راسخون

تاریخ تحلیلی اسلام

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکل کعبه  

اکنون که بحث تجدید بناى کعبه بمیان آمد مناسب‏دیدیم یک تاریخ اجمالى از بناى کعبه در اینجا ذکر کنیم تا درجاهاى دیگر نیازى به عنوان مجدد این بحث نباشد.
و البته درباره اصل بناى کعبه و هم چنین درباره اینکه‏تاکنون چند بار بناى آن تجدید شده اختلافى در روایات دیده‏مى‏شود که ما بهتر دیدیم ترجمه گفتار مرحوم علامه طباطبائى رادر تفسیر المیزان در این باره براى شما ذکر نموده و از نقل‏اختلافات و رد و ایرادهاى آن خوددارى کنیم.
مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر آیه شریفه/ان اول بیت وضع‏للناس.../«سوره آل عمران آیه 96»بعنوان بحثى تاریخى‏درباره بناى خانه کعبه و سایر امور مربوط به آن چنین گوید:
این معنا،متواتر و قطعى است که،بانى کعبه ابراهیم خلیل‏بوده و ساکنان اطراف کعبه بعد از بناى آن،تنها فرزندش اسماعیل و قومى از قبائل یمن بنام جرهم بوده‏اند.و کعبه تقریباساختمانى به صورت مربع بنا شده که هر ضلع آن به سمت‏یکى‏از جهات چهارگانه: شمال،جنوب،مشرق و مغرب بوده و بدین‏جهت اینطور بنا شده که بادها هر قدر هم که شدید باشد،بارسیدن به آن شکسته شود و نتواند آن را خراب کند.
و این بناى ابراهیم علیه السلام همچنان پاى بر جا بود تا آنکه‏یکبار عمالقه آن را تجدید بنا کردند.و یکبار دیگر قوم جرهم(ویا اول جرهم بعد عمالقه،همچنان که در روایت وارده ازامیر المؤمنین اینطور آمده بود.) (1) و آنگاه،وقتى زمام امر کعبه به دست قصى بن کلاب،یکى‏از اجداد رسول خدا صلى الله علیه و آله افتاد(یعنى قرن دوم قبل‏از هجرت)قصى آن را خراب کرد و از نو با استحکامى بیشتر بنانمود و با چوب دوم(درختى شبیه به نخل)و کنده‏هاى نخل آن‏را پوشانید،و در کنار آن بنائى دیگر نهاد به نام دار الندوة،که درحقیقت مرکز حکومت و شوراى با اصحابش بود.آنگاه جهات‏کعبه را بین طوائف قریش تقسیم نموده که هر طایفه‏اى‏خانه‏هاى خود را بر لبه مطاف پیرامون کعبه بنا کردند و درخانه‏هاى خود را بطرف مطاف باز کردند.
بعضى گفته‏اند:پنج‏سال قبل از بعثت نیز یکبار دیگر کعبه‏به وسیله سیل منهدم شد،و طوائف قریش عمل ساختمان آن رادر بین خود تقسیم کردند،و بنائى که آن را مى‏ساخت مردى‏رومى بنام‏«یا قوم‏»بود و نجارى مصرى او را کمک مى‏کرد،وچون رسیدند به محلى که باید حجر الاسود را کار بگذارند،در بین‏خود نزاع کردند،که این شرافت نصیب کدامیک از طوائف‏باشد؟در آخر همگى بر آن توافق کردند که محمد صلى الله علیه‏و آله را که در آن روز سى و پنج‏ساله بود بین خود حکم قراردهند،چون به وفور عقل و سداد راى او آگاهى داشتند. آن‏جناب دستور داد تا ردائى بیاورند و حجر الاسود را در آن نهاده وبه قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند کنند،و حجر رادر محل نصب یعنى رکن شرقى بالا بیاورند.آنگاه خودش سنگ‏را برداشت و در جایى که مى‏بایست باشد،قرار داد.
و چون خرج بنائى آنان را به ستوه آورده بود،بلندى آن را به‏همین مقدار که فعلا هست گرفتند.و یک مقدار از زمین زیربناى قبلى از طرف حجر اسماعیل خارج ماند و جزء حجر شد،چون بنا را کوچک‏تر از آنچه بود ساختند و این بنا همچنان‏بر جاى بود تا زمانى که عبد الله زبیر در عهد یزید بن معاویه(علیهما اللعنة و العذاب)مسلط بر حجاز شد و یزید سردارى بنام‏حصین به سرکوبیش فرستاد،و در اثر جنگ و سنگهاى بزرگى که لشکر یزید با منجنیق بطرف شهر مکه پرتاب مى‏کردند،کعبه‏خراب شد و آتش‏هائیکه باز با منجنیق به سوى شهر مى‏ریختند،پرده کعبه و قسمتى از چوبهایش را بسوزانید،بعد از آنکه با مردن‏یزید جنگ تمام شد،عبد الله بن زبیر به فکر افتاد،کعبه را خراب‏نموده بناى آن را تجدید کند،دستور داد گچى ممتاز از یمن‏آوردند،و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعیل را جزء خانه‏کرد،و در کعبه را که قبلا در بلندى قرار داشت،تا روى زمین‏پائین آورد.و در برابر در قدیمى،درى دیگر کار گذاشت. تا مردم‏از یک در درآیند و از در دیگر خارج شوند و ارتفاع بیت را بیست‏و هفت ذراع(تقریبا سیزده متر و نیم)قرار داد و چون از بنایش‏فارغ شد،داخل و خارج آن را با مشک و عبیر معطر کرد،و آن رابا جامه‏اى از ابریشم پوشانید،و در هفدهم رجب سال 64 هجرى‏از این کار فارغ گردید.
و بعد از آنکه عبد الملک مروان متولى امر خلافت‏شد،حجاج بن یوسف به فرمانده لشکرش دستور داد تا به جنگ عبد الله‏بن زبیر برود که لشکر حجاج بر عبد الله غلبه کرد و او را شکست‏داده و در آخر کشت و خود داخل بیت‏شد و عبد الملک را بدانچه‏ابن زبیر کرده بود خبر داد.عبد الملک دستور داد،خانه‏اى را که‏عبد الله ساخته بود خراب نموده به شکل قبلى‏اش برگرداند.
حجاج دیوار کعبه را از طرف شمال شش ذراع و یک وجب خراب نموده و به اساس قریش رسید و بناى خود را از این سمت‏بر آن اساس نهاد،و باب شرقى کعبه را که ابن زبیر پائین آورده‏بود در همان جاى قبلیش(تقریبا یک متر و نیم یا دو متر بلندتر ازکف)قرار داد و باب غربى را که عبد الله اضافه کرده بود مسدودکرد آنگاه زمین کعبه را با سنگهائى که زیاد آمده بود فرش کرد.
وضع کعبه بدین منوال باقى بود،تا آنکه سلطان سلیمان‏عثمانى در سال نهصد و شصت روى کار آمد،سقف کعبه را تغییرداد.و چون در سال هزار و صد و بیست و یک هجرى احمدعثمانى متولى امر خلافت گردید،مرمت‏هایى در کعبه انجام‏داد،و چون سیل عظیم سال هزار و سى و نه بعضى از دیوارهاى‏سمت‏شمال و شرق و غرب آنرا خراب کرده بود،سلطان مرادچهارم،یکى از پادشاهان آل عثمان دستور داد آنرا ترمیم کردند.
-------------------------------------------
1- تفسیر البرهان ج 1 ص 301 ح 36.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شکل کعبه

کعبه بنائى است تقریبا مربع،که از سنگ کبود رنگ وسختى ساخته شده،بلندى این بنا شانزده متر است،در حالى که‏در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله خیلى از این کوتاهتر بوده،آنچه که از روایات فتح مکه برمى‏آید-که:رسول خدا صلى الله‏علیه و آله،على علیه السلام را به دوش خود سوار کرد،و على‏علیه السلام از شانه رسول خدا صلى الله علیه و آله توانست بر بام کعبه رفته،بت‏هائى را که در آنجا بود بشکند-ثابت کننده این‏مدعا است.
و طول ضلع شمالى آن که ناودان و حجر اسماعیل در آن‏سمت است،و همچنین ضلع جنوبى آن که مقابل ضلع شمالى‏است،ده متر و ده سانتى‏متر است و طول ضلع شرقى‏اش که‏باب کعبه در دو مترى آن از زمین واقع شده،و ضلع روبرویش‏یعنى ضلع غربى دوازده متر است و حجر الاسود در ستون طرف‏دست چپ کسى که داخل خانه مى‏شود قرار دارد.در حقیقت‏حجر الاسود در یک متر و نیمى از زمین مطاف،در ابتداى ضلع‏جنوبى واقع شده،و این حجر الاسود سنگى است‏سنگین وبیضى شکل و نتراشیده،رنگى سیاه متمایل به سرخى دارد.و درآن لکه‏هایى سرخ و رگه‏هایى زرد دیده مى‏شود که اثر جوش‏خوردن خودبخودى ترکهاى آن سنگ است.
و چهار گوشه کعبه از قدیم الایام،چهار رکن نامیده مى‏شده:
رکن شمالى را«رکن عراقى‏»،و رکن غربى را«رکن شامى‏»،ورکن جنوبى را«رکن یمانى‏»،و رکن شرقى را که حجر الاسود درآن قرار گرفته‏«رکن اسود»نامیدند،و مسافتى که بین در کعبه وحجر الاسود است‏«ملتزم‏»مى‏نامند.چون زائر و طواف کننده‏خانه خدا،در دعا و استغاثه‏اش به این قسمت متوسل مى‏شود.
و اما ناودان که در دیوار شمالى واقع است،و آن را ناودان رحمت مى‏گویند چیزى است که حجاج بن یوسف آنرا احداث‏کرد.و بعدها سلطان سلیمان در سال 954 آن را برداشت و به‏جایش ناودانى از نقره گذاشت.و سپس سلطان احمد در سال‏1021 آن را به ناودان نقره‏اى مینیاتور شده مبدل کرد مینیائى‏کبود رنگ که در فواصلش نقشه‏هائى طلائى بکار رفته بود و درآخر سال 1273 سلطان عبد المجید عثمانى آن را به ناودانى یک‏پارچه طلا مبدل کرد که هم اکنون موجود است.
و در مقابل این ناودان،دیوارى قوسى قرار دارد که آن راحطیم مى‏گویند،و حطیم نیم دایره‏اى است،جزء بنا که‏دو طرفش به زاویه شمالى(و شرقى و جنوبى)و غربى منتهى‏مى‏شود. البته این دو طرف متصل به زاویه نامبرده نیست،بلکه‏نرسیده به آن دو قطع مى‏شود.و از دو طرف،دو راهرو بطول‏دو متر و سى سانت را تشکیل مى‏دهد.بلندى این دیوار قوسى‏یک متر و پهنایش یک متر و نیم است.و در طرف داخل آن‏سنگهاى منقوشى به کار رفته.فاصله وسط این قوس از داخل باوسط دیوار کعبه هشت متر و چهل و چهار سانتى‏متر است.
فضائى که بین حطیم و بین دیوار است،حجر اسماعیل نامیده‏مى‏شود.که تقریبا سه متر از آن در بناى ابراهیم علیه السلام‏داخل کعبه بوده،بعدها بیرون افتاده است.و به همین جهت دراسلام واجب شده است که طواف پیرامون حجر و کعبه انجام شود،تا همه کعبه زمان ابراهیم علیه السلام داخل در طواف واقع‏شود.و بقیه این فضا آغل گوسفندان اسماعیل و هاجر بوده،بعضى هم گفته‏اند:هاجر و اسماعیل در همین فضا دفن شده‏انداین بود وضع هندسى کعبه.
و اما تغییرات و ترمیم‏هائى که در آن صورت گرفته،و مراسم‏و تشریفاتى که در آن معمول بوده،چون مربوط به غرض تفسیرى‏ما نیست،متعرضش نمى‏شویم.

 

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جامه کعبه

در سابق در روایاتى که در تفسیر سوره بقره در ذیل داستان‏هاجر و اسماعیل و آمدنشان به سرزمین مکه نقل کردیم،چنین داشت که هاجر بعد از ساخته شدن کعبه، پرده‏اى بر در آن آویخت.
و اما پرده‏اى که به همه اطراف کعبه‏مى‏آویزند،بطورى که گفته‏اند،اولین‏کسى که این کار را باب کرد،یکى از تبع‏هاى‏یمن بنام ابوبکر اسعد بود که آن را با پرده‏اى نقره‏باف پوشانید، پرده‏اى که حاشیه آن با نخ‏هاى نقره‏اى بافته شده بود.بعد از تبع‏نامبرده،جانشینانش این رسم را دنبال کردند،و سپس مردم بارواندازهاى مختلف آنرا مى‏پوشاندند،بطورى که این پارچه‏ها روى هم قرار مى‏گرفت و هر جامه‏اى مى‏پوسید،یکى دیگرروى آن مى‏انداختند.تا زمان قصى بن کلاب رسید،او براى‏تهیه پیراهن کعبه کمکى سالیانه بعهده عرب نهاد(و بین قبائل‏سهمى قرار داد)و رسم او همچنان در فرزندانش باقى بود،از آن‏جمله ابو ربیعة بن مغیرة یکسال این جامه را مى‏داد و یکسال‏دیگر قبائل قریش مى‏دادند.
در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله آن جناب کعبه را باپارچه‏هاى یمانى پوشانید و این رسم همچنان باقى بود،تا سالى‏که خلیفه عباسى به زیارت خانه خدا رفت،خدمه بیت از تراکم‏پارچه‏ها بر پشت بام کعبه شکایت کردند و گفتند:مردم اینقدرپارچه‏ها بر کعبه مى‏ریزند که خوف آن هست،خانه خدا ازسنگینى فرو بریزد.مهدى عباسى دستور داد همه را بردارند،و به‏جاى آنها،فقط سالى یک پارچه بر کعبه بیاویزند.که این رسم‏همچنان تا امروز باقى مانده و البته خانه خدا،پیراهنى هم درداخل دارد.و اولین کسى که داخل کعبه را جامه پوشانید،مادرعباس بن عبد المطلب بود،که براى فرزندش عباس نذر کرده بود.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مقام و منزلت کعبه

کعبه در نظر امت‏هاى مختلف مورد احترام و تقدیس بود.
مثلا هندیان آنرا تعظیم مى‏کردند و معتقد بودند به اینکه روح‏«سیفا»که به نظر آنان اقنوم سوم است،در حجر الاسود حلول‏کرده،و این حلول در زمانى واقع شده که سیفا با همسرش ازبلاد حجاز دیدار کردند.
و همچنین صابئینى از فرس و کلدانیان،کعبه را تعظیم‏مى‏کردند،و معتقد بودند که کعبه یکى از خانه‏هاى مقدس‏هفتگانه است-که دومین آن مارس است،که بر بالاى کوهى دراصفهان قرار دارد.و سوم،بناى مندوسان است که در بلاد هندواقع شده است.چهارم نوبهار است که در شهر بلخ قرار دارد.
پنجم بیت غمدان که در شهر صنعاء است،و ششم کاوسان‏مى‏باشد که در شهر فرغانه خراسان واقع است.و هفتم خانه‏اى‏است در بالاترین شهرهاى چین و گفته شده که کلدانیان معتقدبودند کعبه خانه زحل است،چون قدیمى بوده و عمر طولانى‏کرده است.
فارسیان هم آن را تعظیم مى‏کردند،به این عقیده که روح‏هرمز در آن حلول کرده.و بسا به زیارت کعبه نیز مى‏رفتند.
یهودیان هم آن را تعظیم مى‏کردند،و در آن خدا را طبق دین‏ابراهیم عبادت مى‏کردند،و در کعبه صورت‏ها و مجسمه‏هایى‏بود،از آن جمله تمثال ابراهیم و اسماعیل بود که در دستشان‏چوب‏هاى ازلام داشتند.و از آن جمله صورت مریم عذراء ومسیح بود،و این خود شاهد بر آن است که هم یهود کعبه را تعظیم مى‏کرده و هم نصارا.
عرب هم آن را تعظیم مى‏کرده،تعظیمى کامل و آن راخانه‏اى براى خداى تعالى مى‏دانسته و از هر طرف به زیارتش‏مى‏آمدند.و آن را بناى ابراهیم مى‏دانسته،و مساله حج جزء دین‏عرب بوده که با عامل توارث در بین آنها باقى مانده بود.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تولیت کعبه  

