل و نجيب ايران بوده، مشهورترين فرد آن سلمان جهرمي است. چنان که از تخلصّش پيداست وي ساکن شهر جهرم از توابع شيراز بوده. اوايل قرن 11 هجري قمري، يکي از سلاطين فاتح و مشهور ايران، شاه عباس اول، او را با کمال اعزاز و احترام به اصفهان (پايتخت) دعوت مي کند و به او عنوان «حکيم باشي» را مي دهد. بدين ترتيب فرزندان اين سلسله با تخلّص «اصفهاني» تا پايان عمر نادرشاه و چندي هم در دربار کريم خان زند(يعني حدود 170 سال) وظيفه مهم حکيم باشي را در ايران عهدار بودند.
عموماً خاندان طبيب اصفهاني از همان دوران شاه عباس اول تا روزگار ما در شيراز و اصفهان و تهران، صاحب جلال و مقام بوده؛ ازين خاندان، طبيبان، حکيمان، عالمان، اديبان، شاعران، رجال سياسي و فعّالان اجتماعي ناموري برخاسته اند. اگر از دوران طبيب اصفهاني مدت زيادي نگذشته است ولي متأسفانه درباره تاريخ دقيق تولد و وفات او اختلاف زيادي وجود دارد. به عقيده کيوان سميعي، معتبرترين قول اين است که طبيب در سال 1127 در دارالسلطنه اصفهان به دنيا آمده است. آقاي سميعي در اين بيان خود به کتاب«رياض الشعراي» لکزي داغستاني(تخلّصش «واله») استناد مي کند. زيرا واله پس از حمله محمود افغان به اصفهان (1135) رو به هندوستان آورده بود و سال ها بعد، زماني که طبيب اصفهاني همراه با نادرشاه افشار به دهلي رفت واله او را ملاقات کرد و تاريخ تولد طبيب را از خود او پرسيد. به همين خاطر تاريخ 1127 هـ.ق، که واله داغستاني آن را در «رياض الشعراء» تاريخ تولد طبيب اصفهاني مي داند، از نظر محققّان آثار طبيب، معتبرترين قول است. درباره تاريخ وفات طبيب اصفهاني نيز مورخان و تذکره نويسان اختلاف دارند. علي اکبر دهخدا در لغت نامه مشهور خود، رضا قلي خان هدايت در «مجمع الفصحاء»، احمد خاتمي در «پژوهشي در نثر و نظم دوره بازگشت ادبي» و عبدالرفيع حقيقت در «شاعران بزرگ ايران» تاريخ وفات طبيب را در سال 1168 هـ.ق. ذکر کرده اند. جابرانصاري در کتاب «ري و اصفهان و همه جهان» وفات طبيب را به سال 1167 هـ.ق. و هدايت در «روضه الصفا» وفات او را قبل از سال 1167 هـ.ق. دانسته اند. اما معتبرترين قول اين است که وفات شاعر را در سال 1171 و در سن 44 سالگي بدانيم زيرا روي تخته سنگ مرمري که بالاي قبر طبيب گذاشته شده، سال وفات او روشن و واضح و خوانا 1171 هـ.ق. نوشته شده است. هم چنين مصرع تاريخ فوت هم روي قبر نوشته شده و آن چنين است. «بزم جنت منزل آن زبده سادات باد» که بر اساس حساب معروف ابجد رقم- 1171 را افاده مي کند. اما درباره ي مکان قبل طبيب اصفهاني اختلافي نيست و آن در «تخت پولاد» اصفهان رو به طرف «لسان الارض» واقع شده است. بنابراين، طبيب اصفهاني بين سال هاي 1127 تا 1171 زندگي کرده و 44 سال عمر ديده است برويم به سراغ سرگذشت او.
پدر طبيب اصفهاني، ميرزا محمد رحيم ابن ميرزا محمد باقي حکيم باشي دربار دو شاه صفوي(شاه سليمان و سلطان حسين) بود. محمود افغان پس از تسخير اصفهان، سي صد تن از مقامات کشوري و لشکري ايران را در سال 1136 به قتل رساند که ميرزا محمد رحيم يکي از آنها بود. بدين ترتيب، طبيب در سن 9 سالگي از پدر يتيم ماند و چنان که از يک بيت وي بر مي آيد، مادرش را نيز در اوان کودکي يا نوجواني از دست داده است:
منم که روز ازل از من آسمان و زمين
محبت پدري، مهر مادري برداشت
القصّه، طبيب اصفهاني از همان دوران کودکي و در روزگار پرآشوب کشورش، جدا از پدر و مادر، با ناملايمات زمان و بي مهري هاي سرنوشت به راه مستقل زندگي قدم نهاد و طبيعي است که رنج هاي فراواني هم ديد. شايد همين انس با درد و از نزديک لمس کردن سختي هاي زندگي بود که بعد ها وي در دربار شاهان آوازه دار و جهانگشا نيز فريفته ماديات نشد و مدام انيس و مونس دردمندان بود. طبيب با آن حالات روحاني و طينت عالي که داشت خود را حتي در مرکز قدرت و خانه عيش و طرب هم، تنها مي ديد و گاه چنان مأيوس و غمگين مي شد که فرياد مي زد:
دلتنگم و پرواز گلستان هوسم نيست
گلزار به آسايش کنج قفسم نيست
مي گريم و چون شمع، اميدي به کسم نيست
مي نالم و مانند جرس، دادرسم نيست
چيند همه کس دامن گل زين چمن و من
چون غنچه به جز چيدن دامان، هوسم نيست
درباره معلومات و ميزان تحصيلات طبيب هم به مانند ساير گوشه هاي زندگي وي اطلاع دقيقي در دست نيست، اما يک چيز مسلم است که در علم طب، تحصيلات را به درجه کمال رسانده است. با توجه به اين که در آن زمان، علم طب مانند ساير علوم حکومت، اساساً به زبان عربي تأليف و تدريس مي شد، طبيعي است ه طبيب اصفهاني هم، زبان عربي و صرف و نحو را در سطح بسيار بالا فرا گرفته بود. و چون حکيم باشي دربار بود (و «حکيم باشي» به جز طبابت شاه وظيفه نديمي و مستشاري در اداره ي امور دولتي و عزل و نصب بعضي از درباريان را نيز بر عهده داشت)، از سياست و علوم مديريت نيز با خبر بود و از آن جا که اشعار شيوايي هم سروده است، پس؛ از فنون وابسته به شعر و ادبيات نيز(هم عربي و هم فارسي) به خوبي آگاه بوده است.
چنانکه قبلاً هم گفتيم طبيب اصفهاني بيشتر به شغل طبابت شهرت داشت و هم نشيني او با نادرشاه بيشتر به خاطر طبابتش بوده تا شاعري. خود طبيب هم علاوه بر آن که در همه غزلياتش تخلّص «طبيب» را به کار مي برد، گه گاهي به صورت مستقل به شغل طبابتش اشاره مي کند.
از طبيبي خسته، گر احوال پرسندت بگو
ديدمش در بستر غم ناتوان افتاده است
و نيز گفته است:
آيين وفا کار طبيب است که باشد
او را غم ياران و کسي را غم او نيست
درباره سفرهاي طبيب اصفهاني، تذکره نويسان چيزي ننوشته اند تنها مؤلف تذکره «روز روشن» آورده است که: «وي از طبيبان با عزت نادرشاه قهرمان ايران بوده و در رکابش به هندوستان سفر کرده است» به اين گفته مؤلف تذکره «روز روشن» مي توان نقل علي خان لکزي داغستاني(واله) را هم اضافه کرد که در زمان سفر به هندوستان طبيب اصفهاني را در دهلي ديده است. البتّه دور از احتمال هم نيست که طبيب در تمامي (يا اکثر) لشکرکشيهاي نادرشاه وي را به عنوان حکيم باشي همراهي کرده باشد اما مسلماً وي به نجف اشرف سفر کرده و به زيارت مرقد مطهر امير المؤمنين، علي (ع) مشرّف شده است که اين موضوع از مضمون قصيده اي که در نعت آن حضرت (ع) سروده است، بر مي آيد:
درگهت را که هست غيرت طور
اينک اينک رسيدم از ره دور
شکر ايزد که گشت چشم و دلم
خود از اين فيض، رشک چشمه نور
طبيب، شاعر مديحه گو نبوده و اکثر تذکره نويسان به اين ويژگي او اشاره کرده اند. مي توان گفت اگر حکيم باشي بودنش در دربار، شغل ميراثي نبود، شايد اصلاً به قصر نادر و يا هر شاه ديگري پا نميگذاشت و آن جا هم که بود(در دربار)، علي رغم امکانات زياد جهت مدح و ثناي شاه و کسب مال و ثروت و مقام و مرتبه، حتي يک شعر در مدح نادر شاه ندارد، برعکس از بي عدالتي هايي که بر اثر جنگهاي دائمي و ناآرام، نسبت به اهالي مي شد و شاه و فرمانروايانش به آن بي توجه بودند، شکوه مي کرد و مي گفت:
در دياري که مَلِک خود ستم آغاز کند
داد خواهان به که نالند زبي دادگران؟
چو باشد مايل بي داد شاهي
چه خيزد از فغان دادخواهي؟
طبيب پس از مرگ نادرشاه مدت کوتاهي هم حکيم باشي کريم خان زند بوده، سپس به زادگاهش برمي گردد و کلانتري اصفهان را اختيار مي کند که اين به سال هاي آخر عمر او راست مي آيد. ضمناً خود همين نکته(کلانتري) دليل گوياايست بر محبوبيت طبيب نزد مردم. زيرا در زمان صفويه تا قاجاريه، کلانتران بر خلاف حکّام بلاد (که از جانب پادشاه منصوب مي شدند) توسط مردم از ميان معتمدين شهر انتخاب مي شدند و گاهي هم اين منصب وراثتي مي شد. نهايت، وي از بهر جاه و منصب گذشت و کاملاً رو به شعر و عرفان آورد. طبيب منصب کلانتري اصفهان را به برادر کهترش ميرزا عبدالوهاب واگذار کرد و چند سال آخر عمر را در تنهايي و يا هم نشيني با اهل فضل و ادب سپري نمود. جالب است بدانيم در زماني که اختلاف و حتي درگيري ميان برادران و يا پدر و فرزند به خاطر کسب قدرت و نفوذ، يک کار عادي شده بود طبيب، کاملاً اختياري و با همّت بلند و غناي طبع، منصبِ کلانتري را به برادرانش سپرد. در اين باره همه محقّقان اتّفاق نظر دارند و نيز اين موضوع (يعني اختياراً واگذار شدن کلانتري از سوي طبيب) از شعرهاي خود او نيز به خوبي برداشت مي شود:
در پيش ما که بي سرو سامان عالميم
دردسري به منت افسر نمي رسد
نگاهي به سرگذشت طبيب نشان مي دهد که ابيات فوق فقط يک شعار و يا آرمان نبوده بلکه ديدگاه، رفتار و کردار واقعي او را بيان مي کند. زيرا اگر طبيب، منصب کلانتري اصفهان را در سال هاي آخر عمر، واگذار کرده باشد(و عمر او هم 44 سال بيش نبوده است) پس در حدود چهل سالگي که اوج دوران جاه طلبي انسان است، دست به چنين کاري زده است. طبيب اصفهاني در اين عزم خود استوار ماند و تا آخر عمر ديگر به دربار و قدرت و مقام برنگشت. او چند سال باقي مانده از عمر خويش را در هم نشيني با سيد علي مشتاق، شاعر آوازه دار هم شهري خود، (دوران زندگي 1101- 1171) و تني از فضلاي زمان، مانند عاشق اصفهاني، لطف علي آذر، سيد محمد شعله و ديگران سپري کرد. وي در يک غزل خود با چنين بيتي به ميرسيد علي مشتاق عرض ارادت مي کند:
رسد اين طرفه غزل کاش به مشتاق، طبيب
واي بر آن سخني کو به سخندان نرسد
طبيب از اعضاي فعال «انجمن ادبي مشتاق» بوده و در رواج و رونق سبک بازگشت ادبي خدمات ارزنده اي نموده است. محققّان آثار طبيب، همگي بر اين نکته تأکيد کرده اند که وي در چند سال آخر عمر فقط به کار شعر و شاعري پرداخته و اغلب در گوشه نشيني به سر برده است. وي همين سال ها احتمالاً با تشويق سيد علي مشتاق ديوان خود را مرتب گرداند و چون گنج ارزشمندي براي آيندگان به يادگار گذاشت.
