تاریخ تحلیلی اسلام
شکل کعبه
اکنون که بحث تجدید بناى کعبه بمیان آمد مناسبدیدیم یک تاریخ اجمالى از بناى کعبه در اینجا ذکر کنیم تا درجاهاى دیگر نیازى به عنوان مجدد این بحث نباشد.
و البته درباره اصل بناى کعبه و هم چنین درباره اینکهتاکنون چند بار بناى آن تجدید شده اختلافى در روایات دیدهمىشود که ما بهتر دیدیم ترجمه گفتار مرحوم علامه طباطبائى رادر تفسیر المیزان در این باره براى شما ذکر نموده و از نقلاختلافات و رد و ایرادهاى آن خوددارى کنیم.
مرحوم علامه طباطبائى در تفسیر آیه شریفه/ان اول بیت وضعللناس.../«سوره آل عمران آیه 96»بعنوان بحثى تاریخىدرباره بناى خانه کعبه و سایر امور مربوط به آن چنین گوید:
این معنا،متواتر و قطعى است که،بانى کعبه ابراهیم خلیلبوده و ساکنان اطراف کعبه بعد از بناى آن،تنها فرزندش اسماعیل و قومى از قبائل یمن بنام جرهم بودهاند.و کعبه تقریباساختمانى به صورت مربع بنا شده که هر ضلع آن به سمتیکىاز جهات چهارگانه: شمال،جنوب،مشرق و مغرب بوده و بدینجهت اینطور بنا شده که بادها هر قدر هم که شدید باشد،بارسیدن به آن شکسته شود و نتواند آن را خراب کند.
و این بناى ابراهیم علیه السلام همچنان پاى بر جا بود تا آنکهیکبار عمالقه آن را تجدید بنا کردند.و یکبار دیگر قوم جرهم(ویا اول جرهم بعد عمالقه،همچنان که در روایت وارده ازامیر المؤمنین اینطور آمده بود.) (1) و آنگاه،وقتى زمام امر کعبه به دست قصى بن کلاب،یکىاز اجداد رسول خدا صلى الله علیه و آله افتاد(یعنى قرن دوم قبلاز هجرت)قصى آن را خراب کرد و از نو با استحکامى بیشتر بنانمود و با چوب دوم(درختى شبیه به نخل)و کندههاى نخل آنرا پوشانید،و در کنار آن بنائى دیگر نهاد به نام دار الندوة،که درحقیقت مرکز حکومت و شوراى با اصحابش بود.آنگاه جهاتکعبه را بین طوائف قریش تقسیم نموده که هر طایفهاىخانههاى خود را بر لبه مطاف پیرامون کعبه بنا کردند و درخانههاى خود را بطرف مطاف باز کردند.
بعضى گفتهاند:پنجسال قبل از بعثت نیز یکبار دیگر کعبهبه وسیله سیل منهدم شد،و طوائف قریش عمل ساختمان آن رادر بین خود تقسیم کردند،و بنائى که آن را مىساخت مردىرومى بنام«یا قوم»بود و نجارى مصرى او را کمک مىکرد،وچون رسیدند به محلى که باید حجر الاسود را کار بگذارند،در بینخود نزاع کردند،که این شرافت نصیب کدامیک از طوائفباشد؟در آخر همگى بر آن توافق کردند که محمد صلى الله علیهو آله را که در آن روز سى و پنجساله بود بین خود حکم قراردهند،چون به وفور عقل و سداد راى او آگاهى داشتند. آنجناب دستور داد تا ردائى بیاورند و حجر الاسود را در آن نهاده وبه قبائل دستور داد تا اطراف آن را گرفته و بلند کنند،و حجر رادر محل نصب یعنى رکن شرقى بالا بیاورند.آنگاه خودش سنگرا برداشت و در جایى که مىبایست باشد،قرار داد.
و چون خرج بنائى آنان را به ستوه آورده بود،بلندى آن را بههمین مقدار که فعلا هست گرفتند.و یک مقدار از زمین زیربناى قبلى از طرف حجر اسماعیل خارج ماند و جزء حجر شد،چون بنا را کوچکتر از آنچه بود ساختند و این بنا همچنانبر جاى بود تا زمانى که عبد الله زبیر در عهد یزید بن معاویه(علیهما اللعنة و العذاب)مسلط بر حجاز شد و یزید سردارى بنامحصین به سرکوبیش فرستاد،و در اثر جنگ و سنگهاى بزرگى که لشکر یزید با منجنیق بطرف شهر مکه پرتاب مىکردند،کعبهخراب شد و آتشهائیکه باز با منجنیق به سوى شهر مىریختند،پرده کعبه و قسمتى از چوبهایش را بسوزانید،بعد از آنکه با مردنیزید جنگ تمام شد،عبد الله بن زبیر به فکر افتاد،کعبه را خرابنموده بناى آن را تجدید کند،دستور داد گچى ممتاز از یمنآوردند،و آن را با گچ بنا نمود و حجر اسماعیل را جزء خانهکرد،و در کعبه را که قبلا در بلندى قرار داشت،تا روى زمینپائین آورد.و در برابر در قدیمى،درى دیگر کار گذاشت. تا مردماز یک در درآیند و از در دیگر خارج شوند و ارتفاع بیت را بیستو هفت ذراع(تقریبا سیزده متر و نیم)قرار داد و چون از بنایشفارغ شد،داخل و خارج آن را با مشک و عبیر معطر کرد،و آن رابا جامهاى از ابریشم پوشانید،و در هفدهم رجب سال 64 هجرىاز این کار فارغ گردید.
و بعد از آنکه عبد الملک مروان متولى امر خلافتشد،حجاج بن یوسف به فرمانده لشکرش دستور داد تا به جنگ عبد اللهبن زبیر برود که لشکر حجاج بر عبد الله غلبه کرد و او را شکستداده و در آخر کشت و خود داخل بیتشد و عبد الملک را بدانچهابن زبیر کرده بود خبر داد.عبد الملک دستور داد،خانهاى را کهعبد الله ساخته بود خراب نموده به شکل قبلىاش برگرداند.
حجاج دیوار کعبه را از طرف شمال شش ذراع و یک وجب خراب نموده و به اساس قریش رسید و بناى خود را از این سمتبر آن اساس نهاد،و باب شرقى کعبه را که ابن زبیر پائین آوردهبود در همان جاى قبلیش(تقریبا یک متر و نیم یا دو متر بلندتر ازکف)قرار داد و باب غربى را که عبد الله اضافه کرده بود مسدودکرد آنگاه زمین کعبه را با سنگهائى که زیاد آمده بود فرش کرد.
وضع کعبه بدین منوال باقى بود،تا آنکه سلطان سلیمانعثمانى در سال نهصد و شصت روى کار آمد،سقف کعبه را تغییرداد.و چون در سال هزار و صد و بیست و یک هجرى احمدعثمانى متولى امر خلافت گردید،مرمتهایى در کعبه انجامداد،و چون سیل عظیم سال هزار و سى و نه بعضى از دیوارهاىسمتشمال و شرق و غرب آنرا خراب کرده بود،سلطان مرادچهارم،یکى از پادشاهان آل عثمان دستور داد آنرا ترمیم کردند.
-------------------------------------------
1- تفسیر البرهان ج 1 ص 301 ح 36.
شکل کعبه
کعبه بنائى است تقریبا مربع،که از سنگ کبود رنگ وسختى ساخته شده،بلندى این بنا شانزده متر است،در حالى کهدر زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله خیلى از این کوتاهتر بوده،آنچه که از روایات فتح مکه برمىآید-که:رسول خدا صلى اللهعلیه و آله،على علیه السلام را به دوش خود سوار کرد،و علىعلیه السلام از شانه رسول خدا صلى الله علیه و آله توانست بر بام کعبه رفته،بتهائى را که در آنجا بود بشکند-ثابت کننده اینمدعا است.
و طول ضلع شمالى آن که ناودان و حجر اسماعیل در آنسمت است،و همچنین ضلع جنوبى آن که مقابل ضلع شمالىاست،ده متر و ده سانتىمتر است و طول ضلع شرقىاش کهباب کعبه در دو مترى آن از زمین واقع شده،و ضلع روبرویشیعنى ضلع غربى دوازده متر است و حجر الاسود در ستون طرفدست چپ کسى که داخل خانه مىشود قرار دارد.در حقیقتحجر الاسود در یک متر و نیمى از زمین مطاف،در ابتداى ضلعجنوبى واقع شده،و این حجر الاسود سنگى استسنگین وبیضى شکل و نتراشیده،رنگى سیاه متمایل به سرخى دارد.و درآن لکههایى سرخ و رگههایى زرد دیده مىشود که اثر جوشخوردن خودبخودى ترکهاى آن سنگ است.
و چهار گوشه کعبه از قدیم الایام،چهار رکن نامیده مىشده:
رکن شمالى را«رکن عراقى»،و رکن غربى را«رکن شامى»،ورکن جنوبى را«رکن یمانى»،و رکن شرقى را که حجر الاسود درآن قرار گرفته«رکن اسود»نامیدند،و مسافتى که بین در کعبه وحجر الاسود است«ملتزم»مىنامند.چون زائر و طواف کنندهخانه خدا،در دعا و استغاثهاش به این قسمت متوسل مىشود.
و اما ناودان که در دیوار شمالى واقع است،و آن را ناودان رحمت مىگویند چیزى است که حجاج بن یوسف آنرا احداثکرد.و بعدها سلطان سلیمان در سال 954 آن را برداشت و بهجایش ناودانى از نقره گذاشت.و سپس سلطان احمد در سال1021 آن را به ناودان نقرهاى مینیاتور شده مبدل کرد مینیائىکبود رنگ که در فواصلش نقشههائى طلائى بکار رفته بود و درآخر سال 1273 سلطان عبد المجید عثمانى آن را به ناودانى یکپارچه طلا مبدل کرد که هم اکنون موجود است.
و در مقابل این ناودان،دیوارى قوسى قرار دارد که آن راحطیم مىگویند،و حطیم نیم دایرهاى است،جزء بنا کهدو طرفش به زاویه شمالى(و شرقى و جنوبى)و غربى منتهىمىشود. البته این دو طرف متصل به زاویه نامبرده نیست،بلکهنرسیده به آن دو قطع مىشود.و از دو طرف،دو راهرو بطولدو متر و سى سانت را تشکیل مىدهد.بلندى این دیوار قوسىیک متر و پهنایش یک متر و نیم است.و در طرف داخل آنسنگهاى منقوشى به کار رفته.فاصله وسط این قوس از داخل باوسط دیوار کعبه هشت متر و چهل و چهار سانتىمتر است.
فضائى که بین حطیم و بین دیوار است،حجر اسماعیل نامیدهمىشود.که تقریبا سه متر از آن در بناى ابراهیم علیه السلامداخل کعبه بوده،بعدها بیرون افتاده است.و به همین جهت دراسلام واجب شده است که طواف پیرامون حجر و کعبه انجام شود،تا همه کعبه زمان ابراهیم علیه السلام داخل در طواف واقعشود.و بقیه این فضا آغل گوسفندان اسماعیل و هاجر بوده،بعضى هم گفتهاند:هاجر و اسماعیل در همین فضا دفن شدهانداین بود وضع هندسى کعبه.
و اما تغییرات و ترمیمهائى که در آن صورت گرفته،و مراسمو تشریفاتى که در آن معمول بوده،چون مربوط به غرض تفسیرىما نیست،متعرضش نمىشویم.
جامه کعبه
در سابق در روایاتى که در تفسیر سوره بقره در ذیل داستانهاجر و اسماعیل و آمدنشان به سرزمین مکه نقل کردیم،چنین داشت که هاجر بعد از ساخته شدن کعبه، پردهاى بر در آن آویخت.
و اما پردهاى که به همه اطراف کعبهمىآویزند،بطورى که گفتهاند،اولینکسى که این کار را باب کرد،یکى از تبعهاىیمن بنام ابوبکر اسعد بود که آن را با پردهاى نقرهباف پوشانید، پردهاى که حاشیه آن با نخهاى نقرهاى بافته شده بود.بعد از تبعنامبرده،جانشینانش این رسم را دنبال کردند،و سپس مردم بارواندازهاى مختلف آنرا مىپوشاندند،بطورى که این پارچهها روى هم قرار مىگرفت و هر جامهاى مىپوسید،یکى دیگرروى آن مىانداختند.تا زمان قصى بن کلاب رسید،او براىتهیه پیراهن کعبه کمکى سالیانه بعهده عرب نهاد(و بین قبائلسهمى قرار داد)و رسم او همچنان در فرزندانش باقى بود،از آنجمله ابو ربیعة بن مغیرة یکسال این جامه را مىداد و یکسالدیگر قبائل قریش مىدادند.
در زمان رسول خدا صلى الله علیه و آله آن جناب کعبه را باپارچههاى یمانى پوشانید و این رسم همچنان باقى بود،تا سالىکه خلیفه عباسى به زیارت خانه خدا رفت،خدمه بیت از تراکمپارچهها بر پشت بام کعبه شکایت کردند و گفتند:مردم اینقدرپارچهها بر کعبه مىریزند که خوف آن هست،خانه خدا ازسنگینى فرو بریزد.مهدى عباسى دستور داد همه را بردارند،و بهجاى آنها،فقط سالى یک پارچه بر کعبه بیاویزند.که این رسمهمچنان تا امروز باقى مانده و البته خانه خدا،پیراهنى هم درداخل دارد.و اولین کسى که داخل کعبه را جامه پوشانید،مادرعباس بن عبد المطلب بود،که براى فرزندش عباس نذر کرده بود.
مقام و منزلت کعبه
کعبه در نظر امتهاى مختلف مورد احترام و تقدیس بود.
مثلا هندیان آنرا تعظیم مىکردند و معتقد بودند به اینکه روح«سیفا»که به نظر آنان اقنوم سوم است،در حجر الاسود حلولکرده،و این حلول در زمانى واقع شده که سیفا با همسرش ازبلاد حجاز دیدار کردند.
و همچنین صابئینى از فرس و کلدانیان،کعبه را تعظیممىکردند،و معتقد بودند که کعبه یکى از خانههاى مقدسهفتگانه است-که دومین آن مارس است،که بر بالاى کوهى دراصفهان قرار دارد.و سوم،بناى مندوسان است که در بلاد هندواقع شده است.چهارم نوبهار است که در شهر بلخ قرار دارد.
پنجم بیت غمدان که در شهر صنعاء است،و ششم کاوسانمىباشد که در شهر فرغانه خراسان واقع است.و هفتم خانهاىاست در بالاترین شهرهاى چین و گفته شده که کلدانیان معتقدبودند کعبه خانه زحل است،چون قدیمى بوده و عمر طولانىکرده است.
فارسیان هم آن را تعظیم مىکردند،به این عقیده که روحهرمز در آن حلول کرده.و بسا به زیارت کعبه نیز مىرفتند.