تولیت بر کعبه در آغاز با اسماعیل و پس از وى با فرزندان اوبوده،تا آنکه قوم جرهم بر دودمان اسماعیل غلبه یافت و تولیت‏خانه را از آنان گرفته و بخود اختصاص داد،و بعد از جرهم این‏تولیت به دست عمالقه افتاد که طایفه‏اى از بنى کرکر بودند و باقوم جرهم جنگها کردند.عمالقه همه ساله در کوچهاى زمستانى‏و تابستانى خود در پائین مکه منزل مى‏کردند.همچنانکه‏جرهمى‏ها در بالاى مکه منزل برمى‏گزیدند.
با گذشت زمان دوباره روزگار به کام جرهمى‏ها شد و برعمالقه غلبه یافتند،تا تولیت‏خانه را بدست آوردند،و حدودسیصد سال در دست داشتند،و بر بناى بیت و بلندى آن اضافاتى‏نسبت به آنچه در بناى ابراهیم بود پدید آوردند.
بعد از آنکه فرزندان اسماعیل زیاد شدند و قوت و شوکتى‏پیدا کردند و عرصه مکه بر آنان تنگ شد،ناگزیر در صدد برآمدند تا قوم جرهم را از مکه بیرون کنند که سرانجام با جنگ و ستیزبیرونشان کردند.در آن روزگار،بزرگ دودمان اسماعیل،عمرو بن لحى بود که کبیر خزاعه بود،بر مکه استیلا یافته،متولى امرخانه خدا شد،و این عمرو همان کسى است که بت‏ها را بر بام‏کعبه نصب نموده و مردم را به پرستش آنها دعوت کرد و اولین‏بتى که بر بام کعبه نصب نمود،بت‏«هبل‏»بود که آن را از شام‏با خود به مکه آورد و بر بام کعبه نصب کرد،و بعدها بت‏هائى‏دیگر آورد،تا عده بت‏ها زیاد شد،و پرستش بت در بین عرب‏شیوع یافت و کیش حنفیت و یکتا پرستى یکباره رخت بربست.
در این باره است که‏«شحنة بن خلف جرهمى‏»،«عمرو بن لحى‏»را خطاب کرده و مى‏گوید:
یا عمرو انک قد احدثت آلهة شتى بمکة حول البیت انصابا و کان للبیت رب واحد ابدا فقد جعلت له فى الناس اربابا لتعرفن بان الله فى مهل سیصطفى دونکم للبیت‏حجابا» (35)
ولایت و سرپرستى خانه تا زمان حلیل خزاعى همچنان دردودمان خزاعه بود که حلیل این تولیت را بعد از خودش به‏دخترش همسر قصى بن کلاب واگذار نمود،و اختیار باز و بسته‏کردن در خانه و به اصطلاح کلیددارى آن را به مردى از خزاعه‏بنام اباغبشان خزاعى داد. ابوغبشان این منصب را در برابر یک‏شتر و یک ظرف شراب،به قصى بن کلاب بفروخت.و این عمل‏در بین عرب مثلى سائر و مشهور شد که هر معامله زیان‏بار واحمقانه را به آن مثل زده و مى‏گویند:«اخسر من صفقة ابى‏غبشان‏». (36)
در نتیجه سرپرستى کعبه به تمام جهاتش به قریش منتقل‏شد و قصى بن کلاب بناى خانه را تجدید نمود که قبلا به آن‏اشاره کردیم،و جریان به همین منوال ادامه یافت،تا رسول خداصلى الله علیه و آله مکه را فتح نمود و داخل کعبه شد و دستورداد عکسها و مجسمه‏ها را محو نموده،بت‏ها را شکستند و مقام‏ابراهیم را که جاى دو قدم ابراهیم در آن مانده و تا آن روز درداخل ظرفى در جوار کعبه بود برداشته در جاى خودش که همان‏محل فعلى است دفن نمودند و امروز بر روى آن محل قبه‏اى‏ساخته شده داراى چهار پایه،سقفى بر روى آن پایه‏ها،و زائرین خانه خدا بعد از طواف،نماز طواف را در آنجا مى‏خوانند.
روایات و اخبار مربوط به کعبه و متعلقات دینى بسیار زیاد ودامنه‏دار است و ما به این مقدار اکتفا نمودیم،آنهم به این منظورکه خوانندگان آیات مربوط به حج و کعبه به آن اخبار نیازمندمى‏شوند.
و یکى از خواص این خانه که خدا آن را مبارک و مایه‏هدایت‏خلق قرار داده،این است که احدى از طوائف اسلام،درباره شان آن اختلاف ندارد. (37) و این بود گفتار مرحوم علامه طباطبائى درباره کعبه و شکل‏و تولیت و جهات دیگر آن مکان مقدس و اکنون بدنبال نقل‏حوادث تاریخى دیگرى که قبل از بعثت اتفاق افتاده‏بازمیگردیم.
-------------------------------------------------
1- اى عمرو،این تو بودى که خدایانى گوناگون اطراف بیت پدید آورده و نصب‏کردى.خانه خدا،ربى واحد و جاودانه داشت،این تو بودى که مردم را به‏شرک و پرستش ارباب گوناگون واداشتى.
بزودى خواهى فهمید که خداى تعالى،در آینده نزدیکى،از غیر شما،پرده‏دارى براى بیت انتخاب خواهد کرد.
2- (این معامله)زیان‏بارتر از معامله ابى غبشان است.
3- ترجمه تفسیر المیزان-چاپ جامعه مدرسین-ص 554-561.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تذکرى درباره ولادت حضرت فاطمه علیها السلام  

جمعى از مورخان و محدثان اهل سنت، ولادت حضرت‏فاطمه علیها السلام را نیز جزء حوادث سال تجدید بناى کعبه‏یعنى سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)نوشته و ثبت کرده‏اند،ولى طبق تحقیقى که ما در تاریخ زندگانى حضرت‏فاطمه علیها السلام داشته و شمه‏اى از آنرا در همان کتاب تاریخ‏زندگانى آنحضرت برشته تحریر درآورده‏ایم،ولادت آن بانوى‏بزرگوار اسلام در سال پنجم بعثت رسول خدا و پس از ظهور اسلام‏بوده،و انشاء الله در دنباله این سلسله مقالات نیز در جاى خودیعنى در حوادث پس از بعثت رسول خدا(ص)و سال پنجم‏بعثت دلیل‏هاى طرفین،و اثبات آنرا از روى دلیل‏ها و شواهدى‏که داریم از نظر شما مى‏گذرانیم،و از اینرو در اینجا وقت‏خود وشما را نمى‏گیریم،و بهمین مقدار تذکر در این باره اکتفاخواهیم کرد.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
بحثهاى مقدماتى درباره نژاد عرب  