درباره ازدواج طبيب و فرزندان وي هيچ اطلاعاتي در دست نيست. دانشمند ايراني، مجتبي برزآبادي فراهاني در مقدمه ديوان طبيب از نشاط اصفهاني (1244-1175) به عنوان نواده طبيب ياد مي کند و مي نويسد:«از جمله شخصيّت هاي مهم اين خاندان نشاط اصفهاني است که نواده طبيب است.»
هم چنين در تذکره ها از فردي به نام عبدالباقي (دوم) به عنوان نوه طبيب اصفهاني ياد شده که با تخلّص «باقي» شعر مي گفته است.«نکته جالب درباره «باقي» اين است که وي هم به مانند پدر بزرگش طبيب اصفهاني، پس از مدتي تصدي شغل کلانتري اصفهان، از اين سمت استعفا کرده است. تاريخ تولدش در تذکره ها نيامده است، اما تاريخ وفات او را کيوان سميعي به نقل از «نگارستان دارا» سنه 1238 ذکر کرده است.
در پايان، اين نکته را هم بايد افزود که طبيب اصفهاني، علاوه بر طبابت و شاعري، شخصيت عالي دارد که مي تواند براي هر فرد صاحب دل، الگو و نمونه عبرت باشد. در يک کلام، او شخصي گوشه گير، کم حرف، محزون، بردبار، متين، بي آزار و خيرخواه بوده است.
پی نوشت ها :
1- سال شماري در اين رساله با تقويم هجري قمري است و جايي که ميلادي باشد با حرف «م» اشاره مي شود.
2- اشاره به مصر نادر پور: من عاشق آن خاک غزل پرور پاکم
3- اقتباس از بيت عطار عشق و شعر و شرع با هم ساختند، زين سه معني عالمي آراستند.
4- شعردوست، علي اصغر، چشم انداز شعر امروز تاجيکستان، انتشارات بين المللي «الهدي» تهران 1376 ه.ش.
5- قضوه، علي رضا، خورشيدهاي گمشده (گزيده شعر امروز تاجيک) پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامي، تهران، 1376 ه.ش.
6- «حکيم باشي» در دوران صفويان و نيز تا آغاز دوره مشروطه به فردي گفته مي شد که علاوه بر کار طبابت، مشاور و شخص نزديک شاه بوده و در عزل و نصب هاي درباري نيز نقش داشت.
منبع:پايگاه نور- ش 18
نويسنده:عبدالغفار کمال اف
دانشگاه تاجيکستان
ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني (شاعر قرن دوازده اصفهان)
قسمت دوم
اشعار طبيب اصفهاني
طبيب اصفهاني با وجود مشغول بودن به کارهاي وقت گير و پرمسؤوليّت (طبيبي، حکيم باشي، کلانتري) هرگز از شعر و شاعري دست نکشيد و در دوام عمر کوتاه خود با تخلّص«طبيب» اشعار شيوا و دلنشيني آفريد. مخصوصاً غزليات او حال و هواي خاصي دارند و از روح بلند و ادراک قوي شاعر خبر مي دهند. به عقيده محقّق ايراني، فراهاني:«غزليات طبيب در نوع خود بي نظير و جزو غزليات زيبا و محکم فارسي به شمار مي روند.» مهم ترين ويژگي اي که در اشعار طبيب اصفهاني به چشم مي خورد (و اکثر محقّقان هم به آن اشاره کرده اند) غمگين بودن شعر اوست و اين از اُنس فراوان شاعر با غم ودرد و اندوه خبر مي دهد. خود طبيب هم اين نکته را مورد تاکيد قرار مي دهد و مي گويد:
از بس که چو ديرينه رفيقان موافق
دانيم غنيمت، من و غم صحبت هم را
زان بيم که افتد به ميان، طرح جدايي
غم، دامن من گيرد و من دامن غم را
طبيب اصفهاني در دوراني زندگي کرده که ايران بر اثر تجاوزهاي خارجي (حمله محمود افغان، لشکرکشي هاي پياپي پتر کبير و طمع ورزي امپراتوري عثماني) روزگاري پرآشوب داشت. وي در اوان کودکي يا نوجواني مادرش را از دست داد و در نه سالگي پدرش که حکيم باشي سلطان حسين صفوي، بود توسط محمود افغان به قتل رسيد. پس از آن هم، انتقال قدرت از صفويان به افغان هاي ابدالي، از آن ها به نادرشاه افشار و لشکرکشي هاي دايمي افشار به خارج، سپس باز انتقال قدرت از افشار به زندي ها و زد و خورد قاجارها با زندي ها براي به دست آوردن قدرت، کشور را مدام در حال ناامني نگاه مي داشت. اين همه ناسازگاري هاي زمانه روح لطيف شاعر را سخت بيازرد و او تا آخر عمر، شعر غم سرود.
خوشدلي در طالع من نيست، گويا روزگار
درسرشتم آب از چشم تري در دل گرفت
شايد در نگاه اول، اين علاقه شديد طبيب به غم، تا حدي غير عادي نمايد، زيرا طبيعت شعر فارسي شادي و نشاط و عشق و شور و سرور است، آري، اين صحيح است اما بايد دانست که طبيب اصفهاني شعر غم را تنها براي خالي کردن بغض شخصيّتش نمي سرايد، بلکه با شعر در صدد تصلاي دل مستمندان بر مي آيد. اوضاع اسف بار ديار خود و ملّت پريشان را بازگو مي کند و نيز غم براي طبيب اصفهاني حالت خاصي را به وجود مي آورد تا به راز و نياز پردازد (فراموش نکنيم که خود شاعر از خاندان اشراف زاده و هم نشين امرا و سلاطين بود و نمي توان گفت که با شعر فقط وضع حال خود را بيان مي کرد.)
او با شعر هم ناله مي کند:
منم که روز ازل از من، آسمان و زمين
محبّت پدري، مهر مادري برداشت
هم زار مي گويد:
غمش در نهان خانه ي دل نشيند
به نازي که ليلي به محمل نشيند
هم نجواي عارفانه سر مي دهد:
افزود غمي چون به غم ديگرم امشب
زنهار مگيريد زکف، ساغرم امشب
هم مثالِ سوخته دلان فرياد مي زند:
مانده داغ رفتگان در دل مرا
آتشي از کارواني مانده است.
و هم از غم سپري مي سازد در مقابل هجوم خواهشات نفساني، وابستگي به دنيا، غفلت و بي خبري عشرت زودگذر، چون که در غم، لذّت ديگري مي بيند:
اي عشرتيان اين همه انکار زغم چيست؟
رفتم، بچشانم به شما لذت غم را
اما اين هرگز بدان معني نيست که طبيب ما شعر شاد نسروده است. جايي که وصف بهار مي کند، با شور و نشاط خاص به خود مي گويد:
مژده بلبل را که آمد گل به باغ از شاخسار
شد دِگَر صحن چمن چون محفل از رخسار يار
در جاي ديگر نيز چنين به استقبال بهار رفته است:
آمد سپه بهار و شد لشکر دي
بر شاخ نگر، شکوفه چون افسرکي
به صورت عموم آن چه از مطالعه و بررسي جايگاه «غم» در اشعار طبيب اصفهاني به دست مي آيد اين است که «غم» او هرگز نشانه يأس و نوميدي و عجز و ناتواني نيست. او غمي پر رمز و راز دارد. غم طبيب، عارفانه و شاعرانه است و هزاران معنا و مفهوم ديگر را در خود جاي داده است:
زندگي بي آه و اشکم نيست ممکن هم چو شمع
در ديار عاشقان، آب و هواي ديگري است.