یهودیان هم آن را تعظیم مىکردند،و در آن خدا را طبق دینابراهیم عبادت مىکردند،و در کعبه صورتها و مجسمههایىبود،از آن جمله تمثال ابراهیم و اسماعیل بود که در دستشانچوبهاى ازلام داشتند.و از آن جمله صورت مریم عذراء ومسیح بود،و این خود شاهد بر آن است که هم یهود کعبه را تعظیم مىکرده و هم نصارا.
عرب هم آن را تعظیم مىکرده،تعظیمى کامل و آن راخانهاى براى خداى تعالى مىدانسته و از هر طرف به زیارتشمىآمدند.و آن را بناى ابراهیم مىدانسته،و مساله حج جزء دینعرب بوده که با عامل توارث در بین آنها باقى مانده بود.
تولیت کعبه
تولیت بر کعبه در آغاز با اسماعیل و پس از وى با فرزندان اوبوده،تا آنکه قوم جرهم بر دودمان اسماعیل غلبه یافت و تولیتخانه را از آنان گرفته و بخود اختصاص داد،و بعد از جرهم اینتولیت به دست عمالقه افتاد که طایفهاى از بنى کرکر بودند و باقوم جرهم جنگها کردند.عمالقه همه ساله در کوچهاى زمستانىو تابستانى خود در پائین مکه منزل مىکردند.همچنانکهجرهمىها در بالاى مکه منزل برمىگزیدند.
با گذشت زمان دوباره روزگار به کام جرهمىها شد و برعمالقه غلبه یافتند،تا تولیتخانه را بدست آوردند،و حدودسیصد سال در دست داشتند،و بر بناى بیت و بلندى آن اضافاتىنسبت به آنچه در بناى ابراهیم بود پدید آوردند.
بعد از آنکه فرزندان اسماعیل زیاد شدند و قوت و شوکتىپیدا کردند و عرصه مکه بر آنان تنگ شد،ناگزیر در صدد برآمدند تا قوم جرهم را از مکه بیرون کنند که سرانجام با جنگ و ستیزبیرونشان کردند.در آن روزگار،بزرگ دودمان اسماعیل،عمرو بن لحى بود که کبیر خزاعه بود،بر مکه استیلا یافته،متولى امرخانه خدا شد،و این عمرو همان کسى است که بتها را بر بامکعبه نصب نموده و مردم را به پرستش آنها دعوت کرد و اولینبتى که بر بام کعبه نصب نمود،بت«هبل»بود که آن را از شامبا خود به مکه آورد و بر بام کعبه نصب کرد،و بعدها بتهائىدیگر آورد،تا عده بتها زیاد شد،و پرستش بت در بین عربشیوع یافت و کیش حنفیت و یکتا پرستى یکباره رخت بربست.
در این باره است که«شحنة بن خلف جرهمى»،«عمرو بن لحى»را خطاب کرده و مىگوید:
یا عمرو انک قد احدثت آلهة شتى بمکة حول البیت انصابا و کان للبیت رب واحد ابدا فقد جعلت له فى الناس اربابا لتعرفن بان الله فى مهل سیصطفى دونکم للبیتحجابا» (35)
ولایت و سرپرستى خانه تا زمان حلیل خزاعى همچنان دردودمان خزاعه بود که حلیل این تولیت را بعد از خودش بهدخترش همسر قصى بن کلاب واگذار نمود،و اختیار باز و بستهکردن در خانه و به اصطلاح کلیددارى آن را به مردى از خزاعهبنام اباغبشان خزاعى داد. ابوغبشان این منصب را در برابر یکشتر و یک ظرف شراب،به قصى بن کلاب بفروخت.و این عملدر بین عرب مثلى سائر و مشهور شد که هر معامله زیانبار واحمقانه را به آن مثل زده و مىگویند:«اخسر من صفقة ابىغبشان». (36)
در نتیجه سرپرستى کعبه به تمام جهاتش به قریش منتقلشد و قصى بن کلاب بناى خانه را تجدید نمود که قبلا به آناشاره کردیم،و جریان به همین منوال ادامه یافت،تا رسول خداصلى الله علیه و آله مکه را فتح نمود و داخل کعبه شد و دستورداد عکسها و مجسمهها را محو نموده،بتها را شکستند و مقامابراهیم را که جاى دو قدم ابراهیم در آن مانده و تا آن روز درداخل ظرفى در جوار کعبه بود برداشته در جاى خودش که همانمحل فعلى است دفن نمودند و امروز بر روى آن محل قبهاىساخته شده داراى چهار پایه،سقفى بر روى آن پایهها،و زائرین خانه خدا بعد از طواف،نماز طواف را در آنجا مىخوانند.
روایات و اخبار مربوط به کعبه و متعلقات دینى بسیار زیاد ودامنهدار است و ما به این مقدار اکتفا نمودیم،آنهم به این منظورکه خوانندگان آیات مربوط به حج و کعبه به آن اخبار نیازمندمىشوند.
و یکى از خواص این خانه که خدا آن را مبارک و مایههدایتخلق قرار داده،این است که احدى از طوائف اسلام،درباره شان آن اختلاف ندارد. (37) و این بود گفتار مرحوم علامه طباطبائى درباره کعبه و شکلو تولیت و جهات دیگر آن مکان مقدس و اکنون بدنبال نقلحوادث تاریخى دیگرى که قبل از بعثت اتفاق افتادهبازمیگردیم.
-------------------------------------------------
1- اى عمرو،این تو بودى که خدایانى گوناگون اطراف بیت پدید آورده و نصبکردى.خانه خدا،ربى واحد و جاودانه داشت،این تو بودى که مردم را بهشرک و پرستش ارباب گوناگون واداشتى.
بزودى خواهى فهمید که خداى تعالى،در آینده نزدیکى،از غیر شما،پردهدارى براى بیت انتخاب خواهد کرد.
2- (این معامله)زیانبارتر از معامله ابى غبشان است.
3- ترجمه تفسیر المیزان-چاپ جامعه مدرسین-ص 554-561.
تذکرى درباره ولادت حضرت فاطمه علیها السلام
جمعى از مورخان و محدثان اهل سنت، ولادت حضرتفاطمه علیها السلام را نیز جزء حوادث سال تجدید بناى کعبهیعنى سى و پنجسالگى عمر رسول خدا(ص)نوشته و ثبت کردهاند،ولى طبق تحقیقى که ما در تاریخ زندگانى حضرتفاطمه علیها السلام داشته و شمهاى از آنرا در همان کتاب تاریخزندگانى آنحضرت برشته تحریر درآوردهایم،ولادت آن بانوىبزرگوار اسلام در سال پنجم بعثت رسول خدا و پس از ظهور اسلامبوده،و انشاء الله در دنباله این سلسله مقالات نیز در جاى خودیعنى در حوادث پس از بعثت رسول خدا(ص)و سال پنجمبعثت دلیلهاى طرفین،و اثبات آنرا از روى دلیلها و شواهدىکه داریم از نظر شما مىگذرانیم،و از اینرو در اینجا وقتخود وشما را نمىگیریم،و بهمین مقدار تذکر در این باره اکتفاخواهیم کرد.
قبل از ورود در داستان بعثت رسول خدا(ص)و تاریخ آنبعنوان مقدمه و مدخل براى این داستان تذکر یکى دو مطلب لازمبنظر رسید زیرا در تحلیلهاى تاریخى آینده و گروهبندیها وموضعگیریها اطلاع از این مطالب از نظر تاریخى ضرورى بود،وشاید لازم بود این تذکرات را در آغاز بحث تاریخ تحلیلى یادآورمیشدیم لکن موفق نشدیم:
1-وضع اجتماعى و سیاسى جزیرة العرب و بخصوص منطقه حجاز وشهر مکه قبل از اسلام...
عربهاى ساکن جزیرة العرب قبل از اسلام عمدتا به دو دستهتقسیم میشوند:
الف-عربهاى بومى و به اصطلاح اهل تاریخ عرب«مستعربه»که خود را از دودمان حضرت اسماعیل علیه السلام میدانند و به آنها«عدنانیون»گویند،و اینان عموما در همانمنطقه حجاز و نجد و اطراف مکه و صحراهاى شمالى سکونتداشتهاند...
ب-عرب یمن که همان قبائل«حمیر»هستند که به آنها عرب«عاربة»و عرب جنوبى هم میگفتند،و اینان نسبشان به«یعرب بن قحطان»و حضرت هود علیه السلام میرسد و به ایناننیز«قحطانیون»گویند،و بگفته برخى از اهل تاریخ قحطان ازفرزندان نوح علیه السلام بود که از بابل به یمن آمده و در آنجا بهسلطنت رسیده و فرزندان وى،پس از او بسلطنتیمن برگزیدهشده و حکومتحمیریان و سبائیان را در آنجا تشکیل دادند،کهقرنها در یمن حکومت کردند و تمدنهائى بوجود آوردند کهاجمالى از آنرا ذیلا خواهید خواند.
و علت اینکه آثار عرب یمن از نظر تمدن و تاریخ بیشتر ازعرب حجاز ثبتشده وضع جغرافیائى و آب و هواى عربستانبوده،زیرا منطقه یمن بخاطر آب و هواى مناسب و وجود آب ومرتع در قدیم محل سکونت و توقف مردم و موجب ایجاد شهرها وزندگى و ایجاد تمدن و آبادى بوده است،و ما نیز بحثخود را ازهمان قوم سبا که در قرآن کریم نامشان آمده شروع میکنیم:
قرآن کریم درباره قوم سبا-که بزرگترین حکومت را درجنوب شبه جزیره عربستان یعنى کشور یمن تشکیل دادند و حکومت آنان چنانچه نقل شده تا سال 115 قبل از میلاد امتدادیافت-چنین گوید:
/لقد کان لسبا فى مسکنهم آیة جنتان عن یمین و شمال کلوا منرزق ربکم و اشکروا له بلدة طیبة و رب غفور×فاعرضوا فارسلنا علیهمسیل العرم و بدلناهم بجنتیهم جنتین ذواتى اکل خمط و اثل و شىءمن سدر قلیل ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازى الا الکفور×وجعلنا بینهم و بین القرى التى بارکنا فیها قرى ظاهرة و قدرنا فیها السیرسیروا فیها لیالى و ایاما آمنین×فقالوا ربنا باعد بین اسفارنا و ظلمواانفسهم فجعلناهم احادیث و مزقناهم کل ممزق ان فى ذلک لآیاتلکل صبار شکور/ (1) .
یعنى-مردم سبا را در جایگاهشان برهانى بود:دو باغستان از راست وچپ(بدانها گفته شد) بخورید از روزى پروردگارتان و سپاسگزارى وشکر وى را بجا آرید،که شهرى پاکیزه و پروردگارى آمرزنده دارید:
ولى آنها(از اطاعتحق و سپاسگزارى او)روى گرداندند و ما نیز سیلىسخت بر آنها فرستادیم، و دو باغستان(پر نعمت)آنها را بدو باغستانتبدیل کردیم که بار درختانش میوه تلخ و شوره گز و اندکى سدر بود،و اینکیفر ما بدانجهت بود که کفران نعمت کردند،و آیا ما جز کفران پیشه راکیفر کنیم؟و میان آنها و دهکدههاى دیگرى که در آنها برکت دادیم دهکدههاى دیگرى قرار دادیم و در آنها مسیرهائى براى رفت و آمدشانمعین کردیم و بدانها گفتیم:در آنها شبها و روزها با ایمنى راه بروید،وآنها گفتند:پروردگارا میان منزلگاههاى ما فاصله انداز و به خویشتنستم کردند،و ما آنها را موضوع قصهها(و عبرت دیگران)قرار دادیم و تار ومارشان کردیم،که در این داستان براى هر صبر پیشه و سپاسگزارىنشانهها و عبرتهائى است.
و بشرحى که ما در تاریخ زندگانى پیمبران و انبیاء الهىنگاشتهایم (2) بگفته مورخان پادشاهان سبا حدود سال 850 قبل ازمیلاد دولتى در یمن تشکیل دادند که متجاوز از ششصد سالحکومتشان طول کشید.و از آثار و کشفیاتى که اخیرا بدستآمده و اکنون در موزههاى اروپا نمونههاى آن موجود است معلومشده که مردم سبا از عالیترین تمدنها برخوردار بودهاند، و درساختن ظروف طلا و نقره و بناهاى مجلل،و آبادى و تزیینشهرها مهارتى کامل داشتهاند.
از کارهاى مهم پادشاهان سبا که با نبودن وسائل امروزىانجام دادهاند ساختن سد«مارب»است،و مارب نام شهرىبوده که سلاطین سبا آنجا را پایتختخود قرار داده بودند.
این شهر در دامنه درهاى قرار داشته که بالاى آن دره را کوههائى بزرگ تشکیل میدهد و در میان آن دره تنگهاىکوهستانى وجود دارد و دو طرف آن تنگه دو کوه معروف بکوه«بلق»است که فاصله آنها ششصد قدم میباشد.
خاک یمن پهناور و حاصلخیز بود ولى مانند سایر نقاطعربستان آب در آنجا فراوان نبود و رودخانههاى مهمى نیزنداشت،گاهگاهى در اثر بارانهاى فصلى سیلى برمیخاست و درمیان دشت پهناور بهدر میرفت،از اینرو مردم یمن بفکر ساختنسد افتادند تا آبهاى زیادى باران را در پشت آن سدها ذخیرهکنند و در فصل تابستان از آنها استفاده نمایند.و روى این فکر-بگفته برخى-سدهاى بسیارى ساختند که مهمترین آنها سدمارب بود و سد مزبور را در میان فاصله دو کوه«بلق»زدند.وروى اصول هندسى در دو طرف آن دریچههائى براى استفاده ازآب سد قرار دادند و در اوقات لازم میتوانستند بوسیله آن دریچههاآب را کم و زیاد کنند.
طول این سد-بگفته مورخین-در حدود هشتصد قدم بوده،وعرض آن حدود پنجاه قدم.
در اثر بستن این سد دو طرف آن بیابان بشهرهاى سرسبزىکه بگفته بعضى مجموعا سیزده شهر بود و مزارع و باغات پر میوهتبدیل شد،و آن ریگهاى سوزان بباغ جنان مبدل گشت،و دربارهتوصیف آن شهرها و فراوانى نعمت آنها سخنها گفتهاند: بگفته برخى کسى که در آن باغها قدم میگذارد درختانمیوهدار آن بحدى بود که تا ده روز راه،رنگ آفتاب را نمیدید،واین راه بسیار را در زیر سایه درختان خرم و پر میوه طى میکرد.
و برخى گفتهاند:زنها زنبیلها را روى سر میگذاردند و چونچند قدم از زیر درختان میگذشتند زنبیلهاشان پر از میوه میشد. (3) بهر صورت در اثر بستن آن سدها از هواى لطیف و میوههاىفراوان و آبهاى روان و سایر نعمتهاى بیحساب آنجا استفادهمیکردند.
و البته سزاوار چنان بود که مردم سبا در برابر آنهمه نعمتبیکران که خدا به ایشان بخشیده بود سپاسگزارى او را انجامدهند،و خدائى را که از آن بیچارگى و گرسنگى نجاتشان دادهبود شکر گویند،ولى تدریجا غفلت بر آنها چیره گشت وبسرکشى و خودپرستى دچار شدند.