قبل از ورود در داستان بعثت رسول خدا(ص)و تاریخ آن‏بعنوان مقدمه و مدخل براى این داستان تذکر یکى دو مطلب لازم‏بنظر رسید زیرا در تحلیلهاى تاریخى آینده و گروه‏بندیها وموضع‏گیریها اطلاع از این مطالب از نظر تاریخى ضرورى بود،وشاید لازم بود این تذکرات را در آغاز بحث تاریخ تحلیلى یادآورمیشدیم لکن موفق نشدیم:
1-وضع اجتماعى و سیاسى جزیرة العرب و بخصوص منطقه حجاز وشهر مکه قبل از اسلام...
عربهاى ساکن جزیرة العرب قبل از اسلام عمدتا به دو دسته‏تقسیم میشوند:
الف-عربهاى بومى و به اصطلاح اهل تاریخ عرب‏«مستعربه‏»که خود را از دودمان حضرت اسماعیل علیه السلام میدانند و به آنها«عدنانیون‏»گویند،و اینان عموما در همان‏منطقه حجاز و نجد و اطراف مکه و صحراهاى شمالى سکونت‏داشته‏اند...
ب-عرب یمن که همان قبائل‏«حمیر»هستند که به آنها عرب‏«عاربة‏»و عرب جنوبى هم میگفتند،و اینان نسبشان به‏«یعرب بن قحطان‏»و حضرت هود علیه السلام میرسد و به اینان‏نیز«قحطانیون‏»گویند،و بگفته برخى از اهل تاریخ قحطان ازفرزندان نوح علیه السلام بود که از بابل به یمن آمده و در آنجا به‏سلطنت رسیده و فرزندان وى،پس از او بسلطنت‏یمن برگزیده‏شده و حکومت‏حمیریان و سبائیان را در آنجا تشکیل دادند،که‏قرنها در یمن حکومت کردند و تمدنهائى بوجود آوردند که‏اجمالى از آنرا ذیلا خواهید خواند.
و علت اینکه آثار عرب یمن از نظر تمدن و تاریخ بیشتر ازعرب حجاز ثبت‏شده وضع جغرافیائى و آب و هواى عربستان‏بوده،زیرا منطقه یمن بخاطر آب و هواى مناسب و وجود آب ومرتع در قدیم محل سکونت و توقف مردم و موجب ایجاد شهرها وزندگى و ایجاد تمدن و آبادى بوده است،و ما نیز بحث‏خود را ازهمان قوم سبا که در قرآن کریم نامشان آمده شروع میکنیم:
قرآن کریم درباره قوم سبا-که بزرگترین حکومت را درجنوب شبه جزیره عربستان یعنى کشور یمن تشکیل دادند و حکومت آنان چنانچه نقل شده تا سال 115 قبل از میلاد امتدادیافت-چنین گوید:
/لقد کان لسبا فى مسکنهم آیة جنتان عن یمین و شمال کلوا من‏رزق ربکم و اشکروا له بلدة طیبة و رب غفور×فاعرضوا فارسلنا علیهم‏سیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتى اکل خمط و اثل و شى‏ءمن سدر قلیل ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازى الا الکفور×وجعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرى ظاهرة و قدرنا فیها السیرسیروا فیها لیالى و ایاما آمنین×فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلمواانفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فى ذلک لآیات‏لکل صبار شکور/ (1) .
یعنى-مردم سبا را در جایگاهشان برهانى بود:دو باغستان از راست وچپ(بدانها گفته شد) بخورید از روزى پروردگارتان و سپاسگزارى وشکر وى را بجا آرید،که شهرى پاکیزه و پروردگارى آمرزنده دارید:
ولى آنها(از اطاعت‏حق و سپاسگزارى او)روى گرداندند و ما نیز سیلى‏سخت بر آنها فرستادیم، و دو باغستان(پر نعمت)آنها را بدو باغستان‏تبدیل کردیم که بار درختانش میوه تلخ و شوره گز و اندکى سدر بود،و این‏کیفر ما بدانجهت بود که کفران نعمت کردند،و آیا ما جز کفران پیشه راکیفر کنیم؟و میان آنها و دهکده‏هاى دیگرى که در آنها برکت دادیم دهکده‏هاى دیگرى قرار دادیم و در آنها مسیرهائى براى رفت و آمدشان‏معین کردیم و بدانها گفتیم:در آنها شبها و روزها با ایمنى راه بروید،وآنها گفتند:پروردگارا میان منزلگاههاى ما فاصله انداز و به خویشتن‏ستم کردند،و ما آنها را موضوع قصه‏ها(و عبرت دیگران)قرار دادیم و تار ومارشان کردیم،که در این داستان براى هر صبر پیشه و سپاسگزارى‏نشانه‏ها و عبرتهائى است.
و بشرحى که ما در تاریخ زندگانى پیمبران و انبیاء الهى‏نگاشته‏ایم (2) بگفته مورخان پادشاهان سبا حدود سال 850 قبل ازمیلاد دولتى در یمن تشکیل دادند که متجاوز از ششصد سال‏حکومتشان طول کشید.و از آثار و کشفیاتى که اخیرا بدست‏آمده و اکنون در موزه‏هاى اروپا نمونه‏هاى آن موجود است معلوم‏شده که مردم سبا از عالیترین تمدنها برخوردار بوده‏اند، و درساختن ظروف طلا و نقره و بناهاى مجلل،و آبادى و تزیین‏شهرها مهارتى کامل داشته‏اند.
از کارهاى مهم پادشاهان سبا که با نبودن وسائل امروزى‏انجام داده‏اند ساختن سد«مارب‏»است،و مارب نام شهرى‏بوده که سلاطین سبا آنجا را پایتخت‏خود قرار داده بودند.
این شهر در دامنه دره‏اى قرار داشته که بالاى آن دره را کوههائى بزرگ تشکیل میدهد و در میان آن دره تنگه‏اى‏کوهستانى وجود دارد و دو طرف آن تنگه دو کوه معروف بکوه‏«بلق‏»است که فاصله آنها ششصد قدم میباشد.
خاک یمن پهناور و حاصلخیز بود ولى مانند سایر نقاط‏عربستان آب در آنجا فراوان نبود و رودخانه‏هاى مهمى نیزنداشت،گاهگاهى در اثر بارانهاى فصلى سیلى برمیخاست و درمیان دشت پهناور بهدر میرفت،از اینرو مردم یمن بفکر ساختن‏سد افتادند تا آبهاى زیادى باران را در پشت آن سدها ذخیره‏کنند و در فصل تابستان از آنها استفاده نمایند.و روى این فکر-بگفته برخى-سدهاى بسیارى ساختند که مهمترین آنها سدمارب بود و سد مزبور را در میان فاصله دو کوه‏«بلق‏»زدند.وروى اصول هندسى در دو طرف آن دریچه‏هائى براى استفاده ازآب سد قرار دادند و در اوقات لازم میتوانستند بوسیله آن دریچه‏هاآب را کم و زیاد کنند.
طول این سد-بگفته مورخین-در حدود هشتصد قدم بوده،وعرض آن حدود پنجاه قدم.
در اثر بستن این سد دو طرف آن بیابان بشهرهاى سرسبزى‏که بگفته بعضى مجموعا سیزده شهر بود و مزارع و باغات پر میوه‏تبدیل شد،و آن ریگهاى سوزان بباغ جنان مبدل گشت،و درباره‏توصیف آن شهرها و فراوانى نعمت آنها سخنها گفته‏اند: بگفته برخى کسى که در آن باغها قدم میگذارد درختان‏میوه‏دار آن بحدى بود که تا ده روز راه،رنگ آفتاب را نمیدید،واین راه بسیار را در زیر سایه درختان خرم و پر میوه طى میکرد.
و برخى گفته‏اند:زنها زنبیلها را روى سر میگذاردند و چون‏چند قدم از زیر درختان میگذشتند زنبیلهاشان پر از میوه میشد. (3) بهر صورت در اثر بستن آن سدها از هواى لطیف و میوه‏هاى‏فراوان و آبهاى روان و سایر نعمتهاى بیحساب آنجا استفاده‏میکردند.
و البته سزاوار چنان بود که مردم سبا در برابر آنهمه نعمت‏بیکران که خدا به ایشان بخشیده بود سپاسگزارى او را انجام‏دهند،و خدائى را که از آن بیچارگى و گرسنگى نجاتشان داده‏بود شکر گویند،ولى تدریجا غفلت بر آنها چیره گشت وبسرکشى و خودپرستى دچار شدند.
خداى تعالى براى ارشاد و هدایتشان پیمبرانى فرستاد (4) ولى‏آنمردم بجاى اینکه سخنان پیمبران الهى را بشنوند و به موعظه‏ها و نصیحتهاشان گوش دل فرا دهند،به تکذیب آنها پرداخته و درعیاشى و شهوترانى مستغرق گشتند،و شاید مانند سایر ملتهاى‏سرکش و شهوتران که انبیاء را سد راه لذت و شهوت خودمیدیدند،به آزار آنها نیز کوشیدند،و بدین ترتیب مستحق عذاب‏الهى گشتند.
خداى تعالى سیل‏«عرم‏»را بر آن سد عظیم گماشت تا آنراویران ساخت،و آب،تمام دشت و باغات و خانه‏ها را بگرفت وهمه را ویران کرد و،پس از چندى آن وادى خرم را بصحرائى‏خشک و سوزان مبدل ساخت و بجاى آنهمه درختان میوه‏دار وباغات سرسبز چند درخت اراک و درخت‏شوره گز و اندکى‏درخت‏سدر بجاى ماند،و آن بلبلان خوش الحان جاى خود رابفغان بومان سپردند.
از رهروان عشق جز افسانه‏اى نماند آشفته را ز سیل بلا خانه‏اى نماند بلبل ز دستبرد خزان خامشى گرفت الا فغان بوم بویرانه‏اى نماند
پراکنده شدن بسیارى از قبائل عرب یمن در نقاط مختلف جزیرة العرب
بارى با ویران شدن سد مارب و خشک شدن آن شهرها ومزارع خرم و سرسبز بسیارى از قبائل عرب یمن به نقاط مرکزى وشمالى جزیرة العرب کوچ کردند که از آنجمله قبیله خزاعه بود که به حجاز کوچ کرده و در آنجا سکنى گزیدند،و از آنجمله‏قبائل غسان و نحم و تغلب و دیگران که نام دیگرشان قبائل‏«آل‏جفته‏»است بودند که به شامات رفته و در آنجا سکونت اختیارکرده و همان قبیله غسان بودند که بعدها حکومت غسانیان را درسرحدات شام تشکیل داده و با حمایتى که دولت روم از ایشان‏میکرد به قدرت زیادى رسیدند و حارث بن جبلة یکى از امیران‏ایشان را تا سر حد پادشاهى قدرت دادند،و در برابر ایشان‏لخمیان بودند که تحت الحمایه پادشاهان ساسانى ایران بوده و ازایشان طرفدارى میکردند...و این دو دسته تا زمان ظهور اسلام‏نیز در آنجا حکومت داشته و سپس منقرض گشتند...
و قبائل اوس و خزرج نیز که در یثرب سکونت گزیدند ازهمین مهاجران یمن و عربهاى قحطان هستند،جز اینکه برخى‏چون ابن اسحاق هجرت آنها را به سرزمین حجاز به زمان قبل ازویران شدن سد مارب نسبت داده‏اند،اگر چه اصل هجرت دررابطه با ویرانى همان سد بود...
بدین شرح که گفته‏اند:قبائل مزبور یعنى قبائل خزاعه و آل‏جفته و اوس و خزرج همین که آثار ویرانى سد را مشاهده‏کردند،و دانستند که بزودى سد مزبور ویران خواهد شد بهمراه‏عمرو بن عامر لخمى که بزرگ آنها بود از یمن کوچ کرده وبسرزمین حجاز و نقاط شمالى جزیرة العرب رفتند،و بهمانگونه که گفته شد قبیله خزاعة در حجاز و نزدیکى مکه،و آل جفته درسرحدات شام،و اوس و خزرج در یثرب سکونت اختیارکردند...
و قبائل دیگر«حمیر»و«سبا»مانند قبائل‏«مذحج‏»و«کندة‏»و«انمار»و اشعریان در یمن ماندند،و پادشاهان‏«تبع‏» (5) در همین قبائل پادشاهى کرده و داستان‏«ربیعة بن‏نصر»که یکى از همین پادشاهان‏«تبع‏»بوده و خواب‏وحشتناکى که دیده بود و«شق‏»و«سطیح‏»را براى تعبیر آن‏خواست از همین پادشاهان یمن بود (6) چنانچه‏«تبان اسعد»نیزکه به یثرب حمله کرد،و مدتها با آنها جنگید و بالاخره نیزنتوانست کارى از پیش ببرد (7) و پس از آنکه دو تن از عالمان یهود آن شهر را با خود برد از تصرف آن شهر منصرف شده و به یمن‏بازگشت و در مراجعت‏سر راه خود بمکه آمده و جامه‏اى بر خانه‏کعبه پوشانید از همین پادشاهان‏«تبع‏»-و به اصطلاح از«تبابعة‏»بوده است (8) آخرین پادشاه این خاندان که سلطنت او در یمن بدست‏لشگر حبشه برچیده شد و خود او نیز در جنگ با آنان کشته شد«ذونواس‏»بود،که در قرآن کریم در سوره بروج و داستان‏اصحاب اخدود به سرگذشت او اشاره شده،و هم او بود که آن‏حفره‏هاى آتش را که بصورت کانالهائى درآورده بود حفر کرده‏و مردم نجران را که حاضر نشدند از آئین مسیح دست بردارند باآن طرز دلخراش سوزاند.
سرکرده لشگر حبشه که توانسته بود ذونواس و لشکریان اورا شکست داده و به فرمانروائى پادشاهان‏«تبع‏»در یمن خاتمه‏دهد و بر آنجا مسلط شود طبق بسیارى از روایات همان‏«ابرهة‏»
بود که بعدها در یمن کلیسا و معبدى ساخت و در صدد برآمد تابشهر مکه حمله کند و خانه کعبه را ویران سازد و خداوند او و لشکریانش را بوسیله پرندگان‏«ابابیل‏»نابود ساخت.
همانگونه که در سوره فیل در قرآن کریم آمده،و ما نیز درمقالات گذشته در احوالات اجداد رسول خدا(ص)داستان آنرابتفصیل نقل کرده‏ایم.
کشور یمن سالها در دست همین لشکریان حبشه و دست‏نشاندگان نجاشى اداره میشد که طبق نقل برخى این مدت‏هفتاد و دو سال بوده که به این ترتیب پس از ابرهه،فرزندش‏یکسوم بن ابرهة،و پس از او برادرش مسروق بن ابرهة،در آنجافرمانروائى کردند تا اینکه‏«سیف بن ذى یزن‏»یکى ازبازماندگان همان قبائل حمیر با اشاره نعمان بن منذر و کمک‏پادشاهان ساسانى ایران و یارى آنها توانست‏حکومت از دست‏رفته خود را در یمن باز یابد و پس از جنگ سختى که با آنها کردبکمک سربازان ایرانى حبشیان را از سرزمین یمن بیرون رانده،وچنانچه گفته شد پس از گذشت هفتاد و دو سال حکومت‏حبشیان دوباره بر آن سرزمین حاکم شدند.
-------------------------------------
1- سوره سبا آیه 15-19.
2- جلد دوم تاریخ انبیاء تالیف نگارنده ص 260.
3- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 10.
4- از وهب بن منبه نقل شده که گفته است:خداى تعالى سیزده پیغمبر،و از سدى‏روایت‏شده که گفته است:دوازده هزار پیامبر براى ایشان فرستاد(سیرة‏النبویة ابن کثیر ج 1 ص 10).
5- «تبع‏»لقب پادشاهان یمن بوده،چنانچه‏«کسرى‏»لقب پادشاهان ایران و«قیصر»لقب پادشاهان روم و«نجاشى‏»لقب پادشاهان حبشه،و«فرعون‏»لقب‏پادشاهان مصر بوده.
6- داستان مزبور را ابن هشام در سیره نقل کرده و ما نیز ترجمه آنرا در تاریخ‏زندگانى رسول خدا برشته تحریر در آورده‏ایم.
7- و برخى گفته‏اند«تبان‏»در این سفر بیارى عموزادگان خود-یعنى همان قبائل‏اوس و خزرج که از یمن بدانجا آمده بودند-آمده بود که آنها را در برابر یهودیانى‏که پس از مهاجرت اوس و خزرج بدانجا آمده و سکونت کرده بودند و به ساکنان‏قبلى آنجا زور میگفتند یارى دهد...و الله العالم.
8- شرح این ماجرا را نیز ابن هشام در کتاب سیره بتفصیل نقل کرده و نگارنده آنرادر سال 47 شمسى ترجمه نموده و کتابفروشى اسلامیه آنرا بچاپ رسانده که میتوانیدبدانجا مراجعه نمائید.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

و اما در مورد عرب حجاز

عربهاى حجاز که نسبشان بحضرت اسماعیل علیه السلام‏میرسد همانها هستند که پس از آنحضرت در آن سرزمین نشو ونما یافته و تدریجا نسل آنها زیاد شد،و قبائلى را تشکیل میدادندهمانگونه که اهل تاریخ نوشته‏اند:پس از توقف هاجر همسر گرامى ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل علیهما السلام درمکه،قبیله‏اى بنام‏«جرهم‏»که از بادیه نشینان بیابانهاى‏اطراف بودند،با اطلاع از جوشیدن و پیدا شدن آب در آن منطقه‏بنزد هاجر و اسماعیل آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمین‏توقف و سکنى کردند.
ابراهیم خلیل علیه السلام گاهگاهى بدیدن هاجر و اسماعیل‏میآمد و با بزرگ شدن اسماعیل مامور به ذبح او و بناى خانه کعبه‏گردید بشرحى که در تواریخ مذکور است.
پس از اینکه اسماعیل دوران بلوغ را پشت‏سر گذارد بفکر ازدواج‏افتاد و از همان قبیله جرهم دخترى را به زنى گرفت و پس ازمدتى بدستور ابراهیم او را طلاق داده و زن دیگرى از ایشان‏بگرفت و این زن دختر مضاض بن عمرو جرهمى بود که بگفته‏اهل تاریخ خداوند دوازده پسر و یک دختر از آن زن به اسماعیل‏عنایت فرمود که یکى از آنها«نابت بن اسماعیل‏»بود.
پس از وفات اسماعیل ریاست مکه را فرزندش‏«نابت‏»
بعهده گرفت،و پس از او قبیله جرهم،ریاست‏شهر مکه و تولیت‏خانه کعبه را بخود اختصاص داده،و فرزندان اسماعیل را از این‏منصبها بى‏بهره ساختند.
اینان سالها بر مکه فرمانروائى کردند و تدریجا به ستمکارى وفساد در آن مکان مقدس دست زدند تا جائیکه گویند:مردى از آنها بنام‏«اساف‏»بن بغى،با زنى به نام‏«تائلة‏»دختر وائل درخانه کعبه زنا کرد و خداوند آندو را به جرم این بى‏احترامى وگناه بصورت دو قطعه سنگ مسخ فرمود،و مردم مکه براى عبرت‏دیگران آن دو صورت سنگى را در نزدیکى کعبه گذارده بودند، ومردم آندو را تماشا میکردند...
و در اثر طول زمان و گذشت روزگار تدریجا آن دو صورت‏بهمان نامهاى‏«اساف‏»و«تائله‏»مورد پرستش گروههائى ازقبائل خزاعه درآمدند،بشرحى که در تاریخ مذکور است.
بارى وضع ستمکارى و فساد بوسیله قبیله جرهم در مکه‏گسترش یافت تا اینکه قبیله خزاعة-که از همان قبائل مهاجریمن بودند و پس از مهاجرت از یمن در همان نزدیکى مکه درجائى که اکنون بنام‏«مر الظهران‏»است‏سکنى گزیده بودند،آماده جنگ با قبیله جرهم و نجات مردم و تطهیر آن شهر از ظلم‏و فساد آنها شدند،و پس از جنگى که میان آنها واقع شد قبیله‏خزاعه،جرهمیان را شکست داده و از آن شهر بیرون کردند...
و بشرحى که پیش از این در داستان ذبح عبد الله و نذرعبد المطلب بیان داشتیم آخرین کسى که از قبیله جرهم در مکه‏حکومت داشت و در جنگ با خزاعه شکست‏خورد«عمرو بن‏حارث بن مضاض جرهمى‏»بود که چون دید نمى‏تواند در برابرخزاعه مقاومت کند بمنظور حفظ اموال کعبه بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى را که براى کعبه آورده بودند واز آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى شمشیر و زره و غیره بودهمه را بیرون آورده و در چاه زمزم ریخت،و آن چاه را پر کرده و باخاک یکسان نمود،و بگفته برخى حجر الاسود را نیز از جاى خودکنده و بهمراه آن جواهرات در چاه زمزم انداخت،و سپس قبیله‏خود را برداشته و به یمن رفت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیاردر یمن سپرى کرد...
و از اشعار همین عمرو بن حارث جرهمى است که در تاسف‏خود نسبت به گذشته و نعمت از دست رفته‏اش گوید:
و کنا ولاة البیت من بعد نابت نطوف بذاک البیت و الخیر ظاهر و نحن ولینا البیت من بعد نابت بعز فما یحظى لدینا المکاثر
تا آنکه گوید:
و صرنا احادیثا و کنا بغبطة بذلک عفتنا السنون الغوابر فسحت دموع العین تبکى لبلدة بها حرم امن و فیها المشاعر و تبکى لبیت لیس یؤذى حمامه یظل به امنا و فیه العصافر
و اشعار زیر هم از او است که قبیله خزاعه را مخاطب ساخته‏گوید:
یا ایها الناس سیروا ان قصرکم ان تصبحوا ذات یوم لا تسیرونا حثوا المطى و ارخوا من ازمتها قبل الممات و قضوا ما تقضونا کنا اناسا کما کنتم فغیرنا دهر فانتم کما صرنا تصیرونا قد مال دهر علینا ثم اهلکنا بالبغى فیه و بز الناس ناسونا کنا زمانا ملوک الناس قبلکم بمسکن فی حرام الله مسکونا
و همانگونه که در آنجا گفتیم سالها بر این منوال گذشت وکسى از جاى آن هدایا و آهوان طلائى و چاه زمزم خبر نداشت،وافراد زیادى از بزرگان قریش در صدد پیدا کردن زمزم و حفر آن‏برآمدند ولى موفق نشدند تا اینکه این افتخار نصیب عبد المطلب‏گردید...بشرحى که گذشت...
قبائل خزاعة که بر مکه استیلا یافتند دو تیره بودند،یکى‏«غبشان‏»و دیگر«بنى بکر بن عبد مناة‏».
تیره غبشان تدریجا قدرت را از دست بنى بکر بن عبد مناة‏گرفت و حکومت مکه را خود بدست گرفتند و سالها در آن شهرحکومت کردند (1) که برخى مدت حکومت آنها را سیصد سال وبرخى پانصد سال ذکر کرده‏اند،و چنانچه گفته‏اند:دوران‏حکومت ایشان در مکه دوران میشومى بود،زیرا رسم میشوم‏بت‏پرستى در زمان ایشان در مکه آغاز شد و بجاهاى دیگر نیز سرایت‏یافت،و«عمرو بن لحى‏»که نخستین بت‏یعنى بت‏«هبل‏»را بصورت سوغات از شام بمکه آورد،و مردم را به‏پرستش آن وادار کرد،و در اثر ثروت بسیار و نفوذى که در مکه ومردم آن سرزمین داشت جمع زیادى از مردم پرستش بت هبل راپذیرفتند...از همین خانواده و بلکه رئیس آنها در مکه بوده است‏که بدنبال او بتهاى دیگرى بمکه آوردند و تدریجا بت‏پرستى درمیان طوائف مختلف عرب رواج یافت بشرحى که پس از این‏خواهد آمد ریاست قبیله خزاعة تا زمان قصى بن کلاب(جد ششم‏رسول خدا(ص))ادامه داشت،و در آنزمان قصى بن کلاب-که‏از تیره قریش و فرزندان اسماعیل بود،و در ماجراى جنگ میان‏دو قبیله جرهم و خزاعه از هر دو کناره گرفته و در قسمت جنوبى‏شهر مکه مسکن داشتند-و در میان قبیله قریش و بنى کنانة‏احترام و قدرتى پیدا کرده بود،بنزد رئیس خزاعة که نامش حلیل‏بن حبشیة بود-ریاست‏شهر مکه را نیز بعهده داشت-رفته ودخترش‏«حبى‏»را براى خود خواستگارى کرد،و حلیل بن‏حبشیة نیز پذیرفت و دخترش را بهمسرى قصى بن کلاب درآورد.
قصى بن کلاب از همسرش‏«حبى‏»چهار پسر پیدا کردبنامهاى:عبد مناف،و عبد الدار،عبد العزى و عبد،و بدنبال آن‏فرزندان دیگرى پیدا کرد و تدریجا قدرت و سیادت او در میان‏قبائل قریش و بنى کنانة فزونى گرفت،و بفکر بازپس گرفتن حکومت مکه و ریاست‏شهر و منصبهاى آنجا از قبیله خزاعه‏افتاد،و چون با بزرگان قریش و بنى کنانة مشورت کرد آنها را نیزبا خود هم عقیده و همراه دید و پس از جنگى که با آنها کردخزاعه را شکست داده و از مکه بیرون کرد و قبائل قریش را که‏در اطراف مکه پراکنده شده بودند گرد آورده و در مکه جاى داد،و براى هر گروه محله‏اى و جایگاهى قرار داد،و همانگونه که درمقاله پیشین گفته شد خانه کعبه را از نو بنا کرده و در کنار آن نیزخانه‏اى براى مشورت و تصمیم‏گیرى بزرگان قریش بنا کرد ونامش را«دار الندوة‏»گذارد و تمام منصبهاى مکه،مانند منصب‏کلید دارى کعبه،و قایت‏حاجیان،و پرچمدارى قریش،وپرده‏دارى کعبه و منصبهاى دیگر به او واگذار شد،و تدریجابزرگترین قدرتها و سیادتها را در میان قبائل قریش و سرزمین حجازپیدا کرد،و فرامین و دستورات او سالها بصورت قانون در میان‏قریش لازم الاجراء بود..-بشرحى که در تاریخ زندگانى رسول‏خدا(ص)در کتاب جداگانه‏اى نوشته‏ایم (2) .
و این منصبها پس از او بفرزندش عبد الدار و پس از وى‏بفرزندان او و دیگران رسید و طبق مصالحه‏اى که میان آنها برقرارشد منصب پرچمدارى قریش و پرده‏دارى کعبه و سرپرستى دار الندوة به فرزندان عبد الدار،و منصب میهمان دارى و سقایت‏حاجیان بفرزندان عبد مناف واگذار شد،و تا زمان بعثت رسول‏خدا و ظهور اسلام نیز بهمین منوال بود،بشرحى که‏انشاء الله تعالى در جاى خود مذکور خواهد شد.
----------------------------------------------
1- میان خزاعه و بنى بکر نیز بعدها اختلاف پدید آمد و در ماجراى صلح حدیبیه وفتح مکه همان اختلاف ایشان نقش مهمى داشت بشرحى که در جاى خود خواهدآمد.
2- تاریخ زندگانى رسول خدا(ص)بخش اول.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سنتهاى اجتماعى جزیرة العرب