آري طبيب شاعر غم است اما غم او هرگز شکننده و مأيوس نيست بلکه عارفانه و شاعرانه است و نوعي عصيان در برابر هو ا و هوس و عيش و نوش درباري به شمار مي رود. از سوي ديگر ديوان طبيب، خالي از غزل هاي عاشقانه و نشاط آور نيست. با يک کلام، او طبيعتاً شاعر غمگين است، غم را در خود حس مي کند و با آن لذت مي برد. اما براي خوانندگان اشعارش غم نمي باشد، بلکه روح و نشاط مي آفريند:
هرچند، طبيب، تلخ کامي
ريزد نيِ خامه ات، شکرها
طبيب سعي و تلاش به خاطر شهرت و به دست آوردن نام و نشان را نکوهش نموده آن را کار بيهوده و مي حسابد و گم نامي را بهتر مي داند:
آن به که هيچ کس نشناسد تو را، طبيب
بيهوده رنج از پي نام و نشان مکش
هم چنين به آن هايي که به دنبال حقيقت مي گردند، توصيه مي کند که اول راه به سوي دل خود گشايند(زيرا دل مکان معرفت خداوند است) و خود را بشناسد. چون همه چيز از خودشناسي آغاز مي شود:
آنان که در طلب به پي دل نمي رسند
صد سال اگر روند به منزل نمي رسند
طبيب، طبعي بلند و روحي آزاد دارد و شخصّيت او از قيد و بندها وارسته است. به عقيده طبيب، رهايي از تعلّقات دنيوي و مادي، اساس همه موفقّيت هاست. وي مي گويد:
شادم ز بي تعلّقي خود که در چمن
هرگز مرا به شاخ گلي آشيانه نيست
و يا در جاي ديگر چنين گفته است:
به صيد جسته از دامي چه خوش مي گفت صيادي
که از دام علايق گر تواني جست، آزادي
طبيب اصفهاني اگر چه در دربار مي زيست(او حکيم باشي نادر شاه افشار و کريم خان زند و مدتي هم کلانتر اصفهان بود)، ولي هرگز مدح شاهان نگفت. برعکس، شريک غم رعيّت بوده از بي دادگري حاکمان آشکارا حرف مي زد، رفتارشان را زير سؤال مي برد وآنها را به عدل و انصاف دعوت مي نمود:
شه خفته و به درگاه، خلقي ز دادخواهان
غفلت ز دادخواهي، خود چيست پادشا را؟
دربان نکند جرأت و خاصان ملک است
گويد که به سلطان؟ که مرا کار شد از دست
ملک آسوده در خلوت سرا و دادخواهان را
دريغا، خون کند در دل تغافل هاي دربانان
طبيب اصفهاني هم به مانند ساير شعرا و اهل ادب علاقه خاصي به زادگاه و سرزمين اش داشت. اگر چه درباره سفرهاي طبيب اطلاع کمي در دست هست و فقط به يک سفر او به هند همراه با نادرشاه افشار اشاره شده است اما به احتمال قوي وي به عنوان طبيب و حکيم باشي نادرشاه، همراه اين شاه مقتدر، سفرهاي زيادي کرده است. طبيعي است که چنين سفرهايي شاعر را دلتنگ کرده و او را به ياد اصفهان و زاينده رود پرآوازه آن انداخته که مي گويد:
عيان شد زنده رودي هر طرف از چشم گريانم
طبيب، افتاده اي ديگر به فکر اصفهان امشب
در جاي ديگر گفته است:
نبود، طبيب، ديگر سرو برگ نظم و شعرم
که جدا زهم زبانان نبود مرا دماغي
طبيب اصفهاني، 12 قصيده در مدح حضرت محمد مصطفي(ص) و حضرت علي(ع) سروده است که هر کدام در شيوايي، رسايي، باريک نگري و خلوص در نوع خود بي همتايند. در قصيده اي که به مدح پيامبر بزرگوار اسلام حضرت محمد(ص) بخشيده شده است، شاعر با عشق و علاقه فراوان، رسول گرامي را اين گونه وصف مي کند:
انديشه عزمت کند از کشور هستي
کوتاه تر از عمر عدو، دست ستم را
از نهي تو رامشگر ناهيد نموده
در محفل افلاک فراموش نعم را
انداخته از ديده حوران بهشتي
نظّاره حسن تو گلستان ارم را
در قصيده ديگر، در وصف اميرالمؤمنين حضرت علي(ع) چنين مي گويد:
اي شهنشاهي که بهر راحت خلق جهان
خسرو عدل تو بگشايد چو از عارض نقاب
خويشتن را پروَرد نخجير در آغوش شير
صعوه سازد آشيان در چنگ عقاب
طبيب اصفهاني دو مثنوي بسيار لطيف سروده که يکي «قصه محمود و اياز» و ديگري«ساقي نامه» است. طور معلوم داستان«محمود و اياز» از طرف بسياري از شاعران به نظم آورده شده است. اما«قصه محمود و اياز» طبيب در رديف بهترين ها قرار دارد و از آن، آهنگ مثنوي هاي بزرگ نظامي گنجوي به گوش مي رسد:
به هر کاريش بودي صد بهانه
نبودي تا ايازش در ميانه...
دل محمود در دست اياز است
که کار دل همه عجز و نياز است
بايد گفت، طبيب اصفهاني به عنوان يک شاعر زبر دست و بلند پرواز به هر کدام از انواع شعر که وارد شده، نه تنها از آن سربلند بيرون آمده، بلکه آثار ارزشمند و کم نظيري از خود بر جاي گذاشته است.
مخصوصاً غزليات او بسيار شيوا و دلنشينند و با شور و حال خاصي سروده شده اند:
بر که نگرم؟ چون به تو ديدن نگذارند
وز که شنوم؟ کز تو شنيدن نگذارند
اي واي بر آن مرغ گرفتار که در دام
پايش بگشايند و پريدن نگذارند...
بر خرمن من دوش زدي آتش و رفتي
بودت گذر، اي کاش به خاکسترم امشب
هر کس که در اين کاروان فهمد زبان عشق را
داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها
گو باغبان بر روي ما بندد در گلزارها
ما را نگاهي بس بود از رخنه ي ديوارها
محفل امشب ز فروغِ رخِ ساقي گرمست
گل جدا باده جدا شمع جدا مي سوزد
خضر اگر غوطه به سرچشمه حيوان دهدم
بس که دلسوخته ام، آب بقا مي سوزد
بلبل و گل نه اگر جرعه کش يک جامند
آن چرا نعره زنان آيد و اين جامه دران؟
نويسنده:عبدالغفار کمال اف
دانشگاه تاجيکستان
منبع:پايگاه نور- ش 18
ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني (شاعر قرن دوازده اصفهان)
قسمت سوم
در ميان اشعار طبيب، غزل هاي عرفاني هم به چشم مي رسد که بسيار دلنشينند و به عقيده دانشمند ايراني مجتبي فراهاني:«... مي توان گفت که (طبيب) با اين شيوه، تحولي در شعر پديد آورده است.»
دارد به سحر دعا اثر ها
دست من و دامن سحرها
از باخبران نشد سراغي
جُستيم خبر ز بي خبرها...
هرچند، طبيب، تلخکامي
ريزد ني خامه ات شکرها
از باده عشرت، تو و رخسار چو ماهي
وزشرم محبت من و دزديده نگاهي...
گر عشق تو بگداخت تنم را عجبي نيست
با شعله آتش چه کند مشتِ گياهي؟
به ساقي گفت در مي خانه، مستي
به دستي، ساغر و مينا به دستي...
بشارت باد خاصان حرم را
که عزم توبه دارد بت پرستي
و فراگيري شعرش تا جايي است که مصرع هايي از طبيب به خاطر شيوايي و پرمحتوايي، به صورت ضرب المثل درآمده است:
ندهي گوش خود به فريادم
يا به گوشت نمي رسد دادم
طبيب، شخصيّت ديني قويي دارد که تأثير اين انگيزه در اشعارش به خوبي مشاهده مي شود:
چو آيد پاي رحمت در ميانه
چه حشري، چه حسابي، چه کتابي؟
يعني هر کسي که رحمت الهي شامل حالش شود، رستگار مي گردد و حشر (قيامت) و حساب کتاب برايش آسان است. طبيب هم چنين به عنوان يک واعظ و نصيحت گر دلسوز از غفلت مسلمانان شکايت و آنان را به خود شناسي و بيداري دعوت مي کند:
چند در خوابي اي مبارک پي
چند در خوابي اي مبارک فال
منبرت چند بي خطاب و خطيب
مسجدت چند بي اذان بلال؟؟؟
طبيب اصفهاني بيشتر با طبابت شهرت داشت و به عنوان طبيبي حاذق و درد آشنا شناخته شده بود، اين ويژگي در اشعار وي هم ديده مي شود و طبيب از گياهان و اصطلاحات و معاني طبي در شعر استفاده مي کند:
مفرّحي که پي خستگان کنم ترکيب
برون برد زمزاج نسيم، بيماري
هر چه ميکاهد زتن بر روح افزايد، طبيب
در جهان نيستي نشو و نماي ديگر است
گفتيم غزل هاي طبيب همگي شيوا و دلنشينند. اما در اين ميان، غزلي با مطلع:
«غمش در نهان خانه دل نشيند
به نازي که ليلي به محمل نشيند»
واقعاً حکايتي ديگر دارد. اين غزل چنان زيبا و لطيف سروده شده است که اگر بارها و بارها تکراراً بخواني، باز هم تازگي دارد، اين است که تا امروز آن غزل توسط چندين آواز خوان تاجيک، ايراني و افغاني، با ذوق و سليقه هاي مختلف به آهنگ بسته شده است. نکته ديگر در باره ي غزل ياد شده، اين است که هر جايي که در تذکره ها اسمي از طبيب برده مي شود، حتماً اين غزل به عنوان بهترين غزل او به دنبال اسمش جاي داده مي شود. حتي آن دسته از تذکره نويساني که درباره طبيب اصفهاني خيلي مختصر نوشته اند، سعي کرده اند اين غزل را قسماً و يا کاملاً بيارند، تا بدين طريق قدرت شاعري طبيب را نشان بدهند. دانشمند معروف ايراني، استاد کيوان سميعي که رساله ارزشمندي درباره طبيب اصفهاني نوشته است، اين غزل را عامل اصلي روي آوردنش به طبيب اصفهاني مي داند. محقّق ديگر آثار طبيب، مجتبي فراهاني هم اين غزل را «غزل فاخر» و «اوج غزل در شعر فارسي» دانسته، بر اين عقيده است که «اگر طبيب فقط همين يک غزل را سروده بود جزو شعراي بزرگ پارسي گو محسوب مي شد و يادآور سعدي و حافظ بود.» و اينک آن غزل:
غمش در نهانخانه دل نشيند
به نازي که ليلي به محمل نشيند
به دنبال محمل چنان زار گريم
که از گريه ام، ناقه در گِل نشيند
خِلد گر به پا خاري، آسان برارم
چه سازم به خاري که در دل نشيند؟
پي ناقه اش رفتم آهسته، ترسم
غباري به دامانِ محمل نشيند
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشي
زبامي که برخاست، مشکل نشيند
عجب نيست خندد اگر گل به سروي
که در اين چمن پاي در گِل نشيند
بنازم به بزم محبّت که آن جا
گدايي به شاهي مقابل نشيند
طبيب از طلب در دو گيتي مياسا
کسي چون ميان دو منزل نشيند؟
رباعيات طبيب نيز چون ساير اشعارش تازه و رنگين اند و معناي باريکي دارند.
روزي که فلک از تو بريدست مرا
کس با لب پرخنده نديدست مرا
چندان غم هجران تو در دل دارم
من دانم و آن که آفريدست مرا
به صورت کلي، ويژگي هاي شعر طبيب اصفهاني را مي توان چنين بر شمرد:
-انس و الفت زياد با غم،
-آهنگين و روان بودن،
-روح ديني داشتن
-بيان حال شاعر،
-شرح وقايع،
-استفاده از ضرب المثل هاي رايج در ميان مردم،
-پند آموز بودن،
-استفاده فراوان از صنعت تلميح،
-موجز بياني،
-داراي کلمات سالم و فهما (دور از کنايه و استعاره)
طبيب اصفهاني شاعر دو زبانه بوده و شعر را به فارسي و عربي مي سروده است. محققان، اشعار عربي او را نيز بهاي بلند داده بسيار فصيح و در حد اعجاز دانسته اند.
انت غيث الندي الدي الاحسان
انت بحر السخا لدي الافضال
ليس في بحر جودک الميزان
ليس في قدر بذلک المکيال
آخر سخن
1.شايد در اين نوشته، تمامي جزئيات زندگي طبيب اصفهاني آن چنان که شايسته است، مورد بررسي قرار نگرفته باشد که دليل آن، گم نامي طبيب و کم بودن منابع است، ولي اين اقدام تلاشي است در جهت معرفي يکي ديگر از چندين شاعر و نويسنده قرن دوازدهم هجري قمري در ايران که براي تاجيکان ناشناخته مانده اند. ضمن اين که اين شاعر ممتاز، براي خود ايراني ها هم، چندان شناخته شده نيست.
