تاریخ تحلیلی اسلام
توجیهى نابجا و مضحک
بن کثیر پس از نقل حدیث مزبور از منابع مختلف،و ذکراختلافهاى آن گفته:
و این حدیث از نشانههاى نبوت است زیرا رسول خداصلى الله علیه و آله خبر میدهد که عمار را گروه ستمکارمىکشند...و بدنبال آن گفته:
و عمار را اهل شام در واقعه صفین کشتند،و عمار درآنوقتبه همراه على و مردم عراق بود،و سپس گفته.«و قد کانعلى احق بالامر من معاویه»یعنى و براستى که على(علیه السلام)
از معاویه به خلافتسزاوارتر بود...آنگاه گوید:و اینکهرسول خدا صلى الله علیه و آله یاران معاویه را ستمکار خواندهموجب کفر آنها نخواهد شد و مستلزم تکفیر آنها نیست چنانچهجاهلان فرقه ضاله شیعه و دیگران پنداشتهاند زیرا اینها اگر چهدر واقع ستمکار و«باغى»بودند،اما درباره جنگى کهمیکردند آنها از روى اجتهاد خود میجنگیدند،و هر مجتهدىهمیشه راه صواب نمیرود بلکه هر مجتهدى که به صواب رفتدو اجر دارد و هر که به خطا رفتیک اجر دارد.
«للمصیب اجران و للمخطىء اجر واحد» (1) و در توجیه حدیث:
«یدعوهم الى الجنة و یدعونه الى النار».
گفته:
...عمار و یارانش اهل شام را به الفت و اتحاد دعوتمیکردند ولى اهل شام میخواستند مردم پراکنده باشند و هرمنطقهاى براى خود امام و رهبرى داشته باشد و این موجب افتراق و جدائى مىشد و این لازمه راه و روش و نتیجه مسلکآنها بود اگر چه هدفشان این نبود...و سپس براى اینکه خود راراحت کند و بیش از این ناچار نباشد دستبه اینگونه تاویلاتو توجیهات بى معنى و رطب و یابسها بزند میگوید:
منظور ما در اینجا نقل بناى مسجد است نه این گفتارها و ازاین رو بدنبال سخن خود باز میگردیم. (2)
و ما هم میگوئیم:اکنون جاى این بحث نیست،و باید دراینباره در جاى دیگرى بتفصیل بحث کرد ولى براى رفع مغالطهو توجیهات بىجاى ایشان ناچار به ذکر چند جمله هستیم و آناینکه،میگوئیم:
اولا-اینکه ایشان با این پیش داورى که کردهاند و شیعه رافرقه گمراه و ضاله خوانده و قبل از آنکه دعوا را طرح کنندقضاوت کرده ظاهرا براى این بوده که ما را از اظهار نظر وسئوال باز دارند،ولى براستى ما نفهمیدیم منظور ایشان از اینکهمعاویه و یارانش در جنگ با على علیه السلام اجتهاد کردند،ودر اجتهادشان بخطا رفتند و این سبب تکفیر و مذمت آنهانمىشود چیست؟
مگر خلافت على بن ابیطالب مورد تردید بود تا اینها درباره آن اجتهاد کنند؟و اگر بخطا رفتند یک اجر داشته باشند وگرنه دو اجر!
شما هر معیارى را که براى خلافت قبول داشته باشید از«نص و اجماع اهل حل و عقد و غیره»همه آنها در آنحضرتبود و روى همه آن معیارها على علیه السلام خلیفه رسول خدابود، دیگر چه جاى اجتهادى بود؟و خود معاویه هم یک چنینادعائى که شما به او نسبت دادهاید و دفاعیه براى او درستکردهاید نداشت و احتمال آنرا هم نمیداد،و گرنه حتما آنرا بهزبان میآورد و اظهار میکرد و یا در نامههائى که به امیر المؤمنینعلیه السلام مىنوشت ذکرى از آن بمیان مىآورد.