خداى تعالى براى ارشاد و هدایتشان پیمبرانى فرستاد (4) ولىآنمردم بجاى اینکه سخنان پیمبران الهى را بشنوند و به موعظهها و نصیحتهاشان گوش دل فرا دهند،به تکذیب آنها پرداخته و درعیاشى و شهوترانى مستغرق گشتند،و شاید مانند سایر ملتهاىسرکش و شهوتران که انبیاء را سد راه لذت و شهوت خودمیدیدند،به آزار آنها نیز کوشیدند،و بدین ترتیب مستحق عذابالهى گشتند.
خداى تعالى سیل«عرم»را بر آن سد عظیم گماشت تا آنراویران ساخت،و آب،تمام دشت و باغات و خانهها را بگرفت وهمه را ویران کرد و،پس از چندى آن وادى خرم را بصحرائىخشک و سوزان مبدل ساخت و بجاى آنهمه درختان میوهدار وباغات سرسبز چند درخت اراک و درختشوره گز و اندکىدرختسدر بجاى ماند،و آن بلبلان خوش الحان جاى خود رابفغان بومان سپردند.
از رهروان عشق جز افسانهاى نماند آشفته را ز سیل بلا خانهاى نماند بلبل ز دستبرد خزان خامشى گرفت الا فغان بوم بویرانهاى نماند
پراکنده شدن بسیارى از قبائل عرب یمن در نقاط مختلف جزیرة العرب
بارى با ویران شدن سد مارب و خشک شدن آن شهرها ومزارع خرم و سرسبز بسیارى از قبائل عرب یمن به نقاط مرکزى وشمالى جزیرة العرب کوچ کردند که از آنجمله قبیله خزاعه بود که به حجاز کوچ کرده و در آنجا سکنى گزیدند،و از آنجملهقبائل غسان و نحم و تغلب و دیگران که نام دیگرشان قبائل«آلجفته»است بودند که به شامات رفته و در آنجا سکونت اختیارکرده و همان قبیله غسان بودند که بعدها حکومت غسانیان را درسرحدات شام تشکیل داده و با حمایتى که دولت روم از ایشانمیکرد به قدرت زیادى رسیدند و حارث بن جبلة یکى از امیرانایشان را تا سر حد پادشاهى قدرت دادند،و در برابر ایشانلخمیان بودند که تحت الحمایه پادشاهان ساسانى ایران بوده و ازایشان طرفدارى میکردند...و این دو دسته تا زمان ظهور اسلامنیز در آنجا حکومت داشته و سپس منقرض گشتند...
و قبائل اوس و خزرج نیز که در یثرب سکونت گزیدند ازهمین مهاجران یمن و عربهاى قحطان هستند،جز اینکه برخىچون ابن اسحاق هجرت آنها را به سرزمین حجاز به زمان قبل ازویران شدن سد مارب نسبت دادهاند،اگر چه اصل هجرت دررابطه با ویرانى همان سد بود...
بدین شرح که گفتهاند:قبائل مزبور یعنى قبائل خزاعه و آلجفته و اوس و خزرج همین که آثار ویرانى سد را مشاهدهکردند،و دانستند که بزودى سد مزبور ویران خواهد شد بهمراهعمرو بن عامر لخمى که بزرگ آنها بود از یمن کوچ کرده وبسرزمین حجاز و نقاط شمالى جزیرة العرب رفتند،و بهمانگونه که گفته شد قبیله خزاعة در حجاز و نزدیکى مکه،و آل جفته درسرحدات شام،و اوس و خزرج در یثرب سکونت اختیارکردند...
و قبائل دیگر«حمیر»و«سبا»مانند قبائل«مذحج»و«کندة»و«انمار»و اشعریان در یمن ماندند،و پادشاهان«تبع» (5) در همین قبائل پادشاهى کرده و داستان«ربیعة بننصر»که یکى از همین پادشاهان«تبع»بوده و خوابوحشتناکى که دیده بود و«شق»و«سطیح»را براى تعبیر آنخواست از همین پادشاهان یمن بود (6) چنانچه«تبان اسعد»نیزکه به یثرب حمله کرد،و مدتها با آنها جنگید و بالاخره نیزنتوانست کارى از پیش ببرد (7) و پس از آنکه دو تن از عالمان یهود آن شهر را با خود برد از تصرف آن شهر منصرف شده و به یمنبازگشت و در مراجعتسر راه خود بمکه آمده و جامهاى بر خانهکعبه پوشانید از همین پادشاهان«تبع»-و به اصطلاح از«تبابعة»بوده است (8) آخرین پادشاه این خاندان که سلطنت او در یمن بدستلشگر حبشه برچیده شد و خود او نیز در جنگ با آنان کشته شد«ذونواس»بود،که در قرآن کریم در سوره بروج و داستاناصحاب اخدود به سرگذشت او اشاره شده،و هم او بود که آنحفرههاى آتش را که بصورت کانالهائى درآورده بود حفر کردهو مردم نجران را که حاضر نشدند از آئین مسیح دست بردارند باآن طرز دلخراش سوزاند.
سرکرده لشگر حبشه که توانسته بود ذونواس و لشکریان اورا شکست داده و به فرمانروائى پادشاهان«تبع»در یمن خاتمهدهد و بر آنجا مسلط شود طبق بسیارى از روایات همان«ابرهة»
بود که بعدها در یمن کلیسا و معبدى ساخت و در صدد برآمد تابشهر مکه حمله کند و خانه کعبه را ویران سازد و خداوند او و لشکریانش را بوسیله پرندگان«ابابیل»نابود ساخت.
همانگونه که در سوره فیل در قرآن کریم آمده،و ما نیز درمقالات گذشته در احوالات اجداد رسول خدا(ص)داستان آنرابتفصیل نقل کردهایم.
کشور یمن سالها در دست همین لشکریان حبشه و دستنشاندگان نجاشى اداره میشد که طبق نقل برخى این مدتهفتاد و دو سال بوده که به این ترتیب پس از ابرهه،فرزندشیکسوم بن ابرهة،و پس از او برادرش مسروق بن ابرهة،در آنجافرمانروائى کردند تا اینکه«سیف بن ذى یزن»یکى ازبازماندگان همان قبائل حمیر با اشاره نعمان بن منذر و کمکپادشاهان ساسانى ایران و یارى آنها توانستحکومت از دسترفته خود را در یمن باز یابد و پس از جنگ سختى که با آنها کردبکمک سربازان ایرانى حبشیان را از سرزمین یمن بیرون رانده،وچنانچه گفته شد پس از گذشت هفتاد و دو سال حکومتحبشیان دوباره بر آن سرزمین حاکم شدند.
-------------------------------------
1- سوره سبا آیه 15-19.
2- جلد دوم تاریخ انبیاء تالیف نگارنده ص 260.
3- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 10.
4- از وهب بن منبه نقل شده که گفته است:خداى تعالى سیزده پیغمبر،و از سدىروایتشده که گفته است:دوازده هزار پیامبر براى ایشان فرستاد(سیرةالنبویة ابن کثیر ج 1 ص 10).
5- «تبع»لقب پادشاهان یمن بوده،چنانچه«کسرى»لقب پادشاهان ایران و«قیصر»لقب پادشاهان روم و«نجاشى»لقب پادشاهان حبشه،و«فرعون»لقبپادشاهان مصر بوده.
6- داستان مزبور را ابن هشام در سیره نقل کرده و ما نیز ترجمه آنرا در تاریخزندگانى رسول خدا برشته تحریر در آوردهایم.
7- و برخى گفتهاند«تبان»در این سفر بیارى عموزادگان خود-یعنى همان قبائلاوس و خزرج که از یمن بدانجا آمده بودند-آمده بود که آنها را در برابر یهودیانىکه پس از مهاجرت اوس و خزرج بدانجا آمده و سکونت کرده بودند و به ساکنانقبلى آنجا زور میگفتند یارى دهد...و الله العالم.
8- شرح این ماجرا را نیز ابن هشام در کتاب سیره بتفصیل نقل کرده و نگارنده آنرادر سال 47 شمسى ترجمه نموده و کتابفروشى اسلامیه آنرا بچاپ رسانده که میتوانیدبدانجا مراجعه نمائید.
و اما در مورد عرب حجاز
عربهاى حجاز که نسبشان بحضرت اسماعیل علیه السلاممیرسد همانها هستند که پس از آنحضرت در آن سرزمین نشو ونما یافته و تدریجا نسل آنها زیاد شد،و قبائلى را تشکیل میدادندهمانگونه که اهل تاریخ نوشتهاند:پس از توقف هاجر همسر گرامى ابراهیم خلیل و فرزندش اسماعیل علیهما السلام درمکه،قبیلهاى بنام«جرهم»که از بادیه نشینان بیابانهاىاطراف بودند،با اطلاع از جوشیدن و پیدا شدن آب در آن منطقهبنزد هاجر و اسماعیل آمدند و با اجازه هاجر در آن سرزمینتوقف و سکنى کردند.
ابراهیم خلیل علیه السلام گاهگاهى بدیدن هاجر و اسماعیلمیآمد و با بزرگ شدن اسماعیل مامور به ذبح او و بناى خانه کعبهگردید بشرحى که در تواریخ مذکور است.
پس از اینکه اسماعیل دوران بلوغ را پشتسر گذارد بفکر ازدواجافتاد و از همان قبیله جرهم دخترى را به زنى گرفت و پس ازمدتى بدستور ابراهیم او را طلاق داده و زن دیگرى از ایشانبگرفت و این زن دختر مضاض بن عمرو جرهمى بود که بگفتهاهل تاریخ خداوند دوازده پسر و یک دختر از آن زن به اسماعیلعنایت فرمود که یکى از آنها«نابت بن اسماعیل»بود.
پس از وفات اسماعیل ریاست مکه را فرزندش«نابت»
بعهده گرفت،و پس از او قبیله جرهم،ریاستشهر مکه و تولیتخانه کعبه را بخود اختصاص داده،و فرزندان اسماعیل را از اینمنصبها بىبهره ساختند.
اینان سالها بر مکه فرمانروائى کردند و تدریجا به ستمکارى وفساد در آن مکان مقدس دست زدند تا جائیکه گویند:مردى از آنها بنام«اساف»بن بغى،با زنى به نام«تائلة»دختر وائل درخانه کعبه زنا کرد و خداوند آندو را به جرم این بىاحترامى وگناه بصورت دو قطعه سنگ مسخ فرمود،و مردم مکه براى عبرتدیگران آن دو صورت سنگى را در نزدیکى کعبه گذارده بودند، ومردم آندو را تماشا میکردند...
و در اثر طول زمان و گذشت روزگار تدریجا آن دو صورتبهمان نامهاى«اساف»و«تائله»مورد پرستش گروههائى ازقبائل خزاعه درآمدند،بشرحى که در تاریخ مذکور است.
بارى وضع ستمکارى و فساد بوسیله قبیله جرهم در مکهگسترش یافت تا اینکه قبیله خزاعة-که از همان قبائل مهاجریمن بودند و پس از مهاجرت از یمن در همان نزدیکى مکه درجائى که اکنون بنام«مر الظهران»استسکنى گزیده بودند،آماده جنگ با قبیله جرهم و نجات مردم و تطهیر آن شهر از ظلمو فساد آنها شدند،و پس از جنگى که میان آنها واقع شد قبیلهخزاعه،جرهمیان را شکست داده و از آن شهر بیرون کردند...
و بشرحى که پیش از این در داستان ذبح عبد الله و نذرعبد المطلب بیان داشتیم آخرین کسى که از قبیله جرهم در مکهحکومت داشت و در جنگ با خزاعه شکستخورد«عمرو بنحارث بن مضاض جرهمى»بود که چون دید نمىتواند در برابرخزاعه مقاومت کند بمنظور حفظ اموال کعبه بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایاى نفیسى را که براى کعبه آورده بودند واز آنجمله دو آهوى طلائى و مقدارى شمشیر و زره و غیره بودهمه را بیرون آورده و در چاه زمزم ریخت،و آن چاه را پر کرده و باخاک یکسان نمود،و بگفته برخى حجر الاسود را نیز از جاى خودکنده و بهمراه آن جواهرات در چاه زمزم انداخت،و سپس قبیلهخود را برداشته و به یمن رفت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیاردر یمن سپرى کرد...
و از اشعار همین عمرو بن حارث جرهمى است که در تاسفخود نسبت به گذشته و نعمت از دست رفتهاش گوید:
و کنا ولاة البیت من بعد نابت نطوف بذاک البیت و الخیر ظاهر و نحن ولینا البیت من بعد نابت بعز فما یحظى لدینا المکاثر
تا آنکه گوید:
و صرنا احادیثا و کنا بغبطة بذلک عفتنا السنون الغوابر فسحت دموع العین تبکى لبلدة بها حرم امن و فیها المشاعر و تبکى لبیت لیس یؤذى حمامه یظل به امنا و فیه العصافر
و اشعار زیر هم از او است که قبیله خزاعه را مخاطب ساختهگوید:
یا ایها الناس سیروا ان قصرکم ان تصبحوا ذات یوم لا تسیرونا حثوا المطى و ارخوا من ازمتها قبل الممات و قضوا ما تقضونا کنا اناسا کما کنتم فغیرنا دهر فانتم کما صرنا تصیرونا قد مال دهر علینا ثم اهلکنا بالبغى فیه و بز الناس ناسونا کنا زمانا ملوک الناس قبلکم بمسکن فی حرام الله مسکونا
و همانگونه که در آنجا گفتیم سالها بر این منوال گذشت وکسى از جاى آن هدایا و آهوان طلائى و چاه زمزم خبر نداشت،وافراد زیادى از بزرگان قریش در صدد پیدا کردن زمزم و حفر آنبرآمدند ولى موفق نشدند تا اینکه این افتخار نصیب عبد المطلبگردید...بشرحى که گذشت...
قبائل خزاعة که بر مکه استیلا یافتند دو تیره بودند،یکى«غبشان»و دیگر«بنى بکر بن عبد مناة».