2.هرقدر که اشعار طبيب را مطالعه کنيم به همان اندازه تعجب و تأسفمان زيادتر مي شود که چرا چنين شاعر توانايي، امروز ها در دنياي پارسي گويان گم نام مانده و در باره اش کمتر مطالعه انجام شده است تذکره نويسان هر کدام فقط در حدود چهار- پنج سطر از يکديگر درباره او اقتباس کرده اند و بس. در حالي که جا داشت، اين شاعر زبردست خيلي بيشتر از اين ها مورد توجه و اشعارش مورد آموزش قرار مي گرفت. اما بايد دانست که گم نامي طبيب هرگز نشانه بي نامي و يا سستي اشعارش نيست. طبيب شخص گوشه گير و بي ميل به نام و شهرت بود. وي دوست نمي داشت که در اطراف نامش سروصداي زيادي به پا شود. کنار رفتن از دربار و اندکي بعد، استعفا از سمت کلانتري اصفهان، روشن ترين دليل گفته هاي بالا است. ايرژي بچکا، مستشرق معروف چک، هنگامي که از گم نامي سيداي نصفي در منابع ادبي سخن مي گويد، علت اصلي اين گم نامي را حمايت او از ستمديدگان و مخالفت با رژيم حاکم مي داند زيرا، به عقيده بچکا، اکثر تذکره نويسان و گردآورندگان، وابسته به دربار بودند. اين تحليل درباره طبيب اصفهاني هم، دقيقاً مصداق دارد. طبيب در داخل دربار بود، ولي هيچ مديحه اي در وصف شاهان ودرباريان نسرود، برعکس، وي در حمايت از مردم عادي، حکّام را به بي توجهي به وضع مردم، متهم و محکوم مي کرد که در اين باره مي توان مثال هاي زيادي از زندگاني و اشعارش پيدا نمود. طبيعي است که چنين فردي نمي تواند معروف و مشهور دربار و مورد توجه تذکره نويسان(که اغلب درباريانند) قرار بگيرد. به نظر مي رسد اين نکته را طبيب به خوبي درک کرده و خود اقدام به تدوين ديوان اشعارش نمود و اگر اين کار را نمي کرد، شايد ديوانش هم اينک در دست ما نبود.
3. يکي ديگر از علت هاي گم نامي طبيب را مي توان در شغل اصلي وي(طبيبي) جستجو کرد که شاعريش را تحت الشعاع قرار داده بود. آن زمان طبيب خاص شاه بودن، جايگاه محترمي محسوب مي شد و طبيب ما علاوه بر آن حکيم باشي و کلانتر بود که اين شغل ها معمولاً بيشتر از شاعري ورد زبان ها مي شد و شاعري را کم رنگ مي کرد.
4.علت ديگر گم نامي طبيب به عنوان يک شاعر، جوان مرگي او است. با آن استعداد سرشاري که از طبيب ديديم اگر در سن 44 سالگي فرشته مرگ به سراغش نمي آمد، قطعاً اشعار بيشتر و پسنديده تري مي سرود که چه بسا در رديف نام آورترين شعراي قرن دوازده ايران قرار مي گرفت. اما همين 44 سال هم کافي بود تا طبيب شعر خود را در زمره اشعار بهترين پارسي جاي دهد و اگر چه نامش مشهور نيست، اما شعرش به حق مشهور و دلپسند است که از او به يادگار مانده است. چنان که خود مي گويد:
طبيب خسته وقتش خوش کز او ماند
ز حرف عشق هر سو داستاني
5. تعداد ابيات طبيب را علي اکبر دهخدا 2-3 هزار بيت تخمين زده است. از آنجا که ميان 2000 و 3000، تفاوت هزار بيت است، مشکل است که رقمي را تخميناً براي ابيات طبيب در نظر بگيريم. اما آن چه مشخص است اين است که وي تا آخر عمر 12 قصيده، 2 مثنوي، 164 غزل(همه عزل ها تخلص دارند)، 29 رباعي، 11 دوبيتي، 2 قطعه و 17 بيت فرد سروده است و بنا به ادعاي مجتبي برزآبادي فراهاني، همه اشعارش تا زمان ما رسيده اند.
6. ديوان طبيب اصفهاني تا امروز سه بار به کوشش حسين مظلوم کيفر در سال 1347 هـ.ش اسماعيل شاهرودي بيدار در سال 1375 هـ.ش. (انتشارات جواهري) و مجبتي برزآبادي فراهاني در سال 1376 هـ.ش. (انتشارات سنايي) روي چاپ را ديده است. اما مهم ترين پژوهشي که درباره طبيب انجام گرفته رساله ايست در شرح حال و زمان طبيب که به قلم دانشمند معروف ايراني کيوان سميعي در سال 1347 (هم زمان با چاپ اولين ديوان طبيب به دست حسين مظلوم کيفر) نگاشته شده است. آقايان کيفر، شاهرودي و فراهاني هر کدام به هنگام چاپ ديوان طبيب پيش گفتار مختصري به آن نوشته اند که مستند آن ها نيز همان رساله کيوان سميعي است. پس مي توان گفت که بعد از کيوان سميعي در سال 1347 ديگر رساله تحقيقي اي در احوال و آثار اصفهاني روي چاپ نيامده است.
7. و نهايت اين که شخصيت خود طبيب، شخصيتي بسيسار پسنديده است. در تمام مراحل زندگيش روح بلند انساني، غناي نفس، عدم وابستگي به کسي، مقاومت در برابر ظالمان، هم نشيني با فاضلان و هم دردي با مستمندان را مشاهده مي کنيم، خصوصيت هاي فردي و اخلاقي طبيب اصفهاني، واقعاً ستودني و مايه عبرت اند به طوري که:
الف) او سال ها همنشين شاهان و فرمانروايان(نادر شاه افشار و کريم خان زند) بود، اما حتي يک شعر در مدح آنها نگفت.
ب)طبيب، اشراف زاده بود و در دربار مي زيست (زيرا پدرانش هم حکيم باشي هاي سلاطين صفوي بودند)، اما از ياد رعيت غافل نماند و درد آن ها را از نزديک لمس کرد که اين ويژگي در شعرهايش به خوبي آشکار است.
پ) وي علاقه اي به فخر فروشي و دربارنشيني نداشت و در مجالس و محافل دربار(به هنگام جشنها) که جاي خود نمايي و کسب شهرت بود، خيلي کم ظاهر مي شد و اگر حکيم باشي شغل ميراثي او نمي بود، شايد هرگز گذري به دربار نمي کرد.
ت)طبيب، ثابت کرد که انسان مي تواند، با وجود شغل هاي وقت گير سياسي و درباري، شعر هم بگويد و چه اشعار زيبايي؟
ث)او جاه و مقام را فداي عرفان و ادب کرده و در ايامي که پدر با پسر و برادر براي کسب قدرت، ستيز مي کردند منصب مهم کلانتري اصفهان را به برادرش، عبدالوهاب، واگذر نموده، خود تا آخر عمر گوشه نشيني اختيار کرد و تنها شاعران عارفان از صاحب دلان هميشگي او بودند.
ج)ميرزا عبدالباقي طبيب اصفهاني – طبيب، حکيم باشي، شاعر، عارف، روحاني و مهم تر از همه ي اين ها يک انسان کامل بود.
بزم جنت منزل آن زبده سادات باد
منابع و مآخذ:
1-بيچکا، ايرژي، ادبيات فارسي در تاجيکستان، مترجمان محمود عباديان وسعيد ابانژاد، صفحه21.
2-کدکني، محمد رضا شفيعي، شاعر آيينه ها، بررسي سبک هندي و شعر بيدل، چاپ دوم، مؤسسه انتشارات آگاه تهران 1368- هـ.ش، صفحه 94.
3-ديوان طبيب اصفهاني، به انضمام رساله اي در شرح حال و زمان شاعر به قلم کيوان سميعي، با تصحيح و مقدمه مجتبي برزآبادي فراهاني، انتشارات سنايي، تهران، 1376 هـ.ش. صفحه 240.
4-دهخدا، علي اکبر، لغتنامه دهخدا، جلد نهم، موسسه انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، چاپ اول از دوره ي جديد. زير نظر محمد معين و سيد جعفر شهيدي، تهران 1375، هـ.ش . صفحه 5 1356.
5-هدايت، رضا قلي خان؛ مجمع الفصحاء، جلد پنجم، به کوشش مظاهر مصفا، گيلان 1340 هـ.ش. صفحه 719.
6.خاتمي، احمد؛ پژوهشي در نثر و نظم دوره بازگشت ادبي، انتشارات مؤسسه فرهنگي و انتشارات پايا، تهران 1374- هـ.ش. صفحه 198.
7-حقيقت، عبدالرفيع(رفيع) شاعران بزرگ ايران، از رودکي تا بهار، انتشارات کومش، تهران 1381- هـش. صفحه 439.
8-ديوان طبيب اصفهاني، به انضمام رساله اي در شرح حال وزمان شاعر به قلم کيوان سميعي، با تصحيح و مقدمه مجتبي برزآبادي فراهاني، انتشارات سنايي، تهران – 1376 هـش. صفحه 198.
9-همان. صفحه 240.
10.همان. صفحه 235.
11.همان. صفحه 14.
12.همان، صفحه 15.
13.بيچکا، ايرژي، ادبيات فارسي در تاجيکستان، مترجمان محمود عباديان و سعيد آبانژاد، صفحه 38.
14.دهخدا، علي اکبر، لغتنامه دهخدا، جلد نهم، مؤسسه انتشارات و چاپ دانشگاه،چاپ اول از دوره جديد، زير نظر محمد معين و سعيد جعفرشهيدي، تهران- 1375 هـ . ش. صفحه 13565.
15. ديوان طبيب اصفهاني، به انضمام رساله اي در شرح حال و زمان شاعر به قلم کيوان سميعي، با تصحيح و مقدمه مجتبي برزآبادي فراهاني، انتشارات سنايي، تهران – 1376 هـ. ش. صفحه 12.
منبع:پايگاه نور- ش18
نويسنده:عبدالغفار کمال اف
دانشگاه تاجيکستان
مرحوم آیت الله آقای حاج سید اسماعیل هاشمی اصفهانی (رحمة الله علیه)
مرحوم آیت الله آقای حاج سید اسماعیل هاشمی اصفهانی (رحمة الله علیه) حدود سال 1330 قمرى در روستاى طالخونچه سمیرم سُفلى ـ كه محلّ تبلیغى اجداد پدرى و مادرى اش بود ـ متولد شد. پدر ایشان حضرت آیة اللّه میرزا محمد حسن موسوى ـ افاض اللّه علیه المغفرة و الرحمة ـ از شاگردان برجسته میرزا ابوالمعالى كلباسى ، آخوند كاشى، میرزا جهانگیرخان قشقائى و سیّد محمد باقر درچه اى بودند كه در میان عالمان آن عصر، به زهد و تقوا معروف بوده و اذكارى نزد خود داشتند.
آیة اللّه هاشمى تحصیلات ابتدایى خود را در مكتب خانه نزد پدر و سایر بزرگان فامیل به پایان برد و در حدود سال 1340 قمرى در زمان حیات آیة اللّه درچه اى به اتفاق برادرش مرحوم آیة اللّه آقا سیّد على اكبر براى ادامه تحصیل به اصفهان هجرت كردند. و در آن جا مشغول فراگیرى علوم حوزوى شدند.