و ثانیا این حدیث«للمصیب اجران و للمخطىء اجر واحد»راکه در باب اجتهاد احکام آمده و بدنبال آن بحث مصوبه و مخطئهپیش آمده بر فرض صحت،مربوط به شرعیات و فروع جزئى دیناست نه در عقلیات و اصول مانند توحید و نبوت و امامت و معادکه در آنها جائى براى اجتهاد و تخطئه و تصویب نیست و درآنجا همه قائل به تخطئه شدهاند و مسئله مورد اتفاق شیعه وسنى است که در اینگونه مسائل جاى اجتهاد نیست-بشرحىکه در کتابهاى اصولى ذکر شدهو ثالثا-اگر شیعه قائل به تکفیر معاویه و یاران او هستند نهبخاطر این حدیثبوده تا شما اینگونه توجیه کنید بلکه بخاطر احادیث زیاد دیگرى است که در کتابهاى اهل نتبطورمتواتر نقل شده،مانند آنکه رسول خدا(ص)به على علیه السلامفرمود:
«یا على سلمک سلمى و حربک حربى».
و حدیث:«على مع الحق و الحق مع على».
و حدیث:«لا یحبک الا مؤمن و لا یبغضک الا منافق اوکافر...»
و حدیث:«من سب علیا فقد سب رسول الله...».
و احادیثبسیار و متواتر دیگر که در کتابهاى اهل سنتمذکور است (3) و بگفته ابن ابى الحدید در شرح نهج البلاغه درهمین باره:
«الیس یعلم معاویه و غیره من الصحابة انه قال له فى الف مقام:
«انا حرب لمن حاربت و سلم لمن سالمت؟».و نحو ذلک من قوله:
«اللهم عاد من عاداه و وال من والاه».
و قوله:«حربک حربى و سلمک سلمى»و قوله:«انت مع الحقو الحق معک».
و قوله:«هذا منى و انا منه»و قوله:«هذا اخى»و قوله:«یحب اللهو رسوله و یحبه الله و رسوله».
و قوله:«اللهم اتنى باحب خلقک الیک»و قوله:«انه ولى کل مؤمنبعدى».
و قوله فى کلام قاله:«خاصف النعل»و قوله:«لا یحبه الا مؤمن و لایبغضه الا منافق».
و قوله:«ان الجنة تشتاق الى اربعة و جعله اولهم»و قوله لعمار:
«تقتلک الفئة الباغیة».
و قوله:«ستقاتل الناکثین و القاسطین و المارقین بعدى...الى غیرذلک مما یطول تعداده جدا و یحتاج الى کتاب مفرد یوضع له...» (4) یعنى آیا معاویه و دیگر از اصحاب نمیدانستند کهرسول خدا در هزار جا به على علیه السلام گفته بود:من درجنگم با آنکس که تو با او در جنگى و صلحم با آنکس که تو بااو در صلح هستى،و مانند آن از سخنان دیگر آنحضرت-و پساز شمردن مقدارى از این احادیث که متن آن در بالا است ونیازى بترجمه ندارد...گوید:و غیر اینها از روایاتى کهشمارش آنها بطور جدى طولانى خواهد شد،و نیاز به تدوینکتاب جداگانهاى دارد...
و اکنون میرسیم به این سخن که با وجود اینهمه روایات وتواتر آنها میان مسلمانان صدر اسلام و اصحاب رسول خدا(ص)
دیگر جائى براى اجتهاد معاویه و امثال او درباره حقانیتامیر المؤمنین علیه السلام باقى نمانده بود و ابهامى در کار نبود تاما بیائیم و درباره اجتهاد و صواب و خطاى آن بحث کنیم چونبه قول معروف اجتهاد در مقابل نص بود...و راهى و محملى جزعناد و دشمنى،و پیروى از هواهاى نفسانى باقى نمىماند،واین همان چیزى است که شما روى تعصبى که دارید از آنفرار میکنید و همان مطلبى است که در کلمات خودامیر المؤمنین علیه السلام و نامههاى آنحضرت که بمعاویهمىنویسد بطور مکرر و فراوان دیده میشود که بهتر استبراىاطلاع بیشتر به نامههاى مذکور در نهج البلاغة و کتابهاى دیگرمراجعه کنید.