وضع دینى و آداب و سنتهاى اجتماعى مردم جزیرة العرب قبل از ظهور اسلام
چنانچه در خلال بحثهاى گذشته یادآور شدیم و از روى‏هم رفته روایات و تواریخ نیز بدست مى‏آید،در شبه جزیره‏عربستان و بخصوص منطقه حجاز دین یهود و مسیحیت و مجوس‏و نیز مرامهاى صابئى و ستاره پرستى و از همه بیشتر بت‏پرستى‏پیروان زیادى داشته،که در شهرهاى مختلف جزیرة العرب‏سکونت داشتند.
و در مورد تاریخ ورود این ادیان به جزیرة العرب در تواریخ،نظرها و روایات گوناگونى وجود دارد که نمى‏توان اظهار نظرقطعى درباره آنها نمود،و چون تحقیق زیاد و رد و ایراد در این‏باره از وضع تدوین این مقاله خارج است،ما در اینجا قسمتى ازنوشته مرحوم علامه طباطبائى(ره) در تفسیر المیزان که ضمن فشردگى و اختصار،حاوى بیشترین و عمده‏ترین مطالب در این‏باره مى‏باشد براى شما نقل مى‏کنیم:
ایشان در ذیل آیات 36-49 سوره هود و داستان حضرت نوح‏علیه السلام و جریان بت‏پرستى در جهان،در آغاز انگیزه و علت‏توجه مردم را به بت‏پرستى در ضمن چند فصل بیان داشته، وسپس تاریخچه‏اى از دین صابئین و براهمه و بودائیان و غیره ذکرکرده و آنگاه درباره بت‏پرستى اعراب و پیدایش این آئین‏شیطانى در میان ایشان چنین گوید:
اعراب اولین قومى هستند که اسلام با آنان بمعارضه‏پرداخته و ایشان را از بت‏پرستى به توحید فرا خوانده است.
قسمت اعظم اعراب در عهد جاهلیت صحرانشین بودند ومتمدنین آنان مانند یمنیها نیز صحرانشینى داشتند و یک‏سلسله آداب و رسوم مختلط و مختلف که از همسایگان‏نیرومند خود مثل فارس و روم و مصر و حبشه و هند گرفته‏بودند و مقدارى از آن آداب دینى بود،در بین آنان حاکم‏بود.

اسلاف و پیشینیان اعراب یعنى اعراب اصلى و ازجمله قوم عاد در«ارم‏»و قوم ثمود بت‏پرست بودندبطوریکه خدا در کتاب خود از قوم هود و صالح و اصحاب‏مدین و اهل سبا در قصه سلیمان و هدهد حکایت کرده‏است تا بالاخره ابراهیم پسر خود اسماعیل و مادر وى هاجر را بسرزمین مکه که بیابانى بى‏آب و علف بود و قبیله‏«جرهم‏»در آنجا مسکن داشتند آورد و در آنجا ساکن‏ساخت.کم کم اسماعیل رشد کرد و شهر مکه ساخته شدو ابراهیم،کعبه-بیت الله الحرام-را ساخت و مردم را بدین‏حنیف خود که اسلام بود دعوت کرد و دعوتش در حجاز واطراف آن پذیرفته شد و حج را براى مردم تشریع کرد که‏آیه ذیل در ضمن نقل خطاب خدا بابراهیم بطور مجمل آنرانقل مى‏کند:
/و اذن فی الناس بالحج‏یاتوک رجالا و على کل ضامریاتین من کل فج عمیق/(الحج:27):یعنى: «در بین مردم‏اعلام حج کن که پیاده آیند و بر اسبان لاغر اندامیکه ازدره‏هاى عمیق مى‏آیند».
بعدا عده‏اى از اعراب بر اثر معاشرتیکه با یهودیان مقیم‏حجاز داشتند یهودى شدند و نصرانیت به پاره‏اى از اقطارجزیرة العرب و مجوسیت نیز به نقاط دیگر آن سرایت کرد.
آنگاه اتفاقاتى بین آل اسماعیل و جرهم در مکه روى‏داد که سرانجام به پیروزى آل اسماعیل و بیرون کردن‏جرهم از مکه و تسلط‏«عمرو بن لحى‏»بر مکه و حومه آن‏منتهى شد.
پس از چندى عمرو بن لحى مریض شد و بدو گفتند:
در«بلقاء»در سرزمین شام چشمه آب گرمى است که اگردر آن استحمام کنى بهبودى خواهى یافت.وى عازم آنجا شد و در آن استحمام کرد و بهبود یافت.و عمرو در آنجاقومى را دید که بت مى‏پرستیدند.از آنها در این باره سئوال‏کرد.بدو گفتند:اینها معبودانى هستند که ما بشکل‏هیاکل علوى و افراد بشرى درآورده‏ایم و از آنها یارى‏مى‏طلبیم و یاریمان مى‏کنند و نیز طلب باران مى‏کنیم وباران مى‏بارد.
این مطلب عمرو را بشگفت آورد و یکى از بتهاى آنان‏را طلبید و ایشان نیز بت‏«هبل‏»را بوى دادند و او درمراجعت بمکه‏«هبل‏»را روى کعبه نهاد.عمرو دو بت‏دیگر نیز بنام‏«اساف‏»و«نائله‏»که بنقل‏«الملل والنحل‏»بشکل دو زوج و بنقل دیگران بشکل دو جوان‏بودند بهمراه آورد،و مردم را به پرستش بتها دعوت کرد،و بت‏پرستى را بین آنان رواج داد.مردم نیز پس ازمسلمانى به بت‏پرستى برگشتند،اینان را چون پیرو ملت‏ابراهیم علیه السلام بودند«حنفاء»مى‏نامیدند و این اسم‏روى آنها ماند،و معناى خود را از دست داد و«حنفاء»
اسم اعراب بت‏پرست گردید.
از عواملى که اعراب را به بت‏پرستى نزدیک مى‏کرداین بود که یهود و نصارى و مجوس و بت‏پرستان همگى‏«کعبه مشرفه‏»را بزرگ مى‏شمردند و لذا هر کس از مکه‏کوچ مى‏کرد با علاقه فراوان مقدارى از سنگهاى حرم رابراى تبرک با خود مى‏برد و هر کجا اقامت مى‏گزید روى زمین قرار مى‏داد و براى تیمن و بلحاظ دوستى کعبه و حرم‏دور آن طواف مى‏کرد.
روى این علل و اسباب بود که بت‏پرستى در بین اعراب‏اصیل و غیر اصیل شایع شد و از اهل توحید کسى ما بین‏آنان نماند مگر معدودى که قابل ذکر نبودند.
بتهاى معروف بین اعراب عبارت بودند از«هبل‏»
«اساف‏»«نائله‏»که عمرو بن لحى آورد و مردم را به‏پرستش آنها دعوت کرد«لات‏»،«عزى‏»، «منات‏»
«ود»،«سواع‏»،«یغوث‏»و«نسر».نام این هفت بت درقرآن ذکر شده و پنج‏تاى آخرى به قوم نوح نسبت داده شده است.
در کافى سند را مى‏رساند به عبد الرحمن بن اشل‏نمد فروش که حضرت صادق(ع)فرمود: «یغوث‏»روبروى‏کعبه گذاشته شده بود و«یعوق‏»،طرف راست و«نسر»
طرف چپ.
و در روایت نیز آمده که‏«هبل‏»بالاى کعبه و«اساف‏»و«نائله‏»روى صفا و مروه بودند.
و در تفسیر قمى گوید:«ود»بت طایفه‏«کلب‏»
-و«سواع‏»متعلق به‏«هذیل‏»،و«یغوث‏»از آن‏«مراد»-و«یعوق‏»وابسته به‏«همدان‏»-و«نسر»بت‏«حصین‏»بود.
در بت‏پرستى اعراب آثارى از بت‏پرستى صابئین ازقبیل غسل جنابت و غیره و آثارى از برهمائى مانند عقیده به‏«انواء»و عقیده به‏«دهر»وجود داشت بطوریکه در بت‏پرستى بودائى گذشت.خدا مى‏فرماید:/و قالوا ما هى الاحیاتنا الدنیا نموت و تحیا و ما یهلکنا الا الدهر/(الجاثیة:24)
یعنى:«چیزى جز زندگى دنیا نیست که مى‏میریم و زنده‏مى‏گردیم و جز روزگار ما را هلاک نمى‏کند»،هر چندبعضى گفته‏اند این سخن از مادیون و منکرین صانع است.
در آئین بت‏پرستى اعراب،اندکى از آداب دین حنیف‏یعنى اسلام ابراهیم(ع)نیز مثل ختنه و حج وجود داشت‏ولى اعراب این کارها را با سنن بت‏پرستى مخلوط کرده‏بودند،مثلا به بت‏هائى که دور کعبه بودند دست‏مى‏مالیدند و برهنه طواف مى‏کردند و با این عبارات تلبیه‏مى‏گفتند:
(لبیک لبیک اللهم لبیک لا شریک لک الا شریک هو لک تملکه‏و ما ملک)یعنى پاسخگویم، پاسخگویم!خدایا پاسخگویم‏تو شریکى ندارى و غیر از شریکى که از آن توست،مالک‏اوئى و هر چه او مالک اوست.
بت‏پرستان عرب چیزهاى دیگرى نیز داشتند که از پیش‏خود درآورده بودند مثل اعتقاد به‏«بحیره‏»و«سائبه‏»
و«وصیله‏»و«حام‏»و همچنین عقیده به‏«صدى‏»و«هام‏»و«انصاب‏»و«ازلام‏»و امور دیگرى که در تاریخ‏ذکر شده (1) .
و در کتاب‏«المستطرف‏»ابشهى درباره ادیان قبائل عرب‏همچنین آمده است:
دین نصرانیت در قبائل‏«ربیعه‏»و«غسان‏»و برخى ازقبائل‏«قضاعة‏»رسوخ یافته بود،و آئین یهود در«نمیر»و«بنى کنانة‏»و«بنى حارث بن کعب‏»و«کندة‏»وجودداشت،و کیش مجوس در«بنى تمیم‏»پیروانى داشت واز آنجمله زرارة بن عدى به این کیش درآمده بود،و نیز اقرع‏بن حابس تمیمى که او نیز مجوس بود...
وى آنگاه در مورد انگیزه بت‏پرستى و زندقه در میان اعراب‏قلمفرسائى کرده و پس از ذکر نظریه‏اى در این باره گوید:
و برخى گفته‏اند:نخستین بارى که پرستش سنگها(وبتهاى سنگى)در میان فرزندان اسماعیل رائج‏شد از اینجاشروع شد که مردم مکه سالها بود که از مکه خارج‏نمى‏شدند تا اینکه فشار زندگى آنها را مجبور به مسافرت وپراکنده شدن در شهرها نمود،و روى علاقه‏اى که به مکه‏و حرم داشتند هر کدام که مى‏خواستند از مکه خارج شوندسنگى از سنگهاى حرم را به منظور احترام به همراه خودمى‏بردند و هر کجا منزل مى‏کردند و فرود مى‏آمدند آن‏سنگ را در کنارى مى‏گذاردند و اطراف آن طواف‏مى‏کردند همانگونه که اطراف کعبه طواف مى‏نمودند،واین کار تدریجا منجر به پرستش سنگها و عبادت بتها شد، نسلهاى بعدى که آمدند آن سنگها و بتها را معبود خویش‏دانسته و انگیزه اصلى اینکار را که بدان جهت نیاکانشان‏پایه‏گذارى کرده بودند فراموش کردند... (2) .
و درباره معتقدات اعراب و عادات و سنن ایشان نیز در-نهایة الارب-قلقشندى آمده است: معتقدات اعراب قبل از اسلام‏متباین و مختلف بود.
دسته‏اى منکر آفریدگار و مبدا و معاد بودند و به اصطلاح‏دهرى و طبیعى بودند،و دسته‏اى دیگر به خداى عز و جل معتقدبودند ولى معاد و قیامت را منکر بودند.
و دسته‏اى دیگر بتهاى قوم نوح را پرستش مى‏کردند،یا خودآن بتها را،و یا اینکه بتهاى خود را بدان نامها نام‏گذارى کرده‏بودند که از آنجمله:
بت‏«ود»مربوط به‏«قبیله‏»«کلب‏»بود.
و بت‏«سواع‏»از آن‏«هذیل‏»و«مدلج‏»
و بت‏«یغوث‏»مخصوص به جمعى از مردم یمن‏».
و بت‏«لات‏»از آن قبیله‏«ثقیف‏»بود.
و«عزى‏»به قریش و بنى کنانة اختصاص داشت.
و«مناة‏»مخصوص به اوس و خزرج بود.
و«هبل‏»بر پشت بام کعبه قرار داشت و بزرگترین بت آنهابود.
و«اساف‏»و«نائله‏»بر صفا و مروة قرار گرفته بود.
و دسته‏اى از آنها نیز متمایل به آئین‏«صابئین‏»وستاره‏پرستان بودند،و طلوع و غروب ستارگان را درآمدن باران وحوادث دیگر مؤثر دانسته،و آنها را در فعالیت مستقل‏مى‏دانستند.
و دسته‏اى از آنها فرشتگان را پرستش مى‏کردند.
و جمعى نیز جنیان را مى‏پرستیدند.
و احکام و عاداتى نیز داشتند که شریعت اسلام برخى از آنهارا امضاء کرد و برخى را از بین برد. آنها حج و عمره و احرام وطواف و سعى و وقوف در مشعر و منى را انجام مى‏دادند،و غسل‏جنابت مى‏کردند،و مضمضه و استنشاق و باز کردن فرق سر،ومسواک و استنجاء و ناخن گرفتن و موى زیر بغل را مى‏ستردند.
و با مادران و دختران خود ازدواج نمى‏کردند.
و شریعت اسلام این احکام را امضا کرد.
و بر کسى که زن پدر خود را مى‏گرفت عیب مى‏گرفتند،واو را«ضیزن‏»مى‏نامیدند.و دست راست دزد را مى‏بریدند. و دو خواهر را با هم ازدواج مى‏کردند که شریعت اسلام‏جلوى اینکار را گرفت.
و ظهار را طلاق محسوب مى‏داشتند.
و عده وفات زن یکسال بود.
و چون کارى بر ایشان مشتبه مى‏شد براى رفع تردید به نزدکاهنان مى‏رفتند و به پرندگان در کارهاى خود فال مى‏زدند،یعنى هنگامى که آهنگ کارى مى‏کردند هر پرنده‏اى را که‏مى‏دیدند چه به نام آن پرنده و چه به پروازش از سمت راست وچپ و چه به آواز و صداى آن و بلکه به مقدار صدا و گاهى به‏جاى افتادن و نشستن آن پرنده فال مى‏زدند،که شریعت اسلام‏همه آنها را باطل دانسته و از بین برد. (3)
-------------------------------------
1- ترجمه المیزان ج 20 ص 140-143.
2- «المستطرف فى کل فن مستطرف‏»ج 2 ص 88.
3- نهایة الارب-چاپ بغداد-ص 408-409.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پاره‏اى از خرافات اعراب جاهلیت