پس از مدتى توقّف و ادامه تحصیل، براى گرفتن جواز سفر به نجف اشرف و ادامه تحصیلات در آن حوزه مقدّس، از اصفهان به شهر مقدّس قم آمدند.
خود معظّم له در این باره اظهار مى دارند: «وقتى به قم رسیدیم و تصمیم ما به اطلاع آیة اللّه حائرى رسید، ایشان آقاى حاج شیخ مهدى بروجردى پدر زن آیة اللّه گلپایگانى را ـ كه در آن موقع ناظر حوزه و مشاور آیة اللّه حائرى بودند ـ فرستاده و پیغام دادند كه همین جا بمانید و از حوزه علمیّه قم استفاده كنید. مدتى ماندیم و حوزه قم را بسیار گرم و با معنویّت یافتیم و همین مسئله باعث توقّف ما در قم شد».
اساتید
آیة اللّه هاشمى محضر عالمان برجسته را درك كرد؛ از جمله استادان وى در اصفهان
عبارت اند از:
الف) اساتید معظّم له در اصفهان1. میرزا احمد مدرّس، 2. شیخ محمد جواد فریدنى، 3. سیّد زین العابدین طباطبائى ابرقوئى، 4. آیة اللّه حاج محمد جواد بیدآبادى، 5. آیة اللّه العظمى سیّد على بهبهانى ـ آیة اللّه هاشمى در زمانى كه آیة اللّه بهبهانى همه ساله در فصل تابستان به اصفهان تشریف مى آوردند، از اعضاى حوزه استفتایى معظّم له بوده و از محضر ایشان استفاده شایانى نموده اند ـ ، 6. آیة اللّه حاج شیخ مهدى نجفى، 7. آیة اللّه شیخ امجد الدّین نجفى(معروف به مجد العلماء)، 8. آیة اللّه شیخ محمد رضا كلباسى.
معظّم له از محضر اساتید یاد شده در فنون مختلف فقه ، اصول ، هیئت، عرفان و سیر و سلوك بهره مند شده است. از جمله در خصوص سیر و سلوك، از محضر مرحوم آیة اللّه سیّد زین العابدین طباطبائى ابرقوئى ـ كه از شخصیّت هاى بارز و عالمى عامل و معلم اخلاق، عرفان و سیر و سلوك بوده ـ استفاده نموده است. در حالات ایشان خوابى از صاحب ترجمه به اختصار نقل مى شود باشد كه براى اخلاف ایشان درسى آموزنده باشد، فرمودند: «یك هفته پس از رحلت آن فقید سعید، در عالم رؤیا دیدم كه با سرعت به طرف بازار بزرگ مى رفتند، سلام و احوال پرسى كردم و از ایشان پرسیدم: كجا مى روید؟ فرمودند: ,به درس آقا سیّد محمد نجف آبادى`، از این جا پى بردم كه رتبه استاد وشاگردى در آن عالم نیز محفوظ مى ماند».
ب) اساتید معظّم له در قم
1. مرحوم آیة اللّه گلپایگانى، 2. مرحوم محمد حسن نویسى، 3. مرحوم شیخ محمد رضا جرقویه اى، 4. شیخ مهدى مازندرانى، 5. آیة اللّه میر سیّد على نجف آبادى، 6. آیة اللّه فاضل لنكرانى (معروف به فاضل قفقازى)، 7. میرزا مهدى همدانى، 8. محمد حسین ساوجى، 9. آیة اللّه حاج شیخ عبدالكریم حائرى، 10. آیة اللّه سیّد صدرالدّین صدر، 11. آیة اللّه سیّد حجّت كوه كمره اى، 12. آیة اللّه سیّد محمد تقى خونسارى، 13. شیخ محمد على حائرى (صاحب مختارات).
فعّالیّت هاى علمى
الف) تدریس
مدت پنج سال دروس سطح (لمعه شهید ثانى، رسائل و مكاسب شیخ انصارى) را در مدرسه اقدمیّه شهرضا تدریس فرمودند و درس اخلاق معظّم له نیز به صورت جلسات عمومى برگذار مى شد.
در اصفهان نیز براى گروهى از طلّاب مدرسه ملّا عبداللّه شرح لمعه، مكاسب محرّمه و بخشى از مبحث بیع را تدریس كردند. ایشان علاوه بر این موارد مزبور، هر هفته براى سپاهیان پادگان غدیر اصفهان، یك جلسه تفسیر موضوعى قرآن و درس اخلاق مى گفتند. هم چنین جلسات اخلاقى فراوانى را براى بانوان در مقاطع مختلف، داشته اند.
و باز از فعّالیّت هاى ایشان این كه، كتاب منیة المرید را ـ كه در آداب شاگرد و استاد است ـ در مدرسه امام محمد باقر(در بكوشك) تدریس مى كرده اند. و ضمناً برگزارى هر روزه جلسات بحث فقهى با چند تن از علماى اصفهان ـ كه مرحوم آیة اللّه شهید شمس آبادى (دوست بسیار نزدیك معظّم له) یكى از آنان بود ـ در مدرسه علمیّه بكوشك ـ كه تا زمان شهادت آیة اللّه شمس آبادى ادامه داشت؛ نیز از فعّالیّت هاى علمى دیگر معظّم له به شمار مى آید.
ب) تألیفات
1. ذریعة الزائر یا رهبر زوّار؛ 2. درّة البیضاء فى فضائل سیّدة النساء یا لؤلؤ درخشان؛ 3. ملتقطات فى التعقیبات، مشتركات و المختصات للصلوات؛ (این كتاب به عربى بوده و طبق اظهارات معظّم له، در سفر حج همراه با كتاب ها و اشیاى دیگرى كه در داخل چمدان بوده به سرقت رفته است)؛ 4. هدایت الاخوان یا برادرى؛ 5. شهادة الشهداء؛ 6. ابیات و سروده هایى به عربى و فارسى پیرامون موضوعات مختلف.
فعّالیّت هاى سیاسى و اجتماعى پیش از انقلاب
سال 1360 قمرى، زمانى كه معظّم له از شهر مقدّس قم به زادگاه خویش رفتند، مردم آن سامان كه در انتظار فردى جامع در امر تبلیغ و روشن گرى در امور دینى و سیاسى به سر مى بردند، از ایشان استقبال كردند. آن دوران كه از بهترین روزهاى عمر معظّم له به شمار مى آید، توانست با ارشاد و هدایت مردم، تحوّلات بزرگى را در زمینه هاى علمى، فرهنگى و نشر معارف اسلامى ایجاد كند. و سرانجام به واسطه تقدیر الهى و عوامل دیگر، رهسپار شهرضا شدند و در آن جا به اقامه جماعت، تدریس و وعظ و خطابه پرداختند. در محرّم سال 1342 شمسى (هم زمان با آغاز نهضت و قیام امام قدّس سرّه ) به ایجاد ارتباط با امام قدّس سرّه و سایر مراجع پرداختند تا بتوانند مردم را در جریان این نهضت اسلامى و هم آهنگى همه جانبه قرار دهند.
شایان ذكر است معظّم له وقتى كه نامه امام قدّس سرّه را دریافت كردند، با ملاحظه این جمله امام قدّس سرّه كه در نامه یادآور شدند: «سعى كنید عاشوراى امسال به نفع اسلام تمام شود»، در دهه عاشوراى آن سال طى سخن رانى هاى انقلابى و علمى در مجالس و محافل مختلف شهرستان شهرضا، اعتراض شدیدى را با بیانى بسیار تند به حكومت و دستگاه جبّار وقت كردند و سرانجام در روز عاشورا(هم زمان با دستگیرى حضرت امام) دستگیر شدند و به ساواك و زندان اصفهان انتقال یافتند.
و سرانجام پس از چند روز تحمّل زندان همراه با شكنجه هاى روحى ، به وسیله یكى از صاحب منصبان وقت كه علاقه اى به دودمان رسالت داشت آزاد و به شهرضا بازگشتند.
فعّالیّت هاى سیاسى و اجتماعى پس از انقلابنمایندگى مجلس خبرگان رهبرى در در دوره دوم از اصفهان؛ پس از رحلت آیة اللّه خادمى، چون معظّم له در دوره اقامتشان در اصفهان در اثر فعّالیّت هاى اجتماعى و ارشادى خستگى ناپذیر، شهرت خاصّى در میان مردم پیدا كرده بودند، با اكثریّت قاطع آرا به نمایندگى مردم استان در مجلس خبرگان انتخاب گردیدند. فعّالیّت ایشان در طول این دوره، در جهت ترغیب و تشویق مردم نسبت به مسئله رهبرى، نقش به سزایى داشته به طورى كه در دوره سوم مجلس خبرگان نیز جزو منتخبان استان قرار گرفتند و توفیق خدمت به دین و مملكت را پیدا كردند.
درخور توجّه است كه از خدمات تبلیغى و ارشادى معظّم له در پیش از انقلاب، مسافرت ایشان به دماوند در ماه مبارك رمضان به دستور مرحوم آیة اللّه العظمى حائرى است، كه شرح این ماجرا از زبان خود صاحب ترجمه بیان مى شود.
«در اواخر ماه شعبان، روزى در محضر آیة اللّه شیخ عبدالكریم حائرى بودیم، حاج شیخ مهدى بروجردى رو به من كردند و گفتند: ,از دماوند نامه اى مبنى بر درخواست یك مبلّغ براى ماه مبارك رمضان به چند نفر پیشنهاد كردیم، ولى نپذیرفتند تا این كه آیة اللّه حائرى شما را براى این امر انتخاب كردند`. در این هنگام حاج شیخ عبدالكریم فرمودند: ,بقیّه اش را هم بگویید`. حاج شیخ مهدى اضافه كردند: ,آن ها در نامه قید كرده اند كه از عهده پذیرایى بر نمى آیند` من هم در پاسخ گفتم: من كه براى مهمانى به آن جا نمى روم و قصد من تنها تبلیغ دین و هدایت مردم است. به هر حال پذیرفتم و در بدو ورودم به دماوند، به آنان گفتم: نمى خواهم در این مدت مزاحم كسى شوم، اگر یك منزلى براى من اختیار كنید، كرایه آن را نیز پرداخت خواهم كرد . آن ها هم در بدو امر اتاق كوچكى را ـ كه نهر آبى از كنار آن عبور مى كرد ـ در اختیارم گذاشتند. پس از چند ساعت یكى از افراد فهمیده و كامل آن جا ـ كه سرهنگ بازنشسته اى بود ـ نزدم آمد و پس از سلام و احوال پرسى گفت: ,شما در این جا به منزله طبیب هستید، اگر طبیب بخواهد در فرصتى كوتاه، وضع مریض را با تجربه به دست آورد، به نتیجه نرسیده و مریض تلف خواهد شد. پس بهتر است شرح حالى از وضعیّت مردم این جا براى تان عرض كنم مردم این جا مردمى با فرهنگ و تحصیل كرده هستند و اگر شما به یك منبر ساده و معمولى اكتفا كنید، یك روحانى كم سواد به شمار مى آیید`.