و در خاتمه این را هم بد نیستبدانید که اینان در جاهاىدیگر نیز که مورد سؤال قرار میگیرند مانند سؤال در مورد بر پاکنندگان جنگ جمل و دیگران همین پاسخ را داده و بهمینتوجیهات متوسل میشوند و میگویند:اجتهادى کردند و بخطارفتند...،یعنى به توجیهات و تشبثاتى که حتى خود بر پا کنندگانآن جنگها و معاویه و دارو دستهاش هم با همه فریبکارى و تزویربدان متشبث نشدند.چنانچه اهل تاریخ نوشتهاند:
هنگامیکه عمار کشته شد ولولهاى در لشکر معاویه افتاد،ولشکریان به سوى خیمه معاویه و عمرو عاص هجوم آورده که شما تا بحال به ما مىگفتید:ما بر حقیم،ولى اکنون که عمارکشته شد معلوم شد که«فئه باغیه»و گروه ستمکار شمائید؟ومعاویه براى فرونشاندن غائله با عمرو عاص مشورت کرد وبالاخره گفتند:
«انما قتله الذین جاؤا به».
یعنى قاتل عمار کسانى هستند که او را به اینجا آوردهاند!
که وقتى امیر المؤمنین علیه السلام این توجیه مسخره وخندهآور را شنید فرمود:
«فالنبى قتل حمزة حین ارسله الى قتال الکفار».
یعنى روى این توجیه باید گفت:رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم حمزة راکشت که او را به نبرد با کفار فرستاد؟
و اما در مورد توجیه قسمت دوم حدیث هم باید بطور خلاصهبگوئیم:این توجیه هیچ دلیلى ندارد،جز درماندگى از پاسخ،وتعصب بىجا در پافشارى از یک عقیده نادرست که ایشان رامجبور کرده تا از هر کس که عنوان«صحابى»پیدا کرد وحتى یک لحظه پیغمبر را دیده دفاع کرده و او را تطهیر کنندو گرنه کسى که با اصطلاحات قرآن و حدیث مختصر آشنائىداشته باشد بخوبى میداند که«جنه»و«نار»همه جا بمعناىبهشت و دوزخ آمده مگر آنکه قرینهاى در کار باشد.
و روى همین جهتبوده که ابن حجر هیثمى-با همه تعصب و حمایتى که از معاویه کرده و حتى کتابى در تطهیرمعاویه نوشته بنام«تطهیر الجنان و اللسان عن الخطور و التفوهبثلب سیدنا معاویة بن ابى سفیان»وقتى به این حدیث میرسددستبه چنین توجیه نادرست و مخالف با لغت عرب نزده وبناچار در صدد تضعیف سند آن بر آمده و خواسته است از اینراهحدیث را از اعتبار بیندازد،و سپس گوید:اگر هم حدیث صحیحباشد مربوط استبه مردمان عادى که همراه معاویه بودند نهخود معاویه... (5)
و این نیز حدیثى دیگر در داستان بناى اولیه مسجدحاکم نیشابورى بسند خود از عایشه روایت کرده که درداستان بناى اولیه مسجد مدینه نخستین سنگ را رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم برداشت،و سپس ابو بکر سنگ دوم رابرداشت،و سنگ سوم را نیز عمر حمل کرد و سنگ چهارم راعثمان!
عایشه گوید:من به رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم عرضکردم:اینان را مىبینى که چگونه با تو کمک و مساعدتمىکنند؟فرمود:اى عایشه اینان خلفاى پس از من هستند! (6) .
و در کتابهاى دیگر نیز مانند سیره ابن کثیر بهمین مضمونو با مختصر اختلافى از سفینه آزاد شده رسول خدا صلى الله علیهو آله و سلم آن را روایت کردهاند...
ولى از آنجا که حدیث مزبور اشکالاتى داشته خود همینابن کثیر پس از نقل آن بلا فاصله گفته است:
«و هذا الحدیثبهذا السیاق غریب جدا».
صدور این حدیثبا این کیفیتخیلى بعید و ناآشنا است،و سپس گوید:آنچه معروف ستحدیث ذیل است که اماماحمد به سندش از سفینه روایت کرده که رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم فرمود:
«الخلافة بعدى ثلاثون عاما،ثم یکون من بعد ذلک الملک» (7) .
خلافت پس از من سى سال استسپس سلطنتخواهد بود. (8)
و از حافظ ذهبى نقل شده که حدیثسنگهاى خلافت رااز عایشه نقل کرده و پس از آنکه سند حدیث را تضعیف کردهگفته است:
«و لا یصح بوجه فان عایشه لم تکن یومئذ دخل بها النبی(ص)و هىمحجوبة صغیرة،فقولها هذا یدل على بطلان الحدیث» (9) .