عربهاى جاهلیت عقاید خرافى بسیارى نیز داشتند که‏شمه‏اى از آنها را«ابشهى‏»در کتاب‏«المستطرف‏»و ابن ابى‏الحدید در شرح نهج البلاغه (1) نقل کرده‏اند که از نظر اطلاع ازانحطاط فکرى آنان و خدمت بزرگى که آئین مقدس اسلام وپیامبر گرامى آن به آنها کرد تذکر برخى از آنها در اینجا بد نیست که از آنجمله مى‏نویسند:
بسیارى از آنها هنگامى که مى‏خواستند به سفرى بروندشاخه گل‏«رتم‏» (2) را گره مى‏زدند و چون باز مى‏گشتند به سراغ‏آن گره مى‏رفتند و چنانچه آن گره باز شده بود معتقد بودند که زن‏آنها در غیاب به آنها خیانت ناموسى کرده و اگر گره باز نشده‏بود مطمئن مى‏شدند که زنشان در غیاب خیانتى به ایشان‏نکرده!...
و یا اینکه هرگاه دچار خشکسالى مى‏شدند درختهائى مانند«سلع‏»و«عشر»را که چوب آنها آتش زیادى داشت مى‏کندند وقسمتى از آنرا بر دم گاو مى‏بستند و آنرا آتش زده و آن گاو زبان‏بسته را به بالاى کوه مى‏بردند و معتقد بودند که با اینکار توجه‏خداى را براى نزول باران جلب مى‏کنند...! (3)
و مانند اینکه اگر شخص بزرگ و کریمى از آنها از دنیامى‏رفت‏شتر او را مى‏آوردند و سر آن حیوان را به عقب برگردانده‏و محکم مى‏بستند و او را در گودالى بدون آب و علف‏مى‏انداختند تا به همان حال جان دهد.و گاه مى‏شد که پس ازمرگ آن حیوان جثه‏اش را مى‏سوزاندند و یا آنکه پوستش را کنده‏و از گیاهى موسوم به‏«تمام‏»آنرا پر مى‏کردند و معتقد بودند که‏اینکار سبب مى‏شود تا آن مرد پس از اینکه محشور مى‏شود سواره‏باشد و مرکب داشته باشد...
و یا اینکه اگر کسى از آنها به شهر یا قریه‏اى‏«وبا»خیزمى‏رفت از ترس آنکه دچار وبا و یا اجنه نشود پیش از ورود بر دم‏دروازه آن شهر ایستاده و صدائى همانند صداى خران مى‏کرد واستخوان خرگوش به گردن خود آویزان مى‏کرد و عقیده داشتندکه با اینکار از شر وبا و جنیان در امان خواهد ماند...و یا اینکه‏فرزندان خود را براى آنکه دچار جنون و یا ارواح خبیثه نشوندسرتا پا نجس کرده و یا کهنه آلوده به خون حیض و یا استخوان‏مردگان را بر او مى‏آویختند... (4) .
و مانند اینکه اگر مردى از آنها عاشق مى‏شد و عشق اوبرطرف نمى‏شد یکى از آنها آن مرد را بر دوش خود سوارمى‏کرد،و آن دیگرى مى‏آمد و مفتولى آهنین را داغ مى‏کرد ودر میان دو ران او مى‏نهاد،و بدین ترتیب درد عشق را از سر اودور مى‏کردند...!
و یا اینکه به منظور شجاع شدن گوشت درندگان رامى‏خوردند...!
...و براى مسافرى که نمى‏خواستند بازگردد هنگام رفتن اوپشت‏سرش آتش مى‏افروختند و برخى نیز پشت‏سرش کوزه‏مى‏شکستند... (5) ...و براى اینکه جن زده نشوند استخوان خرگوش بگردن خودمى‏آویختند...!
...و دختر یا زن بى‏شوهرى که خواستگار به سراغش‏نمى‏آمد موى یک طرف سرش را پریشان مى‏کرد و به آن چشمى‏که در طرف دیگر سرش بود سورمه مى‏کشید،و با یک پاى خودراه مى‏رفت-و همه اینکار را در شب انجام مى‏داد-و آنگاه‏مى‏گفت:
«یا لکاح،ابغی النکاح قبل الصباح‏»!
و معتقد بودند که اینکار موجب مى‏شود تا بزودى‏خواستگارى به سراغ او بیاید و شوهر کند... (6) و خرافات بسیارزیاد دیگرى که ذکر تمامى آنها نیاز به تالیف کتاب‏جداگانه‏اى دارد،و با اطلاع اجمالى آنها خواننده محترم بهترمى‏تواند به معناى سخنان رهبران بزرگوار اسلام واقف گردد و ازعمق جهالت و نادانى اعراب زمان جاهلیت اطلاع حاصل‏نماید،چنانچه امیر المؤمنین علیه السلام فرماید:
«بعثه و الناس ضلال فی حیرة،و حاطبون فی فتنة،قد استهوتهم‏الاهواء،و استزلتهم الکبریاء،و استخفتهم الجاهلیة الجهلاء،حیارى‏فی زلزال من الامر،و بلاء من الجهل‏» (7)
و در جاى دیگر فرماید:«...و انتم معشر العرب على شر دین،و فی شر دار،تنیخون بین حجارة خشن،و حیات صم،تشربون الکدر،و تاکلون الجشب،و تسفکون دماءکم،و تقطعون ارحامکم، الاصنام‏فیکم منصوبة،و الآثام فیکم معصوبة‏» (8)
و از همه اینها بدتر آن عادت زشت و نکوهیده و جنایت‏بى‏سابقه یعنى دختر زنده بگور کردن بود که در قرآن کریم نیز ازآن یاد شده و ذیلا مى‏خوانید:
------------------------------------------
1- المستطرف ج 2 ص 89 و شرح ابن ابى الحدید ج 19 ص 382-429.
2- «رتم‏»گیاه و یا گلى است به نام پر طاوس که دانه‏هائى شبیه به عدس دارد.
3- شاعر عرب در مذمت بنى نهشل که بگفته خود آنها را«اصحاب الحور»-یاران‏گاو-خوانده گوید:
قل لبنی نهشل اصحاب الحور اتطلبون الغیث جهلا بالبقر و سلع من بعد ذاک و عشر لیس بذا یجلل الارض المطر
و بگفته برخى از هوشمندان شاید این دسته اعراب زمان جاهلیت در این‏عادت ناپسند از هندیان پیروى کرده‏اند که گاو را مقدس دانسته و او را فرشته‏اى‏پنداشته که به خشم خداوند دچار گشته و به زمین درافتاده...
4- شاعر عرب گوید:
یقولون علق یالک الخیر رمة و هل ینفع التنجیس من کان عاشقا
و زن عربى که بچه‏اش را تنجیس کرده بود تا شاید از مرگ رهایى یابد اما اینکارسودى نداد و بچه‏اش مرد مى‏گوید:
-نجسته لو ینفع التنجیس و الموت لا تفوته النفوس
5- یکى از شاعران عرب در مدح قبیله خود گفته:
و لا نکسر الکیزان فی اثر ضیقنا و لکننا نقفیه زادا لیرجعا
6- و یکى از آنها درباره زنى از زنان عرب گفته:
تصنعی ما شئت ان تصنعی و کحلى عینیک اولا فدعى ثم اجحلی فی البیت او فی المجمع مالک فی بعل ارى من مطمع
7- خطبه 91 نهج البلاغه.
8- خطبه 25 نهج البلاغه.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اجمالى از داستان دخترکشى اعراب در جاهلیت

در اینکه انگیزه این جنایت هولناک چه بود در روایات وتواریخ اختلاف است،و در قرآن کریم نیز یکجا انگیزه اینکارآنها را فقر و ندارى ذکر کرده که مى‏فرماید:
/...و لا تقتلوا اولادکم خشیة املاق نحن نرزقکم‏و ایاهم.../ (1) که البته این انگیزه اختصاصى به دختران نداشت،و هر فرزندى را در بر مى‏گرفت...ولى در جاى دیگر داستان رادر رابطه با دختران تنها ذکر فرموده و گوید:
/و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو کظیم یتوارى من‏القوم من سوء ما بشر به، ایمسکه على هون ام یدسه فی التراب،الا ساء ما یحکمون/ (2) .
و در سوره تکویر فرماید:
/و اذا الموؤدة سئلت بای ذنب قتلت/ (3) .
و امیر المؤمنین علیه السلام نیز در این باره فرموده:
«فالاحوال مضطربة،و الایدی مختلفة و الکثرة متفرقة فی بلاءازل،و اطباق جهل،من بنات موؤدة،و اصنام معبودة،و ارحام‏مقطوعة،و غارات مشنونة...» (4)
و بگفته ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه این عادت ناروادر میان قبیله بنى تمیم پیدا شد، و بگفته برخى دیگر در میان‏قبائل تمیم و قیس و اسد و هذیل و بکر بن وائل شایع شد و سبب‏آن نیز نفرین رسول خدا(ص)بود که درباره‏شان نفرین کرده‏فرمود:
«اللهم اشدد وطاتک على مضر،و اجعل علیهم سنین کسنی‏یوسف‏».
و بدنبال این نفرین بود که هفت‏سال دچار خشکسالى وقحطى شدند و کارشان بجائى رسید که کرک را با خون مخلوطکرده مى‏خوردند،و نام آن خوراک را«علهز»مى‏نامیدند،و درپى همان قحطى بود که دختران را بخاطر فقر و ندارى زنده بگورمى‏کردند...
و جمعى دیگر گفته‏اند:انگیزه اینکار فقر و ندارى،نبودبلکه غیرت و تعصب آنها بود،و سبب آن نیز آن شد که قبیله تمیم در یکى از سالها از دادن خراج به نعمان بن منذر(پادشاه‏حیره) خوددارى کردند،و نعمان نیز برادرش‏«دیان بن منذر»رابجنگ ایشان فرستاد و او نیز فرزندان و چارپایان آنها را بصورت‏اسیر و غنیمت گرفته به نزد نعمان برد،و پس از این ماجرا قبیله‏بنى تمیم به نزد نعمان رفته از او درخواست گذشت و ترحم کرده‏و او نیز بحال آنها رقت کرده دستور داد فرزندان اسیر آنها رابراى بازگشت نزد قبیله خود آزاد بگذارند به این شرط که هر یک‏از آن اسیران مایل بودند به نزد پدران خود بازگردند آنها را بازگردانند،و اگر هم مایل بودند نزد صاحبان خود بمانند آنها رامجبور به بازگشت نکنند...
و بدنبال این دستور همه دختران حاضر به بازگشت نزد پدران‏خود شدند جز دختر قیس بن عاصم که ماندن نزد صاحب خود که‏او را اسیر کرده بود را اختیار کرد و حاضر به بازگشت نزد پدرخود نشد.
قیس بن عاصم که چنان دید با خود عهد کرد که از آن پس‏هر دخترى که پیدا کند او را زنده بگور کند (5) و جمع بسیارى از قبیله بنى تمیم نیز در اینکار از او پیروى کردند...و این عادت‏زشت در میان ایشان پدید آمد (6) 1.
------------------------------------------
1- سوره انعام آیه 151.
2- سوره نحل آیه 58-59.
3- سوره تکویر آیات 8-9.
4- خطبه 187-نهج البلاغه
5- قیس بن عاصم از بزرگان قبیله تمیم و سخاوتمندان ایشان بوده که پس از بعثت‏رسول خدا(ص)به نزد آنحضرت آمد و مسلمان شد و گویند سى و سه فرزند داشته‏است،و روایاتى نیز از رسول خدا(ص)نقل کرده و در حدیث است که به رسول خدا(ص)عرض کرد:من هشت دختر را در زمان جاهلیت زنده بگور کردم اکنون‏چگونه اینکارم را جبران کنم؟فرمود:بجاى هر یک از آنها بنده‏اى آزاد کن.عرض‏کرد:من شتران زیادى دارم؟فرمود:بجاى هر یک از آنها شترى قربانى کن.
6- در حدیث است که صعصعه بن ناجیة بن عقال به نزد رسول خدا(ص)آمده وعرض کرد: من در زمان جاهلیت عمل صالحى انجام داده‏ام آیا براى من اکنون‏سودى دارد؟و چون رسول خدا(ص)سئوال کرد چه عملى انجام داده‏اى داستانى‏نقل کرد که خلاصه‏اش آن بود که من در آنروزگار دو شتر گم کردم و بدنبال آنها دربیابان مى‏گشتم و به چادرى برخوردم که پیرمردى در کنار آن نشسته بود و چون سراغ‏شترانم را از او گرفتم گفت:نزد ما است و من نزد او نشستم تا شترانم را بیاورند که‏در این وقت پیرزنى از خیمه بیرون آمد و آن مرد بدو گفت:
-چه زائیده؟اگر پسر است که در مال ما شریک است!و اگر دختر است که اورا دفن کنیم؟پیر زن گفت:دختر است،من که این سخن را شنیدم به آن مرد گفتم:
آیا این دختر را به من مى‏فروشى؟
پیرمرد گفت:مگر عرب فرزند خود را مى‏فروشد؟
گفتم:من حیات و زندگى او را مى‏خرم،نه خود او را!
گفت:به چند میخرى؟گفتم:خودت بگو.گفت:به دو شتر ماده و یک شتر نر!
من پذیرفتم و آن دختر را خریدم و پس از آن نیز این کار شیوه من بود،و بدین ترتیب‏دویست و هشتاد دختر را که مى‏خواستند زنده بگور کنند خریدارى کردم و از مرگ‏نجات دادم...ا