با خود گفتم: خوب این شخص هم باید مصداقى از همان كلّى باشد و من هم كه از حال و انگیزه او هیچ اطلاعى ندارم، از این رو، بر آن شدم تا شاهدى براى تعیین صدق و كذب گفته هاى او به دست آورم. فرداى آن روز گروهى از معتمدان محلّ به دیدنم آمدند و چند سؤال فقهى و اصولى پرسیدند كه شاهد صدق گفتار آن سرهنگ بود. از جمله پرسیدند: ,آقاى حاج شیخ عبدالكریم روى چه مبنایى فتوا مى دهند؟` من هم بنا را بر احتیاط گذاشتم و گفتار آن سرهنگ را صادقانه فرض كردم و روى این حساب، نه یك جواب اجمالى و سربسته ، بلكه به صورت مشروح و مستدل به آنان پاسخ دادم و گفتم: حجّت ما، خدا و دو ودیعه پیامبر است، كتاب خدا و سنّت اهل بیت علیهم السّلام كه مترجم و مفسِّر آیات خدا هستند ـ معصومین علیهم السّلام قواعد فكرى را در اصولى براى ما مقرّر فرموده اند و فقها را موظّف كرده اند كه بر اساس این اصول و كلّیّات، فروع احكام را استخراج نمایند... حاضران در جلسه از سبك پاسخ گویى من بسیار خوش حال شدند.
پس از آن یكى از افراد مسن در جلسه رو به من كرد و گفت: ,منزل شما كه مشخّص شده، حالا اگر از شما دعوتى بشود، قبول خواهید كرد یا خیر؟` گفتم: هیچ ایرادى ندارد. شب همان روز ما را به منزلش دعوت كرد، یك سر سرایى بود مشرّف به رودخانه بسیار با صفا، بلبلان در روى شاخ و برگ درختان مشغول آواز بودند و... .
صاحب خانه رو به من كرد و گفت: ,این دو روزه هر چه بنا بود از شما بفهمیم فهمیدیم، از الآن تا هر وقت كه شما در این منطقه ماندید، این ملك تحت اختیار شما است`. به هر حال، در این یك ماهه پذیرایى مفصّلى از من به عمل آوردند به طورى كه اصلاً با آن چه كه در نامه دعوت قید كرده بودند مطابقت نداشت. فهمیدم آن مطلبى كه در نامه قید كرده بودند، نوعى امتحان بوده تا روحانى مناسبى كه اسیر مادّیات نیست دعوت آن ها را بپذیرد.
به هر حال، در همان دو سه روز اوّل، نبض مردم آن جا به دستمان آمد، از سویى سفر ما مصادف شده بود با سخت گیرى رژیم نسبت به منابر و روحانیون و روضه خوانى ها، من هم با توجّه به جوانب امر، جلسات منبر را به جلسات درس و بحث تبدیل كردم. پس از نماز پاى منبر روى زمین مى نشستم و درس مى گفتم. بحثى را كه با توجّه به احوال مردم آن جا اختیار كردم عبارت بود از: حجّیّت اخبار وارده از طرف معصومین و تفسیر قرآن. سرانجام به علّت فشارى كه در این مدت به خاطر این جلسات درسى بر من وارد شد، در پایان ماه مریض شدم، اهالى [محلّ دكتر بالاى سرم آوردند و به هر حال یك ماه آن جا سپرى شد.
در بازگشت، مقدارى پول(وجوهات) و هدایاى مردم آن جا را خدمت آیة اللّه حائرى آوردم كه از جمله این هدایا، پارچه دست بافت یك پیر زن بود، پارچه را خدمت آقا دادم و گفتم: پیر زن قید كرده كه این پارچه را خود آقا استفاده كنند. آقاى محقق داماد پرسیدند: ,حتماً باید قبا شود؟ گفتم: قیدى در نوع لباسش نكرده، تنها مى خواسته كه آقا آن را به كسى هدیه نكنند. سپس آقا به نامه تشكر آمیزى كه مردم دماوند در غیاب ما براى ایشان فرستاده بودند، اشاره كردند و خشنودى خود را از این امر ابراز نمودند.
پس از ماه مبارك رمضان، روزى به منزل حاج شیخ رفتم، گفتند: [ایشان] مریض هستند و سرانجام، این بیمارى به درگذشت ایشان ختم شد. پس از چندى، وقتى حاج شیخ مهدى بروجردى این قضیّه شنیدنى را نقل كردند كه ,آقا كفن هاى متعدّدى داشتند، امّا آن كفنى كه اندازه بدن ایشان بود، همان پارچه دست بافتى بود كه شما از دماوند آورده بودید`، به یاد شطیطه نیشابورى افتادم...».
و باز از دیگر خدمات فرهنگى ایشان در دوران پیش از انقلاب، تربیت شاگردان در زادگاهش كه تشنه فرهنگ، ادب و معارف دینى بودند ـ كه هم اكنون با موقعیّت علمى و فرهنگى در خدمت مردم مى باشند ـ و نیز تأسیس كتاب خانه عمومى و...را نام برد.
هم چنین شركت در جلسه هیئت علمیّه اصفهان براى رسیدگى به امور داخلى شهر، یكى دیگر از خدمات اجتماعى ایشان بود كه به همراه جمعى از مشاهیر علماى اصفهان ـ كه در رأس آن ها آیة اللّه مجد العلماء و آیة اللّه خادمى بودند ـ تشكیل مى شد و به خواسته هاى جامعه روحانیّت و امورى كه در شهر، مورد نیاز مردم بوده رسیدگى مى كردند و توصیه ها و سفارشات لازم را به مسئولان وقت عرضه مى داشتند.
تأسیس انجمن هاى خیریّه
مطلق انجمن هاى خیریّه و مؤسّسات عام المنفعه اى كه در اصفهان تأسیس گردیده، و حتى بسیارى از مؤسّسات فرهنگى و آموزشى، زیر نظر معظّم له و با مشورت ایشان تأسیس و به انجام وظایف محوّله با همكارى افرادى متدیّن و كارآزموده مشغول به خدمت مى باشد، كه از جمله مى توان انجمن مددكارى امام زمان(عج) و انجمن رسیدگى به مستمندان واقعى آسایشگاه صادقیّه و تأسیس كانون هاى فرهنگى و...را نام برد
سهراب سپهری
شاعر، نقاش
تولد ۱۵ مهر ۱۳۰۷، کاشان.
درگذشت ۳ اردیبهشت ۱۳۵۹، تهران.
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم، بهتر از برگ درخت.
دوستانی، بهتر از آب روان.
سهراب سپهری پس از طی تحصیلات شش ساله ابتدایی در دبستان خیام کاشان ( ۱۳۱۹ ) و متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان ( خرداد ۱۳۲۲ ) و به پایان رساندن دوره ی دو ساله ی دانشسرای مقدماتی پسران ( خرداد ۱۳۲۴ )، در آذز ۱۳۲۵ به استخدام اداره ی فرهنگ کاشان در آمد. در شهریور ۱۳۲۷ در امتحانات ششم ادبی شرکت نمود و دیپلم دوره ی دبیرستان خود را دریافت نمود. سپس به تهران آمد و در دانشکده ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت و هم زمان به استخدام شرکت نفت در تهران در آمد که پس از هشت ماه کار استعفا داد. سپهری در سال ۱۳۳۰ نخستین مجموعه ی شعر نیمایی خود را به نام « مرگ رنگ » انتشار داد. در سال ۱۳۳۲ از دانشکده هنرهای زیبا فارغ التحصیل شد و به دریافت نشان درجه ی اول علمی نیز نایل آمد. در همین سال در چند نمایشگاه نقاشی در تهران شرکت نمود و نیز دومین مجموعه ی اشعار خود را با عنوان « زندگی خواب ها » منتشر کرد. آنگاه به تاسیس کارگاه نقاشی همت گماشت. در آذر ۱۳۳۳ در اداره ی کل هنرهای زیبا ( فرهنگ و هنر ) در قسمت موزه ها شروع به کار کرد و در ضمن در هنرستان های هنرهای زیبا نیز به تدریس می پرداخت. در مهر ۱۳۳۴ ترجمه ی اشعار ژاپنی از وی در مجله ی « سخن » به چاپ رسید. در مرداد ۱۳۳۶ از راه زمینی به کشورهای اروپایی سفر کرد و به پاریس و لندن رفت. ضمنا در مدرسه ی هنرهای زیبای پاریس در رشته ی لیتوگرافی نام نویسی نمود. وی همچنین کارهای هنری خود را در نمایشگاه ها به معرض نمایش گذاشت. حضور در نمایشگاه های نقاشی همچنان تا پایان عمر وی ادامه داشت. وی سفرهای دیگری به کشورهای جهان نمود. از آن جمله است:
- سفر به ایتالیا ( وی از پاریس به ایتالیا می رود )؛
- سفر به ژاپن ( توکیو در مرداد ۱۳۳۹ ) برای آموختن فنون حکاکی روی چوب که موفق به بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن نیز می شود؛
- سفر به هندوستان ( ۱۳۴۰ )؛
- سفر مجدد به هندوستان ( ۱۳۴۲، بازدید از بمبئی، بنارس، دهلی، اگره، غارهای آجانتا، کشمیر )؛
- سفر به پاکستان ( ۱۳۴۲، تماشای لاهور و پیشاور )؛
- سفر به افغانستان ( ۱۳۴۲، اقامت در کابل)؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۴، مونیخ و لندن )؛
- سفر به اروپا ( ۱۳۴۵، فرانسه، اسپانیا، هلند، ایتالیا، اتریش )؛
- سفر به امریکا و اقامت در لانگ آیلند ( ۱۳۴۹ و شرکت در یک نمایشگاه گروهی و سپس سفر به نیویورک )؛
- سفر به پاریس و اقامت در « کوی بین المللی هنرها » ( ۱۳۵۲ )؛
- سفر به یونان و مصر ( ۱۳۵۳ ).
سهراب سپری مدتی در اداره ی کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرست سازمان سمعی و بصری در سال ۱۳۷۷ مشغول به کار شد. از مهر ۱۳۴۰ نیز شروع به تدرسی هنرکده ی هنرهای تزئینی تهران نمود. در اسفند همین سال بود که از کلیه ی مشاغل دولتی به کلی کناره گیری کرد.