یعنى این حدیثبهیچوجه نمىتواند صحیح باشد زیرا رسول خدا(ص)درآنوقتبا عایشه زفاف و عروسى نکرده بود،و او دخترى بود در پرده وکوچک،و همین گفتار دلیل بر باطل بودن حدیث است.
نگارنده گوید:
گذشته از اشکالى که«ذهبى»بر این حدیث کردهاشکالات دیگرى نیز دارد که نقلهاى دیگر این حدیث-مانندحدیثسفینه-را نیز مخدوش و بىاعتبار مىسازد مانند اینکه:
1-عثمان در سال اول هجرت در حبشه بسر مىبردهبشرحى که در حدیث قبلى ذکر شد،و شاید روى همین جهتبوده که سهیلى نام عثمان را در این حدیث نیاورده. (10) 2-در پارهاى از روایات آمده که نخستین بارى کهرسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مسجد مدینه را بنا کرد دیوارهاىآن را با شاخههاى خرما و چوب ساخت و در سال چهارم باخشت و سنگ آن را تجدید کرد (11) ...که در این صورت با این حدیث اختلاف و منافات دارد و موجب ضعف حدیث مزبورمىگردد.
3-این حدیث مخالف استبا حدیثهاى دیگر که دربارهخلافت از رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نقل شده و بطور کلىاساس و زیربناى خلافت ابو بکر و عمر و عثمان-که بگفته خودعلماء و دانشمندان اهل سنت در تصحیح داستان سقیفه ومسائل بعدى همه جا و همیشه گفتهاند این بوده که:
رسول خدا(ص)از دنیا رفت و خلیفهاى تعیین نکرد و نامکسى را به عنوان خلیفه خود ذکر نکرد،و این گفتار خود عایشهاست که از همین حاکم نیشابورى که آن حدیث را از عایشهروایت کرده از وى نقل کرده که گفته است:
«لو کان رسول الله مستخلفا لاستخلف ابا بکر و عمر». (12) یعنى عایشه گفته است:
اگر رسول خدا قرار بود خلیفه تعیین کند ابو بکر و عمر را بخلافتخودتعیین میکرد...
و اگر قرار باشد که سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم رادرباره خلافت و جانشین پس از آنحضرت بپذیریم چرا آنهمهروایات معتبر و متواتر مانند حدیث غدیر و حدیث منزلت و حدیث ثقلین و غیره که على علیه السلام را به خلافت وجانشینى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم معرفى کرده و صحابه وتابعین نقل کردهاند نپذیریم،و به اینگونه روایات مخدوش وضعیف و اخبار واحد متشبثشویم!
و شاید روى همین اشکالات و جهات بوده که امثال ابنکثیر با همه سهل انگارىهایى که درباره اینگونه احادیثدارند نتوانسته آن را بپذیرد،و ناآشنا بودن حدیث را تایید کردهاست.
------------------------------------------------
1-سیرة النبویه-ج 1 ص 308 و 309.
2-به زیر نویس شماره 1 صفحه 118 مراجعه شود.
3-براى اطلاع بیشتر به جلدهاى 6 و 7 و 8 احقاق الحق مراجعه کنید.
4-شرح ابن ابى الحدید-ج 4 ص 221.
5-مستدرک حاکم-ج 3 ص 69 و 97.
6-کتاب تطهیر الجنان و اللسان-ص 35.
7-و از ترمذى و نسائى روایت کرده که حدیث را اینگونه نقل کردهاند:«... ثم یکون ملکا عضوضا»یعنى سپس سلطنتى گزنده و خبیثخواهد بود...و ابناثیر در نهایه این حدیث را نقل کرده و«عضوض»را بمعناى«خبیثشریس»معناکرده یعنى خبیث منفور...
8-سیره ابن کثیر-ج 2 ص 309-310.
9-تلخیص المستدرک ذهبى-که در حاشیه مستدرک حاکم چاپ شده-ج 3ص 97.
10-وفاء الوفاء-ج 1 ص 252.
11-وفاء الوفاء-ج 1 ص 327.
12-مستدرک حاکم-ج 3 ص 78.