تیره غبشان تدریجا قدرت را از دست بنى بکر بن عبد مناةگرفت و حکومت مکه را خود بدست گرفتند و سالها در آن شهرحکومت کردند (1) که برخى مدت حکومت آنها را سیصد سال وبرخى پانصد سال ذکر کردهاند،و چنانچه گفتهاند:دورانحکومت ایشان در مکه دوران میشومى بود،زیرا رسم میشومبتپرستى در زمان ایشان در مکه آغاز شد و بجاهاى دیگر نیز سرایتیافت،و«عمرو بن لحى»که نخستین بتیعنى بت«هبل»را بصورت سوغات از شام بمکه آورد،و مردم را بهپرستش آن وادار کرد،و در اثر ثروت بسیار و نفوذى که در مکه ومردم آن سرزمین داشت جمع زیادى از مردم پرستش بت هبل راپذیرفتند...از همین خانواده و بلکه رئیس آنها در مکه بوده استکه بدنبال او بتهاى دیگرى بمکه آوردند و تدریجا بتپرستى درمیان طوائف مختلف عرب رواج یافت بشرحى که پس از اینخواهد آمد ریاست قبیله خزاعة تا زمان قصى بن کلاب(جد ششمرسول خدا(ص))ادامه داشت،و در آنزمان قصى بن کلاب-کهاز تیره قریش و فرزندان اسماعیل بود،و در ماجراى جنگ میاندو قبیله جرهم و خزاعه از هر دو کناره گرفته و در قسمت جنوبىشهر مکه مسکن داشتند-و در میان قبیله قریش و بنى کنانةاحترام و قدرتى پیدا کرده بود،بنزد رئیس خزاعة که نامش حلیلبن حبشیة بود-ریاستشهر مکه را نیز بعهده داشت-رفته ودخترش«حبى»را براى خود خواستگارى کرد،و حلیل بنحبشیة نیز پذیرفت و دخترش را بهمسرى قصى بن کلاب درآورد.
قصى بن کلاب از همسرش«حبى»چهار پسر پیدا کردبنامهاى:عبد مناف،و عبد الدار،عبد العزى و عبد،و بدنبال آنفرزندان دیگرى پیدا کرد و تدریجا قدرت و سیادت او در میانقبائل قریش و بنى کنانة فزونى گرفت،و بفکر بازپس گرفتن حکومت مکه و ریاستشهر و منصبهاى آنجا از قبیله خزاعهافتاد،و چون با بزرگان قریش و بنى کنانة مشورت کرد آنها را نیزبا خود هم عقیده و همراه دید و پس از جنگى که با آنها کردخزاعه را شکست داده و از مکه بیرون کرد و قبائل قریش را کهدر اطراف مکه پراکنده شده بودند گرد آورده و در مکه جاى داد،و براى هر گروه محلهاى و جایگاهى قرار داد،و همانگونه که درمقاله پیشین گفته شد خانه کعبه را از نو بنا کرده و در کنار آن نیزخانهاى براى مشورت و تصمیمگیرى بزرگان قریش بنا کرد ونامش را«دار الندوة»گذارد و تمام منصبهاى مکه،مانند منصبکلید دارى کعبه،و قایتحاجیان،و پرچمدارى قریش،وپردهدارى کعبه و منصبهاى دیگر به او واگذار شد،و تدریجابزرگترین قدرتها و سیادتها را در میان قبائل قریش و سرزمین حجازپیدا کرد،و فرامین و دستورات او سالها بصورت قانون در میانقریش لازم الاجراء بود..-بشرحى که در تاریخ زندگانى رسولخدا(ص)در کتاب جداگانهاى نوشتهایم (2) .
و این منصبها پس از او بفرزندش عبد الدار و پس از وىبفرزندان او و دیگران رسید و طبق مصالحهاى که میان آنها برقرارشد منصب پرچمدارى قریش و پردهدارى کعبه و سرپرستى دار الندوة به فرزندان عبد الدار،و منصب میهمان دارى و سقایتحاجیان بفرزندان عبد مناف واگذار شد،و تا زمان بعثت رسولخدا و ظهور اسلام نیز بهمین منوال بود،بشرحى کهانشاء الله تعالى در جاى خود مذکور خواهد شد.
----------------------------------------------
1- میان خزاعه و بنى بکر نیز بعدها اختلاف پدید آمد و در ماجراى صلح حدیبیه وفتح مکه همان اختلاف ایشان نقش مهمى داشت بشرحى که در جاى خود خواهدآمد.
2- تاریخ زندگانى رسول خدا(ص)بخش اول.
سنتهاى اجتماعى جزیرة العرب
وضع دینى و آداب و سنتهاى اجتماعى مردم جزیرة العرب قبل از ظهور اسلام
چنانچه در خلال بحثهاى گذشته یادآور شدیم و از روىهم رفته روایات و تواریخ نیز بدست مىآید،در شبه جزیرهعربستان و بخصوص منطقه حجاز دین یهود و مسیحیت و مجوسو نیز مرامهاى صابئى و ستاره پرستى و از همه بیشتر بتپرستىپیروان زیادى داشته،که در شهرهاى مختلف جزیرة العربسکونت داشتند.
و در مورد تاریخ ورود این ادیان به جزیرة العرب در تواریخ،نظرها و روایات گوناگونى وجود دارد که نمىتوان اظهار نظرقطعى درباره آنها نمود،و چون تحقیق زیاد و رد و ایراد در اینباره از وضع تدوین این مقاله خارج است،ما در اینجا قسمتى ازنوشته مرحوم علامه طباطبائى(ره) در تفسیر المیزان که ضمن فشردگى و اختصار،حاوى بیشترین و عمدهترین مطالب در اینباره مىباشد براى شما نقل مىکنیم:
ایشان در ذیل آیات 36-49 سوره هود و داستان حضرت نوحعلیه السلام و جریان بتپرستى در جهان،در آغاز انگیزه و علتتوجه مردم را به بتپرستى در ضمن چند فصل بیان داشته، وسپس تاریخچهاى از دین صابئین و براهمه و بودائیان و غیره ذکرکرده و آنگاه درباره بتپرستى اعراب و پیدایش این آئینشیطانى در میان ایشان چنین گوید:
اعراب اولین قومى هستند که اسلام با آنان بمعارضهپرداخته و ایشان را از بتپرستى به توحید فرا خوانده است.
قسمت اعظم اعراب در عهد جاهلیت صحرانشین بودند ومتمدنین آنان مانند یمنیها نیز صحرانشینى داشتند و یکسلسله آداب و رسوم مختلط و مختلف که از همسایگاننیرومند خود مثل فارس و روم و مصر و حبشه و هند گرفتهبودند و مقدارى از آن آداب دینى بود،در بین آنان حاکمبود.
اسلاف و پیشینیان اعراب یعنى اعراب اصلى و ازجمله قوم عاد در«ارم»و قوم ثمود بتپرست بودندبطوریکه خدا در کتاب خود از قوم هود و صالح و اصحابمدین و اهل سبا در قصه سلیمان و هدهد حکایت کردهاست تا بالاخره ابراهیم پسر خود اسماعیل و مادر وى هاجر را بسرزمین مکه که بیابانى بىآب و علف بود و قبیله«جرهم»در آنجا مسکن داشتند آورد و در آنجا ساکنساخت.کم کم اسماعیل رشد کرد و شهر مکه ساخته شدو ابراهیم،کعبه-بیت الله الحرام-را ساخت و مردم را بدینحنیف خود که اسلام بود دعوت کرد و دعوتش در حجاز واطراف آن پذیرفته شد و حج را براى مردم تشریع کرد کهآیه ذیل در ضمن نقل خطاب خدا بابراهیم بطور مجمل آنرانقل مىکند:
/و اذن فی الناس بالحجیاتوک رجالا و على کل ضامریاتین من کل فج عمیق/(الحج:27):یعنى: «در بین مردماعلام حج کن که پیاده آیند و بر اسبان لاغر اندامیکه ازدرههاى عمیق مىآیند».
بعدا عدهاى از اعراب بر اثر معاشرتیکه با یهودیان مقیمحجاز داشتند یهودى شدند و نصرانیت به پارهاى از اقطارجزیرة العرب و مجوسیت نیز به نقاط دیگر آن سرایت کرد.
آنگاه اتفاقاتى بین آل اسماعیل و جرهم در مکه روىداد که سرانجام به پیروزى آل اسماعیل و بیرون کردنجرهم از مکه و تسلط«عمرو بن لحى»بر مکه و حومه آنمنتهى شد.
پس از چندى عمرو بن لحى مریض شد و بدو گفتند:
در«بلقاء»در سرزمین شام چشمه آب گرمى است که اگردر آن استحمام کنى بهبودى خواهى یافت.وى عازم آنجا شد و در آن استحمام کرد و بهبود یافت.و عمرو در آنجاقومى را دید که بت مىپرستیدند.از آنها در این باره سئوالکرد.بدو گفتند:اینها معبودانى هستند که ما بشکلهیاکل علوى و افراد بشرى درآوردهایم و از آنها یارىمىطلبیم و یاریمان مىکنند و نیز طلب باران مىکنیم وباران مىبارد.
این مطلب عمرو را بشگفت آورد و یکى از بتهاى آنانرا طلبید و ایشان نیز بت«هبل»را بوى دادند و او درمراجعت بمکه«هبل»را روى کعبه نهاد.عمرو دو بتدیگر نیز بنام«اساف»و«نائله»که بنقل«الملل والنحل»بشکل دو زوج و بنقل دیگران بشکل دو جوانبودند بهمراه آورد،و مردم را به پرستش بتها دعوت کرد،و بتپرستى را بین آنان رواج داد.مردم نیز پس ازمسلمانى به بتپرستى برگشتند،اینان را چون پیرو ملتابراهیم علیه السلام بودند«حنفاء»مىنامیدند و این اسمروى آنها ماند،و معناى خود را از دست داد و«حنفاء»
اسم اعراب بتپرست گردید.
از عواملى که اعراب را به بتپرستى نزدیک مىکرداین بود که یهود و نصارى و مجوس و بتپرستان همگى«کعبه مشرفه»را بزرگ مىشمردند و لذا هر کس از مکهکوچ مىکرد با علاقه فراوان مقدارى از سنگهاى حرم رابراى تبرک با خود مىبرد و هر کجا اقامت مىگزید روى زمین قرار مىداد و براى تیمن و بلحاظ دوستى کعبه و حرمدور آن طواف مىکرد.
روى این علل و اسباب بود که بتپرستى در بین اعراباصیل و غیر اصیل شایع شد و از اهل توحید کسى ما بینآنان نماند مگر معدودى که قابل ذکر نبودند.
بتهاى معروف بین اعراب عبارت بودند از«هبل»
«اساف»«نائله»که عمرو بن لحى آورد و مردم را بهپرستش آنها دعوت کرد«لات»،«عزى»، «منات»
«ود»،«سواع»،«یغوث»و«نسر».نام این هفت بت درقرآن ذکر شده و پنجتاى آخرى به قوم نوح نسبت داده شده است.
در کافى سند را مىرساند به عبد الرحمن بن اشلنمد فروش که حضرت صادق(ع)فرمود: «یغوث»روبروىکعبه گذاشته شده بود و«یعوق»،طرف راست و«نسر»
طرف چپ.
و در روایت نیز آمده که«هبل»بالاى کعبه و«اساف»و«نائله»روى صفا و مروه بودند.
و در تفسیر قمى گوید:«ود»بت طایفه«کلب»
-و«سواع»متعلق به«هذیل»،و«یغوث»از آن«مراد»-و«یعوق»وابسته به«همدان»-و«نسر»بت«حصین»بود.
در بتپرستى اعراب آثارى از بتپرستى صابئین ازقبیل غسل جنابت و غیره و آثارى از برهمائى مانند عقیده به«انواء»و عقیده به«دهر»وجود داشت بطوریکه در بتپرستى بودائى گذشت.خدا مىفرماید:/و قالوا ما هى الاحیاتنا الدنیا نموت و تحیا و ما یهلکنا الا الدهر/(الجاثیة:24)
یعنى:«چیزى جز زندگى دنیا نیست که مىمیریم و زندهمىگردیم و جز روزگار ما را هلاک نمىکند»،هر چندبعضى گفتهاند این سخن از مادیون و منکرین صانع است.
در آئین بتپرستى اعراب،اندکى از آداب دین حنیفیعنى اسلام ابراهیم(ع)نیز مثل ختنه و حج وجود داشتولى اعراب این کارها را با سنن بتپرستى مخلوط کردهبودند،مثلا به بتهائى که دور کعبه بودند دستمىمالیدند و برهنه طواف مىکردند و با این عبارات تلبیهمىگفتند:
(لبیک لبیک اللهم لبیک لا شریک لک الا شریک هو لک تملکهو ما ملک)یعنى پاسخگویم، پاسخگویم!خدایا پاسخگویمتو شریکى ندارى و غیر از شریکى که از آن توست،مالکاوئى و هر چه او مالک اوست.
بتپرستان عرب چیزهاى دیگرى نیز داشتند که از پیشخود درآورده بودند مثل اعتقاد به«بحیره»و«سائبه»
و«وصیله»و«حام»و همچنین عقیده به«صدى»و«هام»و«انصاب»و«ازلام»و امور دیگرى که در تاریخذکر شده (1) .
و در کتاب«المستطرف»ابشهى درباره ادیان قبائل عربهمچنین آمده است:
دین نصرانیت در قبائل«ربیعه»و«غسان»و برخى ازقبائل«قضاعة»رسوخ یافته بود،و آئین یهود در«نمیر»و«بنى کنانة»و«بنى حارث بن کعب»و«کندة»وجودداشت،و کیش مجوس در«بنى تمیم»پیروانى داشت واز آنجمله زرارة بن عدى به این کیش درآمده بود،و نیز اقرعبن حابس تمیمى که او نیز مجوس بود...
وى آنگاه در مورد انگیزه بتپرستى و زندقه در میان اعرابقلمفرسائى کرده و پس از ذکر نظریهاى در این باره گوید:
و برخى گفتهاند:نخستین بارى که پرستش سنگها(وبتهاى سنگى)در میان فرزندان اسماعیل رائجشد از اینجاشروع شد که مردم مکه سالها بود که از مکه خارجنمىشدند تا اینکه فشار زندگى آنها را مجبور به مسافرت وپراکنده شدن در شهرها نمود،و روى علاقهاى که به مکهو حرم داشتند هر کدام که مىخواستند از مکه خارج شوندسنگى از سنگهاى حرم را به منظور احترام به همراه خودمىبردند و هر کجا منزل مىکردند و فرود مىآمدند آنسنگ را در کنارى مىگذاردند و اطراف آن طوافمىکردند همانگونه که اطراف کعبه طواف مىنمودند،واین کار تدریجا منجر به پرستش سنگها و عبادت بتها شد، نسلهاى بعدى که آمدند آن سنگها و بتها را معبود خویشدانسته و انگیزه اصلى اینکار را که بدان جهت نیاکانشانپایهگذارى کرده بودند فراموش کردند... (2) .
و درباره معتقدات اعراب و عادات و سنن ایشان نیز در-نهایة الارب-قلقشندى آمده است: معتقدات اعراب قبل از اسلاممتباین و مختلف بود.
دستهاى منکر آفریدگار و مبدا و معاد بودند و به اصطلاحدهرى و طبیعى بودند،و دستهاى دیگر به خداى عز و جل معتقدبودند ولى معاد و قیامت را منکر بودند.
و دستهاى دیگر بتهاى قوم نوح را پرستش مىکردند،یا خودآن بتها را،و یا اینکه بتهاى خود را بدان نامها نامگذارى کردهبودند که از آنجمله:
بت«ود»مربوط به«قبیله»«کلب»بود.
و بت«سواع»از آن«هذیل»و«مدلج»
و بت«یغوث»مخصوص به جمعى از مردم یمن».