از جمله نمایشگاه های نقاشی که یا سهراب سپهری در آن ها حضور داشت، یا نمایشگاه انفرادی وی بودند، می توان به موارد زیر اشاره کرد:
- اولین دوسالانه ی تهران ( فروردین ۱۳۳۷ )؛
- دوسالانه ی ونیز ( خرداد ۱۳۳۷ )؛
- دو سالانه ی دوم تهران ( فروردین ۱۳۳۹، برنده ی جایزه ی اول هنرهای زیبا )؛
- نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی تهران ( اردیبهشت ۱۳۴۰ )؛
- نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ تهران ( خرداد ۱۳۴۱، دی ۱۳۴۱ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری گیل گمش ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان ( تهران، تیر ۱۳۴۲ )؛
- دوسالانه ی سان پاولو ( برزیل، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه گروهی هنرهای معاصر ایران ( موزه بندر لوهار، فرانسه، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری نیالا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری صبا ( تهران، ۱۳۴۲ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز ( تهران، ۱۳۴۴ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون ( تهران، بهمن ۱۳۴۶ )؛
- نمایشگاه گروهی در گالری مس تهران (۱۳۴۷ )؛
- نمایشگاه جشنواره ی روایان ( فرانسه، ۱۳۴۷ )؛
- نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ موسسه گوته ( تهران، خرداد ۱۳۴۷ )؛
- نمایشگاه دانشگاه شیراز ( شهریور ۱۳۴۷ )؛
- جشنواره ی بین المللی نقاشی در فرانسه ( اخذ امتیاز مخصوص، ۱۳۴۸ )؛
- نمایشگاه گروهی در بریج همپتن امریکا ( ۱۳۴۹ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک ( ۱۳۵۰ )؛
- نمایشگاهانفرادی در گالری لیتو ( تهران، ۱۳۵۰ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیروس ( پاریس، ۱۳۵۱ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران ( ۱۳۵۱ )؛
- اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران ( دی ۱۳۵۳ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران ( ۱۳۵۴ )؛
- نمایشگاه هنر معاصر ایران در « بازار هنر » ( بال، سوییس، خرداد ۱۳۵۵ )؛
- نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون تهران ( ۱۳۵۷ ).
سهراب در آغاز کار شاعری تحت تاثیر شعرهای نیما بود و این تاثیر در « مرگ رنگ » به خوبی مشهود است و در آثار بعدی او کم کم کارش شکل می گیرد و شعرش با دیگر شاعران هم دوره ی خویش متمایز می گردد. از جمله مجموعه شعرهای دیگر سهراب سپهری می توان به این عنوان ها اشاره نمود:
- آوار آفتاب ( ۱۳۴۰ )؛
- شرق اندوه ( ۱۳۴۰ )؛
- حجم سبز ( ۱۳۴۶ )؛
- هشت کتاب ( ۱۳۵۶ ).
برخی از اشعار وی در سال های ۱۳۴۴ و ۱۳۴۵ در فصلنامه ی « آرش » به چاپ رسید.
سهراب سپهری در اردیبهشت ماه سال ۱۳۵۸ در بیمارستان پارس تهران به علت مبتلا بودن به بیماری سرطان درگذشت. طبق وصیت خودش، پیکر وی در صحن شرقی امامزاده علیمحمد باقر (ع) در قریه ی مشهد اردهال در کاشان ( این صحن معروف به صحن سردار است. ) به خاک سپرده شد.
منابع:
- سخنوران نامی معاصر ایران، جلد سوم / سید محمد باقر برقعی، ص. ۱۸۲۷ - ۱۸۲۶.
- فرهنگ شاعران زبان پارسی از آغاز تا امروز / عبد الرفیع حقیقت ( رفیع )، ص. ۲۶۸.
- یادمان سهراب سپهری / زیر نظر محمد رضا لاهوتی و به کوشش ناصر بزرگمهر و یاری محمد وجدانی، چاپ اول.
- چشمه ی روشن، دیداری با شاعران / دکتر غلامحسین یوسفی، چاپ سوم، ص. ۵۵۸ - ۵۶۷.
- خلوت انس / مشفق کاشانی ( عباس کی منش )، چاپ اول، ص. ۲۰۵ - ۲۱۳.
- سهراب سپهری، رضا مافی / گردآوری و تنظیم: مرکز هنرهای تجسمی.
- آثار آل قلم، منتخب یازده قرن نظم و نثر فارسی / حمید گروگان، چاپ اول، ص. ۳۱۶.
- مولفین کتب چاپی فارسی و عربی / خانبابا مشار، جلد سوم، ص. ۳۷۱ - ۳۷۲.
- سهراب سپهری و نمایشگاه آثار او / اکبر تجویدی، سخن، دوره ی ۱۳، ش. ۲ ( خرداد ۱۳۴۱ )، ص. ۲۴۳ - ۲۵۰.
- شعر معاصر ایران از بهار تا شهریار، جلد دوم / حسنعلی محمدی، ص. ۵۹۹ - ۶۰۵
سازمان میراث فرهنگی استان اصفهان
شیخ صدوق
یکی از بزرگ ترین شخصیت های جهان اسلام و برجسته ترین چهره های درخشان علم و فضیلت شیخ صدوق است. او با جمع آوری روایات و تألیف ده ها جلد کتاب نفیس و ارزش مند، به اسلام و عالم تشیع خدمت کرد. تألیفات این عالم بزرگ اسلام، فراوان و متنوع، در علوم و فنون مختلف اسلامی گنجینه ای پایان ناپذیر است که با وجود گذشت بیش از یک هزار سال از تاریخ تألیف آن ها، هم چنان ارزش و اعتبار خود را حفظ کرده و از جایگاهی بس رفیع و والا برخوردار و در صدر قفسه کتاب خانه ها و سینه فقها و دانش مندان جای گرفته است.
تاریخ ولادت شیخ صدوق
محمد بن علی بن حسین بن موسی بن بابویه قمی، مشهور به شیخ صدوق در زمان غیبت صغرا و به دعای حضرت صاحب الامر(عج) در شهر مقدس قم چشم به جهان گشود. هیچ یک از تذکره ها تاریخ ولادت وی را مشخص نکرده اند، اما آن چه مسلم است، ولادت ایشان قبل از 305 هجری قمری نبوده و تنها به این اشاره شده که شیخ صدوق در یکی از سال های 306، 307 و 308 هجری قمری به دنیا آمده است.
شیخ صدوق، روزگار کودکی و جوانی اش را در دامان علم و فضیلت و زهد و تقوای پدر بزرگوارش، علی بن بابویه سپری کرد و در محضر پدر، علوم و معارف را همراه با تربیت های علمی و اخلاقی فرا گرفت و تجسم اخلاق اسلامی در اعمال و رفتار پدر، در لحظه لحظه زندگی او اثر گذاشت. پدری که در اوج علم و فقاهت و شهرت و محبوبیت، از راه دکه ای کوچک که در بازار قم داشت، امرار معاش می کرد و زندگی خود و خانواده اش را با کسب و کار و در نهایت زهد و قناعت می گذراند و پیوسته به حفظ آثار و احادیث اهل بیت(ع) و پاس داری از آرمان های بلند تشیع می پرداخت. این ارزش های والا و عظمت های روحی پدر بزرگوارش، تأثیری انکار ناپذیر در شکل گیری جنبه های روحی و معنوی شیخ صدوق داشت و سبب شد در مدتی کوتاه به قله های کمال دست یابد و در سن بیست سالگی، هزاران حدیث و روایت را حفظ کند.
شیخ صدوق بیش از بیست سال، از دوران پربرکت حیات پدر را درک کرد و در این مدت، از محضر پدر و دیگر عالمان قم علم آموخت و حکمت اندوخت. در سن 22 یا 23 سالگی بود که پدر بزرگوارش دار فانی را وداع کرد و وی از نعمت وجود این مربی بزرگ محروم شد و از آن پس وظیفه سنگین گسترش احادیث آل محمد(ص) و هدایت امت به عهده وی قرار گرفت و دوران جدیدی را آغاز کرد.
لقب های شیخ صدوق
برخی دانش مندان، از جمله شیخ طوسی و نجاشی، وی را رئیس المحدثین و صدوق الطائفته می نامند و برخی دیگر از علما و دانش مندان القاب دیگری برای ایشان برگزیده اند و همه علما و فقها و دانش مندان بزرگ اسلام، با احترام به شیخ بزرگوار نگریسته اند و به عدالت او اشاره و مقام شامخ علمی شیخ را با عباراتی تصدیق کرده اند که می توان به بزرگانی چون شیخ طوسی، نجاشی، سید بن طاووس، سید محقق داماد، علامه مجلسی، علامه بحرانی، شیخ بهایی، سید محمدباقر خوانساری اشاره کرد.
شیخ صدوق، پس از فوت پدر بزرگ وارشان، با این که جوان بود، به سرعت آوازه فضل و دانشش شهرهای ایران و عراق را فرا گرفت و دانش مندان اسلامی، آرزو داشتند شیخ را ببینند و حدیث را از وی بشنوند. او مشتاق شنیدن احادیث محدثان بود و به شهرهایی که حوزه علمیه داشتند، سفر می کرد تا علوم و احادیث خود را به دیگران منتقل کند و از علوم دیگران بهره مند شود. سرانجام در رجب سال 339 هـ.ق، رکن الدوله دیلمی و اهالی ری از او خواستند به ری بیاید و شیخ دعوت آنان را پذیرفت و عازم ری شد و به ترویج مذهب شیعه پرداخت.
فقها و بزرگان شیعه، شیخ صدوق را بیش تر با لقب رئیس المحدثین می شناسند، زیرا او در شناخت احادیث، آگاه و در حفظ و جمع آوری آن ها کوشا بود و حدود سی صد جلد کتاب از احادیث پیامبر و ائمه معصومین(ع) را جمع آوری کرده است که این تألیفات ارزش مند، از زمان تألیف ت کنون مورد توجه علما، فقها و دانش مندان اسلامی و مورد استفاده محققین و اندیش مندان و طلاب علوم دینی است که شرح آن در این مختصر نمی گنجد.
وفات شیخ صدوق
سرانجام این عالم بزرگوار، پس از گذشت هفتاد و اندی سال، در سال 381 هجری قمری، دعوت حق را لبیک گفت و در شهری در حومه تهران دیده از جهان فرو بست.
پیکر پاکش، در میان غم و اندوه شیعیان، در نزدیکی مرقد مطهر حضرت عبدالعظیم حسنی دفن شد و آرام گاهش به نام ابن بابویه، در شهر ری، مشهور و قبر مطهرش زیارت گاه مسلمانان و محل استجابت دعای مؤمنان است.
بیش تر تذکره نویسان، ماجرای سالم ماندن پیکر شریف این عالم بزرگ اسلام، پس از گذشت نهصد سال از وفات وی را نقل کرده اند که به طور خلاصه در این جا ذکر می کنم. مرحوم خوانساری (متوفای1313 هـ .ق) در کتاب ارزش مند روضات الجنات می نویسد: «در عهد فتح علی شاه قاجار، در حدود سال 1238 هجری قمری، مرقد شریف صدوق از کثرت باران خراب شد و رخنه ای در آن پدید آمد. به جهت تعمیر و اصلاح آن اطرافش را می کندند که به سردابه ای که مدفنش بود، برخوردند و هنگامی که وارد سرداب شدند، بدن مطهر او هم چنان تر و تازه و در انگشتان اثر خضاب و در کنارش تارهای پوسیده کفن بر روی خاک نمایان بود.»
این خبر به سرعت در تهران منتشر شد و به گوش سلطان وقت رسید. وی با جمعی از بزرگان و امنای دولت به جهت مشاهده حضوری به محل آمدند. جمعی از علما و اعیان دولت داخل سرداب شدند و صدق قضیه را به رأی العین مشاهده کردند و سپس دستور تعمیر و تجدید بنا و تزیینات آن را صادر کردند.
صاحب روضات که در آن زمان دوازده ساله بوده، چنین نوشته است: «من خودم بعضی از افرادی را که در آن واقعه حضور داشتند، ملاقات کرده ام.»