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هل حمس و بدعتهاى قریش

ابن اسحاق گفته:و از بدعتهائى که قریش گزارده بودندبدعت‏«حمس‏» (1) بود،که گفتند از آنجائى که ما فرزندان‏ابراهیم و اهل حرم و والیان خانه خدا و ساکنان شهر مکه هستیم‏و کسى دیگر داراى چنین حق و منزلتى نیست ما نباید ماننددیگران حرمت‏خارج حرم را مانند حرمت داخل حرم داشته‏باشیم و از اینرو وقوف به عرفة و افاضه از آنجا را(که خارج حرم‏بود)ترک کردند،با اینکه اقرار و اعتراف داشتند که از مشاعر ومناسک حج و آئین ابراهیم علیه السلام است.
و بتدریج قبائل خزاعة و کنانة نیز در این بدعتها و قوانین خودرا سهیم دانسته و به شیوه آنها عمل مى‏کردند...و اینان‏بدعتهاى دیگرى را نیز معمول داشتند مانند اینکه گفتند: اهل‏«حمس‏»در حال احرام نباید از دوغ کشک بسازند و با روغن‏غذا طبخ کنند و در چادر موئى وارد شوند و جز در زیر سایه چادرچرمى نروند...و کم‏کم پا را فراتر نهاده گفتند:کسانى که ازخارج حرم به منظور حج‏یا عمره پاى در حرم مى‏گذارند نباید از غذائى که از بیرون حرم با خود آورده‏اند استفاده کنند،وجامه‏اى که با خود آورده‏اند در نخستین طوافى که انجام‏مى‏دهند بپوشند بلکه باید جامه اهل‏«حمس‏»را بپوشند و اگرجامه‏اى از آنها نیافتند برهنه طواف کنند و چنانچه کسى از آنهابه این دستور عمل نکرد و با جامه خود طواف کرد باید پس ازطواف آن جامه را بیندازد و از آن پس خود او یا دیگرى حق نداردهیچگاه از آن جامه استفاده کند...
و بدنبال همین قانون بود که گاهى رسوائى‏ها ببار مى‏آمد،زیرا مردان که ناچار بودند برهنه طواف کنند و زنان نیز همه‏جامه‏هاى خود را بیرون مى‏آوردند جز جامه زیرین خود را که‏معمولا از جلو یا عقب شکافى داشت و از اینرو گاهى مردانى‏براى تماشا و چشم چرانى مى‏آمدند و زنان را تماشا مى‏کردند وکار این رسوائى بجائى رسید که یکى از همان زنانى که باآنوضع طواف مى‏کرد-و برخى نامش را قضاعة دختر عامر بن‏صعصعة-ذکر کرده‏اند در حالى که طواف مى‏کرد به عنوان طنزاین شعر را مى‏خوانده و مى‏گفت:
الیوم یبدو بعضه او کله و ما بدا منه فلا احله
و بدنبال آن نیز سخنانى گفته‏اند که نگارنده از نقل آن در اینجا شرم دارد. (2) و البته در این میان مردان پاکدل و مؤمن بخدا و روز جزابوده‏اند که با این عادات و رسوم و پرستشهاى غلط ایشان‏مخالف بوده و احیانا با آنها مبارزه هم مى‏کردند که در گفتارعلامه طباطبائى(ره)نیز بدان اشارت شد،و اجمالى از شرح‏حال آنرا نیز در فصل آینده خواهید خواند-انشاء الله تعالى-
----------------------------------------
1- حمس جمع احمس به معناى متصلب و سخت کوش در دین است،و چون‏قریش خود را این چنین مى‏پنداشتند این نام را بر خود نهاده و خود را اهل حمس‏مى‏دانستند.
2- در پاورقى سیره ابن هشام(ج 1 ص 202)در ذیل این داستان از برخى نقل کرده‏که رسول خدا(ص)از آن زن خواستگارى کرد و چون به آنحضرت گفتند که اوزن متکبره‏اى است آنحضرت از ازدواج با او صرفنظر کرد...!و سپس در صددتوجیه برآمده که بهتر است‏خودتان در آن کتاب مطالعه کنید و ما را از ادامه این‏گفتار معذور دارید!