و بت«لات»از آن قبیله«ثقیف»بود.
و«عزى»به قریش و بنى کنانة اختصاص داشت.
و«مناة»مخصوص به اوس و خزرج بود.
و«هبل»بر پشت بام کعبه قرار داشت و بزرگترین بت آنهابود.
و«اساف»و«نائله»بر صفا و مروة قرار گرفته بود.
و دستهاى از آنها نیز متمایل به آئین«صابئین»وستارهپرستان بودند،و طلوع و غروب ستارگان را درآمدن باران وحوادث دیگر مؤثر دانسته،و آنها را در فعالیت مستقلمىدانستند.
و دستهاى از آنها فرشتگان را پرستش مىکردند.
و جمعى نیز جنیان را مىپرستیدند.
و احکام و عاداتى نیز داشتند که شریعت اسلام برخى از آنهارا امضاء کرد و برخى را از بین برد. آنها حج و عمره و احرام وطواف و سعى و وقوف در مشعر و منى را انجام مىدادند،و غسلجنابت مىکردند،و مضمضه و استنشاق و باز کردن فرق سر،ومسواک و استنجاء و ناخن گرفتن و موى زیر بغل را مىستردند.
و با مادران و دختران خود ازدواج نمىکردند.
و شریعت اسلام این احکام را امضا کرد.
و بر کسى که زن پدر خود را مىگرفت عیب مىگرفتند،واو را«ضیزن»مىنامیدند.و دست راست دزد را مىبریدند. و دو خواهر را با هم ازدواج مىکردند که شریعت اسلامجلوى اینکار را گرفت.
و ظهار را طلاق محسوب مىداشتند.
و عده وفات زن یکسال بود.
و چون کارى بر ایشان مشتبه مىشد براى رفع تردید به نزدکاهنان مىرفتند و به پرندگان در کارهاى خود فال مىزدند،یعنى هنگامى که آهنگ کارى مىکردند هر پرندهاى را کهمىدیدند چه به نام آن پرنده و چه به پروازش از سمت راست وچپ و چه به آواز و صداى آن و بلکه به مقدار صدا و گاهى بهجاى افتادن و نشستن آن پرنده فال مىزدند،که شریعت اسلامهمه آنها را باطل دانسته و از بین برد. (3)
-------------------------------------
1- ترجمه المیزان ج 20 ص 140-143.
2- «المستطرف فى کل فن مستطرف»ج 2 ص 88.
3- نهایة الارب-چاپ بغداد-ص 408-409.
پارهاى از خرافات اعراب جاهلیت
عربهاى جاهلیت عقاید خرافى بسیارى نیز داشتند کهشمهاى از آنها را«ابشهى»در کتاب«المستطرف»و ابن ابىالحدید در شرح نهج البلاغه (1) نقل کردهاند که از نظر اطلاع ازانحطاط فکرى آنان و خدمت بزرگى که آئین مقدس اسلام وپیامبر گرامى آن به آنها کرد تذکر برخى از آنها در اینجا بد نیست که از آنجمله مىنویسند:
بسیارى از آنها هنگامى که مىخواستند به سفرى بروندشاخه گل«رتم» (2) را گره مىزدند و چون باز مىگشتند به سراغآن گره مىرفتند و چنانچه آن گره باز شده بود معتقد بودند که زنآنها در غیاب به آنها خیانت ناموسى کرده و اگر گره باز نشدهبود مطمئن مىشدند که زنشان در غیاب خیانتى به ایشاننکرده!...
و یا اینکه هرگاه دچار خشکسالى مىشدند درختهائى مانند«سلع»و«عشر»را که چوب آنها آتش زیادى داشت مىکندند وقسمتى از آنرا بر دم گاو مىبستند و آنرا آتش زده و آن گاو زبانبسته را به بالاى کوه مىبردند و معتقد بودند که با اینکار توجهخداى را براى نزول باران جلب مىکنند...! (3)
و مانند اینکه اگر شخص بزرگ و کریمى از آنها از دنیامىرفتشتر او را مىآوردند و سر آن حیوان را به عقب برگرداندهو محکم مىبستند و او را در گودالى بدون آب و علفمىانداختند تا به همان حال جان دهد.و گاه مىشد که پس ازمرگ آن حیوان جثهاش را مىسوزاندند و یا آنکه پوستش را کندهو از گیاهى موسوم به«تمام»آنرا پر مىکردند و معتقد بودند کهاینکار سبب مىشود تا آن مرد پس از اینکه محشور مىشود سوارهباشد و مرکب داشته باشد...
و یا اینکه اگر کسى از آنها به شهر یا قریهاى«وبا»خیزمىرفت از ترس آنکه دچار وبا و یا اجنه نشود پیش از ورود بر دمدروازه آن شهر ایستاده و صدائى همانند صداى خران مىکرد واستخوان خرگوش به گردن خود آویزان مىکرد و عقیده داشتندکه با اینکار از شر وبا و جنیان در امان خواهد ماند...و یا اینکهفرزندان خود را براى آنکه دچار جنون و یا ارواح خبیثه نشوندسرتا پا نجس کرده و یا کهنه آلوده به خون حیض و یا استخوانمردگان را بر او مىآویختند... (4) .
و مانند اینکه اگر مردى از آنها عاشق مىشد و عشق اوبرطرف نمىشد یکى از آنها آن مرد را بر دوش خود سوارمىکرد،و آن دیگرى مىآمد و مفتولى آهنین را داغ مىکرد ودر میان دو ران او مىنهاد،و بدین ترتیب درد عشق را از سر اودور مىکردند...!
و یا اینکه به منظور شجاع شدن گوشت درندگان رامىخوردند...!
...و براى مسافرى که نمىخواستند بازگردد هنگام رفتن اوپشتسرش آتش مىافروختند و برخى نیز پشتسرش کوزهمىشکستند... (5) ...و براى اینکه جن زده نشوند استخوان خرگوش بگردن خودمىآویختند...!
...و دختر یا زن بىشوهرى که خواستگار به سراغشنمىآمد موى یک طرف سرش را پریشان مىکرد و به آن چشمىکه در طرف دیگر سرش بود سورمه مىکشید،و با یک پاى خودراه مىرفت-و همه اینکار را در شب انجام مىداد-و آنگاهمىگفت:
«یا لکاح،ابغی النکاح قبل الصباح»!
و معتقد بودند که اینکار موجب مىشود تا بزودىخواستگارى به سراغ او بیاید و شوهر کند... (6) و خرافات بسیارزیاد دیگرى که ذکر تمامى آنها نیاز به تالیف کتابجداگانهاى دارد،و با اطلاع اجمالى آنها خواننده محترم بهترمىتواند به معناى سخنان رهبران بزرگوار اسلام واقف گردد و ازعمق جهالت و نادانى اعراب زمان جاهلیت اطلاع حاصلنماید،چنانچه امیر المؤمنین علیه السلام فرماید:
«بعثه و الناس ضلال فی حیرة،و حاطبون فی فتنة،قد استهوتهمالاهواء،و استزلتهم الکبریاء،و استخفتهم الجاهلیة الجهلاء،حیارىفی زلزال من الامر،و بلاء من الجهل» (7)
و در جاى دیگر فرماید:«...و انتم معشر العرب على شر دین،و فی شر دار،تنیخون بین حجارة خشن،و حیات صم،تشربون الکدر،و تاکلون الجشب،و تسفکون دماءکم،و تقطعون ارحامکم، الاصنامفیکم منصوبة،و الآثام فیکم معصوبة» (8)
و از همه اینها بدتر آن عادت زشت و نکوهیده و جنایتبىسابقه یعنى دختر زنده بگور کردن بود که در قرآن کریم نیز ازآن یاد شده و ذیلا مىخوانید:
------------------------------------------
1- المستطرف ج 2 ص 89 و شرح ابن ابى الحدید ج 19 ص 382-429.
2- «رتم»گیاه و یا گلى است به نام پر طاوس که دانههائى شبیه به عدس دارد.
3- شاعر عرب در مذمت بنى نهشل که بگفته خود آنها را«اصحاب الحور»-یارانگاو-خوانده گوید:
قل لبنی نهشل اصحاب الحور اتطلبون الغیث جهلا بالبقر و سلع من بعد ذاک و عشر لیس بذا یجلل الارض المطر
و بگفته برخى از هوشمندان شاید این دسته اعراب زمان جاهلیت در اینعادت ناپسند از هندیان پیروى کردهاند که گاو را مقدس دانسته و او را فرشتهاىپنداشته که به خشم خداوند دچار گشته و به زمین درافتاده...
4- شاعر عرب گوید:
یقولون علق یالک الخیر رمة و هل ینفع التنجیس من کان عاشقا
و زن عربى که بچهاش را تنجیس کرده بود تا شاید از مرگ رهایى یابد اما اینکارسودى نداد و بچهاش مرد مىگوید:
-نجسته لو ینفع التنجیس و الموت لا تفوته النفوس
5- یکى از شاعران عرب در مدح قبیله خود گفته:
و لا نکسر الکیزان فی اثر ضیقنا و لکننا نقفیه زادا لیرجعا
6- و یکى از آنها درباره زنى از زنان عرب گفته:
تصنعی ما شئت ان تصنعی و کحلى عینیک اولا فدعى ثم اجحلی فی البیت او فی المجمع مالک فی بعل ارى من مطمع
7- خطبه 91 نهج البلاغه.
8- خطبه 25 نهج البلاغه.
اجمالى از داستان دخترکشى اعراب در جاهلیت
در اینکه انگیزه این جنایت هولناک چه بود در روایات وتواریخ اختلاف است،و در قرآن کریم نیز یکجا انگیزه اینکارآنها را فقر و ندارى ذکر کرده که مىفرماید:
/...و لا تقتلوا اولادکم خشیة املاق نحن نرزقکمو ایاهم.../ (1) که البته این انگیزه اختصاصى به دختران نداشت،و هر فرزندى را در بر مىگرفت...ولى در جاى دیگر داستان رادر رابطه با دختران تنها ذکر فرموده و گوید:
/و اذا بشر احدهم بالانثى ظل وجهه مسودا و هو کظیم یتوارى منالقوم من سوء ما بشر به، ایمسکه على هون ام یدسه فی التراب،الا ساء ما یحکمون/ (2) .
و در سوره تکویر فرماید:
/و اذا الموؤدة سئلت بای ذنب قتلت/ (3) .
و امیر المؤمنین علیه السلام نیز در این باره فرموده:
«فالاحوال مضطربة،و الایدی مختلفة و الکثرة متفرقة فی بلاءازل،و اطباق جهل،من بنات موؤدة،و اصنام معبودة،و ارحاممقطوعة،و غارات مشنونة...» (4)
و بگفته ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه این عادت ناروادر میان قبیله بنى تمیم پیدا شد، و بگفته برخى دیگر در میانقبائل تمیم و قیس و اسد و هذیل و بکر بن وائل شایع شد و سببآن نیز نفرین رسول خدا(ص)بود که دربارهشان نفرین کردهفرمود:
«اللهم اشدد وطاتک على مضر،و اجعل علیهم سنین کسنییوسف».
و بدنبال این نفرین بود که هفتسال دچار خشکسالى وقحطى شدند و کارشان بجائى رسید که کرک را با خون مخلوطکرده مىخوردند،و نام آن خوراک را«علهز»مىنامیدند،و درپى همان قحطى بود که دختران را بخاطر فقر و ندارى زنده بگورمىکردند...
و جمعى دیگر گفتهاند:انگیزه اینکار فقر و ندارى،نبودبلکه غیرت و تعصب آنها بود،و سبب آن نیز آن شد که قبیله تمیم در یکى از سالها از دادن خراج به نعمان بن منذر(پادشاهحیره) خوددارى کردند،و نعمان نیز برادرش«دیان بن منذر»رابجنگ ایشان فرستاد و او نیز فرزندان و چارپایان آنها را بصورتاسیر و غنیمت گرفته به نزد نعمان برد،و پس از این ماجرا قبیلهبنى تمیم به نزد نعمان رفته از او درخواست گذشت و ترحم کردهو او نیز بحال آنها رقت کرده دستور داد فرزندان اسیر آنها رابراى بازگشت نزد قبیله خود آزاد بگذارند به این شرط که هر یکاز آن اسیران مایل بودند به نزد پدران خود بازگردند آنها را بازگردانند،و اگر هم مایل بودند نزد صاحبان خود بمانند آنها رامجبور به بازگشت نکنند...
و بدنبال این دستور همه دختران حاضر به بازگشت نزد پدرانخود شدند جز دختر قیس بن عاصم که ماندن نزد صاحب خود کهاو را اسیر کرده بود را اختیار کرد و حاضر به بازگشت نزد پدرخود نشد.
قیس بن عاصم که چنان دید با خود عهد کرد که از آن پسهر دخترى که پیدا کند او را زنده بگور کند (5) و جمع بسیارى از قبیله بنى تمیم نیز در اینکار از او پیروى کردند...و این عادتزشت در میان ایشان پدید آمد (6) 1.
------------------------------------------
1- سوره انعام آیه 151.
2- سوره نحل آیه 58-59.
3- سوره تکویر آیات 8-9.
4- خطبه 187-نهج البلاغه
5- قیس بن عاصم از بزرگان قبیله تمیم و سخاوتمندان ایشان بوده که پس از بعثترسول خدا(ص)به نزد آنحضرت آمد و مسلمان شد و گویند سى و سه فرزند داشتهاست،و روایاتى نیز از رسول خدا(ص)نقل کرده و در حدیث است که به رسول خدا(ص)عرض کرد:من هشت دختر را در زمان جاهلیت زنده بگور کردم اکنونچگونه اینکارم را جبران کنم؟فرمود:بجاى هر یک از آنها بندهاى آزاد کن.عرضکرد:من شتران زیادى دارم؟فرمود:بجاى هر یک از آنها شترى قربانى کن.
6- در حدیث است که صعصعه بن ناجیة بن عقال به نزد رسول خدا(ص)آمده وعرض کرد: من در زمان جاهلیت عمل صالحى انجام دادهام آیا براى من اکنونسودى دارد؟و چون رسول خدا(ص)سئوال کرد چه عملى انجام دادهاى داستانىنقل کرد که خلاصهاش آن بود که من در آنروزگار دو شتر گم کردم و بدنبال آنها دربیابان مىگشتم و به چادرى برخوردم که پیرمردى در کنار آن نشسته بود و چون سراغشترانم را از او گرفتم گفت:نزد ما است و من نزد او نشستم تا شترانم را بیاورند کهدر این وقت پیرزنى از خیمه بیرون آمد و آن مرد بدو گفت:
-چه زائیده؟اگر پسر است که در مال ما شریک است!و اگر دختر است که اورا دفن کنیم؟پیر زن گفت:دختر است،من که این سخن را شنیدم به آن مرد گفتم:
آیا این دختر را به من مىفروشى؟
پیرمرد گفت:مگر عرب فرزند خود را مىفروشد؟
گفتم:من حیات و زندگى او را مىخرم،نه خود او را!