علامه مامقانی، صاحب تنفیح المقال نیز همین قضیه را نقل کرده است. سید ابراهیم لواسانی، (متوفای سال 1309 هـ.ق) از علمای بزرگ تهران و حکیم وارسته آقای علی مدرس زنوزی (متوفای 1307 هـ.ق) به چشم خود جسد مطهر را به همان حال که بیان شد، دیده اند.
سازمان میراث فرهنگی استان اصفهان
علامه محمد باقر مجلسی
شیخ بهاء الدین ، محمدبن حسین عاملی معروف به شیخ بهایی دانشمند بنام دوره صفویه است. اصل وی از جبل عامل شام بود. بهاء الدین محمد ده ساله بود که پدرش عزالدین حسین عاملی از بزرگان علمای شام بسوی ایران رهسپار گردید و چون به قزوین رسیدند و آن شهر را مرکز دانشمندان شیعه یافتند، در آن سکنی گزیدند و بهاءالدین به شاگردی پدر و دیگر دانشمندان آن عصر مشغول گردید.
سید حسن مدرس
سیدحسن مدرس در سال ۱۳۸۷ (قمری) در سرابه اردستان به دنیا آمد. او تحصیل خود را در علوم اسلامی در اصفهان، سامرا و نجف نزد میرازی شیرازی و دیگران تا درجه اجتهاد ادامه داد؛ آنگاه به اصفهان بازگشت و مشغول تدریس فقه و اصول شد.
استاد حسن کسائی
نام استاد کسایی با نی چنان عجین شده که تصور یکی بدون دیگری امریست محال. نی از جمله سازهایی است که در تاریخ موسیقی ایران جایگاه پرفراز و فرودی از دربار پادشاهان ساسانی تا همدم بودن با شبانان داشته؛ ولی هیچگاه نتوانست قابلیت اصلی خود را نشان دهد که بتواند مانند سازهایی از قبیل عود، تار،سنتور و انواع مختلف سازهای آرشه ای و مضرابی جایگاه نسبتا ثابتی در بین موسیقی دانان و مردم پیدا کند.
محمد حسین صغیر اصفهانی
زندگینامه بسیار مختصر از شاعر شهیر وعارف کبیر استاد محمد حسین صغیر اصفهانی :نامش محمد حسین بود ونام پدرش اسدالله در سنه 1312 هجری قمری مصادف با 13رجب روز تولد مولای متقیان حضرت علی (ع) در اصفهان دیده به جهان گشود. از 3 سالگی علاقه ی زیادی به نوشتن و خواندن پیدا کرد ولیکن به خاطر صغرت سن هیچ مکتب خانه ای اجازه تحصیل به وی را نمیدهد تا بلاخره در سن شش سالگی اولین تک بیتی خود را به زبان جاری میکند.نه گفته خدا و نه گفته امام که اطفال مردم کنید روی بام حدود هشت ساله بود که با یک رویای صادقه زبانش در مدح امیرالمومنین علیه السلام باز میشود.دوازده بهار از عمرش می گذشت که الهاماتی از طرف حضرت دوست بر زبانش به صورت شعر جاری میشود.
چنان که در مورد مولا علی میگوید:
مصحفش مدح وخدا مداح واحمد مدح خوان *** من به وصف او کنم از خود ثبوت شاعري
در جهان آمد صغیر وچند روزی ماند و رفت *** یادگار از وی در این عالم کتابی بیش نیست
(از کتاب دیوان صغیر اصفهانی
استاد صغیر در مدت زندگی خود از یادگاری هایی در قالب خاطره/کرامات و بیان شیوا یی از ادبیات فارسی بر جای گذارد
www.isfahancht.ir
محی الدين مهدی الهی قمشه ای
دانشمند، فيلسوف، عارف و شاعر وارسته، استاد محيي الدين مهدي الهي قمشه اي فرزند ابوالحسن الهي، در حدود سال 1280شمسی در شهرضا (قمشه سابق) در استان اصفهان به دنيا آمد و در ابتداي جواني در اصفهان از محضر حضرات آيات حاج آقا حسين قمي، آقا بزرگ حکيم خراساني و ميرزا مهدي اصفهاني استفاده برد وخود در فقه،اصول، فلسفه وحکمت به مراتب والايي دست يافت.
استاد الهي قمشه اي سپس به تدريس فلسفه وحکمت در مدرسه سپهسالار پرداخت و در کنار آن به تحقيق و تأليف روي آورد و پس از تأسيس دانشگاه در کشور، مدرسه سپهسالار را که محفل ادبا ومجلس حکما بودبه دانشکده معقول ومنقول تبديل کرد.
حکيم الهي قمشه اي، ضمن تدريس در منطق حکمت وادبيات در آن مکان، به عنوان يکي از برجسته ترين استادان دانشگاه تهران شناخته شده وبا نوشتن کتاب توحيد هوشمندان به اخذ درجه دکترا از دانشکده مزبور نائل گرديد.
ايشان ضمن تدريس، با جملاتي شيوا، شيرين و پر جاذبه، مفاهيم دشوار فلسفي را بيان کرد و در تأييد اظهارات علمي خود از اشعار شاعران بزرگ شاهد مي آورد.
در محفل علمي اين حکيم الهي،دانشوران فاضلي پرورش يافتند که حضرات آيات سيد ابوالحسن رفيعي قزويني، عبدالله جوادي آملي، حسن حسن زاده آملي، کاظم مدير شانه چي وسيد محمد باقر حجتي و...ازآن جمله اند.
از وي آثار ارزنده اي بجاي مانده از قبيل: كتاب حكمت الهي (2 جلد) در شرح فصوص الحكم فارابي و توحيد هوشمندان و ترجمه قرآن و تصحيح و تحشيه تفسير ابوالفتوح رازي می باشد. وي قلمي شيوا داشت و با همين شيوايي بود که قرآن مجيد را به فارسي ترجمه کرد و ترجمه او از نخستين ترجمه هاي امروزي قرآن در زبان وادبيات فارسي بود که در زمان خود مورد توجه روشنفکران، دانشجويان ونسل جديد قرارگرفت. همچنين ترجمه آزاد مفاتيح الجنان، صحيفه سجاديه وکليات ديوان الهي از ديگر آثار اوست. كه همگي حاكي از سعي بليغ ايشان در احياي معارف الهي مي باشد.
مرحوم آيت الله الهي قمشه اي در تفسير و ترجمه قرآن كريم در عصر ما، شخصيتي شاخص و ممتاز است. ايشان اولين كسي است كه قرآن را برخلاف عادت قدما كه ترجمه تحت اللفظي مي كردند، روش جديدي در ترجمه و تفسير قرآن بكار بردند و براي اولين بار قرآن را به زبان فارسي روان و سليس ترجمه كردند، بدون آنكه دخل و تصرفي در اصل معنا شود تفسير خويش را با بيان ساده و قابل فهمي ارائه دادند.
اشعار مرحوم الهي كه از سنين 15 سالگي تا آخر عمر سروده شده در ديواني به نام «ديوان حكيم الهي» گرد آمده است و شامل قصائد و غزليات عرفاني و فلسفي بسياري است. همچنين مشتمل بر «نغمه الهي»، «شرح خطبه متقين در نهج البلاغه»، «نغمه حسيني» و «نغمه عشاق» مي باشد.
مرحوم استاد آيت الله الهي قمشه اي در حالي كه يكي از افراد شاخص در علم و فرهنگي و ادب بودند، ولی زندگي ساده و بي آلايشي داشتند.
سرانجام اين حکيم وارسته در شامگاه 24ارديبهشت سال 1352شمسی در 72سالگي مشتاقانه به حق پيوست و در جوار حرم حضرت معصومه (س) مدفون گرديد.
www.isfahancht.ir/
استاد محمود فرشچیان
محمود فرشچیان به سال 1308 شمسی در اصفهان ، دیده به جهان گشود . پدرش ، حاج غلامرضا فرشچیان ، از تجار فرش بود و در کار هنر قالی بافی دست داشت .
این زمینه مساعد برای پرورش ذوق و شوق او در راه آشنایی با هنر موثر افتاد . از سالهای پیش از مدرسه از روی نقشه های قالی طرح میزد ، تا به تدریج دستش در کار نقش پردازی روان گردید . فرشچیان در طی تحصیلات مقدماتی در محضر استاد میرزاآقا امامی اصفهانی هنرمند چیره دست و پرآوازه دیار اصفهان ، به آموختن نقاشی دلبستگی تمام پیدا کرد و دل در گرو نقشهای زیبا بست . او از کار هنر احساس رضایت و شادمانی داشت . از کلاس هفتم دبیرستان فرشچیان قدم به هنرستان هنرهای زیبای اصفهان گذاشت و چهار سال در آن جایگاه عاشقی ، زیر نظر استاد عیسی بهادری ، استاد نابغه و توانمند نقاشی قالی ، مینیاتور ، نقاشی رنگ و روغن ، به فراگیری اصول و مبانی طراحی نقوش سنتی (نقشه قالی ، تذهیب ، مینیاتور) پرداخت .
بدون شک نقش استاد عیسی بهادری در پرورش و خلاقیتهای محمود فرشچیان نقشی فوق العاده ارزشمند بود .استاد در بیان احساس و تجسم شعرگونه عواطف ، به شیوه ای کاملا جدید موفق به هماهنگی و همگامی میان مضمون و محتوا و شکل و فرم نقاشی هایش گردید و این مشخصه اصلی کار او در نقاشی شد . فرشچیان در جوانی بسیار پرتلاش و خستگی ناپذیر به کار و طراحی نقوش مختلف میپرداخت . او در مطالعه آثار تاریخی شهر اصفهان (چهل ستون ، عالی قاپو ، مسجد شیخ لطف الله و ... طرحهای اسلیمی و ختایی کاشیکاری های بی نظیر آن آثار سر از پا نمیشناخت و چون محققی موشکافانه این نقش ها را مطالعه میکرد . فرشچیان حتی در دوره سربازی نیز دست از قلم و رنگ برنداشات و آثاری دیدنی آفرید که مورد تشویق مقامات قرار گرفت .
گرمای عشق 1378 محمود فرشچیان
سال 1329 بعد از 6 سال فعالیت و کسب هنر در هنرستان هنرهای زیبای اصفهان ، فرشجیان به کسب دیپلم عالی نائل آمد . آثار سالهای شاگردی استاد هنوز در مرکز هنرستان ، موجود است . بدون تردید استاد محمود فرشچیان یکی از پدیده های هنر نگارگری (مینیاتور) در عصر حاضر است و او در طراحی و شناخت و بکارگیری رنگها فوق العاده قدرتمند و قوی است . این قدرت قلم و صلابت و استواری خطوط قلم گیری است که از او هنرمندی پرآوازه و مشهور ساخته است . از نظر محتوا و مضمون ، آثار استاد عمدتا با الهام از ادبیات عرفانی و باورهای مذهبی ساخته و پرداخته شده اند . سخن آخر اینکه امروز استاد فرشچیان از پس نزدیک به پنجاه سال کسب هنر و مهارت در کار نقاشی و خلق نقشهای دلنشین و جشم نواز ، هنرمندی است که به جرآت میتوان او را صاحب سبک جدید در نقاشی ایرانی (مینیاتور) دانست
www.isfahancht.ir