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داستان حنفاء

نویسنده معاصر،مرحوم دکتر آیتى در کتاب تاریخ پیامبراسلام داستان حنفاء را اینگونه مى‏نویسد:
«با آن که مقارن ظهور اسلام،چنانکه گفته شد کیش‏غالب عرب بت‏پرستى بود،معذالک در گوشه و کنارجزیره عربستان علاوه بر اقلیت‏هاى مذهبى که بدانهااشاره رفت،حنفائى بوده‏اند که بر خلاف توده مردم‏مشرک و بت‏پرست،از شرک و بت‏پرستى بر کنار و به‏خداى یگانه و احیانا به ثواب و عقاب و قیامت معتقدبودند.و اینک برخى از آنها را نام مى‏بریم:
1- ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزى بن قصى(از قریش)
عموزاده ام المؤمنین خدیجه کبرى دختر خویلد بن اسد که‏به گفته محمد بن اسحاق کیش مسیحى گرفت و ازکتاب‏هاى مذهبى اهل کتاب استفاده کرد.به گفته‏بعضى:ورقه،به رسول اکرم(ص)ایمان آورد و مسلمان از دنیا رفت.
2- عبید الله بن جحش،از قریش،پسر عمه و برادر زن رسول‏اکرم(ص)،که پیوسته در حیرت و طلب حق بود وبت‏پرستى را رها کرد،تا آنکه بعد از ظهور دین اسلام،مسلمانى گرفت،و با همسر مسلمان خویش‏«ام حبیبه‏»
دختر«ابو سفیان‏»به حبشه مهاجرت کرد و آنجا از دین‏اسلام برگشت و مسیحى شد.و چنانکه نوشته‏اند،در حبشه‏بر همان کیش مسیحى بدرود زندگى گفت.
3- عثمان بن حویرث بن اسد بن عبد العزى بن قصى(ازقریش)که نزد قیصر روم رفت،و کیش مسیحى گرفت،وقیصر مقدم وى را گرامى شمارد.
4- زید بن عمرو بن نفیل(از قریش)پدر«سعید بن زید»
صحابى معروف که از بت‏پرستى و خوردن میته و خون وقربانى‏هاى بت‏ها،کناره گرفت،او مردم را از کشتن‏دختران نهى میکرد و خداى ابراهیم را مى‏پرستید واشعارى مشتمل بر توحید و ایمان به معاد مى‏گفت،ازجمله:
عزلت اللات و العزى جمیعا کذلک یفعل الجلد الصبور و لکن اعبد الرحمن ربی لیغفر ذنبی الرب الغفور ترى الابرار دارهم جنان و للکفار حامیة سعیر
و در قصیده دیگر مى‏گوید:
و ایاک لا تجعل مع الله غیره فان سبیل الرشد اصبح بادیا (1)
زید بن عمرو در جستجوى حق از مکه بیرون رفت و در هرجا گمان حق مى‏داشت به تحقیق و جستجو مى‏پرداخت،تا آنکه موصل و جزیره و شام را گشت و در زمین‏«بلقاء»
(در شام)راهبى را دید که از کیش مسیحى نیک آگاه‏بود و دین ابراهیم را از وى جستجو کرد، راهب گفت:
بهمین زودى در همان شهرى که از آن بیرون آمده‏اى،پیغمبرى ظهور خواهد کرد و به دین ابراهیم دعوت خواهدکرد.زید از کیش یهودى و عیسوى صرف‏نظر کرد و باشتاب رهسپار مکه گشت و در بلاد«لخم‏»بدست‏لخمیان کشته شد.
این چهار نفر در یکى از عیدهاى قریش که نزد بتى فراهم شده بودند،با یکدیگر میعاد نهادند که دیگر گردبت‏پرستى نگردند و در جستجوى دین حق برآیند.
5- نابغه جعدى:قیس بن عبد الله(از شعراى معروف عرب‏در جاهلیت و اسلام)که از میگسارى و بت‏پرستى دورى‏گزید و در اشعار دوران جاهلیت‏خویش،از توحید و بعث‏و جزا و بهشت و دوزخ سخن گفت،در یکى از قصائدجاهلى مى‏گوید:
الحمد لله لا شریک له من لم یقلها فنفسه ظلما (2)
و نیز از اوست در توصیف بهشت:
فلا لغو و لا تاثیم فیها و ما فاهوا به لهم مقیم (3)
6-امیة بن ابى الصلت ثقفى(از مردم طائف و طایفه بنى‏ثقیف)که یکى از بزرگترین شعراى دوران جاهلى عرب‏است و به کتاب‏هاى آسمانى آشنائى داشت،و میگسارى‏را تحریم کرد و درباره بت‏ها اظهار شک و تردید کرد و درجستجوى دین حق برآمد و خود در پیامبرى طمع ورزید،به‏همین جهت چون رسول اکرم(ص)به نبوت مبعوث گردید،«امیه‏»بر آن حضرت حسد برد و گفت:تاکنون‏امیدوار بودم که پیامبر شوم.«امیه‏»در سال دوم یا نهم‏هجرت،در یکى از قصرهاى طایف جان سپرد و خواهرش‏که مسلمان شده بود یکى از قصائد طولانى او را براى‏رسول اکرم(ص)خواند،و از این قصیده است:
لک الحمد و النعماء و الفضل ربنا و لا شی‏ء اعلى منک جدا و امجدا (4)
آنگاه قصیده دیگرى از برادرش به عرض رسانید که در آن‏گفته است:
وقف الناس للحساب جمیعا فشقی معذب و سعید (5)
رسول اکرم(ص)پس از شنیدن اشعار امیه که صریح درایمان به خدا و روز حساب بود چنین گفت:
امن شعره و کفر قلبه شعرش ایمان داشت،اما دلش کافربود.امیه نخستین کسى بود که‏«بسمک اللهم‏»نوشت،وتا آمدن اسلام معمول بود (6)
7- قس بن ساعده ایادى،حکیم و خطیب معروف عرب‏که رسول اکرم(ص)او را در بازار عکاظ،سوار بر شترى‏سرخ موى در حال سخنرانى دیده بود و خطبه‏اى از وى نقل‏فرموده و آنگاه گفت:اشعارى هم مى‏خواند که آنها راحفظ ندارم.پس ابوبکر آن‏ها را خواند خطبه‏ها و کلماتى‏مشتمل بر اعتراف به توحید و ایمان به معاد،از وى نقل‏شده است.
8- ابو قیس:صرمة بن ابى انس،از قبیله‏«بنى النجار»که‏در زمان جاهلیت رهبانیت گرفت،و دست از بت‏پرستى‏برداشت و خواست مسیحى شود،اما از آن هم درگذشت‏و براى خود عبادتگاهى معین کرد و در آنجا به عبادت‏پرداخت و مى‏گفت:پروردگار«ابراهیم‏»را پرستش‏مى‏کنم.ابو قیس پس از هجرت رسول اکرم(ص)به مدینه‏اسلام آورد و اسلام وى نیکو شد و اشعارى درباره رسول‏اکرم(ص)گفت که در کتب تاریخ و تراجم ضبط شده‏است.
9- خالد بن سنان از قبیله‏«بنى عبس بن بغیض‏»که برحسب حدیث نبوى پیامبرى بود که قومش حق وى را نشناختند.چون مرگ خالد فرا رسید،قوم خود را به‏نزدیکى بعثت رسول اکرم(ص)خبر داد،و دخترش به دین‏اسلام درآمد و چون سوره قل هو الله احد را از آنحضرت شنیدگفت،پدرم نیز چنین مى‏گفت.
10- تنان اسعد:ابو کرب پادشاه یمن که بر حسب روایات‏مورخان هفتصد سال پیش از بعثت رسول اکرم(ص)به‏نبوت وى ایمان آورد و در اشعار خود به رسالت پیامبراسلام گواهى داد.
11- زهیر بن ابى سلمى،شاعر معروف عرب که از اشعارجاهلى وى نقل شده است:
یؤخر و یوضع فی کتاب فیدخل لیوم الحساب،او یعجل فینقم (7)
زهیر دو پسر داشت به نام بجیر و کعب که هر دو از صحابه‏و شعراى رسول اکرم(ص)بشمار آمده‏اند،قصیده میمیه‏زهیر یکى از معلقات سبع است که پیش از ظهور اسلام ونزول قرآن از لحاظ فصاحت و بلاغت در خانه کعبه آویخته‏شده بود.
12- ابو عامر راهب که فرزندش‏«حنظلة‏»از شهداى احد بود.
13- بحیراى راهب،از قبیله عبد القیس که کیش مسیحى‏گرفت و چنانکه در جاى خود گفته خواهد شد،به نبوت‏رسول خدا ایمان داشت.
14- عداس،غلام عتبة بن ربیعه از مردم نینوى که داستان‏ملاقات وى با رسول خدا در جاى خود گفته خواهد شد،وى از کسانى است که به نبوت رسول اکرم(ص)مژده‏مى‏داد.
و بهر صورت از روى هم رفته گفتار اهل تاریخ استفاده‏میشود که تدریجا مردمانى که بهره‏اى از علم و دانش و عقل ودرایت داشتند بت‏پرستى را کنار گذارده و به ادیان آسمانى والهى روى آورده و بخدا و روز جزا ایمان میآوردند،که از آنجمله‏است‏شاعر معروف عرب‏«اعشى‏»که در اشعار خود گوید: (8)
و ذا النصب المنصوب لا تنسکنه و لا تعبد الاوثان و الله فاعبدا
و شاعر دیگر عرب یعنى عبیدة ابن ابرص که گوید:
من یسئل الناس یحرموه و سائل الله لا یخیب و الله لیس له شریک علام ما اخفت القلوب
و بخصوص پس از بعثت رسول خدا(ص)که آنحضرت باابلاغ رسالت‏خود و نزول آن آیات کوبنده قرآنى و وحى الهى درمذمت بتها و پرستش آنها آن ابهت و ترس و عظمت دروغین وکاذبى که براى آنها ترسیم شده بود شکسته شد و آهنگ‏مخالفت با بت‏پرستى و شکستن آنها بدست‏خود بت‏سازان ونگهبانان و حامیان آنها شروع شد چنانچه در پاره‏اى از تواریخ‏آمده که قبیله‏«مزینة‏»بتى داشتند بنام‏«نهم‏»که روزى نگهبان‏آن بت-که هر روز نزد او رفت و آمد میکرد-به خود آمده،و به‏نداى فطرت توحیدى و الهى خود،گوش دل فرا داده و به آن بت‏حمله کرده و آن را شکست و سپس این اشعار جالب را در اینباره‏سرود که گوید:
ذهبت الى نهم لا ذبح عنده عنیزة نسک کالذی کنت افعل فقلت لنفسی حین راجعت عقلها اهذا اله ابکم لیس یعقل؟ ابیت فدینی الیوم دین محمد اله السماء الماجد المتفضل (9)
و در احوالات عمرو بن جموح یکى از مردان با ایمان وبزرگوار مدینه که از قبیله بنى سلمة بود و در جنگ احد بشهادت رسید مى‏نویسند:که قبل از اسلام بتى داشت به نام‏«مناة‏»که‏بسیار بدان علاقه داشت و مورد احترام او بود،و در سالهاى‏یازدهم و دوازدهم بعثت رسول خدا(ص)که گروهى از مردم‏مدینه به مکه رفته و نزد رسول خدا(ص)شرفیاب گشته و مسلمان‏شدند،یکى از این تازه مسلمانان‏«معاذ»فرزند همین عمرو بن‏جموح بود که پس از ورود بمدینه در صدد تبلیغ مرام مقدس‏توحید و آئین انسان ساز اسلام برآمد و از کارهاى جالب اوداستان زیر بود که ما در تاریخ زندگانى رسول خدا(ص)نیزنگاشته‏ایم:
معاذ با رفقاى دیگر مسلمان خود که از جوانان همان قبیله‏بنى سلمه بودند قرار گذاردند که چون شب شد بدستیارى وکمک او«مناة‏»-یعنى بت مخصوص پدرش-را بدزدند و درمزبله‏هاى مدینه بیاندازند،و به اینکار هم موفق شده و چند شب‏پى در پى‏«مناة‏»را بمیان مزبله‏هاى مدینه که پر از نجاست بودمیانداختند و عمرو بن جموح هر روز صبح بجستجوى بت گمشده‏خود به اینطرف و آنطرف میرفت و چون آنرا پیدا میکرد شستشومیداد و بجاى خود بازگردانده میگفت:
-بخدا اگر میدانستم چه کسى نسبت بتو اینگونه جسارت وبى‏ادبى کرده او را بسختى تنبیه میکردم!
و چون این عمل تکرار شد شبى عمرو بن جموح شمشیرى بگردن بت آویخت و گفت:من که نمیدانم چه شخصى نسبت‏بتو این جسارت‏ها و بى‏ادبیها را روا میدارد اکنون این شمشیر رابگردنت میآویزم تا اگر براستى خیرى و یا نیروئى در تو هست هرکس بسراغ تو میآید بوسیله آن از خودت دفاع کنى!
آن شب جوانان بنى سلمة‏«مناة‏»را بردند و شمشیر را ازگردنش باز کرده و بجاى آن،توله سگ مرده‏اى را بگردنش‏بستند و با همان حال در مزبله دیگرى انداختند.
عمرو بن جموح طبق معمول هر روز بدنبال بت آمد و چون اورا پیدا کرد کمى بدو خیره شده و بفکر فرو رفت،جوانان بنى‏سلمة نیز که همان حوالى قدم میزدند تا ببینند عمرو بن جموح‏بالاخره چه خواهد کرد و چه زمانى از خواب غفلت بیرون آمده‏و فطرتش بیدار میشود وقتى آن حال را در او مشاهده کردندنزدیک آمده شروع بسرزنش بت و بت‏پرستان کردند و کم‏کم‏عمرو بن جموح را به ترک بت‏پرستى و ایمان بخدا و اسلام دعوت‏کردند،سخنان ایشان با آن سابقه قبلى در دل عمرو بن جموح‏مؤثر افتاد و مسلمان شد و در مذمت آن بت و شکرانه این نعمت‏بزرگ که نصیبش شده بود اشعار زیر را سرود:
و الله لو کنت الها لم تکن انت و کلب وسط بئر فی قرن اف لملقاک الها مستدن الآن فتشناک عن سوء الغبن الحمد لله العلی ذی المنن الواهب الرزاق دیان الدین هو الذی انقذنی من قبل ان اکون فی ظلمة قبر مرتهن باحمد المهدی النبی المرتهن
و ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:
بخدا سوگند اگر تو خدا بودى هرگز با این سگ مرده بسته‏بیک ریسمان نبودى!اکنون دانستم که تو خدا نیستى و من ازروى سفاهت و نادانى تو را پرستش کردم،سپاس خداى بزرگ وبخشنده را که بوسیله پیغمبر راهنماى خویش مرا نجات بخشید.
و در کتابهاى نحوى نیز بیتى را در«باب معانى باء جاره‏»
آورده‏اند که شخصى به نام غاوى بن عبد ربه سلمى که خدمتکاربتى از بتهاى بنى سلیم بود روزى دو عدد روباه را مشاهده کردکه آمده و بنزد آن بت رفتند و پاهاى خود را بلند کرده و بر آن بت‏بول کردند.
راشد که آن منظره را مشاهده کرد به خود آمده و پیش رفته‏بت را شکست و این بیت را گفت:
ارب یبول الثعلبان براسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب (10)
و پس از این کار به نزد رسول خدا(ص)آمده و مسلمان شد وداستان خود را باز گفت و پیامبر بزرگوار اسلام ضمن تحسین ازکار او نامش را به‏«راشد بن عبد ربه‏»تغییر داد...
در پایان این بحث تذکر یک نکته نیز لازم است و آن اینکه‏همانگونه که گفته شد گرچه خردمندان مکه و حجاز بتدریج‏داشتند به پرستش‏هاى غلط و عادات و سنتهاى ناپسند مردم آن‏سامان پى مى‏بردند،و هر روز بر تعداد آنها اضافه میشد،اماوجود این مطلب بدان معنا نیست که ما مسئله نبوت رسول‏خدا(ص)و ظهور آنحضرت را نیز بعنوان مولود طبیعى آن محیط‏آلوده و جبر تاریخ بحساب بیاوریم،چنانچه برخى از نویسندگانى‏که درباره سیره رسول خدا(ص)و تاریخ اسلام قلمفرسائى‏کرده‏اند،از آنجا که عقیده چندانى به وحى و نبوت و معجزه‏نداشته‏اند(مانند خاورشناسان)و یا به تقلید از آنان میخواسته‏اندتا بهر پدیده و اتفاقى در جهان،رنگ مادى-و بقول خودشان‏رنگ علمى بدهند،سعى کرده‏اند تا این دو پدیده را بهم مربوطساخته،و ظهور اسلام و بعثت رسول گرامى و رهبر اسلام را در آن‏سرزمین،مولود همان تندرویها و کجرویها و معتقدات و خرافات‏قلمداد کنند،و تحت عنوان‏«صلة الحاضر بالماضى‏» (11) و امثال‏این عناوین،دانسته یا ندانسته،به آن معجزه بزرگ تاریخى وظهور پیامبر آسمانى و الهى که بتعبیر قرآن کریم منتى بود که‏خداى تعالى بر مردمان با ایمان گذارد و آن مرد الهى را بوسیله وحى خود مامور رها ساختن مردم از آن قید و بندها و«اغلال‏»
زمان جاهلیت فرمود (12) ،رنگ عادى بدان بدهند،و پیامبربزرگوارى را که به شهادت تاریخ، مکتب نرفته و درس نخوانده‏بود و تا سن چهل سالگى که مبعوث برسالت الهى گردیدکلمه‏اى از آن همه معارف عالیه اسلامى و قوانین جامع و ابدى‏قرآنى به زبان نیاورده بود،با پاره‏اى از اتهامات و اجتهادات‏غلط‏«که نمونه‏هائى از آنرا در داستان سفر رسولخدا(ص)به شام‏و برخورد با بحیرا خواندید»بصورت مردى الهام گرفته ازمکتبهاى ادیان گذشته،و شوریده حال و... امثال این تعبیرات‏ترسیم نموده و از عظمت این اعجاز بى‏نظیر بکاهند،که‏براى نمونه از این سنخ کتابها و پندارهاى باطل و یا مغرضانه‏میتوانید به کتابهاى بیست و سه سال و یا نوشته‏هاى سیره نویسان‏و مورخین اروپائى مانند تمدن اسلام گوستاولوبون فرانسوى‏و غیره مراجعه کنید.
-----------------------------------------
1- ترجمه اشعار این است:
لات و عزى همه را کنار گذاشتم،چنین مى‏کند شخص نیرومند بردبار.
لیکن بخشایشگر،پروردگار خود را مى‏پرستم تا پروردگار آمرزنده از گناه‏من چشم پوشى کند.
نیکوکاران را مى‏بینى که بهشت‏خانه ایشان است،و براى کافران زبانه آتش‏سوزان است.
زنهار قرار مده دیگرى را با خداوند،چه راه هدایت به روشنى آشکار شده است.
2- ستایش مخصوص خداوند است،خداوند شریک ندارد،هر کس چنین نگوید به‏خود ستم کرده است.
3- در بهشت نه لغو است و نه نسبت گناه،و آنچه بدان تفوه کنند برایشان حاضراست.
4- پروردگار ما،ستایش و بخشش و احسان به تو اختصاص دارد،چیزى در عظمت‏و عزت از تو بالاتر نیست.
5- مردم همه براى حساب ایستاده‏اند هم شقى معذب است و هم سعید.
6- و از اشعار امیة بن ابى الصلت نیز که نگارنده ذکر نکرده،و شاهد بر این گفتار است این شعر است که گوید:
کل دین یوم القیامة عند الله الا دین الحنیفة زور
7- ترجمه:به تاخیر افکنده مى‏شود و نهاده مى‏شود در کتابى و آنگاه اندوخته‏مى‏گردد براى روز حساب و یا به زودى کیفر داده مى‏شود.
8- تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتى ص 13-19.
9- به سوى بت‏«نهم‏»رفتم تا مانند همیشه بزغاله‏اى را براى او قربانى کنم ولى‏هنگامى که به عقل خود مراجعه کردم با خود گفتم آیا این موجودى که گنگ است‏و عقل و شعورى ندارد خدا است؟و بهمین جهت از پرستش و قربانى خوددارى‏کرده و آئین من امروز آئین محمد(ص)است و معبودم خداى بزرگ آسمان است.
10- آیا کسى که روباهان بر سر او بول میکنند پروردگار است؟براستى که خوارگشت آنکس که روباهان بر او ادرار و بول کنند!.
11- ارتباط و بستگى دنیاى روز به گذشته...
12- /لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم.../سوره آل عمران آیه 164

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داستان بعثت رسول خدا(ص)

در داستان بعثت رسولخدا(ص)از چند جهت باید بحث وتحقیق شود:
1- از نظر تاریخ و زمان و ماه و سال بعثت
2-از نظر کیفیت بعثت و روایاتى که در اینباره رسیده است
3-بحث درباره نخستین آیات و یا سوره‏اى که بر آنحضرت نازل شد؟
البته در اینجا مطلب دیگرى هم در کتابهاى حدیثى و احیاناکتابهاى تاریخى مورد بحث قرار گرفته و آن بحث در اینباره‏است که آیا رسولخدا(ص)قبل از بعثت،تابع شریعتى بوده یانه؟و اگر از شریعتى پیروى میکرده آیا آن شریعت چه شریعتى‏بوده؟شریعت نوح علیه السلام،یا شریعت ابراهیم علیه السلام،یاشریعت موسى علیه السلام و یا شریعت عیسى علیه السلام که البته این‏بحث‏یک بحث اعتقادى است و یا بگفته ابن کثیر بحثى است‏که مربوط به اصول فقه است و ارتباط مستقیمى با بحث تاریخى ما ندارد،ولى با اینحال اگر خداى تعالى این فرصت و توفیق رابه ما عنایت فرمود،پس از مباحث بالا،شاید مقدارى هم دراینباره بحث کنیم و براى اطلاع شما این تذکر را میدهیم که‏مرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گفتار دانشمندان اسلامى رادر اینباره به تفصیل ذکر کرده و هاشم معروف حسنى ودانشمندان دیگر سنى و شیعه نیز مانند ابن کثیر در کتاب السیرة‏النبویة تحقیقاتى در این زمینه دارند که میتوانید به کتابهاى ایشان‏مراجعه نمائید (1) .
-----------------------------------
1- بحار الانوار ج 18 ص 271-381 و سیرة المصطفى ص 103 و الصحیح من السیرة ج 1 ص 156 و سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 391.

yaemamhasan2 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 11008
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بخش اول-بحث درباره تاریخ و زمان بعثت