گفت:به چند میخرى؟گفتم:خودت بگو.گفت:به دو شتر ماده و یک شتر نر!
من پذیرفتم و آن دختر را خریدم و پس از آن نیز این کار شیوه من بود،و بدین ترتیبدویست و هشتاد دختر را که مىخواستند زنده بگور کنند خریدارى کردم و از مرگنجات دادم...ا
هل حمس و بدعتهاى قریش
ابن اسحاق گفته:و از بدعتهائى که قریش گزارده بودندبدعت«حمس» (1) بود،که گفتند از آنجائى که ما فرزندانابراهیم و اهل حرم و والیان خانه خدا و ساکنان شهر مکه هستیمو کسى دیگر داراى چنین حق و منزلتى نیست ما نباید ماننددیگران حرمتخارج حرم را مانند حرمت داخل حرم داشتهباشیم و از اینرو وقوف به عرفة و افاضه از آنجا را(که خارج حرمبود)ترک کردند،با اینکه اقرار و اعتراف داشتند که از مشاعر ومناسک حج و آئین ابراهیم علیه السلام است.
و بتدریج قبائل خزاعة و کنانة نیز در این بدعتها و قوانین خودرا سهیم دانسته و به شیوه آنها عمل مىکردند...و اینانبدعتهاى دیگرى را نیز معمول داشتند مانند اینکه گفتند: اهل«حمس»در حال احرام نباید از دوغ کشک بسازند و با روغنغذا طبخ کنند و در چادر موئى وارد شوند و جز در زیر سایه چادرچرمى نروند...و کمکم پا را فراتر نهاده گفتند:کسانى که ازخارج حرم به منظور حجیا عمره پاى در حرم مىگذارند نباید از غذائى که از بیرون حرم با خود آوردهاند استفاده کنند،وجامهاى که با خود آوردهاند در نخستین طوافى که انجاممىدهند بپوشند بلکه باید جامه اهل«حمس»را بپوشند و اگرجامهاى از آنها نیافتند برهنه طواف کنند و چنانچه کسى از آنهابه این دستور عمل نکرد و با جامه خود طواف کرد باید پس ازطواف آن جامه را بیندازد و از آن پس خود او یا دیگرى حق نداردهیچگاه از آن جامه استفاده کند...
و بدنبال همین قانون بود که گاهى رسوائىها ببار مىآمد،زیرا مردان که ناچار بودند برهنه طواف کنند و زنان نیز همهجامههاى خود را بیرون مىآوردند جز جامه زیرین خود را کهمعمولا از جلو یا عقب شکافى داشت و از اینرو گاهى مردانىبراى تماشا و چشم چرانى مىآمدند و زنان را تماشا مىکردند وکار این رسوائى بجائى رسید که یکى از همان زنانى که باآنوضع طواف مىکرد-و برخى نامش را قضاعة دختر عامر بنصعصعة-ذکر کردهاند در حالى که طواف مىکرد به عنوان طنزاین شعر را مىخوانده و مىگفت:
الیوم یبدو بعضه او کله و ما بدا منه فلا احله
و بدنبال آن نیز سخنانى گفتهاند که نگارنده از نقل آن در اینجا شرم دارد. (2) و البته در این میان مردان پاکدل و مؤمن بخدا و روز جزابودهاند که با این عادات و رسوم و پرستشهاى غلط ایشانمخالف بوده و احیانا با آنها مبارزه هم مىکردند که در گفتارعلامه طباطبائى(ره)نیز بدان اشارت شد،و اجمالى از شرححال آنرا نیز در فصل آینده خواهید خواند-انشاء الله تعالى-
----------------------------------------
1- حمس جمع احمس به معناى متصلب و سخت کوش در دین است،و چونقریش خود را این چنین مىپنداشتند این نام را بر خود نهاده و خود را اهل حمسمىدانستند.
2- در پاورقى سیره ابن هشام(ج 1 ص 202)در ذیل این داستان از برخى نقل کردهکه رسول خدا(ص)از آن زن خواستگارى کرد و چون به آنحضرت گفتند که اوزن متکبرهاى است آنحضرت از ازدواج با او صرفنظر کرد...!و سپس در صددتوجیه برآمده که بهتر استخودتان در آن کتاب مطالعه کنید و ما را از ادامه اینگفتار معذور دارید!
داستان حنفاء
نویسنده معاصر،مرحوم دکتر آیتى در کتاب تاریخ پیامبراسلام داستان حنفاء را اینگونه مىنویسد:
«با آن که مقارن ظهور اسلام،چنانکه گفته شد کیشغالب عرب بتپرستى بود،معذالک در گوشه و کنارجزیره عربستان علاوه بر اقلیتهاى مذهبى که بدانهااشاره رفت،حنفائى بودهاند که بر خلاف توده مردممشرک و بتپرست،از شرک و بتپرستى بر کنار و بهخداى یگانه و احیانا به ثواب و عقاب و قیامت معتقدبودند.و اینک برخى از آنها را نام مىبریم:
1- ورقة بن نوفل بن اسد بن عبد العزى بن قصى(از قریش)
عموزاده ام المؤمنین خدیجه کبرى دختر خویلد بن اسد کهبه گفته محمد بن اسحاق کیش مسیحى گرفت و ازکتابهاى مذهبى اهل کتاب استفاده کرد.به گفتهبعضى:ورقه،به رسول اکرم(ص)ایمان آورد و مسلمان از دنیا رفت.
2- عبید الله بن جحش،از قریش،پسر عمه و برادر زن رسولاکرم(ص)،که پیوسته در حیرت و طلب حق بود وبتپرستى را رها کرد،تا آنکه بعد از ظهور دین اسلام،مسلمانى گرفت،و با همسر مسلمان خویش«ام حبیبه»
دختر«ابو سفیان»به حبشه مهاجرت کرد و آنجا از دیناسلام برگشت و مسیحى شد.و چنانکه نوشتهاند،در حبشهبر همان کیش مسیحى بدرود زندگى گفت.
3- عثمان بن حویرث بن اسد بن عبد العزى بن قصى(ازقریش)که نزد قیصر روم رفت،و کیش مسیحى گرفت،وقیصر مقدم وى را گرامى شمارد.
4- زید بن عمرو بن نفیل(از قریش)پدر«سعید بن زید»
صحابى معروف که از بتپرستى و خوردن میته و خون وقربانىهاى بتها،کناره گرفت،او مردم را از کشتندختران نهى میکرد و خداى ابراهیم را مىپرستید واشعارى مشتمل بر توحید و ایمان به معاد مىگفت،ازجمله:
عزلت اللات و العزى جمیعا کذلک یفعل الجلد الصبور و لکن اعبد الرحمن ربی لیغفر ذنبی الرب الغفور ترى الابرار دارهم جنان و للکفار حامیة سعیر
و در قصیده دیگر مىگوید:
و ایاک لا تجعل مع الله غیره فان سبیل الرشد اصبح بادیا (1)
زید بن عمرو در جستجوى حق از مکه بیرون رفت و در هرجا گمان حق مىداشت به تحقیق و جستجو مىپرداخت،تا آنکه موصل و جزیره و شام را گشت و در زمین«بلقاء»
(در شام)راهبى را دید که از کیش مسیحى نیک آگاهبود و دین ابراهیم را از وى جستجو کرد، راهب گفت:
بهمین زودى در همان شهرى که از آن بیرون آمدهاى،پیغمبرى ظهور خواهد کرد و به دین ابراهیم دعوت خواهدکرد.زید از کیش یهودى و عیسوى صرفنظر کرد و باشتاب رهسپار مکه گشت و در بلاد«لخم»بدستلخمیان کشته شد.
این چهار نفر در یکى از عیدهاى قریش که نزد بتى فراهم شده بودند،با یکدیگر میعاد نهادند که دیگر گردبتپرستى نگردند و در جستجوى دین حق برآیند.
5- نابغه جعدى:قیس بن عبد الله(از شعراى معروف عربدر جاهلیت و اسلام)که از میگسارى و بتپرستى دورىگزید و در اشعار دوران جاهلیتخویش،از توحید و بعثو جزا و بهشت و دوزخ سخن گفت،در یکى از قصائدجاهلى مىگوید:
الحمد لله لا شریک له من لم یقلها فنفسه ظلما (2)
و نیز از اوست در توصیف بهشت:
فلا لغو و لا تاثیم فیها و ما فاهوا به لهم مقیم (3)
6-امیة بن ابى الصلت ثقفى(از مردم طائف و طایفه بنىثقیف)که یکى از بزرگترین شعراى دوران جاهلى عرباست و به کتابهاى آسمانى آشنائى داشت،و میگسارىرا تحریم کرد و درباره بتها اظهار شک و تردید کرد و درجستجوى دین حق برآمد و خود در پیامبرى طمع ورزید،بههمین جهت چون رسول اکرم(ص)به نبوت مبعوث گردید،«امیه»بر آن حضرت حسد برد و گفت:تاکنونامیدوار بودم که پیامبر شوم.«امیه»در سال دوم یا نهمهجرت،در یکى از قصرهاى طایف جان سپرد و خواهرشکه مسلمان شده بود یکى از قصائد طولانى او را براىرسول اکرم(ص)خواند،و از این قصیده است:
لک الحمد و النعماء و الفضل ربنا و لا شیء اعلى منک جدا و امجدا (4)
آنگاه قصیده دیگرى از برادرش به عرض رسانید که در آنگفته است:
وقف الناس للحساب جمیعا فشقی معذب و سعید (5)
رسول اکرم(ص)پس از شنیدن اشعار امیه که صریح درایمان به خدا و روز حساب بود چنین گفت:
امن شعره و کفر قلبه شعرش ایمان داشت،اما دلش کافربود.امیه نخستین کسى بود که«بسمک اللهم»نوشت،وتا آمدن اسلام معمول بود (6)
7- قس بن ساعده ایادى،حکیم و خطیب معروف عربکه رسول اکرم(ص)او را در بازار عکاظ،سوار بر شترىسرخ موى در حال سخنرانى دیده بود و خطبهاى از وى نقلفرموده و آنگاه گفت:اشعارى هم مىخواند که آنها راحفظ ندارم.پس ابوبکر آنها را خواند خطبهها و کلماتىمشتمل بر اعتراف به توحید و ایمان به معاد،از وى نقلشده است.
8- ابو قیس:صرمة بن ابى انس،از قبیله«بنى النجار»کهدر زمان جاهلیت رهبانیت گرفت،و دست از بتپرستىبرداشت و خواست مسیحى شود،اما از آن هم درگذشتو براى خود عبادتگاهى معین کرد و در آنجا به عبادتپرداخت و مىگفت:پروردگار«ابراهیم»را پرستشمىکنم.ابو قیس پس از هجرت رسول اکرم(ص)به مدینهاسلام آورد و اسلام وى نیکو شد و اشعارى درباره رسولاکرم(ص)گفت که در کتب تاریخ و تراجم ضبط شدهاست.
9- خالد بن سنان از قبیله«بنى عبس بن بغیض»که برحسب حدیث نبوى پیامبرى بود که قومش حق وى را نشناختند.چون مرگ خالد فرا رسید،قوم خود را بهنزدیکى بعثت رسول اکرم(ص)خبر داد،و دخترش به دیناسلام درآمد و چون سوره قل هو الله احد را از آنحضرت شنیدگفت،پدرم نیز چنین مىگفت.
10- تنان اسعد:ابو کرب پادشاه یمن که بر حسب روایاتمورخان هفتصد سال پیش از بعثت رسول اکرم(ص)بهنبوت وى ایمان آورد و در اشعار خود به رسالت پیامبراسلام گواهى داد.
11- زهیر بن ابى سلمى،شاعر معروف عرب که از اشعارجاهلى وى نقل شده است:
یؤخر و یوضع فی کتاب فیدخل لیوم الحساب،او یعجل فینقم (7)
زهیر دو پسر داشت به نام بجیر و کعب که هر دو از صحابهو شعراى رسول اکرم(ص)بشمار آمدهاند،قصیده میمیهزهیر یکى از معلقات سبع است که پیش از ظهور اسلام ونزول قرآن از لحاظ فصاحت و بلاغت در خانه کعبه آویختهشده بود.
12- ابو عامر راهب که فرزندش«حنظلة»از شهداى احد بود.
13- بحیراى راهب،از قبیله عبد القیس که کیش مسیحىگرفت و چنانکه در جاى خود گفته خواهد شد،به نبوترسول خدا ایمان داشت.
14- عداس،غلام عتبة بن ربیعه از مردم نینوى که داستانملاقات وى با رسول خدا در جاى خود گفته خواهد شد،وى از کسانى است که به نبوت رسول اکرم(ص)مژدهمىداد.
و بهر صورت از روى هم رفته گفتار اهل تاریخ استفادهمیشود که تدریجا مردمانى که بهرهاى از علم و دانش و عقل ودرایت داشتند بتپرستى را کنار گذارده و به ادیان آسمانى والهى روى آورده و بخدا و روز جزا ایمان میآوردند،که از آنجملهاستشاعر معروف عرب«اعشى»که در اشعار خود گوید: (8)
و ذا النصب المنصوب لا تنسکنه و لا تعبد الاوثان و الله فاعبدا
و شاعر دیگر عرب یعنى عبیدة ابن ابرص که گوید:
من یسئل الناس یحرموه و سائل الله لا یخیب و الله لیس له شریک علام ما اخفت القلوب
و بخصوص پس از بعثت رسول خدا(ص)که آنحضرت باابلاغ رسالتخود و نزول آن آیات کوبنده قرآنى و وحى الهى درمذمت بتها و پرستش آنها آن ابهت و ترس و عظمت دروغین وکاذبى که براى آنها ترسیم شده بود شکسته شد و آهنگمخالفت با بتپرستى و شکستن آنها بدستخود بتسازان ونگهبانان و حامیان آنها شروع شد چنانچه در پارهاى از تواریخآمده که قبیله«مزینة»بتى داشتند بنام«نهم»که روزى نگهبانآن بت-که هر روز نزد او رفت و آمد میکرد-به خود آمده،و بهنداى فطرت توحیدى و الهى خود،گوش دل فرا داده و به آن بتحمله کرده و آن را شکست و سپس این اشعار جالب را در اینبارهسرود که گوید:
ذهبت الى نهم لا ذبح عنده عنیزة نسک کالذی کنت افعل فقلت لنفسی حین راجعت عقلها اهذا اله ابکم لیس یعقل؟ ابیت فدینی الیوم دین محمد اله السماء الماجد المتفضل (9)
و در احوالات عمرو بن جموح یکى از مردان با ایمان وبزرگوار مدینه که از قبیله بنى سلمة بود و در جنگ احد بشهادت رسید مىنویسند:که قبل از اسلام بتى داشت به نام«مناة»کهبسیار بدان علاقه داشت و مورد احترام او بود،و در سالهاىیازدهم و دوازدهم بعثت رسول خدا(ص)که گروهى از مردممدینه به مکه رفته و نزد رسول خدا(ص)شرفیاب گشته و مسلمانشدند،یکى از این تازه مسلمانان«معاذ»فرزند همین عمرو بنجموح بود که پس از ورود بمدینه در صدد تبلیغ مرام مقدستوحید و آئین انسان ساز اسلام برآمد و از کارهاى جالب اوداستان زیر بود که ما در تاریخ زندگانى رسول خدا(ص)نیزنگاشتهایم:
معاذ با رفقاى دیگر مسلمان خود که از جوانان همان قبیلهبنى سلمه بودند قرار گذاردند که چون شب شد بدستیارى وکمک او«مناة»-یعنى بت مخصوص پدرش-را بدزدند و درمزبلههاى مدینه بیاندازند،و به اینکار هم موفق شده و چند شبپى در پى«مناة»را بمیان مزبلههاى مدینه که پر از نجاست بودمیانداختند و عمرو بن جموح هر روز صبح بجستجوى بت گمشدهخود به اینطرف و آنطرف میرفت و چون آنرا پیدا میکرد شستشومیداد و بجاى خود بازگردانده میگفت:
-بخدا اگر میدانستم چه کسى نسبت بتو اینگونه جسارت وبىادبى کرده او را بسختى تنبیه میکردم!