خانههائى که اطراف مسجد ساخته شد
چنانچه از رویهمرفته روایات استفاده مىشود،پس ازاینکه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم از کار ساختمان مسجد(بشرحى که ذکر شد)فراغتیافت در صدد برآمد تا براى خود وخاندان خود و مسلمانانى که از مکه بدانجا هجرت کرده بودندو جا و مکانى نداشتند و عموما بصورت میهمان در خانههاىمردم مدینه زندگى مىکردند خانههائى بسازد و از این رودستور داد در کنار همان مسجد و پشت دیوارهاى آن اطاقهایىبسازند،و در آن سکونت گزینند...
و از آنجا که این کار هم نتوانست مشکل بىخانمانى یاران رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را برطرف سازد (1) و گروهىبودند که از مکه به مدینه آمده بودند و هیچگونه جا و مکان وحتى وسائل خوراک و پوشاکى هم نداشتند آنحضرت ناچار شدآنها را بصورت دسته جمعى در داخل مسجد جاى دهد و آنها رادر تاریخ به«اصحاب صفه»نامیدهاند.
بدین ترتیب که جایى را در آخر مسجد اختصاص بهسکونت و خوابیدن آنها داد،و مجموع این افراد که بناماصحاب صفه معروف شدهاند،و چنانچه ابو نعیم نام آنها را ذکرکرده حدود یکصد نفر بودند که به تناسب فصول و سفرها ومرگ و میر و ازدواج گاهى این عدد کم و زیاد مىشد...
و رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم نیز متکفل مخارج و آذوقهو لباس آنها بود و گاهى مىشد که چند روز آنها در گرسنگىبه سر مىبردند و یا به اندک خرما و شیرى اکتفامىکردند... (2)
نزدیکان رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مانند امیر المؤمنین علیه السلام و حمزه و ابو بکر و عثمان و دیگرانى که در پشتمسجد براى خود اطاقى ساخته بودند هر کدام درى یا دریچهاىاز خانه خود به داخل مسجد باز کرده بودند تا از وضع داخلمسجد آگاه شده و یا در هنگام نماز نیز به راحتى بتوانند از آندریچه داخل مسجد شده و ناچار نباشند از درب بیرونى خود بهسوى مسجد بیایند،که پس از گذشت مدتى رسول خدا دستورداد بجز در خانه على علیه السلام بقیه آن دربها را ببندند،و اینمطلب بر بعضى گران آمد تا آنجا که زبان به اعتراض گشوده وگفتند چرا جوان نورسى را بر ما ترجیح داده،و آن حضرت را بهافراط درباره دوستى على علیه السلام متهم سازند،و رسول خداصلى الله علیه و آله و سلم ناچار شد،در یک سخنرانى عمومى پاسخآنها را داده و فرمود:
«من این کار را از پیش خود نکردم،بلکه دستورى بود از طرفخداى تعالى که من مامور به ابلاغ آن گردیدم...».
و جالب این است که دشمنان امیر المؤمنین علیه السلام کههمه جا و پیوسته در صدد محو فضائل و افتخارات آن بزرگواربودند،چنانچه در مقالات گذشته نمونههایى از آن را ذکرکردیم، وقتى دیدند این فضیلتبزرگى براى آن حضرت بشمارمىآید در صدد تضعیف این روایات-که از حد تواتر مىگذردو یا تاویل آنها برآمده،و برخى هم نظائر آن را براى دیگران نقل کرده و از اینراه خواستهاند آنرا تحت الشعاع قرار داده و یا بهگفته امروزیها کمرنگ کنند-که انشاء الله تعالى در حوادثسال دوم هجرت بتفصیل روى آن بحثخواهیم کرد...
و اگر اجمال آن را بخواهید مىتوانید بگفتار ابنابى الحدید-که خود از بزرگان علماى اهل سنت است مراجعهکنید که میگوید:بکریه و طرفداران ابو بکر هر کجا فضیلتىبراى على علیه السلام دیدند مانند حدیث«مواخاة»و پیوند برادرىکه تفصیل آن بعدا خواهد آمد-و حدیث«سد ابواب»آمدند ومثل آنرا براى ابو بکر جعل کردند... (3)
-----------------------------------------------
1-در برخى از روایات مساحت مسجد رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم را درآنروز صد متر در صد متر ذکر کردهاند که در چنین صورتى اطاقهاى اطراف مسجدهم نمىتوانست پاسخگوى همه مهاجران باشد.
2-وفاء الوفاء-ج 1 ص 453.
3-شرح ابن ابى الحدید-ج 11 ص 49.