درباره تاریخ بعثت رسولخدا(ص)در روایات و احادیث‏شیعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور میان علماء ودانشمندان شیعه آن است که بعثت آنحضرت در بیست وهفتم رجب سال چهلم عام الفیل بوده،چنانچه مشهور میان علماءو محدثین اهل سنت آن است که این ماجرا در ماه‏مبارک رمضان آن سال انجام شده که در شب و روز آن نیزاختلاف دارند،که برخى هفده رمضان و برخى هیجدهم و جمعى نیز تاریخ آنرا بیست و چهارم آن ماه دانسته‏اند. (1) و البته در پاره‏اى از روایات شیعه نیز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذکر شده مانند روایت عیون الاخبار صدوق(ره)که‏متن آن اینگونه است که:
وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا علیه السلام مى‏پرسدکه چرا روزه فقط در ماه مبارک رمضان فرض شد و در سایرماهها فرض نشد؟امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:
«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فیه القرآن...»
تا آنجا که میفرماید:«...و فیه نبى محمد صلى الله علیه و آله‏»
-یعنى بدانجهت که ماه رمضان همان ماهى است که خداى‏تعالى قرآن را در آن نازل فرمود... و همان ماهى است که‏محمد(ص)در آن به نبوت برانگیخته شد... (2) که چون مخالف با روایات دیگر شیعه در اینباره بوده است.
مرحوم مجلسى احتمال تقیه در آن داده،و یا فرموده که باید حمل بر برخى‏معانى دیگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زیراتاریخ بیست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى امامیه‏مورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و علیه اتفاق‏الامامیة‏».
و اما نزد محدثین و علماى اهل سنت همانگونه که گفته شدمشهور همان ماه رمضان است (3) ، اگر چه در شب و روز آن‏اختلاف دارند،و در برابر آن نیز برخى از ایشان دوازدهم ماه‏ربیع الاول و یا دهم آن ماه،و برخى نیز مانند شیعه‏بیست و هفتم رجب را تاریخ بعثت دانسته‏اند. (4) و بدین ترتیب‏اقوال درباره تاریخ ولادت آنحضرت بدین شرح است:
1-بیست و هفتم ماه رجب و این قول مشهور و یا مورد اتفاق‏علماى شیعه و برخى از اهل سنت است (5) .
2-ماه رمضان(17 یا 18 یا 24 آن ماه)و این قول نیز مشهور نزدعامه و اهل سنت است (6) .
3-ماه ربیع الاول(دهم و یا دوازدهم آن ماه)و این قول نیز ازبرخى از اهل سنت نقل شده (7) .
و اما مدرک این اقوال:
مدرک شیعیان در این تاریخ یعنى 27 رجب،روایاتى است‏که از اهل بیت عصمت و طهارت رسیده مانند روایاتى که در کتاب شریف کافى از امام صادق علیه السلام و فرزند بزرگوارش‏حضرت موسى بن جعفر علیه السلام روایت‏شده،و نیز روایتى که‏در امالى شیخ(ره) از امام صادق علیه السلام نقل شده است (8) و از آنجا که‏«اهل البیت ادرى بما فى البیت‏»گفتار این‏بزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبید بن عمیر و دیگران است.
و اما اهل سنت که عموما ماه رمضان را تاریخ بعثت‏دانسته‏اند مدرک آنها در این گفتار اجتهادى است که از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد این است که فکرکرده‏اند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نیزطبق آیه کریمه:/شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن.../ (9) در ماه‏مبارک رمضان انجام شده،و با این دو مقدمه نتیجه‏گیرى کرده‏و گفته‏اند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان بوده است،در صورتیکه‏هر دو مقدمه و نتیجه‏گیرى مورد خدشه است زیرا:
اولا-این گونه آیات که با لفظ‏«انزال‏»آمده بگفته اهل‏تفسیر و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن کریم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نیز همین است-نه نزول تدریجى آن،و دراینکه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چیست.
اقوال بسیارى وجود دارد که نقل و تحقیق در اینباره از بحث‏تاریخى ما خارج است.و قول مشهور آن است که ربطى به‏مسئله بعثت رسولخدا(ص)که بگفته خود آنها بیشتر از چند آیه‏معدود بر پیغمبر اکرم نازل نشد ندارد،و مربوط است به نزول‏دفعى قرآن بر بیت المعمور و یا آسمان دنیا-چنانچه سیوطى ودیگران در ضمن چند حدیث در کتاب در المنثور و اتقان از ابن‏عباس نقل کرده‏اند-و عبارت یکى از آن روایات که سیوطى‏آنرا در در المنثور در ذیل همین آیه از ابن عباس روایت کرده‏اینگونه است که گفته است:
«شهر رمضان و اللیلة المبارکة و لیلة القدر فان لیلة القدر هى‏اللیلة المبارکة و هى فى رمضان، نزل القرآن جملة واحدة من‏الذکر الى البیت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنیا، حیث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلک‏فى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا» (10) .
یعنى ماه رمضان و شب مبارک و شب قدر که شب قدرهمان شب مبارک است که در ماه رمضان است و قرآن در آنشب یکجا از مقام ذکر به بیت المعمور یعنى محل وقوع‏ستارگان در آسمان دنیا نازل شد و سپس تدریجا پس از آن‏در مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.
و به این مضمون حدود ده روایت از او نقل شده است.
و متن روایت دیگرى که از طریق ضحاک از ابن عباس‏روایت کرده چنین است:
«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الى‏السفرة الکرام الکاتبین فى السماء الدنیا فنجمه السفرة على‏جبرئیل عشرین لیلة،و نجمه جبرئیل على النبى عشرین‏سنة‏» (11) .
یعنى قرآن یکجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ به‏سفیران(فرشتگان)گرامى و نویسندگان آن در آسمان دنیانازل گردید و آن سفیران در بیست‏شب تدریجا آنرا برجبرئیل نازل کردند،و جبرئیل نیز در بیست‏سال آنرا بررسول خدا نازل کرد.
این درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارک رمضان و شب قدر.
و ثانیا-در مورد قسمت دوم استدلال ایشان که نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص) دانسته‏اند.آن نیز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زیرا عموم مورخین و محدثین اهل‏سنت معتقدند که نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤیا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها که برخى آنرا شش‏ماه و برخى سه سال و برخى کمتر و بیشتر دانسته‏اند در عالم‏بیدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئیل بر آن بزرگوار نازل گردیدو قرآن را آورد.
و این جزء نخستین حدیثهاى صحیح بخارى است که ازعایشه نقل کرده که گوید:
اول ما بدى‏ء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤیا الصادقه‏فى النوم و کان لا یرى رویا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثم‏حبب الیه الخلاء فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه اللیالى‏ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم یرجع‏الى خدیجه فیتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملک فقال:اقرا...
و البته ما در آینده روى این حدیث و ترجمه آن مشروحا بحث‏خواهیم کرد،و این مطلب را تذکر خواهیم داد که در این حدیث‏جاى این سئوال هست که آیا عایشه این حدیث را از چه کسى‏نقل کرده و آیا گوینده حدیث رسولخدا(ص)بوده یا دیگرى،زیرا خود عایشه که در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنیانیامده بود و قاعدتا این روایت را از دیگرى نقل کرده است، ولى%212ثآ-ثث‏ب2ب% در اینجا از او نام نبرده...!
مگر اینکه بگویند:این اجتهاد و نظریه خود ایشان بوده که‏در اینباره اظهار کرده‏اند که در اینصورت این روایت‏خود عایشه‏است و نظریه او است که در اینباره اظهار داشته و از باب حجیت‏روایت‏خارج شده و مانند نظرات دیگر میشود که لابد براى‏امثال بخارى که کتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز کرده‏حجیت داشته...و بهر صورت پاسخ این سئوال را باید آنهابدهند!
ولى این مطلب بخوبى از این حدیث معلوم میشود که میان‏نزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زیادى وجود داشته وتوام با یکدیگر نبوده و در نهایه ابن اثیر در ماده‏«جزء»در ذیل‏حدیث‏«الرؤیا الصالحة جزء من سبعین جزء من النبوة‏» (12) آمده است که گوید:(13) و نظیر این گفتار را سیوطى در کتاب اتقان ذکر کرده (14) .
و بلکه برخى از ایشان فاصله میان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتیم سه سال دانسته و به این مطلب‏تصریح کرده‏اند،که یکى از آنها روایت زیر است که ابن کثیرآنرا صحیح و معتبر دانسته و آن روایت امام احمد بن حنبل است‏که بسند خود از شعبى روایت کرده که گوید:
«ان رسول الله(ص)نزلت علیه النبوة و هو ابن اربعین سنة،فقرن بنبوته اسرافیل ثلاث سنین، فکان یعلمه الکلمة و الشى‏ءو لم ینزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنین قرن بنبوته جبرئیل،فنزل القرآن على لسانه عشرین سنة،عشرا بمکة و عشرابالمدینة،فمات و هو ابن ثلاث و ستین سنة‏» (15) .
و نظیر همین گفتار از دیگران نیز نقل شده (16) .
و البته ما اکنون در مقام بحث کیفیت نزول قرآن کریم ونزول دفعى و تدریجى و تاریخ نزول و بحثهاى دیگرى که مربوطبه نزول قرآن است نیستیم،و اساسا آن بحثها از بحث تاریخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و دیگران در اینباره‏تحقیق و قلمفرسائى کرده‏اند که میتوانید به کتاب المیزان وکتابهاى دیگر مراجعه نمائید (17) و تنها در صدد پاسخگوئى به این استدلال بودیم که بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبوده‏و از این راه نمیتوان تاریخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.
و اما داستان کیفیت بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنت‏مانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتى که ازعایشه نقل کرده‏اند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحى‏دانسته و روى جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پاره‏اى ازمضامین آن فتوى داده‏اند اینگونه است:
«قال البخارى:حدثنا یحیى بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبیر،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدى‏ء به رسول الله صلى الله علیه و سلم من الوحى الرؤیاالصالحة فى النوم،و کان لا یرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالى ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم‏یرجع الى خدیجة فیتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارى‏ء.قال:فاخذنى‏فغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا فقلت:ما انابقارى‏ء.فاخذنى فغطنى الثانیة حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا. فقلت:ما انا بقارى‏ء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغ‏منى الجهد.ثم ارسلنى فقال:/اقرا باسم ربک الذى خلق.خلق‏الانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذى علم بالقلم.علم‏الانسان ما لم یعلم/.
فرجع بها رسول الله صلى الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخل‏على خدیجة بنت‏خویلد،فقال، زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهب‏عنه الروع.
فقال لخدیجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشیت على نفسى.
فقالت‏خدیجة:کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصل‏الرحم و تقرى الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین على‏نوائب الحق.
فانطلقت به خدیجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى ابن عم خدیجة.و کان امراءا قد تنصر فى الجاهلیة،و کان‏یکتب الکتاب العبرانى،فیکتب من الانجیل بالعبرانیة ما شاء الله ان‏یکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمى.
فقالت له خدیجة:یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقة:
یابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله علیه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى کان ینزل على موسى،یالیتنى فیها جذعا،لیتنى اکون حیا،اذ یخرجک قومک. فقال‏رسول الله صلى الله علیه و سلم:«او مخرجى هم؟!»فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئت به الا عودى،و ان یدرکنى یومک انصرک‏نصرا مؤزرا.
ثم لم ینشب ورقة ان توفى و فتر الوحى‏»
تا اینجا روایتى است که بخارى در نخستین باب صحیح‏خود نقل کرده و این روایت دنباله‏اى هم دارد که بخارى آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنین‏است:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله علیه‏و سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کى یتردى من رؤوس شواهق‏الجبال.فکلما اوفى بذروة جبل لکى یلقى نفسه تبدى له جبریل‏فقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت
علیه فترة الوحى غدا لمثل ذلک.قال: فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبریل فقال له:مثل ذلک‏» (18)
ترجمه:
بخارى به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین بارى‏که وحى بر رسول خدا«ص‏»آمد خوابهاى راست بود که خوابى نمى‏دید جز آنکه مانند صبح روشن مى‏آمد،سپس به حالت‏خلوت علاقه‏مند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهاى معدودى را به عبادت مى‏گذراند پیش‏از آنکه به نزد خانواده بیاید و براى آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجه‏بازگشته و براى آن توشه برمى‏گرفت.
تا وقتى که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندن‏ندانم!گوید:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد که‏طاقتم تمام شد سپس رهایم کرد و گفت:بخوان! من گفتم:خواندن‏ندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى که‏طاقتم تمام شد آنگاه رهایم کرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،که براى سومین بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى که طاقتم تمام‏شد و سپس مرا رها کرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت که آفرید...(تا بآخر آیات)
پس رسول خدا«ص‏»بازگشت در حالى که دلش میلرزید و بهمان‏حال بنزد خدیجه آمد و گفت: مرا بپوشانید،مرا بپوشانید!پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خدیجه بیان داشته و فرمود:من برخویشتن بیمناکم!
خدیجه گفت:هرگز!بخدا سوگند که خداوند تو را خوار نخواهد کرد،زیرا تو صله رحم میکنى و مهمان‏نوازى و سختیها را تحمل مى‏کنى و ناداران را دارا مى‏کنى و بر پیش‏آمدهاى حق کمک مى‏کنى!
سپس خدیجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بن‏عبد العزى که پسر عموى خدیجه بود آورد،و او مردى بود که در زمان‏جاهلیت بدین نصرانیت درآمده بود و کتابهاى عبرانى و انجیل را بمقدارزیادى نوشته و پیرمردى بود که کور شده بود.
خدیجه بدو گفت:عموزاده از برادرزاده‏ات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مى‏بینى؟رسول خدا«ص‏»آنچه را دیده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:این همان ناموسى است که بر موسى نازل میشد و اى کاش‏من امروز جوانى بودم اى کاش من در آنروز که قوم تو تو را بیرون میکنندزنده بودم،رسول خدا«ص‏»فرمود:مگر مرا بیرون مى‏کنند؟گفت:
آرى،هر کس گفتارى مانند تو براى مردم بیاورد مورد دشمنى قرارمیگیرد و اگر آنروز تو را من درک کنم پیوسته تو را یارى خواهم کرد.
و پس از این جریان بمدت کمى ورقه از دنیا رفت،و وحى قطع‏شد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگین گردید تا بدانجا که بارهاخواست‏خود را از بالاى نوکهاى کوهها پرت کند و هر بار که ببالاى کوهى‏میرفت تا خود را پرت کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و مى‏گفت:اى‏محمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب میشد که دلش آرام گیرد،و جانش استقرار یابد،و چون فترت وحى طول مى‏کشید دوباره بهمان‏فکر میافتاد و چون به بالاى کوه میرفت جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و همان سخنان را به او مى‏گفت...!
---------------------------------------
1- بحار الانوار ج 18 ص 190 و سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 393.
2- عیون اخبار الرضا علیه السلام ص 361.بحار الانوار ج 18 ص 190.
3- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 392.
4- بحار الانوار ج 18 ص 190 و ص 204-205 سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 392.
5- بحار الانوار ج 18 ص 190 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 280 و 281.
6- و 7- سیرة النبویة ابن کثیر ص 392.
8- بحار الانوار ج 18 ص 189 و 190.
9- سوره بقره آیه 185،البته آیات دیگرى هم مانند آیه/انا انزلناه فى لیلة القدر/و/انا انزلناه فى لیلة مبارکة/درباره تاریخ نزول قرآن وجود دارد ولى صراحتى درمورد نزول آن در ماه رمضان ندارد...
10- در المنثور ج 1 ص 189.
11- الاتقان ج 1 ص 69.
12- خواب خوب جزئى از هفتاد جزء نبوت است.
13- و در آغاز کار وحى را در خواب میدید و این جریان ششماه طول کشید،سپس فرشته را در بیدارى مشاهده کرد...
14- الاتقان ج 1 ص 70-71.
15- سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 388.
16- الصحیح من السیرة ج 1 ص 194.
17- المیزان ج 2 ص 12-28.
18- صحیح بخارى-با شرح کرمانى ط بیروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همین چاپ-ص 94.و نظیر همین روایت در صحیح مسلم ج 1 ص 97 و تاریخ طبرى ج 2 ص‏47 و کتابهاى دیگر نیز نقل شده.