و چون این عمل تکرار شد شبى عمرو بن جموح شمشیرى بگردن بت آویخت و گفت:من که نمیدانم چه شخصى نسبتبتو این جسارتها و بىادبیها را روا میدارد اکنون این شمشیر رابگردنت میآویزم تا اگر براستى خیرى و یا نیروئى در تو هست هرکس بسراغ تو میآید بوسیله آن از خودت دفاع کنى!
آن شب جوانان بنى سلمة«مناة»را بردند و شمشیر را ازگردنش باز کرده و بجاى آن،توله سگ مردهاى را بگردنشبستند و با همان حال در مزبله دیگرى انداختند.
عمرو بن جموح طبق معمول هر روز بدنبال بت آمد و چون اورا پیدا کرد کمى بدو خیره شده و بفکر فرو رفت،جوانان بنىسلمة نیز که همان حوالى قدم میزدند تا ببینند عمرو بن جموحبالاخره چه خواهد کرد و چه زمانى از خواب غفلت بیرون آمدهو فطرتش بیدار میشود وقتى آن حال را در او مشاهده کردندنزدیک آمده شروع بسرزنش بت و بتپرستان کردند و کمکمعمرو بن جموح را به ترک بتپرستى و ایمان بخدا و اسلام دعوتکردند،سخنان ایشان با آن سابقه قبلى در دل عمرو بن جموحمؤثر افتاد و مسلمان شد و در مذمت آن بت و شکرانه این نعمتبزرگ که نصیبش شده بود اشعار زیر را سرود:
و الله لو کنت الها لم تکن انت و کلب وسط بئر فی قرن اف لملقاک الها مستدن الآن فتشناک عن سوء الغبن الحمد لله العلی ذی المنن الواهب الرزاق دیان الدین هو الذی انقذنی من قبل ان اکون فی ظلمة قبر مرتهن باحمد المهدی النبی المرتهن
و ملخص ترجمه اشعار فوق این است که گوید:
بخدا سوگند اگر تو خدا بودى هرگز با این سگ مرده بستهبیک ریسمان نبودى!اکنون دانستم که تو خدا نیستى و من ازروى سفاهت و نادانى تو را پرستش کردم،سپاس خداى بزرگ وبخشنده را که بوسیله پیغمبر راهنماى خویش مرا نجات بخشید.
و در کتابهاى نحوى نیز بیتى را در«باب معانى باء جاره»
آوردهاند که شخصى به نام غاوى بن عبد ربه سلمى که خدمتکاربتى از بتهاى بنى سلیم بود روزى دو عدد روباه را مشاهده کردکه آمده و بنزد آن بت رفتند و پاهاى خود را بلند کرده و بر آن بتبول کردند.
راشد که آن منظره را مشاهده کرد به خود آمده و پیش رفتهبت را شکست و این بیت را گفت:
ارب یبول الثعلبان براسه لقد ذل من بالت علیه الثعالب (10)
و پس از این کار به نزد رسول خدا(ص)آمده و مسلمان شد وداستان خود را باز گفت و پیامبر بزرگوار اسلام ضمن تحسین ازکار او نامش را به«راشد بن عبد ربه»تغییر داد...
در پایان این بحث تذکر یک نکته نیز لازم است و آن اینکههمانگونه که گفته شد گرچه خردمندان مکه و حجاز بتدریجداشتند به پرستشهاى غلط و عادات و سنتهاى ناپسند مردم آنسامان پى مىبردند،و هر روز بر تعداد آنها اضافه میشد،اماوجود این مطلب بدان معنا نیست که ما مسئله نبوت رسولخدا(ص)و ظهور آنحضرت را نیز بعنوان مولود طبیعى آن محیطآلوده و جبر تاریخ بحساب بیاوریم،چنانچه برخى از نویسندگانىکه درباره سیره رسول خدا(ص)و تاریخ اسلام قلمفرسائىکردهاند،از آنجا که عقیده چندانى به وحى و نبوت و معجزهنداشتهاند(مانند خاورشناسان)و یا به تقلید از آنان میخواستهاندتا بهر پدیده و اتفاقى در جهان،رنگ مادى-و بقول خودشانرنگ علمى بدهند،سعى کردهاند تا این دو پدیده را بهم مربوطساخته،و ظهور اسلام و بعثت رسول گرامى و رهبر اسلام را در آنسرزمین،مولود همان تندرویها و کجرویها و معتقدات و خرافاتقلمداد کنند،و تحت عنوان«صلة الحاضر بالماضى» (11) و امثالاین عناوین،دانسته یا ندانسته،به آن معجزه بزرگ تاریخى وظهور پیامبر آسمانى و الهى که بتعبیر قرآن کریم منتى بود کهخداى تعالى بر مردمان با ایمان گذارد و آن مرد الهى را بوسیله وحى خود مامور رها ساختن مردم از آن قید و بندها و«اغلال»
زمان جاهلیت فرمود (12) ،رنگ عادى بدان بدهند،و پیامبربزرگوارى را که به شهادت تاریخ، مکتب نرفته و درس نخواندهبود و تا سن چهل سالگى که مبعوث برسالت الهى گردیدکلمهاى از آن همه معارف عالیه اسلامى و قوانین جامع و ابدىقرآنى به زبان نیاورده بود،با پارهاى از اتهامات و اجتهاداتغلط«که نمونههائى از آنرا در داستان سفر رسولخدا(ص)به شامو برخورد با بحیرا خواندید»بصورت مردى الهام گرفته ازمکتبهاى ادیان گذشته،و شوریده حال و... امثال این تعبیراتترسیم نموده و از عظمت این اعجاز بىنظیر بکاهند،کهبراى نمونه از این سنخ کتابها و پندارهاى باطل و یا مغرضانهمیتوانید به کتابهاى بیست و سه سال و یا نوشتههاى سیره نویسانو مورخین اروپائى مانند تمدن اسلام گوستاولوبون فرانسوىو غیره مراجعه کنید.
-----------------------------------------
1- ترجمه اشعار این است:
لات و عزى همه را کنار گذاشتم،چنین مىکند شخص نیرومند بردبار.
لیکن بخشایشگر،پروردگار خود را مىپرستم تا پروردگار آمرزنده از گناهمن چشم پوشى کند.
نیکوکاران را مىبینى که بهشتخانه ایشان است،و براى کافران زبانه آتشسوزان است.
زنهار قرار مده دیگرى را با خداوند،چه راه هدایت به روشنى آشکار شده است.
2- ستایش مخصوص خداوند است،خداوند شریک ندارد،هر کس چنین نگوید بهخود ستم کرده است.
3- در بهشت نه لغو است و نه نسبت گناه،و آنچه بدان تفوه کنند برایشان حاضراست.
4- پروردگار ما،ستایش و بخشش و احسان به تو اختصاص دارد،چیزى در عظمتو عزت از تو بالاتر نیست.
5- مردم همه براى حساب ایستادهاند هم شقى معذب است و هم سعید.
6- و از اشعار امیة بن ابى الصلت نیز که نگارنده ذکر نکرده،و شاهد بر این گفتار است این شعر است که گوید:
کل دین یوم القیامة عند الله الا دین الحنیفة زور
7- ترجمه:به تاخیر افکنده مىشود و نهاده مىشود در کتابى و آنگاه اندوختهمىگردد براى روز حساب و یا به زودى کیفر داده مىشود.
8- تاریخ پیامبر اسلام دکتر آیتى ص 13-19.
9- به سوى بت«نهم»رفتم تا مانند همیشه بزغالهاى را براى او قربانى کنم ولىهنگامى که به عقل خود مراجعه کردم با خود گفتم آیا این موجودى که گنگ استو عقل و شعورى ندارد خدا است؟و بهمین جهت از پرستش و قربانى خوددارىکرده و آئین من امروز آئین محمد(ص)است و معبودم خداى بزرگ آسمان است.
10- آیا کسى که روباهان بر سر او بول میکنند پروردگار است؟براستى که خوارگشت آنکس که روباهان بر او ادرار و بول کنند!.
11- ارتباط و بستگى دنیاى روز به گذشته...
12- /لقد من الله علی المؤمنین اذ بعث فیهم رسولا من انفسهم.../سوره آل عمران آیه 164
داستان بعثت رسول خدا(ص)
در داستان بعثت رسولخدا(ص)از چند جهت باید بحث وتحقیق شود:
1- از نظر تاریخ و زمان و ماه و سال بعثت
2-از نظر کیفیت بعثت و روایاتى که در اینباره رسیده است
3-بحث درباره نخستین آیات و یا سورهاى که بر آنحضرت نازل شد؟
البته در اینجا مطلب دیگرى هم در کتابهاى حدیثى و احیاناکتابهاى تاریخى مورد بحث قرار گرفته و آن بحث در اینبارهاست که آیا رسولخدا(ص)قبل از بعثت،تابع شریعتى بوده یانه؟و اگر از شریعتى پیروى میکرده آیا آن شریعت چه شریعتىبوده؟شریعت نوح علیه السلام،یا شریعت ابراهیم علیه السلام،یاشریعت موسى علیه السلام و یا شریعت عیسى علیه السلام که البته اینبحثیک بحث اعتقادى است و یا بگفته ابن کثیر بحثى استکه مربوط به اصول فقه است و ارتباط مستقیمى با بحث تاریخى ما ندارد،ولى با اینحال اگر خداى تعالى این فرصت و توفیق رابه ما عنایت فرمود،پس از مباحث بالا،شاید مقدارى هم دراینباره بحث کنیم و براى اطلاع شما این تذکر را میدهیم کهمرحوم علامه مجلسى در بحار الانوار گفتار دانشمندان اسلامى رادر اینباره به تفصیل ذکر کرده و هاشم معروف حسنى ودانشمندان دیگر سنى و شیعه نیز مانند ابن کثیر در کتاب السیرةالنبویة تحقیقاتى در این زمینه دارند که میتوانید به کتابهاى ایشانمراجعه نمائید (1) .
-----------------------------------
1- بحار الانوار ج 18 ص 271-381 و سیرة المصطفى ص 103 و الصحیح من السیرة ج 1 ص 156 و سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 391.
بخش اول-بحث درباره تاریخ و زمان بعثت
درباره تاریخ بعثت رسولخدا(ص)در روایات و احادیثشیعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور میان علماء ودانشمندان شیعه آن است که بعثت آنحضرت در بیست وهفتم رجب سال چهلم عام الفیل بوده،چنانچه مشهور میان علماءو محدثین اهل سنت آن است که این ماجرا در ماهمبارک رمضان آن سال انجام شده که در شب و روز آن نیزاختلاف دارند،که برخى هفده رمضان و برخى هیجدهم و جمعى نیز تاریخ آنرا بیست و چهارم آن ماه دانستهاند. (1) و البته در پارهاى از روایات شیعه نیز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذکر شده مانند روایت عیون الاخبار صدوق(ره)کهمتن آن اینگونه است که:
وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا علیه السلام مىپرسدکه چرا روزه فقط در ماه مبارک رمضان فرض شد و در سایرماهها فرض نشد؟امام علیه السلام در پاسخ او فرمود:
«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فیه القرآن...»
تا آنجا که میفرماید:«...و فیه نبى محمد صلى الله علیه و آله»
-یعنى بدانجهت که ماه رمضان همان ماهى است که خداىتعالى قرآن را در آن نازل فرمود... و همان ماهى است کهمحمد(ص)در آن به نبوت برانگیخته شد... (2) که چون مخالف با روایات دیگر شیعه در اینباره بوده است.
مرحوم مجلسى احتمال تقیه در آن داده،و یا فرموده که باید حمل بر برخىمعانى دیگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زیراتاریخ بیست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى امامیهمورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و علیه اتفاقالامامیة».
و اما نزد محدثین و علماى اهل سنت همانگونه که گفته شدمشهور همان ماه رمضان است (3) ، اگر چه در شب و روز آناختلاف دارند،و در برابر آن نیز برخى از ایشان دوازدهم ماهربیع الاول و یا دهم آن ماه،و برخى نیز مانند شیعهبیست و هفتم رجب را تاریخ بعثت دانستهاند. (4) و بدین ترتیباقوال درباره تاریخ ولادت آنحضرت بدین شرح است:
1-بیست و هفتم ماه رجب و این قول مشهور و یا مورد اتفاقعلماى شیعه و برخى از اهل سنت است (5) .
2-ماه رمضان(17 یا 18 یا 24 آن ماه)و این قول نیز مشهور نزدعامه و اهل سنت است (6) .
3-ماه ربیع الاول(دهم و یا دوازدهم آن ماه)و این قول نیز ازبرخى از اهل سنت نقل شده (7) .
و اما مدرک این اقوال:
مدرک شیعیان در این تاریخ یعنى 27 رجب،روایاتى استکه از اهل بیت عصمت و طهارت رسیده مانند روایاتى که در کتاب شریف کافى از امام صادق علیه السلام و فرزند بزرگوارشحضرت موسى بن جعفر علیه السلام روایتشده،و نیز روایتى کهدر امالى شیخ(ره) از امام صادق علیه السلام نقل شده است (8) و از آنجا که«اهل البیت ادرى بما فى البیت»گفتار اینبزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبید بن عمیر و دیگران است.
و اما اهل سنت که عموما ماه رمضان را تاریخ بعثتدانستهاند مدرک آنها در این گفتار اجتهادى است که از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد این است که فکرکردهاند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نیزطبق آیه کریمه:/شهر رمضان الذى انزل فیه القرآن.../ (9) در ماهمبارک رمضان انجام شده،و با این دو مقدمه نتیجهگیرى کردهو گفتهاند:بعثت رسولخدا در ماه رمضان بوده است،در صورتیکههر دو مقدمه و نتیجهگیرى مورد خدشه است زیرا:
اولا-این گونه آیات که با لفظ«انزال»آمده بگفته اهلتفسیر و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن کریم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نیز همین است-نه نزول تدریجى آن،و دراینکه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چیست.
اقوال بسیارى وجود دارد که نقل و تحقیق در اینباره از بحثتاریخى ما خارج است.و قول مشهور آن است که ربطى بهمسئله بعثت رسولخدا(ص)که بگفته خود آنها بیشتر از چند آیهمعدود بر پیغمبر اکرم نازل نشد ندارد،و مربوط است به نزولدفعى قرآن بر بیت المعمور و یا آسمان دنیا-چنانچه سیوطى ودیگران در ضمن چند حدیث در کتاب در المنثور و اتقان از ابنعباس نقل کردهاند-و عبارت یکى از آن روایات که سیوطىآنرا در در المنثور در ذیل همین آیه از ابن عباس روایت کردهاینگونه است که گفته است:
«شهر رمضان و اللیلة المبارکة و لیلة القدر فان لیلة القدر هىاللیلة المبارکة و هى فى رمضان، نزل القرآن جملة واحدة منالذکر الى البیت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنیا، حیث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلکفى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا» (10) .
یعنى ماه رمضان و شب مبارک و شب قدر که شب قدرهمان شب مبارک است که در ماه رمضان است و قرآن در آنشب یکجا از مقام ذکر به بیت المعمور یعنى محل وقوعستارگان در آسمان دنیا نازل شد و سپس تدریجا پس از آندر مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.
و به این مضمون حدود ده روایت از او نقل شده است.
و متن روایت دیگرى که از طریق ضحاک از ابن عباسروایت کرده چنین است:
«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الىالسفرة الکرام الکاتبین فى السماء الدنیا فنجمه السفرة علىجبرئیل عشرین لیلة،و نجمه جبرئیل على النبى عشرینسنة» (11) .
یعنى قرآن یکجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ بهسفیران(فرشتگان)گرامى و نویسندگان آن در آسمان دنیانازل گردید و آن سفیران در بیستشب تدریجا آنرا برجبرئیل نازل کردند،و جبرئیل نیز در بیستسال آنرا بررسول خدا نازل کرد.
این درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارک رمضان و شب قدر.
و ثانیا-در مورد قسمت دوم استدلال ایشان که نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص) دانستهاند.آن نیز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زیرا عموم مورخین و محدثین اهلسنت معتقدند که نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤیا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها که برخى آنرا ششماه و برخى سه سال و برخى کمتر و بیشتر دانستهاند در عالمبیدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئیل بر آن بزرگوار نازل گردیدو قرآن را آورد.
و این جزء نخستین حدیثهاى صحیح بخارى است که ازعایشه نقل کرده که گوید:
اول ما بدىء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤیا الصادقهفى النوم و کان لا یرى رویا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثمحبب الیه الخلاء فکان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه اللیالىذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثم یرجعالى خدیجه فیتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملک فقال:اقرا...
و البته ما در آینده روى این حدیث و ترجمه آن مشروحا بحثخواهیم کرد،و این مطلب را تذکر خواهیم داد که در این حدیثجاى این سئوال هست که آیا عایشه این حدیث را از چه کسىنقل کرده و آیا گوینده حدیث رسولخدا(ص)بوده یا دیگرى،زیرا خود عایشه که در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنیانیامده بود و قاعدتا این روایت را از دیگرى نقل کرده است، ولى%212ثآ-ثثب2ب% در اینجا از او نام نبرده...!
مگر اینکه بگویند:این اجتهاد و نظریه خود ایشان بوده کهدر اینباره اظهار کردهاند که در اینصورت این روایتخود عایشهاست و نظریه او است که در اینباره اظهار داشته و از باب حجیتروایتخارج شده و مانند نظرات دیگر میشود که لابد براىامثال بخارى که کتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز کردهحجیت داشته...و بهر صورت پاسخ این سئوال را باید آنهابدهند!
ولى این مطلب بخوبى از این حدیث معلوم میشود که میاننزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زیادى وجود داشته وتوام با یکدیگر نبوده و در نهایه ابن اثیر در ماده«جزء»در ذیلحدیث«الرؤیا الصالحة جزء من سبعین جزء من النبوة» (12) آمده است که گوید:(13) و نظیر این گفتار را سیوطى در کتاب اتقان ذکر کرده (14) .
و بلکه برخى از ایشان فاصله میان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتیم سه سال دانسته و به این مطلبتصریح کردهاند،که یکى از آنها روایت زیر است که ابن کثیرآنرا صحیح و معتبر دانسته و آن روایت امام احمد بن حنبل استکه بسند خود از شعبى روایت کرده که گوید:
«ان رسول الله(ص)نزلت علیه النبوة و هو ابن اربعین سنة،فقرن بنبوته اسرافیل ثلاث سنین، فکان یعلمه الکلمة و الشىءو لم ینزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنین قرن بنبوته جبرئیل،فنزل القرآن على لسانه عشرین سنة،عشرا بمکة و عشرابالمدینة،فمات و هو ابن ثلاث و ستین سنة» (15) .
و نظیر همین گفتار از دیگران نیز نقل شده (16) .
و البته ما اکنون در مقام بحث کیفیت نزول قرآن کریم ونزول دفعى و تدریجى و تاریخ نزول و بحثهاى دیگرى که مربوطبه نزول قرآن است نیستیم،و اساسا آن بحثها از بحث تاریخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و دیگران در اینبارهتحقیق و قلمفرسائى کردهاند که میتوانید به کتاب المیزان وکتابهاى دیگر مراجعه نمائید (17) و تنها در صدد پاسخگوئى به این استدلال بودیم که بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبودهو از این راه نمیتوان تاریخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.
و اما داستان کیفیت بعثت آن حضرت را بزرگان اهل سنتمانند بخارى و مسلم و ابن هشام در سیره طبق روایتى که ازعایشه نقل کردهاند و آنرا صحیحترین روایت در باب وحىدانسته و روى جملات آن بحث کرده و بلکه طبق پارهاى ازمضامین آن فتوى دادهاند اینگونه است:
«قال البخارى:حدثنا یحیى بن بکیر،حدثنا اللیث،عن عقیل،عن ابن شهاب،عن عروة بن الزبیر،عن عائشة رضى الله عنها انهاقالت:
اول ما بدىء به رسول الله صلى الله علیه و سلم من الوحى الرؤیاالصالحة فى النوم،و کان لا یرى رؤیا الا جاءت مثل فلق الصبح.
ثم حبب الیه الخلاء،و کان یخلو بغار حراء فیتحنث فیه-و هوالتعبد-اللیالى ذوات العدد قبل ان ینزع الى اهله و یتزود لذلک،ثمیرجع الى خدیجة فیتزود لمثلها.
حتى جاءه الحق و هو فى غار حراء.
فجاءه الملک فقال:اقرا.فقال:ما انا بقارىء.قال:فاخذنىفغطنى حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا فقلت:ما انابقارىء.فاخذنى فغطنى الثانیة حتى بلغ منى الجهد ثم ارسلنى. فقال:اقرا. فقلت:ما انا بقارىء،فاخذنى فغطنى الثالثة حتى بلغمنى الجهد.ثم ارسلنى فقال:/اقرا باسم ربک الذى خلق.خلقالانسان من علق،اقرا و ربک الاکرم.الذى علم بالقلم.علمالانسان ما لم یعلم/.
فرجع بها رسول الله صلى الله علیه و سلم یرجف فؤاده،فدخلعلى خدیجة بنتخویلد،فقال، زملونى زملونى.فزملوه حتى ذهبعنه الروع.
فقال لخدیجة-و اخبرها الخبر-:لقد خشیت على نفسى.
فقالتخدیجة:کلا،و الله لا یخزیک الله ابدا.انک لتصلالرحم و تقرى الضیف،و تحمل الکل،و تکسب المعدوم،و تعین علىنوائب الحق.
فانطلقت به خدیجة حتى اتت ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى ابن عم خدیجة.و کان امراءا قد تنصر فى الجاهلیة،و کانیکتب الکتاب العبرانى،فیکتب من الانجیل بالعبرانیة ما شاء الله انیکتب.و کان شیخا کبیرا قد عمى.
فقالت له خدیجة:یابن عم!اسمع من ابن اخیک.فقال له ورقة:
یابن اخى ماذا ترى؟فاخبره رسول الله صلى الله علیه و سلم خبر ماراى.فقال له ورقة:هذا الناموس الذى کان ینزل على موسى،یالیتنى فیها جذعا،لیتنى اکون حیا،اذ یخرجک قومک. فقالرسول الله صلى الله علیه و سلم:«او مخرجى هم؟!»فقال:نعم،لم یات احد بمثل ما جئت به الا عودى،و ان یدرکنى یومک انصرکنصرا مؤزرا.
ثم لم ینشب ورقة ان توفى و فتر الوحى»
تا اینجا روایتى است که بخارى در نخستین باب صحیحخود نقل کرده و این روایت دنبالهاى هم دارد که بخارى آنرا درکتاب التعبیر با همین سند و متن روایت کرده و دنباله آن چنیناست:
«...و فتر الوحى فترة.حتى حزن رسول الله صلى الله علیهو سلم-فیما بلغنا-حزنا غدا منه مرارا کى یتردى من رؤوس شواهقالجبال.فکلما اوفى بذروة جبل لکى یلقى نفسه تبدى له جبریلفقال:یا محمد،انک رسول الله حقا.فیسکن لذلک جاشه،و تقرنفسه،فیرجع.فاذا طالت
علیه فترة الوحى غدا لمثل ذلک.قال: فاذا اوفى بذورة جبل تبدى له جبریل فقال له:مثل ذلک» (18)
ترجمه:
بخارى به سند خود از عایشه روایت کرده که گوید:نخستین بارىکه وحى بر رسول خدا«ص»آمد خوابهاى راست بود که خوابى نمىدید جز آنکه مانند صبح روشن مىآمد،سپس به حالتخلوت علاقهمند شد ودر غار حرا خلوت گزیده و شبهاى معدودى را به عبادت مىگذراند پیشاز آنکه به نزد خانواده بیاید و براى آن توشه گیرد،سپس به نزد خدیجهبازگشته و براى آن توشه برمىگرفت.
تا وقتى که حق به نزد او آمد و آن حضرت در غار حرا بود.
پس فرشته نزد آنحضرت آمده و گفت:بخوان:فرمود:من خواندنندانم!گوید:پس آن فرشته مرا گرفت و بسختى فشارم داد بدان حد کهطاقتم تمام شد سپس رهایم کرد و گفت:بخوان! من گفتم:خواندنندانم،دوباره مرا گرفت و براى بار دوم مرا بسختى فشار داد بحدى کهطاقتم تمام شد آنگاه رهایم کرد و گفت:بخوان!گفتم:خواندن ندانم،که براى سومین بار مرا گرفت و بسختى فشارم داد بحدى که طاقتم تمامشد و سپس مرا رها کرده و گفت:
بخوان بنام پروردگارت که آفرید...(تا بآخر آیات)
پس رسول خدا«ص»بازگشت در حالى که دلش میلرزید و بهمانحال بنزد خدیجه آمد و گفت: مرا بپوشانید،مرا بپوشانید!پس آنحضرت راپوشاندند تا اضطراب و ترس از او دور شد.
رسول خدا شرح حال خود را براى خدیجه بیان داشته و فرمود:من برخویشتن بیمناکم!
خدیجه گفت:هرگز!بخدا سوگند که خداوند تو را خوار نخواهد کرد،زیرا تو صله رحم میکنى و مهماننوازى و سختیها را تحمل مىکنى و ناداران را دارا مىکنى و بر پیشآمدهاى حق کمک مىکنى!
سپس خدیجه آنحضرت را برداشته و بنزد ورقة بن نوفل بن اسد بنعبد العزى که پسر عموى خدیجه بود آورد،و او مردى بود که در زمانجاهلیت بدین نصرانیت درآمده بود و کتابهاى عبرانى و انجیل را بمقدارزیادى نوشته و پیرمردى بود که کور شده بود.
خدیجه بدو گفت:عموزاده از برادرزادهات بشنو!ورقه گفت:
عموزاده چه مىبینى؟رسول خدا«ص»آنچه را دیده بود بدو خبر داد،ورقه گفت:این همان ناموسى است که بر موسى نازل میشد و اى کاشمن امروز جوانى بودم اى کاش من در آنروز که قوم تو تو را بیرون میکنندزنده بودم،رسول خدا«ص»فرمود:مگر مرا بیرون مىکنند؟گفت:
آرى،هر کس گفتارى مانند تو براى مردم بیاورد مورد دشمنى قرارمیگیرد و اگر آنروز تو را من درک کنم پیوسته تو را یارى خواهم کرد.
و پس از این جریان بمدت کمى ورقه از دنیا رفت،و وحى قطعشد...
...چنانچه رسول خدا بسختى غمگین گردید تا بدانجا که بارهاخواستخود را از بالاى نوکهاى کوهها پرت کند و هر بار که ببالاى کوهىمیرفت تا خود را پرت کند جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و مىگفت:اىمحمد تو بحق رسول خدا هستى،و همان سبب میشد که دلش آرام گیرد،و جانش استقرار یابد،و چون فترت وحى طول مىکشید دوباره بهمانفکر میافتاد و چون به بالاى کوه میرفت جبرئیل در برابر او ظاهر میشد و همان سخنان را به او مىگفت...!
---------------------------------------
1- بحار الانوار ج 18 ص 190 و سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 393.
2- عیون اخبار الرضا علیه السلام ص 361.بحار الانوار ج 18 ص 190.
3- سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 392.
4- بحار الانوار ج 18 ص 190 و ص 204-205 سیرة النبویة ابن کثیر ج 1 ص 392.
5- بحار الانوار ج 18 ص 190 و تاریخ الخمیس ج 1 ص 280 و 281.
6- و 7- سیرة النبویة ابن کثیر ص 392.
8- بحار الانوار ج 18 ص 189 و 190.
9- سوره بقره آیه 185،البته آیات دیگرى هم مانند آیه/انا انزلناه فى لیلة القدر/و/انا انزلناه فى لیلة مبارکة/درباره تاریخ نزول قرآن وجود دارد ولى صراحتى درمورد نزول آن در ماه رمضان ندارد...
10- در المنثور ج 1 ص 189.
11- الاتقان ج 1 ص 69.
12- خواب خوب جزئى از هفتاد جزء نبوت است.
13- و در آغاز کار وحى را در خواب میدید و این جریان ششماه طول کشید،سپس فرشته را در بیدارى مشاهده کرد...
14- الاتقان ج 1 ص 70-71.
15- سیره نبویه ابن کثیر ج 1 ص 388.
16- الصحیح من السیرة ج 1 ص 194.
17- المیزان ج 2 ص 12-28.
18- صحیح بخارى-با شرح کرمانى ط بیروت-ج 1 ص 29-40-و ج 24-از همین چاپ-ص 94.و نظیر همین روایت در صحیح مسلم ج 1 ص 97 و تاریخ طبرى ج 2 ص47 و کتابهاى دیگر نیز نقل شده.